گل محمد

آپلود عکس" />وقتی پنجشنبه شب با امید از بعد از عمل پیوند حرف می زد، من، خودش، فاطمه و جمشید که بعد یک سال از ترکیه برگشته بود و هیچ یک از حاضرین در خانه عالیه وفایزه فکرش را نمی کردند که این آخرین پنجشنبه زندگی گل محمداست صبح جمعه ساعت ۵:۰۰ صبح من جمشید را که انگار فقط از ترکیه آمده بود که گل محمد را ببیند و بعد دو روز برگردد رساندم فرودگاه. وضعیت کشور در شرایط نه جنگ و نه صلح است. هیچ کاری بدون گیر و گرفتاری و مشکلات انجام نمی شود. سیستم ها کار نمی کنند. جمشید در حالی که کارها ناتمام ماند و انجام نشد از ترس اینکه مبادا پروازها متوقف شوند بعد از دو روز به سمت استانبول پرواز کرد. من برگشتم جمشید به لحاظ جسمی سرحال بود اما دلتنگ و رنجیده خاطر از بعضی اتفاق ها و بعد از ظهر همین روز گل محمد بستری شد برای عمل پیوندی که قرار بود روز شنبه انجام شودوانجام شدروز شنبه را من آنقدر گرفتار اثاث کشی خانه جمشید بودم که اصلا فراموش کرده بودم که فاطمه و گل محمد آمده اند برای عمل جراحی. من بعد از ظهر که وسایل جمع شد همراه کامیون اثاث کشی راهی گناباد شدم. اردیبهشت بود به لطف بارندگی های امسال مسیر سرسبز و زیبا بود. من همان شنبه شب نیمه های شب بود که از گناباد برگشتم خانه. وضعیت گل محمد آنقدر برای ما عادی بود که من هنوز هم فکر نمی کردم که چکار کرده اند و اصلا عمل انجام شده یا نشده.

صبح یکشنبه ساعت حدود ۱۰ بود آمده بودم هتل با محسن صحبت می کردیم که تلفنم زنگ خورد عالیه بود گفت که حال گل محمد خوب نیست و زهرا بیمارستان است. من تازه به این فکر افتادم که مگر عمل انجام شده و فهمیدم که دیروز همزمان با درگیری من با اثاث کشی و سرو کله زدن با راننده و کارگرها گل محمد هم در حال گذراندن آخرین روزها و ساعت های زندگیش بوده است.

بلافاصله راه افتادم. ماشين را همان خيابان امام خمينی پارك كردم. پياده از كنار باغ ملی پيچيدم سمت بيمارستان منتصريه. از ورودی بيمارستان كه رد شدم زهرا را كه بيرون پشت به من و روی پله ها زير آفتاب نشسته بود از روی لباس سبز روشن و حالت غم زده اش شناختم. رسيدم و بغلش كردم رنگ چهره اش رنگ پریده و بی حالت بود لاغرتر از همیشه به نظرم رسید همزمان درب شیشه ای ورودی باز شد و فائزه از داخل ساختمان بيمارستان خارج شد و به سمت ما آمد. طبق معمول هميشه بغلش كردم. حال گل محمد از چيزی كه فكر می كردم وخيم تر بود. زهرا چيزهايی را بریده بریده و خسته شرح داد. با فايزه تنها صحبت كردم. تجربه ۱۲ -۱۳ ساله اش میگفت كه اوضاع وخيم است و بايد بايد برای وضعيت سخت تری آماده شويم. من هم مثل همه در اين مواقع به ذهنم رسيد كه كاش اصلا عمل پيوندی انجام نمی شد. اما زمان به عقب بر نمی گشت و واقعيت بيهوش در بخش مراقبت های ويژه بيمارستان منتصريه روی تخت دراز كشيده بود و بی خبر از هياهو و تكاپوی بيرون از آنجا.

ساعتی بيشتر نگذشته بود كه فاطمه و جواد و زينب و ميلاد هم رسيدند. عاليه هم آمد. صحبت ها تكراری بود. توضيح بيشتری نبود. فاطمه روز قبل بعد از عمل رفته بود تربت كه كارها را راست و ريست كند و برگردد كه تا بهبودی كامل و مرخص شدن از بيمارستان مشهد بماند.اما ایست قلبی تنها انتظاری بود که هیچ یک از ما نداشتیم اما اتفاق افتاده بود و گل محمد تا آن لحظه سه بار سی پی آر شده بود که از نظر پزشکی فقط معجزه می توانست او را به زندگی برگرداند معجزه ای که تا فردای آن روز امید اتفاق افتادنش را داشتیم.

پرستارها کسی را پشت درب بخش مراقبت های ویژه راه نمی دادند حریف فاطمه نشدند و فاطمه روبروی درب اتاق سی سی یو روی سرامیک های سفید و سرد سالن چهار زانو نشست. فاطمه اهل سر و صدا و پیله کردن نبود اما چهره خسته و کم رمقش پرستارها را مجاب کرد که مانعش نشوند و این دلخوشی کوچک را از او نگیرند. بگذارند بماند و اولین کسی باشد که از حال گل محمد باخبر می شود. کمتر زنی را دیده بودم تا این اندازه بی دریغ یار و همراه غمخوار مردش باشد. نزدیک ظهر بود. ظهر من و عالیه رفتیم و ناهار آوردیم و عصر بچه ها را مجاب کردیم که ماندنشان اینجا کمکی نمی کند. فقط فاطمه ماند همان جا جلو درب اتاق و گل محمد همچنان با حال و شمایلی که از بیماران بدحال در ذهن همه هست روی تخت بیهوش افتاده بود. ساعت حدود هفت شب بود که از هتل تماس گرفتم و با فاطمه که هنوز بیمارستان بودحرف زدم تلفنم که تمام شد راه افتادم غروب بود هوا رو به تاریکی بود که رسیدم بیمارستان، روی صندلی های نقره ای رنگ جلو درب ورودی فقط فاطمه بود تنها، نشسته و خیره به روبرو و انگار به هیچ جایی نگاه نمی کرد. بیمارستان به شکل غمباری خلوت بود قصد داشت بیمارستان بماند که گفتند نمی‌تواند بماند نمازخانه را می بندند و متقاعدش کردم که بیاید خانه و کمی استراحت کند.توی مسیر برگشت هنوز امیدوار بود پرستارها شاید از سر دلسوزی و برای دلخوشی گفته بودند که اوضاعش از صبح بهتر است. فاطمه همیشه امیدوار بود. به نظرم فاطمه خانواده اش را با فلسفه ای ساده ولی منحصر به فرد ساخته بود. خیلی خانواده بودند. هیچ یک در انکار دیگری نبودند و هر کدام گوشه ای از بار زندگی را به دوش می کشید. همسو و هم دل با هم بودند. بچه ها همه خانه فائزه بودند. پدر و مادر هم که از قبل از عمل گل محمد مشهد بودند ،. کسی درباره وضعیت گل محمد به پدر و مادر چیزی نگفته بود. آخر پدر به خاطر وضعیت قلبش آمده بود و تحت درمان بود. پدر طبق معمول زیاد کنجکاوی نمی کرد و همان توضیحاتی که می دادیم را قبول می کرد. اما مادر دائم سوال می کرد. حتی در طول روز هم چند بار زنگ زد که بیاییم دنبالش و ببرمش بیمارستان و هر بار من تکرار کردم که اینجا کسی اجازه ملاقات با گل محمد را ندارد و طبق معمول قانع نمی شد و شب که بچه ها جمع بودند و حرف می زدند با اینکه گوش هایش سنگین است متوجه بود که چیزی را دارند از او پنهان می کنند.

من شب را رفتم خانه خودمان خوابیدم ساعت ۶ صبح بود که تلفنم زنگ خورد حتی در شرایط عادی هم وقتی ساعت ۶ صبح تلفنت زنگ بخورد آدم دلهره اش میگیردکه چه ضرورتی بوده است که این وقت صبح باید حتما تماس گرفته میشد چه رسد به این شرایط، فاطمه بود با هر زحمتی بود حتی برای همین فاصله کوتاه تا برداشتن و لمس دکمه« answer »و بلند شدن صدای فاطمه سعی کردم این امید را در دلم زنده نگه دارم که فاطمه با هیجان سلام کند و بگوید که گل محمد به هوش آمده و چنین و چنان اما دریغ که صدا غمگین تر و ناامیدتر از آن بود که در ادامه چنین خبری در راه باشد گفتم چه خبر آبجی جان گفت که از بیمارستان تماس گرفته اند و گفته اند که حال گل محمد بد است ، تمامی امیدم رمبید ،برای من خبر قطعی بود و بی اندازه تلخ به سرعت حاضر شدم و راه افتادم توی راه به جمشید پیغام دادم که اوضاع گل محمد خوب نیست هرچند مطمئن بودم که همه چیز به شکل بی بازگشتی تمام شده است اما نخواستم که به یکباره با جمشید در میان گذارمش وقتی رسیدم بیمارستان یکی یکیشان را در میان گریه وزاری بغل گرفتم جواد که انگار خیز برداشت به طرفم و زهرا و زینب و ماریا وآبجی ووای از حال آبجی فاطمه که نزار تر از همه آدمهایی بود که آنروز دیدم سوسوی امیدی که داشت از چشمهایش رفته بود و جای همه چیز را اشک و غم گرفته بود ، هیچ نمیگفتم فقط بغل می‌گرفتم به گمانم تنها راه تسلی دادن سکوت بود ساعتی بعد بقیه هم کم کم رسیدند و تشریفات قانونی و اداری با کندی و قدری تعلل و بی نظمی پرسنل بیمارستان انجام شد من و جواد زودتر رفتیم پزشکی قانونی که قرار بود گل محمد را منتقل آنجا کنند نیم ساعت بعد جسم بی جان گل محمد را درون کاور مشکی و داخل تابوت زرد رنگی از آمبولانسی که از بیمارستان آمده بود جلوی درب پزشکی قانونی تحویل گرفتیم و به همراه جواد داخل امبولاس بهشت رضا جادادیم روی تابوت یک تکه چسب کاغذی دست کن و کج چسبانده شده بود که رویش با ماژیک آبی و بدخط نوشته بود محمد برمر...

اردیبهشت بود من و جواد جلوتر از ماشین نعش کش در حرکت بودیم نرسیده به تپه سلام به سمت بهشت رضا پیچیدیم هردو ساکت بودیم تمام مسیر جواد بیرون را نگاه میکرد انگار که نخواهد گریه اش دیده شود ، باد ملایمی می‌وزید اما بی اندازه گرمم بود. احساس خفگی داشتم. گل محمد مرده بود. دیگر هیچ جایی آن چهره آفتاب سوخته و ساده و مهربان دیده نخواهد شد.

برای دخترم

برای دخترم ،برای آیدا ،برای هجده سالگیش ،برای ورودش به دنیای آدم بزرگها و برای آزادی...

انگشتانت حنجره چکاوکی را ماند در دل جنگلی انبوه
آواز طرقه ای را ماند
بر بلندای گندمزار
که سکوت سیاه زندگی را به آوای روشنی، میشکند
اگر روزی تو بودی و پدر نبود
بدان که ترانه ای را که دستانت میسرایند
روحم را از بلندترین و غریب ترین نقطه آسمان به عمیق ترین و سردترین لایه های زمین پیوند خواهد زد و خونی از جنس بلور در رگهای خاک گرفته ام جریان خواهد یافت ،
گونه هایم گر خواهد گرفت ،
بلند خواهم شد،
عینکم را روی صورتم جابجا خواهم کرد ،
و به تو زل خواهم زد
از سر شوق شاید یا از سر دلتنگی
بنواز دخترکم...
علی نسل شاملو
۳۰ شهریور ۱۴۰۲
اهواز

قطار( برای مسافرینی که هیچگاه به مقصد نرسیدند)

 

باز هم قطار
بازهم سفر
بازهم دو ریل
اختراع شاعرانه بشر
دوباره ایستگاه خلوت میان راه
دوباره در دلم گلایه های سرد و کهنه و سیاه
باز هم دو ریل، ساکت و صبور، زیر آفتاب داغ دشت
توی پیچ و تاب کوه،
از میان شهر، ازفراز رود،
زیر نور ماه
نگاه میکنم ، نگاهِ دشتهای سبز
نگاهِ کوههای خشک
نگاه بی تفاوت مسافری جوان
به سان ریلهای زیر آفتاب
لمیده روی تختخواب
ومن به ساعتم نگاه میکنم
به پنجره ، به منظره نگاه میکنم
به دشتهای سبزِ در عبور
به کوههای خشک، درجمود آفرینش زمین
به آن غم نشسته در دو چشم آن مسافر جوان
به های و هوی مرثیه
برای دستهای خالی از امیدمان
باز هم قطار
باز هم سفر
بدون ریلهای ساکت و صبور !
دور میکند مرا ازین
خرابه شهرِ بی ستاره ی غریب
ومیبرد مرا به لایه های مبهم زمین!
ودور میکند مرا تا ندانم آن کجا!
تا چگونه وچرا!
باز هم قطار
بازهم سفر
بازهم دوریل
اختراع شاعرانه بشر....

#علی_نسل_شاملو

باران باریده بود...

نمیدانم خواب دیده بودم یا واقعی بود,
باران باریده بود،
کوهها انقدر به ما نزدیک بودند که میتوانستیم لمسشان کنیم،
یک دره را نشانت دادم ،
نامش را به زبان اوردی...
به پیمایش دره دعوتت کردم ،خندیدی...
بیدار شدم، کنارم نبودی،خواب نبودم، واقعی بود...!

اسفند98

امروز آخرین روز اسفند 98 است و من اسفندهای زندگیم را مرور میکنم که همگی کم و بیش حال و هوایی داشت و

رنگ و بویی این روزها آخرین خشتهای سال کهنه را روی هم میگذارم تا دفترش را برای همیشه بایگانی کنم و

عمری اگر باقی بود سالها بعد سالی را به یاد بیاورم که با سیل شروع شد و با سرفه های مرگبار به سر رسید

.اسفندی را به یاد بیاورم که تب داشت و و از نفس افتاده بود ، اسفندی که تنها بودم و تحویل سالی که تنها تر ، سالی

را بیاد بیاورم که ازسرابی گذشتم  و  به امید واحه ای راه خورشید را پیش گرفتم ، سالی که برایم تجربیات تلخ ولی

گرانبهایی داشت ،  کشف کردم که ما همیشه در اول هزارتوی سیاهی هستیم ، سالی که یاد گرفتم حتی یک روز

زندگی را نباید در مسیری اشتباه تلف کرد چرا که به قول احمد شاملو " زندگی به شکل بی شرمانه ای کوتاه است "،

یاد گرفتم که گاهی باید همه چیز را رها کنی و بند کفشهایت را سفت ببندی و جایی که روحت را عمیقا خراش میدهد

برای همیشه ترک کنی ، فهمیدم عقل چراغیست در ظلمات زندگی و عشق  نفس زندگیست و وقتی نفس زندگی به

شماره افتاد مرگ را گریزی نیست . در همین اسفند بود که توانستم بیاد بیاورم که سالها پیش در یک بعدالظهر گرم

تابستان که خبری از آواز غمگین جیرجیرکها نبود به گمان هبوط عشق از "سهراب " استمداد طلبیدم و او چیزی را

در گوشم زمزمه کرد ، دفتری را ورق زدم و در اولین صفحه اش چیزی نوشتم به یادگارو راه افتادم رو به افقی

دور وتاریک ، خود را در برزخی

یافتم و سراغ عشق را از هر کسی گرفتم،هر قدر سرانگشتان خسته خویش را به غبار بیابان کشیدم، عشق به قرار

خویش نیامد.

هزار بار غروب آمدنش را به انتظار نشستم و عشق به قرار خویش نیامد

آواز خواندم و هرم آفتاب و زمهریر برزخ را به جان خریدم و عشق به قرار خویش نیامد ،

در راه در کنار چشمه ای دو آهوی کوچک همسفرم شدند و باز عشق به قرار خویش نیامد ،

 دمدمای غروب خسته و بیرمق با تاولهایی بر پا و زخمهایی بر دل نشستم ودفتر کهنه ای را گشودم که در صفحه اولش جوانی به آواز نوشته بود:

"من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم و به آنان گفتم : هرکه با مرغ هوا دوست شود، خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود..."

چشمانم را بستم و به خواب رفتم و صبح که با اولین پرتوهای امید بیدار شدم دفتر کهنه ام را گشودم ودر صفحه آخرش نوشتم :

" آمدیم ،

 ماندیم و انتظار کشیدیم ،

هیچ یک سر قرار حاضر نشدند !

نه پیک...!

نه مرغ هوا...!

نه خواب آرام...!

 و ما چیزی آزمودیم به هیئت عشق!

تلخ...

سرد...

سراب...

و رفتیم...!"

دو آهوی همسفرم را بوسیدم و رو به مطلع خورشید دور شدم..

انتقامجنگجنون

شعرهایم را در تاریکی مینویسم 
کلمات کورمال کورمال همچون عابران سرگردان از کنار هم میگذرند 
واژه "تو"  از کنار واژه "من" گذشت ودر سکوت کوچه ای ناپدید شد،
"من" تنها شد،
"پروانه" با ته مانده رمقش از ازدحامی بی دلیل برای همیشه پرواز کرد،
در تاریکی "سنگ" با "دل" آشنا شد،
 هم را در آغوش فشردند 
و یک واژه شدند،
"من" دلتنگ شد،
"لب"ها خاموش و مغموم "لبخند" را رها کردند و به راه خودشان رفتند ، "لبخند" به هیئت سگی ولگرد در آمده بود که از هر واژه ای فرار میکرد!

"انار" با هزار دل در سینه اش "عشق" را نمی یافت ،
و"عشق" با هزار "میخک سفید"بر "گیسوانش"، "مهجور" بود
واژه ها در هم می لولیدند،
 فریاد می زدند،
 دشنام می دادند،
و "چشم" در ظلمات "ماه" را میجست ،

به دنبال نوری بود تا واژه ها را آشتی دهد!
واژگانی هنوز دست هم را رها نکرده بودند !
سالها وسالها بود که  آزادانه در کوچه - پس کوچه های شهر پرسه میزدند،
فاتحانه فریاد میزدند،
بی محابا شبیخون میزدند ،
به کودکی ما...
به کودکان ما...
به جوانی ما...
به جوانان ما...
به زندگی ما...
به زندگان ما...

"انتقامجنگجنون"!!!!

"من "دلتنگ بود...

#علی_نسل_شاملو 
دیماه 98 _ کرج

خواب سهراب 2

 

صدای آب می آمد..

نه ازاین  صدا های چکه ای که از داخل یک سردابه یا حمام می آید و کارش این است که هراس به دل آدم بیندازد و پژواک صدایش تا چکه ی بعدی ادامه دارد نه! صدای آب می آمد یعنی صدای چشمه ، رود ، جویبار یا هر چیزی شبیه به این، از آنها که جان میدهد بنشینی بر لبش و و گذر عمر را ببینی  بعد هم چند تا عکس خوشحال و خندان بگیری و بگذاری داخل پیج اینستاگرامت زیرش هم بنویسی " تا شقایق هست زندگی باید کرد" من و سهراب همین الان یهویی!

در حالی که اگر کیفیت دوربینت چند مگاپیکسل بیشتر از حد نرمال باشد و کسی بتواند  بیشتر زوم کند طوری که چشمهایت همه صفحه نمایش را پر کند دستت رو خواهد شد و علی رغم خنده ی تا بناگوشت غمی که  در عمق چشمانت هست، که در عمق چشمان همه ما هست،  لو خواهد رفت...

القصه با شنیدن صدای آب گفتم کفشهایمان را بکنیم و رود را تا سر چشمه دنبال کنیم حتم دارم در راه چیزهای قشنگی خواهیم دید .

پرسید :"قشنگ"

گفتم:" منظور همان تعبیر عاشقانه اشکال  است دیگر،  یادت نیست؟! آن وقتها خودت میگفتی . بعد از تو ما به هر جان کندنی بود سعی میکردیم همه چیز را عاشقانه تعبیر کنیم . مثلا این بطریهای شناور و زباله های رنگارنگ که این گونه صدای آب را گرفته اند از ضیافتی می آیند که حتما خالی از لطف نبوده  است یا کنده های نیم سوخته زمانی درختانی بوده اند و به قولی سایه ساری داشته اند. مات و مبهوت نگاهم میکرد  حرف نمی زد فقط پلک میزد  ادامه دادم: " یا این شیشه های خرد شده بر بستر رود ..."نگاهی به پاهای لاغرش انداخت  و گفت :" می... میگویم کفشهایمان را نکنیم !

گفتم باشد هر جور میل خودت است ، فکر کردم شاید مثل قدیم گیوه ها را میکنی و پاها درآب...!

پرسید:" پس سنجاقکها کجایند ؟!"

گفتم:" راستی چه شکلی بودند؟!  "

آشفته به نظر میرسید، گفت :" کی میرسیم؟!"گوشی موبایلم را در آوردم نگاهی همینطوری به ساعتش انداختم ضمنا 15 پیام دایرکت هم داشتم باز نکردم باشد سر فرصت، بعضی هاش جواب لازمند !

گوشی را داخل جیبم گذاشتم و نگاهش کردم که همینطوری متحیر من و گوشیم را داشت تماشا میکرد . پرسیدم:" کی- کجا- میرسیم؟!"

گفت:" آبادی بالادست همانجا که مردمش آب را میفهمند " جلو تر رفتیم مردمی را دیدیم که مانند ابابیل بی هدف و با سرعت به هر طرفی میرفتند . گفتم :" اینها که میبینی اهالی همان آبادی اند !"

ایستاد گفت :" راستی ؟ پس چرا اینگونه سیاه پوش و ماتم زده اند؟ زن زیبای لب رود کجاست؟!"

گفتم موافقی یک جایی بنشینیم؟"

بدون اینکه چیزی بگوید راهش را به طرف تخته سنگی که زیر درختی بود کج کرد نشستیم همچنان مبهوت بود .

گفتم که اورا سوار بر قایقی دیده اند که می رفته به همان شهری که پشت دریاهاست !

به مسیری که آمده بودیم نگاه کرد ، به آدمهایی که بی هدف و دیوانه وار در هم میلولیدند نگاه کرد وگفت :" چیزهایی شنیده بودم"به صورتش زل زدم و سرم را تکان دادم یعنی  چه چیزی  شنیدی؟به جایی نامعلوم خیره شد وطوری که  انگار با خودش حرف میزند گفت:"شنیده ام که سارها و سهره ها از دهشان رفته اند ،

 کوچه باغهایشان پر آوای مرثیه ست با هر بهانه ای

و گاوهاشان گوساله های مرده میزایند !،

آسمانشان خاکستریست  و برای ملاقات با خورشید باید بروند تا بلند ترین قله کوه آن هم اگر قبل از غروب آفتاب آنجا برسند !

میگویند که مردمان ده دشنام میدهند به مهتاب و منحوس میدانند ستاره هایشان را !

 با این همه هنوز هم هستند اندک مردانی که میفهمند آب را و انگشت شمار زنانی که دوست میدارند مهتاب را !

 بیدار که شدم هنوز هم آخرین کلام مضطربش در گوشم تکرار میشد :" شقایق ها دارند منقرض میشوند"

 

هوای سنگین نیمه تیرماه

هوای نیمه تیرماه درون ریه هایم سنگینی میکند،
سرفه ام میگیرد،
جهان به تلاطم می افتد،
در دشت باد می وزد،
کفشدوزکی خود را به بلندترین نقطه جهان میرساند،
اوج میگیرد ، روی سینه ات فرود می آید،
ودر سایه گلهای پیراهنت پناه میگیرد،
نفس میکشم و دوباره سرفه ام میگیرد ،
طوفانی سهمگین دشت را در می نوردد ،
تمام گلهای پیراهنت را باد با خود می برد ،
فرسنگها دور میشوی، خیلی دور
بیدار میشوم ،
جیرجیرکی کنار پنجره آواز غمگینی میخواند،
جهان به تلاطم نمی افتد ،
طوفانی بر پا نمیشود،
هوای سنگین نیمه تیرماه را پس میزنم ،
وبه خواب میروم تا دوباره گلهای پیراهنت جوانه زنند... تیرماه 98 _ کرج

باد

ما قوت غالبمان رنج بود ،
وبه دنیایی خو کرده بودیم برزخ وار ،
خورشید بر ما نمیتابید ،
وماه بر ما نمیتابید ،
وعشق بر ما نمیتابید،
روزی باد دانه ای را با خود آورد،
از فراز صحرا،
در گودال آب بارانی که بعد سالها باریده بود رها کرد و رفت،
دانه فرصت کرد جوانه بزند،
و خورشید بر او بتابد ،
وماه بر او بتابد،

و شبی باز دانه ای با خود آورد ودر کویری لم یزرع رها کرد ورفت،
بادیه نشینی عاشق برتخته سنگی نشست ،
اشکهایش بر شکاف سنگ لغزید ،
باد همچنان می وزید،
دانه فرصت کرد جوانه بزند ،
وخورشید بر او بتابد ،
وماه بر او بتابد،
 وعشق بر او بتابد،
***
و حوالی غروب یک روز ،
 باد دانه ای را باخود می برد ،
در بیابانی از پَر شالَش بر زمین افتاد،
شتری آبستن ادرار کرد،
دانه تنها فرصت کردجوانه بزند ،
تقدیرش تنها دو فصل داشت ،
خورشید بر او نمیتابید،  ماه بر او نمیتابید ،
عشق بر او نمیتابید،
وخشکید...!
خرداد 1398_ کرج

بهار

در گرگ و میش آمدن بهار ، به انتظار نشسته ایم ،

خسته از خمیازه این پیر سرد مزاج سپید موی،

و باور کرده ایم هرم آفتاب  وکوتاهی سایه ها را

و دلخوش به شکوفه های صورتی سیب و

 بازگشت پرستوهایی که بر طاق ایوان کودکیت لانه کرده اند ...