اذان کربلا

ای حسین ای میهمان کربلا 
جاودان از تو نشان کربلا 

در صف پیغمبران خواهند بود 
روز محشر، عاشقان کربلا 

زندہ جاوید کرد اسلام را 
زخمهای خونچکان کربلا 

گریہ ای، آهی، فغانی، نوحہ ای 
ھان، ھمین باشد زبان کربلا 

این اذان راستی ھر پنجگاہ 
پردہ ای ھست از اذان کربلا 

رتبہ ای دارند در شان ملک 
ذاکران و شاعران کربلا 

نیست مارا جنتی یا کوثری 
در جھان غیر از جنان کربلا  

رابيندرا نات تاگور و ذهنِ ايراني·

صادق رضازاده شفق¨

ترجمه: سيّد نقي عبّاس «کيفي»*

مانند هر دانشجوي ديگر جهان متمدّن من نيز در دوران تحصيلات خود در آلمان نام رابيندرا نات تاگور را شنيده بودم. آن سال 1926 م بود که تاگور به‌برلين آمد. من هم براي شنيدن سخنراني وي رفتم. پس از سخنراني، بانوان جوان دور تاگور براي دستخط گرفتن از وي جمع شدند و اين‌طور است که من نتوانستم نزديک وي شوم. بي‌دسترسي بودن وي تقصير وي نبود. دوباره سال 1932 م بود که تاگور به‌دعوت وزارت تعليم به‌ايران آمد. پس از ورودِ وي در ايران اينجانب از يک سخنراني وي در انجمن ادبي تهران برخوردار شدم. اين همان موقع بود که من برخي از شعرهاي وي مانند «گيتانْجَلي»، «باغبان»، «ماهِ جوان» و چند اثر فلسفيانه نظير «ميهن و جهان»، «سادهنا» و «خاطراتِ من» را خوانده بودم. در تهران تاگور در ميان زايرين خود چنان محصور بود که فکر کردم آمدن من براي ديدار وي بي‌ثمر خواهد بود. امّا اين ماية خوشي اينجانب شد که وي خود خواهش کرد با من ملاقات کند و آقاي دينشاه ايراني[1] که نمايندة زرتشتي بود و تاگور را همراهي نيز مي‌کرد، ملاقات ما را ترتيب داد و پس از ناهار ما در حضور آن شاعر فيلسوف هند و شخصيّت بزرگ بوديم. پيشاپيش آن که مي‌دانستم تاگور در آن چند روز چگونه در هجوم پرسش‌هاي گونه‌گون بود ترجيح دادم بيشتر وي را گوش کنم. پس از چند اظهارات دلپذير راجع به‌سخنراني اينجانب که دربارة آثار وي بود، پرسيدند که هيچ‌گاه در هند بودم يا نه، من به‌اثبات پاسخ دادم و به‌بيان چيزهايي که در خاطرم حفظ بود پرداختم. ”اي شما حتماً خاطرات من را خوانده‌ايد“ وي با خوشحالي پرسيد. گفتم بله، اين همان هند هست که من ديده‌ام، وي خوشحال شد و سپس به‌اظهاراتي راجع به‌ايران و شرق پرداخت.

پس از چندي به‌نظرم مناسب آمد که بعد از اين همة گفتگو بايد سؤالي بپرسم، لذا از تاگور پرسيدم: ”شما به‌يک فرهنگ يا تمدّن بشري اعتقاد داريد يا آن را دو فرهنگ جدا ـ شرقي و غربي، بيگانه و آشتي ناپذير مي‌پنداريد؟ وي بلافاصله اظهار نمود که فقط يک فرهنگ واحد بشري وجود دارد و نهاد اختلافات بر درجه‌بندي زماني و انتقالي مستقر است. در پايان آن گفتگوي مهيج وي از من پرسيد که من آخرين اثر وي «مذهبِ انسان» (چاپ 1931 م) را ديده‌ام يا نه و اگر درست يادم باشد قول اهداي کپي آن را نيز داده بود که شايد از يادش رفته باشد. يا غفلت من بود يا بخت نمي‌خواست که من اين اثر ارزشمند را قبل از سخنراني خود در اکتبر گذشته در احضار سفير کبير هند و انجمن هند و ايران، تهران به‌موقعة نود و يکم سالگرد گاندي[2] به‌طور غيرمنتظره از طرف سفارت هديه شود ببينم و هنگامي من آن اثر را دريافت نمودم نمي‌دانستم که در جشن صد سالگيِ تاگور در هندوستان شرکت خواهم کرد. انگار به‌اظهاراتي چند راجع به‌اين اثر گرانبها مي‌پردازم.

تاگور موضوع اصلي اين کتاب را «انسانيّتِ خدا» يا «الوهيتِ انسان ابدي» انگاشته است. اين روند انسان‌گرايي وي در سراسرِ اثر زيرنظر آشکار است امّا نه به‌صورت تجسّم سطحي يا تصوير عادّي يا سخن مبتذلي مانند بت‌پرستي که با ايدة تفوّق خدا و حضور او در همه جا آشتي ناپذير است. تفسير اين‌گونة انسان‌گرايي يعني نظرية وجود جوهر الهي در خودِ انسان در مثل معروف اسلامي «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» قابل تعقيب است.

بازتاب ايدة تحقّق حقّ در خودِ انسان در مثنوي «منطق‌الطّير» از شيخ فريدالدّين عطّار نيشابوري (1220-1145 م)، پيشرو شاعران بزرگ عرفاني ما که در قرن دوازدهم مسيحي مي‌زيست، با تمام زيبايي به‌کار رفته است. تعدادي از پرندگان که مشتاق ديدار پادشاه ايده‌آل خود بودند پيش رهبر خود حاضر مي‌شوند تا او آنان را به‌حضور پادشاهشان ببرد. پس از بيان سختي و خطر سفر در راهِ معشوق، او براي رهنمايي آنان آماده مي‌شود. پس از سفر خطرناک وادي تصفيه، تفکّر و تأمّل، تسليم و رضا، فقر و عشق و هلاکت بسياري از آنان، بازماندگان که در تعداد فقط سي‌اند به‌هدفِ خود مي‌رسند که به‌جز کشف جوهر حقّ در خود يا ديدن پادشاهشان سيمرغ در خودشان نبود. مولانا روم[3]، نمايندة کلاسيک شعر عرفاني فارسي، همان ايده را اين‌طور بازگو کرده که رفتن به‌مکّه براي حج يا پي تلاش معشوق حقيقي بي‌سود است چنانکه منزل ذات حق خود دل انسان است نه هيچ عمارت مادّي. اين حقيقت Tattwam Asi است.

تاگور مانند هر فيلسوف بزرگ ذهني جانگرا يا روح‌گرا دارد. روح محترم وي در جهان ايده‌آل شعر وي زندگي مي‌کند، پس وي را مي‌توان ايده‌آليست نيز گفت. در افکار تاگور مي‌توان ترجيح دادن وي به‌نظريات شعر را جايگزين دلائل منطقي يا فلسفيانه يافت و همچنين سراسر زيست را همواره در حال تحرّک و رشد و ايجاد ديد که بيش از نياز جاندار بيولوژيکي به‌آن است و اين بُن مايه‌ايي است که از زمان «اوپنيشاد» تا عصر ما به‌توسط بسياري از رهبران انديشه مانند رادا کرشنن[4] مورد دفاع قرار يافته است. هدفِ اصلي اين تحرّک حصول کمال يعني پيوند انسان به‌ذات حق است: Nara Narayana.

طبق اصول صوفياي ما، روح فرد سير تکامل خود را از اصل خود به‌شکل «قوس نزول» آغاز مي‌کند و دوره‌هاي کمال را سر کرده مجاهده و تلاش خود را به‌صورت «قوس صعود» دوباره در حصول منزل روحاني خود ادامه مي‌دهد. به‌اصطلاح Fichte[5]، ايده‌آليست بزرگ آلماني، به‌اين طريق است که منازل Antithesis, Thesis و Synthesis مطرح مي‌شود. ما مي‌دانيم که ابيات آغازين مثنوي معنوي مولوي آهنگ پُرشور «نَي» است حاوي حکايتِ بريد از نيستان و شکايتِ جدايي روح حسرت از منزل روحاني خود. اين جدايي روح فرد از روح جهان، آرمان ابدي «خودي» انسان حقيقي است براي پيوند نهايي. پس روح فرد همواره در حال مجاهده است براي آزادي و رهايي Mukti از بند خواهشات مادّي براي اتّحاد عرفاني و اثبات آن که بجز يک ذات ابدي چيزي نخواهد ماند. ظاهراً منطق و علوم در حصول پيوندي چنين با ذاتي که بيرون از حدود ادراک است، عاجزاند. تأکيد علوم فقط بر بزرگي جهان دانسته شده است، امّا اين تأکيد روح لامتناهي است که مساعي کشف جهان باقي و احساس ابديّت در عمق حقايق متحرّک و تغييرپذير داريم. کليد آن حالت عالي ذهن ناشي از انديشة عقلاني نيست بلکه نظريه‌اي است که تاگور ادّعاي تجربة مستقيم آن را دارد. سرچشمة مذهبِ وي که مذهبِ انسان است همين اعتقاد است، امّا ما نمي‌توانيم چنين حالتي را بدون طريق خاصّ روحاني تجربه کنيم که Samadhi يا به‌اصطلاح صوفيا «وجد» گفته مي‌شود. اين اصول غيرمنطقي يا فوق خردگرايي در تمام تعاليم باطني مشترک است. باري ما به‌منزل پيوند دست زديم، ثنويت فيزيکي و متافيزيکي، فردي و جهاني همه ناپديد خواهد شد و آن «احد» که پس پرده‌هاي جهان حوادث نهان بود، آشکارا. در اين مورد ابياتي از خداشناس و فيلسوف ايراني الغزالي[6] که در قرن يازدهم مسيحي مي‌زيست، در زير آورده مي‌شود که شارح اتّحاد اساسي «عالم‌الملک» و «عالم‌الملکوت» مي‌باشد.

رق الزجاج و رقت الخمر

فتشابَها و تشاکل الامر

فکانها خمر بلا قدح

و کانها قدح بلا خمر

يعني هردو جهان مانند جام و شراب با يکديگر پيوسته‌اند. جام بگونه‌ايي صاف و شفّاف، و شراب چنان ناب و زلال است که تفريق جام و شراب از همديگر ممکن نيست. گويي جامي هست بدون شراب يا شرابي بدون جام. در اين مورد تاگور شاعر قديم عرفاني کبير[7] را يادآوري مي‌کند که گفته است:

”اگر گفتيم که حقيقت عالي در عرصة جان وجود دارد، ما جهان خارج و مادّي را شرمسار کرديم، نيز اگر گفتيم که آن فقط در بيرون هست، حقيقت را بيان نکرديم“.

اين فقط به‌يمن ادغام در لامنتاهي و تجربة مستقيمي که بيرون از مرزهاي منطق مي‌باشد ممکن است که ما آن هويّت کيهاني را احساس کنيم. امّا براي پيوند عرفاني، ما، چنانکه تاگور تکرار مي‌کند، براي رها کردن خودِ دنيوي از بند خواهشات انساني و کشتن آن در خود بايد منزلِ مُکتي[8] را دريابيم و در «اوپنيشاد» نيز آمده که Ma Gridah طمع به‌چيزي ندارد. اين نکته به‌طور ويژه در عرفان ايراني ديده مي‌شود: «موتوا قبل ان تموتوا» (بميريد قبل از آنکه شما را بميرانند). پس اگر مي‌خواهيم زنده باشيم بايد بميريم و کوچکترين معني آن کشتن خود خواهي در خود است. مولانا، افتخار عالِم يا عارف بودن را حتّي محکوم خودپسندي شمرده و حکايت زيباي دستورداني را بازگو مي‌کند که ظاهراً مبدأ آن هند است. دستوردان خودپسندي سوار قايقي بود. از قايقراني فقير پرسيد که دستور خوانده است يا نه و هنگامي پاسخ منفي دريافت به‌سرزنش شديد او پرداخت که ناگهان طوفاني برپا شد و دستوردان حواس باخته از قايقران التماس کمک کرد. او پرسيد: ”تو شنا کردن بلدي؟“ گفت: «نه»، ”اي! پس اينجا دستوردانيت به‌دردي نمي‌خورد و بايد بداني که چگونه خواهيد مرد. دريا هيچ‌گاه مرده را غرق نمي‌کند، آن زنده هست که در خطر مي‌باشد. اگر مشخّصات انساني را از خود رها کرده بميري، درياي اسرار به‌کمک تو خواهد پرداخت. پس، براي زيستن مانند انسان واقعي ما بايد مثل حيوان بميريم. براي خواندن کتاب زندگي، دستور مرگ را هم بدانيم و آن دستور ايثار است. در اين مورد تاگور به‌حوالة «اوپَنيشاد» مي‌گويد: ”شخص را از خود رها کنيد تا از مرگ در امان باشيد“. وي نيز بياني از [9]Lao-Tze را آورده که ”بگذاريد بميريم تا در خطر نباشيم“. ما مي‌توانيم همين‌طور به‌مقايسة تصوّر ذهن عالي هندي و ايراني بپردازيم امّا بايد توجّه‌تان را سوي يک حقيقت مهمّ‌تر جلب نمايم.

پس از بررسي کتاب رابيندرا نات تاگور مي‌توان متقاعد اين حقيقت شد که اساس مذهبِ وي يا مذهبِ انسان، طبق او، بر دو اصول منحصر است. نخست اين که اصول اساسي تمام اديان بزرگ يکسان است. روحية مذهب يعني تحقق خدا در خودِ انسان بالاتر از تمام آداب و تشريفات است و مذهب افاقي است. تاگور بر آفاقيّتِ مذهب بيشتر اصرار دارد. اصول دوم که بدون آن مذهب در زندگي ابرازي نخواهد داشت عمل و اخلاق است. روحية اتّحاد و آفاقيّت مذهب براي بالابردن ما تا جهانشهرگرايي و محبّت براي هر جاندار و صميميّت براي بشريّت است. تاگور اين نظرات خود را به‌ويژة دربارة مذهبِ زرتشت ارايه نموده که آفاقيّت و اخلاقيّات هردو را باهم در آن کشف کرده است. انگار سخنانم را با بيت زير تمام مي‌کنم:

نمي‌خواهم که گردد ناخن من بند در جايي

مگر گاهي که خاري را در آرم از کف پايي


· ايندو ايرانيکا، ج 14، 1961 م، شمارة 2، ص 21-17.

¨ رئيس اسبق بخش فلسفه دانشگاه تهران، ايران (م: 1350 ﻫ ش).

* دانشجوي پيشِ دکتري فارسي دانشگاه جواهرلعل نهرو، دهلي‌نو (از متن انگليسي).

[1]. 4 نوامبر 1881 ـ 3 نوامبر 1938 م.

[2]. زاده: 2 اکتبر 1869- درگذشت: 30 ژانويه 1948 م (10 مهر 1248- 9 بهمن 1326 ﻫ ش). رهبر سياسي و معنوي هندي‌ها بود که ملّتِ هند را در راهِ آزادي از استعمار امپراتوري بريتانيا رهبري کرد. او در طولِ زندگيش استفاده از هر نوع ترور و خشونت براي رسيدن به‌مقاصد را ردّ مي‌کرد. فلسفة بي‌خشونتي گاندي که خود نام ساتياگراها (در سانسکريت به‌معناي تلاش و کوشش براي رسيدن به‌حقيقت؛ تحت‌اللّفظي: محکم گرفتن حقيقت (روي بسياري از جنبش‌هاي مقاومت بدون خشونت در سراسر جهان و تا امروز تأثير گذاشته است. (ويکي پديا)

[3]. جلال‌الدّين محمّد بلخي (30 سپتامبر 1207 ـ 17 دسامبر 1273 م).

[4]. دکتر سرواپالي رادا کريشنان (5 سپتامبر 1888 ـ 17 آوريل 1975 م).

[5]. Johann Geottlieb Fichte (1762-1814).

[6]. ابوحامد محمّد بن محمّد غزالي طوسي (1058 ـ 19 دسامبر 1111 م).

[7]. عارفِ متصوّف، شاعر و قديس هند بود، 1398-1448 م.

[8]. مُکتي (mukti): نجاتِ روحاني.

[9]. فيلسوف و صوفيِ چين باستان بود که در قرن ششم قبل از ميلاد مي‌زيست.

تقدیم به رایا


نگاه جانب من كن تپيدنم بنگر

به شوق يك نظرت ذوق ديدنم بنگر

 

به دير و مسجد و ميخانه نيست آرامم

بكوي دوست بيا آرميدنم بنگر

 

به سوي منزل بي نام و نا شناخته اي

چو وقت سمت قيامت دويدنم بنگر

 

تمام سجده شدم رشك قدسيان گشتم

در آستان محبّت خميدنم بنگر

 

شب فراق چو صبح وصال پيدا نيست

در آرزوي تو حسرت كشيدنم بنگر

 

تويي كه قلّه كوهي بلنديت ديدم

منم كه آهوي دشتم رميدنم بنگر

دو غزل

             

اهل علم و هنر نهان تا کی ؟

قدر دادن به ابلهان تا کی ؟

شکوۀ نارسای تا به کجا ؟

غم کوتاهی زمان تا کی ؟

حسن پر شور و مست و بی پروا !

عشق رسوای دو جهان تا کی ؟

وقت ایجاد عالمی دگر است

زندگی در تلاش نان تا کی ؟

ای خدا ده کلید گویایی

پیش تو قفل بر زبان تا کی ؟

غم دنیا بجای خود کم نیست

ای خدا جور آسمان تا کی ؟

    

زین سان که سوی غیر نظر میکنی،مکن

حال مرا که زیر و زبر میکنی،مکن

دست زمانه حامی فضل و کمال نیست

گر کارهای علم و هنر میکنی،مکن

این چشم فتنه خیز تو و طرز دیدنت

تشویق و سرپرستی شر میکنی،مکن

در میکده بیا که همین اصل کوثر است

واعظ به خواب خلد چه سر می کنی،مکن

صد باره کشته ایم به تیغ ادا و ناز

با خنده عزم قتل دگر می کنی،مکن

همدردی و کرم به غریبان نکویی است

از «کیفی» غریب حذر میکنی،مکن

دو غزل

                   

خم نداند فرق خاص و عام را

ساقیا پُر کن دگر این جام را

 

یک شب آمد آن پری وش روی بام

ماه می بیند از آن شب بام را

 

ای خدا یک سینه آرامم بده

داده ای گر این همه آلام را

 

تا نهادی بر لبم شیرین لبت

شهد کردی تلخی ایّام را

 

کامرانی نیست بخت عاشقان

چون بفهمانم دل ناکام را

 

دادن جان ابتدای عاشقیست

کس نداند جز خدا انجام را


                                                                  

حامی ما عاشقان ذات خداست

من مریض عشقم و عشقم دواست

 

شیخ اگر تعریف کوثر میکند

بی خبر از لذّت صهبای ماست

 

کرد خود را هر که در عشقت فنا

وای او درواز‌ۀ عمر بقاست

 

دارد او قلبی رئوف و با صفا

گرچه بیگانه ز آیین وفاست

 

شوری از عشقت فتاده در دلم

محشری در عرصۀ جانم بپاست

زمزم شو

دو سه جامی بنوش و خرّم شو

محرم رازهای عالم شو


غم جانان به انتظار من است

غم ایّام ! لحظه ای کم شو


آرزوها دراز و وقت کم است

ای قدم بر زمان مقدّم شو


تا به کی پشت پرده ها خوابی

هان ! پری پیکرا، مجسّم شو


جان تو غرق معنی گلهاست

آشنا با زبان شبنم شو


با تواضع رشید خواهی شد

بر در خانقاهِ او خم شو


غم و شادی رهین یک دگرند

محرم شادمانی و غم شو


در کمین تا به کی نهان چون گرگ

نا برادر مباش، آدم شو


با شغادی به هیچ جا نرسی

هفت خوان را بپوی و رستم شو


سفری در درون جانت کن

آشنا با غم محرّم شو


کعبه را سیر می کنی یک شب

از درونت بجوش و زمزم شو

داغ بی شمار

فرصت از رنج روزگار کجا

من کجا لحظه ای قرار کجا 


من که جز کوی او نمی دانم

روم از خاک کوی یار کجا


بخت پاشید روزگارم را

من کجا دل کجا دیار کجا


هر که را عشق داده عز و شرف

میشود آن ذلیل و خوار کجا


دل ما گر چه داغدار کسی ست

دل کجا داغ بی شمار کجا

«زندگي و آثار حزين»

  زندگي و آثار حزين تأليف سرفراز خان ختک


کتاب «زندگي و آثار حزين» تأليف سرفراز خان ختک يکي از نخستنين کتابهايي است که در مورد نقد و نظر مفصّل در شرح احوال و آثارِ شيخ علي حزين (۱۱۰۳-۱۱۸۰ ) در شبه قارّه نوشته شده است. اين کتاب به‌زبان انگليسي است و در سال ۱۹۴۴ م در لاهور چاپ شده است. اين کتاب کمياب بلکه ناياب است و جا دارد که تجديد چاپ شود و هم به‌زبان فارسي ترجمه گردد.

نگارند قصد دارد که به‌زبانِ فارسي اين کتاب مهمّ را ترجمه کند و در اينجا بخشي از آن را پيشکش خوانندگان مي‌کنم, اميد است که بزودي ترجمة کامل به‌شکلي جداگانه چاپ شود. استاد شفيعي کدکني دربارة اين کتاب نوشته‌اند:

 "مهمّ‌ترين کتابي که در فرنگ ديدم و تأسّف خوردم که اين کتاب چرا در آن روزگار در مشهد به‌دستم نرسيد, کتابِ «زندگي و آثارِ حزين» تأليف سرفراز خان ختک بود که در لاهور به‌سال ۱۹۴۴ م چاپ شده و کتابي است بسيار ارزنده و شايد ارزش آن را داشته باشد که کسي عيناً آن را به‌فارسي ترجمه کند, عنوان اصل آن اين است:


 " Mohammad Ali Hazin, his Life and his Works, by Sarfaraz Khan Khatak, Lahore, 1944


( شاعري در هجوم منتقدان, دکتر شفيعي کدکني, تهران, ۱۳۷۵, ص ۱۱۳)



ادامه...

«چهار مقاله»

نگاهی به یک نسخهٔ خطّی مهمّ «چهار مقاله»

در کتابخانهٔ مولانا آزاد دانشگاهِ اسلامی

علیگره (هند)

 

نگارش: استاد روانشاد نذير احمد (۱)                         ترجمه: سید نقی عباس (۲)

  چهار مقاله که نام اصلي آن مجمع‌النوادر است از مهمّ‌ترين کتب نثر فارسي است. مصنّف اين کتاب نظامي عروضي سمرقندي است که اين کتاب را در حدود 550 هجري تصنيف کرد. اهميّتِ(۳) چهار مقاله به‌جهت‌هاي مختلف است.

اوّل بر بناي قدمت: به‌سبب انقلاب سياسي بيشتر سرماية ادبي ايران تلف شد و چنان‌که ايرانيان براي تحفّظ اين سرماية خويش کوشش‌هاي جدّي نکردند ”کتب ادبيّه و علميّة زبان فارسي تقريباً به‌کلّي از ميان رفته است و آنچه باقي‌مانده به‌غايت محدود و انگشت شمار است“. چهار مقاله بهترين و دلکش‌ترين نمونة کتب علمي و ادبي است.

دوم به‌اعتبار تاريخي: مطالب و احوال مشاهير و غيرها در هيچ‌کتابي قديم و تاريخي يافته نمي‌شود.

سوّم بربناي طرزنگارش: به‌اعتبار ايجاد ايجاز الفاظ, اشباع معني و سلاستِ کلام, اين کتاب براي ادبا و انشاپردازانِ دورِ جديد فارسي به‌طور سرمشق و نمونه به‌کار مي‌آيد.

اين کتاب چنان‌که از اسمش ظاهر است بر چهار مقاله مشتمل است که اوّل آن دبيري, دوّم دربارة شاعري, سوّم در موردِ نجوم و چهارم مربوط به‌طبّ است. نظر مصنّف اين است که براي پادشاهي دبير, شاعر, منجّم و طبيبي ناگزير است. نظامي عروضي در هر مقاله اوّلاً توضيح فنّ و سپس خصوصيّت دبيري خوب, شاعري خوب, منجّمي خوب و طبيبي خوب را بيان کرده است و آخراً براي وضاحتِ بيان خود ده (و در مقاله آخر دوازده) حکايت آورده است.

مقالة دوّم به‌طور ويژه قابل ذکر است, زيرا که در اين شعراي قديم فارسي که معاصر سامانيان, غزنويان, ايلخانيان, ديالمه, سلجوقيان و خانوادة غوريان بودند, مذکور است. مزيد برآن تفصيلات متعلّق به‌شاعرانِ مشهور مانند رودکي, عنصري, فرّخي, معزّي, فردوسي, ازرقي, رشيدي, مسعود سعدِ سلمان درج است که در کتابي ديگر ميسّر نيست و چنان‌که نظامي عروضي با خيّام ملاقات کرده بود و او را استادِ خويش تسليم مي‌کرد لذا گفته‌هاي مصنّف بيش از حدّ مهمّ و قابل توجّه است.

بر بناي اين ويژگي‌هاي مهمّ, اين کتاب از 70-60 سال قبل مرکزِ توجّه ادباي ايراني و غير ايراني بوده است, چنان‌که مستشرقِ معروف پروفسور براون اين کتاب را در سال 1899 م نخستين بار به‌زبان انگليسي برگرداند و سپس در سال 1921 م بر آن تجديد نظر کرد. در سال 1327 هجري ميرزا محمّد قزويني اين کتاب را به‌نحوِ احسن تدوين کرده و با مقدّمة جامع و تعليقاتِ ادبي و تاريخي از قاهره انتشار نمود. اين طرف

در اين چند سال, اديبِ شهيرِ ايران دکتر محمّد معين بر اين کتاب بسيار دقّت کرده است و در سال 1958 ميلادي آخرين بار با مقدّمه مفصّل مع تعليقات و حواشي انتشار داده است که درنظرِ من بر نسخة ميرزا محمّد اضافة مناسبي هم هست.

از زمان قديم مطالبِ چهار مقاله در کتاب‌هاي تاريخي و ادبي نقل مي‌شده است (۴). چنان‌که ابنِ اسفنديار در تاريخ طبرستان (تأليف 613), حمدالله مستوفي در تاريخ گزيده (تأليف: 730 ﻫ), هندوشاه (۵) در, دستورالکاتب (تأليف حدوداً 757 ﻫ), دولت‌شاه سمرقندي در تذکرة خود (792 ﻫ) و فيض الله بينايي (۶)در مجمع‌النوادر (۷) , (تأليف: 903 ﻫ) از چهار مقاله حکايت‌ها نقل کرده‌اند. ولي اين عجب است که نسخه‌هاي خطّي اين کتاب کمياب است. درحالي‌که علاوه بر اهميّت بسيار حجم اين کتاب هم مي‌تواند باعث مقبوليّت آن شده باشد. به‌هرحال ميرزا محمّد فقط سه نسخة خطّي را به‌دست آورده و با کمکِِ آن, متنِ خود را آماده ساختند. دکتر معين ذکرِ چند نسخه‌هاي ديگر آن را کرده است ولي همة آن مربوط به‌اواخر قرنِ سيزدهم مي‌باشد و به‌همين علّت چندان مهمّ نيستند. البتّه در ميان سه نسخة ميرزا محمّد, نخستين, نقلِ قرن نهم است که در کتب‌خانة عاشرآفندي, استانبول موجود است. اين نسخه در سال 835 هجري در هرات استنساخ شده و به‌گفتة ميرزا محمّد, بسيار صحيح و قابلِ توجّه است. دو نسخه مِلکِ موزة بريتانيا است که در آن, اوّلين مکتوبة 1017 هجري و دومين نوشتة 1274 هجري است. از اين تفصيل ظاهر است که متنِ چهار مقاله از نسخه مرتّب شده است که در ميانِ آن, مهمّ‌ترين نسخه آن است که حدوداً پس از 285 سال از تأليف کتاب نقل شده است. بربناي کمبودِ نسخه‌هاي معتبر و عدمِ دستيابي نسخه‌هاي قديمِ آن, روشن است که هنوز متنِ اين کتابِ مهمّ لايقِ اعتمادِ کُلّي نيست. در اين مورد بر دو امر توجّه مبذول مي‌کنيم.

۱: مصنّف نوشته (۸) است که: ”ده حکايت طرفه از نوادر آن باب… آورده‌اند, ولي در ذيلِ طبّ دوازده حکايت آمده است. از اين ظاهر است که در آن يا دو الحاقي است يا اضافة بعدي يا چيزي ديگر. بعضي (۹)  حدس‌زده‌اند که هشتمين و نهمين حکايت که متعلّق به‌اديب اسماعيل است, در اصل يکي است و حکايت يازدهم کم در نسخه‌ها يافت مي‌شود.

۲: در چهار مقاله مثال‌هاي سهو تاريخي هم بسيار ديده مي‌شود که برخي از آن نتيجة تحريفِ کاتبان است. دکتر معين گفته‌اند (۱۰):  ” اغلاطِ تاريخي مانند تخليطِ نام‌هاي رجالِ مشهور با يکديگر و تقديم و تأخير سال‌ها و عدمِ دقّت در ضبطِ وقايع و غيره از وي سرزده است, ولي گاه قراين مي‌رساند که اين‌گونه اشتباهات از تصرّف ناسخان ناشي شده است“. در ضمن آن يک دو مثال درج مي‌شود.

نظامي در مقالة اوّل اسکافي را معاصرِ نوح بن منصور ساماني (366 هجري به‌بعد) دانسته است, حال آن‌که او به‌قول ثعالبي (۱۱) در عهد عبدالملک بن نوح بن نصر (343-350 هجري) فوت شده بود. نظر (۱۲)  آقاي بديع‌الزمان فروزانفر و آقاي فرزان اين است که به‌جاي نوح بن منصور, نوح بن نصر بايد باشد. اين تحريف کاتب‌ها است ولي ميرزا محمّد و عبّاس اقبال اين را ردّ مي‌کنند(۱۳)  زيرا که تفصيلات ديگر حکايت با نوح بن نصر تعلّق دارند.

در مقالة چهارم زکريارازي را معاصر منصور بن نوح بن نصر ساماني گفته شده است و در ذيل تأليف کتاب منصوري حکايت بزرگي آورده است. ميرزا محمّد و مجتبٰي مينوي اين حکايت را جعلي گفته‌اند, امّا تقي‌زاده و غيره نوشته‌اند که مرادِ مصنّف چهار مقاله شاهزادة ساماني منصور بن اسحاق بن احمد بن اسد برادرزادة امير اسماعيل است.

از اين امور ظاهر است که در متنِ چهار مقاله گنجايش اضافه است و براي همين, به‌دست آوردنِ نسخه‌هاي خطّي, بسيار مهمّ است, چنان‌چه اين‌جا نسخه‌اي از اين کتاب را معرّفي مي‌نمايم که در کتابخانة دانشگاه اسلامي, عليگره (ذخيرة عبدالسّلام, شمارّ 731/55) محفوظ است.

نسخة زير نظر مشتمل بر 53 برگ است, چنان‌که از شماره‌هاي برگ‌ها ظاهر مي‌شود. ولي اکنون فقط 51 برگ باقي‌مانده است. ورق 9 و 16 ندارد. بخشِ مفقود فقط اين‌قدر است:

مقالة اوّل: نگاه دارد, و به‌هرکس آن نويسد که اصل و نسب… همة نامه پر از آن که بيايم و بگيريم و بکشيم و چون حاجب ابوالحسن علي (چاپ معين, ص 21 س 3 تا ص 23 س 14).

مقالة اوّل و دوّم: سوّم پادشاهي به‌روزگار ايشان مندرس شد… در خجستان روزي ديوان حنظلة بادغيسي (همان, ص 40 س 7 تا ص 42 س 10).

سطر: 4/7×4/4 اينچ, سطح نوشته شده: 6/5×8/2 اينچ هر صفحه 16 سطري, عنوان با جوهرِ سرخ, سرورق اين عبارت دارد: ”در کتب کانپور غرّة ذي‌الحجّه 1274 هجري يوم چهارشنبه خريدم“. زير اين مهري ثبت است که نام و تاريخ به‌اين صورت دارد: ”عبده عباس 1257 ﻫ“.

خط نستعليق خوب, (نام) کاتب ندارد ولي سالِ کتابت 872 هجري دارد, ترقيمه چنين است:

”تمام شد کتاب مجمع‌النوادر از استاد عالم مفضل مقبل مکرّم سيّدالشعراء تاج‌الحکماء و الاطبّاء انيس‌الملوک و السلاطين احمد بن عمر بن علي النظامي العروضي رحمةالله غفرله ولوالديه و الجميع‌المؤمنين و المؤمنات و المسلمين و المسلمات برحمتک يا ارحم الرّاحمين کتب في تاريخ رابع شهر شعبان‌المعظّم حجته (کذا) اثني و سبعين فثمان مائة الهجرية النبويه المصطفويه حامداً لله تعالي و مصلياً و مسلماً کثيراً کثيراً“.

ولي تاريخ کتابت 872 هجري مشتبه است به‌خاطر اين که در املاي فارسي قرن نهم فرق ميانِ دال و ذال را ملحوظ مي‌داشتند و در اين نسخه سهواً هم, اين فرق را به‌جايي باقي نگذاشته شد. همين‌طور صورت‌هاي قديمي چه و که, چي, کي اصلاً مفقود هست و چنين خط نستعليق هم متعلّق به‌قرن نهم هرگز نيست. از اين روشن است که جعل يا سهوي است.

احتمال دارد که بعينه نقل منقول عنه نسخه باشد مگر در اين صورت اگر اين واقعاً نسخه از قرن نهم بوده, پس چرا ويژگي‌هاي املايي را باقي نگذشته است و اگر کاتب جعل کرده پس اين تبديلي بي‌معني بوده. عموماً کاتب اين‌قدر با سواد نمي‌باشد که املاي طرز قديم را به‌طرزِ نو تبديل کند. احتمال اين است که فاضلي نسخه را کتابت کرده باشد و املايي طرز قديم را به‌طورِ طرزِ زمانِِ خود تبديل کرده و به‌طورِ يادگار ترقيمه را هم نقل نموده. به‌هرحال هرچه باشد, اين نسخه از قرن نهم معلوم نمي‌شود پروفسور سعيد نفيسي هم ذکر اين را در مقدّمه (ص 13-12) لباب الالبابِ خود کرده‌اند و ترقيمه را نقل نموده‌اند. ايشان هم نسخه را مربوط به‌قرنِ نهم نمي‌دانند, بلکه از قرنِ يازدهم مي‌دانند. ولي نسخة منقول عنه را از 872 هجري تسليم مي‌کنند و به‌همين سبب اهميّت اين نسخه را هم قبول دارند. در موارد اين نسخه چند نکتة قابل توجّهي چنين است.

 

1.   علاوه بر فاقد بودن دو برگ, بخشي از پنج برگ از آخر بريده شده است.

2.   برگ 13 حکايت: در عهد دولت آل عبّاس (چاپي, ص 36) بدون عنوان و فاصله آغاز شده است.

3.   همه تاريخ‌ها مربوط مصنّف همان هست که ميرزا محمّد در مقدّمة خود درج کرده است فقط تاريخ آخرين سنة سبع و اربعين و خمس مائة که دوبار آمده است (چاپي, ص 104, 132) هردو جا به‌حذف, خمس مائة آمده است (ورق 40 الف 51 ب).

4.   مانند نسخه‌هاي که عموماً دستياب‌اند تاريخ ذيل سلطان ابراهيم 572 است که قطعاً درست نيست, شمارة صد, ”چهار“ خواهد شد (ورق 27 الف) يعني 472.

5.   مانند نسخه‌هاي عام, اسکافي, معاصر نوح بن منصور ساماني نشان داده که درست نيست (ورق 8 الف).

6.   يادداشتي که متعلّق به‌بديهه‌گويي است در حکايت فرّخي سيستاني شامل کرده است. (ورق 22 ب).

7.   حکايتي که متعلّق به‌تصنيف, منصوري, کتاب زکريا رازي که نزد بعض محقّقين جعلي است هم در اين نسخه موجود است. گويا در چهار مقالة چهارم برعکسِ گفتة مؤلّف مانند نسخه‌هاي عام, دوازده حکايت موجود است.

8.   املاي برخي از واژه‌هاي مفرد قابل توجّه هست. مثلاً داؤد, زکريا, رازي و غيره.

از تفصيلات بالا ظاهر است که نسخة زير نظر, با نسخه‌هاي عام شباهت دارد. ولي از آن چنين نتيجه اخذ کردن درست نمي‌باشد که اختلاف‌هاي قرائت در آن موجود نيست. حقيقت اين است که بدين اعتبار اين نسخه از نسخه‌هاي عام بسيار مختلف است. اگرچه مجالي نيست که اين اختلاف‌ها را اين‌جا بياوريم, ولي عبارت يک حکايت اين‌جا درج مي‌شود تا بتوان حدس‌زد که نوعيت اختلاف نسخ چيست.

”چون کار اسکافي بالاگرفت در خدمت امير نوح بن منصور ممکن گشت و ماکان کاکوي به‌ري و قهستان عصيان آورد و سر از ربقه اطاعت کشيد و عمال بخوار و سمنان فرستاد و سمنک و چند شهر از کومش به‌دست فروگرفت و نيز از سامانيان ياد نکرد. نوح بن منصور بترسيد از آن که او مردي شهم بود, به‌تدارک حال او مشغول گشت و تاش اسپهسالاران با هفت هزار سوار به‌حرب او فرستاد تا آن فتنه فرونشاند و آن شغل‌گران از پيش بردارد بر آن وجه که مصلحت ببيند و اعتماد بر کفايت تاش نموده چه او سخت عاقل و خردمند بود و روشن راي“.

مختصر اين که با کمک اين نسخه در متن حاضر چهار مقاله گنجايش اصلاح زياد است و از همين نظر اين نسخه مهمّ است. بالفرض اگر تاريخِ کتابت آن درست دانسته شود (که در حالتِ موجوده احتمال ندارد) اين نسخه در ميان نسخه‌هايي که تا به‌حال مکشوف شده است, دوّمين نسخة قديمي قرار مي‌گيرد و اگر اين تاريخِ نسخة منقول عنه آن باشد, باز هم اهميّت اين نسخه مسلّم است.

ــــــــــــــــــــــــــــــ                                                                              

(۱) استاد و رئيس اسبق دانشگاه اسلامي عليگره. 

(۲) دانشجوي فوق ليسانس, مرکز فارسي و آسياي مرکزي، دانشگاه جواهرلعل نهرو,  دهلي‌نو (هند).

(۳) ر . ک. به‌مقدمة ميرزا محمّد قزويني.

(۴) اين کتاب‌ها از آن جدا هستند که داراي ذکر نظامي عروضي مي‌باشند. در کتاب‌هاي آخرالذّکر قديم‌ترين لباب‌الالباب عوفي (تأليف 618 ﻫ) است.

(۵) ر.ک. به‌چهار مقاله (دکتر معين), ص 41.

(۶) اين معاصر محمود شاه بيگرا (863-917) بود. نسخه منحصر به‌فرد اين در ملکيّت مرحوم محمود شيراني بود.

(۷) اين اسم از چهار مقاله مأخوذ است.

(۸)  چهار مقاله, ص 19.

(۹) ر.ک. به‌تعليقات, ص 18-19.

(۱۰)  ديباچه.

(۱۱)  تعليقات, ص 34.

(۱۲) همان, ص 35.

(۱۳)  همان.

 

منابع

1.   عوفي بخارايي، سديد‌الدّين محمّد: لباب‌الالباب (تأليف: 618 ﻫ)، مطبع بريل، ليدن، 1903 تا 1906 م، دو جلد.

2.   نظام‌الدّين احمد بن عمر نظامي عروضي سمرقندي: چهار مقاله، به‌تصحيح ميرزا محمّد خان قزويني، چاپ ليدن، 1327 ﻫ/1909 م.

3.   نظامي عروضي سمرقندي: چهار مقاله، شرح و تحليل بقلم دکتر محمّد معين, کتابفروشي زوّار, تهران، چاپ سوّم 1336 ﻫ ش.

 

عشقِ مهدی

غزل دوازدہ بیتی برای دوازدهمین امام 

حضرت امام مهدی علیه السلام


ناله ھا رفت و شد فغان باقی

شعر گفتیم و داستان باقی


چلچراغِ ھمیشهٔ طاھا

ھست نام تو در جھان باقی


صبح و ظھر و شبم پُر از نور است

در دلم ھست تا اذان باقی


پی فرش رھت زمین آغوش

وز پی سایه آسمان باقی


تا به کی دیدہ بسته ای، ای جان

تا به کی پردہ درمیان باقی


تا به کی مژدۀ وصال ای دوست

تا به کی رنج عاشقان باقی


تا به کی جان رفتگان دلتنگ

تا به کی عمر رایگان باقی


تا به کی انتظار مان ای گل

تا به کی امتحان مان باقی


وارثِ نور لایزال تویی

از تو نام پیمبران باقی


زندہ باد ای محمّدِ آخر

از تو تنظیم ھر زمان باقی


تا امام زمان طلوع کند

ھست تا ھر زمان، زمان باقی


عشقِ مهدی مرا بسوز آنقدر

که نماند زمن نشان باقی