این داستان بر اساس واقعیت است :))))))
پیشه خودمون باشه ها ولی واقعا ترسیده بودم
شب اومدیم بخوابیم
من بودمو داییم و رفیقم
رفیقم رفت تو حیاط گلاب ب روتون دس ب اب
پیشه خودم گفتم بذار صادقی (داییم)رو بترسونم
گفتم ببین سروتو بذار زمین انگار طبقه پایین جنا عروسی گرفتن
دارن بزن برقص میکنن
اولش الکی گفتم
بعد واقعا داشت صدا میومد، خودمم رنگم پریده بود
گفتم ان اقا درست بزن چ وعض دف زدنه
یهو صدا اومد قاااااااااااااااارپ من گفتم داریشون ترکید
بعد نگو رفیقم تو دسشویی بود ترکید 


هیچی دیگه تا امروز صب ک دارم مینویسم براتون داشتیم میخندیدیم
جنا هم عروسیو ول کردن شروع کردن ب خندیدین

بعد از چن ساعت جستو جو فهمیدیم صدا کولر همسایه بود از پایین میومد
مارو باش داشتیم دنبال صدا میگشتیم بریم عروسی برقصیم







