پست ثابت...


 


"تو" کنارم هستی

ای حضور تابناک:

و من آسوده ام،آرامم و خاموش ...




شب جمعه ؛ خونه جدید مبارک ...

مُردَم وقتی که دیدم بانفس های آخِرت ؛ آسمون هم نم نمک داره میباره .

 مُردَم وقتی که شنیدم صدای دستگاه چکِ ،نوار قلبت ؛ تک صدا شد . 

مُردَم وقتی که دیدم پرستار ؛ دست از شوک زدن کشید و گفت تموم ...

 مُردَم وقتی که دکتر ؛ اومد بیرون اتاق و گفت متاسفم ... 

 چه عاشقانه پر کشیدی و دیده برهم گذاشتی و دنیا رو به نور دیده هامون ؛ تیره و تار کردی ...

 چه مظلومانه رفتی وقتی رفتنت رو ؛ حتی با یه آه به ما نفهموندی ، فقط چشات و بستی و رفتی ...

.

 کجای دنیا دیدین ، اینجور بی قراری در فراغ عروس . که دو ماه نتونست تحمل کنه ، و رفتنش پیش عروسش رو به موندن در کنار ما ترجیح داد. . . .

.

 تو رفتی و یه داغ بزرگ دیگه رو دل همه ما گذاشتی . دلی که هنوز از فراغ یه مادر دیگه سوخته بود . .

 اما من دلم تنگ میشه...

 دلم تنگ میشه برای بودنت ، خندیدنت ، مزاح و شوخی کردنات ... 

دلم تنگ میشه برای وقت غذایی که ؛ صدام میزدی زهراجان ! کجایی؟ بیا میخوام غذامو تو بهم بدی ...

 برای تک تک ثانیه هایی که با تمام عشق ؛ لقمه تو دهانت میذاشتم ...

 دلم تنگ میشه برای صدات که میگفتی ؛ یه لیوان آب ... 

دلم تنگ میشه برای مسواک زدنت که ؛ کلی ذوق میکردم برای این کار ؛ که توش ، گوشه ای از عشق به تو خلاصه میشد. کاری که از دید خیلیا و شاید همگی چندش آور بود ...

 اما من دلم برات تنگ میشه ... 

بدجورم هم تنگ میشه ؛ مادربزرگ عزیزم ...

ضحی و آب و تنهایی ...حالا ...

دو تا قطره اب روی آیینه ی حموم دارن آروم پایین میان...

اولش از هم دورن اما بعدش کم کم یکی میشن...

میشن یه قطره بزرگ...و آروم آروم پایین میان...

با انگشت راهشونو باز میکنه تا با هم برن پایین...

آدما هم همینن...

اولش از هم دورن...کم کم نزدیک میشن...نزدیک و نزدیک تر...

یه روح در دو جسم...بعدش با هم میرن...

از حموم بیرون میاد...

طبق معمول با موهای بلند و خیس...رو صندلی میشینه...

روی میز یه نوشیدنی هست که بخار ازش بلند میشه...

یه بخار گرم که دیدنش آرامش بخشه...آهنگ "من" داره پخش میشه...

دستشو میزاره زیر چونه و آروم از پشت شیشه پنجره آسمون رو تماشا میکنه

...نه...ستاره ها هیچوقت خوابشون نمیبره...

درست مثل اون...اون بیرون ساکته...

برعکس روز که شلوغه...اونقدر ساکته که دلش میخواد باهاش حرف بزنه

و ازش بپرسه چرا ساکته؟...

کسی چه میدونه شاید خیابون هم دلش به رفت و آمد آدما خوشه..

.ادمایی که هیچی ازشون نمیدونه...

شاید خیابون هم گاهی گریه میکنه...

راستی خیابون وقتی دلش میگیره کی بهش میگه که:

در اولین فرصت روی دوشم سوارت میکنم تا غم و غصه هاتو از یاد ببری؟...

دستشو میبره توی موهای مشکی و سنگینش...

آب داره ازش میچکه...روی سرامیک ها خیس میشه...

و بازم قطره ها...نیم خیزمیشینه روی زمین...

با انگشتای ظریفش قطره های آب رو به هم وصل میکنه

...نه...نمیشه...اینجا شیب نداره...

از جا بلند میشه با چند تا حرکت سر آب روی موهاشو میپاشه اینور اونور!!!

انگار اینکارو خیلی دوس داره...اما حالا که موهاشو کوتاه کرده

انجام دادنش آسونه...

بعدش توی آینه خیره میشه به موهاش...

توی چشماش...

نزدیکتر میره..

دستاشو میزاره رو میز کنار آینه زُل میزنه توش

...بازم قطره های آب...

اون بیرون پشت این دیوارها که براش یه حریم امن درست کردن...

یه دنیای بزرگ هست...

که خیلی ریز میبینه اونو...

تکیه میده به دیوار سفید که نور زرد رنگی زودتر ازون بهش تکیه داده...

نور درست میاد توی چشماش...

وقتی نور توی چشماش میخوره..رنگ جالبی دارن...

دمپاییشو درمیاره...پاهای خیسشو میزاره رو زمین...

زمین لرزش میگیره از سردی پاهاش...

چشماشو میبنده...

به روزای خوب فکر میکنه...

دلش میخواد خیال ببافه...

نور زرد نمیزاره که چشمای بسته ی اون تاریکی رو حس کنه...

یه قطره اشک میاد روی گونه هاش...

فقط یه قطره...بیشتر سردش میشه...

انگار این اشک اونو به خودش میاره..

بلند میشه...روی تخت دراز میکشه...

خیره میشه به سقف بلند و تاریک...

بازم همه چیز توی ذهنش مرور میشه...

انگار تاریکی با تموم عظمتش حمله ور شده

به آرامش کوچیکی که برای خودش ساخته..

.پتوی صورتی رو میکشه روی صورتش...

و کسی چه میدونه خوابش میبره یا نه...

عجیب دلم گرفته امشب برای خاطرات ...


دلم گرفته برایت آقا جان 
برای شما و آن زمانه گرفته آقا جان
به شوق نوکری شما خوبرویان
برای فکه ، برای شلمچه گرفته آقا جان
.
.
.
یادش بخیر ... چه زود گذشت یه سال ؛ عین برق و باد ...
بهمن شیرین91 .
انگار همین چند روز پیش بود که داشتیم چمدونامونو می بستیم تا با کاروان شهدا هم نوا بشیم...
 ما مسافر کربلا بودیم ؛ کربلای ایران ...
.
یادمه دل تو دلم نبود ، نفس تو سینه حبس کرده بودم برای استشمام عطر خوب جبهه ها  و جانی دوباره گرفتن ...
برای پا گذاشتن تو رمل های گرم فکه برای به خدا رسیدن ...
برای شریانی و گذر از کانال خودخواهی ...
برای بیت المقدس و رها شدن از بیت ناملایم تن ...
برای اروند و غربت چندین ساله اش ...
.
برای همه این ها که روزی انتظار می کشیدم ،
اکنون در دورترین فاصله رمینی ،
در این گوشه شهر حسرت به دل می کشم و آهی از سر دلتنگی ...
.
حالا روزهاست که بعد از تجربه حضور ، باید با ایمانی استوار تر 
در خیابان های آسفالت شهر گام بردارم .
اما این بار ؛ شهدا نگاهشون به منه ... 
 

17 / 10 / 92


هوا بوی برف داشت ، همراه با سوز شدید.

خیلی خسته بودم از کار روزانه و پروژه و درس و دانشگاه.

یه نگاه به صفحه گوشیم انداختم که داشت چشمک می زد " عزیزم نری دارم میام دنبالت "

انگار دنیا رو بهم داده بودن ، خستگی از تنم پرید.

آفتاب داشت غروب می کرد و خیابونا شدیدا شلوغ و پر ترافیک.

رسیدیم دم شرکت . گفت من یه قرار یه ساعته دارم ، میای بالا یا می مونی تو ماشین؟

گفتم : نه عزیزم برو به کارت برس ، من همینجا منتظرتم.

رفت . من بودم و بوی عطرش که فضای ماشینو پر کرده بود .داشتم به عروسک آویزون تو ماشینش که خودم براش خریده بودم نگاه می کردم که نگاهم افتاد به اولین برف زمستونی که نشسته بود رو شیشه ها...

یه جرقه اومد به ذهنم ؛ در ماشینو بستم و پیاده راه افتادم . رو برف قدم زدم تا رسیدم دم یه فروشگاه و چشمام دنبال چیزی که خیلی دوست داشت . بعد چند دقیقه تو دستای من بود ....

برگشتنی روی پاکت خرید نرمه های برف نشسته بود . یه نگاه به ساعتم انداختم ، نزدیک تموم شدن جلسه بود.

قدم هامو بلند برداشتم و نفس نفس زنون خودمو به ماشین رسوندم. تا نشستم دیدم اومد.

نشست دستمو گرفت. گفت: چقد دستات سرده ، چرا بخاری رو نزدی؟

با یه چشمک به شوخی گفتم : با این ماشین با کلاست ؛ بلد نبودم کار کنم !!!

حرکت کردیم ... دم فروشگاه وایستاد . پیاده شدیم . دستمو گرفت و رفتیم داخل ...

_ من سلیقه ندارم ... دوست دارم بهترین چیزی که می خوای انتخاب کنی !

_ به چه مناسبت ؟

_ تو انتخاب کن عزیزم !

بعد از خرید ، وقتی از فروشگاه اومدیم بیرون ، بهم گفت : زیر قدم ها تو ببین !

 اولین برف زمستونی امسالت مبارک عشقم .

باورم نمی شد ، حس مشترکی که بینمون بود رو ...

روی برف قدم زنان رفتیم سمت ماشین . گفتم نشین یه لحظه !

درو باز کرد ، کادوشو برداشتم ، اومدم بیرون . گفتم : اولین برف زمستونی تو هم مبارک عشق همیشگیم ...

زیر برف ؛ تو خیابونی که سنگ فرشاشو برف گرفته بود ، دوتایی نگاهی به آسمون زدیم چشم تو چشم هم دوختیم و لبخند زدیم...

لبخندم طولانی شد و گل از گلم شکفت که ...

...

خانوم دندونپزشک صدام زد ؛ خانومه ... کارتون تموم شد و با لبخند گفت : خواب خوش ...

ضحی بیرون از مطب ،و اولین برف زمستونی سال 92 که روی سنگ فرش ها جا خوش کرده بود ...

 

 

 

اربعین که میاد ...

اربعین که می آید، باید از زینب گفت ، از حاصل زخم ها و نمازهای شکسته ای که هنوز او را به یاد دارند.

 اربعین می آید اما تلاوت زیبایی را تنها در چشمان زینب علیهاالسلام باید جست...

 اربعین می شکفد و نام زینب گل می کند ... زینب از آنچه یزیدیان شرمسار هراس داشتند هم بالاتر بود... 

زینب باخطبه ای از غربت در میان هلهله زنان شام گل گریه کاشت...

 اربعین است و کاروان تاثیرگذار عشق آمده است ؛ فرزند مکه و منا زین العباد آمده است. پیک انقلاب گر برای شامیانی آمده است که دلهاشان از بنای مسجد دمشق هم سخت تر بود...

 اربعین آمده است، همراه با سپاه پیروزافتخار وارثان خون و روشنی...

 چهل روز پیش... 

چهل روز از اشک های کربلا میگذرد؛ قطراتی که حاوی پیام فتح اندو دلاور مردی. بیایید امروز ما نیز همچون "جابر" و "عطیه" خود را به مدفن حنجر آزادگی برسانیم... 

در چهلمین روز تنها چیزی که برای همه تداعی میشود، حدیث خون و پیروزی ست...

 همراه با عاشقان حسینی قدم در عزاخانه ی آقا می نهیم و با اشک های خویش مرهمی بر دل زخم خورده ی زینب می گذاریم.

به یاد عزیز نو گذشته ام ...

چه زود گذشت بر ما ؛

چه زود هفت روز تلخ بر ما تمام شد و بر باورمان نگنجید جای خالیت؛ و نمی دانیم بر تو چه می گذرد دنیای آن ور ؛ می گویند هر سال این ور یک ثانیه ی آنجاست ... اما سختی برای آدمیان این طرف است.

برای همسرت ، برای فرزندانت که در سنین کم غم بی مادری را به دوش می کشند...

باورش برایم سخت است که نیستی و صدای خنده و شوخی ات دیگر در فضای خانه نیست.

و روز به روز غمگین تر میشوم ازین فراغ ، و تنها دلخوشی ام این است که با هر نفس به تو نزدیکتر می شویم ...

زندگیم با یه تجربه فرق کرده با قدیم...

محرم امسال جور دیگری ست برای ضحی؛ فرق دارد با محرم های سال های قبل؛یک جورهایی تلختر از قبل است؛تلخی شیرین؛شیرینی تجربه ی حضور... 

محرم های قبل میگفتم و می شنیدم. میگفتم یا حسینی و می شنیدم از کربلایی. محرم که تمام میشد یاحسین گفتن هم تمام و کربلا شنیدن هم تمام... 

اما امسال ... 

وقتی میشنوم از کربلا؛یاحسین گفتنم هم فرق دارد. از دیدن هر پرچم سیاه و هر روضه ی عزا دلم بدجور میگیرد.

 اشک چشم امان از من میبُرد وقتی اسم حسین بر در و دیوار شهر میبیند و وقتی میشنود که همه جا حرف از حسین است... 

گفتن از قلتگاه و یادمان آن همه فریاد از جنازه های بی سر...

 گفتن از خیمه گاه و یادآوری کودکان یتیم معجرکشیده از سر...

 گفتن از فرات و بی آبرویی مشک و پاره شدنش درست در چند قدمی لب های خشکیده ی آدمیانی که چشم به راه آبند... 

وقتی بدانی همه اینها را با عمق وجود؛ دیگر محرمت فرق میکند با محرم های سال قبل...

 محرم که نه؛تمام روزهای سالت با قبل فرق میکند..

 تلختر میشود ...

 تلخی تجربه حضوری شیرین...

کاروان عاشقانگی صداا کند بازم ...

گوش بکنین داره میاد ؛ یه صدایی از مدینه

 قافله ی اهل خدا ؛ آقا وعشقم حسینه

 گوش بکنین دارن میان ؛ ب دشت پر سوز و نوا

دشت پر از غصه وغم ؛  اسمش شده کرب و بلا

 گوش بکنین صداچیه ؛ صدای اهل حرمه

 صدای ناله ی حسین ؛ صدای ماه ؛محرمه

 آخ محرم کجایی تو ؛ دلم شده خون زفراغ 

یادش بخیر  ی سال پیش ؛ گذاشتی رو دلم یه داغ

بردی منو ب شیش گوشه ؛ ب زیرگنبدحسین

 بین حرم کجابودم ؛ جاپای سرباز حنین

اخ ک دلم چقد شکست ؛ پشت ضریح قتلگاه 

پرشده بود فضای دل ؛ از سوز غم با داد و آه

 اینجا کجا ,اونجا کجا ؛ دلمگرفت رفت تو حرم

حرم شده قرار من ؛ جاپای زوار رو سرم

حسین من ببین منو ؛ ببین دل شکستمو

 ببین اقا ارباب منو

ببین چش پر اشکمو ؛ ببین حسین دریاب منو 

ببین حسین دریاب منو

.

.

.

(سوز دل ضحی 92/7/28 23:35)

دوسِت دارم خدا؛به خاطر ...

خدایا دوستت دارم؛ واسه هر چی که بخشیدی

 همیشه این تو هستی که ؛ حالم رو پرسیدی

بازم چشمامو میبندم که خوبی هاتو بشمارم؛ 

نمیتونم فقط میگم... 

خدایــــــــــــــــــــــــا دوسِت دارم. 

خدایا دوستت دارم... 

دوستت دارم...

مهمون صحن انقلاب

دلم اگه بي قراره ؛ بي قراره

چشام اگه هي مي باره ؛ مي باره

ولي دلم غم نداره

آقام دوسم داره

آقام دوسم داره چون منو به آرزوم رسوند . چون باز آبرو گرو گذاشت و آبرومو خريد ؛

چون كه منو امام رضايي كرد .منو ...

يادش بخير اون روزي كه با خودم همچين شعري رو زمزمه مي كردم ...

ميشه شاهي كني

منو راهي كني

چي ميشه به منم

يه نگاهي كني

الان ديگه نگاه آقام شامل حال من شده...

لطف بي كرانشون ...

ضامن شدن بي شمارشون ...

منو راهي مشهدش كرد و شدم مجاور هميشگي آقا ...

هركي كه حاجت روا شد

گدا اومد پادشاه شد

عاشق آقام رضا شد

خادم آقا شد

منم اومدم گدا شم

كفتر گنبد طلا شم

ايشالله حاجت روا شم

خادم آقا شم


دوماه تا فرصت دوباره عاشقی...

چشم دل که می گشایم میبینم رجب رفت شعبان رفت رمضان رفت شوال رفت و رفت و رفت به این گذر ماه ها که می اندیشم دلگیرمیشوم حتی دلگیر از دورانی که عظمت آن ها را درک نکردم و از سویی خوشحال که لحظه به لحظه قدم در راه استقبال از ماه دلبستگی هایم میگذارم.ماه خوبی ها ,آقایی ها,سروری ها,ماه عشق و عاشقی با ندای هل من ناصر ینصرنی همان ندای غریبی که سالی پیش نوای دلم را لبیک گفت و دلم را به آرزوی دیرینه اش رساند و امسال با دستی پر و دلی شکسته تر به انتظار محرم مینشینم و زودتر به پیشواز میروم دستی که یادگرفت بدون توقع بلند شود و دعا کند برای مردمانی که درروزگار غربت خود غرق شده اند و خود را گرفتار هیچ و پوچ دنیایی کرده اند,و دلی که هنوز نور شعبان و رمضان بر خود دارد...

ثانیه های آخره ...

روزای ماه رمضون تند تند داره میگذره و ما پشت دیوار دلمون همهمه ی عجیبیه ! کسی صدا مون میزنه... اهالی انتظار ؛ نگاهشون آبستن اشکه و از ابر چشماشون مدام واژه های التماس می چکه... امام لحظه هامون ! که بودنت کهنگی روزگار ما رو تازه میکنه و تاریکی ثانیه هامون رو روشن... گاهگداری به ما دورافتاده های از دیار عاشقیت سری برن...شاید این رمضون فرصت اخرمون باشه... به امید روزی که دیده های گنه کارمون به جمال پربرکتش روشن بشه ...

روزی بدون شکستن ...شبی به خوبی قدر ...

صدای شکستن می یاد...این جا ، لا به لای واژه های آسمون دعا ؛ با بغضی که تو فراق "تو" خرد میشه... و کمی دورتر ؛ کودکانی که کاسه های شیر به دست گرفتن ... منتظر ... و شیشه های نگاهشون پشت در خانه علی (ع) تکه تکه می شه ، تا خبری بگیرن ... ما دلتنگیم ... پس چرا نمی یای دستی روی شانه هامون بذاری!؟ و اما ...ضحی...می خواد این دو سه شب عزیز " قدر " ، با احتیاط روحش رو روی دستاش بذاره و برای اون روز دعا کنه... روزی که...روزی که دیگه ؛ صدای شکستن نمی یاد ... از همه متلمس دعا...به امید روزی بدون شکستن...

چه خوب شد آمدی...

سلام به روی ماهت "ماه رمضان" ... سلام به شب های صمیمی و روزهای مهربانت که صدای بال فرشته ها را بیشتر از همیشه در جان مان می نشاند... به سحرهایی که دست های پر از "دعای فرج" تا آسمان بالا میروند و تمام التماس لب هایشان "العجل" می شود... چه خوب شد آمدی "ماه رمضان " ؛ این روزهای کشنده ی "چشم به راهی" ؛ این احساس غم آلود "بی کسی" ؛ و این اضطراب ممتد "انتظار"؛ پیرمان کرد... تو را به خدا بیش از این تنهایمان نگذار؛ ای مولای خوبی ها...

غروب دلگیر همراهی ...

و باز دلم گرفت؛ برای دوری از شریف ترین مولای خراسانی...وقتی که قبل از رهسپاری به محل سکونت به پا بوسی آن حضرت شرفیاب شدم در عصر یک روز تیر ماه... و چه دلگیر بود زمانی که نمی دانم دوباره چه زمان چشم دلم به گنبد نورانیش روشن خواهد شد... و چه زیباست که با دل گرفته ی خود دعوتی دریافت کرده ام از امام زاده یحیی ی باغشن ک نوای دل انگیز اذان مغرب دلم را تسلی بخشید و ...حالا آرام شده ام برای بازگشت به دیار غربت...هرجا که آقا نباشد غریبم ...

سحر بندگی...

و یک سال دیگر بدون تو ؛ چه زود گذشت بر ما... و یک سال دیگر غروب ها را شمردن بر تو؛ چه مشکل... و یک سال دیگر ... . . و یک نیمه شعبان دیگر... و امسال باید چاره ای می جستم و این رنج مداوم را میشستم... آری... هرچه میکشیم از دوری شماست...از فراموشیتان... امسال عهد بستم که در اربعین طهارت ؛ خودم را برایتان بسازم تا سحر نیمه شعبان خودم را برایتان هدیه بیاورم ... این ضحی و این جان و تنش برای فدایی قدوم پاک شما یا قائم المنتظر المهدی (عج)...

امروز یه چیزی جا گذاشتم امامزاده باغشن...کاش امامزاده یحیی مواظبش باشه همیشه...

اربابمی و دل گشته اسیر ...

ای ارباب خوبی ها؛ ای دل داده ی نور نبوی؛ ای ستاره ی درخشان آسمانیان؛ ای مایه ی فخر زمینیان... شب میلادت دلخوشی ست برای من... برای من که روزی مهمان تو بودم و بوسه بر ضریح مبارک روزی لب های گنهکارم بود... ای پادشاه عشق و مستی...اگر چنین شبی از شما نخواهم پس کی؟ از چه کسی؟ شما که دستم را بر دستگیره ی در باب الراس تان گره زدین...بی شک دستگیری از گدایتان کوچکترین لطفی ست بر این بنده ی سراپا تقصیر... یا ارباب توبه ام را بپذیر در این شب زمینی شدنتان... ای شاه آسمانی الامان...

...

خدای مهربونم...امشب امیدم به توإ... چشمم به آسمونه...به در خونه ی تو... امیدمو ناامیدنکن... نذر فاطمه زهرا(س)مو قبول کن...آمین...