مشق روزانه من
دوم : نظم
سوم : پشتکار
مطمئنم که جواب می ده
دوم : نظم
سوم : پشتکار
مطمئنم که جواب می ده
شاید یک هفته هم نگذشت که خواستگاری دختری رفتم احساس می کنم می تونه همسر مناسبی برام باشه. اون شب تا صبح خوابم نبرد . همش به اون فکر می کردم و به مهربونی خدا. دقیقا بعد از جلسه دوم خواستگاری هم همینطور شد و تا صبح بیدار بودم.
پیش خودم فکر می کردم ، من فقط یک بار یک گناه را انجام ندادم و خدا چقدر مهربونه ،
تا اینکه امروز از طرف اون دختری که بهم جواب نه داده بود یک اس ام اس اومد و نوشته بود:"آیا هنوز می خواهمش یا نه؟" اونجا بود که فهمیدم خدا فقط مهربون نیست ، خدا خیلی خیلی مهربون ، باحال ، با مرام ، اهل حال ، لوتی و همچینی اگه بخواهد درست و حسابی به بنده هاش حال می ده . چند بار صورتم را روبه خدا کردم و گفتم : "خدا جون خیلی باحالی".
هرچند من انتخاب خودم را کردم و می خواهم بهش بگم که "حالا دیگه خیلی دیره" ولی از کار خدا موندم....
وقتی توی چشمهایش نگاه کردم سادگی و نجابت دیدم
وقتی که صحبت کردنش را شنیدم احساس آرامش کردم
و من انتخابش کردم با عقل انتخاب کردم نه با حساس ولی .... بعضی ها حرف هایی می زنند که می خواهند روی تصمیم من تاثیر بزاره . از نظر روحی بدجوری بهم ریختم ، اصلا حال خوش ندارم . موقع رانندگی چند بار نزدیک بوده تصادف کنم . برایم دعا کنید ، کاملا جدی می گم برایم دعا کنید .
خدایا همه جا هوای من داشتی . بازم هوای منو داشته باش ، خدایا اگه انتخاب درست و خوبی کردم ، بهم اراده بده تا قوی باشم و با قدرت سر انتخابی که کردم وایسم. اونقدر بهم قدرت بده که حتی یک لحظه احساس تردید و دو دلی هم نداشته باشم.
خدایا الان بیشتر از هر وقتی احساس می کنم که به حضورت احتیاج دارم ، خدایا... برای من خدایی کن .
خدا جون تو اونو نصیب من نکردی چون می خواستی بهترشو بهم بدی . نمی دونم بگم چقدر بهتر ، 10 برابر 1000000000000000000000برابر . این خانومی خیلی خیلی خوبه . احساس می کنم این دقیقا همونیه که من می خواهم ، بعضَی وقتها آدم ها توی انتخاب هاشون ممکن دچار شک و تردید بشن ولی ایت دفعه واقعا مطمئنم که این خودشه . همونی که کنارش به آرامش می رسم. همونی که عاشقانه دوستش دارم و دوستم داره .
با خانواده رفتیم خاستگاری ، جوابشون + بوده ولی یک مشکل کوچیک وجود داره.""" خداجون اونم درستش کن""" .
وقتی که هر سلام پاسخی است در اول هر کلام . وقتی ابتدای جمله می گی خدا و بعد می نویسم رها تفاوت دو کلمه از زمین تا آسمونه
وقتی که می خواهم به زمین و آسمون بد و بیراه بگم
وقتی که می خواهم از زمین که این همه به من محبت داره به من جا داده و منو بی پناه نکرده ، چاره ای ندارم که یه نردبان بگیرم تا قد بکشم به آسمون شاید دستام به خدا رسید و به زیر آوردمش و عقده ها و کینه ها مو سرش خالی کنم
خدا جای خوبی نشسته چون دستمون بهش نمی رسه
می گن خدا همه جاست ، این دور وبرا خدا تنها اون بالاهاست . بالا رها بالا
صدامو می شنوی زمین
می خواهد دستمون بهش نرسه هنگامی از دنیا بریدیم
دلمو خوش کردم به زمین، زمینی که یه قلوه سنگ بیش نیست. سنگی که تنها به درد شیشه شکستن می خوره یا اینکه سر کسی رو بشکنه همین
می گن وقتی بارون می باره در ها آسمون گشوده می شه من قبلانا ساده بودم ، انگاری که باور داشتم اما الان که درهای آسمون پیش کش تاریخ درهای دلها گشا باشن کافیست .... اگه بدبینانه فکر کنیم می بینیم درسته
دلها هم در سر درهاشون کلمه ورود بدون بلیط ممنوع زدند حتی شما دوست عزیز
چند خط برای تو نوشتم شاید کمی خندوندمت همینو بساین نوشته اثر یکی از دوستان خوبم آقا رضای گل : ترانه های دلتنگی
بشنوید اندر نصایح آقا رضای گل(یعنی خودم):
چهار اصل در زندگی :
دانستم رزق مرا کسی نمی خورد پس آرام شدم.(از حلقومش می کشم بیرون مرتیکه .....)
دانستم خدا مرا می بیند پس حیا کردم. (خدااااااااااا ، جون من 2 دقیقه چشماتو ببند. قول می دهم خیلی وارد جزئیات نشم)
دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش کردم. (تلاش بیشتر از این؟؟، چقدر مطلب گهربار براتون بنویسم..)
دانستم که پایان کارم مرگ است پس محیا شدم. (i am ready . خوب ما که رفتنی شدیم ،شما موندید این چرت و پرت ها ، فقط نظر یادتون نره )
از کار و شرکت بخوام بگم : تو این وضعیت که همه می نالند، خدا را شکر همه چیز خوبه و هر روز بهترم می شه.
از خودم بخواهم بگم : فعلا تنهایی سر می کنم و دنبال یه دوست دختر باحال می گردم ( اگه کسی یه باحالشو سراغ داره معرفی کنه).
از حس و حالم بگم: چند وقتیه خیلی حوس شمال و دریا کردم.
از رفقا و دوستان بگم: بهتره که هیچی نگم.
وضع مملکت و یارانه ها و بحث های سیاسی و ... که همه می دونند
می دونم این چرت و پرت ها ارزش خوندن نداشت ولی هر وقت دلم می گیره بجز اینجا جایی ندارم . شما به بزرگی خودتان عفو بفرمایید.
خیلی مخلصیم
می گن اگه خدا چیزی به بنده اش نمیده 2تا دلیل داره :
1- می خواهد یه بهترشو بهش بده
2- یا می خواهد توی یک موقعیت بهتر بهش بده .
از من فکر کنم همون اولیه ( اعتماد به نفسو داری) .
خوب دیگه این تجربه اول بود (به قول معروف قسمت نبوده دیگه).
خدا را شکر .... همه چیز فوق العاده است فقط این تنهایی که خیلی وقته اذیتم می کنه . خدایا نمی دونم کیه؟ کجاست؟ چه شکلیه ؟....ولی دیگه طاقت تنهایی ندارم. زودتر بهم برسونش.....
دیگه خیلی کمتر به جریان خواستگاری فکر می کنم. نمی دونم شاید یکی از دلایلی که این همه سر خودمو شلوغ کردم همینه که دیگه خیلی بهش فکر نکنم . ولی دروغ چرا بعضی وقتها هوس می کنم زنگش بزنم و جواب نهایی ازش بگیرم . از طرف دیگه می گم تو می دونی قرار بگه نه پس بذار تو خماری نه گفتن بمونه . فعلا تصمیم گرفتم کلا فراموشش کنم.
من که می دونم جوابش منفیه پس چرا دیگه زنگ بزنم . اینجوری حداقل دیگه فرصت نه گفتنو ازش گرفتم و مثلا خودم بیخیالش شدم .
ولی این فکر که "ممکنه نظرش عوض شده باشه" دچار تردیدم می کنه. خدایا کمکم کن تا درست انتخاب کنم و هر آنچه به صلاح منه همون بشه.
فکر می کنم که ... یعنی فکر نمی کنم مطمئم که اگه قبلا با یه دختر رابطه داشتم خیلی راحتر شاید می تونستم متقاعدش کنم (کی گفته رابطه دختر و پسر بده ؟؟؟؟؟ به گور باباش خندیده ) . یعنی هر کسی به جای من بی تجربه بود تا حالا خیلی راحت کارش را پیش برده بود. چه کنیم ما که بچه صاف و ساده نمی دونستم باید چیکار کنم .
خوب دیگه شاید زیادی خوب بودنم.....دیگه خوب نیست.
چون خیلی به خودم مطمئن بودم فکر می کردم حتما جواب مثبت می گیریم .فرداشبش دوباره توی یه مهمونی دیدمش ولی ....
هر چقدر " نه " بشنوم مصمم تر و با اراده تر از قبل پیش می روم تا از " نه " گفتنشان سخت پشیمان شوند.
اگر دارم اینا را اینجا می نویسم دلیلش اینه که هر چند وقت یکبار یه نگاهی بهشون بندازم یادم نره باید چیکار کنم.
امروز وقتی از راه رسیدم اولین کاری که کردم رفتم سراغ پست قبلی و جلوی اولین پاراگراف نوشتم خداجون شکرت .
"""""""""""" خدایا دلم را آروم کن – خدایا کمکم کن بفهم برای چی اومدم و باید چیکار کنم . برای چه هدفی زندگی می کنم برای چی باید درس بخونم ، شب ها بخوابم و صبح دوباره بیدار شم و همین طور ادامه بدم تا .. خدا جون حتما دلیل خوبی داره ، دلیل شو بهم بگو. خدا جون شکرت""""""""
آره خدا جون شکرت ، خدا جون خیلی دوستت دارم ، خدا خیل باحالی چون خیلی زود جواب سوالم دادی ، حالا فهمیدم که برای چی اومدم ، حالا می دونم برای چه هدفی زندگی می کنم ، برای چی هر شب می خوابم صبح دوباره بیدار می شم . خدایا شکرت که بهم گفتی .
چند روز بعد پست قبلی یعنی عهد نامه من با خدا خیلی روش فکر کردم. البته همیشه درباره اش فکر می کردم ، همیشه از خدا می خواستم که بتونم خودم و ظرفیت ها م را بشناسم. به یه نتیجه هایی هم رسیده بودم ولی امروز خیلی مطمئن تر از قبل جواب سوالم را پیدا کردم. قبل از اینکه جوابش را بگم ، راستی امروز آخرین امتحان من بود و من تمام امتحاناتم را با موفقیت پشت سر گذاشتم. دلیل اینکه تا از راه رسیدم اومدم سراغ وبلاگ همین بود چون خدا یکی دیگه از آرزوهای من را براورده کرده بود
""""""""""""خدایا تمام امتحانات این ترم (ترم 3 ) را با بهترین نمره ها و معدل بالا قبول شم . خدا جون شکرت"""""""""""""
پس جلوی اون هم نوشتم خدا جون شکرت.
درسته جواب سوال من همینه ، من اومدم تا آروزوها م را برآورده کنم ، من زندگی می کنم برای اینکه باید جلوی تمام اون لیست یه روزی بنویسم خداجون شکرت . آره خدا جون شکرت .
حالا دیگه هر آرزویی که داشته باشم ، هر چیز بزرگ و کوچکی که از خدا بخوام توی اون لیست می نویسم و هر روز اون لیست را نگاه می کنم تا یادم نره برای چی زندگی می کنم.