به آفتاب دل بسته بودم
افسوس
روی خورشید هم برف نشست....
"بیژن اللهی"
به آفتاب دل بسته بودم
افسوس
روی خورشید هم برف نشست....
"بیژن اللهی"
یک روز می شود آدم همینطور الکی در یک خرابه ای را باز می کند و شروع می کند تند و تند توش استفراغ کردن . یا معامله اش را در می آورد و می شاشد . همینقدر ساده . چیز به درد بخوری ست این خرابه ها که شاید یک وقت هایی بگردی و پیداش نکنی . یا شاید گم اش کنی و خودخواسته نجوری اش . اینجا فقط همینطوری ست . آدم بعد از ماه ها می آید درش را باز می کند و لاکرداری مستقیم هم معامله را فشار می دهد روی چیزهای خصوصی ملت . ملتی که یک وقتی آشنا هم بودند . هر جور آشنایی . تمام شدن این گشت و گذار هم یک حس آمپولی خوشمزه ای دارد . درد تخمی توی باسن ات می پیچد و حالا که تمام شده همراهش خوشحالی . هر بار هم به خودت می گویی زودتر برمیگردی . اما برای چی . برای تگری . برای استفراغ . ولی کو...؟ کو چیزی که به تگری ات بیاندازت . همان بوی قدیمی می خورد به دماغ ات و یاد یک چیز بخصوصی می افتی . باید تمام شود یک وقتی... .
حمید شریفی خودش را از دنیا برد..خودش از دنیا نرفت..حمید...
مدل اش را می گویم و گوشی را می گذارم . دوباره زنگ می خورد . می گویم قهوه ای و باز قطع می کنم . بعد می آیم در را باز می کنم و نگاه اش می کنم که گوشه ی خیابان ایستاده . از سر ظهری تا حالا همانجا توی آفتاب ایستاده و تکان نخورده . کار هر روز اش است . وقت و بی وقت گوشه ای از میدان را گیر می آورد و همانجا می ایستد و رو به رو را نگاه می کند . هوای دم کرده را می کشم درون ریه و در را می بندم . گوشی چند بار زنگ خورده . آخری ش طلبکار چندین و چند ماهه ام است . شماره اش را می گیرم . زنگ دوم نخورده گوشی را بر می دارد و سلام نکرده می گوید دیگر نمی تواند صبر کند . گوشی را قطع می کنم . از پشت شیشه ، قهوه ای باوفا ر ا نگاه می کنم . همانجاست . می گویم : " خدایی کاری ازم ساخته نیست..."
شب ها جای خالیش دلم را هری می ریزد پایین . گاه گداری هم کسی زنگ می زند و سراغ گالانت قهوه ای رنگی را می گیرد که فروخته شده و رفته... .
داشتم می خندیدم به یکی از دیالوگ های کارتون رئیس مزرعه . جایی که پدر می گفت : یه مرد قوی همیشه دفاع وامیسته یه مرد قوی تر دفاع آخر . ماشین را نگه داشتم . پلاکارد سیاه را دیدم و اسم بزرگی که با رنگ آبی نوشته شده بود . یادم افتاد قوی ترین مرد تیم همیشه توی دروازه می ایستاد و نام اش حالا با آبی پررنگ روی پلاکارد سیاه بود . گفتم : تیم جدیدت مبارک ناصرخان... . و گریه ام را فروخوردم و راه افتادم... .
زنم حالا دیگر خواب اش برده . بلند اگر شوم ، چای را می گذارم که گرم شود . بعد هم می ایم که بنشینم سر این داستان لعنتی که دیگر واقعن دارد طول می کشد و تمام اش کنم . اما همینطور دراز می شوم رو تختم و سیگارم را با فندک آشپزخانه روشن می کنم . داستان مولانا ست و زنی که او را از میان کتاب هایش بیرون می کشد . زنی که هیچ وقت نیست . داستان دور است و کلمه هاش هنوز روی کاغذ لاکرداری نمی آیند . سیگارم نصفه می شود . آدم برای هر کام از سیگار دنبال بهانه و داستان و دلیل است . حتا اگر خودش نداند یا نفهمد . برای نیمه ی باقی مانده ی سیگار حسی به من می گوید بلند شوم و برگه های به هم ریخته ی مولانا را دوباره مرتب کنم و بخوانم . می دانم . امشب هم چیزی از توی اش در نمی آید . زنم خواب است . آسوده با دستی زیر سر و پرش های گاه به گاه انگشت های دست هاش . چای می ریزم . چای از غروب مانده و سرد و برمی گردم و قصر کافکا را باز می کنم . دوستی که چند وقت است به ماشین تحریر داخل مغازه ام نگاه چپ می کند می آید و از جلوی چشم هام رد می شود . همراه با والتر اسکات و تمام داستان هاش . اما... می فهمم چیزی از امشب و نوشته های نانوشته ی امشب در نمی آید . سیگار دوم را بی هیچ بهانه ای توی تراس روشن می کنم . زنم پیام می دهد که کابوس دیده و بیدار شده . خودم را توی صفحه ی تکنولوژی به خواب می زنم و ناگاه خوابم می برد . با سیگاری توی دست هام و چند داستان نیمه تمام و چای سردی که نمی خورم اش .
آب از کنار دهانم راه می افتد . این از تجویز قهوه و چای بلافاصله بعد از آن است که اینطور بی حال می اندازدم روی صندلی و حس حشیشی خوبی است . دست هام دنبال خودکار کشو ها را زیر و رو می کنند . نمی جورم اش . ناچاری بستن دکان و آمدن تا انتهای خیابان . همین است . مثل وقت هایی هستم که محاکمه شوم . گناه کرده و نکرده و ایهام فعل ِ کردن . عرق ریزه از خجالت و عرق آدمی که طی یک اکت خصوصی در می آید . آدم ها گاهی توی خودشان دور می زنند تا عیبی پیدا کنند و فریادش بزنند به جای یک برتری . به جای دوست داشتنی ترین چیزی که دارند . مثل وقتی که از بلندی می ترسی و خاطره ی شیرین و ساختگی بالا رفتن از یک کوه را با آب و تاب تعریف می کنی . حالا وقتی به این فلسفه بافی معیوب هم نگاه می کنم دوباره آب دهانم راه می افتد که این آب دهان راه افتادن هم خودش ایهام لذیذی دارد . پس قانع می شوم خیلی چیز ها را آرام و درگوشی بگویم . آخ از در ِ گوشی و در گوشی حرف زدن . خیلی چیز ها را هم نگویم اصلن . چون بعد ها محکوم می شوم به همان فلسفه ی ناقصی که بافته ام . پشت دستم را می کشم روی لب هام و جدی ، خط اول و دوم و بقیه را پاک می کنم . اینطور می شود که نوشته های عاشقانه را در ِ گوشی می خوانم و محیط بزرگ و فریاد را می گذارم برای بیماری های یک ذهن چرخنده که سیگارش زود به زود دیر می شود خیلی از اوقات . خط هایی هم که پاک شده اند شاید وقت های در ِ گوشی ، در گوشی مانده باشند ... . انتخاب می کنی . مثل گلی که بوی خوب اش را از اسپری گرفته است ... .
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد .
...
***
هر شب زنگ می زدند و می گفتند برای اش صدقه بگذارم . من هم هر روز صبح که از کوچه بیرون می زدم ، گدای پیری را می دیدم که روی سیمان لبه ی باغچه نشسته و پای اش را می مالد . خواب های من خواب های همان کودکی هستند که روز آخر باهار چشم باز کرد و تا آمد خودش را پیدا کند خودکار را دست گرفت و آخرش شد انسان تقریبن آس و پاسی که هیچ چیز را دوست نداشت الا اینکه چند تا آرزو داشته باشد و میان همه ی آرزو هایش خودکار و کاغذ و سیگار و تیاتر هم پیدا بشود . اینها خواب های بی تعبیر من هستند اما صدقه گذاشتن برای خواب های دیگران را نمی دانم چه نامی باید برای اش پیدا کنم . خواب دوست و آشنا و مادر و پدر که ردای سیاهی تن انسانی قد بلند می کنند و ماموران نیروی انتظامی را می ریزند توی کتاب فروشی ام یا من را با صورتی خونی و دستی شکسته گوشه ای پیدا می کنند .
تلفن همه شان زنگ می خورد . گوشی را برمی دارند و می بینند زنگ زده ام که حلالیت بطلبم . رئیسم می گویم : " کجا ایشالا... ؟ " . پیام می آید که : " ... بوی خیابانی که درختانش مرا با تو ندیده اند... " . به خودم می گویم : " بوی غریبی گرفته ای... " .
حالا چند ساعت از همه ی خط های بالا می گذرد . باید سیگارم را خاموش کنم ، برای رئیسم نسکافه درست کنم و به این فکر کنم که شعر شروع چه ربطی به خط های چند ساعت قبل من دارد و تعبیر خواب هر کس را چه کس دیگری تعبیر می کند و مادر بزرگم کی و کجا بود که دست اش خوب شد و من کجا خوابم برد... .