دلم که تنگ میشود

ذهنم باز میشود

و احساسم شاعر

چه قدر این دلتنگی را دوستش دارم...



اسیر

پستی بلندی اندامم اسیر دستان تو بودند

و من اسیر بلندای وجودت

هوای تنت نفس هایم را به شماره می اندازند

چه قدر تنم هوای نفس هایت را کرده...

سفید

با قلاب های خیالم رویاهایم را چه هنرمندانه میبافم

و بر بوم احساسم رنگ خدا میزنم 

و به جای در حسرت نشستن یک بوسه

بر پیشانی خدا بوسه میزنم

آری....

میتوان جامه درید

میتوان سخت شد و بر نگرانی خندید

میتوان در ظلمت شب نور خدا را دید

و فرا خواند گل و لاله و شبنم را به میهمانی دل

و فرو راند دگر غم را از صفحه دل....

آرامش

امروز...امروز یه روزه...نه یه روز معمولی نیست...خب تعطیله...اما اینم خاصش نمیکنه....شهادت امام رضاست..نه به اینم ربطی نداره.

آرامش برای من یه واژه ی غریبه وقتایی که آرومم و بی دغدغه دلم میخواد عقربه ی هرچی ساعت روی زمینه بکَنم میخوام زمان ثابت بشه و من این حالتمو از دست ندم...

الان که دارم اینو مینویسم توی خونه تنهام...تنهایی برای من یعنی آرامش

صبح با یه لبخند قشنگ روی صورتم از خواب بیدار شدم....لبخند برای من یعنی آرامش

یه آفتاب قشنگم توی اتاقم افتاده بود...آفتاب برای من یعنی آرامش

یه هوای قشنگ پر از اکسیژنم برای تنفس بود.هیچکس خونه نبود  اما به هرکی نبود و به تمام چیزای قشنگ یه صبح بخیر بلند دادم و با یه بازدم هرچی انرژی منفی بود پس دادم و آماده ی حرکت شدم برای شروع یه روز خوب!به تنهایی صبونه خوردم و هرچی ظرف از روز قبل تلمبار شده بود رو شستم تا مامانجونم که برگرده کلی شاد شه!آخه این کارا از من خیلی بعیده...بعدشم منتظر خالم شدم تا بیاد و با هم دیگه حلیم بخوریم و ازین در اون در بگیم...حلیم برای من یعنی آرامش

الانم فریدون فروغی گوش میدمو مینویسم..فریدون برای من یعنی آرامش

فریدون میخونه:خبر داری که این دنیا همش رنجه؟

ته دلم میگم آره...آره...خوبم خبر دارم

این روزا هرچی فال حافظ میگیرم میگه دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت دائما یکسان نباشد حال گردون غم مخور...آخر همه ی بیتای غزل غم مخوره...حافظ برای من یعنی آرامش

فال قهوه ام گاهی میگیرم برای سرگرمی.خانومه با چشمای از تعجب گرد شده گفت وااای برای آیندت یه معجزه میبینم و تکرار کرد یه معجزه...!

نمیدونم چرا با اینکه اعتقاد زیادی ندارم اما اینو که گفت اشک و لبخندم با هم قاتی شد و گفتم واقعا؟خدا از دهنتون بشنوه!انگاری که حالا اون واقعا راستی راستی یه پیشگوئه واقعیه!شاید بخاطر این بود که به شنیدن این جمله خیلی احتیاج داشتم.

این روزا برام پر از تغییره...همین تغییرا برای من یعنی آرامش..!

چند شب پیش بعد از یه مشاجره ی خانوادگی با یه نفر که خیلیم دوسش دارم سر یه موضوع بی اهمیت با چشمای اشک آلود خوابیدم و فرداش با صورت و چشمای پف کرده و دماغ ۳ برابر شده از خواب بیدار شدم و نکته ی جالبش اینجاس که باید با همون وضعیت مدرسه ام میرفتم.

همین که در خونه رو باز کردم برم بیرون یه پیرمرد داشت رد میشد و تا جایی که میرفت سرشو برگردونده بود و با نگاه پرسشگرش میپرسید چی شده؟چرا گریه کردی دخترم؟؟با خودم گفتم یا خدا خیلی تابلوتر ازون چیزیه که فکر میکنم حالا به بچه های مدرسه چی بگم؟

از لحظه ای که وارد صف شدم یکی یکی میومدن میپرسیدن وای غزاله چی شده؟دیشب گریه کردی؟الهی بمیرم بگو چی شده؟یعنی به خواهرت نمیخوای بگی چی شده؟اصولا اینجور وقتا همه میشن خواهر آدم.منم میگفتم واا؟مگه چِمِه؟راجع به چی حرف میزنین شماها؟یکیشون گف برو آینه رو یه نگاه بنداز میفهمی..!منم دست به سر و صورتم میکشیدم و میگفتم عجب!!!واقعا پف کردم؟حتما ازین خیار شورای دیشبه...!خلاصه تا دلت بخواد آبرو داری کردم و صداشو در نیاوردم.

همون روز سر صف زیارت عاشورا خوندیم و زنگ اول دینی داشتین و دسته جمعی ۲ تا دعای خیلی قشنگ خوندیم.من اعتقاد دارم وقتی آدم حالش بده همه چیز دست به دست هم میده تا حال آدمو خوب کنه!این سه تا دعا برای من خیلی دلنشین بود زنگ آخرم بحث شیرینی با معلم ادبیاتمون که عاشقشم درباره ی تفاوت لیلی با شیرین داشتم.در کل روز قشنگی بود.آخرای ماه صفر هم بود و من همه ی اینارو به فال نیک گرفتم.تموم شدن ماه صفر شاید تموم شدن غصه های منم باشه......

 

 

آغازی دوباره

دگربار متولد شدم

با قلمی از جنس بودن

با قلبی سرشار-سرشار-سرشار از عشق

با چشمانی که میبیند اما نه آنگونه که پیش تر

با ذهنی که تغییر فرکانس داده

آن جرقه که مدتها منتظرش بودم زده شد

نمی دانم چگونه اما میدانم آنچه را که نمی دانستم چیست و اکنون نیز نمیدانم یافتم

دیگر نخواهم گریخت

از هیچ چیز

خواهم ماند

ایستا!....

فریاد میزنم,فریاد

تا آنجا که فلک انگشت بفشارد بر سوراخ های گوشش

و لبخندی گشاد را نثار تمام هستی خواهم کرد

و به کاینات سلامی دوباره خواهم داد

دلم میخواهدسراسر زمین را رقصان روی نوک انگشتان پایم گز کنم

و با شلوار کردی و کلاه منگوله دار بین تمام آدم های سانتان مانتان قدم بزنم

و بلندٍبلند بخندم به تمام چیزهای حتی بی مزه...!

خودم را سخت در آغوش میگیرم

دیگر از دستش نخواهم داد

می روم,می روم

و زمین از قدم هایم ترک بر خواهد داشت...

باز آ...

کور شود چشمان زمانه و چلاق شوند دستانش

که با دستانش ما را به هم رساند

و با چشمان شورش بین ما فاصله انداخت...!

گفتم شور...یاد تمام دلشوره هایی افتادم که وقتی توجهت به من کم میشد می خوردم

و چه قدر هم زندگیم را شور میکرد!

بحث از چشمان شور زمانه بود...

آن زمان آنقدر نزدیک اندیش بودم که به کلی  یادم رفته بود اصلا زمانه چشم هم دارد؟؟!

آنقدر به بودنت اعتماد داشتم که تمام چشم زخم ها را از دیوار ها کندم

هیچ اسپندی دود نکردم

و حالا خودم دود شدم...

به هیچ تخته ای نکوبیدم

و حالا خودم کوبیده شدم به تمام تخته ها

وقت رفتنت با کاسه ی چشمانم پشت سرت آب ریختم

اما تو حتی به مهره های گردنت رنج چرخش ننهادی

که نیم نگاهی به من با کاسه های خالی در دست بیاندازی

سرشارم از امید بازگشتنت

هر بار که عطر وجود تو مشام ذهنم را قلقلک می دهد

به بازگشتنت فکر میکنم

به تمام ناکامی ها می اندیشم

که به امید بازگشتنت در لابه لای افکارم به کام میشوند

راستی

منصرف شدم

دستانش چلاق نشود

شاید با همانها دوباره بخواهد ما را به هم برساند..خدا را چه دیدی؟!

 

 

خویشتنم را به من باز دهید...

نمی دانم آینه ها غبار گرفته

یا چشمان من تار می بیند

این تار چهره ی کدر هیچ شباهتی به من ندارد

کاش دستی می ربود غبار از رخ آینه

یا عینکی می یافتم برای بهتر دیدن

من همان گم شده ی خویشتنم

غوطه ور در بستر دلواپسی ها با تنهایی هایم هم آغوشی میکنم

و با دستان خالی از امید سوراخ های روحم را میشمارم

چه کسی باید تاوان بدهد؟؟

تاول های پایم می سوزد

آسمانی که سالها در آن به پرواز در آمده بودم سقفی بوده است آبی

خویشتنم را به من باز دهید....

پ.ن.۱:این روزا یه چیزی بیشتر از یه چیزی کمه

پ.ن.۲:خستم...

وقتی خودت را به کوچه ی علی چپ میزنی

مجبورم میکنی به نگاه چپ علی ها پاسخ دهم

این یک تهدید است....!!!

...19...

19 روز درصفحه ی سررسید خاطراتم معلق مانده اند
19 روز....
19 خط بر دیواره ی بطن های قلبم کشیده ام
که هر روز شکافی مورب روی آنها میزنم
19 بار افسون آهنگ افسانه ای شدم که هیچگاه سبکش را نمی پسندیدم
افسون شدم چون گفته بودی مصداقش برای تو منم...
و امتحان هایی  که همه را 19 شدم به خاطر شب بیداری احساس
ولی بیشتر دوستشان میدارم از تمام 20 های زندگانیم...
19 صفحه نامه هایمان را خواندند پس از نوزدهمین نگاه مشکوک
و توجیه شان نگرانیشان بود..
و تو به مدت19 روز خداحافظی کردی تا دل آنها را به دست بیاورم
و این گونه بود که 19 روز در سر رسید خاطراتم معلق ماندند...
در نوزدهمین روز که نوزدهمین شکاف مورب را روی خط های قلبم بکشم
معلوم خواهد شد که برای صلاح من رفتی یا دنبال بهانه میگشتی برای رفتن.....