

علی عزیزتر از جانم
بــه اوج دل نــشــانــدمــت....
بــه رهــگــذار زنــدگــی
زمــانــه گــر خــزان شــود....
تــویــی بــهــآر زنــدگــی
بــه پــاکــی دلــت قــســم....
کــه دل ز تــو نــمــی کــشــم
کــه تــکــیــه گــاه مــن تــویــی....
در ایـــن بــهـــار زنــدگــی

من تو نبودت جزاشک وحسرت جزگریه کردن ....
کاری ندارم بی تونمیشه
بی تونمیخوام حتی یه روزم دوام بیارم
بی تو چجوری باخاطراتت روزا و شبهارو بگذرونم
خاطره هامون از خاطرت رفت اماهنوزم دلتنگشونم
من بی تونابودم ببین زندم ولی دنیای من مرده
تودنیای من بودی ولی دوریت منو ازپادرآورده........

دیشب تا صبح دستانم دنبال دستانت کودکانه گریست...
تو را بهانه می کرد...
دیشب تا خود صبح اغوشم برای اغوشت بغض کرد...
ساده بگویم... دیشب دلم بی پروا هوای نبودنت را می کرد...
هوای "اغوشت "را...!!!

فاصله دورت نمی کند عزیزم...!
در خوب ترین جای جهان جا داری نفسم...!
جایی که دست هیچ کسی به تو نمی رسد: "قلبم"

با پرنده ی صبح شروع شد
تابید ، نور شد و سپاس گفت
صبح پرنده را بیدار کرد
شعر خواند . . .
نور آمد ، یار بیدار شد . . .
صبح بخیر خورشید من


مریضم . . .
چشمهایم درد می کند . . .
تب دارم . . .
اینهمه صغری کبری چیدن نمیخواهد
تو نیستی
دارم می میرم !

ستاره درخشانم
عاشقونه شدم عاشق دلت
یکی بیاد و کاشکی بگه بهت
بگه بهت شدی تو وجود من
از ته دل تو را دوست دارمت

ترنم باران را نصار چشمانت میکنم نازنینم
تا شبنمی شود بر سرخی گونه هایت
و داغی بوسه ام را به پیشانی ات به یادگار می گذارم
و دست نوازشم را به موهایت هدیه می کنم
که تا عمر داری مرا از خاطر نبری
سفید برفی من
آسمانت پر از نگاههای گرم پر از مهر قشنگ چشمانـــــــت
در چشمانــــت نـــــگاه کردن مانند پرواز در آسمانهاســــــت
مثـــل غـــرق شــــــدن در خــــــاطــــرات خـــــوب اســـــت

در هر رقصی چیزی شبیه تو هست
در فلامنکو،غرور و خشونتش
در تانگو،گرمایش
در سالسا،هیجانش
در عربی،هوسش
در باله،کمالش
در سماع،از خود بیخود شدنش
در باقی رقص ها هم بی شک می توان چیزی
شبیه تو پیدا کرد من اما
در میان تمام رقص ها،رقصی را برمی گزینم
که حتی شده 1 ثانیه زودتر آغوشمان را پیوند دهد
ای عشق ! ستاد انتخاباتت کو ؟

تا عشق ترانه خوان چشمان غم است
راه من و تو همیشه پر پیچ و خم است
ای حسرت روزهای بی برگشتم
صد بار که عاشقت شوم باز کم است . . .


عشــــــــــــــــــــــق تنها سهم مرغ عشق نیست
میتوان عاشــــــــــــــــــق شد و گنجشک زیست



وقتی کودکی هفت ساله بودم ، پدر بزرگم مرا به برکه ای در یک مزرعه برد و
به من گفت : سنگی را به داخل آب بینداز و به دایره هایی که توسط این سنگ
ایجاد شده نگاه کن . سپس از من خواست که خودم را به
جای آن سنگ تصور کنم . او گفت : " تو می توانی تعداد زیادی از
جلوه ها و نمود ها را در زندگیت خلق کنی اما امواجی که از این
جلوه ها پدید می آید ، صلح و آرامش موجود در تمام مخلوقات
تو را بر هم خواهد زد . به خاطر داشته باش که تو در برابر هر آنچه
در دایره زندگیت قرار می دهی مسئولی و این دایره به نوبه خود با بسیاری
از دایره های دیگر ارتباط خواهد داشت . نیازمند خواهی بود تا
در مسیری زندگی کنی که اجازه دهد ، خوبی و منفعت ناشی از دایره ات ،
صلح و آرامش را به دیگران منتقل کند . آن جلوه هایی که از
عصبانیت و حسادت ناشی می شود ، همان احساسات را به دیگر دایره ها
خواهد فرستاد .تو در برابر هر دوی آن ها مسئولی . "
این نخستین بار بود که دریافتم هر شخص قادر
است صلح و یا ناسازگاری درونی
خلق کند که در جهان پیرامونش جریان یابد . اگر وجود مان سرشار از نزاع ،
نفرت ، تردید و خشم باشد ، هرگز نمی توانیم صلح را در جهان برقرار سازیم .
ما احساسات و افکاری را که در درون نگاه داشته ایم از خود ساطع می کنیم ،
چه در مورد آن ها صحبت کنیم چه سکوت اختیار کنیم .
هر آنچه در درون خویش داریم به جهان پیرامون ما سرایت می کند و
خلق زیبایی یا ناسازگاری با تمامی دوایر دیگر زندگی مرتبط می باشد .
نتیجه اخلاقی : این تمثیل جاودانی را همیشه به خاطر بسپاریم که به
هر چیزی توجه کنیم ، رشد و توسعه می یابد، از افکار مان تا اعمال مان

آنکه " ساده " دروغ هایت را باورمیکند...
آنکه " ساده " به تو اعتماد میکند ...
آنکه " ساده " دوستت دارد ...
آنکه " ساده " غرورش را برایت میشکند ...
همان " او "
روزی " ساده " کم میاورد ...
و خیلی " ساده " میرود ...
کاش می شد که کسی می آمد
باور تیره ی ما را می شست
و به ما می فهماند...
دل ما منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره بسی نازیباست
بهترین واژه ، همان لبخند است
که از لبهای همه دور شده ست
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم...!!!
وقتی که شروع به راه رفتن کردم و زمین میخوردم,
تو نبودی که من رو از زمین بلند کنی ولی مادرم بود....
وقتی بیرون میرفتم تو نبودی که دستم رو بگیری ولی پدرم بود.وقتی که گریه میکردم تو نبودی که اسباب بازی هات رو بهم بدی,
ولی برادر و خواهرم بودن.
خانوادم برای من از همه چیز با ارزش تره..

دارم خفه میشوم نفس هایت کجاست؟؟؟
دارم ناشنوا میشوم صدایت کو؟؟؟
نابینا شده ام از بس حضورت در چشمانم نبود...
گر امدی بگذار تا دستانم لمست کند...
تنها ارزویی که باقی مانده است همین است...
"ارزوی گرفتن دستان مهربانت"
باز هم جمعه شدو غصه ی من تازه شده
درد این بی خبری بی حد واندازه شده
بازهم جمعه شد چشم به ره مانده شدم
باز از دوری تو خسته و در مانده شدم
باز هم جمعه شدو ازتو خبر نشنیدم
باز از بی خبری های دلم نالیدم
باز هم درد فراغ کمرم را خم کرد
باز دوری تو چشمان مرا پر نم کرد
باز هم جمعه شد وچشم به در منتظرم
شاید آورد صبا ازمه رویت خبرم
و باز هم غروب جمعه است و نیامد یار
و من اینک باز هم دست بردم تا بخوانم با تو
العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان
باز هم غروب جمعه شدو نیامدی
باز هم غروب جمعه شدو نیامدی
باز هم غروب جمعه شدو نیامدی
دیدی که چه بی رنگ و ریا بود زمستان ؟
مظلوم ترین فصل خدا بود زمستان
دیدیم فقط سردی او را و ندیدیم
از هر چه دو رنگی است رها بود زمستان
بود هرچه فقط بود سپیدی و سپیدی
اسمی که به او بود سزا بود زمستان
گرمای هر آغوش تب عشق دم گرم
یکبار نگفتند چرا بود زمستان
بی معرفتی بود که هر بار ز ما دید
با این همه باز اهل وفا بود زمستان
غرق گل و بلبل شد اگر فصل بهاران
بوی گل یخ هم به هوا بود زمستان
با برف بپوشاند تن لخت درختان
لبریز و پر از شرم و حیا بود زمستان
در فصل خودش ، شهر خودش ، بود غریبه
مظلوم ترین فصل خدا بود زمستان …
که بی صبرانه محتاج آن لعل آتش افروزم
جان و جهانم را سیراب کن
سخاوت ابر دستانت را بر من بباران
و بار دیگر مرا به منتهای عشق فرابخوان
بگذار بار دلتنگی هایم بر دوش با بوسه های تو
سبک تر شوند
این یک نعمت را هیچگاه از من مگیر....
ترنم باران را نثار چشمانت میکنم نازنینم
تا شبنمی شود بر سرخی گونه هایت
و داغی بوسه ام را به پیشانی ات به یادگار می گذارم
و دست نوازشم را به موهایت هدیه می کنم
که تا عمر داری مرا از خاطر نبری

چه می شد دستانم به دستانت گره می شد
چه می شد آغوشم در آغوش خوش تو جا می شد
چه می شد اشک هایم با لبخندت یکی می شد
چه می شد بوسه هایم بر گونه های سرخت جاری می شد
چه می شد گل هایی را که هدیه دادم
در قلب تو سبد سبد عشق می شد.
چشم به راه توام، قفل شبم باز کن
ماه شبم شو دمی نغمه ی نو ساز کن
بوسه ی باران تو باش، من عطش بی حساب
فاصله بردار، باز عاشقی آغاز کن
دوست دارم در اغوشم بگیری و
زیرگوشم زمزمه کنی
که پشت خوابهای نا آرام تو...
چیزی بیش از نگرانی های زنانه نیست...
دستت را بگیرم و زیرگوشت زمزمه کنم
که پشت نگرانی های زنانه ی من...
مردی ایستاده که دیوانه وار دوستش دارم






پـــــــــــــــرواز را دوســــت
دارم 
وقتـــــے
از ارتفاعــــات
لبانــــــت 
به
عمــــق آغوشـــت سقـــوط
میکنــــم 
چـــه سقــــوط دلنشینــــے 
راستــــے 
میدانستــــے پــــــــــــــرواز 
را تـــو یـــادم
دادے 
میدونستی
آرامش وجود من بــودنــم در آغــوش مــردانــه ات است
بگـذار حـســودان هــرچـه می خــوآهـنـد بگــویـنـد
جــز تـو و عـشــق تــو تـمـوم دنـیــا پَــر...
دلهره نبودنت را دارم...
مــی
ترسم آنقـدر نیــایـی،
آنقــدر
نبــودنــت از در و دیــوار ببـارد،
کِـــه
غریبـِـه هـــای شهـــر مَحـــرم اَســرار شــونــد...

خوشحالم !!!
آنقدر
که نمي دانم....
کدام
يک از درد هايم را فراموش کرده ام !
راســتی...!
اگر لحظه ای به یادت آمدم.....
زود از ذهنت بیرونم نکن...
من برای این لحظه...!
ساعت ها به یادت بوده ام...

بیا تا مقدس ترین عشق دنیا را به همگان نشان دهیم.
بیا تا طعم شیرین ترین عشق دنیا را بچشیم.
بیا تا بهترین لحظه ها را در عشقمان مهیا کنیم.
بیا تا گرمی عشقمان را در قلبهایمان احساس کنیم.
بیا تا عشقی یکدل و یکرنگ داشته باشیم.
بیا تا غروب غم انگیز عاشقان را با نشان دادن
معنی واقعی عشقمان به همگان زیبا کنیم.
بیا تا فاصله عاشقان را با ثابت کردن
معنای واقعی عشق را از بین ببریم و فاصله
بین عاشقان را کم اهمیت جلوه دهیم.
بیا تا ثابت کنیم ما می توانیم در میان تمام عاشقان
برای همیشه عاشق بمانیم.
بیا تا در میان فصلهایمان فصل خزانی نداشته باشیم
و تمام لحظه ها و فصلها بهاری بیش نباشد!
بیا تا شبهای با هم بودنمان را پر از ستاره کنیم.
حالا بیا که همدیگر را باور کرده ایم!
