پلنگ خواب

.

هرگز پلنگ خواب به ماهی نمی رسد
این تخت تیره بخت به شاهی نمی رسد

من یوسفم میانه صحرا به عزم مصر
هی می رود به پیش و به چاهی نمی رسد

آماده خیانتم و در خیال هم
دست خیانتم به گناهی نمی رسد

میوه رسیده است به سرشاخه ها ولی
دستت به شاخه ای که بخواهی نمی رسد

یعنی به بیت حُسن ِختامی که خواستم
گاهی رسیده فکرم و گاهی نمی رسد

.

5/6/7

🌾

امروز تاریخ، رُندی ِخاصی داشت
۵/۶/۷
روزهای رند رو برای نسخه نوشتن دوست دارم
نوشتنشون توی سرنسخه راحته و سریع
وقتی هم که به مریض میگی اوه! امروز چه تاریخ رندی داره شاخکاش حساس میشه و یک کم توی فکر فرو میره
یک فکر خوشایند و امیدوارانه

اگر فشارش ۸ هست ۹ میشه
و
اگر فشارش ۱۸ هست ۱۷ میشه
و بهبود نسبی رو در چهره ش احساس میکنی

کلا جملات و صحبتهای مثبت اثر آنی روی مریض دارن


#منیژه_رضوان

۵/۶/۷


🌾

1405/6/1

۱۴۰۵/۶/۱🩺

1405/5/22

💫


میگفت: منیژه!
حواست باشه!
وقتی که در دین و خدا و پیغمبر تشکیک میکنی و سوال و نقد داری و ان قلت وارد می کنی

خداناباورها و دین ستیزها خیلی تشویقت میکنن
بعد وارد مرحله ای میشی که دیگه حتی نمیتونی خودت باشی
و جرات نمیکنی از دین حرف بزنی و نکته ای مثبت بگی
مواظب باش مهره نشی
سعی کن قلمت دست خودت باشه


سعی میکنم خودم باشم
و تحت تاثیر نظرات تشویقی و تخریبی دیگران نباشم

امروز برای امام رضا غمگین هستم 🖤


1405/5/22

#منیژه_رضوان


💫

1405/5/18

💫

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی


#تقدیم_باعشق_و_نفرت_به_خداوند_متعال
#سعدی

1405/5/18

💫

5/5/5

امروز تاریخ خوبی برای نسخه و
استعلاجی نوشتن هست


ایضا برای مردن
برای به دنیا اومدن
برای ازدواج

و برای عوض شدن

۵/۵/۵


🍄

بر دوش

تایید نکرده پسرم نوحم را
دشتی که همیشه پس زده کوهم را
این جسم نحیف، این سراپای ِ گناه
بر دوش ِ خودش نمی کشد روحم را

۵/۴/۱

مزه مزه

پولدارها
سوپ را مزه مزه می کنند
راه ها را قدم می زنند
چای را می نوشند
و در سواحل آفتاب می گیرند

من سوپ را سر میکشم
راه ها را می‌دوم
چایی را قورت میدهم
و آفتاب پوستم را سوزانده است


پولدارها شعر می خوانند
فقرا شعر می گویند

4/10/10

اعتبار را

مادر بیا و تازه بکن روزگار را
پاییز هست و هدیه بیاور بهار را

حافظ نشسته کنج اتاق و تو لاجرم
دانه به دانه شرح بده این انار را

با هندوانه های دل من سخن بگو
شیرین کن این زمانه بی اعتبار را

برفی که پشت پنجره زیبا نشسته است
کرسی سزاست گرمی اندام یار را

یاری که در ادامه یلدای موی خود
امشب گذاشت وقت قرار و مدار را

ماهی پلو به رسم لبو توی سفره است
رزق حلال میرسد این خانوار را

آری شراب عمر من این طعم ماندگار
یک چله صبر کرده غم روزگار را


کوتاه میکند غم ما را حضور تو
مادر بخند این شب دنباله دار را

دفتر نقاشی



داریم با آبجی جون میریم
زیارت امام رضا
دیدن حوض و کفترا
دیدن گنبد طلا

اونجا واسه امام رضا
هی میخونم شعر قشنگ
کتاب قصه میخونم
قصه های شیر و پلنگ

دفترمو باز میکنم
دفتر نقاشیم اینه
میرم جلوتر تا امام
نقاشیام رو ببینه

اگر کسی هولم بده
نه آخ، نه وای وای میکنم
وقتی داریم میریم خونه
با آقا بای بای میکنم

وقتی به خونه میرسیم
مامان جون و بابا رسول
هر دوتا زود بهم میگن
سعید زیارتت قبول



🍃
🌺🍃

4/9/29

امروز ۲۹ آذر تولد مامانمه

🌸🎄🍄🌈☂🍇🍧🎂🍦🍰💋🍁💐🎁🧸🎈🧁🍬💜🛍🏝🍔🍉🍎👛🐱🐶👠


🌸۴/۹/۲۹🌸

بایگانی

استقبالی بر غزل شهریار


فکر کردن آخر آدم را روانی می کند
آدمی با دشمنش گاهی تبانی می کند

همچنان که آسمانیها زمینی می شوند
این زمین هم اهل خود را آسمانی می کند

با من ِ نامهربان و با شمای مهربان
مهربانی می کند، نامهربانی می کند

می رسد از راه پیری، می رسد از راه ضعف
رستم دستان هم آخر ناتوانی می کند

می شود پرونده بیماریش خیلی قطور
مرگ‌ می آید پدر را بایگانی می کند

خاطراتش روشن و زنده ست در قلب همه
مادرم در ذهن مردم زندگانی می کند


یا امام رضا

یهو مثل قبل ناخودآگاه و ملتمسانه میگم:
یا امام‌رضا ...

بعد می بینم که دیگه خواسته ای ندارم
لذا ادامه نمیدم و جمله رو همینطور ابتر رها میکنم

نبینم

مادر عزیزم

یادته یک لیوان بجای میکروفون دستم میگرفتم باهات مصاحبه میکردم؟

و میپرسیدم ازت که شما اگر هنرپیشه می شدین چه نقشی دوست داشتین بازی کنین؟
و تو همیشه میگفتی: نقش بیوه زن!
که کسی توی فیلم نقش همسرت رو نداشته باشه

من از این حرفت خوشم میومد و همیشه همین مصاحبه رو باهات انجام میدادم با اینکه جوابت رو از قبل میدونستم که چیه

منتظر من باش
نبینم بیام اون دنیا ببینم ازدواج کردی

نبینم بیام اون دنیا ببینم بچه دار شده باشی؟

نیام اون دنیا ببینم رفتی مرحله بعدی زندگی ؛

همونجا توی همون مرحله اول بمون

نیام اون دنیا ببینم عشقت به من کم شده؟
نیام اون دنیا ببینم از نزدیکیهای در ورودی خیلی دور شدی و باید دنبالت بگردم تا پیدات کنم

نیام اون دنیا ببینم اون دنیایی نیست
خب؟!

همسایه کوچولو

بهش گفتم: روی سنگ این دختره کنار مامانت هم گل گذاشتی؟!

گفت: من هروقت سر خاک مامانم میام اول سر خاک این دختر کوچولو گل میذارم و براش فاتحه میخونم بعد برای مامانم فاتحه میخونم و روی سنگش گل میذارم!

گفتم: چرا؟!

گفت: این بچه هست
بی گناهه
توقع داره
دلش گنجشکه
دلش برنمیداره برای قبر کناریش گل بذارن برای اون نذارن


با خودم گفتم هنوز نسل آدمهای خوب برنیفتاده
به کجاها که فکر نمی کنن بعضیا!
چقدر نجیب و مهربون

4/9/9

4/9/1

ما از خطوط قرمز دل رد شدیم؟ نه!
بد دیده ایم از همه و بد شدیم؟ نه!

یک صفحه هم اگرچه نخواندیم کل ترم
از امتحان جزوه دل رد شدیم؟ نه!

بد گفته ایم گاه به دین، گاه هم خدا
با این وجود کافر و مرتد شدیم؟ نه!


ابلیس را اگرچه کمی مدح گفته ایم
شیطان پرست ِ کوچه احمد شدیم؟ نه!

تردید کرده ایم اگر بین عدل و ظلم
در راه حق و عدل مردد شدیم؟ نه!

گاهی زبان زدیم کمی هم به شرب خمر
اما به شرب خمر زبانزد شدیم؟ نه!

4/8/10

مامانم رفت
و تقصیر من بود

لطفا تماس نگیرین
منشن نکنین
خونه مون هم نیایین

###

چی شد که من از تو فقط عکسهای منگنه دار دارم عزیز بی گناه من
عشق من
تا حالا نمیدونستم اینقدر دوسِت دارم

براش دعا کنین❤️🌸

4/8/10

قانع



توی اتاق شیشه ای پذیرش بیمارستان نشسته بودم به پذیرشمون که همیشه شاد و شنگوله گفتم :

تا حالا از امام رضا معجزه دیدی؟
گفت: بله که دیدم!
گفتم: نه اینکه از این و اون شنیده باشی، خودت دیده باشی

یک کم فکر کرد و در حالیکه داشت به مریضا نوبت میداد گفت : بله مامانم دیده

گفتم :خوبه
مادر که دیده باشه دیگه نقل قول نیست و سَنَده خب تعریف کن ببینم چی بوده

گفت: بذارین چند تا نوبت بدم

نوبتها رو که داد رو کرد به من گفت:
بابام از یک جا افتاد و نخاعش اسیب دید
با کمک و به سختی راه میرفت
بردیمش دکتر
و دکتر گفت ۵۰ _ ۵۰ هست
عملش میکنم یا کامل فلج میشه یا کامل خوب میشه

گفتم : خب خب
با خودم گفتم لابد قبل از عمل امام رضا رو خواب دیدن و طرف کامل خوب شده و دیگه نیاز به عمل نداشته

باز شروع کرد به نوبت دادن
با هیجان گفتم نگفتین، بگین دیگه
ماجرای شفاش چی بود؟

گفت: هیچی مامانم نذر کرد بابام خوب بشه
۴۰ روز رفت حرم امام رضا

گفتم: خب؟

با خنده و رضایت و احترام به امام رضا گفت:
آقای دکتر بابام رو عمل کرد و بابام خوووووب شد!

چند ثانیه ای به سکوت گذشت
چند ثانیه سخت

بهش حسودیم شد
آخه مساله ۵۰ _ ۵۰ رو معجزه امام رضا میدونه( که البته شاید باشه) و قانع هست و راضی

بعد به من میگن این مرغها و حیوانات و موجودات برای تو وجود خدا رو اثبات نمیکنن؟
میگم نه!
و ادامه میدم که:
اگر روزی یک مرغ خودبخود به وجود میومد و دفعتا هم بوجود میومد اثبات خالق بود.
اما اینهمه مرغ و تخم مرغ و خروس و میلیاردها میلیاردها سال زمان نمیتونه الزاما خلق باشه
میتونه پروسه تکامل باشه
یا تصادف


درجه رضایت از زندگی از امام از خدا و ...
به آستانه قانع شدن بستگی داره

اینکه ایشون هرچیزی رو به سادگی به معجزه امام رضا نسبت میده( که البته ممکنه معجزه و عنایت هم باشه) و من بزرگترین چیزها رو بازم توش ان قلت وارد میکنم ذاتی وجودمونه

و به سختی میشه تغییرش داد


۴/۸/۱

قرار بود از اول آبان عوض بشم

بداهه

در قفس پرنده ها
ناامید و خسته اند
بالهای خویش را
مثل غنچه بسته اند

دوست دارم از قفس
یک کمی سفر کنم
می پرم به آسمان
تا کمی خطر کنم


در بغل گرفته خاک
غنچه های ناز را
می پذیرد آسمان
بالهای باز را


#منیژه_رضوان
#کودک
#بداهه_کارگاهی

بیمارستان امام رضا علیه السلام



همیشه موقعی که دانشجو بودم و در بیمارستان امام رضا (ع) واحدامو پاس میکردم ته دلم از مردم شرمنده بودم


همیشه از کنار ما دانشجوهای پزشکی و پرستاری که رد میشدن میگفتن: یک مشت دانشجوی ریختن توی این بیمارستانها هیچی هم بلد نیستن وقت ما رو میگیرن

برای همین از اینکه وقتشونو بگیرم و شرح حال بگیرم یا معاینه شون کنم شرمنده بودم

تا اینکه یکبار یکی از اساتید در برابر اعتراض مریض به حضور ما در بیمارستان بهش گفتن:

سردر بیمارستان رو لطفا بخونین
چی نوشته؟
نوشته مرکز آموزشی، پژوهشی، درمانی

یعنی اینجا در درجه اول مختص این بچه ها هست که بیان اموزش بگیرن
در درجه سوم محیط درمانی هست

حالا اگر در عمل جای الویتهای آموزش و درمان عوض شده ظلم به این بچه ها هست که اینجا باید درس میخوندن و چیز یاد میگرفتن



از اون به بعد با اعتماد به نفس توی بیمارستان
راه می رفتم


🍃
🌺🍃

با مایو

اسکی نکرده برف دل ِ پیست آب شد
دیو ِ سپید ِ کوه و کمر بی نقاب شد

در چادر ِ مسافری ِ شب خزیدم و
سر را گذاشتم به زمین آفتاب شد!

آن جزوه ای که ترم ِ شما بیست صفحه داشت،
نوبت به ما رسید به یکهو کتاب شد

با مایو در سواحل رویایی خزر
تا آمدم قدم بزنم ... انقلاب شد!

۸ سالگی

چیزی در هشت سالگی ام گم شده است
که نمیدانم چیست

شاید عروسکی ارزان که پدرم برایم خریده بود
یا قابلمه پلاستیکی اسباب بازیهایم
و یا شاید همبازی صمیمی ام
کسی چه میداند ؟

همه چیز در ابهام گذشت
و من چیزی از دعواهایشان نمی فهمیدم
فقط می ترسیدم

بعدها یک شب زمستانی مردی در مه گم شد
و دعواها خاتمه یافت

اما من در ۸ سالگی ام متوقف ماندم
و
مادرم تمام خواستگارهایم را جواب می کند
دختر ما هنوز کوچک است
۸ سال بیشتر ندارد

امشب بعد از ۲۵ سال دوباره هوا ابری ست
در زیرزمین همه گذشته را زیر و رو کردم
مادرم می گوید بیا بالا دختر سرما میخوری


عروسک
تیله
قابلمه پلاستیکی
گل سر
آلبوم

عکس یک سالگی
دو سالگی
۴ سالگی
۸ سالگی

دیگر هیچ عکس جشن تولدی ثبت نشده است
از زیرزمین بیرون می آیم
حیاط ظلمات است
و نمه نمه برف شروع شده

هوا مه آلود هست
درست مثل همان شبی که دعواها تمام شد


صبر کن ببینم
با لباس خواب ِ به این نازکی؟
در برف؟

دختربچه ای ۸ ساله از خانه دور میشود
و در مه ناپدید می شود

4/6/6



احساس می کنم آدم خاصی هستم

نه به نماز جمعه رفته ام
و نه به کاباره ها

نه مشروب خورده ام
و نه آب زمزم

نه مینی ژوپ پوشیده ام
نه چادر

احساس میکنم همه را درک میکنم
در حالیکه در هیچ گروهی جایی ندارم

تنها بودن بِرَند من است!

با همه دشمن
با همه دوست!

4/6/1



البته کار اونجا بیخ برمیداره که پزشکی شاعر هم‌باشه
و بیمارش یبوست داشته باشه
و ماه ها هیچکس نتونه درمانش کنه
بیاد پیش پزشک کذایی که شاعر و طنازه

کارش با اولین نسخه راه بیفته اما ویزیت پزشک رو نپردازه
پزشک به انحای مختلف حق ویزیتشو یاداوری کنه
اما بیمار که دیگه دفع داشته و راحت شده برای خودش راست راست توی کوچه خیابونهای شهر راه بره بی توجه به حق طبیب حاذق

ناچار پزشک یک رباعی براش بگه و حواله کنه

پیشاپیش بدانید که "جُلاب" داروی ضد یبوست هست
و کلمه "نریمان" رو هم حواستون باشه


پزشک خطاب به بیمار میفرماد:

گر سام ِ نریمانی و گَر رستم ِ گُرد
جُلاب ِ مرا به مُفت نتوانی بُرد
یا قیمت ِ آنچه خورده ای باید داد
یا در عوض آنچه ریده ای باید خورد!


#روز_پزشک_مبارک
#شاعر_لاادری
#اول_شهریور

4/5/18



به من گفته بودند که در ۱۸ مرداد به دنیا آمده ام
و من فکر می کردم که من در ۱۸ مرداد به دنیا آمده ام
من و تعداد معدودی

اما بعدها فهمیدم که همه مردم دور و برم در ۱۸ مرداد به دنیا آمده اند
بلکه همه مردم جهان!

همه مردم، دنیای اطراف من هستند که برای طبیعی به نظر رسیدن زندگی من خلق شدند که در اطراف من پرسه بزنند

پیش از من نبوده اند
و
بعد از من هم وجود نخواهند داشت

همه آنها در ۱۸ مرداد به دنیا آمده اند
و ۲۷ اسفند همراه من از دنیا خواهند رفت !

نافهم

امروز یک حاج خانوم شیرین مریضمون هست و الان آنژیوکتش رو کند

مجبور بودیم دوباره رگ بگیریم
رگهاش هم همه خراب با INR بالا
تا رگ میگیری رگ پاره میشه
از دست دیگه ش هم نبابد رگ بگیریم
خیلی شیرین حرف میزنه

به پرستار آقامون میگفت برو عقب و وشگونش میگرفت
پرستار هم هی دستشو میدزدید ولی باید رگ هم می گرفت

پرستارمون باز دستشو گرفت
اونم دست پرستارمون رو گرفت و به مرحله مچ انداختن رسیدن و خودشون خنده شون میگرفت

همه از خدماتی و تاسیسات دور تختش جمع شده بودن
از بس دوسش داشتن
به همه هم بد و بیراه میگفت
و گاهی ابراز علاقه میکرد


همراه هم نداشت

با معذرت از ترکای عزیز یکدفعه به پرستارمون گفت: برو عقب ترک نافهم!!

بعد گفت شماها کجا درس خوندین که نمی تونین رگ‌بگیرین؟ هان؟!

ماها می خندیدیم

بعد پرستارمون که دست میکشید به ساعد حاج خانوم تا رگشو پیدا کنه به اون یکی پرستارگفت: اینا اینا یک رگ خوب

حاج خانوم اداشو در آورد گفت: اینا اینا رگ خوب
اصلا بلد نیست رگ بگیره هی میگه اینا اینا رگ خوب رگ خوب
و
تا بچه ها خندیدن دستشو از دستشون قاپید و قایمش کرد زیر بغلش

دیگه چطوری میشد دستشو باز گرفت و گارو بست بهش خدامیدونه؟

من رفتم جلو گفتم حاج خانوم بذار رگ بگیره
رگ نگیره زنش دعواش میکنه

گفت خب بیاد رگ بگیره
زن داره؟
گفتم ها که داره

بعد پرستار دیگه مون بهش گفت مو تورو دوست داروم حاج خانومم با لذت گفت مویم تو رِ دوس دروم پسرک شیرینوم!

و به همه نگاه کرد و خندید

موقع رگ گیری باز اومد دست پرستار رو گاز بگیره
گفت نگا نگا همه شان دور مو جمع شدن
یک مشت مشهدی نافهم!

رفتم جلو گفتم: اینا همه شون نافهمن بذار خودم ازت رگ بگیرم
گفت : هرچی باشن از تو که بهترن

باز همه زدن زیر خنده

بچه ها بعد از نیم ساعت استراحت باز اومدن رگ بگیرن که حاج خانوم سرشو داد به آسمون و گفت ابالفضل کمکم کن از دست اینا نجاتم بده ابالفضضضضل

رفتم جلو گفتم حاج خانوم آروم باش
سرشو آورد جلو و گفت: قربون اون چشمای خوشگلت بشم من !!

خلاصه هنوز نتونستیم رگ بگیریم

ولی چقدر مریض شیرینی داریم

همه دلشون میخواد باهاش دوست بشن و اگر شده حداقل یک فحش کوچولو بهشون بده!!

یک پرستارمونم تا از جلوش رد میشه بهش چشمک میزنه حاج خانوم هم پایه سریع یک چشمک شیرین کوچولو بهش میزنه

اصلا یک وضعی😄


@kerkere_nime_baz