دلتنگی

 

 

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست...!

شعر

 

 

مرا به هیچ بدادی و من هنوز برآنم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

 

 

سعدی

رفیق

چون تو دارم؛

همه دارم،دگرم هیچ نباید....

 

سعدی

دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

 

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت

صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست

ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم

کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

حسرت

می بینی ام وقتی به مویم برف غم باشد

روزی که پشتم مثل پشت کوه خم باشد  

***

با تو شبی از حسرت امروز خواهم گفت

وقتی که حرفم محض پیری محترم باشد

 ***

می گویم از روزی که خوردم حرف هایم را

ترجیح می دادم که نانم در قلم باشد

  ***

روزی که گریان از خیابان آمدی گفتی

نفرین به شهری که سگی در هر قدم باشد

   ***

یادت می آرم گفتی امید بهاری نیست

وقتی که زمستان و زمستان پشت هم باشد

  ***

آن روز وقتی سروهای سبز را دیدیم

شکر خدا شب رفته باید صبح دم باشد

  ***

می خواستم از بوسه بنویسم هراسیدم

توی کتابم بیتی از این شعر کم باشد

 

مهدی فرجی