به آفتاب دل بسته بودم

افسوس

روی خورشید هم برف نشست....

 

"بیژن اللهی"

معامله...


یک روز می شود آدم همینطور الکی در یک خرابه ای را باز می کند و شروع می کند تند و تند توش استفراغ کردن . یا معامله اش را در می آورد و می شاشد . همینقدر ساده . چیز به درد بخوری ست این خرابه ها که شاید یک وقت هایی بگردی و پیداش نکنی . یا شاید گم اش کنی و خودخواسته نجوری اش . اینجا فقط همینطوری ست . آدم بعد از ماه ها می آید درش را باز می کند و لاکرداری مستقیم هم معامله را فشار می دهد روی چیزهای خصوصی ملت . ملتی که یک وقتی آشنا هم بودند . هر جور آشنایی . تمام شدن این گشت و گذار هم یک حس آمپولی خوشمزه ای دارد . درد تخمی توی باسن ات می پیچد و حالا که تمام شده همراهش خوشحالی . هر بار هم به خودت می گویی زودتر برمیگردی . اما برای چی . برای تگری . برای استفراغ . ولی کو...؟ کو چیزی که به تگری ات بیاندازت . همان بوی قدیمی می خورد به دماغ ات و یاد یک چیز بخصوصی می افتی . باید تمام شود یک وقتی... .


حمید شریفی خودش را از دنیا برد..خودش از دنیا نرفت..حمید...

معه 1 اردیبهشت1391 ساعت: 0:15 توسط:ارام
سلام
امشب ساعت به ساعت از اولین نوشته ات وکامنت ها خوندم و دلم گرفت
چه روزهایی بود که نوشتی و نوشتیم و نوشتند وحالا انگار یه جورایی همه دل کندند
خودمونیم صفایی داشت منتظر اپ شدن رفقا و کامنت گذاشتن و احساس رفاقت کردن....چه ساده و با صفا رفیق بودیم و دوست بودیم و انگار خیلی همدیگه رو میفهمیدیم....حالا وقتی به همون وب لاگ های اشنا سر میزنی انگار خونه های متروک و تار عنکبوت گرفته ای ازش مونده که فقط یادت میاره زمانی رو که گذشت و رفت
شاید هم ما بیخودی جدی گرفتیم و خیال کردیم پای رفاقتمون میمونیم ...خیال کردیم ....؟!نمی دونم خیال که زیاد کردیم و اب از سر دریا گذشت و هیچ کدوم نیامدیم
هیچ کدوم ...شاید تو دنیای واقعی برای هم مونده باشیم...فقط خاطره ای و یادی...
حس عجیبی دارم از اون حس غربت های گهی که گذشته ها برای ادم به جا میزاره
حالا بیشتر و بهتر میفهمم که دنیا حتی ارزش ریدن توش رو هم ندارد
باید جای دیگه ای رو پیدا کرد که اقای مرگ و مجید و حمید همون سه تفنگدار یکی برای همه و همه برای یکی باشند...ما که رهگذری عبوری بودیم که چند صباحی مهمون اون سکوی سیمانی جلوی تئاتر شهر شدیم تا خستگی در کنیم و خسته تر بلند شدیم امیدوارم هنوز جای نشیمن شما همون جا باشد...هنوز به رفاقتتون حسادت میکنم..حتی اگه رنگش پریده باشد

Mr.Brown


اسم اش را گذاشته ام آقای قهوه ای . هنوز هم مثل قبل ساکت و موقر گوشه ای می نشیند جماعت بیکار را نگاه می کند که به کافه می روند . حالا بعد از چند وقت نبودن من کمی هم جای قطره های باران و خاک پیر تر نشان اش می دهد . اما راه که می افتم انگار که بهش بر خورده باشد از سه به پنج می رود و پژو 206 سفید را می گیرد . بعد بالا را نگاه می کند که یعنی هنوز هم دود از کنده بلند می شود . می زنم روی فرمان اش . بعد سیگاری روشن می کنم و تا خانه برای اش آهنگ هتل کالیفرنیا را می گذارم و من و او و برایان آدامز با هم تا خود خانه می خوانیم... .

1992

 

 

مدل اش را می گویم و گوشی را می گذارم . دوباره زنگ می خورد . می گویم قهوه ای و باز قطع می کنم . بعد می آیم در را باز می کنم و نگاه اش می کنم که گوشه ی خیابان ایستاده . از سر ظهری تا حالا همانجا توی آفتاب ایستاده و تکان نخورده . کار هر روز اش است . وقت و بی وقت گوشه ای از میدان را گیر می آورد و همانجا می ایستد و رو به رو را نگاه می کند . هوای دم کرده را می کشم درون ریه و در را می بندم . گوشی چند بار زنگ خورده . آخری ش طلبکار چندین و چند ماهه ام است . شماره اش را می گیرم . زنگ دوم نخورده گوشی را بر می دارد و سلام نکرده می گوید دیگر نمی تواند صبر کند . گوشی را قطع می کنم . از پشت شیشه ، قهوه ای باوفا ر ا نگاه می کنم . همانجاست . می گویم : " خدایی کاری ازم ساخته نیست..."

شب ها جای خالیش دلم را هری می ریزد پایین . گاه گداری هم کسی زنگ می زند و سراغ گالانت قهوه ای رنگی را می گیرد که فروخته شده و رفته... .

 

یه مرد

 

داشتم می خندیدم به یکی از دیالوگ های کارتون رئیس مزرعه . جایی که پدر می گفت : یه مرد قوی همیشه دفاع وامیسته یه مرد قوی تر دفاع آخر . ماشین را نگه داشتم . پلاکارد سیاه را دیدم و اسم بزرگی که با رنگ آبی نوشته شده بود . یادم افتاد قوی ترین مرد تیم همیشه توی دروازه می ایستاد و نام اش حالا با آبی پررنگ روی پلاکارد سیاه بود . گفتم : تیم جدیدت مبارک ناصرخان... . و گریه ام را فروخوردم و راه افتادم... .

 

همین بی خوابی با واو استثنا

 

زنم حالا دیگر خواب اش برده . بلند اگر شوم ، چای را می گذارم که گرم شود . بعد هم می ایم که بنشینم سر این داستان لعنتی که دیگر واقعن دارد طول می کشد و تمام اش کنم . اما همینطور دراز می شوم رو تختم و سیگارم را با فندک آشپزخانه روشن می کنم . داستان مولانا ست و زنی که او را از میان کتاب هایش بیرون می کشد . زنی که هیچ وقت نیست . داستان دور است و کلمه هاش هنوز روی کاغذ لاکرداری نمی آیند . سیگارم نصفه می شود . آدم برای هر کام از سیگار دنبال بهانه و داستان و دلیل است . حتا اگر خودش نداند یا نفهمد . برای نیمه ی باقی مانده ی سیگار حسی به من می گوید بلند شوم و برگه های به هم ریخته ی مولانا را دوباره مرتب کنم و بخوانم . می دانم . امشب هم چیزی از توی اش در نمی آید . زنم خواب است . آسوده با دستی زیر سر و پرش های گاه به گاه انگشت های دست هاش . چای می ریزم . چای از غروب مانده و سرد و برمی گردم و قصر کافکا را باز می کنم . دوستی که چند وقت است به ماشین تحریر داخل مغازه ام نگاه چپ می کند می آید و از جلوی چشم هام رد می شود . همراه با والتر اسکات و تمام داستان هاش . اما... می فهمم چیزی از امشب و نوشته های نانوشته ی امشب در نمی آید . سیگار دوم را بی هیچ بهانه ای توی تراس روشن می کنم . زنم پیام می دهد که کابوس دیده و بیدار شده . خودم را توی صفحه ی تکنولوژی به خواب می زنم و ناگاه خوابم می برد . با سیگاری توی دست هام و چند داستان نیمه تمام و چای سردی که نمی خورم اش .

 

این را دیگر تو انتخاب می کنی

 

آب از کنار دهانم راه می افتد . این از تجویز قهوه و چای بلافاصله بعد از آن است که اینطور بی حال می اندازدم روی صندلی و حس حشیشی خوبی است . دست هام دنبال خودکار کشو ها را زیر و رو می کنند . نمی جورم اش . ناچاری بستن دکان و آمدن تا انتهای خیابان . همین است . مثل وقت هایی هستم که محاکمه شوم . گناه کرده و نکرده و ایهام فعل ِ کردن . عرق ریزه از خجالت و عرق آدمی که طی یک اکت خصوصی در می آید . آدم ها گاهی توی خودشان دور می زنند تا عیبی پیدا کنند و فریادش بزنند به جای یک برتری . به جای دوست داشتنی ترین چیزی که دارند . مثل وقتی که از بلندی می ترسی و خاطره ی شیرین و ساختگی بالا رفتن از یک کوه را با آب و تاب تعریف می کنی . حالا وقتی به این فلسفه بافی معیوب هم نگاه می کنم دوباره آب دهانم راه می افتد که این آب دهان راه افتادن هم خودش ایهام لذیذی دارد . پس قانع می شوم خیلی چیز ها را آرام و درگوشی بگویم . آخ از در ِ گوشی و در گوشی حرف زدن . خیلی چیز ها را هم نگویم اصلن . چون بعد ها محکوم می شوم به همان فلسفه ی ناقصی که بافته ام . پشت دستم را می کشم روی لب هام و جدی ، خط اول و دوم و بقیه را پاک می کنم . اینطور می شود که نوشته های عاشقانه را در ِ گوشی می خوانم و محیط بزرگ و فریاد را می گذارم برای بیماری های یک ذهن چرخنده که سیگارش زود به زود دیر می شود خیلی از اوقات . خط هایی هم که پاک شده اند شاید وقت های در ِ گوشی ، در گوشی مانده باشند ... . انتخاب می کنی . مثل گلی که بوی خوب اش را از اسپری گرفته است ... .

 

وقتی خواب های خوشی که برایم نمی دیدند ، تعبیر...

 

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد .

...

***

هر شب زنگ می زدند و می گفتند برای اش صدقه بگذارم . من هم هر روز صبح که از کوچه بیرون می زدم ، گدای پیری را می دیدم که روی سیمان لبه ی باغچه نشسته و پای اش را می مالد . خواب های من خواب های همان کودکی هستند که روز آخر باهار چشم باز کرد و تا آمد خودش را پیدا کند خودکار را دست گرفت و آخرش شد انسان تقریبن آس و پاسی که هیچ چیز را دوست نداشت الا اینکه چند تا آرزو داشته باشد و  میان همه ی آرزو هایش خودکار و کاغذ و سیگار و تیاتر هم پیدا بشود . اینها خواب های بی تعبیر من هستند اما صدقه گذاشتن برای خواب های دیگران را نمی دانم چه نامی باید برای اش پیدا کنم . خواب دوست و آشنا و مادر و پدر که ردای سیاهی تن انسانی قد بلند می کنند و ماموران نیروی انتظامی را می ریزند توی کتاب فروشی ام یا من را با صورتی خونی و دستی شکسته گوشه ای پیدا می کنند .

تلفن همه شان زنگ می خورد . گوشی را برمی دارند و می بینند زنگ زده ام که حلالیت بطلبم . رئیسم می گویم : " کجا ایشالا... ؟ " . پیام می آید که : " ... بوی خیابانی که درختانش مرا با تو ندیده اند... " .  به خودم می گویم : " بوی غریبی گرفته ای... " .

حالا چند ساعت از همه ی خط های بالا می گذرد . باید سیگارم را خاموش کنم ، برای رئیسم نسکافه درست کنم و به این فکر کنم که شعر شروع چه ربطی به خط های چند ساعت قبل من دارد و تعبیر خواب هر کس را چه کس دیگری تعبیر می کند و مادر بزرگم کی و کجا بود که دست اش خوب شد و من کجا خوابم برد... .