تنهایی
تنهایی
تنهایی
دنیا برایم بعد ازین کافیست
دیگر
نمیخواهم کسی دور و برم باشد
خاتون
بماند،من بمانم،در سکوت شهر
این
عشق بی فرجام عشق آخرم باشد
***
دیگر
نمیخواهم دلم با بی دلی هایش
در
حسرتی تازه خودش را گم کند خاتون
در
ازدحام یک وطن اندیشه ی بیمار
حس
مرا بازیچه ی مردم کند خاتون
***
وقتی
که عاشق می شوم هر لحظه می ترسم
دستی
نپیوندد به انگشتان بی تابم
حجم
خیالم را توهم ها بیاشوبند
عشقی
نباشد تا کند یک لحظه سیرابم
***
من
خسته شد از اینهمه بیهوده جا ماندن
در
سرزمینی که صدای مصنوعی دارد
باران
ندارد،برف هم آنجا نمی بارد
این
گوشه بدجوری هوای مصنوعی دارد
***
از
عشق تنها رد پایی مانده در کوچه
دیگر
کسی دنبال قلب خود نمی گردد
در
شومی شهری که شعر و شاعرش تنهاست
حتی
جهان هم روی پای خود نمی گردد
***
حس
خزان دارد دلم را می برد باخود
لبریز
زردی های پاییز خودم هستم
دارد
درون خویش پرپر می زند شاعر
من
آخرین فصل غم انگیز خودم هستم
***
هر
کلمه ای که می نویسم بوی غم دارد
حتی
بهار من به رنگ زرد پاییز است
تنها(بناب)و
کوچه هایش را نمی گویم
دربند(نیدل)هم
برای من غم انگیز است
***
خاتون
حلالم کن اگر نامهربان بودم
من
بی گناهم در جهانی که محبت نیست
آخر
چگونه مهربان باشم بگو بانو
در
قلب آدمها زمانی که محبت نیست
*****
آهسته
دارم می خزم بر انزوای خویش
بی
آنکه دنیا حس کند بود و نبودم را
این
قطعه را دادم به تو فصل سکوت من
نجوا
کنی در گوش آدم ها سرودم را
****
اکنون
ببخش این شاعر سر در گریبان را
وقتی
که دلگیر از جهان زشت آدم هاست
وقتی
امامی هم نمیداند درین دنیا
شاعر
چرا تنها،چرا تنها،چرا تنهاست
شعر:غلامرضا
امام علیزاده(امامی)







نام : غلامرضا امام علیزاده (امامی)