هیهات!
"درخت توت، تبر دید بید شد لرزید
خبر نداشت پس از مرگ، ساز خواهد شد ...."

پريوش چهارم
آقا جانم می گفت: آدم وقتی کسی را دوست دارد، پیراهنش را هم دوست دارد. كفش و جورابش را هم دوست دارد. آستانه ي در خانه اش را هم دوست دارد . . . راه و معبر و كاشي و سردر و جوي كوچه اش را هم دوست دارد.
آقا جانم راست مي گفت علي اكبر! من خودم هميشه نمك آشپزخانه ي خانم جان را از دكان روبروي خانه ي شما مي خريدم. شورتر بود. بخصوص وقتي مي ريخت روي زخمم.

متأسفانه بنا به دلايلي كه من نمي دانم، سيستم نظرگذاري براي اين پست را بسته اند! ببخشيد و ممنون از لطف احتمالي تان
ياد بعضي نفرات
امروز سالمرگ انجوي شيرازي ست؛ مردي كه شوخي شوخي، دنياي قصه ها و باور هاي عاميانه را جدي كرد. مردي كه من او را از روي مطالعه ي كتابش " تبعيدگاه خارك" شناختم كه خاطرات دو سال از زندگي در تبعيد اوست در خارك. مردي كه چند وقتي ست در كنار سيد احمد وكيليان، اقبال كمك به اهداف بلند او را در انتشار فصلنامه ي فرهنگ مردم، پيدا كرده ام. مردي كه...
![]()
کوتاه، آه 4
با خواهرم مهري نشسته ايم سر مرور خاطرات دور:
-مريم يادت هست...؟
-مهري چيزي به خاطرت مانده...؟
هنوز بهترين قسمت خاطراتمان بر مي گردد به آواز هاي آخر شب "قاسم كفتري":
- "رختخواب مرا مستانه بنداز-------------تو پيچ پيچ ره ميخانه بنداز".

اثر نقاش روسي-الگ مايروف
رمضان مبارک
بخصوص افطارهای خاطره انگیزش. کاش مادرم بود!

زنده گی
آخر شب، توی پنجدری مهتاب غوغا می کرد. حیاط خانه باغ تمامش پر از نور ماه بود. آب جویی که از وسط خانه باغ می گذشت، به رنگ سیمابی بود اما درختهای انار که تازه به گل نشسته بودند، زیر مهتاب آبی می زدند. قاچ خربزه ی نوبرانه ی توی طاقچه آبی بود. صورت مادر بزرگم آبی بود. مادر بزرگم داشت می مرد اما هیچکدام ما خبر نداشتیم؛ از بس زنده بود. مثل شمع در آخرین شعله اش؛ بلند و کشیده و پر نور!
فردای شب مردن، دایی محمود داشت می گفت: خوش به حالش! خوب زندگی کرد. خوب مرد. آن مرگ مهتابی سی و هشت سال پیش اتفاق افتاد؛ مثل امشبی. و اگر من از او نوشتم، برای این بود که خواستم خاطره ی یک زنده گی را پاس داشته باشم وقتی خیلی ها فقط ادای زنده ها را در می آورند.

نقاشی از آزاده عسکری
غیر از خدا هیچ کس نیست

روزگاری در همین نزدیکی، این دو نفر تنها بازماندگان از اهالی روستای "کاخ کوک" در سربیشه ی خراسان جنوبی بودند. حالا، با فوت آنها، در روستای کاخ کوک غیر از خدا هیچ کس نیست.
کهریزک
زنگ تلفنم را باز عوض کرده اند. یکی آن را گذاشته روی همان صدای زنگهای قدیمی؛ کمی جرار، کمی غمگین. با وجه جراریش که بلند می شود؛ صفحه اش را نگاه می کنم. شماره ی آقاعزیز نظافتچی تازه ی ساختمان است. می خواهد زنش را ببرد کهریزک تا بستری اش کند. انگار زن ام – اس دارد. دنبال کسی است تا برایش پارتی بازی کند. خیلی فکر کرده و بلاخره به من رسیده! می گویم قیمه قیمه ام کنند چنین کاری نمی کنم اما او باز اصرار می کند. بد پیله است. از بس زن را تر و خشک کرده، خسته شده. التماس می کند یک زنگ بزنم به کهریزک. می گویم: - " آقا عزیز! اصلاً کی به تو گفته از دست من کاری ساخته است؟ " می گوید: - "کسی نگفته. خودم فهمیدم. از روی پلاک ماشینتان. " می پرسم: - " از روی پلاک ماشینم؟ "می گوید: - " بله پلاکتان قرمزه. این پلاکها را به هر کی هر کی نمی دهند. خانم جان کمکم کن بستری اش کنم. گفته اند تا یکی تو کهریزک نمیره برای زن من جا باز نمی شه! حالا من تا کی صبر کنم یکی بمیره؟ " تو دلم می گویم ای مرده شور دنیایی رو ببرند که الزاماتش یک پلاک قرمزه و یک مرگ تو کهریزک!
همان ماشین پلاک قرمز را راه می اندازم طرف انقلاب. باید بروم دنبال راحیل. قرار است دم در اصلی دانشگاه منتظرم باشد. نرمه بادی می وزد و ابرها را جابجا می کند. ابرها توی آسمان این ور آن ور می شوند و باد تندتر می وزد. آقا عزیز باز دارد زنگ می زند: - " خانم جان چی شد؟ زنگ زدید به کهریزک؟ "

تابلو ادای دین به ونگوگ اثر بیکن
کوتاه، آه 2
باز یاد مرتضا پهلوانم که در پنج سالگیش به قول طاهره صفارزاده، " ... هزار و پنج ساله بود". پارسال که رفته بودم دیدن مادرش، به سختی یادش آمد چرا مرتضا در آن تابستان وبایی، بیخود و بی سبب مرد!
بعد از اون...
تا به یاد دارم، همیشه هر وقت هر کسی مرده، یکی از دور و بریاش بوده، زار بزنه، داد بکشه بگه:
- بعد از اون دیگه دنیا به چه دردم می خوره؟
- بعد از اون می خوام بمیرم.
- بعد از اون ای خاک تو سر این دنیا.
خیلی دلم می خواست بدونم زنی که مردش تو جنگ، درست وسط بکش بکش، تو تاریکی و سرمای یک سنگر، عکسش رو از تو جیب لباس نظامیش در میاره، می بوسه، با تماشای اون عکس گرم می شه. برای یک مدت کوتاه هم که شده، تفنگ و ماشه و کشتن رو فراموش می کنه، وقتی خبر مرگ عزیزش رو میارن، چی می گه؟

کوتاه، آه
تازگی فهمیده ام حرفهایم باید کوتاه باشند، آه باشند. ساده باشند. بی پیرایه ی زبان ریزی. بی خاصیت زایایی زبان. و البته مهربان باشند حرفهایم. و گاهی به تنهایی بتوانند حسی را انتقال بدهند. با این خصوصیات برایت می نویسم: " ببین این عکس من است با پدرم".
نه بگذار از نو برایت بنویسم به سبکی که دوست تر دارم. آن طور که درست تر است: " این عکس پدرم است با من. با موهایی که عطر تربانتین ازشان بلند است. و کرواتی که می توانست در یک چشم به هم زدن گرهش بزند. ببین جنسش با همه فرق می کند؛ برای همین من کنارش اینقدر آرامم. هنوز مثل همان روزها که شنیدن اخبار ساعت دو رادیو برایش از واجبات بود، جوان است. هنوز می تواند از توی یک حبه انگور شاهرودی بیست قطره آب انگور در بیاورد. هنوز صدای یوزپلنگ های کلک چای را از ده قلهک می تواند بشنود؛ حالا چه فرق می کند یوزپلنگها در کجای زیستگاه طبیعی شان مرده باشند یا تا کی اگر باران نبارد، آلودگی هوا نفسگیرمان می کند؟
این عکس پدرم است با من. کوتاه، آه!
یادکرد
منتظر فرصتی بودم تا یادی کنم از "خلیل عمرانی" ؛ که یک زمانی در همین حوالی، نه آنچنان دور که از یادها رفته باشد، مدیر آفرینش های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود. امروز صبح شعری از او خواندم از زبان رقیه ی کوچک. انگار شعر و حال و هوای عاشورایی آن این فرصت را پیش آورد. خدای کریم و مهربان، رحمتش کند!

امشب سری به گوشه ی ویرانه می زنی؟
گامی در این سـکو ت اسیرانه میزنی؟
ای روشنای دیده ی دل های تیره بخت
امشب سری به خانه ی پروانه می زنی؟
یک لحظه تا غریب دلم حس کند تو را
دستی در این غروب غریبانه می زنی؟
درموج گریه از نفس افتاد دخترت
با دست مرگ یک دو نفس چانه می زنی؟
گیسوی کودکانه ام آشفته وقت مرگ،
موی مرا برای سفر شانه می زنی؟
بابا! دلم برای تو یک ذرّه شد بگو
سر می زنی به دختر خود یا نمی زنی؟
یاد بعضی نفرات (1)
یادش بخیر!

* قوم و خویش من همه از قبیله ی غماند
عشق خواهـر من است، درد هم برادرم
* از کتاب دســـتور زبان عشق، ســروده قیصر امین پور
و
خستـــــــــه ام از آرزوها، آرزوهــــــــــای شعاری
شوق پرواز مجــــــــــازی، بال های اســـــــتعاری
لحظه های كاغذی را روز و شب تــــــــكرار كردن
خاطــــــــــــرات بایگانی، زندگــــــــی های اداری
آفتاب زرد وغمـــــــــــــــگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری
عصــــر جدول های خالی، پارك های این حوالی
پرسه های بی خیالــــــی، نیمكت های خماری
رونوشت روزهــــــــــا را روی هم سنجاق كردم:
شنبه های بی پناهی، جمعـــه های بی قراری
عـــــــــــــــاقبت پرونده ام را با غبار آرزوهـــــــــا
خاك خواهــــد بست روزی، باد خواهـد برد باری
روی میز خالـــــــی من، صفحـــــــــه باز حوادث
درستون تســــــــــــلیت ها، نامی از مایادگاری
شهر فرنگ
باز شهر فرنگی آمده بود توی کوچه مان و صنعت سینماتوگراف را از چشمی کوچک روی جعبه اش به حراج گذاشته بود. باز طوماری از عکسها و نقاشی ها را روی نی های حصیر لول کرده بود و توی سایه ی درخت اقاقیای جلو خانه حاج حبیب، به انتظار مشتری های کوچکش نشسته بود. شهرفرنگی داد می کشید:
ـ "شهر شهر فرنگه از همه رنگه بیا و تماشا کن. بدو عقب نمانی بچه جان!". و من و خواهرم داشتیم نقشه می کشیدیم برای جور کردن پول تماشا.
این طور وقتها خارخار بی درمانی می افتاد به جان من و مهری. ما دو تایی مثل رقیب و عتید، دو طرف مادرمان را می گرفتیم تا چند ریالی پول بهمان بدهد برای دیدن شهرفرنگ. گاهی می داد، گاهی نمی داد؛آخر در روزگاری که من دوست داشتم جهان را هنوز از پشت این دستگاه جادویی تماشا کنم، دیگر این باغ نظر از رونق افتاده بود و جایش را تلویزیون و سینما گرفته بودند؛ اما راستش را بخواهید، من می مردم برای این قسم از تماشا. و برای جمله ی پایانی شهرفرنگی، وقتی درپوش روی عدسی را می گذاشت و می گفت:
ـ "بپا سگ سیاه نخوردت ها!".

* در زیر شعری از شیرین بصیرنیاست
ببخشید
******
امروز هم باز
در کوچه آن مرد
چرخ و فلک را
هل داد و آورد
*
با خواهرم زود
سویش دویدیم
با شادی و شوق
پیشش رسیدیم
*
او سکه می خواست
از ما 2 تومان
یک سکه کم داشت
امروز مامان
*
تا سکه را زود
دادم به آقا
چرخ و فلک برد
من را به بالا
*
من خواهرم را
رنجاندم از خود
از دست من او
دلخور کمی شد
*
در کنج دیوار
دیدم نشسته
فهمیدم از دور
قلبش شکسته
*
اما نمی شد
پایین بیایم
تا او بیاید
بالا به جایم
*
فهمیدم از من
آن لحظه رنجید
رفتم کنارش
گفتم ببخشید
*
ترسیدم ابر
چشمش ببارد
لبخند زد گفت:
عیبی ندارد!
آخر کجایی زهره
توی این تهران بی در و پیکر، از میان آنهمه کافه و رستوران و حوضخانه اش. و سرگرمی های جوراجورش. و جاهای نوستالژیکش. و حالا هم که اضافه ی به همه ی اینها، جمعه بازارش در پارکینگ پاساژ پروانه؛ من، با دو سه جا بیشتر مأنوس نیستم. یکیش کتاب فروشی مولاست که آنجا هر وقت سر می زنم، خانم رئیس زاده می دونه دنبال چی می گردم؛ برای همین آخرین تألیفات و ترجمه های ادبی عرفانی را میاره می گذاره روی میز جلوش. من هم اسیر سکر خاموش کتابفروشی او که از چوب است و آجر و البته کتاب و کتاب و کتاب، زل می زنم به روی جلد و اسم نویسنده و تا کنده بشم از سطح خوش آب و رنگ جلد، و تورقی بکنم کتاب را، و بو بکشم عطر صمغ و کاغذ و مقوای رنگی جلد را، ثانیه های دونده، می آیند و می روند و سوت پلیس خیابان انقلاب بلند می شود که: کجاست صاحب این پژوی سفید؟ بعد من می مانم و سوانح العشاق و برگ جریمه ی ایستادن زیر تابلوی توقف مطلقاً ممنوع.
دومیش کافه نادری ست به شرط بودن راحیل، دخترک صاحبدلم. و خوردن یک شاتوبریان سرخ شده ی فرانسوی با فلفل سیاه نیمکوب، توی ماهیتابه ی جلزولزی. همراه با یک کوپه سیب زمینی سرخ شده و هویج آب پز. و بعد رفتن به حیاط کافه و تماشای کادیلاک قدیمی و سکوی نشستن اعضای ارکستری که حالا از پس اینهمه سال دیگر استخوانهاشان هم زیر خروارها خاک پوسیده. و گربه های لوس که بگذاری، از سر و کول آدم بالا می روند در آن باغ پاییزی متروک.
سومیش کافه قنادی فرانسه است. آنجا گاهی که می خواهم برای زهرا ی کوچک نان زبان بخرم و جلدی به خانه بر گردم؛ با خودم و سایه ام می نشینیم پشت یک میز خیلی کوچک. رو به خیابان انقلاب؛ تا در فرصتی که خانم صادق به کارگر تر و فرز قنادی دستور بسته بندی شیرینی مرا می دهد، من فارغ از دنیای شلوغ پیرامونم یک قهوه ی ترک با یک تکه گاتا بخورم. بعد جعبه ی شیرینی را بردارم. ماشین را آتیش کنم و خودم را به خانه برسانم.
سهم من از زندگی اینهاست و چیزهایی شبیه به اینها. و البته خاطراتی دور از آهنگهایی قدیمی که گاهی جسته گریخته به ذهنم می آیند. باید آنها را از رادیوی آندریای آقای عزیزی شنیده باشم؛ در آن بعد از ظهرهای زنبق و لاله عباسی و گرد آب شیر کله سنگی در کرمان. انگار داریوش رفیعی ست که در غبار ایام رفته می خواند، آنهم برای دخترکی که "باد او را با خود برد." :
" یاد ازآن روزی که بودی زهره یار من/ دور از چشم رقیبان در کنار من/ حالیا خالیست جایت ای نگار من/ در شام تار من/ آخر کجایی زهره ؟ " .

نقاشی از: ملیحه جعفری
* دوست تر دارم از این جاها بیشتر برایتان می گفتم!
عشق
گاه عشق آسمان بود و روح زمين، تا خود چه بارد.
گاه عشق تخم بود و روح زمين، تا خود چه بر رويد.
گاه عشق گوهر كاني بود و روح كان، تا خود چه گوهر آيد.
گاه آفتاب بود در آسمان روح، تا خود چون بتابد.
گاه شهاب بود در هواي روح، تا خود چه سوزد.
گاه زين بود بر مركب روح، تا كه بر نشيند.
گاه لگام بود بر سر سر كشي روح، تا خود به كدام جانب گرداند.
گاه زهر ناب بود در كام روح، تا خود كه را گزايد و
كه را هلاك كند. *
* از رساله ی سوانح العشاق، نوشته ی شیخ احمد غزالی

موج نهم
اثر: ایوان آیوازوفسكی
مهمان های ناخوانده
این کتاب را یادتان هست؟ این کتاب، از اولین کارهاییست که انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در بدو تأسیس، در سال ۱۳۴۵ چاپ کرده است.

فقط خدا می داند چقدر توی بچگی آن را خوانده ام! کجاها قایمش کرده ام تا مبادا بیفتد دست یکی دیگر و به تاراج برود! بارها آرزو کرده بودم به سحری نافذ، می توانستم سر از خانه ی پیر زن قصه در بیاورم تا با او و مهمان هاش بنشینم سر سفره ی صبحانه ! تازه به محض این که دخترم راحیل زبان باز کرد، برایش بارها و بارها این کتاب را خوانده ام. و بعد برای دختر دومم زهرا، بگو هزار بار!
نویسنده این کتاب نوستالژیک روز دوشنبه بیستم شهریور مهمان خوانده ی کتابخانه ی مرجع ما بود. خانم فریده ی فرجام را می گویم. که قریب به چهل سال است از ایران دور بوده و حالا برگشته با چند تا کتاب جدید برای چاپ. و همگی در انتشارات کانون. من هم در این نشست مهمان بودم. و البته نوش آفرین انصاری عزیز از شورای کتاب کودک. و همگی مهمان وحید طوفانی که به تازگی عمر دوستیم با او بیست و شش ساله شده است.

در این مهمان بازی جانانه، فرجام از انگیزه اش برای نوشتن این کتاب گفت و از نفاشی های کتاب که به سبک آبرنگ توسط جودی فرمانفرماییان کشیده شده بود. و از مدلی که ساعتها روی ایوان خانه ی فرمانفرما می نشسته تا جودی، عروس خارجی خانه، از روی چهره اش، تصویر پیرزن قصه را بپردازد. این مدل، دایه ی پیر فرزندان فرمانفرما بوده است.
در این جلسه خانم بشیر، مربی جوان مرکز فراگیر ما در پارک فدک با زبان اشاره داستان "ماهی رنگین کمان" را تعریف کرد. او این کار را هر روز برای کودکان ناشنوای این مرکز انجام می دهد و چقدر هم زیبا! من طاهره بشیر را به دو سه دلیل عمده دوست دارم. بالاترینش شباهت زیاد چهره اش به چهره ی مادر من است در اوج جوانیش و اسمش. اسم مادر من هم طاهره است.
بعد همگی با هم یک عکس یادگاری گرفتیم و تمام!

منیرو
. . .
* حنیفه نگاهی انداخت به منیرو که حالا داشت از خانه می رفت بیرون. پای در به او گفت در لهر را ببندد چون این روزها تو بندر دزدی زیاد شده. منیرو نشنیده بود. حنیفه با خودش فکر کرد اگر روزش مثل امروز نبود، اگر حبیبش ناخوش احوال نشده بود، اگر دل و دماغ همیشه را داشت، نمی گذاشت منیرو دست خالی از این خانه برود. مثلاً می شد قوطی حلوا مسقطی را که حاجی عبدالرحمن از برازجان آورده بود، داد دستش تا برای زبیده ببرد؛ اما حوصله اش نمی شد. کو آن ایامی که حبیب دو سه سالش بود. و منیرو تازه به دنیا آمده بود؟ کو آن ایامی که صبح به صبح، همه ی روزهای صید میگو با زبیده راه می افتادند تو ساحل تا برسند به جهاز بادی مه صالح برای بردن میگ سر تیز تا ظهر هواری درست کنند تا مردها که آمدند خانه، سفره پهن کنند از این سر تا آن سر . تا بعد از ناهار بروند تو بادگیر خنک، دو سه ساعت از داغی هوا را که بیرون تش باد بود ، تو جای خنک بخوابند. و عصری بروند لو دریا به مشایعت مردها . و شب سر سراح پشه بند ببندند و توش رختخواب پهن کنند. و بیاید وقت فرستادن شبچره ها از این بام به آن بام. و وقت حرف زدن های تا نیمه شب و خیال بافی ها و ترس از آل و از اهل هوا و اهل غرق. و زمزمه ها و بعد گوش دادن به رِنگهای کوچالو و صدای زیبا شیروان که از رادیوی همسایه بلند بود و حکم لالایی را داشت. کمی که می گذشت، صدا دورتر و دورتر می شد و خواب می آمد. خوابی که توش پر بود از صدای امواج که با ماه بالا آمده بودند و گاهی صدای یک مرغ مهاجر که راه گم کرده بود و از دسته ی هم پروازهاش دور مانده بود.
. . .
* از رمان من با نام "منیرو"

سلیمانی در خدمت مور

آه، نام کوچک خداست
در خبر است که حق _ جلّ جلاله _ سه نام از نام های خود را به ابراهیم فرستاد : یکی از آن "آه" بود که بر دوام ابراهیم میگفتی : آه .
اگر تندرستان و اهل سلامت را نود و نه نام بباید اهل بلا را یک نام بباید . نود و نه نام همه از زبان بر آید اما آه از میان جان برآید ؛ زبان و کام را به آه ، راه نیست.
آه که می کشی، خدا سر بر می گرداند.
* نقاشی از ایمان ملکی
کاش!
«آرش مي گفت: جهان به عياران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتي كه عاشقي تنها تيري براي خودت مي اندازي و جهان خودت را مي گستري. اما وقتي عياري، خودت تيري. پرتاب مي شوي؛ تا جهان براي ديگران وسعت يابد.
به آفريد گفت: كاش عاشقان همان عياران بودند و عياران همان عاشقان...».
زاد روز ولادت مولا علی (ع) که با خلقتش جهان ما بیکرانه شد، برای همه ی آنها که به او فکر می کنند، مبارک باد!

نقاش: زنده یاد علی اشرف والی
همسایه های برگ بو
از دست باغبان اداره مان کاری بر نیامد یا اساساً خودش نخواست؟ نمی دانم. به هر حال همسایه ها همت کردند و باغچه ی بیرونی را سر و سامان دادند. باغبان صاحب سلیقه ای آمد و آنقدر قشنگ، آنقدر مینیاتوری باغچه ی بیرونی را آراست که غروب روز اول، ده بار یا بیشتر، شوق تماشایش مرا تا بیرون خانه کشاند. حالا آنجا، شمشادهای طلایی و گلهای جعفری، همسایه های درخت برگ بو شده اند. اگر چه در باغچه ی کوچک و در گلدان ها خبری از گل پریوش نیست، در عوض حال و هوای باغچه، به هزار و یک دلیل، عنابی است. راست گفته اند:
صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی!

نقاشی از استاد کاتوزیان
یادی از پریوش
اسمش هر چه باشد، چه فرقی می کند؟ چه فرقی می کرد اسمش چه باشد؟ او را هر طور صدا می کردی، جواب می داد نه با کلام که با حرکات سر و دست و گردن و با چرخاندن چشم در کاسه خانه و حتا با نی نی نگاه! پس چه فرقی می کرد صدایش کنم « پریوش » یا « مهدخت » یا « حسنیه » یا ...؟
از اساس اسمها را برای این از آسمان نازل کرده اند که « حوری » به جای « پری » جواب ندهد و او گویی به عوض عالم و آدم جوابگو بود. من این را وقتی فهمیدم که ناگهان آوار شد توی اتاق و تا به خودم بیایم نشسته بود روبرویم؛ با نگاهی که طلبکاری اولین معنایش بود. آن روزها به تبعیدی خود خواسته، در شهر کرمان بودم و دفتر کارم در زیباترین و قدیمی ترین بنای شهر بود. ما آنجا شیخ سیه چرده ی آرامی داشتیم که ذی لباس طلبگی، عارفی همه چیز دان بود؛ اما بی ادعا. بعدها او برای این نگاه، معناهای دیگری هم پیدا کرد؛ اما من به حکم تجربه می گویم او طلب بزرگی از عالم و آدم داشت. او گرگ یوسف ندریده ی ماجرای« زلیخا » بود! و من نمی دانستم چطور می شود این را به آن خیل ترنج به دست نچ نچ کن، حالی کرد؟ من نمی گویم٬ این را همه ی داستان های بعد از زلیخا می گویند که خود یوسف هم تا همین اواخر فکر می کرد پیراهنش را او چاک کرده است ! یادش به خیر مادرم اینطور وقتها می گفت : "کس پیرهن ندوخت که آخر قبا نکرد !". در مخیله ی مادرم هر پیراهنی لاجرم یک روز باید قبا می شد!
حالا از آن روز چند سالی می گذرد. بسیاری از آدم های آن وقت ها، چیزی از « حورا » یا «زهره » به یاد ندارند. فقط این منم که می دانم وقتی قرص ماه کامل است، وقتی پلنگ ها به آسمان پنجه نشان می دهند و رعد وبرق به یال کوه ها می پیچد، « پریوش » می زند به سیم آخر!
عیدی عاشقانه
می گویند آخر عشق را اول بار زنی به اسم "رابعه ی عدویه" درک و دریافت کرد. او روزی در حالی که مشعلی به یک دست داشت و کوزه ای آب به دست دیگر، از خانه بیرون زد، به بازار شهر رسید و در حالیکه می دوید، فریاد می کشید: من آمده ام آتش جهنم را به این آب فرو بنشانم و بهشت خداوند را با این مشعل بسوزانم تا مردمان دیگر از سر بیم و آز خدایشان را نپرستند؛ بلکه با عشق تمام با او درآمیزند. دعای داشتن چنین عشقی، عیدی من برای شماست. نوروز جلالی بر شما مبارک!

سیمین دانشور
خبر صریح بود و البته ناخوشایند. مثل همه ی وقتهایی که آدم دوست دارد از یک ناگزیری و از یک حتم بگریزد، خودم را زدم به نشنیدن. انگار اصلاً دلم نمی خواست سیمین دانشور بمیرد!
سیمین را قبل از آنکه با جلال بشناسم، با یوسف "سووشون" اش شناختم. با مردی که یک سر و گردن از خودش هم بلندتر بود! یوسف از دل اسطوره ی سیاوش در آمده بود؛ برای همین هم در زمان چاپ کتاب سووشون و هم بعدها، برای خواننده ی ایرانی بسیار ملموس و دوست داشتنی بود.من این کتاب را اول بار در نوجوانی خوانده بودم. خیلی بعد، با خواندن جزیره ی سرگردانی، دانستم در آنجا هم شخصیتی به اسم مراد هست که می تواند پرهیبی از یوسف باشد یا لااقل بخشی از بار ناکامی های یوسف را به شانه بگیرد اما در داستان زندگی سیمین، جلال، چیز دیگری بود! او غیرت آبادی ما بود.

اینها به کنار، از وقتی که شنیدم سیمین مرده است، به قول برادرم شریعتی، " حس کردم که خبر مرگ خودم را شنیدم و بعد این حال شتابزدگی در من ایجاد شد . شتابزدگی به این دلیل که مرگ به ناگهان فرا می رسد."
ای به یادت هی هی و هی های من!
چقدر از تو دورم ! چقدر از تو تنهایم! چقدر از تو بی خیالم! این روزها ذهنم درگیر بی تویی ست؛ از بس این و آن شلوغم کرده اند! آرزو می کنم می شد یک گوشه ی دنجی داشتم، تا بی خطاب و عتاب های پیغمبرانه، با تو، مراوده ای امی داشتم. ندارم. اصلاً به همین دلیل از تو دور افتاده ام. تا این که دیشب خودت غیرت کردی و آمدی سراغم. فکر نمی کردم هنوز به من امیدیت باشد. اما بود انگار!


نویسنده و روزنامه نگارم و مقدم بر اینها؛ معلمم.