حال مرا نپرس که هنجار ها مرا * مجبور می کنند بگویم که "بهترم"

من درختی را دیدم که بریدند و با چوب

آن کاغذ ساختند و روی کاغذها

نوشتند:

درختان را قطع نکنید!


فيليپ: كجا داريم ميريم؟
بوتچ: ميريم قاشق زني شب هالوين!
فيليپ: ما اجازه نداريم قاشق زني شب هالوين رو انجام بديم،مادرم اجازه نميده.
بوتچ: واسه چي مادرت اجازه نميده؟!
فيليپ: برخلاف مذهب ماست!
بوتچ: حالا من از تو سوال ميكنم فيليپ! از مادرت و از رهبر مذهبيت سوال نميكنم! تو قاشق زني شب هالوين رو دوست داري انجام بدي يا نه؟!
فيليپ: آره!
بوتچ: پس راه بيفت🤷🏻‍♀️👌❤!

عمیق تر از ذهن شما ،قلب شماست!

عمیق تر از منطق، عشق است!

عمیق تر از علم ،هنر است!

عمیق تر از ریاضیات، موسیقیست!!

برای هر کدام از ما
روزی، در سنی و به شکلی خاص اتفاق می افتد،
زندگی دعوتمان می کند به یک چالش
و از آن به بعد دیگر نمی توانیم آن آدم سابق باشیم...
آرامش خیال میرود، جایش را فشار و ترس و تقلا میگیرد...
انگار دستی با بی رحمی درون دنیایی ناشناخته پرتت می کند...
چالش هر کس بر طبق نقطه ضعف هایش شکل میگیرد
و مرحله به مرحله سخت تر میشود...
نبردی ست با درون و بیرونت...
یک روزهایی زخمی و خسته میشوی، شکوه می کنی
یک روزهایی اشتباه می کنی و شکست میخوری، بر میگردی سر خط
یک روزهایی هم غنیمت های بزرگ و کوچک بدست میاوری و جشن میگیری....
مدت ها بعد
در غروبی ساکت
بر بلندای تپه ای می ایستی و پایین را تماشا می کنی؛
نقطه ای که نبردت از آنجا شروع شد،
مسیری که طی کردی و به این نقطه رسیدی...
با خودت میگویی: چه شیب تندی...!
از ظرفیت وجودی ات متحیر میشوی
و می فهمی
درست از همان روز که به چالش دعوت شدی، بزرگ شدی

#پریسا_زابلی_پور

 


دیوانگی بد نیست
برای یک بار هم که شده
دیوانه تر از من باش
و بگذار چنان گم شوم در تو
چنان گم شوی در من
که یکی دیده شویم از بالا
و خدا خیال کند
یکی از ما دو نفر را گم کرده است
بگذار تعجب کند از حواس پرتی اش
و باورش شود زیادی پیر شده
و جهان را به ما بسپارد 

 

 

 

...

 

 

ذن و موسیقی

کتابی می خواندم در زمینه " ذن و موسیقی" ، آموزش کمال معنوی در نوازندگی. 

یک استاد موسیقی ژاپنی در این کتاب طی 4 مرحله و با شرح جزئیات سعی دارد به هنرجو نشان دهد تنها آن زمان می توان یک نوازنده یا آهنگساز خوب بود که ذهن او قبل از انگشتان آموزش دیده باشد و ذهن آدمی آن زمانی موثر واقع می شود و نغمه شخصی ما را از جان و دل بیان می دارد که نیت درونمان طریقت در خویشتن داری و خلوص داشته باشد. 

این استاد می آموزد که حقیقت موجود در یک نت، تفاوتی با حقیقتی که در کل سمفونی هست ندارد. و در نهایت از نگاه کاملاَ علمی موسیقی ( به مدد علم ریاضی، ادبیات، هنر های رزمی، یوگا ، تفکرات سامورایی و عرفان شرق) به شاگردان مدرسه "ذن" خود یاد می دهد که هدف کل آموزش موسیقی در زندگی ، رسیدن به تکامل و سرچشمه اصلی همه نغمه های درون ما و کائنات است. رسیدن به همان صوت ربانی که برای شنیدنش گوش جان باید....

سامورایی ها می گویند : از آموختن یکی، ده هزار چیز دیگر را می آموزی.
همان چیزی که استاد ذوالفنون نیز در کتاب "گل صدبرگ " خود از آن یاد کرده اند و از ورای تفکر عرفانی و تأثیر هنر در آموزش ذهن می گویند " اگر به دنبال آن می روی گشوده و خالی برو که گذرگاه عافیت تنگ است. شاید از این رهگذر از یک معنی به هزاران رسیدی."

جمله های بسیار زیبایی در این کتاب خواندم که هر کدام، برای من بعنوان یک هنرجوی کوچک می توانست درس بزرگی در اول راه موسیقی باشد.

 

× برای هر کس در جهان ساز ویژه او وجود دارد. مهم آن است که وقتی این ساز را در دست می گیرید، صدایی بسازد که برای شما دل انگیز باشد

× اگر نمی توانید آنچه را می شنوید بنوازید، به جای آن، چیزی را بشنوید که می نوازید.

×اصل موسیقی برای تجلی روح است. پس شادمان بنوازید. این راز طریقت است.

× سبک نوازندگی شما چیزی نیست که بیرون در پی اش باشید. امری است که از جوهر شما بر می خیزد.

×اگر موسیقی چیزی است که به آن عشق می ورزید، هیچ میان بری برایش نمی شناسم. تمرین کنید. تمرین کنید. تمرین کنید.

× هفت بار می افتی..... هشت بار برخیز

×تنها دشمن تو در درون توست. ذهن خود را به تمرکز و آرامش آموزش دهید تا بر رویدادهای ناخوشایند غلبه کنید.

× مهارت یافتن در فن فقط به خاطر فن، از شما موسیقیدان نمی سازد. هدف آن است که در حین تمرین فن، به خود فن فکر نکنیم. تمام توجه خود را به وضعیت روحی در حین تمرین بدهید.

× فقط آن فنی را به کار بگیرید که به آن نیاز دارید، نه بیشتر

× هرگاه ذهن به طور افراطی به کار انگشتان توجه کند سد راه موسیقی درونی نوازنده می شود.

× اگر نتی را اشتباه نواختید آن را وسیله آموختن قرار دهید. هر اشتباه ممکن است تولد تازه ای برای یک نغمه تازه به ارمغان بیاورد.

× به آنجایی نگاه نکنید که دلتان می خواهد برسید. تا زمانی که روح شما میل به پیشرفت داشته باشد به قدر کافی تند حرکت خواهید کرد. پیشرفت های بزرگ قابل پیش بینی نیستند. خودشان هر زمان که آماده شکوفایی بودید اتفاق می افتند.

×کلید کمال مهارت در انظباط است. چگونه تمرین کنیم؟ چه وقت تمرین کنیم؟

× محدودیت هایمان را تنها آن زمانی کشف می کنیم که با آنها به مبارزه بر خیزیم. 
بیشتر از آنچه استاد می خواهد انجام دهید . فقط یادتان باشد بعضی چیزها اصلاَ به سرنوشت ما تعلق ندارد. پذیرفتن حقیقت بخشی از هنر ذن موسیقی است.

×ممکن است نواختن دیگران را بشنوید و شک داشته باشید که روزی مانند آنها قادر باشید بنوازید. حتم داشته باشید می توانید. چشم انداز و امید را همیشه حفظ کنید اما این را به خاطر بسپارید که همیشه با خودتان باشید و نغمه خودتان را بخوانید و بنوازید.

× موسیقی مسابقه نیست. منیت و شهرت را از خود دور کنید. طریقت ذن موسیقی مسیری معنوی است نه بر اساس توانگری مادی و شهرت.

 

 

×سرعت فقط یکی از تکنیک های نوازندگی است. سرعت را هدف نکنید. روح اجرا و سرزندگی ریتم بسیار مهمتر از سرعت است.

×هر چه بیشتر تمرین کنید بیشتر به تواضع می رسید. زیرا در می یابیم چقدر چیزهاست که نمی دانیم!

×بفهمید که چرا می نوازید. 

× در بسیاری مواقع عقل طریقت را در نمی یابد. بیاموزید که در جهان گاهی نیز غیر منطقی عمل کنید.

×هر صدا و سکوت معنی خاص خودش را دارد. اگر به قدر کافی در عمق روح و نغمه درونتان نفوذ کنید به جایی می رسید که در آن نه سکوت است و نه صدا. آنجاست که ساز شما شروع می کند به بیان نغمه و حقیقتی که شما با کلام قادر به بیان آن نیستید.

× هر کسی در زندگی درس خودش را به دیگران می دهد و درس آنها را نیز می آموزد. سعی کنید هر دو نقش را بازی کنید. بیاموزید و آموزش دهید. بیابید و ببخشید. 

× در آموزش و نواختن موسیقی همواره گوش خود را هشیار نگه دار.

× خدمتگزار قلبت باش.

×شکست هایت را در خلاقیت مطالعه کن

× چابک گام بردار اما با سرعتی طبیعی

× نسبت به کاری که در هر لحظه انجام می دهی دقیق و با توجه باش.

× اگر می نشینی، مثل کوه بنشین: بی حرکت و  اگر بر میخیزی، مثل آفتاب باش: غیر قابل احتراز

×از همان مرتبه نخست سراغ بهترین انتخاب برو. فقط یکبار قرار است امتحان کنی.

× ساده اجرا کن و بگذار آهنگ درونت خودش پلی باشد بین تو و مخاطب.

×کسانی را که قبل از تو رفته اند خوب مطالعه کن و مشوق کسانی باش که بعد از تو به این راه می آیند.

× پاک بنواز، مانند پرنده ای که از روی دل در جنگل می خواند.

× و درنهایت : با دلت بنواز، با دلت بنواز، با دلت بنواز.....

 

داستانی که باز هم رد عشق در آن پیداست چرا نیچه اینقدر ضد زن است؟

 «به سراغ زنان می روی؟ شلاق را فراموش نکن». این معروف ترین جمله ای است که از نیچه به یادگار مانده. فیلسوفی با سبیل های پهن، چشمان کم فروغ و لب های همیشه کبود.

فردریش ویلهلم نیچه، فیلسوفی تنها و شکاک بود که عمرش را با انواع و اقسام بیماری ها گذراند. خودش می گفت لذت دنیا از جمله عشق به زنان را در همان جوانی ترک گفته است. با اینحال داستان عاشقانه ای درباره نیچه هست که می گوید همان جمله معروف و باقی بد و بیراه هایش به زن ها حاصل همان عشق نافرجام است.

چرا نیچه اینقدر ضد زن است؟


فردریش نیلهم نیچه تنها 56 سال عمر کرد، در سال 1844 به دنیا آمد و در سال 1900 و در آستانه قرنی جدید که از افکار خود او هم الهام های زیادی گرفته بود مرد. پدر او کشیش بود، اجداد مادری اش هم همینطور. وقتی 5 ساله بود، پدرش را از دست داد و با مراقبت و توجه مادر و خواهرش بزرگ شد؛ توجهی که تا آخر عمر ادامه پیدا کرد.

ابتدا به عنوان دانشجوی الهیات و واژه شناسی وارد دانشگاه بن شده بود. بعدها که اوضاعش عوض شد و کلی فلسفه برای خودش دست و پا کرد، تحصیل در رشته الهیات را در نتیجه از دست دادن ایمانش به مسیحیت رها کرد.

شوپنهاوری شد. با ریچارد واگنر ملاقات کرد و شیفته او شد. در 24 سالگی به استادی کرسی «واژه شناسی کلاسیک» در دانشگاه ازل و معلمی زبان یونانی در دبیرستان رسید. در جنگ میان فرانسه و آلمان، داوطلبانه به بهداری ارتش رفت اما منظره خون آنقدر ناراحتش می کرد که به خانه برگشت. 27 ساله بود که اولین کتابش را درباره تراژدی نوشت و از آن پس مرتب سالی یکی دو کتاب منتشر می کرد. کتاب هایی که همه آنها چیزی بودند میان فلسفه و ادبیات.

شرح حال نویس های نیچه نوشته اند او برای دوره های کوتاهی با چند زن رفت و آمد داشته. جدی ترین رابطه او با لو سالومه بود، زنی روس. این لو سالومه، اهل سن پترزبورگ بود. با تربیتی روسی، آلمانی و فرانسوی. در 17سالگی به درخواست ازدواج معلم سر خانه اش که یک کشیش پروتستان بود و پدر دو بچه، جواب مثبت داد. با او به هلند آمد. دوره ای عضو یک فرقه مذهبی بود و بعد به سوییس آمد و در دانشگاه زوریخ به عنوان یکی از اولین زن های دانشجوی فلسفه ثبت نام کرد.

سالومه 31 ساله در دوره ای که برای مداوا به میلان ایتالیا آمده بود، با پاول ری، دوست فیلسوف نیچه آشنا شد. آن موقع نیچه 37 ساله و حسابی مشهور بود. نیچه فورا در دام عشق گرفتار شد: «ما از کدامین ستاره فرو افتادیم تا اینجا همدیگر را ملاقات کنیم؟» اینها اولین کلمات نیچه بودند، وقتی او سالومه را در صومعه سن پیتر دید.

عکسی از نیچه، پاول ری و سالومه در دست است که در آن سالومه در یک گاری کوچک زانو زده و یک شلاق بالای سر دو مردنگه داشته در حالی که آن دو گاری را می کشند (درست برعکس جمله معروف نیچه).

نیچه که به یک دستیار احتیاج داشت، به این زن زیبارو که بعدها با ریکله شاعر و فروید روانشناس هم روابطی داشت، پیشهاد همکاری داد. نیچه در کتاب «اینک انسان» خود شعرهایی از سالومه را نقل کرده و گفته هر کس بتواند به عمق شعرهای سالومه و معانی آنها پی ببرد، می تواند حدس بزندکه چرا شعرهای او را تحسین می کنم.

با اینحال به دلیلی که هنوز هم بر سر آن بحث است، در فاصله کمتر از یک سال یعنی در دسامبر 1882 نیچه رابطه اش را با سالومه به هم زد. در یک نامه ارسال نشده برای سالومه، نیچه او را لاغر مردنی، زشت و فاجعه آمیز خطاب کرده است.

چرا نیچه اینقدر ضد زن است؟


سالومه خودش در کتاب خاطراتش که سه سال بعد نوشت، دلیل این اتفاق را جواب رد او به خواستگاری نیچه عنوان کرده اما بعضی از زندگینامه نویس ها هم علت را حسادت الیزابت خواهر نیچه می دانند که وی هم روی نیچه تسلطی وسیع داشت و هم از سالومه متنفر بود.

سالومه بلافاصله با پاول ری ازدواج کرد، هر چند این آخرین ازدواج او نبود. او کتابی با عنوان «نیچه در آیینه آثارش» نوشت و یک زندگینامه از خودش. سالومه 14 رمان دیگر هم دارد که هیچ کدام شان اثر برجسته ای نیستند و اهمیت زندگینامه اش هم فقط به خاطر اطلاعاتش درباره نیچه است، جایی که نیچه را شخصیتی کاملا مذهبی توصیف کرده است.

پنج سال بعد از جدایی از سالومه، نیچه در کتاب «تبارشناسی اخلاق» خود نوشت برای یک زندگانی فیلسوفانه ضروری است شخص فیلسوف «از ازدواج و هر چه که کار را به وسوسه های ازدواج بکشاند» بیزار باشد و اینکه «تا به امروز کدام فیلسوف بزرگی ازدواج کرده است؟ نه هراکلیتوس، نه افلاطون، نه دکارت، نه اسپینوزا، نه کانت، نه شوپنهاور.»

نیچه حتی ازدواج سقراط را هم از جنس «مسخره بازی»های او می داند. درباره دشمنی نیچه با زنان و نهی او از ازدواج تفسیرهای متعددی شده است. از جمله اروین یالوم در رمان «و نیچه گریست» سالومه را پیش دکتر بروئر، روانشناس مشهور می فرستد تا بفهمد بالاخره علت این رفتارهای نیچه در چیست؟

نیچه گفته است «آنچه شما عشق می نامید، دیوانگی هایی است کوتاه و زناشویی هم حماقتی دراز، پایان بخش این دیوانگی های کوتاه!» با اینحال او در تبیین عشق و بیان تفاوت نگاه زن ومرد به عشق نظرات بسیار جالبی دارد. این، شایدبه خاطر تسلط خواهرش بر او در تمام طول عمرش باشد و شاید هم به تجربه دردناک عاشقی خودش برمی گردد. عشقی پرشور به زنی که با مردان بسیاری رابطه داشت. چیزی که با اخلاق مداری سفت و سخت نیچه کاملا در تضاد بود. می شود حدس زد که آن روحیه حساس، بعد از شکست در این عشق چه فشاری را تحمل کرده است.

نیچه 12 سال آخر عمرش را در حال جنون گذراند. ژانویه سال 1889 پس از آن که در میدان شهر ناگهان دست هایش را دور گردن یک اسب گاری حلقه کرده بود، به زور به خانه آوردندش و تا آخر عمر در همان حال ماند. به قول ویل دورانت «نبوغ برای کمتر کسی این همه گران تمام شده است.

نیچه به لواندره سالومه نوشت: " تو چه معشوقه ای هستی که شبها کنار من نیستی...؟"
لواندره سالومه در پاسخ گفت: " تو چه فیلسوفی هستی که عشق و معادل تختخواب میدونی؟؟!!"
.

هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد، زیرا هیچ مقایسه ای امکان پذیر نیست.

در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد می کنیم. مانند هنرپیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر اولین تمرین زندگی، خود زندگی باشد، پس برای زندگی چه ارزشی می توان قائل شد؟

اینست که زندگی همیشه به یک «طرح» شباهت دارد. اما حتی طرح هم کلمه ی درستی نیست، زیرا طرح همیشه زمینه سازی برای آماده کردن یک تصویر است، اما طرحی که زندگی ماست طرح هیچ چیز نیست، طرحی بدون تصویر است.

بار هستی_ #میلان_کوندرا

کتابی باز روی میز توما دیده می شد.در این قهوه خانه هرگز کسی کتاب باز روی میز نگذاشته بود.
ترزا کتاب را همچون نشانه اخوتی پنهانی تلقی کرد.در برابر دنیای پر از وقاحتی که اون را در بر می گرفت،ترزا فقط یک سلاح داشت،کتاب.

او کتاب های زیادی خوانده بود کتاب به او فرصت گریختن از نوعی زندگی را می داد که هیچ گونه رضایت خاطری از آن نداشت.کتاب به عنوان یک شی هم برای اون معنای خاصی داشت:دوست داشت کتاب زیر بغل در خیابان ها گردش کند.

کتاب برای او به منزله ی عصای ظریفی بود که آدم متشخص قرون گذشته به دست می گرفت کتاب او را از دیگران به کلی متمایز می ساخت."

بارهستی_میلان کوندرا

چه بی‌تابانه می‌خواهمت ای دوری‌ات آزمون تلخ زنده به گوری!

چه بی‌تابانه تو را طلب می‌کنم

بر پشت سمندی

گوئی

نوزین

و فاصله تجربه‌ای بیهوده است.

بوی پیراهنت اینجا و اکنون.

 

کوه‌ها در فاصله سردند.

دست در کوچه و بستر

حضور مأنوس دست تو را می‌جوید

و به راه اندیشیدن

یأس را

رج می‌زند.

بی نجوای انگشتانت

فقط.

و جهان از هر سلامی خالی است.

 

"احمد شاملو"

تنها
هنگامی که خاطره ات را می بوسم
درمی یابم دیری است که مرده ام
چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره ی تو سردتر می یابم
از پیشانی خاطره ی تو
ای یار
ای شاخه ی جدامانده ی من...

"احمد شاملو

برای تو، برای چشم‌هایت

برای من، برای دردهایم

برای ما

برای این همه تنهایی..

ای کاش خدا کاری کند...

تو و اشتیاقِ پُرصداقتِ تو
من و خانه‌مان
میزی و چراغی...
آری
در مرگ‌آورترین لحظه‌ی انتظار
زندگی را در رؤیاهای خویش دنبال می‌گیرم.
در رؤیاها و
در امیدهایم!

"
احمد شاملو"

هیچ کجا، هیچ زمان،

فریاد زندگی

بی جواب نبوده است.

قلب خوب تو

جواب فریاد من است...

 

"احمد شاملو"

 

همه چیز از جایی شروع شد
که گفتی دوستم داری
گاهی برای یک عمر بلاتکلیفی
بهانه ای کافیست.

 

"لیلا کردبچه"

یک روز میان تلنگر نگاهت

تو را از خودت قرض می گیرم

کنار خودم می نشانم

و یک عمر

با نگاهت درگیر می شوم

یک روز میان این عصرهای خسته

میهمان دلم می شوی

من برایت چای می ریزم

و تو لبخندهایت را توی دلم می ریزی...

راستی بگو

حال عصرهای دلت خوب است!؟

 

"مریم پورقلی"

سخت است 
که تا ماه قد بکشی
بر گونه اش بوسه زنی 
و بگذاری در گنجه درش را ببندی

سخت است 
آنقدر اشک بریزی 
که سطح آب های آزاد 
یک سانتیمتر در سال بالا بیاید

سخت است
عاشق باشی
معشوقی را
که در مکان و زمانت مشترک نیست 

سخت است
چیزی بنویسی
که تا قرن بیست و یک
نخوانده باشند
سخت است
شاعر بودن
باور کن
سخت است

زن باید سنگین و رنگین باشد


باید بیایند منت بکشند و ...


من می گویم زن اگــــــر زن باشد

... ... باید بشود روی عــــاشقیش حساب کرد..


که باید عاشقی کردن بلد باشد


که جـــــــــا نزند


جا نماند

جا نگذارد .

هی فکر نکند به این چیزهایی که

عمری در گوشش خوانده اند که زن ناز و مرد نیاز .


که بداند ,مرد هم آدم است دیگر


گـاهی باید لوسش کرد


گاهی باید نـازش را کشید


و گــاهی باید به پایش صبر کرد ...


حتی من می گویم زن اگر زن باشد از دوستت دارم گفتن نمی ترسد .


تو می گویی خوش به حال زنی که عــاشق مردی نباشد،


بگذار دنبالت بدوند .

 


و من نمی فهمم این که داری ازش حرف می زنی زندگــی است


یا مسابقه اسب دواني.


و من نمی فهمم چرا هیچ کس برنمی دارد بنویسد از مردهــا . . .


از چشمها و شــانه ها و دستهایشــان


از آغوششان


از عطر تنشـان ،


از صدایشــان . . .


پررو می شوند ؟


خب بشوند .


مگر خود ما با هر دوستت دارمی تا آسمـان نرفته ایم ؟


مگر ما به اتکــاء همین دستها


همین نگاهها


همین آغوشهـا , در بزنگاههای زندگی

سرِپا نمانده ایم ؟ ...

 


من راز این دوست داشتنهای پنهـانی را نمی فهمم .


من نمی فهمم زن بودن


با سنگین رنگین بودن


با سکوت


با انفعال چه ارتباطی دارد؟!؟


من بلد نیستم در سـایه ، دوست داشته باشم


من می خواهم خواستنم گوش فلک را کر کند .


من می خواهم


مَردَم


حتی اگر مردِ من هم نبود


دلش غنج بزند ازاین که


بداندجایی زنـــی دوستش دارد . . .

 


من می خواهم


زن باشم ...


بگذار همه دنیـا بداند


مردی این حوالی دارد


دوستت دارم هــای مرا


با خود می برد ...!!!

"من و تو "خیلی کارها به دنیا بدهکاریم...!
مثل یک عکس دو نفره...
یا چرخ زدن بی دلیل در خیابان...
یا بستنی خوردن در یک روز برفی...!
حتی....
مریض شدن و گلودرد به خاطر بستنی روز برفی...!
ببین...!
من و تو خیلی کار داریم...
من و تو حتی اشناییمان را به دنیا بدهکاریم...!!!

جهان به هیج کجای دغدغه هایت رحم نخواهد کرد

 تا وقتی گرگهایی از درونت را به جانت انداخته ...

 تو می روی ... می آیی ... لبختد تحویل می دهی

...

در نهایت ... کسی در تفکرت ... از نردبان پایین می آید

 و در رختخواب تمام آرامشت را می جود .....

...

به روی هیچ کس نمی آوری ....

 و جهان دوباره تو را ادامه می دهد ....

 گرگ هایت بزرگ تر می شوند ... رختخواب هایت خونی تر ....

 و هیچ کس حتی به گریه های تو پی نخواهد برد

 آری رفیق .... ما به همین وسعت غریبیم

 برای همیست تمام آدم های درون بیلبوردهای شهر

 بی رحمانه می خندند

 دنیا همینست مرد

   و مردمی که شبیه گلبول هایت از سر ِ وظیفه می روند و می آیند

 آنوقت تو می خواهی جهان را با چتری نجات دهی که برای سنگینی های دلت هم جا ندارد...

 جاقو را کنار بگذار ... این رگ های گردن شکسته گناهی ندارند

 من و تو تنها اشتباه به دنیا آمده ایم .........

 جهان جای دیگری بود .... اینجا جز رفت و آمد چیزی نصیب پاهایمان نمی شود ...

 حالا تو هی خودت را به زندگی بزن ........

 ما در نهایت ِ بزرگی ، نهنگی خواهیم بود ...

 که حتی برای خود کشی نمی توانیم جزیره هایشان را کثیف کنیم

 ما به همین وسعت غریبیم .... بی آنکه

 در رمان های کسی نقش اول تنهایی را داشته باشیم ...

 خونت را کثیف نکن ... این دنیا کثیف تر از سقوط ماست

رهگذرشاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد!

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت :
نرسيده به درخت

كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است!

سهراب سپهری...

انگار از یکجا به بعد مسیر را اشتباه رفتیم. آنچه که در نقشه ها میدیدیم رسیدن به ساحلی امن و سرسبز و مطمئن بود اما هر چه که میرویم تنها همان تکرار مکرر موجهاییست که بر دیوار کشتی پوسیده ای میخورد که بزودی تار و پودش از هم جدا میشود...
انگار گم شده ایم !!!
نمیدانم هر چه که مینگرم نشانی از امید نمیابم. کجای کارمان اشتباه بود که در این دریا سردرگم شدیم.
به سنتهایمان پشت کردیم و آنها را لگد مال کردیم؟
ویا میپنداشتیم که پاروی مدرنیته را تمام و کمال در دست گرفته ایم.؟
یا شاید سعادت را سهولت زندگی یافتیم و پیچیدگیهای آنرا بالکل فراموش کردیم... نمیدانم اما اوضاع اساسی خراب شده و همچنان در حیرانی و سردرگمی بزک میکنند خود را آنها که فکر میکنند کشتی همان ساحل هست.
جای شعر و شعور خالیست و ما غافل از ظلمت این شب های بدون مهتاب دلخوشیم به آخرین زور زدنهای شمع روبرویمان.

شعری از «هاینه» بر سنگ گور او

ای آرامش، در کجا می‌توان ترا،
برخاکستر کسی ارزانی دارم که از در به دری، به ستوه آمده‌است.
در زیر درختان خرما،
و در کنار رودخانه‌ی راین و عطر علف‌زاران.

آیا مرا در شن‌زارهای کویر به خاک می‌سپرند؟
در جایی از یک سرزمین غریب؟
یا آن‌که من در ساحل، به خاک سپرده خواهم‌شد،
در میان انبوهی از شن‌های سرخ،
که باد، آن‌ها را به اطراف پراکنده‌است؟

آسمان خداوندی، با همان مهربانی همیشگی، دست تکان می‌دهد،
همان اندازه در آن جا که در این‌جا.
همچون شمع‌های گورستان،
که ستارگان آسمان را در خود گردآورده‌اند.

تاریخ با شکوه موسیقی سرزمین مادریمان از هزاره ی پیش تا امروز دست خوش تحولاتی بوده که بی شک هم شُکوه انگیز است و هم شِکوه انگیز .... شکوهش در این هزاره ها همچمنان پابرجاست و هنرمندانش در طول تاریخ از پس درد و رنجهای وارد آمده به هنر و هنرمند خود را حفظ کرده اند و میراثی گرانبها را بجای گذاشته اند...موسیقی در سرزمین کهن ما به روایت اوِستا کاربردهای فراوان داشته و حتی برای تیمار بیماران استفاده میشده. از گذشتگان دور هنرمندانمان جهانی بودند ... باربد - سرکش - رامتین - بامشاد - آفرین - نکیسا .... و هنرمندان بزرگ دیگری که به خلق موسیقی های گوناگون پرداختند . پس از اسلام بزرگانی چون نشیط فارسی - ابراهیم ارگانی - زریاب - ابوالعباس سرخسی - حکیم زکریای رازی - ابن خردادبه - فارابی - خوارزمی - رودکی - بوعلی سینا .... قطب الدین شیرازی و دهها اندیشمند و حکیم دیگر که در امر موسیقی کتابت کردند و آنرا ساختند و نواختند.... در دوران معاصر نیز با همه ی محدودیتها و مشقتها موسیقی وزین و تاثیر گذار ایرانی در دستگاه ها و گوشه ها و مقامهای گوناگون که ریشه ای به قدمت فرهنگ این دیار دارد خود را زنده و پایدار نگاه داشته است.

هنر در سرزمین ما که صدها سال است هنرمندانش طرد میشوند همچنان پایدار است و خود را از بلاهای عظیم رهانیده و امروز با حرکت متاخر حکیم و فاضل گرانقدر استاد حسین علیزاده که نامش یکی از نامهای جاوید تاریخ هنر این سرزمین همیشه جاوید است بار دیگر حکایت انسانهایی را با خود نجوا کرد که حکیمند و حکمیانه به جهان پیرامون خود مینگرند... به شادیها و غم هایش می اندیشند و شادی و غمشان همچون وسعت پهناور روحشان عظیم است... غمشان غم تاریخ است ، غم میل به بی هویتی ما در گذر تاریخ. غم معابد فرهنگی ما که خاک میخورند و از چشم جهانیان دور مانده اند... غم او غم نان شب خود نیست که اگر بخواهد و اگر میخواست با هنرش چه کاسبیها که نمیکرد و او ذاتاً کاسب نبود و نیست... علیزاده هنرمندی است که نشان شوالیه را نگرفت تا بار دیگر ثابت کند مردی که نی نوا - ترکمن - شور انگیز - راز و نیاز - صبحگاهی - هجرانی - سلانه - زمستان است - ساز خاموش ..... را میسازد همچنان غمش غم مردان بزرگ ما در دلشدگان است .او را میستایم به حرمت هنرش که هنر بال پرواز انسان است و مکمل بال اندیشه . به قداست موسیقیش و نجوای ساز و زبان آهنگین آثارش که درس صرف و نحو است برای بهتر زیستن....

با احترام به مردی که همه چیز را یکجا داشت و به قول حسین پناهی بزرگ گویی اگر نمیبود جهانی در ظلمات فرو میرفت و چه گویم که او در نامه سرگشاده اش در عدم پذیرش نشان شوالیه فرموده است که:

ضمن تبریک به تمام بزرگان ایران و جهان که نشان با ارزش شوالیه را دریافت کرده‌اند، خود را بی‌نیاز از دریافت هر نشانی دانسته، همچنان اندر خم کوی دوست و به شوق عشق تا آخر عمر خواهم ایستاد. با سپاس از تمام مردم هنردوست ایران و جهان.

و امروز این فاضل ربانی از سمت دبیری شورای عالی خانه موسیقی استعفا داد و همچنان اندک بارقه های امید و روشنایی حوزه ی فرهنگ ما میل به سیاهی میکنند و کارنامه دولت اعتدال و امید و خصوصا فرهنگ و ارشاد اسلامی کم فروغ تر میگردد تا بدانند مسولان اجرایی در کشور که اعتدال و امید به معنای پیروی از عقلانیت صرف در پیشبرد اهداف متعالی و نیز حفاظت از مواریثیست که هرگونه بی توجهی و یا کم توجهی به آنها و نتایج منفی برآمده از آن به گردن آنهاست.

داریوش نصیری مهر

دلی داشته باش

که هیچ گاه سنگ نمی شود

چهره ای که هیچ گاه خسته نمی شود

و لمسی که هیچ گاه آسیب نمی زند...

چارلز دیکنز

هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد، زیرا هیچ مقایسه ای امکان پذیر نیست.

در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد می کنیم. مانند هنرپیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر اولین تمرین زندگی، خود زندگی باشد، پس برای زندگی چه ارزشی می توان قائل شد؟

اینست که زندگی همیشه به یک «طرح» شباهت دارد. اما حتی طرح هم کلمه ی درستی نیست، زیرا طرح همیشه زمینه سازی برای آماده کردن یک تصویر است، اما طرحی که زندگی ماست طرح هیچ چیز نیست، طرحی بدون تصویر است.

بار هستی_ #میلان_کوندرا

کتابی باز روی میز توما دیده می شد.در این قهوه خانه هرگز کسی کتاب باز روی میز نگذاشته بود.
ترزا کتاب را همچون نشانه اخوتی پنهانی تلقی کرد.در برابر دنیای پر از وقاحتی که اون را در بر می گرفت،ترزا فقط یک سلاح داشت،کتاب.

او کتاب های زیادی خوانده بود کتاب به او فرصت گریختن از نوعی زندگی را می داد که هیچ گونه رضایت خاطری از آن نداشت.کتاب به عنوان یک شی هم برای اون معنای خاصی داشت:دوست داشت کتاب زیر بغل در خیابان ها گردش کند.

کتاب برای او به منزله ی عصای ظریفی بود که آدم متشخص قرون گذشته به دست می گرفت کتاب او را از دیگران به کلی متمایز می ساخت."

بارهستی_میلان کوندرا

 


A7        F                      C                             Gm                            Dm                         
ماه من تو شبای تار چشماتو روی هم بذارحرفامو به خاطر بیار ... هممممممم
A7         F                          C                               Gm                      Dm                          
شاید این بارِ آخره  لحظه هام داره میگذره تازه شو تا یادت نره آآآآآ هممممممم
Bb                               Dm     
پیدا کن شبو مثل من گوشه ای واسه گم شدن
Am                                C
ماه من اگه عاشقی عاشقا گاهی گم میشن
A7            F                       Gm                            Bb                                    
گریه کن پای رازقی گریه کن پای نسترن آآآآآ همممممممم
Bb                                 Dm      
این تویی که شکسته ای این تویی اگه خسته ای
Am                               C
مثل من اگه عاشقی چشماتو اگه بسته ای
Dm            F                                 Gm                                 Bb                              
این تویی که یادت میره عهدایی که شکسته ای ه و و و م هممممم
A7          F                               C                           Gm                               Dm                       
این تویی تو شبای تار چشماتو روی هم بذارخورشیدو به خاطر بیار  همممم
A7          F                              C                                 Gm                                  Dm                     
اون که گل به تو هدیه داد    تا   ابد عاشقت میخواد  تازه شو تا یادت بیاد همممم هووومم

Am   G                    Dm                      Em                    Am                              

نمیتونم ببخشمت دور شو برو نبینمت ... تیکه ای بودی از دلم خشکیدیو بریدمت

Am      G                    Dm           Em            G                      F                             

هزارو یک رنگی بدون دروغو نیرنگی بدون ... واسه دلِ عاشقِ من بدنامیو ننگی بدون

C          F                  G           Dm               A       Em         G         Am          

راهمو سد کردی عزیز عشقمو رد کردی عزیز ... خودت ندونستی چی کردی با ما بد کردی عزیز

Am       C           F                  G                          Dm         A             G       Am            

راهمو سد کردی عزیز عشقمو رد کردی عزیز ... خودت ندونستی چی کردی تو با ما بد کردی

[Am - G - Em - F - Dm - G - F - C] 2  -  Am

Am         G        Dm             F        G                Dm         F           G                          

(یادت میاد گفتم بهت اگه نمیشی مرهمم ... تو رو خدا زخمم نشو که تیکه پاره ست بدنم

Am       G        Dm            F              G               Dm             F     G                       

تو عین ناباوریا تو هم شدی یه زخم نو ... هیچ نمیخوام مثل تو شم از جلوی چشام برو) 2

 

راهمو سد کردی عزیز ...

[E  -  F  -  G - F - E] 4

 

راهمو سد کردی عزیز ...

 

[Em  -  C  -  Bm  -  Em]

D                              Em    -    D   -  C  Em                                 

منو جون پناهِ خودت کن برو ... بذار پای این آرزوم واستم

Em                 Bm                   Em                   Am                                

به هرکی بهم گفت ازت رد شده ... قسم میخورم من خودم خواستم

Bm                                      Em    -     D   -  C  Em                             

منو جون پناهِ خودت کن برو ... من از زخم هایی که خوردم پرم

Em              Bm            Em             Am                                       

تو باید از این پله بالا بری ... تو بالا نری من زمین میخورم

[Em - C - Am - Bm  -  D  -  Em] 2

C                Am                D                Em                                     

درست لحظه ای که تو باید بری ... اسیرِ یه احساس مبهم شدیم

Em                  D               Bm              Em                                    

ببین بعدِ یک عمر پرپر زدن ... چه جای بدی عاشقِ هم شدیم

C                   Am               D               Em                                    

برای تو مردن شده آرزوم ... یه حقی که من دارم از زندگیم

Em                    D               Bm             Em                                      

نگاه کن تو این برزخِ لعنتی ... چه مرگی طلب کارم از زندگیم

C                   D             Bm                  Em                                     

به هرجا رسیدم به عشقِ تو بود ... کنار تو هرچی بگی داشتم

Bm                 C                   Em             Am                                     

ببین پای تاوانِ عشقم به تو ... عجب حسرتی تو دلم کاشتم

C                   D           Bm             Em                                        

اگه فکرِ احساسمونی برو ... اگه عاشقِ هردومونی برو

Em  -  Bm  -  C               Em              Am                                         

تو این نقطه از زندگی مرگ هم ... نمیتونه از من بگیره تو رو

[Em - Bm - D - C - Am - Em - Bm - Em]