تخته شد ..............

تمام !

و امروز ....

اینکه خسته باشی و آرتروز مزخرف قدیمی ات باز برگردد و صاف بنشیند روی گردنت و هی افسار کتف و پایت را بکشد و تو بشوی اسبش و در تصرفش باشی مهم نیست 

اینکه خسته باشی و آرتروز مزخرف قدیمی باز برگشته باشد و درد داشته باشی و دخترک کف آشپزخانه آب ریخته باشد و تو ندیده باشی و تنها وقتی متوجه اش بشوی که لیز خورده ای و با ملاج کف آشپزخانه افتاده ای و با درد بعد از چند ثانیه به خودت آمده ای و از درد و کلافگی و خشم گریسته ای و برای نترسیدن دخترک , خودت را با گریه و درد خفه کرده ای و رفته ای تا شیربرنج محبوبش را درست کنی , مهم نیست

اینکه خسته باشی و درد داشته باشی و مجبور باشی بیایی خراب شده ی اداره و مزخرفات خاله خانباجی های همیشه سخن در  چنته دار همکاران را بشنوی و متلکهای در هپروت بودنت را هم مهم نیست

اینکه خسته باشی و درد داشته باشی و تنها باشی و هی با اینکه دلت نخواهد اما مجبور باشی به سکوت با آدمهای زندگی ات هم ..... شاید .... خیلی مهم نباشد

اینکه خسته باشی و درد داشته باشی و یک کارمند مزخرف در یک اداره مزخرف با یک مشت همکار مزخرف باشی و با نزدیکترینهات هم حرفی برای زدن و دلیلی برای بودن نداشته باشی و اجازه شنیدن حتی یک تراک موسیقی دلخواهت , یا یک ربع ساعت دیدن برنامه دلخواهت را نداشته باشی هم .... مهم 

اما اینکه هی همه چیز را تحمل کنی و لبخند بزنی و درد بکشی و تحمل کنی خیلی مهمه ... خیلی ...

دلت میخواهد لگد بزنی به میز به بشقاب به لب تاب  به زندگی گ ه گرفته ی لعنتی به تلویزیون و کارتون های تکراری و به آشپزخانه و به کار و به خودت و به درد آشغال گردنت و به ...به .... به .......



بعدا نوشت : هی نامت را در گوگل سرچ کردن هم مهم نیست ..... هی دنبالت نگشتن و گشتن هم مهم نیست .... هی نمردن برای دیوانگی هم مهم نیست ... هی ماشینی و ماشینی و ماشینی تر زیستن هم مهم نیست ... مهم فقط آن است که یک روز بیاید تا .....


یاداشت یکی دو هفته پیش :

اينکه تمام شب را بيدار مانده باشي و به صداي دلفريب باران با عطر دخترک گوش بدهي 

اينکه عجله نکني براي بلند شدن و صبحانه ي آقاي همسر را تهيه کردن 

 و دخترک را زودتر از هميشه با پدر روانه ي مهدش کني

و بعد باز بي عجله لم بدهي کنار بخاري و خيالت نباشد که ساعت به هفت نزديک ميشود 

و تازه دلت قهوه بخواهد و وبلاگ و خواندن آن دسته از،دوستان که هييييييييييييييييييي خواندنشان جوان ترت ميکند 

  و اينکه در نهايت پيامک بزني امروز نمي يام برام مرخصي رد کني 

  و بعد دوباره کنار بخاري با نامجو و معروفي و قهوه عاشقي کني 

و حتي يک ذره هم عذاب وجدان نداشته باشي جهت صبحانه ي آقاي همسر يا مهد بي دليل دخترک .....

اينها يعني گاهي زن بودن بدجور ميچسبد به حال آدم ، تنهايی ات گنج عظيميست که هنوز داري اش ......

دلم ميخواهد شال و کلاه کنم و زير باران قدم بزنم ، (موقع برگشت سبزي خوردن و مواد لازم براي يک ناهار جانانه رو هم تهيه ميکنم که امروز همه اش مال من نباشد فقط ، (که از عذاب وجدان نداشته ام کمي کم کنم ))


خدایا


این زمستان های پاییزی را از ما مردم جنوب نگیر

ما که برف نداریم

هوای خنک نداریم

پاییز نداریم

خنکای دلنشین نداریم

دلخوشیم به این هر از هزار بار نم نم پاییزی زمستانی

دلخوشیم به این بهانه های عاشقانه هوا ....

به پل سفید و دانشکده سه گوش و خیابان کهنه ی سی متری .....

خدایا

این نم نم پاییزی در زمستان را از ما نگیر

جنت مرا بي روي او هم دوزخست و هم ......عدو  

شمس من رفته ، قرنهاست که رفته ، قرنهاست که من تنها هستم ، قرنهاست که نامجو ، مرضيه و بنان تسلا ميدهندم و ناله ميکنمشان .....

 پري من نيست ،از آن شب که صداي ني اش را شنيدم ، قرنهاست از پي اش ميدوم و نيست الهه ي نازم نيست ..... شمس نازنين من رفته ..... 

حالا به هر بهانه اي ابرهاي سنگين آسمان دلم ميترکند .... رعد و برق ميزنند ، ميبارند ، رود رود ، نهر نهر ، دريا دريا .... ميبارند و تمام نميشوند .....

. اينجا هستم ، کنار دخترکم که خورشيد قلبم شده ، همسرم که چتر مهربانش همواره گسترده و بي دريغ است .... اما در قلبم دردي هست که هرگز تمام نميشود ، که مدام فشرده ميشود ، که نيستن او را تب کرده ، که مرا از هزار سال پيش تا هزار سال ديگر اهلي نبودنش کرده ، که کوهستان ، که موسيقي ، که کتاب ، که جاناتان ، که شمس ، شازده کوچولو ، که پاييز ،که پنجره ، باران ، که ...... همه مرا در ياد او فرو ميبرند ......

هميشه روزي هست که وقتي چشمهايش را در تو باز ميکند  حس ميکني کاش ميشد همين الان بروم ..... هميشه روزي هست که هي به آسمان نگاه ميکني و هي هواي هوا ، هوايي ات ميکند که بپري 

  هميشه صبح هايي هستند که هر چه قدمشان ميزني باز هم تسلا پيدا نميکنند 

هميشه يادي هست که هر چه ميراني اش پس پشت پس کله ات ، باز دو چشم درشتش را از آن ته ته ها ميدوزد به تو ....

هميشه صبح تعطيلي هست که شب قبلش با تمام خستگي ، جان ميکني که تمام کارهاي خانه ات را تمام کني تا در آن صبح مثل يک خرس بخوابي و بعدش زودتر از هميشه ، بيکارتر از هميشه بيداري و ناخودآگاه با نوشاي معروفي باز تنها ميشوي ......

هميشه صبح هايي هست که دلت يک شليک با يک صداي مهيب در مغزت ميخواهددددددددد




بي ربط نوشت :ن پ بداند که بي آنکه شايد حتي خودش بخواهد به شدت برايم عزيز شده و بداند که دوستش داريم حتي اگر به اشتباه قضاوت ميکند و دخترکم را مورد بي مهري ظالمانه اش قرار ميدهد .......

بي ربط نوشت دوم : مادر ِ او از دنيا رفته و من به شدت به اين مي انديشم که آيا دلتنگ ميشود براي من يا مادرش يا خودش يا آن کودک ده ماهه يا نه ، هنوز لابه لاي نسخه هاي دارو و برج و پولها به منفعت مي انديشد ....... 

بي ربط نوشت سوم :دلم هميشه تنگ است .......


کودک ده ماهه اي در من ، هر شب خواب تو را ميبيند .........

هر شب براي چشمهات و آوازي که هرگز به خاطرش نمي آورم اشک ميريزد 

دخترک يک سال و نيمه ام در آغوش مادري ميخوابد که کودک ده ماهه اش را سي و دو سال نتوانسته بخواباند .........

با نامجو در خلوت دردبار خاطره ام ميخوانم :

اي خاطره ااااااااات پونز ، نوک تيز ته کفشم .........

ه ي ي ي ي ي س س س س س س 

 دخترها فرياد نميزنند .... دخترها خفه ميشوند .... دخترها ميبينند و دم بر نمي آورند ، دخترها تا مغز استخوانشان از درد و ترس و اندوه و خشم ، تير ميکشد اما صدايشان در نمي آيد که اگر در بيايد ، اگر شنيده شود خود اولين متهم هرزه گي و کرم از خودشونه هستند ........... 

هيييييييييس ، !دختر ها با دفتر خاطراتشان هم صادق نيستند تا مبادا خوانده شوند ...........

اينجا تمام زنها حرف نميزنند و تمام دختر ها خفه ميشوند ، اينجا اگر صبح زودي در راه مدرسه يک موتور سواردستش را به تن تو ماليد و گازش را داد و رفت و تو تا ابد از هر صداي موتوري در پشت سرت هزار بار جان دادي ، اگر عابر نان به دستي در يک کوچه ي خلوت تکه گوشت سياهش را از زيپ شلوارش نشانت داد و تو تا تمام عمر از هيچ کوچه اي نگذشتي ، اگر از ترس سيلي يا دروغگويي نگفتي پيرمرد مهمان خانه ي پدرت به بهانه ي کارنامه ي بيستت دستش را کجاي تو ماليده و تو تا زنده اي با چند دست لباس آن قسمت تنت را پنهان کرده اي  اگر دلت نخواست و همسرت خواست ، اگر مدير اداره ات فقط چون کامش نداده اي سالها به هر بهانه اي آزارت داد ، اگر .... اگر ........... اگر ............

بايد بداني که فقط بايد خفه شوي ، تا رنج و تحقيرت تنها در خودت پادشاهي کند و در نگاه عابران ناظر زندگي ، به فاحشه بودن متهم نشوي ، به خودشم ميخواد قضاوت نشوي ...........

دخترکم بي خيال کنار من ميخندد ، عروسک به بغل ناز ميکند ، رنج و درد مادرانه اي سوهان به روحم ميکشد ،،،،، 

خدايا مراقب گل من باش ، مراقب تمام گلهاي روي زمين باش ......

خدايا ،! عينک ته استکاني ات هم براي چشمهايت ضعيف شده ، عينک قوي تري بخر ، سمعکت را شنواتر کن ، يک فيزيوتراپي برو و دست و پاي فرتوتت را توان دوباره اي ببخش ، تا در زميني که در پيدا و پنهانش هزار ظلم بيصدا و با صدا ميشود ، که تنها تو ميتواني ببيني و بشنوي اشان ، شايد شااااااااااااااايد ، بتواني مداخله اي کني ...............

  

گذشتم از او به خيره سري.....


با نامجو من  روزي همين حوالي خواهم مرد ........

يادت باشد        ........... يادت باشد 

من تا زنده ام از دوست داشتن تو دست برنميدارم