گل محمد
" />وقتی پنجشنبه شب با امید از بعد از عمل پیوند حرف می زد، من، خودش، فاطمه و جمشید که بعد یک سال از ترکیه برگشته بود و هیچ یک از حاضرین در خانه عالیه وفایزه فکرش را نمی کردند که این آخرین پنجشنبه زندگی گل محمداست صبح جمعه ساعت ۵:۰۰ صبح من جمشید را که انگار فقط از ترکیه آمده بود که گل محمد را ببیند و بعد دو روز برگردد رساندم فرودگاه. وضعیت کشور در شرایط نه جنگ و نه صلح است. هیچ کاری بدون گیر و گرفتاری و مشکلات انجام نمی شود. سیستم ها کار نمی کنند. جمشید در حالی که کارها ناتمام ماند و انجام نشد از ترس اینکه مبادا پروازها متوقف شوند بعد از دو روز به سمت استانبول پرواز کرد. من برگشتم جمشید به لحاظ جسمی سرحال بود اما دلتنگ و رنجیده خاطر از بعضی اتفاق ها و بعد از ظهر همین روز گل محمد بستری شد برای عمل پیوندی که قرار بود روز شنبه انجام شودوانجام شدروز شنبه را من آنقدر گرفتار اثاث کشی خانه جمشید بودم که اصلا فراموش کرده بودم که فاطمه و گل محمد آمده اند برای عمل جراحی. من بعد از ظهر که وسایل جمع شد همراه کامیون اثاث کشی راهی گناباد شدم. اردیبهشت بود به لطف بارندگی های امسال مسیر سرسبز و زیبا بود. من همان شنبه شب نیمه های شب بود که از گناباد برگشتم خانه. وضعیت گل محمد آنقدر برای ما عادی بود که من هنوز هم فکر نمی کردم که چکار کرده اند و اصلا عمل انجام شده یا نشده.
صبح یکشنبه ساعت حدود ۱۰ بود آمده بودم هتل با محسن صحبت می کردیم که تلفنم زنگ خورد عالیه بود گفت که حال گل محمد خوب نیست و زهرا بیمارستان است. من تازه به این فکر افتادم که مگر عمل انجام شده و فهمیدم که دیروز همزمان با درگیری من با اثاث کشی و سرو کله زدن با راننده و کارگرها گل محمد هم در حال گذراندن آخرین روزها و ساعت های زندگیش بوده است.
بلافاصله راه افتادم. ماشين را همان خيابان امام خمينی پارك كردم. پياده از كنار باغ ملی پيچيدم سمت بيمارستان منتصريه. از ورودی بيمارستان كه رد شدم زهرا را كه بيرون پشت به من و روی پله ها زير آفتاب نشسته بود از روی لباس سبز روشن و حالت غم زده اش شناختم. رسيدم و بغلش كردم رنگ چهره اش رنگ پریده و بی حالت بود لاغرتر از همیشه به نظرم رسید همزمان درب شیشه ای ورودی باز شد و فائزه از داخل ساختمان بيمارستان خارج شد و به سمت ما آمد. طبق معمول هميشه بغلش كردم. حال گل محمد از چيزی كه فكر می كردم وخيم تر بود. زهرا چيزهايی را بریده بریده و خسته شرح داد. با فايزه تنها صحبت كردم. تجربه ۱۲ -۱۳ ساله اش میگفت كه اوضاع وخيم است و بايد بايد برای وضعيت سخت تری آماده شويم. من هم مثل همه در اين مواقع به ذهنم رسيد كه كاش اصلا عمل پيوندی انجام نمی شد. اما زمان به عقب بر نمی گشت و واقعيت بيهوش در بخش مراقبت های ويژه بيمارستان منتصريه روی تخت دراز كشيده بود و بی خبر از هياهو و تكاپوی بيرون از آنجا.
ساعتی بيشتر نگذشته بود كه فاطمه و جواد و زينب و ميلاد هم رسيدند. عاليه هم آمد. صحبت ها تكراری بود. توضيح بيشتری نبود. فاطمه روز قبل بعد از عمل رفته بود تربت كه كارها را راست و ريست كند و برگردد كه تا بهبودی كامل و مرخص شدن از بيمارستان مشهد بماند.اما ایست قلبی تنها انتظاری بود که هیچ یک از ما نداشتیم اما اتفاق افتاده بود و گل محمد تا آن لحظه سه بار سی پی آر شده بود که از نظر پزشکی فقط معجزه می توانست او را به زندگی برگرداند معجزه ای که تا فردای آن روز امید اتفاق افتادنش را داشتیم.
پرستارها کسی را پشت درب بخش مراقبت های ویژه راه نمی دادند حریف فاطمه نشدند و فاطمه روبروی درب اتاق سی سی یو روی سرامیک های سفید و سرد سالن چهار زانو نشست. فاطمه اهل سر و صدا و پیله کردن نبود اما چهره خسته و کم رمقش پرستارها را مجاب کرد که مانعش نشوند و این دلخوشی کوچک را از او نگیرند. بگذارند بماند و اولین کسی باشد که از حال گل محمد باخبر می شود. کمتر زنی را دیده بودم تا این اندازه بی دریغ یار و همراه غمخوار مردش باشد. نزدیک ظهر بود. ظهر من و عالیه رفتیم و ناهار آوردیم و عصر بچه ها را مجاب کردیم که ماندنشان اینجا کمکی نمی کند. فقط فاطمه ماند همان جا جلو درب اتاق و گل محمد همچنان با حال و شمایلی که از بیماران بدحال در ذهن همه هست روی تخت بیهوش افتاده بود. ساعت حدود هفت شب بود که از هتل تماس گرفتم و با فاطمه که هنوز بیمارستان بودحرف زدم تلفنم که تمام شد راه افتادم غروب بود هوا رو به تاریکی بود که رسیدم بیمارستان، روی صندلی های نقره ای رنگ جلو درب ورودی فقط فاطمه بود تنها، نشسته و خیره به روبرو و انگار به هیچ جایی نگاه نمی کرد. بیمارستان به شکل غمباری خلوت بود قصد داشت بیمارستان بماند که گفتند نمیتواند بماند نمازخانه را می بندند و متقاعدش کردم که بیاید خانه و کمی استراحت کند.توی مسیر برگشت هنوز امیدوار بود پرستارها شاید از سر دلسوزی و برای دلخوشی گفته بودند که اوضاعش از صبح بهتر است. فاطمه همیشه امیدوار بود. به نظرم فاطمه خانواده اش را با فلسفه ای ساده ولی منحصر به فرد ساخته بود. خیلی خانواده بودند. هیچ یک در انکار دیگری نبودند و هر کدام گوشه ای از بار زندگی را به دوش می کشید. همسو و هم دل با هم بودند. بچه ها همه خانه فائزه بودند. پدر و مادر هم که از قبل از عمل گل محمد مشهد بودند ،. کسی درباره وضعیت گل محمد به پدر و مادر چیزی نگفته بود. آخر پدر به خاطر وضعیت قلبش آمده بود و تحت درمان بود. پدر طبق معمول زیاد کنجکاوی نمی کرد و همان توضیحاتی که می دادیم را قبول می کرد. اما مادر دائم سوال می کرد. حتی در طول روز هم چند بار زنگ زد که بیاییم دنبالش و ببرمش بیمارستان و هر بار من تکرار کردم که اینجا کسی اجازه ملاقات با گل محمد را ندارد و طبق معمول قانع نمی شد و شب که بچه ها جمع بودند و حرف می زدند با اینکه گوش هایش سنگین است متوجه بود که چیزی را دارند از او پنهان می کنند.
من شب را رفتم خانه خودمان خوابیدم ساعت ۶ صبح بود که تلفنم زنگ خورد حتی در شرایط عادی هم وقتی ساعت ۶ صبح تلفنت زنگ بخورد آدم دلهره اش میگیردکه چه ضرورتی بوده است که این وقت صبح باید حتما تماس گرفته میشد چه رسد به این شرایط، فاطمه بود با هر زحمتی بود حتی برای همین فاصله کوتاه تا برداشتن و لمس دکمه« answer »و بلند شدن صدای فاطمه سعی کردم این امید را در دلم زنده نگه دارم که فاطمه با هیجان سلام کند و بگوید که گل محمد به هوش آمده و چنین و چنان اما دریغ که صدا غمگین تر و ناامیدتر از آن بود که در ادامه چنین خبری در راه باشد گفتم چه خبر آبجی جان گفت که از بیمارستان تماس گرفته اند و گفته اند که حال گل محمد بد است ، تمامی امیدم رمبید ،برای من خبر قطعی بود و بی اندازه تلخ به سرعت حاضر شدم و راه افتادم توی راه به جمشید پیغام دادم که اوضاع گل محمد خوب نیست هرچند مطمئن بودم که همه چیز به شکل بی بازگشتی تمام شده است اما نخواستم که به یکباره با جمشید در میان گذارمش وقتی رسیدم بیمارستان یکی یکیشان را در میان گریه وزاری بغل گرفتم جواد که انگار خیز برداشت به طرفم و زهرا و زینب و ماریا وآبجی ووای از حال آبجی فاطمه که نزار تر از همه آدمهایی بود که آنروز دیدم سوسوی امیدی که داشت از چشمهایش رفته بود و جای همه چیز را اشک و غم گرفته بود ، هیچ نمیگفتم فقط بغل میگرفتم به گمانم تنها راه تسلی دادن سکوت بود ساعتی بعد بقیه هم کم کم رسیدند و تشریفات قانونی و اداری با کندی و قدری تعلل و بی نظمی پرسنل بیمارستان انجام شد من و جواد زودتر رفتیم پزشکی قانونی که قرار بود گل محمد را منتقل آنجا کنند نیم ساعت بعد جسم بی جان گل محمد را درون کاور مشکی و داخل تابوت زرد رنگی از آمبولانسی که از بیمارستان آمده بود جلوی درب پزشکی قانونی تحویل گرفتیم و به همراه جواد داخل امبولاس بهشت رضا جادادیم روی تابوت یک تکه چسب کاغذی دست کن و کج چسبانده شده بود که رویش با ماژیک آبی و بدخط نوشته بود محمد برمر...
اردیبهشت بود من و جواد جلوتر از ماشین نعش کش در حرکت بودیم نرسیده به تپه سلام به سمت بهشت رضا پیچیدیم هردو ساکت بودیم تمام مسیر جواد بیرون را نگاه میکرد انگار که نخواهد گریه اش دیده شود ، باد ملایمی میوزید اما بی اندازه گرمم بود. احساس خفگی داشتم. گل محمد مرده بود. دیگر هیچ جایی آن چهره آفتاب سوخته و ساده و مهربان دیده نخواهد شد.
علی نسل شاملو