مقدمه
گرچه از دست مستر «ایناف» (Enough ) که شرح احوالات ایشان در همین مقال خواهد آمد، دل مان خون است لاکن به قول حضرت حافظ مانند جام می، لب مبارکمان را خندان نموده و بی مقدمه و بدون اتلاف وقت به اصل مطلب می پردازیم؛
مکتوب منظومی از طریق کانال معلومی از جانب حضرت استاد «خردل» دریافت کردیمی هرچند بایستی محرمانه میبود، لاکن به غایت افشاگرانه مینمود. نه در قالب حکایت بلکه منظومی بود سراسر شکایت. در اصل «شِکوِه نامه» ای بود از همان جناب مستر ایناف.

مختلسونا*
بخش نخست
استاد خردل با الهام از تصویر فوق که خودشان مونتاژیده اند و در ناصیت بلند حقیر چنین دیدهاند که خر دانای ما، یعنی؛ بندۀ آغا کلان، زیر امواج ارز و سکه، غرق مطالعه، گیج کتابخوانی و درس و بحثیم لذا از اوضاع شیرتوشیر پیرامون خویش بی خبریم! ـ کاربردِ اوضاع «خرتو خر» برای ما قباحت دارد! ـ
به فرمان لیدر عظیم الشأن، فیالفور، اجلاس فوق العادۀ سرّی شورای نویسندگان جریدۀ وزین چمنستان، تشکیل شد؛ مرکب از کلّه خرانِ اندیشمندی چون «مستر ایناف»، «گل خر زهره»، جناب «دُم کلفت» و خودِ حقیرِ «کلان»! که خویشتن را بدون تعارف و شکست نفسی، کادر همه جانبۀ حزبی می دانیم!! 
حاصل آن مشورت و گفتمان را در ترکیبی «مربع» (1 ــ 5)!! استخراج و منظوم نموده و در پایانِ هر بندی، بعد از بیت «برگردان» به بیانِ کمی تا قسمتی منثور تقدیم شما عزیزان می نماییم؛
ابتدا بیان حضرت «استاد خردل»:
خــــر دانای ما، آغــــا کلان جان!
نداری پیــش رو مرغ و فسـنجان
عجب گرم کتاب و درس و بحثی!
شــــدی لِه زیـر امــــــواج دلاران
رفیقـم، مخلصـم، مختلسونا!**
به حمام و گلستان و به سونا!
خطا رفته «کلان»، پیکان و تیرت
نشــســــته خائنیـن بالا و زیرت!
به نام «خادمین» کرده خیـــانت
چه خوش گفتا اینـافِ دیوسیرت:
«رفیقــم، مخلصـم، مختلســونا!
به حمام و گلستان و به سونا!»
اشعر الشعرای حزب مستطاب؛ جناب «گل خرزهره» مجال پاسخ به حقیر ندادی و صفرای ایشان بجنبیدی و بی تاب و پُرشتاب، با چشمی پُرآب چنین سرودی:
بــوَد حــزب خـــــران پــاک و مبـــــرّا
ندارد نعـــــــل و افســــــــار مطــــلّا
نه «میم» و «هـ»، ندارد اسم رمزی
همه قنـــــد و عســل، شــکّر، مربّا!
رفیقــم، مخلصـم، مختلســونا!
به حمام و گلستان و به سونا!
دو بیتی های سوزانِ خراســـان
ز سـوز جـان بخوانید ای عزیزان!
بزن زخمــه به تار قلبِ خســـته
چو آهنگ دوتار «حاج قربان»***
رفیقــم، مخلصـم، مختلســونا!
به حمام و گلستان و به سونا!
ما و مقامات عالی رتبۀ حزب مستطاب از اتهامات اختلاس پیوسته مبرّا بوده و ان شاءالله خواهیم بود. این باران ارز و سکه که بر سرمان می ریزد متعلق به حقیر نبوده و فی الواقع پیکر اهل چمن، این دانایان حزبی و لیدر شیرین سخن و شخص من در زیر بار این باران زرّین و سنگین مختلسین و مختلسونِ جان، در هر مکان و زمان، خمیده و پیوسته چون بادمجانی زیر پای حضرات، لهیده و نابود شده ایم.
به توصیۀ اشعرالشعرای حزب، حقیر سراپا تقصیر، یعنی؛ «آغا کلان» تیغ زبانِ شعر از نیام برکشیده و در قالب دوبیتی های خراسانی فقط بند اول را همراه با آهنگ «حاج قربان» چنین سرودیمی:
دلارون جیب از ما بهتــــرون بی
نجیــبون را نجیــبون را نه جیبی
یکی شد خرسوار و غرق نعمت
یکی در زیر پالون غرق خـون بی
رفیقــم، مخلصـم، مختلســونا!
به حمام و گلستان و به سونا!
جناب «خردل» ای دلــدار جانی!
دو چشــمت بازکن تا می توانی
من و ارز و دلار و پول و ســکّه!!
مَعاذَ الله! مرا «این گونه» دانی؟
رفیقــم، مخلصـم، مختلســونا!
به حمام و گلستان و به سونا!
جناب مستر «ایناف» که در لاک خود فرو رفته و خویشتن را به تجاهل زده بود، یحتمل من باب تساهل، از در تغافل وارد شدی و نقش ایهام و دوپهلوی خود با این ابیات مبهم به اثبات رسانیدی. بس که ایشان دوپهلو سخن می گفت مرا پهلو دردی عارض شد بس الیم! و جداً مهیّای محضر حکیم!
علی ای حال، بیاناتِ جناب مستر «ایناف» را به زیور شعر آراستیم چنین:
به یُمـن اختـــــلاس بـانکــــداران
کـــم آوردیـم «الفبــا» بهـر یاران!
الفبا را به «شصت و دو» رسانید
عزیزان، شیک پالان، خرسواران!
رفیقــم، مخلصـم، مختلســونا!
به حمام و گلستان و به سونا!
یاران همدل، ابهامات در باب «الفبای شصت و دو حرفی!!» که مطرح نمودند در بخش «اندر احوالات مستر ایناف» ذیل همین ترکیب بند مربع، تشریح خواهد شد.
جناب «دُم کلفت» مدیر مسؤول جریدۀ چمنستان، آن بزرگ اپورتونیست، آن ابن الوقت ذلیل، آن فرصت طلب بی بدیل، همچون مار غاشیه از حاشیه بجستی، نیش خویش آماده ساخته چون شمشیری آخته بر دلِ ریش ما نشانه رفتی گویا قصد جانمان داشتی...
ولی جالب است که ایشان با این هیبتِ ملوّن و آن صوتِ مُطَنطَن، آخر الامر، ختم کلام و جمعبندی جلسه را به حقیر واگذار نمودی و طبق عادت معروف سنواتی، نقش «واسط العِقد» ی خویش به اثبات رسانیدی. به ناچار و به ضرورت، حقیر مسکین مستکین، یعنی؛ «آغا کلان»، افاضاتی ناخواسته از سویدای دل، به سبک تلگراف های قدیمی، چنین سرودیمی:
امان از اسکناس ای شیک پالان!
امان از اختـــــلاس خرســــواران!
کنـــــد ویران بنــــای حــزب ما را
الهی، خرســــواران؛ تیــــرباران!!
رفیقــم، مخلصـم، مختلســونا!
به حمام و گلستان و به سونا!
«آغا کلان»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ــ مختلسون+ ا. اختلاس کنندگانِ جان+ الف زائد.
** ــ این بیت در حقیقت از زبانِ مستر ایناف است که به ملاحت تمام به عنوان بیتِ «برگردان» ، ماهرانه، انتخاب و در پایان هر بندِ مربع آمده و تکرار شده است.
*** ــ حاج قربان سلیمانی اهل قوچان. نوازندۀ دوتار به سبک مقامی.
* * *
بخش دوم
اندر احوالات مستر «ایناف» و الباقی قصّۀ ایشان:
ناگفته نماند که جناب مستر ایناف در عنفوان جوانی رفیق گرمابه و گلستانِ لیدر عظیم الشأن ما بوده اند لاکن اخیراً به انجمن «الاغان مهاجر» و «مجمع ملّی» دانکیانِ مقیم خارج که وابسته به یانکیان ـ آن اَبـَردانکیان ـ هستند، متمایل گشته و با سماجت و لجاجت، هر از چندی ظاهراً به نیّت بیان خاطره و پندی در مصاحبه هایش به ارکان حزب ما می زند چنان گندی! که نگو و نپرس، بوی عفن آن، مدت ها مایۀ آزار اهل چمن است.
مثل استخوانی در گلوی لیدر والامقام است! که حضرتش نه می توانند ایشان را فرو برند و هضم فرمایند و نه به بیرون پرت شان کنند! چه مصلحتی است دیگر؟ خدا می داند... ثانیاً به قول معروف؛ صلاح مملکت خویش خسروان دانند!
برداشتن صفرهای اسکناس، طرح اولیۀ مستر ایناف بود. ایشان چه این جا باشند، چه در اطراف و اکناف و چه در کوه قاف، پیوسته، مُخلص مختلسونِ با اخلاصند! و دلبسته بدین اسیران عاشق و وابستگانِ بند ناف!
در مصاحبه با خبر گزاری (www.dad. nadad.bezoor) چنین اضافاتی! ... ـ با پوزش؛ اصلاح میشود: افاضاتی ـ فرموده اند:
«اگر صفرهای اسکناس ها برداشته شود، هول و هراس همگانی از مبالغ و ارقام نجومی اختلاس ها، کم شده و نسیم آرامش به دل های مضطرب اهل چمن وزیدن می گیرد... چه شود! از این نیکوتر نمی شود!
نگران صفرهای حذف شدۀ اسکناس ها، نباشید. هدر نمی دهیم. اسراف نمی شود. حروف الفبای فعلی ما کفاف نمی کند که اسامی اختلاس کنندگان را به صورت رمزی بیان کنیم؛ (م ه ـ ب ز ـ م خ ـ ....). با عنایت به این ـ ماشاءالله هزار ماشاءالله ـ سیر صعودی و سرسام آور مختلسونِ جان ـ این عزیزان آبرومند! ـ ما را بر آن داشتی که نهال مرحلۀ دویم را کاشتی و در چمنستان خود نهادینه کنیم و برای مصرف بهینه، این صفرها را تحت عنوان "نقطه" در اختراعی نوین، الفبا را از سی و دو حرف، به شصت و دو حرف و بلکه بیشتر، ارتقاء دهیم... .»
و اینک این شما و این هم اختراع الفبایِ نوین* جناب «مستر ایناف» !...
الحق و الانصاف که یک جو عقل از صدها مِلک شش دانگ با ارزش تر است! با وجود چنین دوستانی ـ امثال مستر ایناف ـ دیگر نیازی به کید دشمنان نیست. بی جهت نیست اذناب ایشان اصرار دارند که طرح کلمۀ «دشمن» اصلاً «توهّم» است و بس!
...یک شب طوفانی، لیدر عالِم به زمانِ مان، تک بیتی از سروده های خویش را چه نیکو با آوازی خوش لاکن حزین و سوزناک، آتشین و دردناک، زیر چتر درختانِ «عرعر» چمنستان می خواندند. انگار مناسب حال ما بود:
داخلی؛ جان و دلـم را سوخته
خارجی؛ چشم طمع را دوخته
اثر خامه استاد علامه؛
حضرت «آغا کلان»
زمستان 1393
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ــ اگر این حروف نوین را به سی و دو حرف الفبای قدیم ـ با رعایت جایگاه حروف قبلی
و با توجه به اشتراک و متحد الشکل بودن ـ اضافه کنیم، به احتمال قریب به یقین، الفبای
جدید از شصت و دو حرف نیز بگذرد!
* * *
توجّه
نقل مطالب وبلاگ، با ذکر نام نویسندۀ آن:« آغا کلان»، بلامانع است!