رهایی


نتوانم به تو پیوستن و نی از تو گسستن

نه ز بند تو رهایی نه کنار تو نشستن

ای نگاه تو پناهم! تو ندانی چه گناهی ست

خانه را پنجره بر مرغک طوفان زده بستن

تو مده پندم از این عشق که من دیر زمانی

خود به جان خواستم از دام تمنای تو رستن

دیدم از رشته جان دست گسستن بود آسان

لیک مشکل بود این رشتهء مهر تو گسستن

امشب اشک من آزرد و خدا را که چه ظلمی ست

ســــاقــــهء خــرم گـــلدان نــگــاه تــو شکستن

سوی اشکم نگهت گرم خرامیده  و چه زیباست

آهوی وحشی و در چشمهء روشن نگرستن

همان صیدم که دامی مایلم نیست

به گردابم امید ســــــــاحلم نیست

ندارم بســـــــتر پرواز دیــــــگر

که سوزد آشیان و منزلم نیست

مثال زورق بشــکســـته ام من

به جز آه و فغانی حاصلم نیست

چنان با رنج و ماتم خو گرفتم

که حرفی از خیال باطلم نیست

 

خوب و بد روزها را گم کرده ام و دیگر روز خوب یا شبی زیبا برایم افسانه ای گشته که واقعیت این روزگار را به طعنه تمسخر میکند و همانند نمک بر شکاف زخم فریاد را طلب میکند و اینبار باید اعتراف کنم او را که نباید گم کرده ام!
او که روزی با افتخار خود را سفیرش در گزار زندگی با دلیل حضور در اندوه فرشته ای انسان گون که اسیر پژمردگی های روزگار بود میدیدم و نوشتاری که با غرور در آن می دمیدم و آن دست نوشتهء فرشته: خدایا کاش کسی می آمد و...
امان از توهمات و رویا پردازی بر سر...
کدامین غرور!؟
نه او که منزه از عالم است سفیر می خواست و نه کسی آمد و نه من کس شدم!
و از قول فرشته همه چیز همانند صدای خش خش برگ ها بود و نه...
و باز < امروز> که خطوط دل را بهانه گفتار نمود تا باز فراموشمان شود روزهای قشنگ و شب های زیبا برای دیگر انسان ها همانند ما افسانه نیست!
روزی که در آن هم حتی با فراموشی نیز دیگر نمی توانم از بار غم کم کنم!

بگمانم اینطور می بایست به این روز بیندیشم شاید در گوشه ای دور عاشقی تنها نباشد و یا شاید این روز به تو خوش گذشته باشد پس برایت با دستی خالی و دلی پر تبریک میفرستم و آرزویم برایت: لحظه های عاشقانه در سطر سطر زندگی شیرینت.


دریا

اينجا براي از تو نوشتن هوا کم است

دنيا براي از تو نوشتن مرا کم است


دريا و من چه قدر شبيهيم گرچه باز

من سخت بيقرارم و او بيقرار نيست

با او چه خوب مي شود از حال خويش گفت

دريـــــــــا که از اهـــــــــــــــالي ايــــــــــن روزگـــــــارنيســـت

امشب ولي هواي جنــــــــــــون موج ميزند

دريا سرش به هيچ سري سازگار نيست

اي کاش از تو هيچ نمي گفتمش ببين

دريا هم اينـچنين که منم بردبار نيست

 

کنده های روی دیوار

خواب میدیدم که تنها مانده ام

گوشه ای در دست من زانوی غم

در میانِ سخت دیواری بلند

خواب دیدم بسته ای پایم را به بند

من نه فریادی به لب داشتم

من نه امّیدی به فردا داشتم

بر دهانم مهر خاموشیست، وای

بر گلویم هست اینک نقش پای

آنچه اینجا جلوه تنها میکند

این خم ابروی من تا میکند

کنده های روی دیوار است و بس

ساده اشعاری به اَسرار است و بس

شعر خود را اینچنین بسروده اند

بندپایانی که اینجا بوده اند:

« و آنچه اینجا هست، گرگ و روبه است

هرچه فریادت رساتر، کوته است»

عاقبت کز خواب خود برخواستم

وای، دیدم بند بر پا داشتم

هرچه کردم تا آن را وا کنم

بند محکم تر، خراشیدش تنم

ترا من چشم در راهم...

چه ساده است این رسم دشوار زندگی، دلباختگی، دلدادگی، دلبستگی.
و تو که چه ساده می توانی تمام این واژگان را بر من ببخشی و مرا در رویای خویش جای دهی و چند صباحی که بتوان این بار با دلخوشی قلم زد.
و چه ساده است اگر فردا این زبان در دهان بچرخد و این کلام سنگین را بی هیچ مقدمه با اذن خداوندگار خویش در پیشگاه تو ادا کنم   " ترا من چشم در راهم... "

بیا برگرد...

رفته از پیشم، بیا، برگرد، چشمانم به در

می شمارم لحظه ها را تا بیایی از سفر

رفته از پیشم، بیا، زین جا زمستان رفتنی است

شور این دل را ببین، کو تا زمستانی دگر

رفته از پیشم، بیا، هرچند هر شب با منی

میهمانی لحظه ای را تا که می آید سحر

رفته از پیشم، بیا، دنیایی از بغض و سکوت

می خراشد سینه ام را، آی و دنیا را ببر

رفته از پیشم، بیا، دستان خالی را ببین

اشک هایی کودکانه، چشم هایی منتظر

رفته از پیشم، بیا، حتی اگر سالی دگر

منتظر می مانم اینجا، من همینجا... پشت در

خوابی زیبا تر از رویا

آغاز جنونی دوباره، خواب هایی به رنگ بهاری با بهشت حضورت و عاقبت باز دلباختگی.
زندگی چه بازی ها دارد. صیاد من بودم و صید تو و داستان قدیمی صید که در پی صیاد میگشت و عاقبت این من بودم که صید عشق شدم و...
و این دلم که جای دگر درگیر است و غم نامه ای چند ساله که موضوع نوشتن ها شده.
غم نامه ای که حال دیگر طنز است و روزهایی که اکنون خود موضوعی برای خنده های جانانه شده
و تو که گاه گاه می آیی تا شاید پایانی بر این روال ملال انگیز زندگی باشی، حضوری که برایم همانند حضور سیب سرخ در میان کوهی از سیب های زرد شکوه و جبروت به همراه دارد.
و قلب من در این گیر و دار ایام به تو می اندیشد و بازی کودکانه این دل دلبسته که...
دلی که دیگر طاقت چهره تو را در خواب ندارد، چهره ای که نیمه گمشده وجود مرا در خود دارد و بس!

کاش این دل جسارت گفتار و بازگویی این کلمات غم زده را داشت! تنها این کلمات بی جان زبان اند که بار این کودک دل را بجان میخرند و رسم خطوط دل تنها برای کسانی که شاید با من همدل باشند و هرگز به او که باید نرسد. به اویی که این بار به قید و رسم، قرعه زندگی به نام تو رقم خورده است قرعه ای که بسیار دوست می دارم و بس.


در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست

دل من

که به اندازه یک عشقست

به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه خانهء مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازه یک پنجره میخوانند

جمعه

جمعهء ساکت

جمعهء متروک

جمعهء همچون کوچه های کهنه، غم انگیز

جمعهء اندیشه های تنبل بیمار

جمعهء خمیازه های موذی کشدار

جمعهء بی انتظار

جمعهء تسلیم

 

خانهء خالی

خانهء دلگیر

خانهء در بسته بر هجوم جوانی

خانهء تاریکی و تصور خورشید

خانهء تنهائی و تفال و تردید

خانهء پرده، کتاب، گنجه، تصاویرت

 

آه چه آرام و پر غرور گذر داشت

زندگی من چو جویبار غریبی

در دل این جمعه های ساکت متروک

در دل این خانه های خالی دلگیر

آه، چه آرام و پرغرور گذر داشت خوشبختی

انتظار، انتظار

و سرانجام مرگ و همچنان انتظار

چه گرم اند آن ها که ناخودآگاه خود را میفریبند!

آرامش، اندک لذت و انتظار اوج

چه گرم اند اندک ها، قناعت پیشه گان، منتظران

شنیده ام دور از این مرداب، زندگانی هست

رنگ گل پیداست، شاید هم عاشقی همچنان برجاست


دلم گرفته از...

شوری این سوز را در استخوان گرییده ام

این چنین بوده است آری، بی سبو رقصیده ام

غیر از این چیزی بگو، ای تلخ مستی در بهار

درد اندر درد و غم در غم به خود پیچیده ام

شب به دل گفتم که فردا چشمه سار آید پدید

چون پگاه آمد شبی را بی جهت لرزیده ام

تیغ میبارد ز سرما، تلخی از فصل سیاه

من برای خنده ی گل ها تدارک دیده ام

دل بمیرد، خون بزاید، چون نیاید زندگی

سوزش از پرواز را، شب ها به تن پاشیده ام



چشم به راهِ زندگی

چشم کارون میشود – هر شب – به راهِ زندگی

دل پر از خون میشود از حاصلِ فرخندگی

با که باید گفت؟  من دیگر نمی بینم کسی

دوزخی کو تا بسوزاند مرا، سوزندگی؟

زنده بودن را نمی خواهم، خدا را مرگ کو؟

تا برافروزم به راهش مشعل تابندگی

آرزو ماندم به دل، تا خویشتن پیدا کنم

رُختِ انسان را ببینم بر تنی، زیبندگی

این همه گفتند از هستیِ گُل باران ولی

ریشه خشکاندند، تاک و سرو را رقصندگی

نازنینا! چند و چون باید به راهت خون خورم؟

عاشقت جان میدهد – یک دم بیا – پایندگی

 

گفتنی...


عشق او در میان جان داریم      لذت عــمر جــاودان داریم

 تا گرفتیم آن میان به کنــار     هرچه داریم در میان داریم

 عاقـل این دارد و نــدارد آن     عاشقانیم و این و آن داریم

 می رود آب چشم ما هر سو     در نظر بحر بیکـران داریم

 خبر عاشـــقان ز ما می جو     که خبرها ز عاشـقان داریم

 آفتابی  اســـــت در نظــر پیدا     نورش از دیده چون نهان داریم

کجاsست...؟

هواى باران داشت، نگاهِ غمگينم

چه تلخ مى رفتى، چه تلخ، شيرینم!

شب جدایى با تمام محجوبى

تو را صدا مى زد، سكوت سنگينم

ستاره ها گفتند که باز مى گردى

چه زودباور بود دل دهن بينم

سقوط سرخم را که دیده اى، آیا

نمى کشى دستى به بال خونينم؟!

بيا و از تاراج مرا حفاظت کن

مرا که چون باغى بدون پرچينم

کجاست؟ محتاجم به سحر چشمانت

که شعر هم امشب نداد تسكينم

نمى رسد دستم به دست هایت، آه

چه قدر بالایى، چه قدر پایينم (ج)!