بعد از تو..



من که رسوای دل هستم کی ز غم پروا کنم
می روم عشق و وفا را بعد از این رسوا کنم
دل به دریا می زنم تا که دل دریا کنم


بعد از تو هم در بستر غم می توان خفت
بعد از تو هم با دل سخنها می توان گفت

بعد از تو هم این سوز هجران
هرگز نمی آید به پایان

بی تو هم این عشق بی فرجام من
 شاید که پا بر جا بماند یا نماند
بی تو هم دریای بی آرام دل
 شاید به طوفانم کشاند یا براند

من که رسوای دل هستم
 کی زغم پروا کنم
می روم عشق و وفا را
بعد از این رسوا کنم
دل ز دریا می زنم
 تا که دل دریا کنم

دل کی شود آزاد از این غم
 فریاد ازین دل داد از این غم
جز غم چه بود این عشق رسوا
شد هستی ام بر باد از این غم

بعد از تو هم در بستر غم
می توان خفت
بعد از تو هم با دل سخن ها
می توان گفت

بعد از تو هم این سوز هجران
هر گز نمی آید به پایان
بعد از تو هم این سوز هجران
هر گز نمی آید به پایان

من که رسوای دل هستم کی ز غم پروا کنم
می روم عشق و وفا را بعد از این رسوا کنم
دل به دریا می زنم تا که دل دریا کنم

زمانه ی بی های و هوی لال پرست...


در این زمانه ی بی هاهوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

.

در این زمانه ی بی هیاهوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را

برای این همه ناباور خیال پرست؟

به شب نشینی خرچنگ های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند

به پای هرز علف های باغ کال پرست

رسیده ام به کمالی که جز انا الحق نیست

کمال دار برای من کمال پرست

هنوز زنده ام و زنده بودنم خاریست

به چشم تنگی نامردم زوال پرست

برای همیشه بدرود


گریه ی من ستایش تو بود..

افسوس که باورش نکردی

خدانگهدار


یا حسین


شال ِ ما تمت آبرو به من داد 

موج پرچمت دل رو داده برباد

قصه غمت دریای نگاهم  

اسم اعظمت(حسین) از لبم نیفتاد

تویی که جلوه تا بی کرونه داری 

تو سینه من فقط تو خونه داری

قدر تمومه عالم دیونه داری

ارباب خوبم ماهه عزاتو عشقه

ارباب خوبم کرببلاتو عشقه

ارباب خوبم سینه زناتو عشقه

ارباب خوبم ماه عزاتو عشقه

ارباب خوبم کرببلاتو عشقه

ارباب خوبم سینه زناتو عشقه

ستایش

کی برمی گردی...





دلتنگی


به این دلتنگی عادت دارم هر روز
به قلبی که یه تیکه چوب میشه
به زخمهایی که امشب میزنی و
تا قبل دیدنت زود خوب میشه

به این دلتنگی عادت دارم هر روز
به اینکه ساده دارم میرم از یاد
به چشمایی که بستم یاد میدی
همونی که دلش آغوش می خواد
_

با بی محلیاتم لحظه به لحظه باتـَم
همیشه چشم به راتـَم کی برمی گردی؟!
همیشه پا به پاتم شریک گریه هاتم
تموم خاطراتم کی برمی گردی؟!

با بی محلیاتم لحظه به لحظه باتـَم
همیشه چشم به راتـَم کی برمی گردی؟!
همیشه پا به پاتم شریک گریه هاتم
تموم خاطراتم کی برمی گردی؟!


کسی اندازه ی من عاشقت نیست و نبوده
واسه جداشدن از من و خونه خیلی زوده
بیا بمون کنار من بزار تموم شه دردم
چه شبایی که واسه عشقمون گریه نکردم

جای شونه ی تـــو سرم رو شونه ی دیواره
دلم وقتی کنار من نباشی غصه داره
با اینکه بعد رفتنت میدونی بی قراری
ولی دلت می خواد بازم بری! تنهام بزاری
_

با بی محلیاتم لحظه به لحظه باتـَم
همیشه چشم به راتـَم کی برمی گردی؟!
همیشه پا به پاتم شریک گریه هاتم
تموم خاطراتم کی برمی گردی؟!

با بی محلیاتم لحظه به لحظه باتـَم
همیشه چشم به راتـَم کی برمی گردی؟!
همیشه پا به پاتم شریک گریه هاتم
تموم خاطراتم کی برمی گردی؟!


دانلود آهنگ

محض اطلاع

...

سیلویا والریو” دختر ۱۸ ساله ایتالیایی و مولف کتاب «یک روزی یک رییس جمهوری بود» ، محمود احمدی نژاد رییس جمهوری ایران را تنها مرد واقعی در عرصه جهانی دانسته است.


نویسنده ایتالیایی این کتاب در گفت وگو با خبرگزاری رسمی ایتالیا (آنسا) گفت: احمدی نژاد تنهامرد روی زمین است، چرا که او هزاران فرسنگ به دور از هر نوع مد، پوچی و خودبینی است.

 وی همچنین افزود: می خواهم با احمدی نژاد رییس جمهوری ایران ازدواج کنم. احمدی نژاد چیز کمی نیست، او یک نوآور و مبدع در عصر ما است. او هولوکاست را نفی کرده و به فکر استفاده از انرژی هسته ای است. وی اپوزیسیون را خاموش و آمریکا را تهدید می کند.

این نویسنده ایتالیایی، گفت: البته او به زنان اجازه نمی دهد تا حجاب خود را بردارند، اما این به هیچ وجه یک مساله نیست. چرا زنان ایرانی آنقدر علاقه دارند تبدیل به زنان غربی شوند؟

شاید آنها دوست دارند تبدیل به مدیرانی شوند که زندگی خود را از شرکتی به شرکت دیگرگذرانده و خود را به خاطر سفرهای متعدد به خارج از کشور غیر جذاب می کنند.

وی افزود: برخی ها عقیده دارند که رهایی از قید و بندها تنها به مشکلات آنها می افزاید،اما این افراد آنقدر صادق نیستند تا این موضوع را اذعان کنند.

وی گفت: من هیچ گرایش سیاسی به چپ و راست ندارم، ولی به نظر من رییس جمهوری ایران واقعا تنها فردی است که رفتار او فراتر از نظم سیاسی حاکم برجهان است .

کتاب ۸۱ صفحه ای «یک روزی یک رییس جمهوری بود» در کتابفروشی های سراسر ایتالیابه قیمت ۹ یورو عرضه شده است.

گردآوری : دمت جیز

نظر شما چیه؟



شیرین قناری بود
کارگردان:داوود توحیدپرست

سلام دوستان.. نظرتون در مورد این فیلم چیه؟
بنظرتون میتونه موفق بشه؟
این فیلم توی نوبت اکران قرار گرفته
هدف این فیلمم باز کردن راه تماشاچی های دختره به ورزشگاه
هر سوالی داشتین مطرح کنید تا با کارگردان این فیلم مستقیم درمیون بذارم
جوابتون رو هم میده

جدا جدا جدا من

همچون سیمین بهبهانی

.


رها رها رها من
گسسته ام ز هرکس گسسته و جدا من
چو برگ زرد و خشکی که افتد و رها من
نه دل به شوق ِ رفتن نه جان به پای ِ ماندن
ببین چگونه افتم ز  ِهوی بادها من
چو برگِ خشکِ پاییز که زرد گشته رویش

زمان رسیده افتم به زیر ِ دست و پا من
خزان رسیده انگار به باغ ِ زندگانی
پس از تو نیست دیگر درون یادها من
گسسته ام ز عشقت گسسته ای ز من تو
نشسته ام ولی باز در این ره ِ وفا من
چو آسمان ابری گرفته و پریشان
پر از هوای اشکم تپیده در خفا من

شکسته بال و زخمی به کُنج غم گرفتار

گذشته از رسیدن بریده از جفا من
غمی به سینه دارم که میدَرَد دلم را
بگو چگونه از این نفس شوم رها من
دلم ز بند دنیا بگو خدا جدا کن
نه عاشقم نه شیدا نه شاعرم خدا من
#
شیدا#

ویران کننده ی آرزوها


مرگ...


لِيَتَزَوَّدِ العَبدُ مِن دُنياهُ لآِخِرَتِهِ ، وَ مِن حَياتِه ِ لِمَوتِهِ وَ مِن شَبابِهِ لِهَرَمِهِ ، فَاِنَّ الدُّنيا خُلِقَت لَكُم وَ  انتُم خُلِقتُم لِلخِرَةِ ؛
«انسان بايد براى آخرتش از دنيا، براى مرگش از زندگی وبرای پیری اش از جوانى، توشه برگيرد، چرا كه دنيا براى شما آفريده شده و «شما براى آخرت آفریده شده اید»
تنبيه الخواطر، ج 1، ص 131


سحرگاه جمعه 27 آبان 1390 ساعت 2.00
من و خواهرو دامادمون با ماشین رفتیم دارالسلام(قبرستان
)
دارالسلام تقریبا بیرون از شهر قرار گرفته
..
بعداز چندین فاتحه که واسه اموات فرستادیم برگشتیم
..
آقا بهروز(دامادمون) تو راه یه جمله گفت که خیلی واسم قشنگ بود و منو وادار کرد که این مطلب رو بنویسم
..
اون حرف اینه
:
« بچه ها کسانی که میمیرن خیلی از خدا خواهش می کنن که مارو برگردون تا جبران کنیم..
اما دیگه فرصت تموم شده و خدا بهشون میگه دیگه ممکن نیست
..
حالا که داریم از دارالسلام برمی گردیم فکر کنید که ما مردیم و الان خدا یه فرصت بهمون داده که بیایم و دوباره جبران کنیم
..
اون موقع واقعا همون حس به من دست داد
..
بعد گفت حالا فکرشو کن اگه یک روز بیشتر فرصت نداشته باشی
!
اون وقت چیکار میکنی؟ توی این یک روز چه کارایی انجام میدی؟
»
خلاصه اگه آدما با این فکر حتی یک روز زندگی کنن به نظر من دنیا خیلی تغییر می کنه
..
وقتی پاتو میذاری تو دارالسلام یهو از این دنیا دور میشی
..
میری توی خودت و اعمالت.. ترس برت میداره.. با خودت میگی اگه من مدت زیادی واسه زندگی نداشته باشم چی؟

به قول اون تابلوی توی راه که نوشته «انسان به دنبال آرزوها و مرگ به دنبال انسان
..»
یه نهیب به خودت میزنی و میگی ازینجا که رفتم باید به حساب کتابم رسیدگی کنم
..
اما به محض اینکه پاتو از دارالسلام بیرون میذاری جو دنیا میگیرت و همه چی یادت میره
..
یادت میره که قراره تو یه قبر تنگ بخوابی و جواب پس بدی
..


امام صادق: صله رحم، اعمال را پاكيزه، اموال را بسيار، بلا را برطرف و حساب (قيامت) را آسان                                               مى‏كند  و مرگ را به تأخير مى‏اندازد.


مرحله اول مرگ :

       عقبه اول شدت جان كندن است: (وجاءت سكرة الموت بالحق ذلك ما كنت منه تحيد)
اين مرحله اى است بسيار دشوار كه شدائد و سختی ها از هر طرف به انسان رو مى كند؛ از طرفى شدت مرض ‍ و درد و بسته شدن زبان و رفتن قوا از اندام ، از طرف ديگر گريستن اهل و عيال و وداع آنها با او و غم يتيمى و بى كس شدن بچه هاى خود، از طرف ديگر غم جدا شدن از مال و منزل و املاك و اندوخته ها و چيزهاى نفيس خود كه عمر عزيز خود را صرف به دست آوردن آنها كرده و چه بسا كه بسيارى از آنها مال مردم بود كه با ظلم و غصب ، آنها را مالك شده ؛ و از طرفى ترس ورود به جائى كه غير از اين دنيا است و چشمش چيزهايى را مى بيند كه پيش از اين نمى ديد ، و از طرف ديگر شيطان و يارانش براى آنكه او را به شك اندازند جمع شده اند و مى خواهند كارى كنند كه بى ايمان از دنيا برود، و از طرفى وحشت از آمدن ملك الموت دارد كه آيا به چه هيئت خواهد بود، و به چه نحو جان او را خواهد گرفت.
  * شيخ كلينى از حضرت صادق (ع) روايت كرده كه حضرت اميرالمؤ منين (ع) را درد چشمى عارض شد حضرت رسول صلى الله عليه و آله به عيادت آن حضرت تشريف برد او را ديد كه صيحه و فرياد مى كشد، فرمود كه آيا اين صيحه جزع و بيتابى است يا از شدت درد است ؟ اميرالمؤ منين (ع) عرض ‍ كرد يا رسول الله من هنوز دردى نكشيده ام كه سخت تر از اين
درد باشد. فرمود يا على چون ملك الموت براى گرفتن روح كافر نازل شود سيخى از آتش را با خود بياورد و با آن سيخ روح او را بيرون كشد پس صيحه كشد! حضرت اميرالمؤ منين چون اين را شنيد برخاست و نشست و گفت : يا رسول الله دوباره حديث را بر من بخوان سپس گفت آيا از امت شما كسى به اين نحو قبض روح مى شود؟ فرمود بلى، حاكمى كه جور كند و كسى كه مال يتيم را به ظلم و ستم بخورد و كسى كه شهادت دروغ دهد.. (سفينه البحار جلد 2 ص 731)

    عقبه دوم عديله عند الموت است: يعنى عدول كردن(بازگشت از رای و عقده از حق به باطل)  در وقت مردن و آن چنانست كه شيطان نزد محتضر(کسی که در حال مرگ است) حاضر شود و او را وسوسه كند و به شك اندازد تا او را از ايمان بيرون برد و از اين جهت است كه در دعاها استعاذه(پناه بردن به خدا) از آن شده و جناب فخر المحققين ، رحمة الله فرموده كه هر كس بخواهد از آن سالم بماند استحضار(به خود باز آمدن) كند ادله ايمان و اصول خمسه را با دلایل قطعی و صفاى خاطر و آنرا بسپرد به حق تعالى كه در وقت حضور موت به او رد فرمايد به اين طريق  بعد از ذكر عقايد حقه بگويد:
«اللهم يا ارحم الراحمين انى قد اءودعتك يقينى هذا و ثبات دينى و اءنت خير مستودع و قد اءمرتنا بحفظ الودايع فرده على وقت حضور موتى »


پیامبر(ص): مرگ دسته گل خوشبوى مؤمن است


  مرحله دوم قبر:
     يكى از منازل هولناك سفر آخرت ، قبر است كه در هر روز مى گويد « اءنا بيت الغربة ، اءنا بيت الوحشة ، اءنا بيت الدود»
منم خانه غربت ، منم خانه وحشت ، منم خانه كِرم..

      عقبه اول وحشت قبر است: مجلسى در شرح آن فرمود: هر چند روح از بدن مفارقت كرده است و روح ِ حيوانى مرده است اما نفس ناطقه زنده است و تعلق او از بدن كاملا زايل نشده است ،« و خوف ضغطه قبر و سؤ ال منكر و نكير و رومان فتّان قبور» و عذاب برزخ هست تا آنكه براى ديگران عبرت باشد و بينديشد كه چنين حادثه اى در پيش دارند..
 * روايت شده از براء بن عازب  كه ما  در خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله بوديم كه نظرش به جماعتى افتاد كه در محلى جمع گشته بودند. پرسيد براى چه مردم اجتماع كرده اند؟ گفتند براى كندن قبر جمع شده اند. براء گفت : چون حضرت اسم قبر را شنيد در رفتن به سوى آن شتاب كرد تا خود را به قبر رسانيد پس كنار قبر به زانو نشست  من به طرف ديگر مقابل روى آن حضرت رفتم تا ببينم چه كار مى كند، ديدم بشدت گريست آنگاه رو به ما كرد و فرمود: اخوانى لمثل هذا فاءعدوا.. يعنى اى برادران ما، براى خود چنين جائى تهيه كنيد و آماده شويد..
* نماز: براى برطرف كردن وحشت قبر از ميت مستحب است نمازگزار دو ركعت نماز گزارد در ركعت اول حمد و آية الكرسى و در ركعت دوم حمد و ده مرتبه انا انزلناه را بخواند و چون سلام دهد بگويد: اللهم صل على محمد و آل محمد و ابعث ثوابها الى قبر فلان به جان فلان ، نام ميت را بگويد.
     عقبه ی دوم  فشار قبر: و آن عقبه اى است بسيار دشوار كه تصورش دنيا را بر انسان تنگ مى كند.  روايت شده است از حضرت صادق (ع): «بدان كه عمده عذاب قبر از بى توجهى به نجاسات و سخن چينى و غيبت و دور شدن مرد از خانواده خود است..
* شایع ترین عوامل عذاب قبر: سخن چيني- عدم پرهيز از ادرار - سوء خُلق نسبت به خانواده - تباه نمودن نعمت ها - خواندن نماز بدون وضو - ياري نکردن مظلوم و ضعيف در برابر ظلم
* چيزهايى كه باعث نجات از فشار قبر است:
اول : از حضرت اميرالمؤ منين (ع) روايت شده كه هر كه در هر جمعه سوره نساء بخواند از فشار قبر ايمن مى شود
دوم : روايت شده كه هر كه به خواندن سوره زخرف ادامه دهد حق تعالى او را در قبرش از جانوران زمين و از فشار قبر ايمن گرداند
سوم : از حضرت صادق (ع) منقول است كه هر كه بميرد ما بين زوال روز پنج شنبه تا زوال روز جمعه حق تعالى او را از فشار قبر پناه دهد
چهارم : از حضرت امام رضا (ع) منقول است كه فرمود بر شما باد به نماز شب ، نيست بنده اى كه آخر شب برخيزد و بجا آورد هشت ركعت نماز شب و دو ركعت نماز شفع و يك ركعت وتر و در قنوت وتر هفتاد مرتبه استغفار كند تا آنكه او را از عذاب جهنم و قبر پناه داده شود و عمرشطولانى و زندگيش وسيع گردد
پنجم : از حضرت رسول صلى الله عليه و آله مرويست : هر كه (الهيكم التكاثر) را در وقت خواب بخواند، از عذاب قبر نگه داشته شود.
ششم : آنكه در هر روزى ده مرتبه (اعددت لكل هول لا اله الا الله ) تا آخر بخواند، از عذاب قبر نگه داشته شود
و...
     عقبه سوم سؤال منكر و نكير است در قبر: و روايت شده كه آن دو ملك به هيئت هولناك بيايند، صداى ايشان مثل رعد غرنده و چشمهايشان مثل برق خيره كننده باشد؛
سؤ ال كنند كه پروردگارت كيست ؟ و پيغمبرت كيست ؟ و دينت چيست؟ و نيز سؤ ال كنند از ولى و امام او، پس در آن حال چون جواب دادن بر ميت سخت و محتاج است به كمك ، لاجرم براى مرده دو جا تلقين ذكر كرده اند: يكى وقتى كه او را در قبر مى گذارند و بهتر آنست كه ، به دست راست ، دوش راست ، و به دست چپ ، دوش چپ او را بگيرند و حركت دهند و تلقين كنند. و ديگر وقتى كه او را دفن كردند، مستحب است كه ولى ميت يعنى نزديكترين خويشان او بعد از آنكه مردم از سر قبر او برگردند نزد سر ميت بنشيند و با صداى بلند او را تلقين كند و بهتر است كه دو كف دست را روى قبر گذارد و دهان را نزديك قبر برد، و اگر ديگرى را نائب كند نيز خوب است ؛ و وارد شده است كه چون اين تلقين را كند منكر به نكير مى گويد: بيا برويم تلقين حجتش كردند احتياج به پرسيدن نيست پس برمى گردند و سؤال نمى كنند (دوستى دنيا يك بيمارى بزرگى است كه همه بيماريهاى آدم از شاخ وبرگ اوست ويادآورى از مرگ، داروى آن بيمار است)
*
چند روایت از کتاب غرر الحکم و درر الکلم حضرت علی درباره نزدیکی مرگ و اهمیت توجه به آن:
-مرگ از سایه شما به شما نزدیک تر و از خودتان به شما فرمانرواتر است
-دعوت مرگ را به گوش های خود برسانید پیش ازآنکه شما را بخوانند
-به راستی که پشت سر تو جوینده ای است شتابان و آن مرگ است از آن غافل مباش
-جز این نیست که شما همچون سوارانی هستید ایستاده، که نمیدانند چه زمانی به رفتن مأمور کرده اند
-در شگفتم از کسی که مرگ را فراموش کرده با این که می بیند کسی را که میمیرد
-نزدیک ترین چیزها مرگ است
-درست ترین و راست ترین چیزها مرگ است
-هنگامی که مرگ ها فرا رسند آرزوها رسوا شوند
-برترین تحفه و هدیه مومن مرگ است
* حدیث نبوی در مورد مرگ :
هدیه مومن مرگ است
قبل از آنکه مرگ به سراغ تو بیاید ، خود را برای استقبال از او آماده گردان
بسیار یاد کنید نابود سازنده لذات را (مرگ)
* حدیث امام صادق عليه السلام:
صِلَةُ الرحامِ تُزَ كّى العمالَ وَتُنمى الموالَ وَ تَدفَعُ البَلوى‏ وَتُيَسِّرَ الحِسابَ وَتُنسِئُ فِى الجَلِ؛
صله رحم، اعمال را پاكيزه، اموال را بسيار، بلا را برطرف و حساب (قيامت) را آسان مى‏كند و مرگ را به تأخير مى‏اندازد
كافى، ج 2، ص 157، ح 33


امام على عليه ‏السلام :

هر كه مرا دوست داشته باشد ، در هنگام ‏مرگش مرا آن گونه كه خوشايند اوست بيابد و هركه مرا دشمن داشته باشد ، به هنگام مرگش مرا بدان گونه كه ناراحت شود بيابد .


سکرات مرگ و سختی آن
با توجه به اهمیت لحضه مرگ و انتقال انسان از یک حالت به حالت دیگر قرآن کریم این مطلب را با عنایت خاصی بیان می فرماید و به صورت نمونه چهار آیه قران لحضه مرگ را اینگونه توصیف میکند :
1- خداوند در سوره واقعه می فرماید : (فلو لا إذا بَلَغَتِ ال حُلقُومَ) چرا هنگامیکه جان به گلوگاه میرسد (توانایی باز گرداندن آن را ندارید ؟)
2- ( کَلَّا إذَا بَلَغَتِ التَّرَاقِیَ) چنین نیست که گمان میبرند ! وقتی که جان به گلوگاه برسد .
3- (وَلَو تَرَی إذِالظَّالِمُونَ فِی غَمَرَاتِ المَوتِ وَ المَلاَءِکَةُ بَا سِطُوا أیدیِهِم) اگر ستمکاران را بینی در آن هنگام که در شداءد و سختیهای مرگ فرو رفته اند و فرشتگان دستهای خود را دراز کرده اند
4- (وَ جَاءت سَکرَةُ المَوتِ بِالحَقَََّ) سکرات مرگ واقعیت و حقیقت را همراه می آورد
پیامبر(ص) می فرمایند فشار ملک الموت از ضربه صد شمشیر سخت تر است و هر انسان مومنی که میمیرد تمام رگهای بدنش بصورت جداگانه احساس درد می کنند .
مرگ  برای افراد پلید گنه کار سکرات دارد:
اول گوشش کر میشود - بعد دست پایش سست میشوند - قدرت تکلم را از دست میدهد - به اطراف خود با ترس و عرق نگاه میکند - عده ای را با چهره ی نورانی می بیند - آنها به خشم به اون نگاه میکنند - بعد ملک الموت را بر بالای سرش میبیندو بعد ملک الموت با قیافه ی وحشت آور می آید در احادیثی گفته شده که ملک الموت برای فرد پاک از پدر و مادر مهربان تر برخورد میکند و حتی او را به ذکر شهادتین تلقین میکنند - روح را از پایش میکشد تا (عذاب) کمتری ببیند

 سکرات مرگ چيست؟
«سَکَر» بر وزن «مَکر» در اصل به معني مسدود کردن راه آب است و لذا «سَکره ي مرگ» حالتي است شبيه به «مستي» که بر اثر فرا رسيدن مقدمات مرگ به صورت هيجان و انقلاب فوق العاده اي به انسان دست مي دهد و گاه بر عقل او چيره مي گردد و او را در اضطراب و ناآرامي شديدي فرو مي برد و اين حالت ناشي از همان انتقال انسان به جهان ديگر است و انسان که در لحظه ي مرگ تمام پيوندهاي خود را با زندگي و دنيايي که سالياني با آن مأنوس بوده قطع مي بيند وارد عالمي مي شود که تمام مواردش جديد و اسرارآميز است و حوادث بعد از مرگ را تا حدودي با چشم خود مي بيند. لذا وحشت عظيمي تمام وجود او را در بر مي گيرد و يک حالت مستي به او دست مي دهد در حالي که مست نمي باشد، و اين همان سکرات مرگ است.

                                              
مرگ درو کننده ی آرزوست..

چيزهائى كه سبب آسانى عذاب و سختی مرگ است
  شيخ صدوق از حضرت صادق (ع) روايت كرده كه فرمود هر كه بخواهد كه حق تعالى بر او سكرات مرگ را آسان كند بايد «صله ارحام و خويشان خود كند، و به پدر و مادر خود نيكى و احسان نمايد» پس هر گاه چنين كند خداوند دشواريهاى مرگ را، بر او آسان كند.
و از چيزهائى كه براى محتضر(فرد در حال موت) سودمند است خواندن سوره يس ، و الصافات و كلمات فرج  است..
* از حضرت صادق (ع) روايت شده كه هرکس  يك روز از آخر ماه رجب روزه بگيرد، حق تعالى او را ايمن گرداند از شدت سكرات مرگ و از ترس بعد از مرگ و از عذاب قبر ايمن گرداند و بدان كه از براى روزه گرفتن بيست و چهار روز از رجب ثواب زيادى رسيده ؛ از جمله آنكه ، ملك الموت به صورت جوانى با لباس خوب با قدحى از شراب بهشت ، وقت قبض روح و حاضر مى شود، و آن شراب را به او بدهد تا سكرات مرگ بر او آسان شود.

فاطمه فاطمه است


               فاطمه، فاطمه است

فاطمه، يكزن بود، آن‌چنان كه اسلام مي‌خواهد كه زن باشد. تصوير سيماي او را
پيامبر خود رسم كرده بود و او را در كوره‌هاي سختي و فقر و مبارزه و آموزش‌هاي
عميق و شگفت انساني خويش پرورده و ناب ساخته بود.
وي در همه‌ي ابعاد گوناگون زن بودن نمونه شده بود.
مظهر يكدختر، در برابر پدرش.
مظهر يكهمسردر برابر شويش.
مظهر يك مادردر برابر فرزندانش.
مظهر يك زن مبارز و مسؤولدر برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌اش.
وي خود يك اماماست، يعني يك نمونه‌ي مثالي، يك تيپ ايده‌آل براي زن، يك
اسوه، يك شاهدبراي هر زني كه مي‌خواهد شدن خويشرا خود انتخاب كند.
او با طفوليت شگفتش، با مبارزه‌ي مدامش در دو جبهه‌ي خارجي و داخلي، در خانه‌ي
پدرش، خانه‌ي همسرش، در جامعه‌اش، در انديشه و رفتار و زندگيش، چگونه بودن
را به زن پاسخ مي‌داد.
نمي‌دانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند.
در ميان همه جلوه‌هاي خيره كننده‌ روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه براي من
شگفت‌انگيز است اين است كه فاطمه همسفر و همگام و هم‌پرواز روح عظيم علي است.او در كنار علي تنها يك همسر نبود، كه علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت. علي در او به ديده يك دوست، يك آشناي دردها و آرمان‌هاي بزرگش مي‌نگريست و انيس خلوت بيكرانه و اسرارآميزش و همدم تنهايي‌هايش.
این است كه علي هم او را به گونه‌ ديگري مي‌نگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه، علي همسراني مي‌گيرد و از آنان فرزنداني مي‌يابد. اما از همان آغاز،
فرزندان خويش را كه از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا مي‌كند. اينان را بني‌عليمي‌خواند و آنان را بني‌فاطمه.
شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم كه او را به
گونه‌ي ديگر مي‌بيند. از همه‌ي دخترانش تنها به او سخت مي‌گيرد، از همه‌ تنها به او
تكيه مي‌كند. او را ـ در خردسالي ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش مي‌گيرد.
نمي‌دانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟
خواستم از بوسوئه تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور
لويي، از مريمسخن مي‌گفت . گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه‌ سخنوران عالم،درباره مريم داد سخن داده‌اند .
هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت‌ها در شرق و غرب،
ارزش‌هاي مريم را بيان كرده‌اند .
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه‌ ذوق و قدرت
خلاقه‌شان را به كار گرفته‌اند .
هزار و هفتصد سال است كه همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پيكرسازان بشر، در نشان
دادن سيما و حالات مريم هنرمندي‌هاي اعجاز‌گر كرده‌اند .
اما مجموعه‌ گفته‌ها و انديشه‌ها و كوشش‌ها و هنرمندي‌هاي همه در طول اين قرن‌هاي بسيار، به اندازه‌ اين كلمه نتوانسته‌اند عظمت‌هاي مريم را بازگويند كه: مريم، مادر عيسي است ”.
و من خواستم با چنين شيوه‌اي از فاطمه بگويم. باز درماندم :
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه ‌ي بزرگ است .
ديدم فاطمه نيست .
خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد است .
ديدم كه فاطمه نيست .
خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است .
ديدم كه فاطمه نيست .
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است .
ديدم كه فاطمه نيست .
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است .
باز ديدم كه فاطمه نيست .
نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست .
«فاطمه، فاطمه است »


                                              درد من حصار برکه نیست،
             درد زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!



                                                  حقیقت محض

*می گویند آقای مصباح که در همان ایام انقلاب، همّ و غمش این بود که چگونه دکتر
شریعتی را بکوبد و به این ترتیب اندکی از زحمت ساواک بکاهد [۱].
مصباح یزدی گفته بود [دکتر شریعتی]، ایشان یک حساسیت خاصی نسبت به روحانیت داشت. در بحث‌های خودش هم هنگامی که می‌خواست مثال زشتی بزند و کسی را تحقیرکند، می‌گفت فلانی آخوند یا ملاست![۲].
دکتر سروش بعد از مرگ معلم شهید، در مصاحبه ای می گویند : آقای مصباح نسبت به شریعتی بسیار بدبین و بدگمان بود و با تندخویی، نسبت‌های ناروایی به شریعتی می‌زد و سخنان او را در حد و حدود کفر می‌دانست.[۳].
دکتر علی شریعتی  به نقل مصطفی تاجزاده به نوعی در نقد دیدگاهی که آقای مصباح پرچمدار کنونی آن است، می‌نویسد:
««حکومت مذهبی رژیمی است که در آن به جای رجال سیاسی، رجال مذهبی (روحانی)مقامات سیاسی و دولتی را اشغال می‌کنند و به عبارت دیگر حکومت مذهبی یعنی حکومت روحانیون بر ملت. آثار طبیعی چنین حکومتی یکی استبداد است، زیرا روحانی خود را جانشین خدا و مجری اوامر او در زمین می‌داند و در چنین صورتی مردم حق اظهارنظر و انتقاد و مخالفت با او را ندارند. یک زعیم روحانی خود را بخودی خود زعیم می‌داند،‌ به اعتبار اینکه روحانی است و عالم دین،‌ نه به اعتبار رأی و نظر و تصویب جمهور مردم؛‌ بنابراین یک حاکم غیرمسئول است و این مادر استبداد و دیکتاتوری فردی است و چون خود را سایه و نماینده خدا می‌داند، بر جان و مال و ناموس همه مسلط است و در هیچ گونه ستم و تجاوزی تردید به خود راه نمی‌دهد بلکه رضای خدا را در آن می‌پندارد. گذشته از آن، برای مخالف، برای پیروان مذاهب دیگر، حتی حق حیات نیز قائل نیست. آن‌ها را مغضوب خدا، گمراه، نجس و دشمن راه دین و حق می‌شمارد و هر گونه ظلمی را نسبت به آنان عدل خدایی تلقی می‌‌کند [۴] »»

-آنچه شریعتی را از روحانیت به طور اعم دل آزرده کرده بود، روش تبلیغی و نوع نگاه آن به اسلام بود. وی می گفت روحانیت ما به جای پرداختن به قرآن و اصالت دادن به متن، به بازگو کردن و گسترانیدن خرافاتی همت گمارده که هیچ جایگاهی در متن کتاب و سنت قطعیه رسول و امام ندارد، و همین خرافات است که ملت ما را از قافلۀ تمدن بازداشته است. در ص ۱۱۸ «تشیع علوی» می گوید: ««خیلی ساده، روحانی صفوی راهش را بلد است، او متخصص “کلاه شرعی” است. او “بر قامت زور، ردای تقوی می پوشاند” و بر سر کفر، کلاه شرعی می گذارد! روحانی صفوی کارش توجیه دستگاه صفوی است و ناچار است برای همکاری “مؤمنین متشرع” با دستگاه “حکومت غیر شرعی” راهی پیدا کند و برای این کار باید تکنیکی اختراع کند که بتواند پول حرام را حلال کند!»

پ.ن :
[۱].یاداشت مصطفی تاجزاده خطاب به نسل جوان
[۲].http://drshariati.org/show.asp?id=158
[3].سخنان دکتر سروش، بعد از مرگ شریعتی
[۴].مذهب علیه مذهب، انتشارات چاپخش، ص ۲۰۶


                                   مرثیه دکتر شریعتی به قلم شهید چمران

* ای علی! همیشه فکر می‌کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من   بر تو مرثیه میخوانم !

ای علی! من آمده‌ام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!…خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.می‌خواستم که غم‌های دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غم‌های کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی.                                                                                                                        ای علی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها می‌دیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم می‌کردم؛ اما هنگامی ‌که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشین شدم.
ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمی‌دانستم. تو دریچه‌ای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتی‌ها و زیبایی‌های آن را به من نشان دادی.
ای علی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل مسعود» در میان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «کویر» تو بود؛ کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها می‌برد و ازلیّت و ابدیّت را متصل می‌کرد؛ کویری که در آن ندای عدم را می‌شنیدم، از فشار وجود می‌آرمیدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز می‌کردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت می‌رسیدم؛ کویری که گوهر وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، می‌گداخت و همه ناخالصی‌ها را دود و خاکستر می‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم می‌نمود…
ای علی! همراه تو به کویر می‌روم؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفان‌های سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بی‌انتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما می‌تازد.
‌ای علی! تو در دنیای معاصر، با شیطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانی‌نمایان، با دشمنی غرب‌زدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبه‌رو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.
ای علی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» می‌نامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانت‌ها کردند. رژیم شاه نیز که نمی‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می‌دید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره… «شهید» کرد…

                                                               

چه فاجعه ای است که باطل به دستی عقل را شمشیر می گیرد و به دستی شرع را سپر

                                                                    

                                   مطهری، از دوستی تا دشمنی، دردِ زمان

*حسینیه ارشاد موسسه ای مذهبی فرهنگی بود که در سال ۱۳۴۲ به همت محمد همایون و علی آبادی و ناصر میناچی با همفکری مطهری تاسیس شد. تعیین سیاست عمومی و انتخاب سخنرانان اکثرا به عهده ی مطهری بود (۲) سال ۱۳۴۵ مطهری از استاد محمد تقی شریعتی دعوت می کند تا برای سخنرانی به ارشاد بیاید و استاد تا سال ۱۳۴۶ در محل موقت حسینیه به ایراد سخنرانی می پرداخت. در سال ۴۸ که موضوع چاپ نشریات داخلی حسینیه پیش آمد مطهری اولین نشریه حسینیه را در دو جلد به نام “محمد خاتم پیامبران” منتشر کرد. مطهری از شریعتی دعوت می کند تا مقاله ای برای این نشریه بفرستد و در نامه ای به دکتر می نویسد: “برادر عزیز دانشمندم. قلب خود شما گواه است که چقدر به شما ارادت می ورزم…”(۳) دکتر شریعتی برای این کتاب دو مقاله فرستاد ۱- هجرت تا وفات ۲- سیمای محمد. و به مطهری اجازه داده بود که هر یک از این مقالات را که می پسندد چاپ کند.” مطهری چنان از خواندن زندگی محمد به وجد آمده بود که آنرا سه بار به طور کامل خوانده بود. مطهری هر دو مقاله را چاپ کرد و در نامه ای به پدر شریعتی از او تجلیل و تمجید کرد”(۴) با انتشار این دو مقاله سیل انتقادات و حمله ها از روحانیون سنتی شروع شد. “چرا جلوی اسم محمد “حضرت” و “ص” نگذاشته ؟(۵) مطهری در مقابل این حملات ایستاد و از شریعتی دفاع کرد. درباره ی شریعتی گفته بود:” چون رشته او جامعه شناسی است و خوب هم درس خوانده و کاملا بر اعصابش مسلط است در بیان الفاظ معرکه است. چون جوانها از فکلی ها کمتر بحث های دینی شنیده اند و او هم به زبان جوان ها صحبت می کند اینست که بیشتر از ما طالب دارد.”(۶)

شریعتی از سال ۴۵ با سخنرانی “مخروط جامعه شناسی” همکاری خود را با ارشاد آغاز می کند. تا جایی که به قول خود شریعتی حسینیه با خون و فکر و شخصیتش عجین می شود(۷) رضا داوری در بیان خاطره ای از دیدار با مرحوم مطهری می گوید:” ایشان (مطهری) زبان به ستایش شریعتی گشودند و گفتند: بعضی از مقالات دکتر شریعتی و از جمله زن در چشم و دل محمد را هیچ یک از ما نمی توانستیم بگوییم.

با آمدن شریعتی و استقبال شدید دانشجویان رفته رفته مرحوم مطهری نسبت به شریعتی بدبین می شود. جای تمجید ها, تنقید ها نشست و جای تکریم ها ,تعذیب ها. اطرافیان نیز به این اختلاف دامن می زدند.  پرویز خرسند می گوید: “روزی برای برداشتن وسایل مورد نیاز به حسینیه آمدم. در گوشه ی سالن آقای … را دیدم که با مرحوم مطهری گفتگو می کرد. از کنارشان که گذشتم اسم شریعتی را شنیدم و اینکه چه کسی باید برود و چه کسی باید بماند. کنجکاو شدم وایستادم. آقای … به مرحوم مطهری می گفتند: “بین شما و دکتر شریعتی فقط یکی باید اینجا بماند و تصمیم قطعی است. مرحوم مطهری گفتند حالا چه کسی قرار است بماند؟ آقای … پاسخ داد: چون جوان ها استقبال بیشتری از دکتر شریعتی دارند قرار است ایشان بماند. مرحوم مطهری خیلی ناراحت شد”. من تصور کردم که این تصمیم هیئت مدیره است و خود دکتر هم قضیه را می داند. بلافاصله به آپارتمان برگشتم و داستان را برای شریعتی گفتم. متوجه شدم او کاملا بی خبر است. وقتی حرفهایم را شنید با عصبانیت گفت:”این احمقانه ترین کاری بود که می توانستند انجام دهند.این ها نمیفهمند که نه حضور مطهری عرصه را بر من تنگ می کند و نه حضور من مانع کار اوست. او استاد فلسفه وحکمت است و من جامعه شناسی درس می دهم و این هر دو برای جامعه ی جوان ها مفید است”(۸)

با روشن شدن افکار شریعتی و تز اسلام منهای روحانیت و انتقاد به مجلسی و خواجه نصیر ,مطهری که زمانی دائما از شریعتی و افکارش و زبانش تعریف می کرد کم کم شروع به موضع گیری در مقابل شریعتی نمود. البته باید گفت که خود مرحوم مطهری به انتقاد از روحانیون اعتقاد داشت اما می گفت این ما هستیم که باید خودمان را نقد کنیم و دخالت کردن غیر روحانیون در مباحث دینی را بر نمی تابید. به همین دلیل مرحوم مطهری جلسه ای را تشکیل داد تا برای سخنرانان ضوابط و معیار هایی در نظر گرفته شود. شاید بیشتر این ضوابط به خاطر این بود که شریعتی از حسینیه کنارگذاشته شود.(۹) در این تبصره ها عدم تجاهر به فسق و پایبندی به تقوا و پرهیز از گناهان کبیره گنجانده شده بود. به قول محمد همایون صاحب حسینیه: “پس لطف کنید یک تبصره هم بگذارید که سخنران «کچل» هم نباید باشد! (اشاره به اینکه همه ی این ضوابط به خاطر حذف شریعتی است) اما چگونه می شد شریعتی را حذف کرد؟ شریعتی ای که شهرت حسینیه مدیون او بود. ناصر میناچی می گوید: “حسینیه ای که در طول چندین سال فعالیتش فقط توانسته بود ۲ جلد کتاب محمد خاتم پیامبران بیرون دهد و جلد دوم با عدم استقبال مردم مواجه شده بود و اگر جلد اول به چاپهای بعدی رسید به خاطر دو مقاله شریعتی بود, چگونه با حذف شریعتی حسینیه می تواند به کار خود و رسیدن به سطح عالی ادامه دهد؟”(۱۰)
با مخالفت همایون و میناچی با طرح حذف دکتر , مرحوم مطهری استعفای خود را تقدیم حسینیه کردند. شریعتی هم که ۷ ماه از ارشاد کنار کشیده بود بار دیگر بازگشت. و اما واکنش شریعتی به این ماجراها چه بود؟ محمد مهدی جعفری در کتاب”بار دیگر شریعتی”می نویسد:” یکبار شریعتی را دیدم و به او گفتم امشب فلان مجلس دعوت داریم. شما هم بیایید. در ضمن آقای مطهری هم هستند. شریعتی گفت: اتفاقا چه بهتر. خوشحال می شوم که بیایم. طوری می گویید که من اگر مطهری بیاید ناراحت می شوم. اگر اختلافی هم هست میان من و ایشان اختلاف جزئی است. وگرنه ما همه مان در یک صف واحد می جنگیم.
پرویز خرسند می گوید: “نشنیدم شریعتی یکبار کلمه ای علیه مطهری بگوید(۱۱) جعفری می گوید:”خدایی اش من هرگز از دکتر شریعتی بدگویی نسبت به شهید مطهری نشنیدم.(۱۲)
جعفری همچنین نقل می کند روزی در منزل دکتر نکوفر بودیم. مرحوم مطهری را دیدم. مرا خواست. گفت: دیدی رفیقت چه تیشه ای به ریشه ی اسلام می زند؟ گفتم چه کسی؟ گفت شریعتی. گفتم برای چه؟ گفت: این مقالاتی که در کیهان می نویسد تیشه به ریشه دین می زند. گفتم مگر جریان را نمی دانید؟ دکتر رفته اصفهان یک سخنرانی کرده. سخنرانی از نوار پیاده می شود و بوسیله ی دانشجویان چاپ می گردد. در صحافی بوسیله ی ساواک توقیف می شود ساواک این ها را می دهد به کیهان. مطهری گفت : نه اینطور نیست. گفتم خود شریعتی این را به من گفت. مرحوم مطهری گفت:دروغ می گوید. پدرش هم دروغ می گوید!(۱۳)

*پاره ای از سخنان پراکنده آیت الله مطهری در مورد دکتر شریعتی:
صرف نظر از افکار نادرست و غرور و اشتباهاتش ضربه ی جبران ناپذیری به هماهنگی روحانیت و طبقات تحصیل کرده زده و آنها را سخت نسبت به روحانیون بد گمان کرده است.(استاد شهید به روایت اسناد - ص ۲۱۷)
اوضاع آبستن حادثه ی قرن ۱۳ هجری است (اشاره به فرقه سازی بابیه). در نوشته های مرحوم (شریعتی) بذر این انشعاب شوم وجود دارد( سیری در زندگانی استاد ص 127)
این جزوه (اشاره به اسلام شناسی ارشاد) مانند غالب نوشته های نویسنده از نظر ادبی و هنری اعلی است, از نظر علمی متوسط است, از نظر فلسفی کمتر از متوسط و از نظر دینی و اسلامی صفر است! استاد مطهری و روشنفکران ص ۳۴)
به نظر من این جزوه (اسلام شناسی ارشاد) چیزی که نیست اسلام شناسی است. حداکثر بگوییم اسلام سرایی یا اسلام شاعری است. نویسنده جزوه نظر به غرور بی حد و نهایتش همان طور که خاصیت هر مغروری است ,عقده ندانستن علوم اسلامی از فلسفه و کلام و فقه و عرفان و غیره دارد.(مطهری و روشنفکران ص ۴۲)
این جزوه (حسین وارث آدم) نوعی روضه ی مارکسیستی است که تازگی دارد. یادداشت های مطهری ص ۲۱۸)
من دو سفر با شریعتی به حج رفتم هرگز یکبار ندیدم سر او به مهر برسد(اشاره به اینکه شریعتی نماز نمی خوانده) (طرحی از یک زندگی ج ۲ نقل از علی ابادی. یکی از 3 نفر اعضای موسسین ارشاد)
اینکه چرا مطهری با آن همه سابقه و مبارزه و کار فرهنگی دست به چنین اظهار نظرهایی زد دقیقا معلوم نیست اما می شود با نگاهی به سیر زندگی مرحوم به نکاتی دست یافت. حامد الگار نویسنده و مترجم مسلمان آمریکایی می گوید: پیش از به صحنه آمدن شریعتی مرحوم مطهری مشهور ترین و محبوب ترین سخنران دانشجویان دانشگاه بود اما با آمدن شریعتی مستمعان او به سرعت رو به کاهش نهادند چرا که شریعتی هر روز افراد بیشتری را به سوی خود جذب می کرد. نتیجه اینکه به هر حال بشر بشر است این موضوع منجر به رنجش آیت الله مطهری شد(۱۴)

*شاید مطهری که خود جزو موسسین حسینیه ارشاد بود و در آنجا سالها درس داده بود و در میان قشر دانشجو و روشنفکر مقام بالایی داشت نمی توانست ببیند که از حسینیه نار رفته و به جایش کسی آمده که پای هر درسش ۵۰۰۰ نفر جوان می نشستند و او مجبور بود در مسجد الجواد حرفهایش را برای ۲۰..۳۰ نفر بزند که تازه اکثر آنها پیرمرد بودند.

-باشهادت دکتر شریعتی محبوبیتی فوق العاده برای او ایجاد شد. همه او را معلم شهید و معلم انقلاب نامیدند. در این جو هیچ کس تحمل شنیدن حرف مخالف شریعتی از مطهری را نداشت. مطهری ای که یک عمر در راه اسلام تلاش کرده بود به یکباره با اظهار نظرهایش در میان جوانان از عرش به فرش آمد. بطوریکه در مراسم چهلم شریعتی در مشهد که بازرگان در دفاع از مطهری سخنرانی کرد حاضران در مراسم اعتراض کردند و استاد محمد تقی شریعتی به نشانه ی ناراحتی جلسه را ترک کرد. با انتشار نامه ی بازرگان و مطهری علیه شریعتی این ضدیت ها و دشمنی ها به اوج رسید. گرچه بازرگان نامه ی دیگری نوشت و از بعضی کلمات تبری جست.
دانشجویان مسلمان درآمریکا ضمن نامه ای شدیدا به این دو حمله کردند و شریعتی را بالاتر از آن دانستند که با انتقاد و دشمنی این و آن کوچک شود. آنها نوشتند:” نسل جوان مسلمان امثال آقای مطهری را که مسائل مردم برایشان مسئله ای نیست و از جیب ملت ارتزاق می کنند و تحریف اسلام راستین و دسیسه گشتن دین در دست جلادان زمان برایشان بی تفاوت است کاری ندارند. ما کسانی را که به زندگی عثمان وار نشسته اند و دم از علی می زنند ,جزو علمای راستین نمی دانیم که خود را مسئول شنیدن حرفهایشان کنیم..”(۱۵)
--مطهری بعد از انقلاب نیز در نامه ای به آیت الله خمینی چنین نوشت: ” اخیرا می بینیم گروهی که به اسلام عقیده و علاقه درستی ندارند سعی می کنند از او  (شریعتی) بتی بسازند. تحت این عنوان که سید جمال و اقبال و بیش از آنها این شخص(شریعتی) اسلام را نو کرده و خرافات را دور ریخته و همه باید به افکار او بچسبیم…”(۱۶)
در همان نامه سفر منجر به شهادت دکتر را ناشی از توطئه و ماموریتی می داند که دکتر می خواست دنبال کند:” و خدا می داند اگر خداوند از باب مکروا و مکرالله والله خیر الماکرین در کمین او نبود او در ماموریت خارجش چه بر سر اسلام و روحانیت می آورد”(۱۷)

شریعتی یک سیر مستقیم را در زندگی پی گرفت و جانش را در این راه نهاد. مطهری نیز از درخشان ترین چهره های تاریخ اسلام است. کسی بود که در اوج انحطاط مسلمین گرد تخدیر از چهره ی دین زدود و وارد عرصه ی کارزار شد. کتاب هایش مثل تمام عیار روشنفکری دینی بوده و هست اما در انسان شناسی و قضاوت در مورد انسان ها نسبی گرایی یک اصل است. به قول شاعر:
                                                                   کوه با آن عظمت آن طرفش صحرا بود
                                                                   دست بر دامن هر کس که زدم رسوا بود

پ.ن :
۲- خاطرات ناصر میناچی,نشریه داخلی حسینیه ارشاد ۶/۲/۱۳۷۸ ص۵
۳- متن این نامه را می توانید در کتاب طرحی از یک زندگی جلد دوم ص ۲۸۰ بخوانید.
۴- “مسلمانی در جستجوی ناکجا آباد,علی رهنما ۳۳۱
۵- شریعتی در جمعی گفت: وقتی در این مملکت بالاتر از حضرت که اعلیحضرت باشد
داریم,همان نام مبارک محمد زیباترین و خدایی ترین نامی است که می شود در این
کشور و در هر مقاله و اثری به جای گذاشت.
۶- خاطرات من از شهید مطهری,علی دوانی ص ۴۸
۷- مجموعه آثار ۱/ ص۱۴۳
۸- شریعتی در آیینه ی خاطرات. ش لامعی ص ۴۶
۹- پوران شریعت رضوی طرحی از یک زندگی ج ۲ص ۲۲۹
۱۰- نشریه ارشاد شماره ۱۵ ص ۱۰۷
۱۱- یاس نو. ۲ تیر ۱۳۸۲
۱۲- شریعتی آنگونه که من شناختم ص۷۲
۱۳- همان
۱۴- انقلاب اسلامی در ایران ص ۱۱۵و۱۱۶
۱۵- طرحی از یک زندگی ص ۳۰۱
۱۶- سیری در زندگانی استاد مطهری ص ۸۲
۱۷- طرحی از یک زندگی ج۲ ص۳۱۳


چشمهايم را کور مي‌کنم ، گوشهايم را کر مي‌کنم ، پاهايم را مي‌شکنم، انگشتانم را قطع مي‌کنم، اما قلمم را به بيگانه نمي‌دهم!


                                                       حرف قرآنِ

*قرآن کتابی است که با نام خدا آغاز می شود و با نام مردم پایان می پذیرد.کتابی آسمانی است اما ــ بر خلاف آنچه مؤمنین امروزی می پندارند و بی ایمانان امروز قیاس می کنند ــ بیشتر توجهش به طبیعت است و زندگی و آگاهی و عزت و قدرت و پیشرفت و کمال و جهاد!
کتابی است که نام بیش از ۷۰ سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است و بیش از 30 سوره اش از پدیده های مادی و تنها ۲ سوره اش از عبادات! آن هم حج و نماز !
کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل قیاس نیست…
کتابی است که نخستین پیامش خواندن است و افتخار خدایش به تعلیم تعلیم انسان با قلم…آن هم در جامعه ای و قبایلی که کتاب و قلم و تعلیم و تربیت مطرح نیست……….
این کتاب از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لایش را بستند، لایه اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد، جلدش رواج یافت و از آن هنگام که این کتاب را ــ که خواندنی نام دارد ــ دیگر نخواندند و برای تقدیس و تبرک و اسباب کشی بکار رفت، از وقتی که دیگر درمان دردهای فکری و روحی و اجتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون درد کمر و باد شانه و … شد و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر در خواب گذاشتند وبالاخره، اینکه می بینی؛ اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار روح ارواح گذشتگانش و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد،
علی شریعتی، برگرفته از پدر مادر ما متهمیم ، مجموعه آثار ۲۲


                                                              خدایا
        مرا از چهار زندان بزرگ انسان :« طبیعت »، « تاریخ » ،« جامعه » و« خویشتن »
                                                             رها کن
                  تا آنچنان که تو ای آفریدگار من ، مرا آفریدی ، خود آفریدگار خود باشم
                                          نه که چون حیوان خود را با محیط
                                            که محیط را با خود تطبیق دهم.


*روضه ی وب هم مربوط به سخنرانی استاد دکتر شریعتیه برگرفته از سخرانی«حسین وارث آدم» که میتونید متن کامل این سخنرانی رو از پسته «روز واقعه» دانلود کنید..

استاد شریعتی، ابوذر دوران، معلم انقلاب، غریب امروز


سلام دوستان.. خودتون ببینید و قضاوت کنید..

یه وبگردی داشتم که تهش رسیدم به یه وبلاگ.. یه وبلاگ که مدیرش مثلا بسیجیه و خیر سرش سید.. حالا می فهمید که چقدر این آدم بی شعوره و داره از روی بغض و کینه به استاد دکتر شریعتی توهین می کنه.. توهیناشو من به دل نگرفتم چون حرف بچه صلواته..اللهم صلی علی محمد و آل محمد..

بقیه در ادامه مطلب:

ادامه نوشته

لیلی و مجنون 2


سلام دوستان.. با عرض پوزش ازین غیبت نسبتا طولانی.. امتحانات تموم شد و دوباره در خدمت شما هستم.. اما خیلی خسته و آشفته تر از قبل!! 8 بهمن هم روز تولد ما بود.. دوست داشتم اون روز بروز کنم اما نشد.. امروز ادامه ی داستان لیلی و مجنون رو واستون آماده کردم.. امیدوارم عفو کنید..

ادامه ی داستان لیلی و مجنون:

داستان تا آنجا پیش رفت که قبیله ی مجنون به خاستگاری لیلی رفتند..و حالا جواب پدر لیلی در خواستن دخترش..

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب:

ادامه نوشته

روز واقعه


سرگرم تماشای تو دنیا به سر نی
دنیا شده مجنون تو امّا به سر نی
از مشرق چشمان تو هفتاد و دو خورشید
تابیده شد از روی زمین تا به سر نی
حس می کنم اینجا شده بعد از تو قیامت
این گونه که محشر شده بر پا به سر نی
گیسو مفشان می رود از دست دل شهر
روییده شد همراه تو دل ها به سر نی
خشکیده لبان غزلم مثل لبانت
شک نیست که جاری شده دریا به سر نی
هر جای زمین سر زده ام کرب و بلایی ست
چشمان زمین حک شده آیا به سر نی؟
هر سال محرّم وسط ظهر دهم ها
سرگرم تماشای تو دنیا به سر نی

عکس بالا قدیمی ترین عکس واقعه ی عاشوراست که با مستندات محکم و معتبر کشیده شده.. این عکس از کربلا تهیه شده.. حتما همه ی مطلب رو کامل بخونید.. نظر هم ندادین مهم نیست فقط کامل مطالعه کنید..سخنرانی های اضافه شده رو هم حتما دریافت و گوش کنید..

ادامه نوشته

ای اشکها بریزید


با شعر که شور می دهم من

می سوزم و نور می دهم من

ای غمزده سینه ها بسوزید

ای گوهر اشکها بریزید

سلام دوستان.. ازینکه دیر بروز شدم از همه ی شما عذر می خوام.. راستش بازم یه پست دیگه می خواستم بذارم که به خاطر فرا رسیدن ایام محرم گذاشتم واسه بعد.. تو این پست یه شعر از حزین(از دیوان ای اشکها بریزید)و ایرج میرزا واستون انتخاب کردم که با اینکه چند بیت بیشتر نیست اما  شعرای خیلی بزرگی هستن.. شعر حزین زبان حال امام حسین هستش که با خدا حرف میزنه..و شعر ایرج میرزا رسم تصویر واقعه ی عاشوراست.. امیدوارم خوشتون بیاد..

انگشتر

1-بسوز ای عشق جان و پیکر از من

2-نماند تا که جزتو دیگر از من

 -بسوزان هر طریقی می پسندی

 -که آتش از تو و خاکستر از من

3-به بال خود پریدم من درین دام

 4-بسوزان در قفس بال و پر از من

 -بکش چون صید و در خونم بقلطان

 -تماشاکردن از تو پرپر از من

 -ندارم چون مطاعی دیگر ای عشق

5-بگیر این دست و این انگشتر از من

  -حزین-

1-دراین مصرع منظور از عشق ذات الهی یعنی خداست..

2-در این مصرع منظور یکی شدن بعد از مرگ با خداست..همه ی ما از خداییم و بسوی او باز می گردیم و با خدا یکی میشویم..

3-در این مصرع منظور اختیار امام حسین است که به میل خود پا به دشت کربلا گذاشت..

4-در این مصرع، قفس منظور دنیاست..دنیایی که برای امام همچون قفس است..

5-در این مصرع، انگشتر اشاره به کسی دارد که انگشت امام حسین(ع) را برید و انگشترش را به غنیمت برد

 .-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.

حماسه ی عاشورا

رسم است هر كه داغ جوان دیده‌ دوستان
رأفت برند حالت آن داغ‌دیده را
یك دوست زیر بازوی او گیرد از وفا
وان یك ز چهره پاك كند اشك دیده را
آن دیگری بر او بفشاند گلاب قند
تا تقویت شود دل محنت‌كشیده را
یك‌چند دعوتش به گل و بوستان كنند
تا بركنندش از دل، خار خلیده را
جمعی دگر برای تسلای او دهند
شرح سیاه‌كاری چرخ خمیده را
القصه هر كس به طریقی ز روی مهر
تسكین دهد مصیبت بر وی رسیده ر
ا
آیا كه داد تسلیت خاطر حسین
چون دید نعش اكبر در خون تنیده را
آیا كه غمگساری‌ و اندوه‌بری نمود
لیلای داغ‌دیدۀ محنت‌كشیده را
بعد از پسر دل پدر آماج تیغ شد
آتش زدند لانۀ مرغ پریده را

 -ایرج میرزا-

یاسمین

این هم از پستی که قولش رو داده بودم.. سعی کنید که این داستان رو از دست ندید..

کاوه- چرا اینقدر طولش دادی پسر؟

-                                                                  - ترم تموم شد، دیگه حالا کو تا دوباره بچه ها رو ببینیم. داشتم ازشون خداحافظی می کردم. توچی؟ چرا سرت رو انداختی پایین و رفتی؟یه خداحافظی ای چیزی!!

کاوه- هیچی نگو! من مخصوصا رفتم یه گوشه قایم شدم! به هرکدوم ازین دخترا قول دادم که مامانم رو بفرستم خاستگاری شون! الان همه شون می خوان بهم آدرس خونه شون رو بدن!

ادمه داستان در ادامه مطلب...                                                           نویسنده: م.مودب پور

ادامه نوشته

کوفه و بی وفایی تاریخ


سلام به همه دوستان..توی پست جدید میخواستم یه مطلب دیگه بذارم اما ازجایی که امروز شهادت حضرت مسلمه فعلا این پست رو قبول کنین تا بعد..

کوفه و بی وفایی

دیوار غصه بر سرم آوار شد حسین

تاریخ رنج فاطمه تکرار شد حسین

آییـنه صــداقت قلب تمام شهر

مجروح تازیانه زنــگار شد حسین

دیدم که دست بیعتشان بین آستین

باسحرسکه های طلا مار شدحسین

درسبزه ها به جای طراوت تنفراست

هربره ای که خوردازآن هارشد حسین

اینجا برای کشتن تان نقشه میکشند

زیر گـلوت مرکز پرگار شد حسین

مسلم نخورد لقمه ای از سفره کسی

اما به کل کوفه بدهــکار شد حسین

حتی به جسم بی سرمن سنگ میزنند

مسلم به جرم عشق توبردارشدحسین

راس بریده ام سر یک میخ آهنین

سر گرمی جماعت بازار شد حسین

دیدم بر اشــتران سپاه حرامیان

چندین هزار نیزه فقط بارشد حسین

سنگ و کلوخ بر همه پشت بام ها 

قدر ســپاه ابرهه انبــار شد حسین

آب از سرمن و تو واکبر گذشته است 

زینب به بند غصه گرفتار شد حسین

راه اسیر کردن اهـل و عیال تان

با خنده های حرمله هموارشدحسین

 «وحید قاسمی»

لیلی و مجنون


به نام ایزد بخشاینده

در سال های دور درعراق قبیله ای ثروتمند بود که همه آن را می شناختند. قبیله ای بنام و مشهور که در بین سایر قبایل بهترین بود. خلیفه ی این قبیله به میهمان نوازی و کمک به بیچارگان و دست خیرش معروف بود.ثروتی فراوان داشت و همیشه آن را در راه های خیر خرج می کرد. او در آرزوی فرزندی بود و از خدا طلبِ فرزند می کرد و برای تحقق این آرزو خیرات زیادی می داد؛ اما باز صاحب فرزند نمی شد. تا اینکه روزی دعاهایش برآورده شد و خدا به او پسری زیبا داد. خوشحال و سرمست از آمدن پسر بذر و بخشش راه انداخت و شادی می کرد. بعد او را برای به ثمر رسیدن و تربیت به دایه ای سپرد تا او را بزرگ کند. و اما ادامه ی داستان به صورت شعر...(گزیده ای از لیلی و مجنون نظامی)

ادامه داستان در ادامه مطلب..


ادامه نوشته

ای دوست


ای دوست..

من آنگونه که به نظر می رسم، نیستم!

ظاهر من، جز ردای نازکی بافته از تارو پود تساهل و تظاهر نیست، آن را به خود می پیچم تا مرا از زحمت تو باز دارد وتو را از سهل انگاری و بی خبری من حفظ کند.

دوست من..

خویشتن بزرگ و پنهانم که «من» می خوانمش، رازی پیچیده و سر به مهر است،در ژرفای آرامش درونم؛جز من هیچ کس آن  را درنیابد و تا ابد پیچیده و پوشیده ماند!

خوش دارم که گفته هایم را باور نکنی و به کرده هایم اطمینان نداشته باشی؛ زیرا گفته هایم،جز پژواک اندیشه ی تو و کردارم،جز شبح آرزوهای تو نیست!

ای دوست..

وقتی به من می گویی «باد به جانب مشرق می وزد» بی درنگ پاسخ می دهم«آری به سوی شرق می وزد» زیرا نمی خواهم گمان کنی اندیشه هایم را که در امواج دریا شناورند، یارای پر گشودن بر فراز باد نیست!

اما  تو، باد رشته ی اندیشه های کهن و پوسیده ات را بردریده، چندان که از درک ژرفای اندیشه های من، که  بر فراز دریا ها پرو بال می زنند، ناتوان مانده ای؛ و چه خوب که تو ژرفای آن را درک نخواهی کرد، زیرا می خواهم تنها بر فراز دریا گام بردارم!

ای دوست!

آنگاه که خورشیدِ روزِ تو برمی آید، تیرگیِ شبِ من از راه میرسد. با این همه من از پس پرده های تاریکی خویش و از پرتو طلایی رنگِ خورشیدی که به گاهِ نیمروز بر فرازِ قله ها دست افشانی می کند و به پایکوبی خویش، سایه های بلندی در دشت ها و دره ها به تصویر می کشد، با تو سخن می گویم.. از همه ی آنها با تو می گویم، که شنیدن ترانه های تاریکیِ من و دیدنِ پر کشیدنم در میان ستارگان و سیارات از توان تو بیرون است؛ و چه خوب که تو را یارای شنیدن و دیدن آن نیست، که من ترجیح می دهم به تنهایی با شب به گفت و گو بنشینم!                                      ادامه دارد...

ردا:لباس – تساهل:همدیگر آسان گرفتن – ژرفا:عمق – پژواک:صدا،آواز – شبح:کالبد -

به بحث بنشینید..

شب هجران


چی بگم!!

وقتی می بینم جمعه های عمرم یکی یکی میان و میرن اما خبری از تو نیست، صدایی از تو نیست، حتی بویی از تو به مشامم نمیاد، دق می کنم.. به هرجا که نگاه می کنم می بینم هیچکی واسه اومدنت آب پاشی نکرده، شهرو آذین نکردن، حتی به یادتم نیستن..

غصه میاد سراغم، غم میشنه کنارم، چشمام ابری می شه، بغض میشینه تو گلوم و یه آهه پر از حسرت توی سینم رو پر می کنه..نمی دونم چیکار کنم، نمی دونم کجا برم، مضطرب و پریشون از پشت پنجره ای که تمام روز رو پشتش نشستم و به آسمون ابری نگاه می کنم، با زمزمه ی شعری که همیشه می خونم بغضم می ترکه و بارونی می شم..                                                                                                  *گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم – چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی*

هی جمعه هی غصه، هی جمعه هی صبوری، هی جمعه هی درد، هی جمعه هی کجاااایی؟!!



 شب هجران

تویی که در شب غربت شبانه می آیی

هوای خانه گرفته چرا نمی آیی

چرا به فصل خزان ای امید باور من

نمی شود که بهاران کنی به هرجایی

چقدر بی تو بچرخد فلک که یاد تو را

زمان سپرده به دست هوای رسوایی

بیا که جور جهان در شود ز سینه ی ما

حضور تو بنشیند به چشم شیدایی

بیا ببین که غروب غریب جمعه ی تو

پر است از هوس دیدنی تماشایی

ز شرم هیچ ندارم دل نگه به تو را

نشسته ام که بمیرم در این شکیبایی

کدام صبح و کدامین سحر به لطف خدا

طلوع خور نشسته غروب تنهایی

به دشت خاطره هامان ببار و گلشن کن

که چشم عاشق شیداست در تمنایی

#شیدا#