...
که چون غافل شوم ازاو دوان سوی تو می اید
که چون غافل شوم ازاو دوان سوی تو می اید
قسمت این بود ز عشق تو پریشان باشم
عاشق خسته دل بی سرو سامان باشم
قسمت این بود ز دوری تو من غنچه صفت
همه شب تا به سحر سر به گریبان باشم
روزگاری ست دل افتاده به دریای غمت
من گرفتار در امواج خروشان باشم
اشک از کاسه چشمان ترم می جوشد
تا به کی شاهد شبگریه پنهان باشم
جاده قلب مرا رهگذری نیست که نیست
جز غبار غم و اندوه در آن همسفری نیست که نیست
آنچنان خیمه زده بر دل من سایه درد
که در او از مه شادی اثری نیست که نیست
شاید این قسمت من بود که بی کس باشم
که به جز سایه مرا با خبری نیست که نیست
این دل خسته زمانی پر پروازی داشت
حال از جور زمان بال و پری نیست که نیست
بس که تنهایم و یار دگر نیست مرا
بعد مرگ دل من ، چشم تری نیست که نیست
شب تاریک ، شده حاکم چشم و دل من
با من شب زده حتی سحری نیست که نیست
کامم از زهر زمانه همه تلخ است چنان
که به شیرینی مرگم شکری نیست که نیست

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم.
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم.
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.
در نهان خانه ی جانم، گل یاد تو درخشید.
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم،
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم.
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو ، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت،
من ، همه محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام،
بخت، خندان و ،زمان رام.
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب.
شب و صحرا و گل و سنگ،
همه، دل داده به آواز شباهنگ.
یادم آید، تو به من گفتی:"از این عشق حذر كن!
لحظه ای چند بر این آب نظر كن!
آب، آیینه ی عشق گذران است.
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از این شهر، سفر كن!"
با تو گفتم:"حذر از عشق ندانم.
سفر از پیش تو هرگز نتوانم،
نتوانم!"
روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر لب بام تو نشستم.
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم.
باز گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم،
تا به دام تو در افتم، همه جا گشتم و گشتم،
حذر از عشق ندانم،
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم!
اشكی از شاخه فرو ریخت.
مرغ حق، ناله تلخی زد و بگریخت...
ماه بر عشق تو خندید.
اشك در چشم تو لرزید،
یادم آمد كه دگر از تو جوابی نشنیدم،
پای در دامن اندوه كشیدم،
نگسستم، نرمیدم...
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم،
نكنی دیگر از آن كوچه گذر هم...!
بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم...!
ببخشیددیراومدم ازحالا خیلی کم می تونم بیام شایدم دیگه
نیام اگه دیگه نتونستم بیام حلالم کنین
بازم منتظرتون هستم
سراغت را می گیرند شرم دارم بگویم تنهایم گذاشتی ...
- گفتی که ما به درد هم نمی خوریم اما ندانستی که من تو را
برای درد هایم نمی خواستم ...
- برایت سنگ تمام گذاشتم ... افسوس که نمی دانستم با همان
سنگ ها نابودم می کنی ...
حالا که رفته ای دلم برای تو...بیشترازخودم می سوزد!!!...فکر
می کنی کسی به اندازه ی من دوستت خواهد داشت؟؟؟؟؟
توچه می فهمی!حال و روز کسی را که هیچ کسی دلش را
نمی لرزاند...!
روزی می رسد... همچنان که در اغوش دیگری خفته ای به یادم
ستاره هاراخواهی شمرد تا ارام شوی...
-گریه ام می گیرد...وقتی میبینم کسی که همه ی دنیای من
است...منت دیگری را میکشد...
صدای توخوب است.
صدای توسبزینه ی ان گیاه عجیبی ست
که درانتهای صمیمیت حزن می روید.
درابعاداین عصرخاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیاتابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
وتنهایی من شبیخون حجم تراپیش بینی نمی کرد
وخاصیت عشق این است
کسی نیست
بیازندگی رابدزدیم ان وقت
میان دودیدار قسمت کنیم
بیاباهم ازحالت سنگ چیزی بفهمیم
بیازودترچیزهاراببینیم
ببین عقربک های فواره درصفحه ی ساعت حوض
زمان رابه گردی بدل می کنند
بیااب شومثل یک واژه درسطرخاموشی ام
بیاذوب کن درکف دست من جرم نورانی عشق را
...

چقدر دوست داشتم یک نفر از من میپرسید:
چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟
چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟
.
.
اما افسوس که هیچکس نبود...
همیشه من بودم وتنهایی پرازخاطره...
آری با تو هستم...!
با تویی که از کنارم گذشتی...
وحتی یکبار هم نپرسیدی
که چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!
تیغ روزگار
شاهرگ "کلامم"را
چنان بریده.. که سکوتم
"بند"نمی آید
.
.
دستت را به صورتم نزن!
.
.
میترسم بیفتد
نقاب خندانی که بر چهره دارم!
و بعد ...
سیل اشک هایم تورا با خود ببرد!
و باز ...
من بمانم و تنهایی...
دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نمیكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاریكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوسـت ندارم چشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تیر خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواین التماسرو
...............
.........
....
.

یه جوون میاد میزاره گلای سرخ شقایق
بی صدا میشکنه بغضش روی سنگ قبر دلدار
اشک میریزه از دو چـشمش مثل بارون وقت دیدار
زیر لب با گریه میگه : مهربونم بی وفایی
رفتی و نیستی بدونی چه جگر سوزه جدایی !
آخه من تو رو می خواستم ، اون نجیب خوب و پاک
اون صدای مهربون ، نه سکوت سرد خاک
تویی که نگاه پاکت مرهم زخم دلم بود
دیدنت حتی یه لحظه راه حل مشکلم بود
تو که ریشه کردی بـا من ، توی خاک بیقراری
تو که گفتی با جدایی هیچ میونه ای نداری
پس چرا تنهام گذاشتی توی این فصل سیاهی ؟
تو عزیزترینی اما ، یه رفیق نیمه راهی
داغ رفتنت عزیزم خط کشید رو بودن من
رفتی و دیگه چه فایده ؟ ناله و ضجه و شیون ؟
تو سفر کردی به خورشید ، رفتی اونور دقایق
منو جا گذاشتی اینجا ، با دلی خسته و عاشق
نمیخوام بی تو بمونم ، بی تو زندگی حرومه
تو که پیش من نباشـی ، همه چی برام تمومه
عاشق خـسته و تنها ، سر گذاشت رو خاک نمناک
گفت جگر گوشه ی عشقو ، دادمش دست تو ای خاک !
نزاری تنها بمونه ، همدم چشم سیاش باش
شونه کن موهاشو آروم ، شبا قصه گو براش باش
و غروب با اون غرورش نتونست دووم بیاره
پا کشید از آسمون و جاشو داد به یک ستاره
اون جوون داغ دیده ، با دلی شکسته از غم
بوسه زد رو خاک یار و دور شد آهسته و کم ک
ولی چند قدم که دور شد دوباره گریه رو سر داد
روشو بر گردوند و داد زد : به خدا نمیری از یاد !!!
یا دل از ماندن تو سیر شود بعد برو
خواب دیدی که دل دست به دامان تو شد
تو بمان خواب تو تعبیر شود بعد برو
لحظه ای باد تو را خواند که با او بروی
تو بمان تا به یقین دیر شود بعد برو
صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو
یا دل از دیده ی تو سیر شود بعد برو
تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند
تو بمان گریه به زنجیر شود بعد برو
به دومي
گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!! دومي قلبش
تپيد و
لرزان گفت : بهترين زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد :
" دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند" و بچه ها
هم تکرار کردند:
....دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند مگر آنکه
يکي از آن دو براي رسيدن به ديگري خود را بشکند !!
عشق تنها براي يک بار مي ايد و براي تمام عمرش مي
ايد عشق همان بود که به تو ورزيدم حقيقتا همان يک بار و از
بس بدان
اويختم تا هميشه همه ي زندگي ام با ان پيش خواهد رفت پس
تا هميشه
عاشقت مي مانم
شب سردی ست ومن افسرده
راه دوری ست وپایه خسته
تیرگی هست وچراغی مرده
می کنم تنها ازجاده عبور:
دورماندند ز من ادمها
سایه ای ازسر دیوار گذشت
غمی افزود مرابرغمها
فکر تاریکی واین ویرانی
بی خبرامد تا بادل من
قصه ها سازکندپنهانی
نیست رنگی که بگویدبامن
اندکی صبر،سحرنزدیک است
هردم این بانگ برارم از دل:
وای این شب چقدرتاریک است
خنده ای کوکه به دل انگیزم؟
قطره ای کوکه به دریاریزم؟
صخره ای کو که بدان اویزم؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران راهم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است