من برگشتم

سلام بعد از چند سال که درسام سنگین شده بود دوباره میخام مطلب بزارم

نظرا تایید نمیشه

ولی میخونمو سعی میکنم به همشون جواب بدم


----------------------------------------------------------------------

فقر...
همان گردوخاکی است که روی "کتاب آسمانی"مان در قفسه کتاب مینشیند..
.

میزان گناه

اسکندر مقدونی ، هنگامی که در یکی از شهرهای ایران از گورستان عبور می کرد از مشاهده سنگ قبرها بشدت متعجب شد. پیرمردی که آنجا بود را خطاب قرار داد و پرسید که چرا در شهر شما همه مردم در سنین کودکی یا نوجوانی می میرند؟ و به سنگ قبرها اشاره کرد که روی آنها نام متوفی و مدت زندگی او را نوشته بود و همه عددها بین یک تا ده بود.پیرمرد سری تکان داد و گفت در شهر ما رسم بر این است که بجای عمر طبیعی افراد، میزانی که شخص در عمرش گناه نکرده است را بعنوان عمر واقعی و ارزشمند او حساب می کنیم، هر کسی در آخر عمرش، روزهایی که مرتکب گناه نشده را می شمرد و حساب می کند که چند سال می شود، اگر بطور مثال جمع همه روزهای بدون گناه بشود دو سال، ما روی سنگ قبر او می نویسیم "مدت زندگی 2 سال."
اسکندر کمی در خود فرو رفت و از پیرمرد سئوال کرد که اگر اسکندر کبیر در شهر شما بمیرد، روی سنگ قبر او چه خواهید نوشت؟
آن مرد روشن ضمیر پاسخ داد روی سنگ قبر تو می نویسیم: «اسکندر، مردی که هرگز زاده نشد.»

يه شعر قشنگ درباره كوروش

درود به روان پاک پدر ایران کوروش بزرگ

اين شعرو براي اين گذاشتم كه يادمون نره كوروش كي بوده و ما بايد تا ابد به اون افتخار كنيم. افتخار مابه ایرانی بودن ماست به اجدادونیاکانمان است .وهرکس كه درهرمقام ودرجه ای آن را انکار میکند خائن وشیطان زاد است.بیایم بدور ازهرنوع گرایش وقومیتی به سرافرازی ایران وایرانی فکر کنیم.

 


تو را این دل سراییست خالصانه

تویی شاه جهانم عاشقانه

تو با اسب سیاه خود فکندي

تمام خاک دنیا فاتحانه

بود تنها یگان دستی به شمشیر

که گیرد دست دشمن را نشانه

چه گویم از سپاه و ارتش تو

که شد تا قلب یونان آن روانه

اگر مانده کنون این نام ایران

ببوسد دست شاهش عاجزانه

منم سرباز تو شاه جهانم

.به کردارت به پندارت یگانه

همی گفتار تو گفتار نیک است

تو دادی درس عدل و عادلانه

قسم خوردم به نامت آریایی

تویی حافظ خاکت هر زمانه

زنم فریاد و گویم نام کوروش

 
بود تنها سوار جاودانه

مردان کهن

مردان کهن


ملک ايران مملو از مردانگيست
جنگه با ايرانيان ديوانگيست
دشمنانش دشمن ديرينه اند
ترک تازي و اجانب ريشه اند
عدل کورش شاه شاهان جهان
غرق حيرت مي کند پيغمبران
داريو شش مظهر آباديست
شاه شاهان جهان ايرانيست
آريو برزن نماد غيرت است
سمبل آزادي اين ملت است
مهردادش دشمن يونانيان
سر بلند از نام او ايرانيان
يزد گردش دشمن هر تازي است
جنگ او با تازيان تاريخي است
چون خشايارش دگر دنيا نديد
خاک يونان ضرب شستش را چشيد

نظرسنجی جالب توجه

نظرسنجی جالب توجه

 

از مردم جهان سؤالی پرسیده شد

سؤال  از این قرار بود:

 نظر خودتان را راجع به كمبود غذا در  سایر كشورها صادقانه بیان كنید؟

و جالب اینکه كسی جوابی به آن نداد !!

چون:

در آفریقا كسی نمی دانست "غذا" یعنی  چه؟

در آسیا كسی نمی دانست "نظر" یعنی چه؟

در اروپای شرقی كسی نمی دانست "صادقانه" یعنی چه؟

در اروپای غربی كسی نمی دانست "كمبود" یعنی چه؟

و در آمریكا كسی نمی دانست "سایر كشورها" یعنی  چه؟

سرانجام بزرگ مرد ایران   

سرانجام بزرگ مرد ایران    

کوروش در آخرین نبرد خود به قصد سرکوب قوم ایرانی‌تبار سکا که با حمله به نواحی

مرزی ایران به قتل و غارت می‌پرداختند. به سمت شمال شرقی کشور حرکت کرد

میان مرز ایران و سرزمین سکاها رودخانه‌ای بود که لشگریان کورش باید از آن عبور

می‌کردند. هنگامی که کورش به این رودخانه رسید، تهم‌رییش ملکه سکاها به او

پیغام دادکه برای جنگ دو راه پیش رو دارد. یا از رودخانه عبور کند و در سرزمین

سکاها به نبرد بپردازند و یا اجازه دهند که لشگریان سکا از رود عبور کرده و در خاک

ایران به جنگ بپردازند. کورش این دو پیشنهاد را با سرداران خود در میان گذاشت.

بیشتر سرداران ایرانی او، جنگ در خاک ایران را برگزیدند، اما کرزوس امپراتور سابق

لیدیه که تا پایان عمر به عنوان یک مشاور به کورش وفادار ماند، جنگ در سرزمین

سکاها را پیشنهاد کرد. استدالال او چنین بود که در صورت نبرد در خاک ایران، اگر

لشگر کورش شکست بخورد تمامی سرزمین در خطر می‌افتد و اگر پیروز هم شود

هیچ سرزمینی را فتح نکرده. در مقابل اگر در خاک سکاها به جنگ بپردازند، پیروزی

ایرانیان با فتح این سرزمین همراه خواهد بود و شکست آنان نیز تنها یک شکست

نظامی به شمار رفته و به سرزمین ایران آسیبی نمی‌رسد. کورش این استدلال را

پذیرفت و از رودخانه عبور کرد. پیامد این نبرد کشته شدن کورش و شکست لشگریانش بود...


فكر كنم شنيده باشيد كه فرزندان ما دیگر حتی اسم کورش آریایی را نمی شناسند.

و اين چه قدر درد آور است كه29 اکتبر روز جهانی کورش آریایی است و این روز فقط در تقویم ایران نیست!

فكر می‌كنم هیچ كشوري در جهان پیدا نمی‌شود كه مانند ایران دارای تمدن و

فرهنگ كهن و غنی باشد؛ اما مردمش با فرهنگ كشورهای دیگر بیشتر آشنا

هستند. زنان و مردان امروز ایران چقدر از آداب و رسوم گذشته‌ی خود آگاه هستند.

تحقیق و به‌دست آوردن ‌آمار در این زمینه ‌هیچ چیز جز شرمندگی برای ایرانیان

نخواهد داشت. حقیقت این است كه ما در كنار كوهي ایستاده‌ایم،بی آنكه از بزرگی

و عظمت آن باخبر باشیم داریم باحسرت به قله‌های كوچك همسایه افتخار

می‌كنیم. هیچ چیز بدتر از این نیست كه تمام قهرمانان مرد و زن یك سرزمین

غریبه‌ها باشند و قهرمانان باستانی سرزمینت در خاك خود غریبه!....

هرگز نخواب كورش

هرگز نخواب كورش

 

دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد

بابا ستاره اي در هفت آسمان ندارد

كارون زچشمه خشكيد البرز لب فرو بست

حتي دل دماوند آتشفشان ندارد

ديو سياه در بند، آسان رهيد و بگريخت

رستم در اين هياهو گرز گران ندارد

روز وداع خورشيد، زاينده رود خشكيد

زيرا دل سپاهان نقش جهان ندارد

بر نام پارس دريا، نامي دگر نهادند

گويي كه آرش ما تير و كمان ندارد

درياي مازني ها، بر كام ديگران شد

نادر زخاك برخيز، ميهن جوان ندارد

دارا كجاي كاري، دزدان سرزمينت

بر بيستون نويسند، دارا جهان ندارد

آييم به دادخواهي، فريادمان بلند است

اما چه سود اينجا، نوشين روان ندارد

سرخ و سپيد و سبز است، اين بيرق كياني

اما صد آه و افسوس، شير ژيان ندارد

كو آن حكيم توسي شهنامه اي سرايد

شايد كه شاعر ما،ديگر بيان ندارد

هرگز نخواب كورش اي مهر آريايي

بي نام تو وطن نيز، نام و نشان ندارد

شاهكاري ازسيمين بهبهاني

بادام

تعدادى پيرزن با اتوبوس عازم تورى تفريحى بودند. پس از مدتى يکى از پيرزنان به پشت راننده زد و يک مشت بادام به او تعارف کرد.راننده تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد. در حدود ٤٥ دقيقه بعد دوباره پيرزن با يک مشت بادام نزد راننده آمد و بادام‌ها را به او تعارف کرد. راننده باز هم تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد. اين کار دوبار ديگر هم تکرار شد تا آن که بار پنجم که پيرزن باز با يک مشت بادام سراغ راننده آمد، راننده از او پرسيد چرا خودتان بادام‌ها را نمى‌خوريد؟ پيرزن گفت چون ما دندان نداريم. راننده که خيلى کنجکاو شده بود پرسيد پس چرا آن‌ها را خريده‌ايد؟ پيرزن گفت ما شکلات روى بادام‌ها را خيلى دوست داريم!

استخر


   مرد جوان مسيحي كه مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود ، به خدا
          اعتقادي نداشت. او چيزهايي را كه درباره خدا و مذهب مي شنيد مسخره ميكرد.شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا كافي بود.
          مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون
          استخر شيرجه برود ناگهان، سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده كرد. احساس عجيبي تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پايين آمد و به سمت كليد برق رفت و چراغ را روشن كرد.
          آب استخر براي تعمير خالي شده بود!

اینکه دلتنگ توام اقرار می خواهد مگر؟


اینکه از من دلخوری انکار می خواهد مگر؟

وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش

دل بریدن وعده دیدار می خواهد مگر؟

عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق می شویم

اشتباه ناگهان تکرار می خواهد مگر؟

من چرا رسوا شوم یک شهر مشتاق تواند

لشکر عشاق پرچم دار می خواهد مگر؟

با زبان بی زبانی بارها گفتی برو

من که دارم می روم ؛ اصرار می خواهد مگر؟

روح سرگردان من هر جا بخواهد می رود

خانه دیوانگان دیوار می خواهد مگر؟

....

گفتم شبي به مهدي از تو نگاه خواهم 

گفتا كه من هم از تو ترك گناه خواهم

آیا می دانید؟؟؟؟

آیا میدانید که هشت پا با وجود داشتن بدنی بزرگ میتواند از سوراخی به قطر 5 سانتی متر عبور کند ؟

 

آیا میدانید که تعداد افرادی که سالانه از نیش زنبور میمیرند بیشتر از کسانی است که سالانه از نیش مار میمیرند ؟

...

تعطیلات تموم شد.

پيام نوروزي

برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال وهمه سال مبارک بادت این روز وهمه روز

 

پيام نوروزي

سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت
بادت اندر شهرياري برقرار و بر دوام
سال خرم، فال نيكو، مال وافر، حال خوش،
اصل ثابت، نسل باقي، تخت عالي، بخت رام
******** سال نو مبارك ********

يابن الحسن زمان تو ديگر شده بيا

ابر نگاه چشم دلم تر شده بيا

قدري دلم براي تو مضطر شده بيا

جمعه رسيده صاحب آدينه بازگرد

اين باغ در نبود تو پرپر شده بيا

اي معني "به نام خدا" بي ظهور تو

اعمال هيئتم همه ابتر شده بيا

بيرون هيئتت دل من پر شكسته است

حالا كه دل شبيه كبوتر شده بيا

بازآ كه صاحب همه‌ي لحظه ها تويي

يابن الحسن زمان تو ديگر شده بيا

پاک کن

می دونی چرا وقتی بزرگ میشیم یادمون میدن با خودکار بنویسیم چون

میخوان بهمون یاد بدن دیگه نمیشه هر اشتباهی رو باپاک کن پاک

کرد!!!!!!!!!!!!!!!

....

چقدر حقیرند مردمانی که:

    نه جرات دوست داشتن دارند

     نه اراده دوست نداشتن

     نه لیاقت دوست داشته شدن

     و نه متانت دوست داشته نشدن

                       با این حال مدام شعر عاشقانه میخوانند...       

مناظره سیمین و ابراهیم صهبا!

شعر « آزار » اثر سيمين بهبهاني:

يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني :

يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني
بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني


جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا :

گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟
گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم

 جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:

ديگر اگر نالان شوی ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را

 جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا :

صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست
گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين
کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست
صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست
سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني
دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست
با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني
بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟
دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي
زيرا که عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست
صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از کوي وصال
چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست

مهربانی

مهرباني را زماني آموختم كه 

كودكي در دفتر نقاشي اش خورشيد را سياه كشيد 

تا پدر كارگرش زير نور آفتاب نسوزد.

آفرینش زیبایی

گل نيلوفر در مرداب مي رويد تا همه بدانند:

 كه در سختي ها،بايد زيباترين ها را بيافرينند

تست های فرهنگی هنری

 

هنرپيشه معروف سينما ؟
الف) محمدرضا گلزار
ب) محمدرضا علفزار
ک) محمدرضا گندمزار
ش) محمدرضا دشت

 

هنرپيشه مرحوم سينما ؟
الف) رضا ژيان
ب) رضا ماکسيما
ک) رضا فولکس
ش) رضا خاور

 

هنرپيشه مرحوم فيلم "ممل آمريکايي" ؟
الف) نعمت الله گرجي
ب) نعمت الله ساقه طلايي
ک) نعمت الله شيرين عسل
ش) نعمت الله مينو

 

هنرپيشه زن معروف سينما ؟
الف) هديه تهراني
ب) کادوي تهراني
ک) چشم روشني تهراني
ش) قابل نداره تهراني

 

بازيگر چشم روشن سينما و تلوزيون ؟
الف) پارسا پيروزفر
ب) فارسا فيروزپر
ک) پارسا پيروزپر
ش) فارسا فيروزفر

 

يکي از آهنگ هاي منصور ؟
الف) ديوونه
ب) ... خل
ک) منگل
ش) عجوج مجوج!

 

خشايار اعتمادي چه سبکي مي خواند؟
الف) پاپ
ب) اسقف
ک) راهبه
ش) موبد

دعای قبل از خواب کودک خود خواه

خدایا! مرا ببخش... می خواهم بخوابم و اگر در خواب مردم تمام اسباب بازی هایم را بشکن تا بچه ی دیگری با آن بازی نکند

در حوالي بساط شيطان

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.
از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود.

لیلی و مجنون

یک شبی مجنون نمازش را شکست ...
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست ...
عشق آن شب مست مستش کرده بود ...
فارغ از جام الستش کرده بود ...
سجده ای زد بر لب درگاه او ...
پر زلیلا شد دل پر آه او ...
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای ؟ ...
بر صلیب عشق دارم کرده ای ؟ ...
جام لیلا را به دستم داده ای ...
و ندر این بازی شکستم داده ای ؟ ...
نشتر عشقش به جانم می زنی ...
دردم از لیلاست ، آنم می زنی ؟ ...
خسته ام زین عشق دل خونم مکن ...
من که مجنونم تو مجنونم مکن ...
مرد این بازیچه دیگر نیستم ...
این تو و لیلای تو ... من نیستم ! ...
گفت ای دیوانه لیلایت منم ...
در رگ پیدا و پنهانت منم ...
سالها با جور لیلا ساختی ...
من کنارت بودم و نشناختی ...
عشق لیلا در دلت انداختم ...
صد قمار عشق یک جا باختم ...
کردمت آواره ی صحرا نشد ...
گفتم آدم میشوی اما نشد ...
سوختم در حسرت یک یا ربت ...
غیر لیلا بر نیامد از لبت ...
روز و شب او را صدا کردی ولی ...
دیدم امشب با منی گفتم بلی ...
مطمئن بودم به من سر میزنی ...
بر حریم خانه ام در میزنی ...
حال این لیلا که خوارت کرده بود ...
درس عشقش بی قرارت کرده بود ...
مرد راهش باش تا شاهت کنم ...
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

هزینه عشق واقعی

  پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . 

مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.

او نوشته بود :

صورتحساب !!!

 کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان 

 مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان 

 نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان 

 بیرون بردن زباله 1000 تومان 

جمع بدهی شما به من :12.000 تومان  !

 

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:

بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ

و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است

  وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت:

  مامان ... دوستت دارم

  آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:

قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!