وهمراه صدایم بین صدها کوه پیچیدم
نگاهم آنچنان غمگین به کوه بیستون افتاد
که شیرین را دوباره غرق در خون خودش دیدم
تمام عمر می گشتم به دنبال گلی اما
چرا هرگز گلی غیر از شقایق را نمی دیدم
بیاتعریف کن یک بار دیگر سرنوشتم را
که احساسم به من گفت انتهایش را نفهمیدم
نگو ویرانه را بعد از از گذشت سال ها ول کن
که من جغدم ... و دور از لحظه ای زرد خورشیدم