سلام

بعد از سالها سلام

چه گرد و خاکی به در و دیوار وبلاگم گرفته بود 

خب وقتی نوشتن را کنار میگذاری طبیعیست که دیگر به وبلاگت هم سری نزنی

بعضی اوقات تعجب میکنم از اینکه واقعا من یک زمانی دست به قلم میشدم ؟!!!!

غرض آب و جارویی بود به این وبلاگ جانی که پر از نوستالژی بود.

الهی که دلتون شاد 

بخشی از مثنوی نامه ی در حال ویرایش « گلستان»

 

 بخشی از مثنوی نامه ی در حال ویرایش « گلستان» -

 

     ستاره قربان پور

 

 


زمانی که تو هستی پشت کنکور

 

همی آید ندا از کرّ و از کور

 

 

!به دانشگاه برو استاد بینی

 

 

گلی چون شاخه ی شمشاد بینی!

 

 

و ما رفتیم در این باغ و بستان

 

همی بینیم این گل در گلستان

 

 

یکی از دیگری اش مهربان تر

 

 سوالش چون کنی نامهربان تر

 

 

یکی گوید که« چون گفت مادر او

 

یلی چون آرش و روئین تنان شو

 

 

دهم نمره شما را هرچه خواهید

 

به آینده بدوزید چشم امید»

 

 

یکی گویدکه«جهد و کوش باید

 

و زهر درس ها را نوش باید

 

 

بکوشید و معدل بیست باشید

 

اگر نه بهتره که نیست باشید»

 

 

همی کردم ز هر رو جهد و کوشش

 

 نیفتد راه من سوی آموزش

 

 

که گفتند دور باشی دوست خوش تر

 

نبینم یاورم را روز خوش تر

 

 

و کوشیدیم سالی چند در آن

 

و نوشیدیم می ها در گلستان

 

 

هم اکنون بارها را بسته ایم و

 

به قدر سال ها ما خسته ایم و

 

 

تو ای استاد خوب من! خدافظ!

 

تو هم آیینه ی دقّم! خدافظ!

 

 

 

 

  (پيام نوري هاي رامسر رو چشم ما جادارن...

 

                     استاداش بيشتر!!!!)

 

                 نیروانا - دي ماه 1392

غزلی زیبا از رهی کاوه مهربان

سلام دوستان


سکوتم رو با یک غزل همدرد،


از دوست شاعرم رهی کاوه میشکونم :




گریه کن دلتنگی ات را،ابرها باران ندارند


خون دریا می خورند اما دل عصیان ندارند



دل به عابرها نبند و روی پاهای خودت باش


باد هستند و ثباتی در وزش هاشان ندارند



شمعدانی های شهرت مرگ را ترجیح دادند


خانه ها دیگر نیازی به گل و گلدان ندارند



گاه باید شوکران را با کمال میل نوشید


نامرادی های دنیا ظاهرا پایان ندارند



کوه باش و دردهایت را به دوش خویش بگذار


شانه های دوستانت طاقت مهمان ندارند !




خواندن وبلاگش خالی از لطف نیست:


www.rahi-kaveh.blogfa.com

من؟!!!



دوست داشتن تو آسان نیست




این را



از تمام کوه هایی بپرس



که پای تو ایستاده اند...




ستاره قربان پور



92/5/27

این یک حرف ساده است،شعر نیست!



گفتم دنیا را می گردم


گفتم بدون تو هم به آرامش می رسم


گفتم....


گفتم و با حرف هایم شکستمت




حالا دنیا گشته و گشته و من از حرف خودم برگشتم




لبخندت را در گلدان می کارم


و تمام خانه گل می دهد.......


92/1/27

این عشق اداری

 

سلام

 

این بار با یک غزل اومدم:


 

عطرت که می رسد دهنم خشک می شود


با هر اشاره ای ، بدنم خشک می شود


 

:<آقا سلام! صبح دل انگیزتان بخیر>


لبخند میزنی! سخنم خشک می شود


 

از چشم های توی خماری معطلت


دستم ـ اگرکه دل نکنم ـ خشک می شود!


 

باور بکن که این تن تب دار و خسته به


دریاچه ی خزر بزنم خشک می شود!


 

هی پوشه پوشه،پشت ورق ها ندیده ای


رویای در تو گم شدنم خشک می شود


 

باز آمد این رئیس همیشه بهانه گیر


حرفی از عشق تو بزنم خشک می شود!!!


 

منتظر نظرای خوبتون هستم

 

تریلی آبی

 

سلام دوستای عزیزم

 

 

در خدمتتون هستم با دو تا کار جدید

 

 

 

سپید:

 

 

با همین تریلی آبی

 

آسمانی شدم

 

و چادرم

 

که عمری به خود پیچیدم

 

از چرخش دل نمی کند

 

روی ترک های آسفالت

 

یخ بسته ام

 

دستانم را بگیر

 

تنها تکه ام

 

که جان سالم به در برده!

 

.

.

.

.

.

و غزل:

 

 

اینک منم، و دست تو و شرمساری و

 

باور نداشتم که مرا دوست داری و

 

این راز سر به مهر تو که توی چشم هات

 

قایم شده به روی مبارک بیاری و

 

با یک سلام ساده و لبخند بی دلیل

 

از روزها بگویی و از بی قراری و

 

دنیا که با نگاه تو از چشمم اوفتاد

 

دیگر نداشت طاقت چشم انتظاری و

 

یک لحظه نا امیدی و یک لحظه پر امید

 

من را سپرده ای به هوای بهاری و...

 

 

 

نظر یادتون نره!

 

دوباره تيرماه آمده.....و قلبم تير مي كشد.........................

 

 ۲۷ تير سيزده ساله مي شود

 

عصر فردا درست ساعت پنج


چشم مان از تو و زمان خالي ست


سيزده سال ِ باورم شده كه


خنده ات توي خانه مان خالي ست



 

توي قابت هميشه پر حرفي


از نگاهت هميشه مي فهمم


اينكه دستي به روي موهايم...


-: نه!نميشه،نميشه. مي فهمم

 


چشم هاي تو از محبت پر


من ولي از هجوم گريه پرم


توي اين سال ها بلد شده ام


كه چطور عاشقانه دل ببرم


 

گرمي خنده هات يادم نيست


فرصتي تا دوباره پيداشي


كاش ميشد فقط تو يك ساعت


باز باباي خوب من باشي


 

۹۱/۴/۲۶    ۲۰:۵۵

 

(اين شعر را به تاريخ ديروز بخوانيد)

 

 

 

این بار با چهارپاره...

 

سلام

 

نميدونم چرا حسش نيست پست جديد بذارم با اينكه

تو اين مدت شعر، كم نگفتم

اما خب...!

الانم شعري كه قبلا نيمه كاره گذاشته بودمش تو وبلاگ

و خيلي وقتم هست كاملش كردم!!ميذارم براتون

اميدوارم نظرا و پيشنهادايي كه ميتونه بهم كمك كنه 

دريغ نكنين

 

و اين هم اولين كار چهارپاره ي من:

 

 

هي دست هاي منجمدم خيس مي شود


 

چيزي نمانده است تمام تنم شوي


 

مي پيچمت به روزنه هاي هميشه باز


 

روياي لحظه هاي پر از وحشتم شوي


 

 

مي پيچمت به دور خودم تشنه ام كني


 

من سال هاست لب به صدايي نداده ام


 

هربار از تو گفتم و هربار رفته اي


 

اين بار با غرور خودم ايستاده ام

 


 

جارو كشيده ام همه ي روز خانه را


 

امروز از هميشه پر از آرزوترم


 

حالا كه برق مي زند اين خانه از حضور


 

تنها كمي سكوت برايت مي آورم


 

 

***

 

 

اينجا نشسته اي ، تلفن زنگ مي خورد


 

لعنت به هرچه آدمِ بي جا به فكر من


 

لبخند مي زني! نگرانم ولي چرا؟


 

-روياي من! از اين شبحِ مست دل بكن!


 

روز و روزگارتون خوش ...

 

فال بد

 

به فال بد بگیرم یا        

               

بازم تسلیم دنیا شم؟!!

 

خدا این بار تورو برده    

            

چجور از خواب بد پاشم؟؟!!!

 

 

سلام دوستان عزیز

 

 

بیت بالا رو رو از دست دادن یه دوست عزیز آورد

کاش هیچوقت شعرام اینطور از راه نرسه

روزهای اول اردیبهشت بود و زمین داشت شادی شو جشن

می گرفت که این خبر ناگهانی رو شنیدم

از دست دادن دوستی که واقعا و بدون اغراق فرشته بود

لبخندشو صحبتاش و دستای گرم و صمیمیش که عشقو

 تو دستات جاری میکرد حالا باید مهمون خاک میشد

به سادگی قابل باور نیست

اما اون رفت و خیلیارو داغدار کرد

و امروز که چهل روز از رفتنش میگذره من حتی نتونستم

تا تموم شدن مراسمش صبور باشم

امیدوارم خدا دل خواهرا و مادرش رو آروم کنه

و یکی یه دونه پسرشو

برای شادی روح کبری صالحی پور عزیز به یه فاتحه

مهمونش کنین

باشد که در بهشت شادتر زندگی کند

 

 

شاد و سلامت باشید دوستای گلم