فروغ

آه ای مرد که لبهای مرا

از شرار بوسه ها سوزانده ای

هیچ در عمق دو چشم خامشم

راز این دیوانگی را خوانده ای؟

هیچ میدانی که من در قلب خویش

نقشی از عشق تو پنهان داشتم؟

هیچ میدانی کز این عشق نهان

آتشی سوزنده بر جان داشتم؟

گفته اند آن زن زنی دیوانه است

کز لبانش بوسه آسان می دهد

آری اما بوسه از لبهای تو

بر لبان مرده ام جان میدهد

هرگزم در سر نباشد فکر نام

این منم کاینسان تو را جویم به کام

خلوتی میخواهم و آغوش تو

خلوتی میخواهم ولبهای جام

فرصتی تا بر تو دور از چشم غیر

ساغری از باده هستی دهم

بستری میخواهم از گلهای سرخ

تا در آن یک شب تو را مستی دهم

آه ای مردی که لبهای مرا

از شرار بوسه ها سوزانده ای

این کتابی بی سرانجامست و تو

صفحه کوتاهی از آن خوانده ای

(فروغ فرخزاد)

بچه ها سلام

از این به بعد میخوام توی وبلاگ از شعرای
فروغ فرخزاد و مولا نا هم استفاده کنم

ممنون میشم نظراتتون رو بگید فعلا بای

حلالم کن!

 

این روزهـــــا هــــر کی هـــــر کاری مــــــیخواد با آدم میکنه

و بـــــعد در آخرش فقط میگن
"حــــلالم کن"

 

عاشقانه هایمان

آن شب ...
که مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را ...


تماشا می کرد ...


آن شب که شب پره ها ..

عاشــقـــانه تر ..

نــــور را می جســـتند ...!

و اتاقم ..

سرشار از عطر بوسه و ترانه بود... !
دانستم..


تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی...!

 


 

داستان عشق

یکی بود یکی نبود وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره

کلبه ای قدیمی،شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود.

به او پوزخندی زد و گفت:

دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟

شمع گفت:

خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.


ادامه نوشته

عجب روزگاریه!!!!

  • خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟

    خانوم خوشگِله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟

    خوشگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟

    اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!

    بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد

    تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و

    به محـــل زندگیش بازگردد.

    روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...

    شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!

    دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...

    دردش گفتنی نبود....!!!!

    رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح

    نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...

    چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...

    خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!

    دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را

    به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...

    امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!

    انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!

    احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب

    شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!

    یک لحظه به خود آمد...

    دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته
خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟

خانوم خوشگِله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟

خوشگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟

اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!

بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد

تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و

به محـــل زندگیش بازگردد.

روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...

 
 
ادامه نوشته

دنیا من.....

 

مال کسي باش که

حتي اگر ساده ترين لباس تنت باشد !

تو را به همه دنيا نشان دهد و بگويد

اين همه دنيــاي من است!!!!