پارسا کوچولو قصه ما دیگه یه پسر کوچولو نیست اون خیلی کارای جالب یاد گرفته و خیلی حرف های بزرگونه میزنه .

تقریبا تمام کارهاش رو مستقل انجام میده حتی اگر نصفه شب هم احتیاج به دستشویی داشته باشه خودش این کار رو انجام میده.اتاقش رو خودش مرتب میکنه و جاروبرقی میکشه. توی کارهای خونه وقتی سرحال باشه کلی به مامانش کمک میکنه. لباس و کفشش رو هم خودش تنش میکنه،خلاصه شده یه پسر 5 سلله تموم عیار.

علاقه اش به اسباب بازی اون هم از نوع لگو یا پلیسی خیلی بیشتر شده. دوست داره خودش یه حرکتی روی اسباب بازی هاش انجام بد مثلا یا بچینتشون یا بسازتشون یا بازی و فکر باشه.پیشرفتش توی نقاشی خیلی خوبه بخصوص کشیدن آدمک اما هنوز دوست داره تکرنگ کار کنه. هنوز هم خونه رو به مهد ترجیح میده هرچند که میدونه مهدکودک برنامه روتینشه و بیدردسر میره. دوست صمیمی این دوره اش عرفان که خیلی دوست داره دعوتش کنه خونه من هن دارم سعی میکنم به آرزوش برسه.

الان عشقش اسکیته خیلی خوب داره پیشرفت میکنه هر چند که اوایل به خاطر تمرینات بدنی یه کم بدن درد داشت اما الان خیلی کلاسش رو دوست داره . مهمترین سرگرنی این روزهای پارسا بازی های فکری کامپیوتریه و سرعت دست و فکرش باورنکردنیه. روزی تقریبا نیم ساعت اجازه داره بازی کنه. 

یک عالمه روزه که ازت ننوشتم اما تمام این لحظه ها با خودت غرق در حس بی نظیر مادری بودم.

نگاهت میکنم و میروم در نوزادیت ،بوی خوش بدنت ، شیر دادن های شبانه ، پا به پا کردن هایت و همه روزهایی که گذشت که چه خوب گذشت.

نگاهت میکنم و میرم به روزهایی که خواهد آمد وقتی که قدت از شانه های من بلندتر میشود وقتی که فکرهای مردانه ات جای سوال های پی در پی این روزهایت را خواهد گرفت.وقتی که دنیای خودت را کشف کرده ایی ...

چقدر با تو زندگی کردن رو دوست داریم... دوست خوبم.

آقا پارسای مارکوپلو باز هم در این مدت یک عالمه سفر خوب رو تجربه کرد از هواپیما گرفته تا قطار و ماشین.



دو سرعت

قبل از اینکه این پست رو بنویسم قرار بود مثل همیشه از شیرین کاری های پسرک مطلب بذارم که این روزها با بزرگتر شدنش دریچه های تازه ای برای من و پدرش باز می کند و با قد کشیدنش قد فکر و اندیشه و تجربه ما راهم بلند می کند.

توی حیاط مهد ایستاده ام و منتظرم که مثل هر روز پارسا آماده بشه و پیام هفته اش را بگوید و با هزار ناز و ادا بیاد بیرون ... این روند معمولا بین 15 و تا 20 دقیقه طول می کشه و من در این دقایق وقت دارم با مادران آشنا گپی بزنم و یا روی صندلی حیاط بنشینم و مادران و کودکانی رو نظاره کنم که بعد از چند ساعت دوری هیچ چیز جز آغوش گرم هم رو نمی خواهند. در این ماه های گذشته  دائم با والدینی روبرو شدم که از توانایی ها و کارهای خاص و فوق برنامه بچه هایشان می گفتند و اینکه فلان کلاس می رود و فلان تست هوش داده است و رزرو فلان موسسه خلاقیت است و فلان  CD را هر روز نگاه می کند و قرار است از چند ماه آینده یادگیری کامپیوتر را هم به برنامه های آموزشیش اضافه کنیم ...

توی وبلاگ های دوستانم چرخی میزنم و دوست دارم عکس های کودکانی را ببینم که کم کم بزرگ می شوند و من از زمانی که تست مثبتی بودند در آزمایش خون مادرشان می شناسمشان و ذوق بزرگ شدنشون رو داشته باشم اما دوستان مجازیم از کودکی کودکشان کمترمی نویسند و دائم از کلاس های رفته اش یا کلاس هایی که قرار است برود مطلب و عکس می گذارند...

در مهمانی دعوت شده ایم و بچه هایمان با هم بازی می کنند و مادرها از کلاس های تازه تاسیس شده برای کودکان می پرسند وشماره موسسه ها را تند تند می نویسند و قرار و مدار ثبت نام با هم می گذارند در این حین زیر چشمی بچه های هم را زیر نظر دارند ...

توی اداره نشسته ام و همکارم با تلفن همراهش و در جستجوی کلاس تازه ای برای پسر 6 ساله اش است و معتقد است بچه هر چه یاد بگیرد کم است و زمان کم است و از دست میرود نباید بچه های باهوش این دوره لحظه ای بی برنامه باشند...

با پارسا شهر کتاب میرویم من و همسری چند کتاب برایش انتخاب می کنیم خودش در قفسه ها چرخ می زند و یک کتاب رو با ذوق نشانمان می دهد ذوقش رو می بینیم و کتاب رو توی سبد خرید می گذاریم و حالا این کتاب حدودا یک ماه است که همه دنیای پسرک شده است با کتابش می خوابد و مهدکودک می رود و بازی هایش رو درست می کند و ساعتی سرگرم می شود ...

همه این ها رو نوشتم که بگویم کمی دستهای پر محبت اما سنگینمان را از روی سر  فرزندمان برداریم و اجازه دهیم سبک بال تر چرخی در دنیا ی اطرافش بزند....همین


پارسا به روایت تصویر

57398361754635081943.jpg

97948643889295490212.jpg

50143430513764708914.jpg

80912176379278754683.jpg

28513961289414034542.jpg

کیفیت عکس ها خوب بود اما خیلی بی کیفیت آپلود شد دوستان ببخشید اما همین ها رو هم 1 ساعت طول کشید تا گذاشت


شکوفه بهارم

وای که چقدر خوشحالم بعد از مدت ها فراغتی دارم که می تونم از شازده پسرم بنویسم .

خوشبختانه این چند ماهی که کمرنگ بودم ماه های خوب و پرکاری رو پشت سر میگذارم و زندگی مشترک من و همسری با وجود فرشته کوچکمان که این روزها خیلی هم دیگر کوچک نیست به سرخوشی سپری می شود.

بساط مسافرت این چندماه مثل همیشه به راه بود و یه مسافرت زنونه دسته جمعی هم با عمه ها و دختر عمه ها و مادربزرگ های پارسا به کیش داشتیم که خیلی خاطره انگیز شد و به پارسا هم با وجود اون همه نازکش خیلی خوش گذشت.

سال جدید رو هم با دو تا مسافرت شروع کردیم و به علت بازسازی خونمون از دید و بازدیدهای عید خیالمون راحت بود و حسابی فقط گشتیم.

اتفاق خوب دیگه که برای خانواده کوچک ما افتاد خرید خونه ایی بود که خیلی دوستش داریم و داریم به سلیقه خودمون هم درستش میکنیم . در کل سال 90 برای ما سال خیلی خوبی بود سالی که با سلامتی و پرباری همراه بود و من و همسری همه رو از لطف خدا و برکت وجود پارسا می بینیم .

پارسا هم بیصبرانه منتظر اتاق جدیدشه ...

روزها میگذرد و پسرکم بزرگ می شود هر لحظه با جمله ایی فکری حرکتی تازه غافلگیرمون می کند .

مستقل شده و ساعت به ساعت یاداوری می کند که بزرگ شده و قوی است و می تونه از پس کارهایش بر بیاد من هم از خدا خواسته بیشتر کارهایش رو به خودش واگذار کردم و دورادور نظارت می کنم.

علاقه و استعداد  زیادی توی بازی های کامپیوتری دارد که در کنار خودمون این اجازه رو داره که نیم ساعتی بازی کنه 

این روزها سری انیمیشن تن تن رو دنبال می کنه و عصرها بعد از مهد حتما یکی از قسمت هاش رو می بینه.

پارک و پیاده روی و شهر کتاب و خرید هم طبق معمول به راه که در این هوای دلپذیر بهاری نمی شود ازشون گذشت.

عسلک مامان مثل تمام فرشته های هم سن خودش لجبازی ها و مسائل مقتضی سنش را دارد اما در کل پسر منطقی و بی دردسری است که در کنارش می شود تمام خستگی کار  روزانه را در کرد خدارو شکر می کنم به خاطر همه روزهایی که می گذرد و من سرشارم از حس ناب مادری.

فروشگاه:

پارسا: مامان این جا چی می فروشن

من: این غرفه مربوط به خوراکی ها و وسایل سگ و گربه است

پارسا: مامان وقتی یه سگ برامون دنیا آوردی بیایم براش اینجا خوراکی بخریم ...

ممنون از دوست جونای خوبم که جویای احوال پسرکم هستن.



روزهای خوب بچگی پارسا

 

                Photo Effect Result      

آقا پارسا شیطون بلا حالا ۳ساله و ۴ ماه شده می تونه خیلی حرف های فلمبه بزنه و خیلی کارای شخصیش رو خودش انجام بده .مثلا دستشویی بره و لباس هاش رو خودش بپوشه و در بیاره، دکمه هاش رو باز و بسته کنه و کفشاش رو بپوشه .هر وقت گرسنه یا تشنه شد خودش می ره سر وقت یخچال . می تونه خودش رو با اسباب بازی هاش سرگرم کنه بخصوص ماشین بازی و پازل .لباسای خودش رو از لباسای مامان و بابا جدا کنه و بذار توی کمدش. مهدکودش رو دوست داره و خیلی خوب با بچه ها کنار می یاد .کتاب می خونه و قصه های جدید می سازه .خلاصه یه عالمه کارای خوب بلده که قند تو دل مامانش آب می کنه .در کنارش به تماشای سی دی خیلی علاقه داره که مامانش دوست نداره و سر این موضوع دائم با هم حرف می زنیم و که اغلب هم مامان تسلیم می شه یا تا جیشش به نهایت ریختن نریزه آقای بازیگوش دستشویی نمی ره یا توی ماشین سر اینکه نباید جلو بشینه هر دفعه با هم کلنجار می ریم که اغلب پارسا تسلیم می شه و می ره عقب .مثل نود درصد پسربچه های ایران عاشق بن تن شده و دوست داره همه وسایلش رو داشته باشه اما نمی تونه مامانش رو راضی کنه (یکی دو وسیله اش رو  کادو گرفته که با اون ها دلش خوشه). کلبه شادی فروشگاه هایپر رو خیلی دوست داره و هر چند وقت یکدفعه به عنوان جایزه کارای خوبش می ره اونجا و حسابی بازی می کنه.

 دوست های این مقطع سنیش توی مهد سورنا و سامان ،پارسا هرائینی و پارمیدا هستند و بیرون هم امیرمحمد و آیلار .

 بدون شرح:

 Photo Effect Result

Photo Effect Result

کلیسای وانک -اصفهان

Photo Effect Result

Photo Effect Result

باغ پرندگان- اصفهان

 

Photo Effect Result

Photo Effect Result

Photo Effect Result

آیلار و پارسا - تاتر فلوت سحر آمیز

Photo Effect Result

اتفاق های مهم 3 سالگی

می دونم خیلی وقته که از تو و برای تو ننوشتم. چقدر بزرگ شدی . چقدر شیرین و یگانه شدی.

پسرک ۳ ساله من این روزها هیچ چیز به اندازه با تو بودن و هم کلام شدن با زبون کودکانه و شیرینت برایم لذت بخش نیست. از اینکه مادرت هستم ،مهربان کوچکم به خود می بالم.

مهمترین اتفاق های زندگیت در این چند ماهی که  ننوشتم :

3 ساله شدنت و برگزاری جشن تولدت کنار دوستانت که در سالن بازی نزدیک خونمون برگزار شد و شما توی برگزاریش نهایت همکاری رو با مامان کردی. البته یه جشن کوچیک خانوادگی هم داشتیم و کلی هدیه زیبا گرفتی.

سفر به تبریز و اردبیل و سرعین و تازه کردن دیدارها با دوست عزیزمون امیر محمد جون که خیلی بهت خوش گذشت بخصوص شبی که رفتیم رستوران و بعدش که حسابی توی پارک بازی کردید.

سفر به کشور ایتالیا و  دیدن شهرهای زیبایی چون فلورانس میلان ونیز رم و لوگا سوئیس که واقعا هر لحظه اش خاطره انگیز بود. شما تمام سفر چه پرواز طولانی چه گشت های تاریخی چه در خوردن غذاهای ایتالیایی مثل همیشه پا به پای ما می اومدی و خوش می گذروندی  هر جا هم که خسته می شدی راحت توی کالسکه می خوابیدی اینقدر همکاریت عالی بود که تمام همسفرهامون از اینکه تو کنارشون بودی لذت می بردن البته سفرمون یه خوبی دیگه هم که داشت اینکه دایی جون از دانمارک اومدن میلان و ما هم از ایران و اونجا هم دیگر رو دیدیم.

سفر به ساری و آشنا شدن با دوست های خوب و مهمانواز شمالیمون که یه دختر زیبا به اسم ترنج داشتن که یک شب کنارشون بودیم ادامه اقاتمون هم توی هتل زیبا سالار دره بود که من و بابا از همکاری شما سوئ استفاده می کردیم و هی به کوه و دشت و چمن می زدیم و سعی کردیم  حسابی  درون طبیعت آزادت بزاریم.

اومدن دوست خوبمون امیر محمد عزیز و مامان بی نهایت مهربونش اوایل سال نو کنارمون  که چون من و شما تنها بودیم و امیر محمد و مامانش هم تنها بودن ازشون خواستیم یه چند روزی بیان پیش ما که شما دو تا وروجک ها حسابی بازی کنید . جالب دوستی تو امیر محد اینه که شما فارسی صحبت می کنی و امیر ترکی . از حرف های هم اصلا سر در نمی آرید یه چند ساعتی خاله عاطفه نقش مترجم رو بازی کرد اما خودتون به این نتیجه رسیدید که مثل اجدادتون آدم های اولیه با اصوات با هم ارتباط بگیرید که بی نظیر شده بودید.با اینکه اطرافت دوست های زیادی داری اما همچنان امیر محمد دوست اولته و هر چی که می خریم باید بهت قول بدیم  که برای امیرمحمد هم می گیریم یا هر هواپیمایی که می بینی فکر می کنی داره می ره پیش امیرمحمد و باید سوارش بشی.

پیدا کردن یه دوست خوب دیگه به اسم آیلار که ۱ سال از شما بزرگ تره اما خوب باهم کنار می یان و اوقات تفریحی خارج از مهد رو دوست داری با آیلار بگذرونی من و خاله لیلا( مامان آیلار ) هم هی برای اینکه هم دیگر رو ببینیم شما رو بهانه می کنیم و براتون برنامه تاتر و رستوران و فروشگاه و خانه بازی و... جور می کنیم .در آخرین دیدار هم قول سرزمین عجایب رو بهتون دادیم که امیدوارم در روزهای آینده اجرایی بشه تا من و لیلا همدیگر رو ببینیم .

جشن سال نو مهد  یکی دیگه از اون اتفاق های خاطره انگیزه ات که برای اولین بار یه نمایش دسته جمعی رو اجرا کردی .شما توی نمایش نقش ببر رو داشتی قبل از نمایش توی خونه اصلا دوست نداشتی دیالوگت رو تمرین کنی و همش از زیر نمایش در می رفتی اما روز اجرا واقعا عالی بودی و من و بابا رو حسابی رو سفید کردی . بین اون همه بچه فقط سه نفر بودید که تا آخر جشن کاملا وظایفشون رو انجام دادن و جمعیت مامان و بابا ها خوشحالشون کرده بود و خجالت نکشیدن.

سفر به ترکیه و دیدن دو شهر آنکارا و استانبول و تجربه خوردن غذاهای ترکی و گشت زدن در بناهای تاریخی و زیبا استانبول که در این سفر هم دوستان خوبی پیدا کردیم که اتفاقا همسایه هامون هم هستند.توی ترکیه به آرزوت رسیدی و بلاخره عروسک های داستان اسباب بازی (ودی و باز )رو پیدا کردی. عروسک های محبوبت.

پارسا در ۳ سالگی:

کامل صحبت می کنه - به کتاب خیلی علاقه داره و دوست داره خودش قصه هاش رو بخونه و شبها توی تختش با کتاب هاش می خوابه- شیطون تر از قبل شده و گرایشش به بازی های پسرونه خیلی زیاد شده- اجتماعیه - می تونه خودش دستشویی کنه و خودش رو بشوره البته با نظارت مامانش-   روی بعضی کارها تمرکزش کمه و کمتر دل می ده مثل نقاشی کشیدن - به بازی های کامپیوتری علاقه داره .( با مشورت روانشناس مهد اجازه داری نیم ساعت بازی کنی اون هم فقط بازی های هوشی) و یه عالمه مهارت دیگه که همه کوچولوهای هم سن پارسا دارن.

ممنون از دوست ها عزیزمون که توی این مدت من و پسرم رو فراموش نکردن و بهمون سر می زدن.دوستتون دارم و کوچولوهای نازتون رو می بوسم.

 

عاشقانه دوستت دارم

Create Avatar. Sharp Side 7

 همدم بی همتای من

Create Avatar. Sharp Side 7

وقتي پارسا كوچك بود...

عكس هاي زير يك سال پارسا طلا

Create Avatar. Sharp Side 7Create Avatar. Sharp Side 7Create Avatar. Sharp Side 7Create Avatar. Sharp Side 7Create Avatar. Sharp Side 7Create Avatar. Sharp Side 7Create Avatar. Sharp Side 7Create Avatar. Sharp Side 7Create Avatar. Sharp Side 7Create Avatar. Sharp Side 7Create Avatar. Sharp Side 7

از روز اول که دنیا اومدی و بغلت کردم درست از همون ساعت های اولیه دلم می خواست زمان می ایستاد و تو همون قدی می موندی . وقتی ۱ ماه بودی دوست داشتم همیشه ۱ ماه بمونی وقتی ۶ ماه شدی گفتم از این شیرین تر امکان نداره و کاش همیشه همین سن می موند وقتی دندون در آوردی وقتی چهار دست و پا رفتی وقتی مامان و بابا گفتی وقتی...

این روزها که روزهای خوش دو سالگیت رو با هم پشت سر می گذاریم با هر نگاه به تو به خودم می گویم از این خوشمزه تر امکان نداره و تو هر رو شیرین تر و خوشمزه تر از دیروز من رو غرق خودت می کنی.

عزیزک مامان شما توی ۲۶ ماهگی  کلمه ها و جمله های بلند و کوتاه رو بدون نقص می گی و من و بابایی سر اینکه کی زودتر بچلونتت با هم دعوا می کنیم

پاهای کوچولوت رو دراز می کنی و تکیه می دی و با دقت کتاب های داستانت رو با زبون کودکانه ات می خونی و وقتی به آخرین صفحه می رسی می گی :خوب دیگه تموم شد صبر کن دومیش رو هم بخونم

از بین کتابات به کتاب ماشین های جورواجور قسمت آتش نشانی خیلی علاقه داری و هی داستان پسری که بی اجازه به کبریت دست زده و دستش سوخته رو تعریف می کنی در ادامه هم می گی خوب آتش نشانی اومد با شلنگ خاموشش کرد خوب شد.

از بین لباسات تاپ و شورتی رو که عکس ماشین ( شخصیت معروف کارتونی) رو خیلی دوست داری و هر وقت می ریم دستشویی اصرار می کنی که بریم اونی که ماشین داره رو بپوشم.

به همه آدم بزرگ ها می گی شما و تا یه کار کوچیک برات انجام می دن زودی تشکر می کنی.قربونت بشم با اون زبون شیرینت

لگو بازی توی خونه بازی

نقاشی روی کاغذ هایی که به دیوار زدیم

قصه های شبونه مامان

شعر  توی حوض خونه ما ماهی های رنگارنگ...

کشیدن پتو حتی توی گرما  علاقه مندی های این ماه های تو است.

از مفاهیمی چون بلند و کوتاه - کوچیک و بزرگ- عقب و جلو - بالا و پائین - دور و نزدیک - زیر و رو   زیاد توی جمله هات استفاده می کنی انگار از اینکه می فهمیشون و می تونی بکار ببریشون لذت می بری.

این هفته بابا سرما خورد و شما هم گرفتی و من هم از فرصت استفاده کردم و سر کار نرفتم و همش با هم بودیم هی تقویتی خوردیم و نقاشی کشیدیم و بازی کردیم وخوابیدیم.

هر وقت خیلی خسته ام اما تو حسابی شارژی میام وسط اتاقت بالشت میذارم تا یه کم چرت بزنم چون اونجا تنها جاییکه هیچ خطری نداره و تنهایی جایی که می تونه تو رو مشغول کنه که اطرافم باشی بعد از نیم ساعت هم خودت میای بالا سرم و می گی مامان جونی بسته دیگه ، پاشو کار ات دارم.

تا موبایل یا تلفن خونه زنگ می زنه می دویی بر میداری زودی به من و بابا تحویل می دی .دیروز موبایلم زنگ زد من توی حمام بودم که دیدم اومدی پشت در می گی مامان جونی بیا موبایلت بعد که بهم دادی رفتی دوباره جلوی تلوزیون دراز کشیدی.انقدر شگفت زده بودم از این زمان کوتاه دو سال که گذشت و از این همه بزرگ شدنت که فقط خدارو شکر می کردم.

پارسا عزیزم. نمی دونم کی این پست منو می خونی اون موقع چند ساله هستی فقط دلم میخواد بدونی که تو درست همون پسرکی هستی که همیشه از خدا می خواستم. این روزهای با تو بودن روزهای قدم زدن در آرزوهامه.روزهای شیرین مادری.

روزهای با تو بودن

باورم نمی شه این همه روزه که هیچی ننوشتم البته توی دفتر خاطراتم چرا اما توی وبلاگ پسرکم تنبلی کردم.

این روزهای عمرمون اینطور می گذرد:

صبح ها هرسه بلند می شیم . آماده رفتن می شیم شما گاهی با من گاهی با بابا جون می ری مهد کودک من و بابا هم سر کار .ظهر ها از سر کار میام  مهد دنبالت و بعد وسط راه می ریم مغازه و یه آب معدنی و یه ایستک می خریم تا خونه برسیم خنک می نوشیم.توی خونه مراسم سی دی گذاشتن و عصرونه خوردن و بازی کردن و دوش گرفتن و به به درست کردن تا بابا جون بیاد بعد هم ادامه زندگی و بازی با بابا و در آخر هم جیش بوس لالا ...

البته لا به لای این برنامه روتین اتفاق های خوشایند زیادی هم می افته مثل اومدن دایی فرهاد و یک  ماه با دایی بودن و حرف و حدیث عروسی راه انداختن ... رفتن بابا جون به برزیل و یه عالمه سوغاتی مسافرت دسته جمعی با کل خانواده مامان به تبریز  دیدن دوست های عزیزمون توی تبریز و پذیرایی مثل همیشه گرمشون ( شام در ارتفاعات با امیر محمد جونی) گرفتن سه تا تولد برای شما یکی توی خونه روز قبل از رفتن دایی البته در نبود باباجون یکی هم با دوستای یار و غار کلوب توی باشگاه انقلاب که واقعا خوش گذشت یکی هم توی مهد کودک و با دوستای مهد کودکیت. چند روز پیش هم تولد مامانی بود خونه دایی مامان که بعد از افطاری برگزار شد .عکس های خاطره انگیزی هم انداختیم.

شرکت توی جشن افطاری اداره مامان جون و بابا جون و یه عالمه اتفاق خوب دیگه

 با وجود تو عسلکم هر لحظه زندگمون تبدیل به یه اتفاق غیر منتظره شیرین شده.

اما گاهی اتفاق های بد هم می افته مثل شب قدر که یک دفعه توی مسجد استفراغ کردی و من و بابا هم زودی اومدیم خونه که راحت استراحت کنی این چند روز یه کم بی حال و حوصله و مریضی که زودی خوب می شی.

خلاصه زندگمون رو حسابی سر و شکل دادی و ما هم کیفور از اینهمه شیرینی و شیطونی غرق تو شدیم.

لحظه به لحظه یه کار جدید رو می کنی و ما هاج و واج نگات می کنیم و به مغزمون فشار میاریم که اینو دیگه از کجا  یاد گرفتی...

الان دیگه می تونم با جرات بگم که تبدیل شدی به یه پسر بچه مستقل که همه چی رو به زبون میاره و جمله می گه همه کار رو می خواد خودش انجام بده و از همه مهمتر اینکه خیلی هم مهربون و باهوشه.

اولین جمله زندگیت: ا پس نانای چی شد

اولین دروغ زندگیت: بابا دعوات کرد من هم کنارتون وایساده بودم اومدی پیش من گریه کردی و گفتی بابا زد

بزرگترین علاقه مندیهات: پیرز و دو شاخه و برق ، کتاب حسنی نگو یه دسته گل( البته به زبون خودت می شه حسنی نگو بلا بگو)، سی دی خاله ستاره ( با وجود اون همه سی دی زبون اصلی و شادی که داری این یکی رو خیلی دوست داری) ، خوابیدن وسط مامان و بابا هی حرف زدن و قصه تعریف کردن.آب بازی توی حموم بهت می گم پارسا داری آب بازی می کنی داد می زنی نه دوش میگیرم. 

 ..................................................................................................................................

از همه دوست جونای عزیزم که نگرامون بودم عذر می خوام واقعا زمانم با کارای اداره خیلی فشرده شده. عاطفه جونی قول می دم پست بعدی رو زود بذارم همراه عکس .

نور چشمم

 پارسا نازنینم یه عالمه برای وبلاگ قشنگت نوشتم که توی لب تاپ بابایی و تنبلی می کنه بذاره تو وبلاگت از طرفی لب تاپش رو هم از ترس شما نمی تونه خونه بیاره و می ذاره توی ادره اینه که خیلی وقته اینجا به روز نشده اما به محض دسترسی به مطلبم حتما وارد وبلاگت می کنم که خاطرات ۱۸ ماهگیه تا الان.

قشنگ مامان شما از اول اردیبهشت رسما یه کوچولو مهد کودکی شدی و با پرستار مهربونت خداحافظی کردیم .روز آخر که پرستارت برای خداحافظی اومد رفته بود دم پنجره و شما رو بغل کرده بود و داشت یواشکی گریه می کرد من هم سعی کردم یه چند دقیقه ای راحت باشید و دل سیر خداحافظی کنید. خانم خیلی خوب و مهربونیه . امیدوارم هر کجا که باشه خوشبخت زندگی کنه.

عزیزکم می دونم وقتی بزرگ بشی کارای خوشمزه این روزهات رو یادت نمی یاد اینه که برات می نویسم تا بعدها که با هم می خونیمشون حسابی بخندیم.

کلماتی که می گی:مامان. بابا. مامایی.مامایی زگ( مامان بزرگ). دایی . نری جو( مهری جون).ماه. دست دد( دستتون درد نکنه).بالا. پانین( پائین). بابه(آبه). جیر ( شیر) . سی دی. نانای( آهنگ).دس ( دست) . پا. سر. چش ( چشم) .لوطن ( لطفا). دا( دوغ) .دوفتاد( افتاد)و یه عالمه کلمه خوشگل دیگه.

مامان جونی از بین اسباب بازیهات عزیز دلت خرس کوچولوت تدیه. هر جا میری باید ببریش و شب ها باهاش می خوابی و خلاصه حتی مسافرت ها هم می بریش . من هم از این فرصت استفاده می کنم و بهت می گم که مسولیت تدی با شماست و اگر بیرون میاریش باید خودت نگهش داری اینه که تو تا مقصد همش حواست به خرس کوچولوه.

بعداز تدی حیوانات جنگل خیلی برات عزیزن و همش حواست هست که همون اطراف چیده شده باشن. همشون هم می شناسی. به خاطر همین چند هفته پیش با بابایی رفتین موزه وحش دارآباد شما وقتی حیون ها از نزدیک با اندازه واقعی دیده بود حسابی ذوق کرده بودی .

بعد از حیون های جنگل توپ رو خیلی دوست داری و توی خونه همش مشغول توپ بازی هستی.اون هم از نوع ضربه کاشته.اول توپ رو می کاری بعد عقب عقب می ری و یک دفعه می دویی و شوت می کنی بعد هم خودت رو به صورت صحنه آهسته می اندازی زمین.تو قهرمانی بابا دروازه بانی که همش گل می خوره من هم تماشاچی که همش هوار می کشه.

بعد از توپ نوبت به جعبه ابزارت می رسه که که وقتی دستت می افته تا ۱ ساعتی تمام پیچ های خونه رو باهاش سفت می کنی.

عاشق حموم کردن و آب بازی هستی جرات لباس عوض کردن تو خونه رو نداریم چون به محض اینکه ببینی داریم لباس در میاریم فکر می کنی می خوایم بریم حموم هی می گی سر سر یعنی بریم سرمون رو بشوریم.

چند روز پیش بدترین مریضی این دوسال اخیر رو گرفتی  واقعا دیگه نمی دونستیم باید چی کار کنیم بیمارستان سرم و بی حالی ... خودم هم توی یه بیمارستان دیگه زیر سرم . الان که فکر می کنم می بینم بدترین روزای مادریم رو گذروندم.همش دنبال یه معجزه بودم که زودتر از اون وضعیت نجات ژیدا کنی.امیدوارم هیچ پدر و مادری بچهشون رو توی اون وضعیت نبینن.

در مورد سفر هم دیگه حسابی مسافر کوچولو شدی و من و بابایی عشق سفر هی برنامه سفر می چینیم از بس که پسرک همراه و مهربونی داریم.

اما مهمتر از همه اینا پروژه از پوشک گرفتن شماست که دوست ندارم بهت فشار بیاد خیلی آروم آروم داریم با هم تمرین می کنیم . گاهی جیش ات رو می گی گاهی مامان یادت می اندازه گاهی هم هر دومون فراموش می کنیم و ... بعد از حادثه دو تایی همدیگر رو بر و بر نگاه می کنیم. خلاصه زندگی همه جوره اش با تو قشنگه.

از رفاقتت با بابات که نگو . خیلی مردونه با هم بازی می کنید کتاب می خونید کاملا رفتاری که با بابات داری با رفتاری که با من داری فرق داره . دوست بابایی و لوس مامان.

نور چشمم خونه ساده ما با تو و شیطنت های کودکانه ات گرمه و لذت بخشه . یه عالمه آرزوهای قشنگ بدرقه لحظه های بزرگ شدنت.


  1. http://xs.to/share-08C1_4B6DE411.html"> src="http://xs.to/image-08C1_4B6DE411.jpg" border="0">

این دو ماه

این روزا صبح و شبی نیست که به وبلاگت فکر نکنم اما دوست داشتم با فراغت بال دفترچه خاطرات مجازیت رو برام بنویسم  این که تا امروز طول کشید .

چند روز بعد از آخرین پستم همونطور که نوشته بودم رفتیم به شهر گل و شعر و حافظ سه روز اونجا بودیم و بی نهایت در کنار تو بهمون خوش گذشت. اصلا جیگر مامان همینه که من و بابایی راحت می ریم مسافرت چون تو واقعا پسر عاقلی هستی و اصلا اذیت نمی کنی حتی وقتی خیلی هم خسته بشی وبازم غر غر نمی کنی و بهم می فهمونی که خسته ای. البته ناگفته نماند که مامانی ( مامان بزرگ) هم با ما اومد تا شما سرتون گرم بازی بشه و کمتر خسته بشی. دست مامانی درک نکنه که واقعا واقعا حق مادری به گردنت داره.خلاصه توی هتل همه عاشقت شده بودن و باهات بازی می کردن دو تا نی نی دوقلو خارجی هم همسن خودت اونجا بودن که موقع صبحونه می دیدیمشون و تو دوست داشتی بری باهاشون بازی کنی اما اونا همش هاج و واج نگات می کردن.

موقع سرو شام هم یه آقایی بود که هم می خوند هم گیتار می زد تو عاشقش شده بودی و همش بهش با ایما و اشاره می گفتی بخون از اون روز هر چی که دستت بدیم شبیه گیتار میگیری و چشمات رو می بندی و ادای خوندن رو در می یاری. تو این حالت محشر می شی. وقتی هم که خونه مامانی میریم یک راست می ری سراغ گیتار دائی ات تا آخر که داریم بر می گردیم خونه گیتار می زنی.شیراز با تو خاطره ای شد برامون عزیزکم.بعد از شیراز هم بابا بلیط کیش گرفت و مامانی هم هتل رزرو کرد و چهارتایی رفتیم کیش که سه روز اونجا بود که یک روز باران خیلی قشنگی گرفت و تو مامانی صندلی گذاشتید بیرون و پرنده ها رو نگاه میکردید. یه شب هم رفتیم شام به همراه موزیک که از نظر ما افتضاح بود اما تو چون عاشق موزیکی خیلی خوشت اومده بود.

این دومین سفرت به کیش بود که مثل دفعه قبل خیلی خوش گذشت.

چند روز بعد از رسیدنمون محرم شروع شد و من بی صبرانه منتظر ظهر عاشورا بودم تا مثل پارسال لباس سقا تنت کنم. سال 86 ظهر عاشورا بودن و موندنت تو دل مامان مشخص نبود. همه یه جورایی نا امید بودن اما همون روز یه چیزایی بین  مامان و آسمون گذشت که باعث شد تو بمونی رشد کنی و به حول و قوه خداوند دنیا بیای اینه که اذان ظهر عاشورا برای مامان تداعی لطف بی انتهای خداونده.

امسال هم شما سقا شدی با این تفاوت که زنجیر دستت گرفته بودی و توی صف دسته راه می رفتی مردم هم که از بغلت رد می شدن می اومدن به یاد شش ماه کربلا دست و پاهات رو بوس می کردن .دو شب هم رفتیم هیئت که شما با بچه ها بازی کردی تا مامان و مامانی به عزاداریشون برسن. تا برق ها خاموش می شد می اومدی بغلم و همونطور آروم سینه می زدی. قربون اون دست های کوچولو و دل مهربونت که مامان و بابا هر چی از خدا میگیرن فقط فقط به خاطر شماست.

چند روز بعد هم رفتیم یه نی نی پارتی دیگه خونه فربد چشم قشنگه و کلی به خاله فتانه و خاله فربد زحمت دادیم اما عوضش خیلی خیلی خوش گذشت و شما وروجکا تا تونستید آتیش سوزوندید.

عسلکم الان که برات می نویسم در حال تدارک یه سفر دیگه هستیم  اگر خدا بخواد قراره بریم یه چند روزی رو با دایی فرهاد باشیم و از تنهایی درش بیاریم. البته با اینکه همه چیز به خوبی پیش رفته بود خیلی راحت و خوب تر از اونی که فکرش میکردیم اما مامان یه کم تا دیروز به خاطر سرمای هوا و موج برف در اروپا مردد رفتن بود . دوست نداشتم به خاطر این سفر حتی یه سرفه کنی اما حالا تصمیم دارم توکل کنم به خدا و فکر مریضی و این حرف ها را نکنم. می دونم که این سفر هم مثل سفرهای قبلی بهمون خوش میگذره. چون تو کنار ما هستی.

.........................................................................................................................

سفرمون کنسل شد یعنی یه جورایی خودمون نرفتیم اون هم به خاطر اینکه به من و بابا ویزا دادن اما به پسر کوچولومون ندادند ما هم با اینکه هم بلیط گرفته بودیم هم هتل رزرو شده بود همه چی رو کنسل کردیم. ببین عزیزکم چطوری ما رو عاشق خودت کردی. این سفری بود که خیلی منتطرش بودیم اما کی دلش می اومد بدون تو بره.من به خاطر شما نرفتم و بابایی هم به خاطر هردومون.......

چند روز پیش دو روز تب کردی تب ۳۹ درجه بعد از دو روز  هم خودت خوب شدی ما که نفهمیدیم برای چی بود اما حدس می زنم برای مروارید های کوچولویی بود که داری در میاری . چون تازه آزمایش کلی داده بودی خیالم راحت بود تب عفونی نیست.

هفته قبل هم که بردیمت آزمایشگاه خون دادی من و بابا داشتیم سکته می کردیم که چطوری می خوایی درد سرنگ رو تحمل کردی اما شما مثل یه مرد کوچولو روی تخت دراز کشیدی و صدای همه حیواناتی که بلد بودی رو برای خانم دکتر در آودی و اصلا هم گریه نکردی تازه می گفتی چسب زخمت رو هم نکنیم تا به همه نشون بدی که آمپول زدی.

پسرک شیرین ما بی نهایت دوستت داریم و دنیا رو با همه خوبی هاش برات آرزو می کنیم. 

عزیزک بی همتا

این روزها نوشتن از تو برام خیلی سخت شده اینقدر با خودت و شیرین کاری هایت مشغولم که کمتر فرصت می کنم سری به وبلاگت بزنم از طرفی دیگر درست بعد از یک سالگیت اینقدر لحظه به لحظه کارهای جدید و بامزه از خودت رو می کنی که نوشتن همه اش برایم ممکن نیست.این بار هم به عادت دفعه های قبل از آخر به اول می نویسم.

چند روز دیگه اگر خدا بخواد قراره بریم شیراز شهری که خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینم اما تا حالا زمانش نرسیده بود و برای اولین بار با تو قدم به این شهر میزارم غیر از دیدن مکان ها و جاهای دیدنی قراره یه نی نی پارتی کوچولو هم با دوستان شیرازیمون داشته باشیم که امیدوارم بهمون خوش بگذره و بتونیم هر سه تا نی نی رو با مامانای مهربونشون ملاقات کنیم.

پنچ شنبه هفته پیش هم یه نی نی پارتی تو تهران داشتیم که مثل همیشه خیلی خیلی خوش گذشت با این تفاوت که این بار ما من و شما آقا کوچولو مهربون میزبان بودیم و این مهمونی توی خونه خودمون برگزار شد.اما شما فقط اولش رو شرکت داشتید و به محض اینکه شیرت رو خوردی رفتی تا آخر مراسم لالا کردی و حتی تو عکس دسته جمعی هم نبودی. از بین دوستات یه چند نفری غایب بودن و جاشون خیلی خالی بود اما آریا ، مانی ، محمد، فربد ، سروش، علی ، النا، طاها، بردیا، امیرعلی، رایا  با مامانای گلشون شرکت داشتن .

جمعه هفته قبلش هم به اتفاق مامانی و زندایی و محمد و مجتبی که پسر دایی مامان هستن رفتیم سیرک و کلی حیوان های بامزه رو از نزدیک دیدیم . که فضا و چادر تاریک سیرک برات خیلی جالب بود من هم که فکر می کردم اصلا از سیرک خوشم نیاد برعکس خیلی هم در کنار تو بهم خوش گذشت.

هفته قبلش هم به اتفاق بابایی سه تایی رفتیم تولد سینا کوچولو پسر عمه شما که سه ماه ازت کوچیک تره و اونجا همه فامیل بابایی رو یک جا دیدیم و بعد از شام هم در حالی که شما از خستگی غش کرده بودیم برگشتیم خونه .دست عمه کوچیکه هم درد نکنه حسابی زحمت کشیده اما متاسفانه چون سینا یه کم بی حال و سرماخورده بود شما هم فردای اون روز سرماخوردی و یه دو هفته ای درگیر آب ریزش بینی بودی.فکر می کردم وزن کم کردی اما خدا روشکر اینطور نبود

دو هفته قبلش هم سالگرد فوت مامان بزرگ مامان بود که چون اولین سالشون بود همه فامیل از تهران و یزد اومده بودن این شد که اونجا هم کل فامیل های مامان رو یک جا دیدیم.

اما مهترین اتفاقی که توی 15 ماهگی برات افتاد اینه که کاملا راه افتادی و دیگه خیلی مستقل و محکم راه میری قربونت بشم که اینقدر ماه و دوست داشتنی شدی.

خلاصه عزیزکم فارغ از نوشتن خاطرات بچگیت دوست دارم بدونی که هر روز که می گذره بیشتر و بیشتر از قبل دوستت دارم و هر لحظه از لحظه قبل برام عزیزتری.پارسا کوچولوی آقا من هیچ چیزی توی دنیا برای من و پدرت از وجود شما با اهمیت تر نیست . تو همه دارایی و هستی ما هستی . دوست دارم بدونی داریم تمام تلاشمون رو می کنیم که مادر و پدر خوبی  باشیم و زندگی رو اونطور که لیاقتت برات بسازیم.

پارسا در ۱۵ ماهگی ۱۲ دندون داره راه می ره و نقاشی می کنه مفهوم اکثر حرف های ما رو می فهمه به زبون خودش شعر می خونه یک سری از کلمات رو خیلی درست ادا می کنه کتاب ورق زدن و نقاشی کردن رو به هر بازی ترجیح می ده بی نهایت مهربون و شیرینه.

خدایا تو حجت رو بر من تمام کردی.ازت سپاسگزارم.

 

دنیای مامان و بابا

وای عزیزدلم چقدر از آخرین باری که برات نوشتم میگذره .... اما باور کن اینقدر با شیرین کاریها و شیطونی هات سرگرمم که حتی فرصت نمی کنم بیام و از خودت بنویسم. الان که وبلاگ رو آپ می کنم از مهمونی برگشتیم و شما خیلی پسر شیرین و شیطونی بودی با همه کلی بازی کردی و خسته شدی این بود که زودی لالا کردی.

از وقتی که ننوشتم یه عالمه اتفاق افتاده که از آخر به اول برات تعریف می کنم.

دیروز به اتفاق هم دیگه دوباره رفتیم نی نی پارتی تو پارک پرواز سعادت آباد که خیلی بهمون خوش گذشت هوا یه کم سرد بود به خاطر همین شما چسبیده بودی به مامان و شیطونی نمی کردی.اما ماشاا... همه دوست جونات بزرگ شدنا.

چند روز قبلش هم به اتفاق دو تا مامان بزرگا رفتیم شمال که بابا زحمت کشیده بود یه ویلا لب ساحل گرفته بود هر وقت از پنجره نگاه میکردیم دریا رو می دیدیم واسه همین از وقتی برگشتیم تا بهت میگم پارسا دریا کو زود می دوی سمت پنچره  و هاج واج نگام می کنی.

تو مسافرت خیلی پسر خوبی بودی اولش دوست نداشتی پاهات رو روی ماسه بزاری چون فکر می کردی کثیفه اما وقتی مامان و بابا حسابی ماسه بازی کردن یواش یواش با دریا و ماسه ها دوست شدی . چون هوا سرد بود لختت نکردیم فقط کنار دریا بازی کردیم. خلاصه به ما که در کنار تو خیلی خوش گذشت تو رو نمی دونم . بی اغراق این بهترین شمالی بود که مامان و بابا رفته بودن عزیزکم.

خوب قبل از شمال هم که ماه رمضون بود . امسال ماه رمضونش هم با بقیه سالها فرق داشت.مثلا روز اول ماه رمضون وقتی سفره افطار رو پهن میکردیم یاد پارسال افتاده بودم و گریه ام گرفته بود آخه پارسال اون موقع شما یه وروجک 1 ماه بودی به خاطر دل دردهای نوزادی یه بند گریه میکردی من و بابایی هم حال و روز خوبی نداشتیم و یه کم کلافه و بی تجربه بودیم اما امسال خدا رو هزار بار شکر که سالم و سرحال دور تا دور سفره میچرخیدی و از هر چیزی یه تیکه میذاشتی دهنت اصلا از اول ماه تا آخر ماه حسابی با ما افطار کردی. تا صدای اذان میاد می ری مهر بر میداری میذاری زمین و هی سجده می کنی و الکی یه چیزایی به زبون خودت می گی یا اینکه دو دستات رو مثل قنوت می بری بالا و یه چیزایی می گی مثلا داری خدا رو شکر می کنی.اینقدر این کارت رو دوست دارم که نگو .قربونت بشم.

یه چند ماهی بود که دنبال تغییر برناممون بودم اینکه هم به تو خوش بگذره و اذیت نشی هم من بتونم یه کم بیشتر به کارام برسم این بود که کلی باهم رفتیم مهد کودک دیدیم تا تو بعد از خوردن صبحانه بری مهد بازی کنی و ظهر هم بیام دنبالت اما هر چی بیشتر می گشتم بیشتر پشیمون میشدم در نهایت به این نتیجه رسیدیم برایت پرستار بگیریم تا هم کنار هم باشیم هم مامان بتونه برنامه هاش رو دنبال کنه که خدا رو شکر بلاخره یه خانم خوب رو پیدا کردیم و قرارگذاشتیم بعد از مسافرت شمال به ما ملحق بشه. بنده خدا هم آدم خوب و آبرومندیه هم نیازمند . پس یه جورایی اون مشکل من رو حل میکرد و من مشکل اون رو . هر چند که ساعات زیادی در روز با ما نیست اما همینش هم غنیمته.همین هم شد الان یه چند روزی هست میاد تا الان که خوب بوده فعلا که بصورت آزمایشی هست تا ببینیم شما باهاش ارتباط برقرار می کنی یا نه و از طرفی برنامه کاری مامان چطور می شه امیدوارم در نهایت برای هممون شرایط خوبی پیش بیاد.هرچند که معتقدم شما عاشق بچه هایی و دوست داری بیشتر کنار اونا توی مهد باشی اما مامان و بابا صلاح دونستن تا زمانی که از پوشک گرفته بشی و بتونی کاملا غذا بخوری بهتره پیش خودمون باشی. پسرم باید قدر این روزای با هم بودن رو بدونیم  آخه تا چشم بهم بزنی شما هم مثل بقیه باید وارد دنیای بزرگتری بشی .

از شب های قدر بگم که مثل همیشه سر فرازم کردی بعد از یه کم بازی و آشنا شدن با محیط مسجد تا آخر مراسم خوابیدی البته شب نوزدهم رفتیم و شب بیست و یکم شما خواب بودی و مامان و بابا ترجیح دادن شما راحت بخوابی و دونفری باهم شب زنده داری کردن و شب بیست و سوم هم باز رفتیم مسجد که شما دو تا دوست پیدا کردی که از خودت بزرگ تر بودن اما خیلی راحت باهاشون دوست شدی و هی اسباب بازی هات میدادی بهشون می خواستی باهات بازی کنن. بعد هم رفتین پیش هم نشستید و خوراکی خوردین.

روزای اول ماه رمضون هم دایی عزیزت با یه عالمه امید و آرزو بدرقه کردیم تا بره و بقیه درسش رو ادامه بده . من و شما فرودگاه نرفتیم و توی خونه خداحافظی کردیم. هنوز هم بعد از این همه مدت رفتن و اومدن روزای خداحافظی برام عادی نشده انگار یه غم بزرگ می شینه رو دلم. اما مامانی چاره نیست برای بدست آوردن موفقیت های بزرگ گاهی باید بهای سنگینی پرداخت . دوری بهایی که دارم به زندگی پرداخت می کنم تا سربلندی و موفقیت برادرم رو ببینم.

راستی امسال قبل از رفتن دایی یه اتفاق خوب دیگه هم افتاد که بعدها مفصل برات تعرف می کنم اینکه بلاخره داداشی مامان دل به دریا زد و همسر آینده اش رو انتخاب کرد هر چند که همه چیز در حد حرف پیش رفت و هر دو طرف تا اتمام درس آقا داماد قرار شد صبر کنن اما برای همینش هم خیلی خوشحالم.امیدوارم این روزای سخت هم تموم شه و سال های سال در کنار هم زندگی کنن.

پارسای مامان توی 14 ماهگی بدون کمک می ایسته و اما هنوز می ترسه به تنهایی راه بره. خوب غذا میخوره و از شیر پاستوریزه در کنار شیر خشکش استقبال کرد اما هنوز با میوه میونه خوبی نداره به خاطر همین هم بیشتر آب میوه میخوره اون هم با نی . بی نهایت عاشق بازی کردنه . بی نهایت عاشق ددر رفتنه. تقریبا 90 درصد حرف های ما رو می فهمه و درک می کنه خیلی سخاوتمنده دوست داره وسیله هاش رو به دیگران هم بده یا از غذاش به همه باید تعارف کنه. خوشبختانه بسیار خوش اخلاقه و مهربونه.با بزرگترها و نی نی های هم سن خودش ارتباط خوبی برقرار می کنه . همچنان از لباس پوشیدن متنفره. صبح ها که از خواب بیدار می شه یک راست می ره سراغ کتاباش و یه نیم ساعتی باهاشون مشغول می شه بعد میاد سراغ من که برم براش کتاب بخونم.روز اول مهر رفتیم با هم یه جامدادای خریدیم برای مدادرنگی هاش .حالا هر جا میره دفتر نقاشی و جامدادی رو با خودش می بره و یه چیزایی مثلا می کشه.تا یادم نرفته بنویسم که یه جای سالم از دست مرواریدهای تیز و کوچولو پارسا ندارم تا احساساتی می شه و عشقولانه اش عود می کنه لپم ، بازومو یا شکم رو گاز  گازی می کنه و غش غش میخنده. هنوز کوچولو ما دلش نمی خواد راه بره یه چند قدمی بر میداره می ترسه و دوباره می شینه. من هم خیلی اصرار نمی کنم که اذیت بشه معتقدم هر وقت دوست داشته باشه راه هم میره. اصلا مدل پارسا اینطوریه که دل سیر همه کار رو انجام می ده یادمه دل سیر غلت زد یه چند ماهی فقط نشست یه چند ماهی فقط سینه خیز رفت یه چند ماهی فقط چهار دست و پا حالا هم تا یه چند ماهی سر صبر نایسته راه نمی ره. گاهی فکر می کنم وقتی راه بیفته دلم برای چهار دست و پا رفتش خیلی تنگ می شه.

تاپش رو اوایل خیلی دوست داشت اما الان فقط دوست داره توش بشینه اما از تاپ دادن خوشش نمی یاد . یه خرس بزرگ داره که خیلی دوستش داره . شب ها حتما با زنبور موزیکالش میخوابه. برای بازی و شیطونی پدرش رو انتخاب می کنه و برای خواب و آرامش و لوس شدن من رو.

اوایل به من و باباش می گفت بابا حالا بابا یادش رفته به هردومون می گه مامان !!!!!!!!!!!!!!!!

اولین بار کلمه مامان رو توی ماشین گفت توی صندلی عقب با مامانیش نشسته بود من و همسری هم جلو بودیم هی سر و صدا میکرد که برگردم نگاش کنم که توجهی نمی کردم یکدفعه بلند گفت مامان شنیدم اما برنگشتم دوست داشتم یه بار دیگه صد بار دیگه تکرار کنه . خوشش اومده بود هی میگفت مامان مامان . فقط می تونم بگم محاله تا عمر دارم اون لحظه شیرین رو فراموش کنم.

تازگی ها هر چی بریزه یا اگر جایی بهم ریخته باشه با دستش نشون می ده هی نچ نچ می کنه سرش رو تکون می ده. که مثلا چقدر کثیفه.خلاصه هرچی از شیرین کاری های پسرک بگم کمه که همه دنیای من و باباش شده.

این روزا وقتی پارسا رو می بینم: خوابیدنش، خنده هاش ،مامان گفتنش ،بازی کردنش احساس می کنم به همه سختی های دوران بارداری می ارزه.ارزش پارسا برای من و پدرش قابل مقایسه با هیچ چییزی توی دنیا نیست این رو فقط کسی که پدر و مادره می فهمه. خدایا بی نهایت شکرت . معبود مهربون من.

اين هم از عكس هاي گل پسرم.

اينجا شستمش ميخوام پوشكش كنم فرار كرده رفته توي تختش وروجك
http://www.img98.com/images/f9gphjmdg1sj9dt8dl7.jpg

اين ها مال كنار درياي جيگره
http://www.img98.com/images/y1ck49s7zuki0zm9l7i.jpg
http://www.img98.com/images/3df8bxodonv2ujobq0v.jpg
http://www.img98.com/images/xn0oyvjtfcxwle8i0516.jpg

اين دو تا هم ماله شماله توي ويلا تا چادر مي بينه زودي ميره توش مي شينه. . اون يكي هم دفتر دستك نقاشي رو آورده شمال مثلا داشت دريا مي كشيد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
http://www.img98.com/images/mz5kjnrc7q5mxe8ol6lz.jpg
http://www.img98.com/images/kbs1uvpe1k2jw6itji36.jpg

اينجا تولد منه خونه مامان بزرگ پارسا
http://www.img98.com/images/h56d6g343rl8pk4s79hw.jpg

پارسا یک ساله ما

http://www.img98.com/images/ur9xdqxjb87k9j1z8h6p.jpg

http://www.img98.com/images/v5yd05bioc940ezr587.jpg

http://www.img98.com/images/z1s6ysexzswzag32j1vh.jpg

http://www.img98.com/images/tqp8313xngbsq3rw522f.jpg

http://www.img98.com/images/qmwhew0plvtxy5bmi9q.jpg

http://www.img98.com/images/222d0znby6fpzphhjlgb.jpg

دردونه مامان و بابا ، بلاخره ۱ ساله شد . حالا ما صاحب یه پسر کوچولوی یک ساله شیطون هستیم که یک لحظه آروم و قرار نداره و دائم در حال بالا و پائین پریدن و دست زدن به چیزای خطرناک و ممنوعه است فکر کنم راستی راستی خودش هم فهمیده که دیگه ۱سالش شده.

پارسا جان بعد از اون مریضی وحشتناک قبل از تولدت و گذروندن روزای سخت مریضی تصمیم گرفتیم که بریم مسافرت اون هم به شهر زیبا و دوست داشتنی تبریز که مامان و بابا خیلی اونجا رو دوست دارن توی مسافرت هم شما پسر خیلی خوبی بودی و اصلا اذیت نکردی فقط یه کم بی اشتها شده بودی .

یکی از شبهایی که تبریز بودیم دوست بابایی ما رو به رستوران دعوت کرد که اونجا با خاله عاطفه و امیر محمد کوچولو آشنا شدیم و کلی هم از مصاحبتشون و پذیراییشون لذت بردیم . دو روز بعد هم که تولد شما بود ما تصمیم گرفتیم امیر محمد رو به عنوان مهمون ویژه دعوت کنیم که با حضور مامانی و دایی و مامان و بابا و امیر محمد و خاله عاطفه و بابای امیر محمد توی یه رستوران سنتی برای شما تولد گرفتیم که دوست بابایی زحمت کشیدن یه صندلی بادی فیلی بهت هدیه دادن . همونی که شما خیلی دوستش داری و روزی ۱۰ بار از این ور خونه میبریش اون ور و روش میشینی برنامه کودک می بینی.تازه دوست داری عصرونه ات رو هم روی صندلیت بخوری.(قربونت برم که از الان نظر داری)

بعد از تولد هم با بدرقه گرم امیر محمد کوچولو برگشتیم تهران. چند روز بعد هم یه تولد دسته جمعی با دوستای خودت توی پارک گرفتیم که خاله بهار زحمت کشیده بودن یه کیک تهیه کرده بودن که عکس همه نی نی های مردادی روش بود. خاله تی تی هم از همون عکس یادگاری به همه دادن. خاله آرزو برای همه کلاه تولد گرفته بودن . خاله صنم برای همه نی نی ها یه کارت تبریک ناز تهیه کرده بودن خاله مهتاب به همه نی نی ها خودکار عروسکی داد خاله فاطمه برای همه شکلات گرفته بود ... خلاصه عصر به یادموندنی شد برای هممون ما هم چون مامانی رو برده بودیم کلی بهمون خوش گذشت...

هر بار که نگاهت می کنم باورش برایم سخت است که این من بودم که جرات کردم کسی را که از گوشت و پوست و استخوان است در وجودم بپروانم . چطور باور کنم که پسرک باهوش و مهربانی که هر روز صبح چشم های پر فروغش رو به من میدوزد و با همه حس کودکانه اش می بوستم همان جنین کم تحرک سال قبل است. چطور باور کنم تویی که امروز با همه توانت تلاش می کنی تا قدم های کوچکت رو مستقل از من برداری همان افکار و شجاعت دو سال قبل منی .

آری من دو سال قبل شجاع شدم جرات کردم و تمام قوای به القوه مادرانه ام رو جمع کردم تا تو بعد از گذشت دوران جنینی و نوزادیت درست شب قبل از تولد یک سالگیت چند ثانیه ای بایستی بی من و مستقل از من و من بال بگیرم و با همه قوای بالفعل مادرانه ام از شوق دیدن این لحظه فریاد بزنم.

پسرک نازنینم یک سال از عمر زیبایت گذشت . و یک سال از عمر مادری من . خواستم بدونی با به دنیا آوردنت و بزرگ کردنت هر لحظه وجود فرشته ای پاک را در کنارم داشتم که به پرکت معصومیتش خداوند من را هم نگاه میکرد.ممنون بابت همه حس های قشنگی که به من بخشیدی.

خدایا سر چشمه این علق و علاقه ما به هم هیچ کس جز خودت نیست که تو مهربانی و مهربانی رو می آموزی. کمکم کن آنی باشم که باید باشم.

يه پست هول هولكي از 11 ماهگي پسرم.

پسرك مامامان عزيز كوچولوي ما تا چند روزه ديگه قدم هاش رو توي 1 سالگي مي ذاره و ديگه داره براي خودش مرد بزرگي مي شه.

پارساي عزيزم مامان در حالي اين پست رو برات ميذاره كه تا يك ساعت ديگه عازم سفر تبريز هستيم و دوست داشتم قبل از رفتنمون از 11 ماهگيت و كاراي قشنگت بنويسم چون وقتي برگرديم شما ديگه يه پسر كوچولوي يك ساله اي با يك عالمه كاراي جديد ديگه.

من و پارسا توي ماه پيش به اولين ني ني پاركي رفتيم كه خيلي خيلي بهمون خوش گذشت و خاله باران و اميرعلي ناز زحمت كشيدن و اومدن دنبالمون و يه دو ساعتي رو با دوستامون خوش بوديم.

توي ماهي كه گذشت پارسا تونست بعد از حدود 1 سال دائيش رو ببينه و اصلا هم غريبي نكرد فقط توي فرودگاه اولش خيلي خجالت كشيد اما بعد از چند دقيقه زود با دائيش دوست شد.و كلي هم سوغاتي گرفت.

پارسا توي 11 ماهگي تونست به تنهايي از تخت مامان و باباش بياد پائين .

مي تونه كاملا به زبان اشاره و با كلامت نه چندان معني دار به طور واضح منظور خودش رو بفهمونه.

مي تونه مثل طوطي كاراي اطرافيان رو تقليد كنه و بلافاصله اجرا كنه.

مي تونه خودش رو با توپ و ماشينش سرگرم كنه.

مي تونه در عرض چند ثانيه هر چي توي كشوها يا كابينته بيرون بياره.

جديدا عاشق در سطل آشغال شده و هر چي هم مامانش دعواش مي كنه بازم كار خودش رو مي كنه.

همچنان عاشق ددره با اين تفاوت كه ديگه آقا شده و روي صندلي ماشينش مي شينه و بيرون رو نگاه مي كنه و بهونه نمي گيره.

ديگه هر كسي كه بيرون ميره يا لباس بيرون تنشه بهونه مي گيره و ددر ددر مي كنه.بخصوص پشت باباش حسابي گريه مي كنه.

ماه پيش رفتيم خونه عمه پارسا و كه يه ني ني 8 ماه داره اما وقتي پارسا ديد كه ني ني مثل خودش شيطون نيست و بازي نمي كنه و مثل يه پسر كوچولوي شيطون رفت توي اتاق دختر عمه اش كه 10 سالشه و همش با اون بازي كرد.

عزيزكم چند روز پيش روزهاي آخر يك سالگيش مريضي سختي همراه تب شديد و استفراغ و اسهال گرفت و حسابي وزن كم كرد اما خداروشكر خوب شد و قول داد مثل قبل خوب خوب غذا بخوره تا رشد كنه.

چند روز پيش كه ساكت نشسته بود و صداش در نمي اومد متوجه شدم ناخن گير رو پيدا كرده و داره اداي ناخن گرفتن رو در مي آره. قزبونش بشم.

هر كس ميره دستشويي يا حمام ميره پشت در و انقدر به در ميزنه تا اون رو هم ببره.

دايره لغاتش از همه چيزش بامزه تره چون لغات رو خودش تغيير مي ده مثلا به دايي مي گه دايا به بابا مي گه بايا به مامان مي گه واوا به بقيه چيزها هم اشاره مي كنه و مي گه اده.

عاشق آب بازيه و استخر باديشه و توش مي خوابه و حسابي كيف مي كنه.

ديگه توي كالسكه اش بند نمي شه و ميخواد همش برعكس بايسته يا پياده بشه و دنبال پيشي ها بكنه.

هنوز با كمك اشيا مي ايسته و خيلي تلاش براي تاتي تاتي نمي كنه و مگر اينكه پيشي ببينه.

قربونش برم دوست داره مايعات رو با ني بخوره اصلا آب ميوه رو اگر ني داشته باشه تا آخرش مي خوره.

ديرمون شده بر ميگردم و عكس هاي گل پسر رو ميذارم. از همه مامانا و ني ني هاي ناز كه بهمون سر ميزنيد و جوياي حالمون هستيد ممنونم و يه عالمه دوستتون دارم.

ده ماهگی عسلک

فرشته کوچولوی من هم بلاخره 10 ماه شد و چیزی دیگه به تولدش نمونده.

پارسال همین موقع ها بود که هفته ها و ساعت ها رو میشمردم و بی تاب دیدنت بودم. الان هر وقت نگاهت میکنم باورم نمی شه تو همون جنین کوچولوی و پرو توی شکمم بودی که هر وقت دلت میخواست تکون میخوردی و هر وقت هم که دوست نداشتی با هیچ تر فندی نمی شد تکونت داد.

امروز صبح که موقع شیر خوردن با کف پاهات محکم به شکمم میزدی یاد پارسال افتادم که همین موقع ها چطوری با کف پاهات پهلوم رو سوراخ میکردی و من هم به جایی که دردم بیاد کلی کیف می کردم. الان هم کیف میکنم.

کلا خیلی از حرکاتت من رو یاد تکون های دوران بارداریم میندازه . قربونت بشم که داری بزرگ میشی.

پارسا ده ماه شد در حالی که صاحب 6  دندون کوچولوی است دوتا پائین و 4 تا بالا.

ده ماه شد در حالی که می تونه باایسته و با کمک مبل و میز راه بره و بشینه زمین و چیزی رو برداره در حالت ایستاده مجله ها و روزنامه های مامان و باباش رو ورق بزنه.

عزیزکم ده ماه شد در حالی می تونه گوشی تلفن و موبایل رو برداره و ببر سمت گوشش و صداش رو نازک کنه و بگه الو. گاهی هم فریاد بزنه.

خوشگل مامان و بابا ده ماه شد در حالی که توی وان حمومش دیگه ساکت نمی شینه و از لبه های وام میگیره و خودش رو بلند میکنه و میاد بیرون و میخواد با آبی که هر هر میره توی چاه بازی کنه.شیر خودن توی حموم رو هم خیلی دوست داره.

پارسا همچنان عاشق بازی کردنه حتی در حالی که چشمهاش داره بسته میشه. عاشق ددر رفته حتی در حالی که یک روزه که نخوابیده.عاشق حموم کردنه حتی اگر همین صبحش حموم رفته باشه. عاشق اینه که وقتی از خواب بلند میشه مامان و باباش پیشش باشن در این حالت کلی خوشحاله و از سر و کولمون بالا و پائین میره ما هم روزهایی که تعطیله و صبحش همسری خونه است پارسا رو توی خواب میزاریمش وسط خودمون که وقتی بلند شد هر دومون کنارش باشیم.

عاشق مامانیشه ( مامان من) و حتی اگر هر روز ببینتش خسته نمی شه. عاشق اینه که صبح ها بغل باباش برن نون بخرن و توی نانوایی کل مردم رو سر کار بزاره .کوچولوی ما علاقه عجیبی به ماشین لباسشویی و جاروبرقی داره و هر صدای این چنینی متعجبش میکنه و همین طور دورادور و محتاط بهش زل میزنه. راستی وقتی هم با کالسکه میریم بیرون دیگه دوست نداره توی کالسکه آروم بشینه و هی میخواد که بلند بشه و برعکس بایسته.یا وقتی توی خونه دو تا پاهاش رو بلند میکنه و از لای پاهاش برعکس ما رو میبینه کلی ذوق می کنه. چند روز پیش هم اصرار میکرد که من کتابم رو بندازم زمین و شماها من رو سر و ته بگیرید تا من بتونم برعکس کتاب بخونم خلاصه فیلمی داریم با این وروجک.

وقتی هم کاری رو که دوست داره انجام ندیم و یا خطرناک باشه و نذاریم خودش انجام بده به نشانه اعتراض دهنش رو دو سه بار میزنه به زمین.

خوشبختانه از صندلی غذاش هم استقبال کرد و توش راحت غذا میخوره و بازی می کنه.یواش یواش از این ماه غذاهای ما رو هم میخوره و خیلی خوشش اومده بستنی عروسکی رو هم خیلی دوست داره میوه هم تا توی دست ما باشه نمی خوره اما اگر بدیم به خودش میخوره

اما بامزه ترین کاری که توی این ماه یاد گرفته نماز خوندنه تا مهر می بینه سجده میکنه و سرش رو میذاره روی مهر وقتی هم که خسته باشه دو لا نمی شه مهر رو میاره بالا و میذاره روی پیشونیش قربونت بشم که از الان نماز میخونی.

خدایا بی نهایت ممنونم بابت همه احساس هایی که با بخشیدن هدیه ای به اسم پارسا به من دادی . خودت در پناه امن و ایمنت حفظش کن.

روزهای ده ماهگی پارسا مصاف شده با روزهای پر التهابی توی شهر که دوست ندارم اینجا راجع به اش  چیزی بنویسم فقط همین قدر که بعدها اگر چیزی ازم پرسید یادم باشه که دقیقا چند ماه بود.

بدون شرح

 

پارسا و صندلی غذای تازه اش   

8 ماهگی و 9 ماهگی

کوچولوی مامان اینقدر شیرین و شیطون شده که حتی به مامانش مهلت نمی ده بیاد و از خوشمزگی هاش توی هشت ماهگی بنویسه.

امسال ما بدلیل اسباب کشی کار چندانی برای تمیزی خونه نداشتیم و تونستیم حسابی با پارسا خوش بگذرونیم و از طرفی به خاطر سفرمون به کیش هم اکثر خریدامون رو کرده بودیم و فقط در حد دور زندن توی خیابونا و عقب نموندن از قافله کیف میکردیم ...

خلاصه بهار هم امسال با همه سر و صداها و شلوغی ها اومد تا پسر ما اولین بهار زندگیش رو تجربه کنه و من و همسری قشنگ ترین بهارمون رو.

لحظه سال تحویل من و همسری مشغول نماز بودیم و به رسم هر ساله طوری نمازمون رو تنظیم کردیم که قنوتش با لحظه تحویل سال باشه با این تفاوت که امسال یه کوچولوی شیطون هم جلومون توی روروئک نسشته بود و با تسبیح جانماز بازی میکرد .( هردومون امسال لحظه تحویل سال حال عجیبی داشتیم وجود پارسا واقعا برامون باورنکردنی بود خدای شکرت)

پارسا نازنین مامان و بابا حالا برای خودش یه پسر بچه باهوش شده که به تمام حرکات و رفتارهای ما واکنش نشون میده. یه فرشته کوچولو که عاشق اینه که از مامانش بالا بره و هی مثل این پیشی ها صورتش رو بماله به من و با دو تا دندونش ( 4 فرودین ساعت 5/5 اولین دندون سر زد) ادای گاز گرفتن در بیاره. وقتی باباش میاد توی بغل من اینقدر از خوشحالی خودش رو بالا و پائین میندازه تا همسری بغلش کنه . مامان بزرگ هاش رو خیلی دوست داره الخصوص مامانیش رو که حسابی باهاش عیاقه و در واقع تنها کسیه که بدون من و پدرش می تونه از پس پارسا بر بیاد.

پسرک من توی هشت ماهگی می تونه غلت بزنه، بشینه، با کمک مبل و میز بایسته،سینه خیز بره، چهار دست و پا هم می تونه اما این مدلی حرکت رو زیاد دوست نداره چون سرعت سینه خیزش بیشتره، از یک دونه  پله بالا بره ، بای بای می کنه، عکس دایی رو می شناسه هر وقت حرفش رو بشنوه عکس دائیش رو نشون بده، همچنان از لباس پوشیدن بدش میاد، شب ها دو دفعه برای شیر از خواب بلند میشه، خوشبختانه از هر غذایی استقبال می کنه بخصوص اگر پلو ماهیچه باشه با ماست،دست دسی می کنه، از بین اسباب بازیهاش فرفره و ماشین بازی رو خیلی دوست داره و با عروسک ها میونه خوبی نداره فقط گاهی بوسشون می کنه،اگر صدای بچه بشنوه بلافاصله دنبال صدا میگرده کلا بچه ها رو خیلی دوست داره از بین مهمون های عید توی بغل کسی میرفت که از همه کوچیک تر بود میونه خیلی خوبی با دکترها داره و حسابی باهاشون بازی می کنه ویک عالمه شیرین کاری دیگه البته بچم اولین مریضی عمرش رو هم توی هشت ماهگی با یه آنفولانزا تجربه کرد که تقریبا دو هفته ای طول کشید.

 

………………………………….

عزیز دلم ببخشید که اینقدر دیر به دیر وبلاگ قشنگت رو آپ می کنم خودت بهتر از هر کسی میدونی که همه وقتم رو پر کردی و کمتر فرصت می کنم سری به خونه قشنگت بزنم. البته مطلب 8 ماهگیت رو خیلی وقت بود که نوشته بودم اما فرصت نکرده بودم بذارم .

کوچولوی شیرین من ، همه دنیا و زندگی من، هرماه به خودم می گم این ماه بیشتر از هر ماه دیگه ای دوستت داشته ام اما ماه بعد باز هم  احساس می کنم عشقم به تو بیشتر از ماه قبله . تو روز به روز بزرگ تر می شی و مامان و بابا روز به روز عاشق تر . وقتی از چیزی ذوق می کنی و بلند بلند میخندی سعی می کنم طنین خنده هات رو توی ذهنم ثبت کنم وقتی لباس های کوچولوت رو در میارم و روی پوست صاف و لطیفت دست می کشم سعی می کنم لطافتش رو برای همیشه به خاطر بسپارم و قتی خودت و لوس می کنی و توی بغلم میندازی با همه وجودم سعی می کنم این عشق رو حفظ کنم میدونم خیلی زودتر از اونی که فکرش رو بکنم مرد بزرگی می شی و من با همه این خاطرات خوش خواهم بود و از اینکه پسر کوچولوی مامان اینقدر بزرگ شده و قد کشیده و برای خودش آقایی شده بهت افتخار می کنم.  

دردونه مامان توی 9 ماهگی یاد گرفته کاملا از همه پله ها بالا بره ،الکی ادای گریه کردن یا خندیدن در بیاره، ددر بگه، سرعتش توی چهار دست و پا بالا رفته و سینه خیز رفتن رو کنار گذاشته، اصلا اصلا با روروئک میونه خوبی نداره و اما عاشق چرخ سواریه و سوار سه چرخه اش خیلی خوش می گذرونه، تا حالا فقط توی کالسکه لم می داد اما حالا میخواد مثل بچه های دیگه از کالسکه به زور بیاد بیرون و راه بره و بدوه ،سه دندونه دیگه از بالا به طور هم زمان داره در میاره،می تون به حالت ایستاده آرنجش رو حائل کنه و با اسباب بازی هاش بازی کنه، با پارسای توی آئینه و یا روی شیشه گاز کلی حرف می زنه و اگر چیز خوردنی دستش باشه به اونا هم تعارف می کنه. در کابینت ها و کلا هر دری رو باز و بسته می کنه و وسایل  های توی کمد رو بیرون میاره،وقتی به چیز ممنوعه دست میزنه و یا کار خطرناکی می کنه بر می گرده مامانش رو نگاه می کنه و به مامان میخنده . توی 9 ماهگی جیغ زدن یاد گرفته و وقتی خیلی خوابش میاد یا اعصابش بهم بریزه جیغ می زنه. پسملی توی این ماه  غریبی کردن هم یاد گرفته و قیافه هایی رو که براش آشنا نیستن رو نمی پذیره اما به استثنا بچه ها که هر جا ببینتشون به سمتشون میره و می خواد دستشون رو بگیره. از بین اسباب بازی ها می دونه کدوم نی نی و کدوم ماشین و کدوم فرفره هستش و اسم هرکدوم رو بیارم همون رو نشونم میده.پیشی و جوجو رو هم می شناسه. عزیر  مامان عاشق سیمه به خصوص سیم شارژر موبایل. سیم اتو سیم وبکم سیم آنتن سیم... هر سیمی که ببینه به سرعت باد به طرفش میره. اگر آشغالی روی فرش افتاده باشه شروع می کنه بلند بلند باهاش حرف میزنه و بازی می کنه و اما خوشبختانه توی دهنش نمی کنه در واقع فکر می کنه مورچه است.قربونش بشم.غذا خوردن رو دست داره اما از خوابیدن بیزاره . تازه دیگه مثل قبل وقتی که از خواب بلند می شه گریه نمی کنه و خودش بلند می شه و نرده تختش رو میگیره و می ایسته ( خدا خودش به خیر بگذرونه). پارسا در کل پسر شیرین و با هوشیه و از همه مهمتر مهربون و اجتماعی اما تنها چیزی که خیلی باعث اذیت خودش و مامان و باباش می شه اینه که خیلی سخت میخوابه و خیلی خواب سبکی داره و هر وعده خوابیدن پارسا حکایتی داره که بهتر چیزی نگم... اما قراره یواش یواش که بزرگتر شد قول بده که بیشتر و بهتر بخوابه تا هم خوش راحتر باشه هم مامانش به کارهاش برسه .

تا یادم نرفته ، پارسا روزهای اول 9 ماهگی شکمش جوش های ریزی زد که به خاطر حساسیت بود خانم دکترش معتقد بود علتش دست زدن به میوه ای خاصه مثل توت فرنگی اما من معتقد بودم پارسا به نیش حشره حساسیت نشون داد که خلاصه با یه پماد خداروشکر زودی خوب شد.

خدایا ازت بی نهایت سپاسگزارم که من رو لایق مادری این فرشته دونستی.هر روز بر کفایت و لیاقتم بیفزا.

تحویل

... این سخت ترین ماموریتی است که تا حالا به من سپرده شده... این که بعد از مدت ها که می خواسته ام در این وبلاگ به عنوان پدر پارسای نازنین بنویسم و نشده... حالا پاییزای عزیز مرا اجباراْ فرستاده پشت کامپیوتر و حکم کرده که بنویسم... آن هم در حالی که فقط ۲۰ دقیقه به تحویل سال مانده... خب! حرف ناگفته فراوان و حرف های ناگفتنی فراوان تر... اما این را خیلی خیلی دوست دارم بنویسم که سال ۱۳۸۷ با تمام سختی ها و تلخی ها و مرارت ها و مشقت های وانفسا و آزارنده اش فقط و فقط به مدد نفس همیشه زنده و یاد همیشه گرم پاییزای نازنینم که همه عمر و زندگی و همه ی خودم را بی دریغ مدیون اویم ... و بعد حضور بی نظیر و گرم و عاشقانه ی پارسای نازنین به سرعت در ذهنم به سالی بسیار بسیار عزیز تبدیل می شود و در این تحویل سال دریغی ندارم از این که چه طور سالی بود... این را دوست دارم بنویسم که سال ۱۳۸۷ برایم تجربه ای بی نظیر و بی واسطه بود از لحظه هایی آسمانی که همه شما دوستان و همراهان خوب پاییزا فقط بخش ها و فرازهایی از آن را در صفحات این وبلاگ دیدید و با هم تجربه کردید...

سالتان خوش و هر روزتان شاد... بهارتان پاینده و سرفرازیتان همیشگی...

6 ماهگی

پسرک کوچولو مامان هر روز بزرگ تر میشه و کارهای جدید یاد میگیره و هر روز هم سر مامانش رو بیشتر مشغول میکنه و هر روز هم مامان پائیزا با حسرت از کنار مونیتور رد میشه که نمی تونه زود به زود بیاد وبلاگ پسرش رو آپ کنه اما امروز صبح که از خواب بیدار شدم تصمیم گرفتم هر طور شده بیام و از 6 ماهگی پسرک نازنینم بنویسم؛ از 6 ماهگی و یک عالمه کار جدید.

قبل از 6 ماهگی، پارسا سومین سفر هوایی خودش رو تجربه کرد و به همراه مامان و بابا و مامانیش رفت کیش که واقعا خوش گذشت و پارسا هم توی سفر خیلی پسر خوب و آقایی بود؛ اصلا کسی رو اذیت نکرد و حسابی هم توی آب و هوای تمیز کیش شنگول شده بود و مامان و بابا هم چون پسر خوبی بود یک عالمه براش خرید کردن. فقط یک شب که قرار بود برای برنامه صرف شام توی کشتی بریم یه یکساعتی مداوم گریه کرد. اینقدر اذیت شد که تقریبا تصمیم گرفته بودیم برگردیم اما بالاخره با کمک بابایی و مامانیش آروم شد و خوابید. البته همش تقصیرخودمون بودیم. چون من غذاهای پارسا را بعد از پختن میکس میکنم اما چون اونجا وسیله میکس نذاشتم مجبور شدم کمی لهش کنم که انگار معده اش خیلی اذیت شده بود. ولی خداروشکر وقتی روی دست باباش دمر خوابید و پشتش رو مالیدیم راحت خوابید و ما هم حسابی توی کشتی کیف کردیم.

چند روز بعد از برگشت از سفر، پارسا باید واکسن 6 ماهگی می زد که با همسری ، رفتیم مرکز بهداشت نزدیک خونمون این اولین باری بود که اونجا میرفتم اما واقعا شوکه شدم چون اصلا نظم نداشت و حسابی هم شلوغ بود. به هرحال چاره ای نبود... چون بعد از جابجایی خونه، این نزدیک ترین مرکز بهداشت بود. قبلا میرفتیم مرکز بهداشت نیاوران که خیلی هم راضی بودم اما این یکی !!...

خلاصه قد و وزن و پارسا رو گرفتن و گفتن که پسر شما نه تنها رشد نکرده بلکه وزن هم کم کرده. بعد هم واکسن زدن. حال من و همسری حسابی گرفته شده بود، چون پارسا حسابی شیطون و بازیگوشه و ما فکر نمی کردیم مشکلی داشته باشه. در ضمن غیر از شیر غذا هم میخوره و این خیلی نگرانم کرده بود. تصمیم گرفتیم جمعه رو صبر کنیم و شنبه ببریمش پیش دکتر خودش تا دستور غذایی تازه ای بده. پارسا هم توی این دو روز خیلی تب نداشت و خوشبختانه پا درد هم نگرفت و واکسن 6 ماهگی هم با خوبی و خوشی تموم شد؛ اما شنبه وقتی بردیمش دکتر، خانم دکتر بعد از معاینه و گرفتن قد و وزن گفت که: ترازوی مرکز بهداشت خراب بوده، پارسا کاملا رشد کرده، قدش هم اضافه شده، دور سرش هم خوبه و اصلا جای نگرانی نیست.نمی دونید وقتی دکتر اینها رو میگفت چقدر خوشحال شدم. انگار بار غم از روی شونه هام برداشته شد اما تاکید کرد که پارسا باید شیر بیشتری بخوره و نباید تکیه روی غذای کمکی باشه. از اون روز شیر خودم رو بیشتر میدم یعنی تا جایی که میخوره بهش شیرمیدم و وقتی هم رفت سراغ بازی بقیه اش رو میدوشم و توی شیشه بهش میدم.

پسرک عزیزم توی ماه گذشته کارهای زیادی یاد گرفته که حسابی دل من و باباش و مامان بزرگهاش و آب میکنه که مهمترینش نشستنه. آره! بالاخره پسر کوچولوی من هم تونست بدون کمک بشینه و توی همون حال غذا بخوره.

عزیزک مامان دیگه میتونه خودش رو با اسباب بازی هاش سرگرم کنه، عاشق برنامه خاله شادونه است و تا تموم نشه چشم از تلویزیون بر نمی داره ... هر چند که میدونم نی نی ها نباید تلویزیون نگاه کنن اما اینقدر خوشحال میشه و میخنده وقتی شادونه رو میبینه که دلم نمی یاد خاموشش کنم .

جالب اینجاست که پارسا هر چیزی رو که میذارم جلوش یک راست میره سراغ مارکش؛ یعنی با مارک عروسک هاش بیشتر از خودشون بازی میکنه. تازه کلی هم برای مارک ها آواز میخونه. اما عروسکی رو که باباش برای 6 ماهگیش خریده اصلا دوست نداره، با اینکه زرده و پارسا به هر چیز زردی حمله میکنه اما انگار اصلا این عروسک رو نمیبینه! یعنی تا میذاریم جلوش از دستمون میگیره و بلافاصله پرت میکنه اونور!!!!!! و می ره سراغ بقیه اسباب بازیهاش!!

خلاصه پسرک ما حسابی شیطون شده و هر روز یه کار جدید از خودش رو میکنه مثلا شب ها که پدرش  مشغول روزنامه خوندنه با هم دیگه سر یه روزنامه درگیر میشن حتی اگر جلوی پارسا یه دسته روزنامه بگذاریم بازم همونی رو میخواد که دست پدرشه.البته این وضعیت در مورد میوه ها و هر چیز دیگه ای هم تکرار میشه.

عاشق بیرون رفتنه حتی اگر ساعت ها بیرون باشیم آقا هم توی بغل یا کالسکه باشه نه گشنش میشه نه خسته و حسابی هم این و ور اون ور رو سیر می کنه البته من و همسری قبل هر بیرون رفتن پروژه لباس پوشوندن پارسا رو داریم چون وروجک همچنان از لباس پوشیدن اون هم از نوع زمستونیش بدش میاد.

دیگه اینکه پسرک مامان توی حموم می تونه توی وانش بشینه و به عروسک هاش زل بزنه که چطوری روی آب شناورن اما مطلقا نمی تونه بهشون دست بزنه چون دو دستی شلنگ دوش رو چسبیده و حرکت نمی کنه ، به طور کلی حموم رو خیلی دوست داره اصلا گریه نمی کنه اما به تنهایی نشتن توی وام هنوز براش عجیب و دلهره آوره.

یه چیز خیلی با مزه ای که توی این ماه یاد گرفته اینه که اگر بخواد کسی بیاد طرفش دستش رو به سمتش میگیره و هی باز و بسته میکنه ، این موقع هاست که دوست دارم درسته بخورمش.

خدای مهربون بی نهایت از هدیه کوچولو و با ارزشی که به من و همسری دادی ممنونم همه سعیمون رو میکنیم که لایق این هدیه باشیم.شکر. شکر. شکر.

فرشته من

 

Image and video hosting by TinyPic

نمی دونم بعد از این همه مدت دوری از وبلاگ دوست داشتنی پسرم باید از کجا شروع کنم توی این مدت که ننوشتم اتفاق های زیادی افتاده که نوشتن هر کدوم از اتفاق ها نیاز به یه پست جداگانه داره مثلا اینکه پارسا بعد از سفر مشهد سفر تبریز رو هم به مدت 5 روز تجربه کرد که خیلی خوش گذشت . یا اینکه بالاخره تونستیم خونه ای که از هر نظر مناسب حالمون باشه رو پیدا کنیم و با یه پسر کوچولوی شیطون اسباب کشی کردیم هر چند که هنوز هم کاملا جا نیافتادیم اما خونه خیلی خوب و راحتیه و ...

اما میخوام از پارسا بنویسم احساس می کنم اگر ننویسم در آینده شیطونی های پارسا با جزئیات به یادم نمی یاد و نمی تونم لحظه هایی با یاد این دوران خوش باشم . پس می نویسم از بزرگترین نعمتی که خدا در تمام عمرم به من و همسری ارزانی کرده، از فرشته ای که از آسمون هفتم آمد.

پارسا نازنینم برای اولین بار صبحی که آماده میشدیم بریم برای پرواز تبریز بدون کمک دمر شد البته باز یه دوهفته یادش رفت اما الان کاملا غلت میخوره و اگر سر کیف باشه همون طور دمر با اسباب بازیهاش بازی می کنه اما اگرحوصله نداشته باشه اینقدر غر می زنه تا برش گردونم. تقریبا یه دو ماهی هست که وقتی همسری در خونه رو باز می کنه و پارسا رو صدا می کنه پارسا هم کلی ذوق می کنه و اینقدر دست و پاهاش رو تکون میده تا باباش بغلش کنه بابایی مجبوره اول حسابی با پارسا بازی کنه و بعد لباس های بیرونش رو عوض کنه. توی تمام بازی هایی که باهاش می کنم بوسمالی کردن رو از همه بیشتر دوست داره یعنی اینکه با شعر و آواز از سر تا پاهاش رو بوس کنی اون هم بلند بلند می خنده و ذوق می کنه تازه کلی هم قلقلکیه بخصوص زیر گلوش که خیلی حساسه.

راستی بامزه اش اینه که از تمام حروف الفبا حرف پ رو خیلی دوست داره مثلا موقع بازی اگر کلمه هایی رو که اولشون پ داره رو مثل اسم خودش با تاکید بگیم حسابی میخنده.

بامزه ترین زمان ها وقتیه که میخواد با تلفن حرف بزنه بخصوص وقتی صدای باباش از پشت گوشی بیاد شروع می کنه با آغون آغون یه چیزی رو خیلی سوزناک تعریف می کنه بعد هم کلی میخنده.

تازگی ها یاد گرفته یه چیزی رو که نمی خواد هی با دستش میزنه کنار و غرغر می کنه یا وقتی که خوابش میاد اینقدر با دست هاش چشم هاشو میماله تا قرمز قرمز میشه . راستی پارسا از همه بیشتر با پستونکش حرف میزنه و از بین همه اسباب بازی هاش دو تا از عروسک های پلاستیکی مخصوص حمومش رو بیشتر دوست داره که یکیشون اژدها است اون یکی هم ماره ( خدا بخیر بگذرونه!)

یه چیز دیگه  اینکه عزیز دل مامان اولین وعده از غذای کمکیش رو شب یلدا با فرنی شروع کرد البته به علت اینکه پارسا شیطون شده و درست و حسابی شیر مامانش رو نمی خوره خانم دکترش گفت که حریره بادام و سوپ رو هم شروع کنیم که متاسفانه علاقه زیادی به فرنی و حریره نشون نداده. حتی به پیشنهاد خاله صنم موز رو هم اضافه کردم اما همچنان ورودی های آقا پارسا بسته است . فعلا که حسابی درگیر رشد و غذای کمکی پارسا شدیم اما با همه سختی هاش هیچ کاری شیرین تر از سر و کله زدن با پارسا نیست.

تا یادم نرفته بنویسم که خونه جدید دور تا دورش فضای سبز مخصوص پیاده روی من و پارسا هم برای اولین بار دوتایی رفتیم بیرون و یه 1 ساعتی هم حسابی با هم منطقه شناسی کردم جیگر مامان هم اصلا صداش در نیومد . در ضمن پارسا برای اینکه من بتونم یه جشن تولد کوچولو برای بابا بگیرم خیلی کمک کرد با اینکه اون روز برای خرید کادو و سفارش کیک و خرید مخلفات شام مجبور شدم ساعت ها این ور و اون ور برم اما پارسا ساکت بود و حسابی همکاری کرد.

پارسا در 5 ماهگی:

از هردو طرف غلت می زنه اوایل زود خسته میشد اما حالا می تونه همینطور دمر خودش رو دقایقی مشغول کنه وقتی هم که خسته میشه سرش یه وری میذاره روی زمین او استراحت می کنه ون جا است که میخوام درسته قورتش بدم

می تونه به حالت خوابیده یا دمر در جا بچرخه

یه مقدارخیلی کوچولو سینه خیز میره البته دیشب یکم هم عقب عقب  رفت

اسباب بازی هاش و میگیره و باهاشون می تونه مشغول باشه

برای جلب توجه الکی سرفه می کنه

اگر چیزی رو نخواد با غرغر پرتش می کنه

با دیدن مامان و بابا و مادربزرگش ذوق می کنه و بلند بلند میخنده

تا قبل از 5 ماهگی دو تا از انگشت هاش رو میخورد اما این ماه انگشت شستش رو پیدا کرده و میک میزنه

موقع خوردن قطره آهن همه اش رو بعد از کلی نگه داشتن توی دهانش، یک دفعه تف میکنه بیرون

از بین شیشه شیر و قاشق و فنجون، با فنجون خوردن رو خیلی دوست داره

این ماه بیشتر از هر ماهی موهاش در حال ریختنه. البته در این ماه موهای مامان پائیزا هم حسابی میریزه

همین اواخر پاهاش رو شناسایی کرده و وقتی حوصله اش سر میره با دست هاش پاهاش رو بالا نگه میداره و با زانوهاش حرف میزنه و بازی می کنه

یا وقتی مامان پائیزا میخواد پوشکش کنه لبه پوشکش رو نگه میداره ( قربونش برم که از الان به مامانش کمک می کنه)

هنوز هم از لباس پوشیدن بدش میاد به خصوص کاپشن.

پارسا از 5 ماهگی دیگه شب ها توی تخت خودش میخوابه

واز همه مهمتر اینکه اسم خودش رو می شناسه

از همه دوست هایی که در این مدت نگرانم بودید ممنون روی ماه خودتون و فرشته های نازتون رو میبوسم.

....

ما خوبیم . خیلی بهتر از قبل . زود زود دوباره میام و از حودم و پارسا می نویسم.

جیگر مامان

http://i35.tinypic.com/mrd2ef.jpg

http://i36.tinypic.com/13zcokp.jpg

http://i33.tinypic.com/20jp8bm.jpg

علت تاخیرم

پارسا نازنینم پسرک خوشگل و مامانی من چند روز دیگه دو ماهگی خود را تمام می کند و وارد سومین ماه زندگی خود میشود . هیچ وقت تا به این روزها متوجه سرعت زندگی نشده بودم اینکه همه چیز خیلی قبل تر از آنکه به ما فرصت ثبت کردن بدهند سپری می شوند و ما - یا بهتر بگم من- همیشه دلتنگ لحظه هایی هستم که میگذرند اما خدا رو شکر تا به امروز از لحظه های گذشته ام به خیر و شادی یاد کرده ام .نمی دانم چه چیزی شاید عکس های پارسا که هر روز با روز قبلش متفاوت است یا اتمام 24 سالگی خودم و ورودم به 25 سالگی زندگیم و یا مادربزرگ بسیار مریض احوالم که هر لحظه برایم یاداور انتهای زندگی است ، دغدغه سرعت زمان  را برایم بوجود آورده است.

به هر حال توجه به سرعت زندگی باعث شده من قدر این روزها را بیشتر بدونم و سعی کنم از لحظه لحظه اش حتی از بی خوابی هاش کیف کنم.

از ختنه پارسا بنویسم که طفلکی خیلی اذیت شد آخرش هم حلقه نیفتاد و خود دکتر مجبور شد حلقه رو باز کنه . توی اون چند روزی که پارسا ختنه شده بود من و پدرش سعی میکردیم  بغلش کنیم و راه ببریمش و یا از پستونک استفاده کنیم اما باز هم به خاطر سوزش بد عنقی میکرد . در هر حال مسئله ختنه تمام شد اما پارسا از اون موقع به بعد خیلی بی طاقت شده و برای شیر و پوشک و هر چیز دیگه بلافاصله گریه بدی میکنه و از طرفی پستونک خور هم شده اگر یه ذره بزرگ تر بود میگفتم لجبازی میکنه اما آخه نی نی دوماهه؟ ...

البته زمان هایی از روز که با هم بازی میکنیم بسیار خوش خنده و باهوشه و حسابی با هم کیف میکنیم بعد هم دوتایی خسته میشیم و کنار هم غش میکنیم.

پسرک عزیزم تمام وقت من رو به خودش اختصاص داده و دوست نداره مامانش به غیر از اون به چیز دیگه ای مشغول باشه حتی نمی تونم با دستگاه بدنسازی که گرفتم توی خونه کار کنم  اما مهم نیست . چیزی که مهمه سال های اول زندگی پارسا است که باید خیلی خوب و درست طی بشه چون پایه شخصیتش و مقدمه همه اتفاق هایی که در آینده براش می افته. خدا کنه که بتونیم از پسش درست بر بیاییم .

پارسا در دوماهگی:

کاملا گردن میگیره.

صدای مامان و بابا و مامان بزرگش رو تشخیص میده

اگر باهاش بازی کنیم و بخندیم ،میخنده و حسابی از ذوقش دست و پا میزنه .

به پستونکش عادت کرده و وقتی هم که مقاومت میکنم و بهش نمیدم مشتش رو میکنه توی دهنش .

دمر خوابیدن رو خیلی دوست داره. اگر سیر باشه و پوشکش هم تمیز باشه میتونه دمر تا 2 ساعت هم بخوابه.

خوشبختانه تا حالا که اجتماعیه، یعنی جمع و شلوغی رو دوست داره و توی بغل هر کسی باشه گریه نمی کنه.

این روزها متوجه شدم که تمام سعی خودش رو داره میکنه که برگرده. اما فقط تا نصفه میتونه این کار رو بکنه. و بنده در خواب و بیداری باید خیلی حواسم باشه، چون صورتش گیر میکنه به بالشتش و در حال بازی و خفگی باید درستش کنم........

دیگه باید برم که عزیزکم با گریه هاش داره صدام می کنه.بازم ببخشید که پراکنده و تلگرافی می نویسم.

.......................................................................

 پست بالا مربوط به دوماهگی پارسا بود که نوشتم اما فرصت نشد بذارم توی وبلاگش . از اون روز تا حالا اتفاق های زیادی افتاده که تاخیرم را برای ثبت خاطرات عزیزکم توجیه می کنه . پارسا بعد از خوب شدن جای ختنه اش 2 و 3 مهر برای اولین بار به خونه عمه هاش سر زد یعنی پنچ شنبه به دیدن عمه بزرگه رفت اما چون قبلش با مامانش توی حموم حسابی آب بازی کرده بود خونه عمه همش خواب بود. جمعه هم اول به دیدن عمه کوچیکه رفت که یه نی نی 8 ماه توی دلش داره و اسم نی نی عمه رو پرسید که که فهمید اسم پسر عمه جدیدش سینا است. اما چون عمه استراحت داشت دیگه برای افطار اونجا نموندیم و رفتیم خونه عمه سومی و افطار و شام اونجا بودیم البته هنوز یک عمه دیگه هم مونده که موفق نشدیم مزاحمشون بشیم.

پارسا کوچولو 8 مهر واکسن دوماهگیش رو زد و که خیلی هم سربلند بیرون اومد اصلا مامانش رو اذیت نکرد و همون موقع پایش رشد هم شد که خدا رو شکر خانم دکتر خیلی راضی بود.

اما متاسفانه دو روز بعد از واکسن پارسا یعنی روز بعد از عید فطر ساعت 9 صبح خبر دار شدیم که مادربزرگ عزیزم بعد از 85 سال زندگی به رحمت خدا رفتند و ما رو با یک عالمه خاطره مهربونی هاش تنها گذاشت.بعد از اون هم حال درست و حسابی نداشتم تا اینکه همسری برای هفته بعد چهارشنبه پنج شنبه جمعه بلیط مشهد تهیه کرد تا هم من از این حال و هوا در بیام هم نذری که برای پارسا کرده بودیم ادا بشه و هم اولین سفر پسرمون یه سفر زیارتی باشه که خدا رو شکر به سلامتی رفتیم و برگشتیم . همسر عزیزم هم قربونش برم حسابی سنگ تموم گذاشت. هم برای رفت و برگشت هواپیما گرفت هم یکی از بهترین هتل های کشور رو توی مشهد رزرو کرده بود هم حسابی پارسا رو نگه میذاشت تا من هم بتونم یکم استراحت کنم. البته آقا پارسا هم به خاطر تغییر آب و هوا و خستگی آخرهاش یه حال اساسی به اعصاب من و پدرش داد. اما شبش بعد از اینکه رسیدیم خونه و با مامان بزگش رفت حموم و یه خواب سیر کرد دوباره رفتارش برگشت و دوباره شد  پسر خوب مامان و بابا.

امروز که این پست رو می نویسم پارسا گوچولو 78 روزشه و دیگه برای خودش آقایی شده. کاملا به رفتارهای ما واکنش نشون میده با خنده هامون می خنده و با ناراحتیمون اخم هاش میکنه توی هم. یواش یواش سعی می کنه مشتش رو باز کنه و از دست هاش استفاده کنه. مثلا می تون برای چند دقیقه جغجغه اش توی دستش نگه داره، یا وقتی شیر میخوره یقه لبسم رو تا آخرش توی مشتش نگه میداره. یه کار بامزه دیگه ای هم انجام میده اینکه وقتی آروم آروم میندازیمش هوا خیلی خوشش می یاد تا جایی که وقتی در همون حال نگه اش میداریم خودش رو دائم تکون میده تا دوباره این کار رو تکرار کنیم.از همه مهمتر اینکه دیگه با آغون آغون کردن هاش حسابی دل من و باباش رو آب می کنه. وقتی باهاش صحبت می کنیم اینقدر به حنجره اش فشار می یاره تا اون هم حرف بزنه . دوست داره بصورت دمر بذارمش تا پاهای کوچولوش رو به چیزی فشار بده و خودش رو هل بده جلو . حالا همه این ها که خوبه یه کار دیگه که می کنه اصلا براش خوب نیست توجه زیاد به تلوزیونه اگر تلوزیون رو روشن کنیم چشم ازش بر نمی داره دوشنبه هفته پیش حسابی توی بغل باباش نود نگاه کرد.همین قضیه باعث شده بنده صبح و تا بعد از ظهر از برنامه های رادیو استفاده کنم، تا آقا پارسا خیلی احساس تنهایی نکنه و فکر کنه خونه شلوغه و هم با دیدن تلوزیون خلاقیتش کور نشه . به هر حال تماشای تلوزیون به کودکان زیر دو سال اصلا توصیه نمی شه.

خیلی حرف ها از خودم دارم که بزنم از احساساتم و حال و هوای الانم اما نمی دونم چرا دوست ندارم توی وبلاگ پارسا بنویسم  شاید یه وبلاگ جدید برای خودم درست کردم وبلاگی که بتونم از پائیزا بنویسم پائیزایی که گاهی همسره گاهی مادره گاهی دختره گاهی خواهر گاهی دوسته گاهی هم هیچ کدوم اینها نیست فقط فقط پائیزا است .

http://i38.tinypic.com/2j122ag.jpg

پارسا نازنین

پسرک نازنین من هم یک ماه شد اما من هنوز وقت نکردم از این یک ماه بنویسم . خدا رو شکر همه چیز روی روال افتاده و پارسا عزیزم سر و شکل گرفته .

این روزها مهمترین اتفاقی که در وجودم افتاده اینه که من دیوانه وار عاشق پسرم شدم و خدا رو به خاطر لطفی که به من داشت لحظه به لحظه شکر می کنم .

پارسا روی هم رفته پسر خوب و آرومیه بجز مواقعی که دل درد داره اون هم بعد از کلی زور زدن و تلاش و در نهایت خرابکاری آروم میشه عاشق می می ، مواقعی هم که سیره دوست داره تو دهنش باشه اما دو تا میک میزنه خوابش میره خدا رو شکر به جز زردی که اون هم روز دهم بدون بستری شدن پائین اومد مشکلی نبوده و دکتر هم بعد از چکاب ماهیانه گفت خوب وزن گرفته و مشکلی نیست . خودم هم خدا رو شکر خوبم فقط خیلی کم خوابم دلم لک زده یک شب از 12 شب تا 6 صبح یک سره بخوابم اما خوب فعلا که نمی شه هر چند که پارسا شب ها خوب میخوابه اما به هر حال برای شیر خوردن دو بار بیدار میشه .

توی این مدت یک ماه چند بار پارسا را پیش مامان گذاشتم و با همسری رفتیم بیرون ، اولین بار برای کشیدن بخیه ها ، بعد برای خرید مانتو، بعد برای رفتن به آرایشگاه وآماده شدن برای رفتن به عروسی، همین چند شب پیش هم برای رفتن به کنسرت حامی، که دست مامانی درد نکرده که بعد مدت ها خیلی خوش گذشت و کلی روحیه ام عوض شد.

پارسا اولین عروسیش رو در 23 روزگی رفت که کاملا ساکت و سرحال به آهنگ ها گوش میداد و اصلا گریه نکرد.

میدونم که خیلی تلگرافی نوشتم اما مگه این فرشته کوچولو میذاره مامانش کاری به غیر از اون داشته باشه.

پارسا در یک ماهگی:

4300کیلو

میخنده

وقتی به پهلو بخوابونیم می تونه خوش رو طاق باز کنه

کاملا با اطرافیان بازی می کنه

با صدای موسیقی آروم میشه

عاشق حالتیه که بذاریش روی شونه از پشت همه چیزرو نگاه کنه

حموم کردن رو خیلی دوست داره

.......................................................................................

الان که می نویسم عزیزکم خوابه .پست بالا مربوط به یک ماهگی پارسا بود که نوشتم اما فرصت نکردم توی وبلاگش بذارم امروز هم پسرم 44 روزش شده و دیروز یه اتفاق خیلی مهم رو پشت سر گذاشت اون هم ختنه کردن بود که خدا رو شکر با موفقیت انجام شد . پارسا رو توی مطب پیش دکتر اخوی راد ختنه کردم بچم موقع انجامش از گریه حسابی ضعف کرد من و پدرش به همراه مامانم رفته بودیم که خودمون هم از استرس و صدای گریه پارسا داشتیم میمردیم من که طاقت نیاوردم و رفتم توی راه پله های مطب گریه کردم بعدش هم وقتی دکتر اجازه داد برم داخل و شیرش بدم عزیزکم انقدر گریه کرده بود و اشک ریخته بود که در عرض یک ربع چشم هاش کوچولو شده بود از دیروزهم با اینکه خیلی خوب داره سوزش رو تحمل می کنه اما زیاد حوصله بازی نداره و دوست داره بغلش کنم اون هم  سرش بی حال میذاره روی شونم و اطراف رو نگاه می کنه . الهی قربونش برم .

داداشی عزیزم هم هفته پیش برگشت غربت تا بقیه درسش روتموم کنه امیدوارم هر لحظه از زندگیش موفق باشه روز آخر هم به غیر از یک عالمه عکس از پارسا جوراب کوچولو پارسا رو هم یادگاری برد و گفت معلوم نیست وقتی برگردم پارسا چند سالش شده باشه؟؟؟؟؟

خلاصه الحمدا... همه چیز خوب پیش میره و کوچولوی من  خیلی زود تر از اونی که فکر می کردم داره بزرگ میشه مثلا لباسی که گذاشته بودم پائیز وقتی هوا سرد شد تنش کنم امروز تنش کردم و کاملا اندازه اش بود . راستی با پدرش هم ارتباط خیلی خوبی داره و صدای باباش رو خوب تشخیص میده . مامان فدات بشه که انقدر ماه و باهوشی عزیزم.

پارسا اولین مهمانی رسمیش رو در 36 روزگی منزل دایی مامانش افطاری دعوت بود. و در 41 روزگی برای اولین بار به خونه مامان بزرگش( مامان باباش) رفت.

پارسا در 44 روزگی:

وقتی دمر میخوابه می تونه چند ثانیه روی دست هاش بلند بشه

وقتی گریه کنه و دیر بلندش کنم قهر می کنه و تا چند دقیقه نازش رو نکشی دوست نمی شه

حین شیر خوردن اگر توی خواب نباشه دوست داره بازی هم بکنه

سرش رو کاملا میخرخونه

پسرک عزیزم داره به سرعت بزرگ میشه من باید سعی کنم خیلی زودتر این ها وبلاگش رو آپ کنه . قول نمی دم اما دوست دارم هر جمعه بیام از شیرین کاری ها و مهارت ای جدیدش بنویسم.

از همه دوست های عزیزم و خاله های مهربون پارسا بی نهایت ممنونم که جویای حالمون هستید کاش بدونید که کامنت هاتون چقدر دلگرمم می کنه. دوستتون دارم و روی ماه خودتون و نی نی های نازتون رو از همین جا می بوسم.

یه چیزه دیگه که این روزها خیلی خیلی خوشحالم کرده و هر وقت یادش می افتم خدا رو شکر می کنم خبر بارداری دوست عزیزم مامان یه کفشدوزک نازه که حسلبی هیجان زدم کرده سمیرا جون این هدیه قشنگ رو بهت تبریک میگم .

مادر شدن ، قشنگ ترین حس دنیا

الان که می نویسم پسر نازنینم آروم و راحت روی دست های من خوایبده و من از نگاه کردنش در خواب و بیداری سیر نمی شوم . آنچه که بیش از هر چیز در این 18 روز به من آرامش میدهد و روح سرگردان من در آن قرار میگیرد نوعی معصومیت  و وقار وصف ناپذیری که در تمام  حرکات  پسرم وجود دارد .

این 18 روز هرچند که کمی سخت گذشت اما شیرینی و زیبایی وصف نشدنی اش تحمل هر چیز را برایم ممکن میکرد . پارسا پنج شنبه 10 مرداد ماه بعد از مراسم  قربونی گوسفند جلوی در با صدای بلند گریه وارد خونه شد .و من خسته تر از همه عمرم سعی می کردم تمام لحظه های ورودش رو به خاطر بسپارم . 2-3 روز اول عادت نداشتن به فضای بیرون از رحم ، دستشویی کردن ، و گاهی نافش بدجوری اذیت کرد . دائم در حال گریه کردن بود و با هر صدایی می ترسید و از خواب می پرید و من با اینکه مامان و مادر شوهرم رو کنارم داشتم اما خستگی زایمان و سوزش های بخیه ها و از همه مهمتر سفت شدن س* ی* ن* هام به دلیل ندوشیدن باعث میشد نتونم به عزیز دلم آرامش بدم  و خودم رو بیش از هر لحظه ای توی زندگیم ناتوان و بی کفایت حس می کردم . روز چهارم قضیه زردی پارسا و لکه های نارنجی توی ادارش و بعد کرمی و سردی بدنش شروع شد و از طرفی 24 ساعت هم سینه رو نمی گرفت که همه این ها با اینکه مسائل کاملا طبیعی در نوزادان بود اما حساسیت پدرش و بی تجربگی  و ضعیف شدن اعصاب من در اون روزها باعث شد که پارسا در روزهای اول زندگیش دائم زیر دست دکترها باشه. اما بعد از کشیدن بخیه هام و عادت کردن پارسا به خونه تقریبا همه چیز روبراه شد .

مامان عزیزم که در این مدت زحمت من و پارسا رو خیلی کشید بعد از 10 روزگی و به جا آوردن حمام 10 سعی کرد من و گل پسر رو تنها بذاره تا بتونیم حسابی با هم کنار بیام البته هنوز هم همچنان به ما سر می زنه.

همسرم هم از لحظه ورودش به خونه پارسا رو نگهداری می کنه تا من یکم استراحت کنم .

خلاصه من و همسری و پارسا داریم روزهای به یادموندنی رو میگذرونیم روزهایی که نیازی به ثبت کردن ندارن چون برای همیشه در ذهن و قلب من ثبت میشن .

راستی من و بابایی و پارسا کوچولو برای اولین بار سه نفری در تاریخ 23 مرداد باهم رفتیم بیرون یعنی اول رفتیم آزمایشگاه که برای اینکه خاطر جمع بشیم زردی پارسا رو چک کنیم که خدا رو شکر پائین اومده بود. بعد هم رفتیم داروخانه و برای پسرمون کلی خرید کردیم از اونجا هم رفتیم شهر کتاب و برای خودمون و پارسا جایزه کتاب خردیم و و در کنارش یه عروسک خندان و گریان برای پارسا ، بعد هم بابایی بهمون یه شام خوشمزه از یه رستوران معروف گرفت ، که اومدیم خونه و نوش جان کردیم.در تمام این مدت هم پسر گلم خواب بود فقط موقع گرفتن خون یه کم اذیت شد که تا می * می اش رو خورد آروم شد و خوابید .

روی هم رفته پسر خیلی خوبیه و زیاد اذیت نمی کنه فقط این چند روز مثل اکثر نی نی ها دچار دل پیچه شده که من و همسری همه سعی مون رو میکنیم تا خیلی اذیت نشه و حداقل یه ساعت هایی آروم بخوابه که خدا روشکر بیشترین بی قراری هاش مربوط به صبح هاست و قبل از اینکه دستشویی کنه . هر وقت هم که خیلی داره اذیت میشه سر دلش رو با روغن زیتون یه کوچولو چرب میکنم ماساژ میدم و یه قاشق آب قند بهش میدم که باعث میشه آروم تر بشه . تا حالا که خدا روشکر دست به دامن شربتو قطره نشدم خدا کنه همین طوری به خیر بگذره...

این پست هنوز تموم نشده میام و از گل پسرم و احساساتم در روزهای اول مادر شدن بیشتر مینویسم.

عذر خواهی از همه دوستانم که منتظرعکس های پارسا کوچولو هستید ، عکس های گل پسرم و عکس های اتاقش توی دوربین دایی اشه که دائم بدقولی میکنه وعکس ها رو نمی ذاره اما تمام سعی ام رو میکنم که در اولین فرصت بشونمش پای کامپیوتر برای گذاشتن عکس های نازنینم.