شبهای من و تو...

شب دلشکسته ها امشبه

گریه های بی صدا امشبه

شب بی سپیده شب بی سحر

هوای غریبی شب دربدر

شب بی ستاره دل پاره پاره

غمای دوباره هوای منه

شبی از غریبی که غم حجله بسته

شب شب شکسته شبای منه

شب دلشکسته ها امشبه

شور و حال خسته ها امشبه

یه بغض و هراسه یه زخمه ی درده

غمی سینه سوزه ببینین چه کرده

مرا تو کشیدی به دار زمونه

می دونی که دنیا چه نامهربونه

تو خاکسترم را ببر تا نمونه

شبای غریبی چه بی آشیونه

غریبی و غربت دو یار زمونه

بدون توی دنیا همین سهممونه

بدون توی دنیا همین سهممونه....

 

 

جدا از تو و به یاد تو...

 هر جا که بینم نو گلی پرپر شده 

 

یا آتشی سوزان که خاکستر شده

 

با چشم گریان آید به یادم

 

روزی که دل بر عشق تو دادم

 

گویم ای بر هم زده آرامشم

 

این ستم از آشنایی می کشم

 

 غنچه ای بودم که کردی پرپرم

 

 آتشی بودم کنون خاکسترم  

 

  غم عشق  

درد دلی از عشقم...

این کوزه چو من عاشق زاری بوده ست
پا بند سر زلف نگاری بوده ست
این دست که بر گردن او می بینی
دستی است که بر گردن یاری بوده ست

افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
در دست اجل بسی جگر ها خون شد
کس نامد از آن جهان که پرسم از او
که احوال مسافران دنیا ، چون شد ؟

 

پیش از من و تو لیل و نهاری بوده ست
گردنده فلک نیز بکاری بوده ست
هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین
آن مردمک چشم نگآری بوده ست

افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
در دست اجل بسی جگر ها خون شد
کس نامد از آن جهان که پرسم از او
که احوال مسافران دنیا ، چون شد ؟

و باز هم عاشقانه های عشقم....

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم

رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم

بازگویم که عیان ست چه حاجت به بیانم

هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر

که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم

گر چنان ست که روزی من مسکین گدا را

به در غیر ببینی ز در خویش برانم

من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم

نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم

گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن

که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت

دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم

که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

درم از دیده چکان ست به یاد لب لعلت

نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم

که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

 


دگــربــاره بــشــوریـدم بــدان ســانــم بــه جــان تــو
کـه هـر بـنـدی کـه بــربـنـدی بــدرانـم بـه جـان تـو
مــن آن دیـوانـه بــنــدم کــه دیـوان را هـمــی بــنـدم
زبــان مـرغ مـی دانـم ســلــیـمـانـم بــه جــان تــو
نـخــواهـم عــمـر فـانـی را تــویـی عــمـر عــزیـز مـن
نـخـواهـم جـان پـرغـم را تـویی جـانـم بـه جـان تـو
اگـر بــی تــو بــر افـلـاکـم چــو ابــر تــیـره غـمـنـاکـم
وگـر بــی تـو بــه گـلـزارم بــه زنـدانـم بــه جـان تـو
سـخـن بـا عشـق می گویم که او شـیر و من آهویم
چـه آهـویم کـه شـیـران را نـگـهـبـانـم بـه جـان تـو
ا

و باز هم نغمه ای عاشقانه از عشقم....


اگر دستــــم رسد روزی که انصاف از تو بســــتانم

قضای عهـــــد ماضی را شبی دستی برافشـــانم

چنانت دوست میــــــدارم که گر روزی فــــراق افتد

تو صــــبر از من توانی کرد و من صــــبر از تو نتوانم

دلم صد بار می گوید که چشـــم از فتنه بر هـم نه

دگر ره دیده می افتــــــــــــد بر آن بالای فتـــــــانم

ترا در بوســــــــــتان باید که پیش ســــرو بنشینی

وگرنه باغبـــــــــــان گوید که دیگر ســـــرو ننشانم

رفیقـــــــــانم سفر کردند هر یاری به اقصــــــــایی

خلاف من که بگــــــــــرفتست دامن در مغیــــلانم

بدریایی درافتــــــــــادم که پایانش نمی بیــــــــنم

کسی را پنجه افــــــــکندم که درمانش نمیــــدانم

فراقــــــــم سخت می آید و لیکن صــــــبر می باید

که گر بگـــــریزم از سختی رفیــــق سست پیمانم

مپرسم دوش چون بودی بتاریکی و تنهــــــــــایی؟

شب هجــــــرم چه میپرسی که روز وصل حیرانم؟

شـــــــبان آهسته مینالم مگر دردم نهـــــــان ماند

بگوش هــــــــــر که در عالم رسید آواز پنهـــــــانم

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

من آزادی نمیخواهـــــم که با یوسف بزنـــــــــدانم

من آن مرغ سخنـــــــــدانم که در خاکم رود صورت

هنــــــــــــوز آواز می آید بمعنی از گلســـــــــتانم


 

گنج حضور....

 

 

 

 

 

  با سلام خدمت دوستان عزیزم

  بعد یه وقفه ی کوتاه با یه نوبت دیگه از  سخنان استاد شهبازی با شما هستم

               امید که گوش باشیم و استفاده کنیم.. 

 

 

در این نوبت نیمه اول CD شماره 3 با حداقل دخل و تصرف (در حد آرایش جملات) به عزیزان علاقمند به گنج حضور تقدیم میگردد. در یکی از نظرات درباره CD شماره 3 آمده است :

"همه کسانی که میخواهند مباحث آقای شهبازی را خوب بفهمند بخصوص باید این برنامه 3 را بشنوند . به گمان من درک درست معنای حضور در لحظه در این برنامه ارائه می شود"

مطرب عشق ابدم زخمه عشرت بزنم                    ریش طرب شانه کنم سبلت غم را بکنم

تا همه جان ناز شود چونک طرب ساز شود             تا سَرِ خُم باز شود گِل ز سَرش دور کنم

چونک خلیلی بُده ام عاشق آتشکده ام                 عاشق جان و خردم دشمن نقش وثَنم

اگر شما تا بحال از خودتان سوال کرده اید که من کی و چی هستم، مولوی در این چند خط شعر به سوال شما پاسخ می دهد می گوید من شادی هستم من شادی عشق هستم و کامل می کند که من شادی عشق ابدی هستم.شادی عشق ابدی یعنی چه ؟ کلمه ابدی و ابدیت را میخواهیم بفهمیم ولی ذهنمان ما را به آینده ابدی یعنی (بی نهایت آینده) میبرد یعنی تا آخر من شادی عشق ابدی خواهم بود ولی ابدیت و بی نهایت دو تا صفت خدایی است که اگر ما به این دو صفت پی ببریم می توانیم به ذات خودمان پی ببریم و بدانیم چه هستیم.

 

ادامه نوشته

اولین بوسه...

شیرینی لبان تو فرهادی آورد
دلخواهی آنقدر که غمت شادی آورد

جز عشق دلنشین تو کارام جان ماست
دامی ندیده ایم که آزادی آورد

دل را خراب کرد و به گنج هنر رسید
عشق خرابکار تو آبادی آورد

مقبول باد عذر کمند افکنان عشق
چشم غزال رغبت صیادی آورد

گر عشق ورز و مست نمی خواهدم خدای
باری چرا جمال پریزادی آورد؟

ای جان سراب نوش نگاهت! بگو دلم
رو با کدام سوی در این وادی آورد؟

کوه غمت به تیشه ی جان می کند دلم
شیرینی لبان تو... فرهادی آورد

 

نغمه های عاشقانه ی عشقم...

بگذار سر به سينه ي من تا كه بشنوي
آهنگ اشتياق دلي درد مند را
شايد كه بيش از اين نپسندي به كار عشق
آزار اين رميده ي سر در كمند را
بگذار سر به سينه ي من تا بگويمت
اندوه چيست، عشق كدامست، غم كجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمريست در هواي تو از آشيان جداست
دلتنگم، آنچنان كه اگر بينمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شايد كه جاودانه بماني كنار من
اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت
تو آسمان آبي آرامو روشني
من چون كبوتري كه پرم در هواي تو
يك شب ستاره هاي تو را دانه چين كنم
با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو
بگذار تا ببوسمت اي نوشخند  صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمه ي شراب
بيمار خنده هاي توام ، بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني ، گرم تر بتاب

 

 

 

 تنگ غروب فصل بهار
 یه کوچه باغ یه پنجره

 یه قلب پیر پر از امید
 باشوق تو منتظره

 باگوشه های چارقدش
 اشکاشو پنهون میکنه

 اما نگاش غصّه هاشو
 از دور نمایون میکنه

 منتظره پرستو ها
 خبر بیارن از گلش
 اما نمیدونه اونام
 خبرندارن از گلش

 اون گل سرخ تو تاریکی
 ستاره شد شبو شکست

 خورشید روشنی شد و
 رفت و تو آسمون نشست
 رفت و تو آسمون نشست

 اما هنوز فصل بهار
 با صد هزار تا خاطره
 یه قلب پیر ؛ پر از امید
 باشوق تو منتظره
 نشسته پشت پنجره...


 

دلنوشته های مریـــــم

سلام دوستان عزیزم

متن هایی که در این پست می خوانید از دست نوشته های خودم است البته ایراداتش را به بزرگواری خود

ببخشید .خوشحال می شوم اگر نظر خودتون رو برام بنویسید متشکرم.

                                                                                                                مریم

دوستان عزیزم لطف کنید نظراتتون رو در صفحه ی اول بگذارید..ممنون میشم..

خاطرات

آنروز که چشمان زیبایت همچون ستاره ای زیبا در جلوی دیدگانم شروع به پرتو افشانی کرد


ادامه مطلب

 

 

درد فراق

دیشب باز دلم گرفته بود آمدم لب پنجره وباز مثل هر شب لحظاتم را پر از یاد و خاطر تو کردم.تا شاید دلم

کمی تسکین یابد.


ادامه مطلب
 
 
 
طبیب عشق
 در دام تو ای عشق...، گرفتارم من
بر خیـز و بیا...، که عاشقِی زارم من

عشـق تو... به جان من فکنده دردی
بشنو تو طـبیب جان ...،که بیمارم من
 
 
 
 
آوای سرنوشت من

می خواهم از ته دل فریاد بکشم اما آنقدر آه در سینه دارم که از فریاد کشیدن واهمه دارم.

می خواهم اشک بریزم اما دریای چشمانم نیز دیگر خشکیده است.


ادامه مطلب
 
 
 
غروب

 ای عشق خوش سودای من  ای عشقی که در درونم آتش برپا کردی مرا سوزاندی و خاکسترم کردی

با اینکه مرا خاکستر کردی هنوز هم می ستایمت.


ادامه مطلب
 
 
 
 
 

ای روزگار نابسامان ای چرخ گردونه که هیچ وقت به مراد ما نگردیدی با تو سخن ها دارم.هر چند که خود

قصه ای هستی وداستانی سر انگیز.


ادامه مطلب
 
 
در سر فصل دفتر عشق نام تو را می اورم

                                                             چون تو برایم همانی که عشق را معنا می کنی

 

 

فراق

پس از سالها انتظار پس از مدتها که من درد تنهایی وبی کسی را به تنهایی بدوش کشیدم تنها

با خاطرات گذشته سر کردم و زنده ماندم اینک تو آمده ای از راهی دور خسته وبی حوصله .

انگار که دیگر برای من وقصه هایم برای من و آرزوهایم وقتی نداری.

نمی دانم آه منی که روزها و شب ها را به امید اینکه روزی بیایی و کنارم بنشینی تا سر بر شانه ات

بگذارم و درد فراقم را  با تو بگویم.منی که به این امید زنده ماندم تا تو بیایی وآواز عشق و امیدم را با

صدای تو هماهنگ کنم وکنارت بمانم تا با نگاه های تو مست شوم و با آوازه تو به رقص در آیم و با زمزمه

شبانه ات به خواب روم.

آه من که با این همه امید تا این زمان انتظارت را کشیده ام.چگونه باور کنم این همه سردی و بی تفاوتی

را اینهمه غریبی و نا آشنایی را.

انگار که تو اصلا من را مریمت را نمی شناسی انگار که با دل من غریبی. یعنی آیا شانه هایت سر من را

وزمزمه های مرا فراموش کرده اند.یعنی دستانت گرمی دستان غاشقم را فراموش کرده اند یعنی حال

که تو آمده ای و باید با تو خوش باشم باز نگران وچشم انتظار باشم؟آخر چرا؟چرا؟

 

                                                                                  

 
 
 

ترانه ی دلنواز "مگه نه" با صدای جاودانه ی استاد شجریان

 

سازنده این تصنیف بسیارزیبا و غم انگیز ( استاد عطاالله خرم ) برادرزنده یاد ( استادهمایون خرم)  است که باصدای جاوندانی ( استاد محمدرضاشجریان ) برروی شعری از( استاد بیژن سمندر ) بسیارغم انگیزو درعین حال دلنوازاجراشده است .

 

مگه نه؟ حس غریبی داره.با اغلب تصنیف های استاد متفاوته.هر آهنگ و ترانه ای برای خودش یه رنگی داره،من فکر میکنم رنگ این ترانه خاکستریه، مثل رنگ آسمون ابری،رنگ تمام دلهای تنگ،رنگ بغض یه عاشق،یا رنگ اشک یه دلشکسته،مثل رنگ غروب جدایی،یا رنگ غم،مثل رنگ تمام دردهای ما،مثل رنگ من!

من و تو قصه ی یک کهنه کتابیم . مگه نه؟
یه سوالیم ، یه سوال بی جوابیم . مگه نه؟
یه روزی قصه ی پرغصه ی ما تموم میشه
آخرش نقطه ی پایان کتابیم . مگه نه؟
پشت هم موج بلا میشکنه و جلو میاد
وای بر ما که رو آب مثل حبابیم . مگه نه؟
کی میگه ما با همیم ، ما که با هم جفت غمیم
دو تا عکسیم و به زندون یه قابیم . مگه نه؟
ای خدا ابر محبت چرا بارون نداره
آسمون خشکه و ما تشنه ی آبیم . مگه نه ؟
کار دنیا رو که چشمم دیده بود گفت به دلم
ما دو تا پنجره ی رو به سرابیم . مگه نه . مگه نه ؟
اگه تا دامن خورشید خدا هم برسیم
آخر از بوسه خورشید کبابیم مگه نه؟

 

نغمه های عاشقانه ی عشقم...

همچو نور، از چشمم، رفتی و نمی آیی
بی تو دیدهٔ جان را، بسته ام ز بینایی

از دورنگی ی ِ یاران، وزفریب عیاران
دیدم و چه ها دیدم، یک به یک تماشایی

آ‏فتاب را دیدم، هفت رنگ و فهمیدم
اینکه نیست بی رنگی، زیر چرخ مینایی

حال من اگر خواهی، لاله دارد آگاهی
زان که جان او سوزد، همچو من ز تنهایی

گر دعا کنم شاید، خواهم اینکه افزاید
درتو آن جفا کیشی، در من این شکیبایی

دانم اینکه از دوری، خسته ای ّ و رنجوری
سینه کرده ام بستر، تا بر او بیاسایی

دمبدم لب سیمین، پرسد از خیالت این:
ـ بینم آن که بازآیی، بینم آن که بازآیی؟

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

 

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

 

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

 

دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

 

نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

 

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

 

سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

 

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

 

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

 

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

 

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری

 

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

 

 

داستانی از مثنوی

آرامش سنـگ یا آرامش بـرگ؟‎

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی استاد را دید

بی اختیار گفت: “عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟” استاد برگی از شاخه افتاده

روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود. سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت.

سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت. استاد گفت: “این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد.

حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟!” مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: “اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست! لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد.

من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!” استاد لبخندی زد و گفت: “پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده.” استاد این را گفت و بلند شد تا برود.

مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد. چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید: “شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟”

استاد لبخندی زد و گفت: “من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم و من آرامش برگ را می پسندم …

 

نغمه ی زیبای عشقم..

 


شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد 
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
 به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد؟
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت 
که محب صادق آنست که پاک‌باز باشد
به کرشمه‌ی عنایت نگهی به سوی ما کن
 که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد؟
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟ 
تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم چو تو دوست می‌گرفتم
 که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد
دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی 
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران
 اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد

خدایا دریاب مرا...

شده امشب از سر خوابم وز آسمانها
چه نوای سحر آمیزی آید به گوشم
چه صدای گرمی باشد این بانگ مرموز
که فروزد آتشها در قلب خاموشم
که فروزد آتشها در قلب خاموشم
دلبر من سرور من بی تو چون جام طرب نوشم
شب عاشق از چه بی پایان بود
دل زارش از چه بی سامان بود
آسمان باشد گواه من
کز غمت شبها گوهر بارم
عشق من باشد گناه من
من گنهکارم گنهکارم

می ترسم خدا نکرده
کام از عشق خود نگیرم
می ترسم که چون ستاره
در کام سحر بمیرم
خشم تو ز جان کند سیرم
خشم تو ز جان کند سیرم
از چه دیگر راز خود در پرده پوشم
از چه دیگر راز خود در پرده پوشم

شده امشب از سر خوابم وز آسمانها
چه نوای سحر آمیزی آید به گوشم
چه صدای گرمی باشد این بانگ مرموز
که فروزد آتشها در قلب خاموشم
که فروزد آتشها در قلب خاموشم
که فروزد آتشها در قلب خاموشم
که فروزد آتشها در قلب خاموشم

مثه مردن می مونه دل بریدن ولی دل بستن آسونه شقایق


دلم مثل دلت خونه شقايق
چشام درياي بارونه شقايق
مثل مردن ميمونه دل بريدن
ولي دل بستن آسونه شقايق
شقايق درد من يکي دو تا نيست
آخه درد من از بيگانه ها نيست
کسي خشکيده خون من رو دستاش
که حتي يک نفس از من جدا نيست
شقايق واي شقايق گل هميشه عاشق

شقايق اينجا من خيلي غريبم
آخه اينجا کسي عاشق نميشه
عزاي عشق غصه اش جنس کوهه
دل ويرون من از جنس شيشه
شقايق آخرين عاشق تو بودي
تو مردي و پس از تو عاشقي مرد
تو رو آخر سراب و عشق و حسرت
ته گلخونه هاي بي کسي برد
شقايق واي شقايق گل هميشه عاشق

دويديم و دويديم و دويديم
به شبهاي پر از قصه رسيديم
گره زد سرنوشتامونو تقدير
ولي ما عاقبت از هم بريديم
شقايق جاي تو دشت خدا بود
نه تو گلدون نه توي قصه ها بود
حالا از تو فقط اين مونده باقي
که سالار تمومه عاشقايي
شقايق واي شقايق گل هميشه عاشق

 

 

تــــــــــــــــــولدم مبــــــــــــــــارکــــــــــــــ

 

 

 

سلاااااااااااااام دوستان عزیزم..

امشب شب تولدمه..

چند سالم می شه..آی آی نپرسید دیگه..

میدونید که این یه رازه..

با آرزوی سلامتی واسه  خودمو  خودتون...

همه تونو   و می بوسم..

 

 

شمع ها بهم نشون میدن ٬چجوری عاشقت شدم

سوختم روی کیک نگات٬اما تموم شدم خودم

تولدم مبارکه   امشب تولد منه

توی اتاق شیشه ای ٬هیچ کسی دست نمیزنه

یه میزه و دوتا صندلی ٬ یه طرفش فقط پره

یه کیک تنها که کسی ٬یه تیکه شم نمی خوره

یه کادوی خالی فقط هدیه ی امشب منه

یه قلب تنها که برای دیدن تو میزنه

کاش میدونستی امشبه تولد این دیوونه

یا حتی یادتم نبود فقط می یومدی خونه

فضای بیرنگ چشام منتظر رنگ توئه

بعد چند سال انتظار ٬ خسته و دلتنگ توئه

از دو تا شمع روی کیک ٬ فقط یه دونه روشنه

اون که نمی سوزه توئی ٬این که می سوزه منم

نه هدیه می خام و نه گل٬هدیه خودت گل خودت

فقط یه بار بهم بگو مبارکه تولدت

هدیه خودم٬گل از خودم٬مبارکه تولدم

 

 

ادامه نوشته

نغمه های عاشقانه ی عشقم...

 

آسیمه سر رسیدی از غربت بیابان

دلخسته دیدمت در آوار خیس باران

وا مانده در تبی گنگ ناگه به من رسیدی

من خود شکسته از خود در فصل نا امیدی

در برکهء دو چشمت نه گریه و نه خنده

گم کرده راه شب را سرگشته چون پرنده

من ره به خلوت عشق هر گز نبرده بودم

پیدا نمیشدی تو شاید که مرده بودم
 
من با تو خو گرفتم از خنده ات شکفتم

چشم تو شاعرم بود تا این ترانه گفتم

در خلوت سرایم یک باره پر کشیدی

آن گاه ای پرنده بار دگر پریدی

 



 

من از پشت شبهای بی خاطره
من از پشت زندان غم آمدم
من از آرزوهای دور ودراز
من از خواب چشمان نم آمدم
تو تعبير رؤيای ناديده ای
تو نوری كه بر سايه تابيده ای
تو يك آسمان بخشش بی طلب
تو بر خاك ترديد باريده ای
تو يك خانه در كوچه زندگی
تو يك كوچه در شهر آزادگی
تو يك شهر در سرزمين حضور
تويی راز بودن به اين سادگی
مرا با نگاهت به رؤيا ببر
مرا تا تماشای فردا ببر
دلم قطره ای بي تپش در سراب
مرا تا تكاپوی دريا ببر

راز جوان ماندن...

KamYab.Ir | کمیاب‌ترین های وب فارسی
 
نوشته شده در رشد شخصيت> مقاله

آیا تا به حال به افرادی توجه کرده اید که در دهه هشتم عمر خود هستند و جوان به نظر میرسند و در مقابل افرادی سن کمتری دارند، اما پیر به نظر میآیند؟

البته این طبیعی است که جسم ما پیر شود، ولی این موضوع کاملاً با این که شخص پیر به نظر برسد، تفاوت دارد. به علاوه این احساس هر شخصی است که خودش را چقدر پیر ببیند.

هیچ کس پیر نمی شود، مگر این که خودش انتخاب کند که پیر باشد. به جای این که از مردم بپرسیم چند سال دارید؟ بهتر است بپرسیم چند سال زندگی کرده اید؟

یک راه ساده برای این که من و شما پیر نشویم این است که از تمام روزهای عمرمان استفاده کنیم. ما به عنوان جانشین خدا در زمین وظیفه داریم بهترین باشیم و بهترین کارها را انجام دهیم. و برای این که تمام عمرمان جوان بمانیم باید هفت کار انجام دهیم.

ادامه نوشته

ألسّلامُ عَلیکَ یا عَطشان...

 

بـگـذار کـه ایـن بـاغ درش گـم شـده بـاشـد...
 
گـل های تـَرَش ، بـرگ و بَـرَش گم شده باشد...
 
جز چشم به راهی به چه دل خوش کند این باغ
 
گـر قـاصـدک نـامه بـرش گـم شده بـاشـد...؟!
 
بــاغ شـب مـن کـاش درش بـسـتــه بـمــانـد
 
ای کـاش کـلیــد سحـرش گـم شـده بــاشــد...
 
بی اختـر و مـاه اسـت دلـم ! مثل کسـی که
 
صنـدوقچـه ی سیـم و زرش گـم شـده باشد...
 
شب تیـره و تـار است و بـلا دیده و خامـوش
 
انـگار کـه قـرص قـمــرش گـم شـده بـاشـد...
 
چاهی است همه ناله و دشتی است همه گرگ
 
خــواب پـدری کـه پسـرش گـم شـده بـاشـد...
 
آن روز تــو را یــافــتــم افـتــاده و تـنـهـــا
 
در هیبت نـخلـی که سـرش گـم شـده بـاشـد...
 
پـیچیــده شـمیمـت همـه جـا ای تـن بـی سـر
 
چون شیشه ی عطری که درش گم شده باشد...!
 
 
 
(سعید بیابانکی)
 
 
 
 
 
 
 
 
 
ألسَّلامُ عَلـَی الحُسَین ِ
 
وَ عَلـی عَلِیِّ بن ِ الحُسَین ِ
 
وَ عَلـی أولادِ الحُسَین ِ
 
وَ عَلـی أصحابِ الحُسَین ِ
 
وَ عَلـی عَبـاس ِ الحُسَین ِ
 

چند یادگاری از عشقم...


بگذار تا مقابل روی تو بگذریم                           دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوقست در جدایی و جورست در نظر               هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست           بازآ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سریست با تو که گر خلق روزگار                دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من                از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب                   در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب               نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

 

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


ما گدایان خیل سلطانیم                      شهربند هوای جانانیم
بنده را نام خویشتن نبود                      هر چه ما را لقب دهند آنیم
گر برانند و گر ببخشایند                        ره به جای دگر نمی‌دانیم
چون دلارام می‌زند شمشیر                  سر ببازیم و رخ نگردانیم
دیگران در هوای صحبت یار                    زر فشانند و ما سر افشانیم
هر چه گفتیم جز حکایت دوست             در همه عمر از آن پشیمانیم
سعدیا بی وجود صحبت یار                   همه عالم به هیچ نستانیم
ترک جان عزیز بتوان گفت                     ترک یار عزیز نتوانیم

 

گنج حضور..

 

عکس های منظره ، منظره های بسیار زیبا

 

 

سلام به دوستان عزیزم

  یک مدتی از بحث گنج حضور دور افتادیم ازتون معذرت می خام..

امشب میخام تفسیر زیبا و شیوای آقای شهبازی از شعر اقبال لاهوری بنام "میلاد آدم" رو بدون کم و کاست

از CD صوتی شماره 1  برداشت شده است رو براتون بگذارم که بسیار شنیدنی ست:

 

نعره زد  عشق که خونین جگری پیدا شد              حُسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد

فطرت آشفت که از خاک جهان مجبور                   خودگری،خودشکنی، خود نگری پیدا شد

خبری رفت ز گردون به شبستان ازل                    حذر ای پرده گیان پرده دری پیدا شد

آرزو بی خبر از خویش در آغوش حیات                   چشم وا کرد و جهان دگری پیدا شد

زندگی گفت که در خاک تپیدم همه عمر               تا در این گنبد دیرینه دری پیدا شد

معناهای بزرگ که به انسان زندگی می بخشد در این شعر به حرف در آمده اند این معناهای بزرگ که با ما حرف

می زنند عبارتند از خود زندگی، عشق، زیبایی، فطرت، خلاقیت ، آفریدگاری انسان ، آرزو، (در اینجا) خود زندگی

حرف میزند...

ادامه نوشته

تو رو جانا به حق بت پرستی دوست دارم..


تو رو اندازه شبهاي مستي دوست دارم

تو رو قد تموم ملك هستي دوست دارم

برايم اين پريشون  حاليا يعني عبادت

تو رو جانا ٬ تو رو جانا به حق بت پرستي دوست دارم

 



 

و باز هم برای تو عشقم...

 

 

 دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمی گذاری٬دیگر آمدنت آنقدر گنگ است که نمی بینمت

سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام.

من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ام.

من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام٬که شاید دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است

و دستهایم پیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم میزند.

می خواهمت هنوز..!!گاه چنان آشفته و گنگ میشوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند

اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند مرا می خوانمت هنوز..

حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند٬هیچ بارانی قادر نخواهد بود که تو را از کوچه ی اندیشه هایم بشوید

و اینها برای یک عمر سر خوش بودن و شیدایی کردن کافیست...

به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که دلتنگت شده ام ..به همین سادگی..!!

یادگار عشقم...

سلام

یکی از بی نظیرترین آلبوم های شهرام ناظری که من رو به آسمانها می بره یادگار دوست هستش

 

 

این آلبوم در سال 1363 به مناسبت هشتصدمین سالروز تولد حضرت مولانا منتشر شده

اگه نشنیدینش

حتما امتحانش کنید

شاد باشید و آزاد



ای دوست قبولم کن و جانم بستان

مستم کن  وز هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرارگیرد بی تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان



ادامه مطلب

Konya قونیه آرامگاه مولانا

 

سلام دوستان گلم:

 

این پست رو تقدیم می کنم به دوست عزیزخلوت گزیده

(http://khalvatgozide66.blogfa.com/ )

می دونم که دلشون پر از درده ٬ایشون یه فرد کاملا اجتماعی هستن با یه

 قلب  پاک و مهربون  که البته اینطور افراد بسیار تو جامعه ی امروز ماصدمه می بینن...

خلوت گزیده ی عزیز براتون آرزوی یه دنیا شادی و آرامش داریم  و

منتظریم که شما و مطالب زیباتون  رو دوباره کنار بچه های وبلاگ داشته

باشیم ..خیلی برامون مهم هستید هم من و هم بچه هایی که هر روز صبح

با پست جدید شما روزشون رو شروع می کنن

منتظرتونیم دوست خوبم  ...

 

 

 

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

....

پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب

تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم

دیده بخت به افسانه او شد در خواب

کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم

یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن

ترسم که بوی نسترن، مست است و هشیارش کند

ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من

ترسم صدای پای تو، خواب است و بیدارش کند

قوانین عالم هستی

 عکس های زیبا از طبیعت

 

 

سلام به شما دوستان عزیزم

   در مورد قوانین عالم هستی صحبت کردیم و اینکه چطور کمک می کنه که به گنج حضور برسیم

 

   واینک باقی قوانین رو براتون می زارم: 

۱ـ قانون تمرکز
در راه رسیدن به این گنج، تمرکز روی " خودمان " است. سعی نمی کنیم دیگران رو عوض کنیم بلکه تمرکز  روی خودمان است و فقط روی خودمون کار میکنیم

۲ـ قانون مزرعه
 اگر ما داریم روی خودمان کار میکنیم که به گنج حضور برسیم و هنوز نرسیده ایم، نباید نگران باشیم، کم کم هوشیاری حضور پیدا میکنیم.

مثل اینکه دانه ای رو در زمینی می کاریم. باید صبر کنیم و اون دانه رو مواظبت کنیم تا مراحل رشد رو طی کنه و به ما میوه بده.
انتظار نداشته باشیم که این دونه یه روزه! به ما میوه بده.

عجله نکینم، صبر کنیم . وضعیت های ما تغییر خواهد کرد و ما به گنج حضور می رسیم.

 

۳ـ قانون جبران
هر روز باید مطالب رو بخونیم یا گوش کنیم و چیزایی که یادداشت برداشتیم رو مرور کنیم و به اونها " عمل " کنیم.
نمیشه که فقط مطالب رو بخونیم یا گوش کنیم و عمل نکنیم!

" تا چیزی بیرون نفرستید، از درون باز نمی شوید. "


خدای بزرگ اینهمه خوبی در حق ما میکنه و یه عالمه موهبت الهی در اختیار ما قرار میده تا ما از اونها استفاده کنیم و یا حتی خواسته های ما رو برآورده میکنه، ما هم باید جبران کنیم.
این قانون هستی هست، باید بدهیم تا بگیریم.

یه مثال خیلی کوچیک و پیش پا افتاده میزنم،گه 10 تومن روزی نصیبمون میشه، 1 تومن یا حتی کمترش رو کمک کنیم. اینجوری هم وظیفه ی خودمون رو انجام دادیم هم برکت به زندگیه ما میاد.

این قانون رو میتونیم در همه ی جنبه های زندگیمون استفاده کنیم.

 

 

۴ـ قانون تعهد و هماهنگ

   یه قانون که بسیارمهم و حاکم بر زندگیه انسان است.
ما به طور معجزه آسایی به هر چیزی که متعهد میشویم با اون جلو میریم. اگر شما متعهد به زیبایی و عشق باشید، فکرها و اعمالتان با اون سازگار میشه. اما اگه متعهد نیستید،انتظاری هم نداشته باشید نیروی ایزدی از شما عبور بکنه.

اگر متعهد نیستید، خرد و عشق زندگی، از شما بیان نمی شه . اگر متعهد باشید، پرهیزها ،اتوماتیک می شه.

اگر شما مدت زیادی هست که تمرین معنوی می کنید و به جایی نمیرسید، بدونید که متعهد نیستید.

 

   ۵ـ قانون جذب
هر لحظه شما می تونید ببینید که به سوی لطافت و زیبایی و عشق می روید، چون شما از جنس لطافت هستید.
از هر جنسی هستید، به آن سو می روید.

اگر آدمهای " من دار" را به خود جذب کنید، بدونید که " من " دارید. اگر آدمهای لطیف و با عشق با شما همراه می شوند، شما از آن جنس هستید.
اگر شادی جذب کنید،از جنس شادی و اگر غم جذب کنید، از جنس درد و غم هستید.

 

۶ـ قانون جمع
ذهن ما شرطی شده و فکر میکنه که جمع درست میگه و باید از اونها تبعیت کنه، چون اونها درست میگن پس قانون اجتماعی و جمع است!
ذهن ما فکر میکنه که اگر ما یکی از دسته های جمع باشیم، این خیلی مطمئنه و ما حس امنیت می کنیم و اگر ما از جمع جدا بشیم، خطر دارد!
پیروی از راه و رسم جمع، در ما شرطی شده.
اما در زندگی عکس اون درسته!
شما باید روی پای خودتون بایستید، چون شما از ریشه به زمین وصل هستید.
مثلا شما میگید چون جمع تمرین عرفان نمیکنن، من چرا بکنم؟!و تبعیت از جمع میکنید.
با تقلید از جمع به فضای وحدت نمی رسید.
دنبال جمع بودن برای " من ذهنی " منافعی داره. پس حواسمون باشه که با جمع به گنج حضور نمی رسیم.
هر کسی، باید تمرکز روی خودش داشته باشد و تقلید نکند.

 

دو هشیاری در ما انسانها وجود داره:

1- هوشیاری حضوریا هوشیاری این لحظه، خلاء، فضای یکتایی، فضای وسیع، فضای لایتناهی و خدا و زندگی و هر نام دیگه ای.
این هوشیاری در درون انسانهاست و ساکن هست. این هوشیاری بی فرم و بی شکل هست.

2-هوشیاری جسمی یا هوشیاری "من ذهنی" که در ذهن وجود داره و بیرونیه، همه چیزهایی در ذهن ما هستند، کامل نیستند و موقتی اند و از بین می روند و توهمی بیشتر نیستند و مفهومی ندارند و به درد زندگی نمیخورند چون مخرب هستند.
فکرهای من و باورهای من ، اتفاقات و هر وضعیتی که در ذهن می بینم، همه بیرونی هستند و دائما در حال حرکت و تغییر می کنند.این هشیاری فرم داره.

 

یه یادگاری  شیرین...

 

عكسهاي زيباترين دختر كوچولوي انتخاب شده در دنيا

ماهی بگـــو، مهــری بگو، ای گوهــــرِ یکتای من
رازی بگــو، رمــزی بگـــو، ای عـــروة الـوثقی من
یارم تویی، شـــورم تویی، در این دیـار بی کـسی
می هم مرا، ساغر مرا ، ای ساغر و صهبای من

                                                             ۲۶شهریور   ۱۳۹۲

توضیح: دراین دوبیتی از صنعت توشیح استفاده شده یعنی اگر اول کلمات کنار هم گذاشته بشه

 تشکیل  اسم مریم رو میده این اشعار از استاد بزرگوارم  "طارق "می باشد که بعنوان عیدی به من تقدیم کردن

بسیار سپاسگزارم از ایشون و دست شون رو می بوسم.

قوانین عالم هستی...

 

 

سلام دوستان عزیزم

می خام بحث گنج حضور رو از زبان شیوای آقای شهبازی عزیز ادامه بدم

امیدوارم که گوش باشید و استفاده کنید.

 

قوانین عالم هستی

امشب میخوام یه سری از قوانین عالم هستی رو براتون معرفی کنم که به ما کمک میکنه زودتر به گنج حضور برسیم.

مطالب زیر، خلاصه ای از برنامه گنج حضور  آقای شهبازی می باشد:


۱ـ قانون تمرکز
در راه رسیدن به این گنج، تمرکز روی " خودمان " است. سعی نمی کنیم دیگران رو عوض کنیم بلکه تمرکز  روی خودمان است و فقط روی خودمون کار میکنیم.

انسان ها به دو دسته ی آگاه و ناآگاه تقسیم میشوند:
- انسان های آگاه ؛ دارای ذات مقدس و ذهن مشاهده شده ای هستن،یعنی از توانایی ذهن خود آگاه هستن و میدانند که نباید همسو و هم جهت با افکار شد،چون افکار ما ناشی از من ذهنی ما هستند.

- انسان های ناآگاه ؛ دارای ذات مقدس ولی ذهن مشاهده نشده هستند.

زمانیکه با ورود به لحظه ی حال در حیطه ی روشن بینی قدم می ذاریم، دیگه در مورد انسان ها با توجه به رفتارشون قضاوت نمیکنیم. اونها دیگه گناهکار نیستند بلکه ذات مقدسی هستن اسیر ذهن مشاهده نشده.
با این دیدگاه تنها حسی که میتونیم نسبت به همه موجودات داشته باشیم، احساس " عشق" هست. عشق به هر چیز و هر کس. عشق به یکی بودن، چون که تمام هستی یکی هست و جدایی بین موجودات وجود نداره.


زمانیکه خودمون رو با ذهن یکی میدونیم، تمام واکنش ها و روابط تحت تاثیر من کاذب یا به عبارتی " من ذهنی " شکل میگیره.
به عنوان مثال، در روابط عاشقانه، من ذهنی به خوبی ایفای نقش میکنه! در این روابط " عشق - نفرت" حکم فرماست.
تا زمانی که رابطه ی عاشقانه بر وفق مراده که یکی از طرفین اونجوری هست که طرف مقابلش میخواد.
من کاذب هیچوقت افراد رو اونجوری که هستند نیمخواد و نمیبینه بلکه اونجوری میبینه که خودش میخواد و میخواد همون نقشی رو بازی کنن که خودش دوست داره.
و زمانیکه شخص مقابل نمیخواد این نقش رو بپذیره در یک لحظه عشق تبدیل به نفرت میشه.
ما عشق می ورزیم و به دستور من ذهنی خودمون رو با عشق یکی میدونبم و احساس وابستگی به شخص مقابل میکنیم و اگر یک روزی این عامل بیرونی ایفای نقش نکنه،خودمون رو شکست خورده فرض میکنیم.

تمام این مسائل ساخته و پرداخته ی من ذهنی است.

ولی عشق برخاسته از من حقیقی، افراد رو اونجوری که هستند می پذیره و به آنها عشق می ورزه. در این عشق تضادی وجود نداره و میزان اون با نحوه ی رفتار فرد مقابل تغییر نمیکنه. شخص رو با تمام رفتارهایش می پذیریم و بهش عسق می ورزیم. عشقی که راستین هست و هیچ وقت به خاطر عوامل بیرونی جای خودش رو به نفرت نمیده.
چون این احساس ، ناب ترین نوع عشقه که از ذات مقدس ما سرچشمه میگیره.

 

قانونهای بعدی رو در مرحله ی دیگری براتون می نویسم...

امید که با اشتیاق بخونید و استفاده کنید

یه یادگار

تا کی در انتظار گذاری به زاریم

باز آی بعد از اینهمه چشم انتظاریم

دیشب به یاد زلف تو در پرده های ساز

جان سوز بود شرح سیه روزگاریم

بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود

دیشب که ساز داشت سرسازگاریم

شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد

چشمی نماند شاهد شب زنده داریم

طبعم شکار آهوی سر در کمند نیست

ماند به شیر شیوه وحشی شکاریم

شرمم کشد که بی تو نفس میکشم هنوز

تا زنده ام بس است همین شرمساریم

violinist girl t2 دختر ویولنیست