بعد از سالها

از سال 94 مطلبی اینجا نذاشتم!

خوندمش دلم برا خودم تنگ شد...

دلم برا همه چی تنگ شد...

شاید اصلا فکرشم نمیکردم یه روزی آخرین پستم 4 ساله بشه...

این وبلاگ زندگی منه...

مث یه فیلم.

تصمیم گرفتم بیشتر بنویسم..

66 تا نظر تایید نشده دارم.

اشکام ریخت..

قلبم درد گرفت...

کجام...

کجا؟

----------

رو یه آهنگ قفلم!

میذارمش ملودی وب

تا پست بعدی...

#حیران

اما من اینجایم...

من اینجایم بانو...

در تمنای دیدارت...

ای عشق مرا به خواب کدامین ستاره برده ای هان؟؟؟

مرا با چه چیز این دنیا سترگ به بازی گرفته ای هان؟؟؟

حیرانم من... حیران...

بفهم...

بازی بس است.. حرف بس است...

خسته ام...

نفسی میخواهم تا هرم گرمایش مستم کند...

نه کوه میخواهم... نه درخت ،نه حافظ...

خودم را پس بده...

خودم را فقط...

آه به خدا سوگند اگر یلدایت این است...

به طری بالایت سوگند که من طولانی ترین یلدایم...

زمستان در جیب چپ پالتویم درآن ته تهاست!

هر روز کلاهم را خم تر میکنم برایت ای عشق...

وخودم را...

وسرم را...

و.. دلم را...

بس است دیگر..

مرا بس است...

یا مرا ببار... تا سبک شوم به سان موهای خواهرم در نسیم ملایم احساسش...

یا مرا ببر!تا خدا ... تا مرگ...

شانه های حیرانم می لرزند...

مرا بس است ...

دریاب مرا...

"حیران"

 

« خدا از "هیس "خوشش نمياد! »

 

مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ،
آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ،
از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز ،
از لپ هام گرفت تا گل بندازه
تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده

خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم
گفتم : من از این آقا می ترسم ، دو سال از بابام بزرگتره
گفتند : هیس ، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره

حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت :
کجا بودم مادر ؟ آهان
جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود
بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ
سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را
ریختند تو باغچه و گفتند :
تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها
گفتم : آخه ....
گفتند: هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه

بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز ، به شوخی منو بغل کرد و نشوند رو طاقچه ،
همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم
به مادرم می گفتم : مامان من اینو دوست ندارم، دوست داشتن چیه ؟
عادت میکنی

بعد هم مامانت بدنیا اومد
با خاله هات و دایی خدابیامرزت ،
بیست و خورده ایم بود که حاجی مرد
یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد
نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون ،
یعنی اون می رفت ، می گفتم : اقا منو نمی بری ؟
می گفت هیس ، قباحت داره زن هی بره بیرون

می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ،
گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش

مادر بزرگ ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت :
آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه
اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم ، نشد
دلم پر می کشید که حاجی بگه دوست دارم ، ولی نگفت
حسرت به دلم موند که روم به دیوار ، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه

گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود ، زیر چادر چند تا بشکن می زدم
آی می چسبید ، آی می چسبید

دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر
ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود ،
اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم

یکبار گفتم ، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟
گفت : هیس ، دیگه چی با این عهد و عیال ، همینمون مونده که انگشت نما شم
مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت:
می دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم
یهو پیر شدم ، پیر

پاشو دراز کرد و گفت : آخ ننه ، پاهام خشک شده ، هر چی بود که تموم شد
آخیش خدا عمرت بده ننه
چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس

به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم و رسیدم به کودکی اش
هشتی ، وشگون ، یه قل دوقل ، عاشقی و ...

گفتم مادر جون حالا بشکن بزن ، بزار خالی شی
گفت : حالا دیگه مادر ، حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟
انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند

خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون ،
اینقدر به همه هیس نگید
بزار حرف بزنن
بزار زندگی کنن
آره مادر هیس نگو ، باشه؟
خدا از "هیس "خوشش نمياد...
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻣﯿﺸود ﺁﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﺮ ﻭ ﻻﻝ ﻣﯿﺸود ﺷﻄﺮﻧﺞ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﺫﻫﻨﯽ ﻣﯿﺸود ﺭﻗﺼﯿﺪ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺳﺮﻃﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸود از زندگی گفت
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺭﻭﯼ ﻭﯾﻠﭽﺮ ﻣﯿﺸود قدم زد
ﻭﻟﯽ
ﺑﺎ یک ﺁﺩﻡ بی احساس،
ﻧﻪ ﻣﯿﺸود ﺣﺮﻑ ﺯﺩ،ﻧﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ ،ﻧﻪ ﻗﺪﻡ ﺯﺩ ﻭ ﻧﻪ ﺷﺎﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ !!!!
یک ضرب المثل چینی می گوید برنج سرد را می توان خورد،
چای سرد را می توان نوشید اما نگاه سرد را نمی توان تحمل کرد...
مهم نیست کف پاتو شستی یا نه؟!
حتی مهم نیست کف پات نرمه یا زبر

اما این مهمه

که وقتی از زندگی کسی رد می شی ؛
رد پای قشنگی از خودت به جا بگذار

همیشه میشه تموم کرد
فقط بعضی اوقات دیگه نمیشه دوباره شروع کرد...
مواظب همدیگه باشیم !
از یه جایی بــه بعد...............دیگه بزرگ نمیشیم؛ پـیــــــــــر میشیم
از یه جایی بــه بعد............. دیگه خسته نمیشیم؛ می بُــــــــــــرّیم
از یه جایی بــه بعد..........دیـگه تــکراری نیستیم؛ زیـــــــــــادی هستــــــــیم...!!
پس قدر خودمون ، خانواده مون ، دوستانمونو، زندگيمونو و کلأ حضور خوشرنگ مون رو تو صفحهء دفتر خلقت بدونيم...و الا...
محبت تجارت پایاپای نیست

 

گنجشک!

گنجشکک اشی مشی! لب بوم اون نشین!

بارونت میاد خیس میشی! سرد میشی گوله میشی!

میوفتی تو حوض فحاشی!

داد میزنی خائن باشی!خائن باشی!

خائن باشی نمی گیردت! با سبکی پس میزندت!

با عشق اون خوار میشی زله میشی پیر میشی....

تو درساتم تجدید میشی....

باز واسه جبران میشینی!

از گریه هات خیس میشی سبک میشی ....

پیش همه کوچیک میشی....

پس لب بوم اون نشین! مرد بشین . قوی بشین!

با حس اون لرزه نبین! بایاد اون هیچ جانشین!

خودش میاد منت کشی!

سنگین میشی! سنگین میشی!

اما دیره اینو بدون!

بند زده نمیشه کاشی!

کاشی قلبت نازکه!

پس لب بوم اون نشین..........

(حیران)

یادش به خیر....

یه مدت گذشتو بعضیا میرن دانشگاه بعضیام می مونم واسه سال دیگه....

این عکسا مال خوابگان و مدرسه روز آخر و شب آخر مدرسه....

لباس سیاهه شایان که نشسته. نارنجیه رضا926 پزشکی سنندج(دوست جون جونیم!). سبزه هم خودمم!

فرزاد رمضانی اون کناریمه رتبش 1020 داروسازی سنندج. حسامم نشسته واسه امسال

این لباس صورتیه رضا شریفیه رتبش 60. پزشکی تهران.سفیده آسو ه واسه امسال نشسته.

مراازمن...

مرا ازمن نگیر ای یار، که اندوهی عمیق دارم...

که افکاری به سان باد، زادوار عتیق دارم...

مرا ازمن نگیر ای یار ، نبر باخود به فرداها...

من ازدوران دیروزم ، مرا چه به یاد فردا...

من از هنگامه ی یاد غم هجران به جا ماندم

من از غوغای شور عشق، بسی حیران به جاماندم...

مرا بگذار دراین احوال ،برو سودای دیگر کن...

در این شب ها نمان بانو ، فکر فردایی بهتر کن...

مرا ازمن نگیر بانو ، دراین خاطره جامانده...

چه دانی از آمدن ها، چه دانی دل چه ها خوانده....

(حیران)

________________

ازمجموعه ی نامه ای برای نازگل...

این شعر ادامش طولانیه دوس داشتین ادامشو میدم.

رتبم!

رتبم 2900 منطقه سه. گند زدم!

خب پیش میاد.

درکل 3700

به نام مجهول...

میدانم...

نامه ام باید کوتاه باشد...

خالی از ابهام وآینه...:

سلام حال ما خوب است...

ولی ،

تو باور مکن...

(سید علی صالحی)

تلخه نه؟

یادمه یه وقتی یکی واقعا عاشق یه زن بود....

بخاطرش حاظر بود جون بده... به دوستش گفت اون قلب منه....

دوستش جواب داد : توبه خاطرعشق تباه میشی ....

گفت : ولی اون قلب منه....

دوستش گفت :  اون یه زنه....

وقتی همه چی خوب باشه اونا هم خوبن...

اونا براساس خواسته هاشون حرکت می کنن...

وبه مردایی که بهشون اعتماد کرده اهمیتی نمیدن...

مرد گفت : ولی اون زنده ست و تنها چیزی که مهمه همینه.....

_______________

اما...درکت میکنم رفیق... اما حقیقت داره....

اجبار (4)

احساسی سخت زجرآور وجودم را فرا گرفته

 

در ممنوع ساعاتِ گرمای چشم سوزان

 

کلاه بر سرِ خویش می گذارم

 

اما هیچ درمانی نیست...

 

اینجا شکست خورده مردی از تنهایی خویش-

 

می نویسد

 

تصاویری را ...

 

که داریست بی ثبات

 

در پنجره های پیکری خسته

 

چه تلخ است این تصاویر غریب

 

بی هیچ درمانی ...

بی هیچ درمانی... .

(حیران)

آمدم...

سلام دوستان . بالاخره کنکورم تموم شد...

فردام کنکورزبان دارم....

با اجازتون درصدام اینن:

ادبیات65

معارف 50

عربی30

زبان 85

ریاضی30

فیزیک50

شیمی 60

خوبه؟ نمیدونم خدا امیدوارم زیر هزار بشم وگرنه باید یه سال دیگم بکوبم....

________________________

خیلی ازاینکه تواین مدت با وفا بودینو برام کامت گذاشتین ممنونم همشو جواب میدم اما یخورده استراحت میخوام بعدش بر میگردم نت . بازم ممنونم دوسای خوبم.

(حیران)

نقاشی پگاه

بچه ها پگاه یه نقاشی کشید کفت بذارش تو وبت منم گفت چشم!!!!

کفشارو حال کردین!!!!

(پگاه)

نمی دانم...

نمی دانم چرا هرروزم تاریکتر از آهنگ های قدیم است...

همه به فردایی روشن می نگرند ومن...

خدایا سرصحبت با که واکنم...؟

به که گویم این همه دل تنگی هایم را...

آنقدر حرف دارم که پشت زمین از قدم هایم میلرزد...

خدایا دیگر تاب این همه درک کردن را ندارم!

کسی هست که مرا بفهمد؟؟؟

دارم جوانه های پیری را درخود می شکوفانم...

نمیدانم کجای کار شماهستم خداوندا...

سنگی میخواهم برای صبر...

خیلی تنهایم...

خیلی...

(حیران)

امتحانات

سلام بچه ها

وای امروز گسسته بد نبودم ...

اما امتحانای دیگم خیلی فشرده ست...

راسش هنوزم از نهایی میترسم... امسالم چهارتامون نهایین

فیزیکش خیلی مسخره تصحیح میشه امیدوارم این طور نباشه!

میم مثل مادر... مثل معصومه...

سلام بانوی رنگین کمان.... آه ای زنده کننده ی تمامی احساساتم... روشنی بخش زندگیم.... معصومه جان...

امیدوارم حالت خوب باشه... مادری . خیلی دلم هوای نصیحت هاتو کرده... یادش بخیر وقتی شکست عشقی خوردم ،

چقدر کمکم کردی که فراموش کنم... جای مامانمو پر کردی.... یادته میگفتم میخوام خود کشی کنم!! الانا که فکر میکنم میبینم چقدر ساده بودم.... من به عشق های آن طرف هرچه شیدای شمایل فکر می کردمو سونیا حتی فقط گاهی... به فکرم نبود...

مامانی یادته گفتم معصومه بریدم... گفتی بچه جون بشین درستو بخون.. تلاشتو بکن... شاید یه روز حتی به خاطر مقامتم شه برگرده.... ازم یه حیران ساختی.... :

وتو در تمامی شعر هایم!

وتودر تمامی بند های زیبای دلم!

حکم همان ستون را داشتی که همیشه تکیه گاهم بود....

دخترت چطوره؟ جناب شوهر؟ زیاد تا کنکورم نمونده مامانی....وقتی کامنتتو دیدم خیلی خوشحال شدم... فهمیدم یه مادر دارم که همیشه دل نگرونه پسرشه اونور دنیا... پسر هرگز ندیدش! مامانی درسته بهم شیر ندادی یا حتی ندیدمت، اما یه بچه بودم که ازم یه مرد ساختی.... که وقتی اسمشو می برن اونایی که میشناسنش واسش احترام قائلن... راسش سونیا اونقدر اعتماد به نفسمو ازم گرفته بود... که نمی تونستم ادامه بدم.... ازت خیلی ممنونم مادرم... دعام کن به حرمت سجاده ی نمازت... دعام کن به حرمت دل پاکت... دعام کن به ناز نگاه هرگز ندیدت... دعام کن به بوسه های هرگز نبوسیدت مادرم... پرستارمن! هنوزم بیمارستان به راهه؟ بازنشسته نشدی؟ مامانی بدجوردلم هواتو کرده بود. زودزود سرم بزن خیلی محتاج بازم مهربونیاتم....

دوستت دارم معصومه جانم

(پسرت:پدرام(حیران))

اجبار3

- سلام

- سلام

- اینجا باز هم شب است

- باز هم تنها مانده ام

- باز هم بوی سیگار گرفته ام

- و بازهم مادرم قسمت می کند هرآن چه را که-

درخانه داریم

- و ما خاموشیم. 

- و ماخاموشیم.

(حیران)

دردهای مغموم...

نمی دانم!
پنجره ها بارانیست...
یا کوچه تاریک است!
یادرد هایم بیشتر شده اند....
فقط:
مدتی است دلم تنگ است!
(حیران)

حال ما...

 سلام..

حال ما خوب است ولی...


تو باور مکن....

اجبار 2

خاموشی در اینجاست

 

زنده بودن

 

زیستن

 

نامش این است.

 

آه ...

 

                 اگرفرهنگ را از نو واژگانی می نوشتم.

 

من

 

تو

 

ما

 

هیچ نیستیم

 

                تنها پرده ای از کلمات

 

                مارا اجبار نوشِ تلخ کرده است.


(حیران)

مصدق گفت: