مشاعره
باید از این به بعد همراهم قلم و کاغذ داشته باشم...
یک مشاعره تماشایی که فقط ما بلدیم...من و تو
حالا میفهمم معنی این جمله ای را که عاشقان کلمات را به سخره میگیرند
بیا تماشا کنیم همدیگر را تا ابد...
نگاه من نگاه تو...چه خوبه این مشاعره:)
باید از این به بعد همراهم قلم و کاغذ داشته باشم...
یک مشاعره تماشایی که فقط ما بلدیم...من و تو
حالا میفهمم معنی این جمله ای را که عاشقان کلمات را به سخره میگیرند
بیا تماشا کنیم همدیگر را تا ابد...
نگاه من نگاه تو...چه خوبه این مشاعره:)
تماشای تو آرامش حضور خداست...
این اکسیر معصومیت تو زیباست مهربان...
هربار درون لبخند تو کشف تازه ای رخ میدهد...چیزی شبیه نجابت...شکوه...
لبخندت مانا و جاوید عزیزی که مرا به یاد خدا می اندازی:)
سپاس خدایی را که تو مهربان را آفرید:)
در این واپسین ساعات روز 26 آذرماه خدارا سپاس میگزارم
در آستانه ورود به روزی هستم که آن رامیلاد من مینامند
فردا روزی خواهد بود که خدای بزرگم برای بیستمین سال مثل همیشه نعماتش را بر من تمام میکند
خدای خوبم کمک کن تا امسال مهربانتر باشم با مخلوقاتت
27آذر عزیزم...منتظرت میمانم با اشتیاق و بار دیگر خدارا سپاس میگویم که تو نازنین را برای میلادم در نظر گرفت...
:) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :)
سازت را از روی میز برمیداری بی هوا شروع میکنی به ساز زدن...
با همان لبخند زیبای همیشگی...
تک تک نت های آهنگ صدای تورا دارند...انگار حرفهایت را با آهنگ به من میفهمانی...
دلم میخواهد تا ابد روی این صندلی بنشینم و به ساز زدنت نگاه کنم مهربان:)
فنجان دلچسب و شیرین قهوه ی روی میز یک همزاد دارد...
همزادی دوست داشتنی و زیبا مثل خودش...
روی میز نشسته و با من به تو نگاه میکند...به همزادش...به چشمهایت...
تنها فرقش با چشمان تو این است که شکر میخواهد...اما چشمان تو...نه
فنجان من روی میز دست نخورده میماند ...این روزها فقط دوست دارم از چشمان تو
شعر بردارم:)
و طنین آهنگین صدایت از هر ترانه ای خوش تر است...
معنای قدم زدن را تو به من آموختی وقتی آنگونه آرام و موزون زمین زیر پایت را آرام می کردی...
آن دو مردمک زیبایت روی صورتم میدوند و میخندند...
حالا اینجایی و تمام لبخندت سهم من است...
آری ...خوشبختی همین احساس توست که در تمام دنیایم پیچیده مهربان:)
من...تو و خدا...
چه جمع سه نفره دوست داشتنی شده ایم...
ساعت ها کنار هم مینشینیم و صحبت میکنیم...آرام...لطیف...صمیمی
تنها کسی که عاشق حضورش هستم حتی در جمع دونفره مان...خداست
همان عزیزی که تک تک این لحظات را مدیون لطف اوییم...
تمام این لحظاتی را که عاشقی رفیق دم و بازدممان شده:)
وین نسیم عطرگردان قاصد گیسوی توست
صبح شد...برخیز و بنشین روبروی آینه...تا ببینی بهتر از خورشید رویاروی توست...:)
(حسین منزوی)
روز مهربانترین آفریده آفریدگار و ولادت بانوی مکرم اسلام مبارک:)
نسیمی که هرروز صبح با پنجره احوال پرسی دارد ...عطر تورا میزند
با آن رایحه خوش درون فضا میرقصد و با من شادی تقسیم میکند
هرروز قبل از دیدار با پنجره با تو ملاقات میکند...
این روزها راز تو را لو داده...
میگوید این رایحه را فقط من میفهمم....
میگوید این عطر را تو میفرستی برایم...یک پست سفارشی فقط برای این پنجره...
....و من
همین خوبه که عطر تو هنوز میپیچه تو دنیا...:)