به نام خدا

باسلام خدمت برادران محترم وگرامی  چند روزپیش یادم به روز اخری که قطعنامه برای چهارمین بار تمدید شد افتاد٬ سید هادی غنی زیر مشت ولگد یکی از نگهبانها درد ناله میکرد ٬شهید بزرگوار حبیب زارع از ناراحتی قصد کرده بود تا به نگهبان بیرحم حمله ور بشه ٬بازور حبیب را گرفتم البته حبیب خدابیامرز از بچه های پایین شهر تهران بود٬ واز طریق ارتش واگر اشتباه نکنم لشگر ۲۱حمزه سید الشهدا به منطقه اعزامش کرده بودند٬ ابتدای ورودبه اردوگاه اسایشگاه ۱۲بود اما بدلیل شیطونی کردن با یک نفر دیگه به اسایشگاه ۱۰تبعید شد٬!! روزهای اول که به اسایشگاه ۱۰اومده بود حرفهایی میزد از اون حرفها فکر نکنید سیاسی ٬!!!نه بابا از فحاشی گرفته تا ....بگذریم !!چند روز اول براش سخت بود بچه سالهایی را میدید که نماز اول وقتشون ترک نمیشه ٬در بیست وچهار ساعت پنج دقیقه وقت داره قران بخونه حالا هرساعتی که شد مثل برق از جا میپره ٬نیمه های شب باصدای پچ پچ بیدار میشد ٬اولش ناراحت بود میگفت به خدا اینا کار میدن دستمون اما چند روزی نگذشته بود که خودش هم غرق در عشق بازی با خدا شد٬:: الله اکبر ::وضوبلد نبود اما خجالت نکشید یاد گرفت ٬میرفت پیش دوستان وحمد وسوره را اموزش میدید٬ مدتی نگذشته بود به راحتی قران میخوند ٬حبیب انچنان تغیر کرده بود هیچ کسی باور نمیکرد این همان حبیب اسایشگاه ۱۲باشه !!!(میشل افلق مرده بود وتلوزیون عراق قران پخش میکرد !!!البته مردم عراق هم اعتراض کردند که !این طرف یهودی بود !!!ولی صدام طی یک فرمان اعلام کرد چند ساعت قبل از مرگش شهادتین گفت ومسلمان شد به همین دلیل قران پخش میکنیم ) از اینکه برای یک یهودی دراین کشور اینهمه احترام قائل هستند وما بچه مسلمونها را اذیت میکنند عصبانی بود .واز طرف دیگه اگر میدید دونفر باهم بد صحبت میکنند سریع میگفت برادر عفت کلام داشته باشد !!درست صحبت کنید ٬همه انگشت به دهن از این حبیب .

اری سید هادی کتک خورد وعصر به داخل اسایشگاه برگشتیم .ان شب برق نبود ودر گوشه کنا ر اسایشگاه شمع روشن کرده بودیم ٬من وحبیب واقای کوهپیما واگر اشتباه نکنم حبیب اوکاته با هم منچ بازی میکردیم ٬ساعت یازده نگهبان با عصبانیت فریاد کشید بخوابید بدونه دست زدن به شمعها هرکدام در جای خواب خود قرار گرفتیم ٬کمتر از پانزده دقیقه صدایی سخت به گوش همه رسید حبیب چند نفس اخر را به سختی کشد .بلا فاصله نشستم روی سینه اش وشروع کردم به نفس مصنوعی اما دیگر کار از کار گذشته بود ٬دوستان از ناراحتی فریاد میکشیدند ونگهبان را التماس میکردند واوبابیشرمی گفت بیاورید وزیر پنجره بخوابانید تا راحت تر نفس بکشد ٬هرکسی چهره حبیب را میدید مطمئن میشد که اوشهید شده اما ثانیه ای کوتاه نیامدیم٬ وباز به نگهبان التماس میکردیم والتماس محسن ازمن خواست تا حبیب را جابجا کنیم اهسته به او گفتم نیازی نیست٬ بادودست سرم را گرفته بودم و استین در دهن گریه میکردم ٬دلم نمیخواست دیگران متوجه شهادت او بشوند ٬حالا دیگر التماس به ان نامرد رنگ دیگری گرفته بود از خودش گرفته تا صدامش همه را باصدای بلند نفرین میکردیم .حدود ساعت دو افسر اردوگاه با دونفر دیگر به همراه دکتر امدند .درب را باز کردند محسن حبیب را به کول گرفت تا درب اسایشگاه بدنبال او دویدم میدانستم او را بازگشتی نخواهد بود .از بین ما میرفت وکسی جز من نمیدانست حبیب شهید شده است ٬پس از گذشت ده دقیقه محسن برگشت با صدای گریان اسم مرا صدا کرد وتقاضای دریافت پتوی حبیب را داشت. پتو را از بین نرده ها بیرون دادم روبه محسن کردم وگفتم بدنبال کفن حبیب امده ای .محسن پشت پنجره بیرون اسایشگاه ومن با دیگر همرزمان در اسایشگاه شروع به نالیدن با صدای بلند کردیم. دوستان تازه فهمیده بودند که حبیب زارع شهید شده است .اورفت اما خاطرش برای همیشه در دل همرزمانش زنده خواهد بود.متاسفانه حبیب هیچ کسی برایش نمانده است در زمان اسارت عشق دیدن مادر داشت ومطلع شدیم مادرش درزمان اسارت او به جانب حق شتافته است واز دو برادرش هم سراغ گرفتیم که هردو به رحمت حق شتافته بودند وحبیب بی کس است.روحش شاد ویادش گرامی وشادی روحش فاتحه مع صلوات.