معلم صدایم می زنند
سکانس های زندگیم
..:: нσмɛ ✖ Є-мαιℓ ✖ Ƥяσғιℓɛ ✖ ℓιиκƨ✖ Ƭнɛмɛ Ɖɛƨιɢи ::..
دست و دلم به نوشتن نمیرود ... اینجا هم کسی نیست ... دوستم داشتم هرازگاهی که مینویسم همینجا باشد ولی ... انگار اینجا را باید فراموش کنم ... دیگر امیدی به بازگشت هیچ کدام از وبلاگ نویسان قدیمی نیست ... با اینکه همه اشان هم دلشان همینجا گیر است ... بهرحال اینجا هم مینویسم خواستید بیایید ... @sekansezendegi به ساعتم نگاه می کنم ... توی خانه تکانی مادرجان پیدا شده... چند سالی دور دستم بود عادت داشتم به همان یک ذره وزنش دور دستم ... در نبودش جای خالیش می خارید ... به ساعت دوباره نگاه می کنم دور دستم را لمس می کنم ... نمی خارد جای خالیش دیگر نمی خارد... وبلاگ خوان های قدیمی من را یادتان هست؟ همان که از دل درد های استخدامی برایتان نوشت تا غم غربت... کلی از سکانس های زندگیم نوشتم اینجا ... یادتان هست اینجا یک زمانی برو بیایی داشت؟ ... چطور می شود ... چطور می شود یکهو گرد سرما بپاشد روی گرمای بودنمان و انگار از اول نبودیم و کلی خاطرات بیفتد زیر پاهایمان؟ ... و بشود همان جای خالی ساعتی که دیگر نمی خارد ... آدم ها،اشیا،حادثه ها نه یک شبه خاص می شوند و نه معمولی کلی اتفاق باید بیفتد تا کم کم برایمان خاص شوند یا معمولی...یا ته می کشند یا لبریز می شوند ... چه بد می شود رفیقت تمام تلاش های تو را ضرب در صفر بکند... تصویر بالا با نامه ای لغو شد ... پی نوشت : دلم روشنه امسال حل میشه با همه ی سنگ اندازی... می دانی؟باید اینجا خانه باغ باشد با یک عالمه درخت و یک استخرِ کوچک...خانه باغ باید دوبلکس باشد با نرده های چوبی تراسش...از این تراس های بزرگ که عصر های جمعه یا هر روز ِ لعنتی دیگر را بخیر کند...توی تراس باید صندلی ˝تکان تکان ˝ داشته باشد، از این هایی که وقتی رویش می نشینی صدای قیژقیژ بدهد...همیشه خدا توی گرامافونش تصنیف ˝مرا ببوس˝ پخش شود...جلوی در هم ماشین فولوکس مشکی پارک شده باشد...اینجا باید عاشق باشی عاشق دختری که توی رویاهایت ˝خاتون˝ صدایش بزنی یا شاید...و هر شب به یاد آن دختر پیپ بدست باغ را بالا و پایین کنی... اما خب راستش اینجا نه خانه باغی وجود دارد و نه تراسی ... همه اش چند تا درخت میوه است که چند سال پیش کاشته ای... پی نوشت : تولدم بود گذشت ... پی نوشت : روزهای بعدی مبارک همه دارد سه سال می شود که مادر "الله اکبر" نمازش را بلندتر میگوید که یعنی صبر کن نمازم تمام شود بعد...دارد سه سال می شود که مادر زیر لب برای بدرقهام ذکر می گوید...پدر قرآن می خواند...و هر دو آب میریزند پشت سرم...و دارد سه سال می شود که من مسافرم... این روز ها انسان بودن بوی پلاستیک می دهد ... بوی گوشی و تبلت و امواج الکترومغناطیسی ... زندگی ها مجازی و اسکایپی و تلگرامی شده ... آدم می نشیند پشت لپ تاپ یا گوشی را دستش می گیرد چهار تا دکمه را تق و تق می زند و ... سلام و احوالپرسی و حرف و حرف ... این با هم بودن های مصنوعی ... این با هم بودن های دور و تنهایی بدجور اذیتم می کند ... پاهایم را گرفته بود و میزد پشتم... بیست و چهار سال پیش در چنین روزی پرستاری در بیمارستان...دارم حساب می کنم اگر همین امروزِ تولد بیست و چهار سالگیم ، خانم والده آستین ها را بزند بالا و از آن لیست مخفی اش یک نفر را انتخاب کند و همین فردا هم ما را بنشاند سر سفره عقد همین پس فردا هم ما را بفرستند سر خانه و زندگیمان...بیست و چهار سال بعد...چه می شود ... شاید پیچ و مهره هایم شل شده و نمی توانم تا خانه "پسرم" پیاده بروم یا شاید هم نمی دانم... احتمالات زیاد است ...شاید پست بزنم و برای بیست و چهار سال "سوم " احتمالات را بنویسم ..." توی پارک بنشینم و شطرنج بازی کنم و جمعه ها منتظر نوه هایم شوم ...یا شاید هم زیر بغلم رو می گیرند و میزنند پشتم . بلکه نفسم بالا بیاید ، بیست و چهار سال بعد در چنین روزی . پرستاری در خانه سالمندان . یا چه فرقی میکند ؟ یکی از نوه هایم ..."حالا من 72 ساله ام ...امیدواری به بیشتر از این مثل امیدواری داوطلب کنکوری است که درس نخوانده و ابلهانه همه گزینه ها را به امید شانس پر میکند … "تولدم مبارک "
![]()



