اینجا در اکنونی که نیست

اگر پیام‌آوران را بیابانی بود
از برای کشف حقیقت
ما را این آجرها و بلوک‌های سیمانی
به حقیقت
راهنما خواهند شد
تا از میان سردی بی‌روح و خشک‌شان
گستره‌ بی‌انتهایی را
به حیرتی جاودان
دریابیم.

آذر ۱۴۰۳ ، ۲۸ مین روظ

یک خاطره هیچگاه تکرار نمی‌شود

فقط عاشق شو
و آنگاه که درحال سر برگرداندن
چندقدم جلوتر راه می‌روی
سر به گریبان فرو انداخته
و دست‌ها در جیب‌ها گره کرده
برایم ترانه بخوان.

آذر ۱۴۰۳ ، ۲ مین روظ

برای کشیشانی بیست و چهار ساعته

دستی می لغزد

روی تمام نرده های آهنی

دستی می لغزد

میان نور و سایه ي پنجره ي خواب آلوده در آغوش نرده ها

دستی می ماند

در رخوت و سکوت و سکونِ این دریچه ی محصور

صدای زمزمه می پراکند در تاریکی

ضجه های بی قرار

از هر سو کمانه کرده اند

در سایه های کبود و دردناک این فضا

واگویه می شود انعکاس صدای درون

می پیچد میان سایه ها

پر می کشد در اشتیاق نور

صدای بسته شدن دریچه اتاق اعتراف

دستی که دور می شود از دریچه هایی که بسته می شوند

صدای سرد و خشک به اعترافی همواره فرامان خوانده است

نور را پس می رانند

سیاهی و سایه

از پنجره محصور در نرده های آهنی

نه اتاقکی

نه صدایی

نه گوشی

واگویه هایی که تکرار می شوند

برای کشیشان منتشر در فضا

با گوشهایی که برای شنیدن بی وقفه برنامه ربزی شده اند

برای تطهیر گناهان ناپیدا

که می لغزند از میان زمزمه ها و واگویه ها و ضجه ها

و دست به دست می لغزند

در مرز پیش و پس شونده ی نور و تاریکی

در میان و از میان دیوارها

خرداد ۱۴۰۳ ، ۲۸ مین روظ

خفقان

انگور باشیم

همیشه مست

بر بلندای تاک‌ها

بگذریم از دیوارها و سیم‌های خاردار

که از شدت توخالی بودن

ترسناک‌اند.

 

مرداد  ۱۴۰۰  ،  ۳۰  مین  روظ

این روظ ها

انگار توی یک کابوس دهشتناک گیر افتاده ایم و هر چه دست و پا می زنیم فروتر می رویم. خنده های مان به زهرخند می مانند، بس که این روزها تلخند؛ بس که این روزها تلخم... اگر پیش ترها در گیر و دار مرگ و کابوس، همچون پرنده، امید نجاتم بود،اکنون به سنگی سیاه و سنگین بدل گشته ام که مشتی را انتظار می کشد.

از کابوسی به کابوسی دیگر فرو می غلتم؛ خواب از چشمانم بیزار است و آن قدر برای لحظه مرگت خیال پرداخته ام، که دستانش از گلویم جدا نمی شود...

 

مرداد  ۱۴۰۰  ،  ۱۷ مین  روظ