رقیـــــــــــــــب....
این همه حسود بودم و نمیدانستم به...
این همه حسود بودم و نمیدانستم
به نسیمی که از کنارت موذیانه میگذرد
به چشمهای اشنا و پرراز که بی حیا نگاه میکنند
به افتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد حسادت میکنم...!!
من انقدر عاشقم
که به طبیعت بد بینم...
طبیعت پر از نفسهای ادمی ست
که مرا وادار می کند حسادت کنم؟!
به تنهائیم
به جهان!!...
به خاطره ای دور از تو...
![]()
رقیب من...!؟
تو میدانی
ان نازنین یارت
-عشق نافرجام من ـ
هر نیمه شب در خواب من پرسه میزند؟!
که هر شب سرهمان قرار همیشگی
می اید و من از ترس خیانت از خواب میپرم









و حسودانه مینگرم به انهایی که نگاهت را میبینند و صدایت را میشنوند و شاید دوستت بدارند...انهایی که نمیگذارند فریاد دستهایم به گوشت برسد.دلم میخواهد دوست داشتنت را بر سرشان اوار کنم تمام بغضم را و تمام دلتنگی هایم را ببین...نگاهم را!همان است که همیشه منتظر امدنت بود همانی که عاشقش کردی اما دیگر برقی ندارد...دیگر مثل ان روزها نیست خسته شده از بی پاسخ ماندن چرا نمیبینی؟چرا دیگر جستجویش نمیکنی....؟من اینجا هستم...همانجا که بوده ام!میان خاطرات...






ای جدا نشدنی گامت را ارامتر بردار از برم اهسته تر بگذر تا

