تو دلیل تمام دنیایی

هر انسانی روزنه ای به سوی خداوند است

اگر اندوه ناک شود

اگر به شدت اندوه ناک شود....

 

 

سلام

ببخشید بابت چند مدت نبودنم

این روزا حوصله هیچی رو نداشتم به خصوص شعر

اما یه شعر می ذارم که 1 ماه پیش متولد شد

 

تقدیم به خاص ترین مخاطب دنیا

 

....

بین تنهایی خودم ماندم

لابه لای اتاق احساسم

درسیاهی واژه ها کم کم

کور می شد اجاق احساسم

 

ازخیالم نمی رود پایین

بغض هایی که آرزویم بود

دردپاشیده شد به چشمانم

گریه ام قاتل گلویم بود

 

حتم دارم که با حضورش باز

دل به شک و یقین نمی افتد

چشم هایی که آسمانی شد

اشک هایش زمین نمی اقتد

 

لحظه هایی که بازیم می داد

من خودم قصه را بلد بودم

سالها با سکوت لبهایم

راوی فیلم مستند بودم

 

حس من به حضور او حالا

قصد دارد که دست رد بزند

عاشقی پا گذاشت در قلبم

تا به دنیای من لگد بزند

 

خاطراتش عصاره ی دردند

بغض ها را دوباره کافر کرد

هی عذاب و عذاب تا من را

زیر بار شکنجه شاعر کرد

 

بند آخر نشست در سوژه

آخرم را گرفت و آتش زد

شعر گفتم که از دلم برود

دفترم را گرفت و آتش زد

 

 

 

 

 

اين جبر زمين است كه تو نباشي اما زندگي باشد


روزهاي خوبم را مديون شاپركي هستم كه عطر دستهاش را توي كاغذ سپيدش مي پراند

آرام و صبور مثل عاشقانه هايش

دوست هميشگي ام رويا مقصودي


چند شعر سپيد از او

1

موهاي پريشانت را

بريز توي آغوشم

دريااااا

دل گرفته تر از آنم

كه آدم ها

آرامم كنند!!!


2

بايد براي نبودنت مشكي

پوشيد

و براي بودنت هم

اينگونه كه مرا داري



3

عشق

از روي روزهاي اين تقويم پريد

با پريدنت

پرنده كوچك


و اما يه چهارپاره از خودم بعد از مد ت ها


...

شعر هايم چقدر دربه در اند

قافيه هاي گيج تكراري

تو نباشي تمام دفتر من

ميشود مثل زير سيگاري


عادتم داده اي كه از چشمت

بيتهاي عجيب بردارم

چند سال است بي تو از واژه

از هجا،وزن،حرف ، بيزارم


بعد تو ريخت در سرم فكر

متن هايي كه گريه كردم را

اشك هم بغض كرد وقتي كه

چاپ كردم كتاب دردم را


مانده ام در خطوط دستانم

حكم اين سرنوشت معلوم است

بي تو شاعر شدن خودش جرم است

سوژه هايم به حبس محكوم است


هر عبادت دليل چشمت بود

بودن تو شبيه يك روياست

باورم شد كه بي گمان حتما

دستهاي تو مركز دنياست


عادتم را دوباره مي شكنم

در خيابان قدم زدن بد نيست

بي تو در عمق فاجعه گاهي

حال خود را بهم زدن بد نيست


ذهن من را به عمق واژه نبر

شعر از من بريده خواهد شد

آه ،از اين به بعد در چشمم

چه سكوتي شنيده خواهد شد !



رويا


پ.ن: شعرهاي رويا مقصودي رو مي تونيد در اين آدرس بخونيد(به تنهاييم مي خندد)

www.royamaghsoodi.blogfa.com

پ.ن:مجازات ميشم به جرم جدايي/كجايي كه بغضم داره سنگ ميشه/الان چند وقته چشاتو نديدم/عزيزم نمي گي دلم تنگ ميشه؟

پ.ن: شعرم رو نقد كنيد خواهش مي كنم خواهش مي كنم خواهش مي كنم

پرم از گريه نمي خوام كسي اشكامو ببينه


...

از تمام زندگي انگار تركم مي دهد

باز حسي كه مرا هر بار تركم مي دهد


بسته ام خود را به تخت و اخم هايم درهم است

آخرش يك روز اين رفتار تركم مي دهد


عاشقت...نه نيستم!عقلم دوباره از دلت

قول داده بعد از اين اقرار تركم مي دهد


عاقبت با واژه واژه شعر معتادت شدم

آه كه روزي همين اشعار تركم مي دهد


تكيه دادم بر تمام بغض هايم خط به خط

دارد از دلبستگي ديوار تركم مي دهد


بر تنم لرزيد و در من ريخت رد پاي تو

انتظارت زير اين آوار تركم مي دهد


شعر مي گويم بماني باز اما دفترم

هي نوشته جوهر خودكار تركم مي دهد


عهد بسته آسمان بعد از تو من را زود زود

از نگاه آخرين ديدار تركم مي دهد





آخه هر كي رسيد دل ساده ي من رو شكست كه...


مسافر اخترك شبهاي دلتنگي

_راسته که میگن هرکسی یه ستاره داره؟

_فقط چیزایی رو که به هیچ کس نمی تونه تعلق داشته باشه عادلانه تقسیم می کنن.

نمایشنامه گلدان / بهمن فرسی



نمي دونم كي به دنيا آمدم

فقط مي دونم از همون اول

دنيا مال من بود



ولش كنيد

بياين يكمي شازده كوچولو بخونيم

بخاطر مسافر اخترك كه هميشه هميشه خوب بود





روباه گفت: -سلام.

شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.

صداگفت: -من این‌جام، زیر درخت سیب...

شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!

روباه گفت: -یک روباهم من.

شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...

روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.

شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت می‌خواهم.

اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.

-ایجاد علاقه کردن؟

روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.

شهریار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.

روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.

شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.

روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیاره‌ی دیگر است؟

-آره.

-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟

-نه.

-محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟

-نه.

روباه آه‌کشان گفت: -همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!

اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...

خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!

شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.

روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!

شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟

روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.

روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم.ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.

شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.

روباه گفت: -همین طور است.

شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!

روباه گفت: -همین طور است.

-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.

روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.

بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.

شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.

گل‌ها حسابی از رو رفتند.

شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.

و برگشت پیش روباه.

گفت: -خدانگه‌دار!

روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:

جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.

-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.

روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم....




بیا دریا رو خالی کن رو این تب

تا از کابوس خالی شه وجودم

نمی خوام این حقیقت باورم شه

تموم زندگیمو خواب بودم

مرجان كوثري





و باز هم شايد شعر...



اين روزها مدام دلم پير مي شود

از فكر تو

دوباره زمين گير مي شود

بايد دوباره خواب ببينم شكسته است

ب

غ

ض

ي كه با نگاه تو زنجير مي شود

بغضي كه سالهاست درون گلوي من

در جمع شاعران تو تفسير مي شود

اين شعر هم سكوت شده پيش چشمهات

حالا كه پلك هاي تو تصوير مي شود

بيچاره ذهن من كه براي نوشتنت

با هاي و هوي قافيه درگير مي شود

اصلا تمام قافيه ها و دريف ها

در دست هاي گرم تو تعبير مي شود

بايد سپيد گفت براي نگاه تو

اما غزل نشسته و دلگير مي شود

حالا بيا و قافيه ها را رديف كن


فقط صدام كن

دلتنگي بد جور زندگيم را به بازي گرفته فقط كافيست توي چشم

هايم نگاه كني

آنوقت آنقدر اشك مي ريزم تا خودت را نبخشي هيچوقت


بخاطر بغض هايي كه برايم خريدي



بعد از قرن ها شايد شعر


اين دختر جنون زده را جا گذاشتي

بر شانه هاي گريه سر ش را گذاشتي


بر روي مرز خاطره هايش به راحتي...

داغي به وسعت دل دنيا گذاشتي


هي التماس ... آه...تو گفتي از اين به بعد

: دل را براي روز مبادا گذاشتي


حتي هنوز رد نگاهت نوشتنيست

صد آه بر نگاه غزل ها گذاشتي !


او هيچ سرنوشت برايش نوشته است

اين خانه را براي چه تنها گذاشتي؟؟؟؟؟؟؟؟


پشت سرت نگاه نكن بغض كرده است

ديوانه اي كه روي دلش پا گذاشتي ...



ساراجعفر زاده با ترانه اي به روز است (هبوط)



پستانكم پر از قافيه شده

اما سير نمي شوم

The image “http://s1.picofile.com/file/7471189030/abc7fdf133232b13c756fa3e11b71f94_d4w56od.png” cannot be displayed, because it contains errors.






000

اسطوره ها را خط بزن...

ما خودمان اسطوره ايم

تو شيطان و

من ...


ا

اين گريه نيست اين سهمم از درده .سهم من از بغض نگاه تو

...

آرام هم كه بگيرم باز

دلم نذر مي كند كه اگر خبر آمدنت آمد

خانه را آب و جارو كنم

دستي به سر و رويم بكشم

گل هاي گلدان را آب بدهم و

بنشينم چشم انتطار

حالا بعد از اين همه توهّم خبري كه هيچ وقت نيامد

خانه از بس آب و جارو شده

از بس دستي به سر و رويم كشيدم

بس كه گل هاي گلدان را آب دادم

ديگر رنگ و رويي نمانده

اگر آمدي

به دل نگير


عکس سیاه و سفید



...

باور نمي كني؟سخنم بغض كرده است

حتي سكوت سر شكنم بغض كرده است


حالا كه روز و شب فقط از مرگ گفته ام

يك دم بيا ببين كفنم بغض كرده است


مي خواستم براي هميشه غزل شوم

احساس سرد انجمنم بغض كرده است


آرام و بي صدا شده ام مثل كوه درد

آرام و بي صدا شدنم بغض كرده است


حالا بيا كنار خيالم نفس بكش

حالا كه رنگ پيرهنم بغض كرده است


يك عمر آشناي قدم هاي گريه ام

امشب چرا تمام تنم بغض كرده است؟



يك دموكراسي عادلانه


عمريست دارم با خودم فكر مي كنم

اين درخت كاج كه قرار بود قرار هميشگي مان باشد

كي موهايش سفيد شد


و غزلي كه بعد ازقرن ها بي خيال من شد




...

آغوش تو را دچار كردم عمريست

بر روي دل تو كار كردم عمريست

تصوير مرا بگير و با خويش ببر

از آينه ها فرار كردم عمريست

با وزن رباعي نگاهت هر شب

يك مشت غزل سوار كردم عمريست

حلاج تمام قصه ها را بي تو

قرباني چوب دار كردم عمريست

هي شعر نوشتم و نفهميدم كه

من چشم تو را شكار كردم عمريست

هر روز نقاب ميزدم بر چهره

اي خاطره ها چكار كردم عمريست؟

تو رفتي و من تمام روياهارا

آواره ي روزگار كردم عمريست




در كارم كوتاهي نمي كنم

اما كوتاه كار مي كنم

مثل نردبان خانه مان




1

گاهي آنقدر مي روي

كه فقط قافيه هايم

عطر تنت را مي گيرند



2

من هميشه سر دو راهي مي مانم

نمي دانم

تو مي روي

يا

نمي ماني



3

نرو

شيشه عمرم

دست هايت را خط خطي مي كند



4

رفتن تو يعني

يك دموكراسي عادلانه

اما من عاشق جنگيدنم


طرح

1

ديواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار

چين هم كه بينمان باشد

بايد به رسيدن فكر كنيم



2

من آب جوش

توچاي فروش

چه راحت مرا سياه كردي و فروختي



3

طرح

دواي دلم نيست

دردهايم دارند شعر مي شوند





گالری عکس میهن سیستم فقط عکس عاشقانه جدید




پ.ن: “اگر معنای عشق را می فهمم، همه به خاطر توست.”

پ.ن:كاش ذهن را هم فيلتر مي كردند،با اين همه بال پروازي نيست

اين قافيه تنهاست پس دست از سرش بردار

بعضي وقتا بايد فقط فكركني

به همه چي به همه چي به همه چي

اما هر وقت مي خوام به اين فكر كنم كه تو چرا تموم زندگي من شدي

ذهنم هنگ ميكنه ،بهم ميخنده و ميگه زندگي شوخي بردارنيست

اين روزاحال نوشتن ندارم

كاش يكي كمكم ميكرد

دست دلمو ميگرفت و بهم ياد ميداد كه اگه "الف" رو كنار" ب "بنويسي مي شه با

يا نه

اگه دستتو بذاري تو دستاي مامانت گم نمي شي

يا نه

اگه خواستي از خيابون رد شي حواستو جمع كن كه چپ و راستتو گم نكني

يكي بياد كمكم كنه

امروز باشعر دعوام شد

ازم قهره

ميگه چرا بزرگ نميشي

خسته شده از بس ناشيانه به دنيا اومده خسته شده از روزايي كه بايد متولد ميشده و من حوصله نداشتم

خسته شده ازچهار سالگي

خسته شده از من از دفترم از مدادم

ازهمه چي

اصلا بهتر قهر قهر تا روز قيامت

اينو كه ميگم ميگه

حالا ديدي هنوز بايد با عروسكات بازي كني ....

منم چشمامو مي بندم و ميگم

حرف نزن...

اونم مي خنده و ميگه تنهات نمي ذارم ولي تا اطلاع ثانوي

باي باي كوچولو



جاده و رفتن




نگذار با يك پا در اين كوچه رها باشم

اينجا هوا ابريست من حال بدي دارم

بردار دست از اين همه لجبازي و سردي

از اولش گفتي كه اقبال بدي دارم