حتی بعضی جزییات اینجا نوشتن راهم یادم نیست...

فقط..تولد ثانیه هایم...ببخش که رهایت کردم..

و تمام حس و حال روزهای خوبم در این کلبه..برایم دعا کن...من بی معرفتم اما تو دعا کن...

دعا کن زندگی مهربان شود با من....

دعا کن...روزهایم آرام بگیرند...

ثانیه ها...برای ثانیه هایم دعا کنید....

تو باید باشی...

آن سو تر از خیال با تو بودن،جایی هست به نام آرامش...

جایی که زندگی نمی خواهد من سختی هارا بچشم...می خواهد روی خوش نشان داده باشد که بعدها گله نکنیم چرا همیشه همه چیز تلخ گذشت بر ما....؟؟؟

حلاصه هروقت می خواهد یک جور خوب با من تا کند آرام آرام میروم تا جایی فراسوی خیال با تو بودن...

جایی که تو خوبی....

جایی که دنیا هیچ نرسیدنی ندارد...

یک جای آرامِ بدون دغدغه...بدون نیمکت های دو نفره اما با یک مخاطب...

بدون دل هایی که تنگ می شوند....

جایی پر ازتو....پر از خودِ خودت...

مگر قرار است همیشه رویا همان رویا بماند؟؟مگر نمی شود فکر کرد همه چیز خوب است....؟؟

مگر نگفته بودی که میمانی....؟؟؟پس خوب است...اگر بمانی همه ی دنیا...چه روبا و چه حقیقت...خوب است!

فقط گاهی لازم است باور کنی زندگی همان صدای تالاپِ افتادن یک ماهی قرمز توی حوض نقاشی ست....

و همان یک ذره شامی که از غذای ظهر خلاصه شده و گشنه ات میگذارد،اما به عشق هم سفره ها،هی ادای ادم های سیر را در می آوردی...

و یا یک لبخند است که ناظم با جذبه ی مدرسه بکهو از دستش در می رود وآن را نثار تو میکند...

زندگی آشیانه ی سبز نگاهی ست که تو آن را به من هدیه دادی و من...که هنوز نمیدانم...به جبران کدام کار نیک لایق این محبت بودم....

زندگی تو است....

و تمام آنچه که از خوبی های تو...نصیب کوتاهی های من شد...

و آرامش....داشتن رویایی است که حقیقتش تو باشی...

جایی آن سو تر از خیال با تو بودن...


+مطمئن باش پرستو, غم آخر این نیست....این غزل میوه ی کال است ...تو باید باشی

تو فقط باش...دنیا با من!..

  راستی کجای این قصه را نیامده بودی که حالا دارم جای خالی آن روزها را هم حس میکنم...

کجا بوده این همه عشقی که دستانت را باز کردی،بی دریغ،بر سر راه زندگی ام پاشیدی...دیگر داشت آرام آرام باورم می شد تنها مانده ام...داشتی مرا می ترساندی رفیق!!

یادم رفته بود به چشمانت بسپارم خیره خیره نگاهم نکنند...یادم رفته بود بگویم فلانی..قلبم ضعیف است..کار دستت میدهم ها...

اما تو آمده بودی تا یک تنه تمام بزرگی هایت را به رخ بکشی...و من...در برابرت..جز ایستادن و چشم دوختن توانی نداشتم...

تو که آمدی قصه هم زیر و رو شد...تو شدی آدم خوب ماجرا و من...همان که همیشه فقط باید از داستان نتیجه ی خوب بگیرد...

حالا داستان زندگی من پر است از باور هایی که تو آن ها را غرق در خوبی کردی...

و کدام افتخار ازاین برتر که من بشوم تجلی بزرگی تو...تا کسی مثل تو مهربان،فکر کند دست خودم بوده،بیاید بگوید.."مراقب خوبی ها باش"...

و کسانی مثل تو و او مهربان،نگران اینکه نکند حواسم پرت شده باشد از خوبی...

اما نگرانی روا نیست...

که من با تمام جان،مراقب بودم تورا...و هرشب درس دوست داشتن از بر می کردم و هر صبح به شوق دیدن تو،آموزگار مهربانم،دست از خواب می کشیدم...

و عزیز میدارم روزهای غرق در تو را...افکارشکل گرفته به برکت وجود تورا..عشقت...و تمام خود خودت را..

حالا تو...آسمانی ترین جز زندگی ام...

یادت نرود...

دست از زندگی ام برداری،زندگی دست از سرم بر خواهد داشت...

لطفا...گاهی نوازشی یادت نرود...

که من...به تکیه ی این دست ها،دنیایم را ساخته ام...!!

برای آنان که به پاس بودنشان و آرامش وجودشان،دنیا را هم آذین ببندی،کم است...

+وبرای آنان که باورشان نمی شود،ما درس و عشق را باهم...داشته باشیم

پر از آسمان

از حال و حوصله ی آسمان که بنویسم باید بگویم دلش گرفته بود...قصه خوب شروع نمی شود اما آسمان مهم تر است...

سوغاتش برای زمین فقط اشک بود...اشک و باران...و دریا که از همه خالص تر می توانست اورا ببیند..اما کاری از دستش بر نمی آمد...با او حرف میزد اما آسمان گوش نمی داد..او هم عصبی می شد...عصبی می شد و سرش را محکم به صخره ها می کوبید...

و ما را زندان می کردند پشت میله ها تا از آنجا تماشایش کنیم...به خیال خودمان لذت می بردیم و دریا به این خوشیِ اشتباه پوزخند می زد...

خلاصه حکایتی بود عشق "دریا و آسمان"...

و جای دیگری از قصه نگاه آدم ها رشد می کرد...می شد بزرگ شدن را خواند در برق نگاهشان...و در خنده هایشان...

همه زیاد می خندیدند...عده ای به دروغ و عده ای از آن ته ته های دل...

شاید اگر کمی هم آسمان آرام گرفت چون میدید هنوز هستند کسانی که جانشان برای هم در برود..و از ته دل بخواهند که همه مثل هم بتوانند سر بر "بالشت"بگذارند...و یا خوابشان خدشه دار نشود...

و دوستی را از هم یاد می گرفتند...و برای،هم قلب هایشان،در جایی دیگر از این سرزمین،دلتنگی می کردند...

و دعا کردند...یک شب که حال همه شان مثل آسمان خوب بود برای کسانی که حتی به آن ها پوزخند زدند هم دعا کردند...

قصه،قصه ی مهربانی بود...مهربانی زیر آسمان خدا...کنار دوستان و به یاد کسانی که دوستشان داشتیم و کنارمان نبودند...

 راستی...!!درخت ها ایستاده بودند...محکم...و با وقار تر از هر زمان...

وهنگام بازگشت به آن ها گفتیم که همه چیز زندگیمان یک جور بهتری شده است...تا دلشان قرص شود که بیهوده نجنگیده اند..

زندگی...عجیب رنگ عوض کرده است...

یک جعبه مداد رنگی..پر از رنگ های"آسمانی"...

 بعدا نوشت:با این اعداد خاطره ی خوش زیاد دارم...۶...۱۱...۱۵...۳۴...۱۰۶...۸۶...۸۷...۸۸...۸۹...۰۰:۰۰...

دیگه...؟؟؟

روزی...جایی...وقتی...اما آخرش می شود!

نمی شود بنویسم...امشب از آن شب هایی ست که هزار بار مینوسیم و پاک میکنم و دوباره از اول...واز آن شب ها که درد بالاجبار نوشتن گرفته ام متاسفانه....

اصلا شاید پای خودم مرا نکشانده..شاید آمده بودم کار دیگری داشتم...شاید...

نمیدانم...

چند روز پیش که مهتاب از روی زندگی ام رد می شد با خودم فکر کردم زمستان است...زمستان است و شب ها بلندتر...

فکر کردم اگر قرار باشد خورشید هیچوقت بر نگردد ما آدم ها دیگر رنگ واقعی چشم های همدیگر را نمیبینیم...

مهتاب زیباست...

مهتاب نباشد شب از این هم که هست دلگیر تر می شود...مهتاب شب را جلا می دهد...

اما روشنی روز،روشنی عشق،روشنی زندگی...چیز دیگری ست...

میدانم که آب را هم می شود روشنی تفسیر کرد...میدانم می شود خورشید را از سر جوی آبی که این روزها جای بازی بچه ها شده هم گرفت..اما نه خورشید واقعی...

عشق چیزی نیست که بشود از لب جوی شکارش کرد...به قول سهراب"زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود"...

امروز گفتی خیلی وقت است داری بدون خورشید زندگی میکنی...حرف خودت بود...خودت گفتی از خیلی وقت پیش ها سرد شده ای...

ومن میدانم تو هم نمیتوانی...هیچ کس نمیتواند...اگر هم بشود نتیجه اش همین سرفه پشت سرفه ها و عطسه پشت عطسه های توست...

نتیجه ی زندگی بدون خورشید..باور کن...یخ زدن است وبس...

از من گفتن بود!...

ما آدم ها اما..دعا خواندن را خوب یاد گرفته ایم...ما..برای برگشتن خورشید دعا میکنیم...این خط..این هم نشان...

حالا ببین!

 

از قبل نوشت:2شب پیش نامه ای که برای دردسر نوشته بودم برگشت به آدرس خودمان...اخبارش رسیده که نقل مکان کرده است...میترسم نامه ی نخوانده اش بماند روی دستم...فکرهای بد بکند..برگردد...

حالا نوشت:برای برنگشتن دردسر به زندگیتان همین حالا دعا میکنم...

برای برنگشتن دردسر به زندگی ام لطفا "همین حالا"...دعا کنید...!!

 

دردسر جان سلام!

راستش دیدم این روزها که از تو چه پنهان"خداراشکر"از پیش ما رفته ای،درست نیست که رسم ادب به جا نیاید و یادی از تو نکنم...

خب،درست است که وقتی بودی زیاد تحویلت نمی گرفتیم،و همه اش دعا می کردیم بیخیال شوی و بروی اما هرچه باشد به تو مدیونیم...تو روزهایی را برایمان رقم زدی که مارا بیشتر به دعا وادار می کرد...تو مسببِ یک دنیا تجربه هم بودی برایمان...

راستی از اینجا برایت بگویم...

تلخ است شنیدن اتفاقاتِ خوبِ بعد از رفتنِ تو،اما بگذار من بگویم تا مثل همیشه دنده ات پهن تر شود!!...

خانه و فامیل را که یادت هست؟شکرِ خدا حالِ همه بهتر شده...عمو بهرام دیگر از دردِ کمرش کمتر می نالد وصبح ها می رود سرکار..البته هنوز عصر هارا باید استراحت کند اما خب دکتر گفته بعد از رفتن تو امید بهبودی اش بیشتر است...

خاله مژگان و شوهرش ناصر خان هم چند روز پیش رفتند مکه به سلامتی...و حالا بچه هایشان آمده اند خانه ی ما...بچه هایشان که یادت هست؟

آن که کوچک تر بود و هیچوقت از دوچرخه ی نقره ای اش جدا نمی شد را یادت هست؟؟؟حلال کن...همیشه من اورا کوک می کردم تا توی کفش هایت نمک بریزد بلکه تو بلند شوی بروی....

راستی شیرین نوه ی عمه کبری و پسر دایی اش هوشنگ هم مشغول کارهای عروسیشان اند...و عاطفه هنوز هم می رود دانشگاه..!!

درخت زرد آلوی حیاطِ خانه ی بابابزرگ هم میوه داده است... بساط کار و بار لیلا هم جور شد شکر خدا...و برادرش محسن هنوز هم زیاد چایی می خورد....

راستی دردسر!

از خودم بگویم برایت....

جای جوش هایی که در زمان اقامتت تند تند روی صورتم بالا می آمدند خوب نشده...اما جهنم الضرر...بخشیدمت...درست که باید کلی دارو دوایش کنم اما به اینکه رفتی..می ارزد....

وضع خوابم هم بهتر شده...شاید قبلا هم زیاد می خوابیدم اما همه اش خواب های عالم هفت راه بود و درهم...

جدیدا مامان هم غذاهایش دیگر پرنمک نمی شود...آن روزها هم صدقه سری چشمان"شور"تو بود...

همسایه هام سرحال ترند...و هرروز شبزی پاک می کنند و رخت میشویند و آبش راه می افتد تا وسط کوچه و بچه ها تویش شالاپ شلوپ می کنند به کوری چشم حسودان...

و مهدیس دوباره آن پاپیون صورتی قشنگ را می زند به موهایش...عین یک تکه جواهر...

خلاصه همه چیز اینجا آرام است...و جالب اینکه ظهرها سر سفره ی ناهار که دورهم جمع می شویم،تنها چیزی که به چشم نمی آید،جای خالی توست...

اینجا همه حالشان از ته دل خوب است ...

 این نقل قول همه است:متشکر که...رفتی!!

 

+رستی مهم تر از همه...یادت هست می خواستی با بودنت یک چیزها و یک کسانی را از من بگیری؟؟؟

برای اطلاع...از وقتی رفتی همه ی آن چیزها و کس ها...مال من شدند...

 

 

پ ن:تمامی اسامی متبلور ذهن نویسنده بود و شخصیت بیرونی ندارن...پس فردا بدبختی نشه براما!!!

در انتظار آفتاب...√

خورشید،آخرای راهش است...دارد می رود برسد ته آسمان...ازدور نگاهش میکنی که نارنجی چقدر بیشتر به چهره اش می آید...اما او...دارد می رود...وتو نتوانسته ای کمی حالش را بپرسی...

رو به رویت می ایستد...سوزانِ سوزان...آنقدر که چشمت به سوزش می افتد..گریه ات می گیرد...

شنیده ای توی آسمان که بوده ابرهای سیاه حوصله شان سر رفته،رعد و برقی کرده اند  و...دلش شکسته...

از دست تو که یک آدم بودی روی زمین...فقط یک آدم.....

رعد و برقش توراهم می گیرد...همیشه همینطور بود...برق نگاهش میخکوبت می کرد سر جایت...اما این بار فرق داشت...این بار بوی طوفان می آمد از این مهلکه...خدا خدا می کردی اگر آب آمد و همه را غرق کرد...اگر توهم غرق شدی...خورشید سالم بماند...

خورشید باید باشد...باید بتابد...باید بماند...

تو...از گرمای اوست که زنده ای...یادت نرود!!

کم کم دارد شب می شود...آسمان هم تیره تر...خبر تلخی دارد نگاهش....:باید بروم!

چقدر گفتم تمرین کن؟آنقدر که باورت کند...نرود که تنها بمانی....

دیدی رفت؟دیدی حتی نماند که از پا افتادنت را نگاه کند...؟؟؟

خورشید دیگر توی آسمان نبود...دیگر حتی عطرش هم حس نمی شد...خورشید رفته بود که توی خانه اش آرام بگیرد...کمی فکر کند...کمی کنار بیاید....باتو...با صدای ابرهای آن روز...با قلبش...با خشمش....خورشید...رفت!

وتو همانجا سفره ی اشک هایت پهن شد...سفره ای که به این راحتی ها تمامی نداشت...

اشک و اشک و اشک......هق هق و بی تابی....جان کندن پشت جان کندن...

رفتنش را نمی خواستی؟....خودت کردی!تاب تیره بودنش را نداشتی؟...تقصیر خودت بود!رفت...؟چشمت کور!

اگر وقتی بود آدم تر بودی...جلوی نورش عینک به چشم و صد جور کرم به پوستت نمی زدی...اگر مطمئنش می کردی حالا تنها نبودی....

و یادت نمی رود پیش آن دوست کمی آرام شدی....دوستِ خورشید....

از خانه اش که بیرون آمدی برای خودت  وول می خوردی توی شهر...کجابروم؟یقه ی کدام ابر را بگیرم...؟؟به که بگویم چرا خورشید را از آسمان فراری دادی...؟

حالا شب است...این مردم داغ اند...نمی فهمند...صبح که بشود و ببینند صبح نشده حالیشان می شود....

چند روزیست خورشید نمی آید سرکارش...می داند او دارد یخ می زند اما...نمی آید...

اگر آرام میشوی حرفی نیست اما...تو را به جان آسمان...هروقت آمدی.."خورشید"باش و بیا....نه آن لکه ی آفتاب روی فرش...

ما...اینجا...چشممان به آسمان هست...

نصیحت نوشت:حالا تو هم کمی بخواب عزیز دل...صبح که بشود حال توهم بهتراست...باور کن!...

پرونده ی قتل!

سوژه پشت سوژه...عکس پشت عکس...

این روزها خانه ام حسابی شلوغ است...همه می خواهند سر از کار آن قاتل حرفه ای در بیاورند...

چیزی نیست...اینجا فقط یک قلب مرده...اما نه از روی نفرت...

حالا که کار از کار گذشته و همه دارند سادگی ام را ملامت می کنند می فهمم این همان ارزش عشق است...

دست از سرم بر نمی دارند این گروه های تجسس و خبرنگاران روزنامه...همه به دنبال سرنخی از یک مجرم اند...مجرمی که دستش به خون من آلوده شده...

اما نمی دانند آن قهار کار کشته برای من بوی زندگی می دهد...تو اولین مجرمی هستی که شاکی را به وجد می آوری...

نگران چیزی نباش!نمی گذارم دست کسی به تو برسد...اگر هم رسید...اگر هم زبانم لال زندانی شد خودم هر هفته می آیم ملاقاتت...

سیب سرخ هم می آورم برایت...سیب سرخ عاشق...

اینجا همه برایت کلی حرف در آورده اند...پشت سرت تهمت زیاد است...همه از گناهی که تو مرتکب شده ای می گویند...

اما هیچ کس به من گوش نمی دهد...نمی فهمند من این زخم هارا چقدر عاشقم...می گویم اما باور ندارند...

می گویم...:این زخم از بدی تو نیست...تو به من خیانت نکرده ای...تو فقط خوبی...زیادی خوب...

مسخره است!می خواهند تورا پیدا کنند بگویند اینگونه نباش!

تو زخمی به من نزده ای...نه نازنین...فقط دل من تحمل این همه عشق را نداشت...

یک دفعه لرزید...

افتاد...

شکست...

کسی به دادش نرسید...

مرد!


پ ن۱:بالاخره امتحانا تموم شد اما از ازتابستون...یکم می ترسم...

پ ن۲:خدایا...یه دیقه گوشتو بیار..................................خب....؟؟؟مرسی.....!!

.

.

.

.

راستی!از امروز خاطرات برایم"تــــق تــــق"صدا می کنند.....

روایت کرده اند اردیبهشتی می رسد از راه...

شکوفه....تپش...ترنم....

آغازِ بودن در کنار یک زندگی بی محابا....

یک عمر ستیزه با تمام آنچه که می خواست خوشبختی ام را از من بگیرد....از کجا میترسی...؟؟من که گفته بودم کم نمی آورم...

شکوفه یعنی رسیدن...

رسیدن یک بذر کوچک به نهایت کمال...

رسیدن یک پرنده به آشیانه اش...وقتی که جوجه ها گرسنه اند.....یعنی صدای گریه ی یک کودک چند ثانیه ای...وقتی که همه نگران خوب بودنش مانده اند...

شکوفه یعنی تمام سهم ما از زندگی...

و تپش تجلیِ آغاز است....مثل یک آئینه که همیشه خوش رو بودنت را به رخش می کشیدی...توی چشم هایت زل می زدی و احسنت میگفتی به این آبی آرام....و آئینه....تجلی تو بود....

ترنم یعنی آنچه که از یک آغاز به جا می ماند...

آفرینشِ آرامِ یک حادثه....و ردپای مهربانی های یک دلبستگی.....

و تو باور کن...با شکوفه و تپش و ترنم می توان عاشق بود....

و من از امروز...قرار است شکوفه هارا توی دستانم صورتی ترشان کنم و تپش را عاشقانه تر و ترنم را همیشگی تر....

فقط یادت نرود...که آغاز را من چشیدم و تو هم...روزی می چشی...

یادت نرود با هر لبخند زندگی باید سبز شد و روئید و بالا رفت.....باید رسید....تا انتهای هر آنچه که برای توست....

خدایا...عاشقانه هارا زیاد کن و زیاد و...زیاد....

تولد نوشت1:تولد حس خوبیه...فقط کاش....

تولد نوشت2:خوشحالی چیزی نیست که بتونم وصفش کنم اما از اینکه خیلیا هستن که وجودشون برام با ارزشه و ومیشه که بهم تبریک بگن...خوشحالم...

تولد نوشت3:بزرگتر شدن کاری ندارد....."بزرگترشدن"،کمی مشکل است......

همین!

عیدانه

نزدیک عید که می شود دلواپس مردم ام...همه اش میگویم یعنی می شود سال تحویل کسی غصه نداشته باشد...؟می شود همه با کمر نشکسته زیر بار گرانی پای هفت سین بنشینند...؟؟

وبیشتر نگران مامان ها هستم....معمولا مادر است که حرف پدر را به گوش بچه اش می رساند و می گوید عزیزم قید این یکی را بزن...دستمان تنگ است...

عید که می شود نگران آن هایی که هنوز آدم بزرگ نشده اند اما کوچک هم نیستند می شوم...

کسی مثل خودم....که دلش به هر تلنگری می لرزد....

می گویم نکند وقت نداشته باشد یا یادش برود یک رفیق قدیمی را که یک روز با او نان و نمک ها خورده است...؟؟

دل است دیگر...تو میگویی نامرد نیستی اما دلت به خوبی عادت کرده....وقتی بهترین باشد...بهتر...کمی کنار می رود....

اما باید رفت سراغ آنکه بهتر بود....آنکه روزی دستت را گرفت.....

یادت نرود اعصاب دستانت به گرمای دست یک نفر عادت نکند......ونشوی مثل ماهی پر ادعایی که آخرش یک روز از درد تنهایی دق می کند،می آید روی آب و.....خلاص!

اصلا نزدیک عید دلشوره ام انگار بیشتر است...برای همه ی آدم های حتی بی اعصاب شهر...برای آن ها که کمتر می خندند...برای آن ها که حوصله ندارند...حتی دلم برای دل خودم هم شور میزند.....

اما بهار که بیاید همه چیز درست میشود...یک جور خوب...یک جورآرام و دوست داشتنی....

تو اسمش را بگذار تلقین،شعار یا هر چیز دیگر....اما من....آرامم....به خاطر داشتن خیلی چیز ها و خیلی آدم ها هم که شده...آرامم....

تا کور شود چشم هر آدم زمستانی که نمی تواند سبز بودن دل آدم ها را ببیند....

بهار که بشود..باور کن...همه چیز بهتر می شود....

تو نفس کشیدن را یاد بگیر....باقی اش با شکوفه ها....

 

پ ن ســــــــــــــــاده:عیدتون....مبارک!!

کنار همه ی قشنگی ها...

از اینجا...دنیا یک جور دیگری قشنگ است....

"اینجا"را نمی توانم برایت معنا کنم....مثل وقتی که از کسی می پرسی مکه را برایت وصف کند...و او...حرفی برای گفتن ندارد....

جایی که من ایستاده ام...بالاست...بالای تمام قشنگی ها....

شاید نتوانم برایت آرزو کنم اینجا باشی.....نامردی نمی کنم....آرزو نمی کنم....نمی گویم خدایا نصیبش کن خودش بفهمد حالم را....

نه!خوب به دستش نیاورده ام....راهی که آمدم زیبا نبود....هرچند که می خواهم از زیبایی های امروز و امروز ها بنویسم اما نمی توانم چشم ببندم روی تمام بدی هایم....

ببین!توی این دنیا...اگر افسارت از دست خدا رها شد...دست کس دیگری هم نمی افتد....متاسفانه می افتد دست خودت.....وفقط وقتی می شود خوشحال بود که به خودت مطمئن باشی....

من از خودم مطمئن نبودم اما...افسارم افتاد دست خودم.....

افتاد دست خودم که حالا برای تو از جایی حرف می زنم که خودم هم نمی دانم کجاست....

فقط می دانم خوب است....آرام است....زیباست......

اما....

نه خوبی که تا ابد خوب بماند....نه آرامی که به هیاهو مبدل نشود.....نه زیبایی که زشتی نداند.....

گاهی دلم شور می زند....

می شود همین حالا مکث کنی؟؟؟فقط چند لحظه....مکث کن...!!وبگو...."خدایا آرامش این روزهایش را نگیر".....

گفتی؟؟؟....خوب است...متشکرم.....

خدایا!ببین!من کسانی را واسطه کردم که دیگر مجبوری بخاطر حرف آن هاهم که هست...سر قولمان بمانی.....

من می دانم خدا بدقولی نمی کند....میدانم!.....فقط گاهی باید تنبیه شوی.....

پس افسارت را می دهد دست خودت که به تو ثابت کند...وقتی برای خودت برانی....از کسی که جلو نمی افتی هیچ....از تمام دنیا هم عقب می مانی.....

من حالا این عقب دنیا...می شود گفت جایم خوب است....اما....خبرت می کنم که روزی چه بر سرم خواهد آمد....

تورا به خدا....به جایی که هستی قانع باش....توضیح لازم نیست....تو فقط به جایی که هستی...قانع باش...

"و" ن:

امروزم زیبا بود...یادم نمی رود زیبایی بودنش را....اما...باید دنیایم را از دل هایی که شکستم...خالی کنم...

و کمی لازم است آدم خودش را جمع و جور کند....

بلند شدن کاری ندارد....

بلند می شوم...بلند شو...بلند می شود....

از بغض بگویم برایت؟؟؟

گاهی اوقات هست که خودت هم نمیدانی چه مرگت شده...

گاهی اشک هم جوابگو نیست...

و همه اش را می اندازیم گردن"بغض"...

من میگویم بغض ها دو دسته اند...آن هایی که سر باز می کنند و آن هایی که باید قورتشان بدهی...

بغض هایی که سر باز می کنند هم دو دسته اند...یا آن قدر می باری تا آرام می شوی،یا "مجبوری" برای از حال نرفتن خودت،خودت را آرام کنی...

اما آن ها که باید قورتشان بدهی...

راستش آن ها هم دو دسته اند...

آن هایی که یا چند روز می مانند و بعد...فراموش می شوند.....یا آن هایی که می مانند آن ته ته های دلت....

آن قدر می مانند و می مانند تا خشک شوند...

روی هم تلنبار می شوند...

رسوب می کنند...

و...

آن وقت است که میتوانم جوابت را بدهم...

میدانی چرا گاهی اوقات سخت نفس می کشیم...؟؟

آخر دلمان پر از بغض های خشک شده و روی هم مانده است.....تا "دَم"بیچاره بخواهد از این همه مانع رد شود...نفس تنگی گرفته ایم...

 


پ ن1:حالا بگرد دنبال جایی و کسی که آغوشش...برای بغض های رسوب کرده ی تو...کافی باشد...

پ ن2:پائیز که می شود بغض می کنم...اما زمستان ها...بهتر می شود شکست...

این تازه آغاز ماجراست...

باید آئینه ی اتاقت را بشکنی!نترس!قرار نیست حرف هایم با موج منفی شروع شود...

من هم مثل هرآدم دیگری شکستن را دوست ندارم...

اماتو...باید آئینه ی اتاقت را بشکنی...

میگویم چرا...به وقتش میگویم...

مثل تو که قرار بود به وقتش دیگر اعتماد کنی به آدم های خوب اطرافت...اما...گاهی به جای آئینه آن هارا شکستی...

اما آدم ها یک خصلت خوب دارند وآن این است که می توانند بلند شوند...توهم است گرفتن دستان کسی برای اینکه اورا بلند کنی...

نه جانا!

خدا همان روز اول دست و پا را داد که منت احدی را نکشی...

آدم هاهم بلند شدند...گرد لباسشان را تکاندند...و دوباره حرکت را از سر گرفتند...و تو در این میان فقط قطب نگاه و عشق آن ها بودی...

دیدی چه صبورانه گذشتند روزهایی که زندگی خنجر به خنجر بر گودی کمرت ضربه می زد...؟؟و تو مدام فریاد می کشیدی پس این خدا کجاست...؟؟

دیدی آن روزها گفتم فعلا چیزی نگو؟گفتم عصبانی که باشی ترسناک می شوی...و خودت نمیدانی چه میگویی...اما تو گوش نکردی...

وباز فریاد کشیدی...

پس این خدا که میگویید کجاست...؟؟

حالا دیدی آمد...؟؟دیدی آمد ونشان داد که تنها نیستی...؟دیدی تو را مال من کرد و شاید...مرا مال تو...؟؟

هدیه می خواستی از این زیبا تر...؟از امروز آرام تر...؟و از این ثانیه بزرگ تر...؟

حالا تو بنشین و هی راه به راه ضایع کن این زندگی بیچاره را...که چه؟که آخرش چه شود بنده ی خدا...

بس است هرچه زانوی غم بغل گرفتی...این بار تو به او ثابت کن که تا کجا می روی...

هر که آمد که آمد...هر کس هم نه،که از دستش در رفته است لحظه های بودن در کنار تو...

باید فضای این اتاق راهم عوض کنی...مثلا یک گلدان بیاور یا آن قاب را به دیوار رو به رو آویز کن...

هان راستی!

تو را به جان ثانیه...به جان امروزی که از یاد نمی برمش...این آینه را هم بشکن...

حالا فهمیدی چرا گفتم...؟

باور کن...آئینه ای که فقط تورا،منهای خوبی های دنیا نشان دهد...فقط لایق شکستن است و بس!!...

امروز نوشت:

آمدن یا نیامدن کسی که هنوز نمیدانی دوستش داری یا نه دست تو نیست...

به این فکر نباش که اگر آمد قبولش نکنی...به این فکر کن که اگر به زندگی کسی دیگر رفتی...آن وقت...او با تو چه می کند...؟؟

پ ن خیلی شاد:

امروز تولد داشتیم...و خوشحالم از اینکه خدای ما خوب بلده چه آدمایی رو خلق کنه...

یه هدیه هم به خدا بدیم...آره...تو راست گفتی...فتبارک الله احسن الخالقین...

کجای کاری...؟؟

از آسمان که رسیدی دستت پر بود...

گولم نزن! خودم دیدم که ستاره ها را توی مشتت پنهان کرده بودی...

فقط نمیخواستی من آن ها راببینم...

نمیدانم چرا؟

تو که میگفتی محرم رازت شده ام...پس چرا دارند توی دلم به خاطر نقش آفرینی خوبت اسکار را قسمت می کنند؟؟؟

نه آرامِ جان!

ساکن کوی عشق شدن دو دره بازی نمیخواهد...از آن نقاب هایی که مرا با آن عاشق کردی نمیخواهد...

باور کن...خودت که باشی...دیگر هیچ رهگذری دلت را به بازی نمی گیرد...

تو از آسمان نیامده ای که وقتت را صرف زمین کنی...

ببین!

هنوز کلی کار مانده که باید به دست تو رو به راه شوند...هنوز کلی گره هست که در ابهام چگونه باز شدن مانده اند و بیچاره ها دم نمی زنند...

دستانت را که از جنس  آینه است رو کن...!! می خواهم با آن ها پیش بغض هایم لاف بیایم که بدانند تکیه گاه من چه باشکوه است...

اما بین خودمان بماند...

من به بادی تکیه کرده ام که اراده کند تا آسمان هفتم می رسد...

اصلا روزی هزار بار می رود و موقع بازگشت هم کلی ستاره می آورد...

من آن هارا توی چشمانت دیده ام...اما هنوز نمیدانم چرا یکی از آن هاهم سهم من نیست...

فقط...

یادت باشد تو از ستاره هایت دل نکندی اما من...

تمام آسمانم را به نامت کرده ام.....

چه باک از پایان زندگی...؟؟هرچه باداباد...

پی نوشت در گوشی:

با این باران مهربان...می شود عاشق شد...حتی اگر هزارمین بارت هم باشد نترس...

فرصت کم است...

بگرد دنبال آنکه تمام زندگیست...

چشم هایی که بستی...

گاهی لازم است به هر دری بزنی تا آرام شوی...

اما گاهی لازم است بروی طبقه ی پائین و...بزنی به در و...وقتی باز شد بگوی:چندروز مهلت داری تا تخلیه کنی!

گاهی لازم است تمام احساس خوبی که به آدم ها داری را زیر پا له کنی و چشم بر خیلی هاشان ببندی...

میدانم که دلت نمیخواهد...

که فکر میکنی شاید دوباره بازگشت و پشیمان شد...

اما یادت نرود!پشیمانی او...زخم های دل تورا التیام نمی دهند...

نبودش سخت است اما...عادت میکنی...

راستی!

یادت نرود که به مستاجر دلت بگویی:هی فلانی!کرایه ی این چند ماه تسخیر راهم حساب کن...

و قبل از اینکه او باز بی باکانه بگوید"به من خیانت کردی"ادامه بدهی...:

فهمیدی؟ 

همین که خسارت این همه زخم بر در و دیوارش را نمیگیرم زیادت هم هست...

و بعد وقتی رفت...

یک کاغذ بچسبانی پشت در خانه و روی آن بنویسی...:

                      "تا اطلاع ثانوی از اجاره ی این ملک معذوریم..."

گاهی لازم است خودت باشی و.....

پ ن :تنها راه برای تسکین درد امشبم بود...شاید پشیمون شدم و حذفش کردم...

پ ن۲:ممنون از همه ی اونایی که مهربون اند...مهربونی یعنی یه دنیا انسانیت اون ها...

پ ن۳:و در خطاب به...!

نمیخواستم تمام پل های پشت سرت را خراب کنی...اما...حیف که نفهمیدی ارزش آدم ها زیاد است...وچون زیاداست،ربوده می شود...

بعضی آدم ها دزدان ماهری اند...حیف...ارزشت را از دست دادی رفیق...!!

حال خوب من...

زل زدم به صفحه کلید و نمیدونم دقیقا از کجا شروع کنم...!!

به یاد امروز می افتم و اتفاق قشنگی که برام افتاد...

دلم میخواد مدام مرورش کنم و ازش لذت ببرم...

به این که شنیدن یه بیت شعر چقدر میتونه موثر باشه و حال خراب این چندروز من رو خوب کنه...

اونقدر که بخاطر از دست ندادن خاطره ی امروز قید خواب رو بزنم...

امروز سر کلاس آرایه ها تا حدی پیش رفتم که خدا رو به خاطر انتخاب درست رشته ام شکر کردم...

شاید یه ماجرای خیلی ساده که نمیتونم دیگران رو متهم کنم که چرا به حس من نرسیدند...؟؟!!

امروز با خوندن یه ترجیع بند فوق العاده از سعدی...گریه ام گرفت...درست سر بیتی که نمیدونستم از بس قشنگه باید چیکار کنم...داشتم دیوونه می شدم...

ونهایتا...

زدم زیر گریه...

فقط می نویسمش...بدون هیچ انتظاری از کسی...همین./

 

آن برگ گل است یا بنا گوش...یا سبزه به گرد چشمه ی نوش

من ماه ندیده ام،کله دار...من سرو ندیده ام،قبا پوش

زان رفتن و آمدن چه گویم..."می آیی و میروم من از هوش"...

 

پ ن:میدونم شاید یکم بچه گانه و لوس باشه اما من امروز به صراحت اعلام کردم که اگه هم دوره با مولانا یا سعدی بودم به طور رسمی ازشون خواستگاری میکردم...

پ ن ۲:خدا یه بنده ای رو دوست داره پیامبرش میکنه،یکی رو دوست داره و پیامبری بهش یاد میده...

شعرا،پیغمبران زمان اند...

پ ن آخر:خدایا...فقط درک...!!درک...درک...درک...!!

فقط یک "معجزه" لطفا...

توی پستوی دلت دنبال چیزی می گردی که شاید آرامت کند...

شاید این روزها هیچ واژه ای حاضر نشود به کمک زبان تنهایمان بیاید...

شاید خودت هم نمیدانی راز آرامشت در دستان کدام بنده خدایی گم شده...

و آن بنده خدا را...خدا دیگر باید برساند...

رسیدنی از جنس یک معجزه...

ومعجزه...

تنها یک واژه است...که زیادی پروبالش داده ایم...

معجزه یعنی تمدید آخرین فرصت پرداخت قسط وام...

معجزه یعنی موفقیت تو در گره زدن بندهای کفش یک دوست قدیمی به یکدیگر،تنها برای کلی خنده...

معجزه یعنی خوابیدن جیرجیرکی که صدایش نمی گذاشت تو بعد از ساعت ها هق هق در اغوش رختخوابت،کمی آرام بگیری...

معجزه یعنی گم شدن سوئیچ ماشین بابا،وقتی که در بچگی دلت می خواست چند دقیقه بیشتر خانه ی خاله بمانی...

یعنی تمام نشدن یک بستنی نسکافه ای که آن را با تمام عشق در کنار عزیزی می خوری...

معجزه یعنی سوراخ شدن شیر گاز بخاری کلاسی که معلم آن ساعتش مهربانی را از یاد برده...

و معجزه...چیزی نیست که از خدا بعید باشد...

و نه فقط آن نور سبز رنگی که توی قسمت نوزده و بیست و یکم فیلم های ماه رمضان و پشت در اتاق یک بیمار مرگ مغزی می بینی...

معجزه یعنی زمانی که خدا میخواهد بی بهانه دلت را شاد کند...

خدایا!لازم نیست که بگویم دلم از کجا گرفته...تو...باید خوب بدانی...

دلم میخواهد بدانم معجزه ام در دستان کدام بنده خدایی گم شده...

ق ن:معجزه یعنی یک "او"...که درست وقتی دلتنگی و انتظار آمدنش را نداری...

در را باز کند و بگوید...مهمان نمی خواهی...؟؟

پ ن:به دلیل عدم وجود درک هنری در بعضی از دوستان آهنگ وبم عوض شد...

البته اینم خوشگله فقط باید تا اواسطش صبر کنید بعد خوشگل میشه!!

با عرض پوزش از استاد حسین پناهی...

دستت را رد نمیکنم...آسمان من!

گوش دلت با من است؟

حواست اینجاست یا پیش قاب خالی از عکس هایمان هنوز دلتنگی می کند...؟

سر به هوایی هایم را ببخش...!!

چند روزیست حال دلم در گیر و دار زندگی گم شده...نه خوب است و نه بد...مدام بهانه ات را میگیرد...

و من میدانم که چقدر از این که بگویم "دیگر نمی کشم" رنج می بری...

اما راستش...کمی ترس دارم...

از این که آخرش آن گربه ی سیاه لب حوض که همیشه از بی خطر بودنش برایم میگفتی روزی کار دستمان دهد...ویک روز صبح که آرام خوابیده ایم چنگ بیندازد و تمام دلخوشی هایت را نابود کند...

و دلخوشی ات من بودم...میدانم که حالا حتما دلستر تعارفم میکنی که انقدر خودم را تحویل نگیرم اما دیگر برای این حرف ها حسابی دیر است...

نگاه کن!

چیزی شبیه یک نور یا انعکاس روشنایی یک ستاره آن بالاست...در انتظار من...که مرا تا اوج خدایی شدن بالا ببرد...

و تو از این رفتن هراس داری نازنین من...

برایم شده ای بارش بی وقفه ی یک آسمان آرامش...و تو... آسمانی برای من...

با آسمان یکی شدن برایم آرزویی شیرین است...و با تو یکی شدن شیرین تر...

بگذاریادم نرود که تو هنوز همانی که همه ی دلواپسی هایم را با آرامش او در هم آمیخته ام...

دلتنگی های قاب خاطره را به خاطرت بسپار...

ویادت نرود که آن قاب وجه اشتراک من و تو بود...

قابی به وسعت قلب تو...

که آرام بود...

وما...، نامش را "دلتنگی" گذاشته بودیم...

یادت نرود تمام حواسم را جمع کرده ام...تا معادله ی دوست داشتنت اشتباه نشود...

 

پ ن:این روزها عجیب دلم میلرزد...

جسمی یا روحی اش مهم نیست...

این که نباشم......درد دارد...

ماهی های شهر ما...

میخواهم به عیادت یک دوست بروم...منتظرم تا مثل همیشه اتوبوس قراضه ی شهر لخ لخ کنان از راه برسد...

به دیوار باوقار پیاده رو تکیه داده ام...و میبینم که مردم با عجله رد میشوند...اما گاهی میان آن ها یک نفر که مرد تر است می ایستد و چشم میدوزد به بالای سرم...کمی مکث می کند...وبعد با تاسف از آنجا دور می شود...

یک اعلامیه روی دیوار است...مردی ۵۰-۴۰ساله یک هفته ی پیش خودش را به دار کشیده...

کمی که دقیق میشوم تازه میفهمم که آشناست...

ومن...

در تمام این مدت از کسی که واسطه ام برای آشنایی او بود بی خبربودم...

روزهاست که در اندیشه ی فریادم برای مردمم...

دلم میخواهد دهان باز کنم و بگویم که حواسشان نیست این شهر چقدر دلش برای خنده هایشان تنگ است...

خنده مثل باران شده...

یا نیست و خشکسالی می آورد و دعا میخوانیم تا بیاید...

یا می آید و ما...جمعش میکنیم برای درمان و شفا...

نیست که نیست...باران...ولبخند...هردو ذهنمان را به قحطی کشیده اند...

یا شاید مثل آن مرد روزی از دست نیامدنش به فکر تمام شدن زندگی بیفتیم و بعد...بچسبیم به دیوار باوقار شهر...

و نگران نمیشویم برای ماهی ها...

که تشنه اند...

وحتی اگر باران نباشد لبخند ما برای زندگی دوباره شان کافیست...

ماهی ها عاشق اند...این را از نگاه نقره گونشان هم میتوان فهمید...نگاه نکن که به روی خودشان نمی آورند و گرنه این ماهی ها تعبیر عشق مارا بهتر میدانند...

اما ما.....مردم این شهر.....از همیشه خسیس تر شده ایم..... وخسته تر.....که حتی به انتظار آمدن اتوبوسی از دل سیاه شهر بمانیم...

راه را در پیش میگیرم...

باید کمی راه بروم...

وباید کمی فکر کنم....وشاید یک فریاد نقره ای لازم باشد.... :

آهای مردم شهر...ماهی ها خسته اند......برای دل کوچکشان دعا کنیم....

پ ن :یکی از ماهیای مهربون زندگیم داره میره توی یه حوض جدید...

زندگی جدیدت مبارک ماهی کوچولو...

 

پ ن ۲:به یاد قصه ی ماهی سیاه کوچولوی دایی...که باهاش بزرگ شدیم...

ماه رخ دوست...

کوچه که از دلوپسی مهتاب در می آید می نشیند یک بند چشم می دوزد به ماه آسمانش...

خوش به حال او...او چیزی عین یا شبیه ماه ندارد...او خود خود ماه را دارد...

کوچه و ماه خیلی وقت است عاشق یکدیگر شده اند...

اما هیچ کدام جرات اینکه بر زبان بیاورند را ندارند...

شب ها وقتی گرد و خاک موهای کوچه میخوابد دستی به سر و روی خود میکشد تا ماه از راه برسد...

بعد...وقتی ماه رسید می نشیند و تا سحر چشم میدوزد به روی نقره گونش...

اما ماه چند روز پیش از چشمان عاشق کوچه حرفش را خواند...

حالا چند روزی ست که به رسم عاشقی مدام ناز میکند و دیر می آید و زود می رود...

دیگر مهتاب هم نمیشود...

مهتاب که می شد کوچه عاشقی را از سر می گرفت...و آن قدرعاشق می شد که تا آخرین پیچش به بدرقه ی آن عابر تنها می رفت...

عابر عاشق نبود...نه برای اینکه آدم است و آدمی چیزی از عشق نمی داند...

برای اینکه عابر است...

و عابر ماندن نمیداند چیست...

فقط می رود...پس هیچ دلی نباید به او دل ببندد چون...روزی تنها خواهد شد...

اما کوچه عاشق بود...ومیدانست که ماه هیچ گاه اورا تنها نخواهد گذاشت...

همین برایش کافی بود که از شب تا صبح تمام شهر را نور باران کند و کوچه بداند که منشا این نور معشوقه ی اوست...

ماه هم نامردی نمی کند...کم محلی نمی کند...فقط کمی ناز دارد...وگرنه کسی چه میداند...شاید ماه عاشق ترباشد به کوچه...

 

تو اما یادت نرود که کبوتر نامه رسانی هست تا صدای زمین را به آسمان برساند...

میشنوی ماه من...؟

این صدای کوچه ایست که زمین بی رحم اورا در بند کشیده...

و همه شب در حسرت این است که با تو آسمانی شود...

اما تو از آسمانی و حرف او برای قلب تو زیادی کوچک است...

کوچه حالا می خواهد قد بکشد...وبزرگ شود...آنقدر که دیگر هیچ عابری فکر تنها گذاشتن به سرش نزند...

کوچه به تمام آدم ها درس میدهد...اما تو استاد اویی ماه آرام نقره ای...

شاگرد هم که نزد استادش فقط درس پس میدهد...

حالا کوچه سال هاست که قد می کشد...ودر تمام این مدت به امید رسیدن به ماهش عاشق است...

حالا کوچه و ماه خیلی وقت است که عاشق شده اند...

هلن کلر عاشق بود...

ೊ یه وقتایی دلم میخواد چشمام رو ببندم و برا همدردی با روشن دلا هی الکی بخورم به در و دیوار!

برام مهم نیست چه بلایی سرم بیاد...فقط دلم میخواد یه وقتایی نابینا باشم تا این همه مهربونی آدما رو نبینم...

تا اونوقت قصه ی مهربونی هاشون رو تو ذهنم یه شکل دیگه تجسم کنم و بعد باور کنم که این مردم چقدر عاشق فرشته هاند...

عشق به فرشته ها همه ی سیاهی هارو از بین میبره...

ೊ یه وقتایی هم میزنه به سرم و دلم میخواد دوتا چوب پنبه ی گنده،از اونایی که خاله میزنه سر شیشه ی سرکه،بکنم تو گوشام تا هیچی نشنوم!

اونوقت این میشه یه آوانس برا همه ی اونایی که وجدانشون اجازه نمیده پشت سرم حرف بزنند!

اینجوری رو در رو با خودم هرچی که می خوان میگن ومنم خودمو میزنم به کر بودن و هیچی نمی شنوم...

بعدش می تونم خیلی راحت نگاه های نقره ای قشنگشون رو تو نظرم از بین ببرم و به جاش همون چیزی رو بکارم که خودم دلم میخواد...

شاید یه روز بهاری که کر شدم...خدا هم زبون همه ی مردمش رو پاک کنه از گناه...

شاید حتی مردم عاشق هم شدند...

عاشق فرشته ها...

ೊ یه روزایی دلم میخواد چند تا میخ بزرگ بردارم و یه چکش محکم!

یدونه زیپ صورتی رنگم از تو جعبه ابزار مامان کش برم و بدوزم روی دهنم!

بعد چند تا میخ رو با چکش محکم بزنم روی زیپ و حتی اگه شد آخر سرم آسفالتش کنم دهنمو!

اینجوری میشم لال!

تجربه ی قشنگیه!!!شاید دیگه خیلی از حرفای ابری رو نزدم و خیلی از دلای نازک بلوری رو نشکستم...

سخته که بفهمی خیلیا عاشق لال بودن تواند...

لال که باشم حداقل کمتر حرف میزنم و منم...عاشق میشم...

 

ೊ توی این دنیا وقتی حرفی نزنی و نشنوی و نبینی،تازه میتونی راحت زندگی کنی...

اونوقت خداروشکر میکنی بابت این همه محدودیت...

محدودیت قشنگی که در عوض آرامش رو هدیه آورده...

تازه هروقت که بخوای میتونی عاشق بشی...

عاشق فرشته ها...همونایی که عشقشون همه ی سیاهی هارو از بین میبره...

راستی!

فرشته ی زندگیت رو پیدا کردی...؟؟


 پ ن :شاید یه چند روزی نباشم!داریم خانوادگی دلو میزنیم به دریا و جنگل!!

دیدم خیلی کلاس داره که هی همه جمع میکنن میرن و بعد که میان کللللللی نظر داشتند گفتم برم شاید یه فرجی بشه!

فقط امیدوارم ضایع نشم!                         دوستون دارم!

رو به آسمان...

سال،سال ۶۶بود...هوا،هوای تابستانی آن هم از نوع مردادش...و روز،درست نیمه ی ماه بود...

عید قربان سال ۶۶را یادت هست...؟؟

چه غوقایی بود در آسمان...

تو سیب ها و ستاره ها را در آسمان روشن آن روز می دیدی...عجیب نبود برای چشمان پر از عشقت...

همه می گفتند بمان...اما تو نمی توانستی...

سیب و ستاره وسوسه ات کرده بودند...

دیگر پای ماندن نداشتی...

تو،سراسر خدا بودی...عشق بودی...عاشق بودی...

از همان روز ها زمین برای وجود بلندت کوچک بود...سفر کردی به آسمان...پرواز را برگزیدی...وپرواز تمام زندگی ات بود...حالا خیلی وقت است که آسمان هم جایی برای آن همه دلدادگی تو ندارد...دیگر باید رفت نزد خود خودش...صاحب آسمان...صاحب پرواز...صاحب سیب و ستاره...

و تبسم شقایق ها را می شدچون آب زلال در نگاه آخرت دید...

دلت در کعبه بود...

و لبیک گویان ستاره هارا می شمردی...

حالا دیگر نزد خود خدایی...رفته ای لبخند بیاوری از سر چشمه ی آرامش...

کوزه ات پر است از اجابت...

و ما ...از یاد نمیبریم که تو انسانیت را تمام کردی در حق این خاک...

راستی این خاک چقدر خوشبخت است که تورادارد...تورا...و آن همه عاشق خندان دیگر را...

آری من دوست دارم این زیبا گریستن ها را... دوست دارم این گریستن هایی را که برای توست...

برای تویی که زیبایی و زیبایی را یافته ای...

سال،سال ۶۶بود...هوا،هوای تابستانی آن هم از نوع مردادش...و روز،درست نیمه ی ماه بود...

وتو...عاشقانه رفتی...تا آن همه سیب و ستاره دیگر در انتظار نگاهت نمانند...

پروازت مبارک...عموی مهربانم...

                    ۱۵مرداد،سالروز عروج سرلشکر خلبان شهید عباس بابایی گرامی باد

آمدیم،نبودید،ماندیم...!!!

زنگ خانه را که زدی دیگر کار از کار گذشته بود...

با خودت فکر کردی حتما حالا می آیم پشت در و میگویم خوش آمدی ...اصلا چرا تو؟ ...صبر میکردی تا خودم بیایم دست بوسی...

اما من نیامدم...

پشت در این خانه خیلی وقت است دیگر احدی پرسه نمی زند...اینجا حوصله از سر همه در رفته است...

خواستی خودت بیایی که بعد ها گله نکنم که کجا بودی...؟ که اگر راست میگویی چرا یک بار پیدایت نشد...؟

این ها همه بهانه های من دیوانه بود برای آنکه از زیر نگاه هایت در بروم...!

 من در رفتم وتو هنوز پشت در بودی...

در انتظار من...

که بیایم به استقبالت وبا هم یک فنجان چای بخوریم و بعد بنشینیم از هر دری حرف بزنیم...

اما من از آن خانه رفته بودم...

تو میدانستی که هر کجا باشم  میتوانی مرا پیدا کنی...

من هم می دانستم که میتوانی...اما فرار آخرین راه چاره بود برای نماندن زیر بار مهربانی ات...

تو هم دنبالم نیامدی که مبادا فکر کنم تعقیبم کرده ای و تا اینجا مراقبم بوده ای...

هر چند که تو همیشه بودی و من از این که پشتوانه ای داشتم خاطرم جمع بود...

اما خیلی وقت بود که از این خانه رفته بودم...

از راه قشنگ خدایی ات... راهی که تنها برای من ساخته بودی...

آن روزها هرچه منتظرم مانده بودی تا به درگاهت بیایم بی فایده بود...

 نا چار خودت آمدی تا دعوتم کنی...

آن روز آفتاب نزده آماده شدم؛ که تا قبل از آمدنت رفته باشم...

می دانستی خانه نیستم...اما آمدی که خدایی ات را ثابت کنی...ومن رفتم تا مثل همیشه بنده باشم...

زنگ خانه را هم که زدی دیگر کار از کار گذشته بود...

"دار"ی که دوستش داری...

دوستت دارم هارا می گذارم زیر فرش...

همان جایی که مادر اسکناس هایش را پنهان می کند...جای با ارزش ترین هایمان...

این حوالی را تازگی هاپیدا کرده ام؛جایی نزدیک این نخ های به هم گره خورده...

همان گره هایی که با دندان به جانشان افتاده ایم اما نمی دانیم با همین ناخن ها هم میتوان از پسشان بر آمد...

همان ناخن هایی که سه ماه تابستان دیگر ترس از ناظم مدرسه نداریم و بلندشان می کنیم و همین که سر از انگشت بالا می آورند باباهی غر می زند و ما... :باشد بابا! کوتاهشان میکنم...!!

همان بابایی که حالا ردی خاکستری روی موهایش نشسته و تو دلواپس کمرش هستی که مبادا خسته شود از این همه سنگینی...آنقدر که گاهی دلت می خواهد چند دقیقه ای این بار زندگی را برایش نگه داری...

همان زندگی که سخت بود و شیرین،بالا داشت و پائین،تورا داشت و تنهایی...

ومن ازتمام تنهایی ها به امید تو دل کنده بودم و دل خوش کرده بودم به این دوستت دارم ها...که هر بار به تو بگویم وتو در جواب از همان لبخند ها تحویلم بدهی...

اما حالا خیلی وقت است که حس عجیبی دارم و تو دیگر از آن خنده ها چیزی حراج نمی کنی...

من هم برای آنکه این حرف هارا سر راه نریخته باشم می گذارمشان زیر فرش...

دیدی؟

باز رسیدیم به همان پله ی اول...

مثل مارو پله های بچگی که درست وقتی که به خانه ی آخر نزدیک می شدیم یک مار مزاحم نیشمان می زد و بر می گشتیم سر جای اول...

من همین جا،توی این اولین خانه منتظرت می مانم...

خانه ای که زیر فرش هایش پر از دوستت دارم است...

 

پ ن :حس وحال خوبی داشتم موقع نوشتن...حس تورو نمیدونم موقع خوندن...

پ ن بعدی :هر کس برا مخاطب خودش برداشت کنه اما نسبت به مخاطب من فکر بد نکنید...!!

از نیاز...

یا عدتی فی شدتی

ای ذخیره ی من در سختی...

.....................................

پ ن :ممنون از نیاز بابت طرح قشنگش...

پ ن بعدی:ذکر امروز با من بود!دوستای تازه وارد شرمنده اگه وسیله ی پذیرایی فراهم نیست...

ایشالا خدا خودش بهترین پذیرایی رو تو این مهمونی ازمون میکنه...

یار ما بنده نواز است...اذان می گویند...

اذان در شاخه های نور می وزد و آفتاب پشیمان می شود از آمدن...

ما آفتابی دیگر را میهمان پنجره کرده ایم...روشن تر از هر خورشیدی...

چمدانم را به دست میگیرم...

همین روزها عازم تو هستم...

دل،هوای ربنا دارد...وتو یا ربنا...!می شنوی سکوت مرگبارمان را...

ما به این میهمانی دل خوش کرده بودیم...

یازده ماه است از رسیدن خبری نیست...

گویی تمام حاصل در همین سی زمزمه ی عاشقی خلاصه می شود...

این خلاصه ها را به فال نیک خواهم گرفت...حتما روزی به کار می آیند... 

کاش من همه ی آن هایی بودم که تو از رگ گردن به آنان نزدیک تری...

کاش جوری خودم را به آنان گره میزدم...

یا به هر شکل دیگری...

نمی دانم...

فقط تو استجابتم کن...

هر طور که خودت میدانی...

من می روم به مسافر تو برسم...تو اما مارا از یاد مبر...

راستی!!!

همین حالا مسافرت از راه رسید...

می شنوی...؟

الله اکبر...

تو دانی...تنها تو...

لحظه هایی که خودم هم راز سکوتم را نمی دانم به تو پناه می آورم...

آهنگ های آرام تلفن همراهم هم دیگر آرامم نمی کنند...همراهی ام نمی کنند...

اینجا همه چیز باید خوب  باشد...

همه می خواهند تظاهر کنند خیلی خوشحال اند....

من هم همینطور...

باشد...

خوشحالم...

اصلا، می رقصم و می خندم و می نوشم از این جام...بی خود شده از خویشم و از گردش ایام...

چطور است دنیا...؟چطور است تقدیر جان...؟

دوست داری این همه اطاعت انسان هارا...؟

با مهره های تسبیح دلم استخاره کرده ام...

به قول نیاز:...با حنانه ام...

اما خوب نمی آید...

تاس می ریزم...نه یک بار...نه دوبار...که صد بار...

شش نمی شود که نمی شود...

قبول!اما خودت خوب میدانی چقدر دلم همراه آنان است...

درد بزرگی است که دلت یک جا باشد و خودت جای دیگر...

آری...

دیگر وقت آن رسیده که یاد بگیرم دنیا همیشه آن چیزی نیست که توی قصه های خود با آن سرمان گرم می شود...همیشه آن چیزی نیست که گمان می کنیم باید خوب باشد...آرام باشد...

بدون دغدغه...بدون سر بالایی...

ما توی جاده ی زندگی، بدون دست انداز خوابمان می گیرد...

من آرام...من خاموش...اصلا من می روم می میرم...

فقط تو بگو!صلاحت از این همه اتفاق چه بود...؟؟


......جان!

مبارکت باشد این زندگی آرام...

می دانم که شاید هیچ گاه این نوشته هارا نخوانی...اما مبارکت باشد...

این ها را می گویم که یقین پیدا کنم از اینکه مراسم ازدواج تو با یکی از شادترین روزهای زندگی ام مقارن شد و من را به ماندن وا داشت دلخور نیستم...

برایت با همین اشک ها دنیا دنیا خوشبختی آرزو می کنم...

.....جان!

مبارک باشد زندگی آرامت...

 

پ ن :این هم جواب پیامت مهربان!

فهمیدی بدترین درد دنیا چیست...؟این که میان دو دوراهی خوب دنیا گیر کرده باشی...

سخت است...

زیاد...

نون و القلم...

قصه،قصه ی عاشقی ست...

از همان روزها که آبنبات چوبی توی دستت را با تمام وجود می مکیدی و حاضر نبودی آن را با دختر همسایه شریک شوی...راستی چقدر عاشقش بودی...

وآبنبات چوبی...تمام زندگی ات بود...

حالا زندگی ات روز به روز از همان آبنبات چوبی هم بزرگ تر و رنگ رنگی تر می شود...

قصه،قصه ی انتخاب است...

از همان روزها که می پرسیدند:بابارو بیشتر دوست داری یا پفکو...؟؟

وتو باید جواب می دادی...همیشه می گفتی پفک...اما بابا هیچ گاه دلش نگرفت...

حتی از آن روز پفک های بیشتری هم می خوردی... 

قصه،قصه ی آزادی ست...

از همان روزها که دستت را می گرفتند تا تاتی تاتی کنی و کم کم راه رفتن را بیاموزی...

اما تو می خواستی برای خودت بروی...

به هر زار و شیونی بود می گریختی...زمین می خوردی...اما مهم نبود...باز بر می خواستی...

قصه،قصه ی تنهایی است...

از همان روز اول مدرسه که لباس نو به تن داشتی اما با تمام وجود گریه می کردی و نمی خواستی بروی...

همه می گفتند برو...جای خوبی ست...

اما تو به یاد روز اول افتادی...آن روز هم تو اشک می ریختی و فرشته ها همین را می گفتند...

قصه های کوتاه و بلند زندگی ما...از تمام آنچه که داریم ارزشمندترند...

در تمام این داستان ها شخصیت اصلی ما بوده ایم...

بد است که کارنامه ی هنریمان خالی از قهرمانی های پرآوازه باشد...

قصه،قصه ی رفتن است...

از همان روز ها که آمدی...تا همین حالا که می روی...وتا هر روزی که برسی...


پ  ن: روز قلم به همه ی آنان که اندیشه را در بند خط ها کشیده اند...تبریک...


شاید تا۱۰روز دیگه نتونم آپ کنم...

این روزا به واسطه ی حل شدن اون مشکلی که تو پست قبلی گفتم تو خونمون خبرای زیادیه...

دوتا اردوهم پیش رو دارم که پر از تجربه است...

خلاصه...دلم تنگ میشه...

راستی! از فندقم ممنون...(خودش میدونه چرا...)

این روزها...

 هرچه فکر میکنم یادم نمی آید کجا گذاشتمش...؟

من همیشه آدم فراموشکاری بودم...

برای روز پدر برای بابا دفترچه خریدم!گفتم:میدونم برای رئیس روسا این هدیه ها خیلی کمه اما اگه کارات رو توش بنویسی دیگه انقدر ذهنت درگیر نیست...

اما...انگار خودم بیشتر دفترچه می خواهم...

تا بنویسم تمام آنچه که ذهنم را به بند کشیده است...

خلاصه هرچه فکر می کنم یادم نمی آید آرامش را کجا جا گذاشته ام...

گاهی آلزایمر بدجور به درد آدم میخورد...اما دنیای این روزهای من پر از درد های جور واجور است که دیگر جایی برای آلزایمر نمی ماند...

یادم باشد وقتی دیدمش یک زنگوله به گردنش آویز کنم تا دیگر گم نشود...

آرامش را میگویم...

همان که حالا بیشتر از هروقتی نبودش را احساس میکنم...

خدارا شکر که این روزها به قول مامان از در ودیوار برایمان مشکل می بارد، چون این یعنی زندگی من در و دیواری دارد...

این روزها فقط از خدا می خواهم توی این مشکلات بیشتر به او نزدیک شویم...

من و...خانواده ام...

شاید این اولین مشکل بزرگ خانه ی ماست...خدا راشکر...انگار این روزها دیگر دارم بزرگ می شوم...

برای دعوتی ها!!!

همیشه اولین سلام یه شوق دیگه ای داشته...

پس با تمام شوق و ذوقم:سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام...

اومدنتون به وبم رو خوش آمد نمیگم چون قبلا این کار رو کردم...

درواقع این همون تحولیه که چند وقت پیش قولش رو بهتون داده بودم...

اینجا همون جشن تولد ثانیه هاست اما با این تفاوت که آوردمش تو بلاگفا!

آخه راستش دیگه خودمم از دست اون سایت...(برای جلوگیری از هر اتفاقی اسمش رو نمیارم) خسته شده بودم...

تازه مشکل اصلی تایید نشدن بعضی از نظرات بود که منجر شده بود پستای من بیچاره نهایتش 5 تا نظر داشته باشند و "بعضی"از دوست جونیا تیکه بندازند بهم!!!!

خلاصه از امروز...

عارفه، لاله، راضیه، الهام، سمانه ،زهرا و...همه ی دوستای گلی که یا نمی تونستید کامنت بدید ویا کلا اینکه وارد وب بشید..!!

ایشالا که دیگه این مشکلات نباشه...

پست های وب قبلی رو به این وب منتقل کردم و نظرایی رو هم که برام مهم بودن نشر دادم!

تا یه مدت این پست ثابته و تو اون یکی هم موضوع رو اعلام میکنم  شماهم لطف کنید و توی لینک هاتون آدرس رو تصحیح کنید...

ممنون بابت همه چیز...

و...شروع میکنیم....یا علی از تو مدد....