اندر حکايت "غين" و " قاف"

 

                      
       قابل توجّه:
 
          قاطبۀ هوادارانِ حزب مستطاب؛
       بدانند که چنین است آدرس تلگرامی ما:   Aghakalan@

 

لطف خدا بیشـتر از جُرم ماست

نکتۀ سربسته چه دانی خموش

                                                                                         «حافظ»




 

                     اندر حکايت "غين" و "قاف"

مرا خاطراتی از نطقهای انتخاباتی در ياد است که مرور آن در جمع  اصحاب اين حزب مسـتطاب، گاه مايه‌ی شورو غروراست وگاهی مايه‌ی شادی و سرور و گاه،...

از جمله؛ وقتی ازجانب برخی کبادهکشان سياست و لبادهپوشان کياست ـ همگي از قبيلهی" ازمابهتران"ـ درباب کلمه‌ی" آسيب پذير"(1)  به عمد، حکايتها نقل شدی و مطبوعاتِ نامطبوع، خواسته يا ناخواسته، آن را با لطائفالحيل جاانداختی و وانمود کردندی که ما را موجوداتی نجيب و آسيب پذير نامند و آمادهی مرگ و مير!

حال آنكه ما آسيب ديده و آسيب خوردهايم ولی گويا آن ازمابهتران، قصدآسيب زدن بيشتری را دارند و وانمود مي‌كنند كه ما خودمان، علاقه‌ی وافری به آسيب داريم؛ به عبارتی، به دلخواه، ما پذيرایآسيب هستيم و اين را خويشتن  نمي‌دانيم! عجبا!:

 

کی شود آن يوســفِ چون بـدرِ مـاه؟

عـاشق و سـرگشتهی اين قعر چاه؟(2)

 

حتماً ازمابهتران، راست میگويند چون بهتر از ما هستند. لابد بهتر می‌دانند!...  به‌هر تقدير، اين بحث مقارن با انتخابات شده بود و حقـيـر سراپاتقصير، در بخش نوجوانان حزب و در جمع اصحاب، درباب ردّ مسأله روز؛ يعنی، قشر فهيم و آسيب‌ پذيرِ امروز، يا همان قشر نجيب و مسـتضعف ديروز، سرگرم نطقيآتشين بودم. جَلّالخالق!

  به ناگاه سکوت مجلس بشکست و گردن اهلچمن به سمت صدا متمايل و نطق حقير هم زايل.

 ماجرا بدينقراربود:

 

کُرّه خری  بود چه آشــفته حال!

يال پريشان و سرش، خال خـال

 

خنده به لب، طعنه زنان، بی حيا

چــون فنــر از جای بشـد بر هـوا

 

خواست زند مجلس ما را  به هم

جـوجـه، گرفتست مرا دستکم!

 

از دل جمعیـتِ «حــزب خـــران»

داد زد از دور، که: «آغـاکـــلان!»

 

 به ناچار کلامم ناتمام و جماعت حاضر روی بدو داشتند که عربده ميكشيد! نه چنان "عرّی" عادی و معمولی، بل شيههكنان ميگفت:

«آغـاکـلانـا!...  به قول خودت، تو "طنّازی" و به ادعای طنزت مينازی. هر چيزی جاهلانه بدراندازی!... اگـر مردی، کلام، صريح گوی تا بکار آيد. نه چنان قبيح، که در چشم اهل ادب، خـار آيد و در چشم اصحاب حزبی، خـوار نمايد.

در لفافهی طنز، خـرانه، سنگر گرفته‌ای به خيالت، دُر سفتهای؟ حقّا، کلمهی" آغا" در نامت با حرف "غين" سزاست و لايق " قاف" آقايان،  نيستی.  قاف، مردانه است وهرکس را نشايد. تو را همان غين بايدو بس. آسيب پذيران، عمل می خواهند نه حرف. چنـان سر در لاک حزبی بردهای که از درک درد محرومان هم بيخبر ماندهای.»

خواستمی تا به مصداق سانتراليزم دمکراتيک، دندان بر جگر گذارم، لاکن صفرا بجنبيد و عنان از کف برفت و ديکتاتوری پرولتاريایزودرس، متجلّی شد و به شدّت مستولی! آن هم بر من، يار ديرين متـوّلی حزب؛ يعنی، يار و همدم ليدر والامقام ـ پيوسته بارش سبك و توبرهاش پر بادا ـ عجبا، و صد عجبا، از چنين مَنی!

به هر تقدير، چارهای نبود فلذا، از موضع سخنگوی حزب، گفتمش:

                     

کُرّه خرم! حرمت پيران چه شــد؟

 تاج سرم! عزّت ياران چه شــــد؟

 

 خـنــــدهزنـی بر لب و  دندان من

 نيـش زنی گه به دل و جــان من

 

غيـــن من از قـاف تو، دیرینــهتـر

دست من از دست تو پر پینـهتـر

 

لاف  مـزن،  غين  مـرا   قاف  دان

حــرف مـزن،  قلب مرا صـاف دان

 

ياوه تو کم گوی پريشـــان مگـوی

جز گل رخسـار بزرگــــان مبـــوی

 

نــوگـل من، تاج سرم، ای جـوان!

قدر "کــلان کـلّه" ی حـزبی  بدان

 

تنـد مــرو، رهـرو پيـوســــته باش

داد مکـش، عـارف وارســتـه باش

 

هــر نفســــم بـــاد بـــرای شـمـا

جــــانِ «کـلان» بـاد فـدای شمـا!

 

*       *       *

به نقل از: چمنستان. سال اول. تابستان 1382. شماره سیزدهم.

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1) ــ  پذيرندهی آسيب، که با ترفند و به عمد، معادل واژهی"مستضعف"

         به معنی ضعيف نگاهداشته شده ـ رواج داده می شد.

 (2)ــ سرودهی حقير سراپا تقصير؛ " آغا كلان"

 

 

 

توجّه

 

 

           نقل مطالب وبلاگ، با ذکر نام نویسندۀ آن:« آغا کلان»، بلامانع است!

 

 

مختلسونا!

 

 

مقدمه

گرچه از دست مستر «ایناف» (Enough ) که شرح احوالات ایشان در همین مقال خواهد آمد، دل مان خون است لاکن به قول حضرت حافظ مانند جام می، لب مبارک­مان را خندان نموده و بی مقدمه و بدون اتلاف وقت به اصل مطلب می پردازیم؛

مکتوب منظومی از طریق کانال معلومی از جانب حضرت استاد «خردل» دریافت کردیمی هرچند بایستی محرمانه می­بود، لاکن به غایت افشاگرانه می­نمود. نه در قالب حکایت بلکه منظومی بود سراسر شکایت. در اصل «شِکوِه نامه» ای بود از همان جناب مستر ایناف.

 

 

مختلسونا*

 

 بخش نخست

استاد خردل با الهام از تصویر فوق که خودشان مونتاژیده اند و در ناصیت بلند حقیر چنین دیده­اند که خر دانای ما، یعنی؛ بندۀ آغا کلان، زیر امواج ارز و سکه، غرق مطالعه، گیج کتابخوانی و درس و بحثیم لذا از اوضاع شیرتوشیر پیرامون خویش بی خبریم! ـ کاربردِ اوضاع «خرتو خر» برای ما قباحت دارد! ـ

به فرمان لیدر عظیم­ الشأن، فی­­­­الفور، اجلاس فوق العادۀ سرّی شورای نویسندگان جریدۀ وزین چمنستان، تشکیل شد؛ مرکب از کلّه­ خرانِ اندیشمندی چون «مستر ایناف»، «گل خر زهره»، جناب «دُم­ کلفت» و خودِ حقیرِ «کلان»! که خویشتن را بدون تعارف و شکست نفسی، کادر همه جانبۀ حزبی می دانیم!!

حاصل آن مشورت و گفتمان را در ترکیبی «مربع» (1 ــ 5)!! استخراج و منظوم نموده و در پایانِ هر بندی، بعد از بیت «برگردان» به بیانِ کمی تا قسمتی منثور تقدیم شما عزیزان می نماییم؛

ابتدا بیان حضرت «استاد خردل»:

 

خــــر دانای ما، آغــــا کلان جان!

نداری پیــش رو مرغ و فسـنجان

عجب گرم کتاب و درس و بحثی!

شــــدی لِه زیـر امــــــواج دلاران

رفیقـم، مخلصـم، مختلسونا!**

به حمام و گلستان و به سونا!

خطا رفته «کلان»، پیکان و تیرت

نشــســــته خائنیـن بالا و زیرت!

به نام «خادمین» کرده خیـــانت

چه خوش گفتا اینـافِ دیوسیرت:

«رفیقــم، مخلصـم، مختلســونا!

به حمام و گلستان و به سونا!»

اشعر الشعرای حزب مستطاب؛ جناب «گل خرزهره» مجال پاسخ به حقیر ندادی و صفرای ایشان بجنبیدی و بی تاب و پُرشتاب، با چشمی پُرآب چنین سرودی:

بــوَد حــزب خـــــران پــاک و مبـــــرّا

ندارد نعـــــــل و افســــــــار مطــــلّا

نه «میم» و «هـ»، ندارد اسم رمزی

همه قنـــــد و عســل، شــکّر، مربّا!

رفیقــم، مخلصـم، مختلســونا!

به حمام و گلستان و به سونا!

دو بیتی های سوزانِ خراســـان

ز سـوز جـان بخوانید ای عزیزان!

بزن زخمــه به تار قلبِ خســـته

چو آهنگ دوتار «حاج قربان»***

رفیقــم، مخلصـم، مختلســونا!

به حمام و گلستان و به سونا!

ما و مقامات عالی رتبۀ حزب مستطاب از اتهامات اختلاس پیوسته مبرّا بوده و ان شاءالله خواهیم بود. این باران ارز و سکه که بر سرمان می ریزد متعلق به حقیر نبوده و فی الواقع پیکر اهل چمن، این دانایان حزبی و لیدر شیرین سخن و شخص من در زیر بار این باران زرّین و سنگین مختلسین و مختلسونِ جان، در هر مکان و زمان، خمیده و پیوسته چون بادمجانی زیر پای حضرات، لهیده و نابود شده ایم.

به توصیۀ اشعرالشعرای حزب، حقیر سراپا تقصیر، یعنی؛ «آغا کلان» تیغ زبانِ شعر از نیام برکشیده و در قالب دوبیتی های خراسانی فقط بند اول را همراه با آهنگ «حاج قربان» چنین سرودیمی:

دلارون جیب از ما بهتــــرون بی

نجیــبون را نجیــبون را نه جیبی

یکی شد خرسوار و غرق نعمت

یکی در زیر پالون غرق خـون بی

رفیقــم، مخلصـم، مختلســونا!

به حمام و گلستان و به سونا!

جناب «خردل» ای دلــدار جانی!

دو چشــمت بازکن تا می توانی

من و ارز و دلار و پول و ســکّه!!

مَعاذَ الله! مرا «این گونه» دانی؟

رفیقــم، مخلصـم، مختلســونا!

به حمام و گلستان و به سونا!

جناب مستر «ایناف» که در لاک خود فرو رفته و خویشتن را به تجاهل زده بود، یحتمل من باب تساهل، از در تغافل وارد شدی و نقش ایهام و دوپهلوی خود با این ابیات مبهم به اثبات رسانیدی. بس که ایشان دوپهلو سخن می گفت مرا پهلو دردی عارض شد بس الیم! و جداً مهیّای محضر حکیم!

علی ای حال، بیاناتِ جناب مستر «ایناف» را به زیور شعر آراستیم چنین:

به یُمـن اختـــــلاس بـانکــــداران

کـــم آوردیـم «الفبــا» بهـر یاران!

الفبا را به «شصت و دو» رسانید

عزیزان، شیک پالان، خرسواران!

رفیقــم، مخلصـم، مختلســونا!

به حمام و گلستان و به سونا!

یاران همدل، ابهامات در باب «الفبای شصت و دو حرفی!!» که مطرح نمودند در بخش «اندر احوالات مستر ایناف» ذیل همین ترکیب بند مربع، تشریح خواهد شد.

جناب «دُم کلفت» مدیر مسؤول جریدۀ چمنستان، آن بزرگ اپورتونیست، آن ابن الوقت ذلیل، آن فرصت طلب بی بدیل، همچون مار غاشیه از حاشیه بجستی، نیش خویش آماده ساخته چون شمشیری آخته بر دلِ ریش ما نشانه رفتی گویا قصد جانمان داشتی... 

ولی جالب است که ایشان با این هیبتِ ملوّن و آن صوتِ مُطَنطَن، آخر الامر، ختم کلام و جمعبندی جلسه را به حقیر واگذار نمودی و طبق عادت معروف سنواتی، نقش «واسط العِقد» ی خویش به اثبات رسانیدی. به ناچار و به ضرورت، حقیر مسکین مستکین، یعنی؛ «آغا کلان»، افاضاتی ناخواسته از سویدای دل، به سبک تلگراف های قدیمی،  چنین سرودیمی:

امان از اسکناس ای شیک پالان!

امان از اختـــــلاس خرســــواران!

کنـــــد ویران بنــــای حــزب ما را

الهی، خرســــواران؛ تیــــرباران!!

رفیقــم، مخلصـم، مختلســونا!

به حمام و گلستان و به سونا!

«آغا کلان»

 

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 * ــ مختلسون+ ا. اختلاس کنندگانِ جان+ الف زائد.

** ــ این بیت در حقیقت از زبانِ مستر ایناف است که به ملاحت تمام به عنوان بیتِ «برگردان» ، ماهرانه، انتخاب و در پایان هر بندِ مربع آمده و تکرار شده است.

*** ــ حاج قربان سلیمانی اهل قوچان. نوازندۀ دوتار به سبک مقامی.

 

 

        *     *     *

 

 

بخش دوم

اندر احوالات مستر «ایناف» و الباقی قصّۀ ایشان:

ناگفته نماند که جناب مستر ایناف در عنفوان جوانی رفیق گرمابه و گلستانِ لیدر عظیم الشأن ما بوده اند لاکن اخیراً به انجمن «الاغان مهاجر» و «مجمع ملّی» دانکیانِ مقیم خارج که وابسته به یانکیان ـ آن اَبـَردانکیان ـ هستند، متمایل گشته و با سماجت و لجاجت، هر از چندی ظاهراً به نیّت بیان خاطره و پندی در مصاحبه هایش به ارکان حزب ما می زند چنان گندی! که نگو و نپرس، بوی عفن آن، مدت ها مایۀ آزار اهل چمن است.

مثل استخوانی در گلوی لیدر والامقام است! که حضرتش نه می توانند ایشان را فرو برند و هضم فرمایند و نه به بیرون پرت شان کنند! چه مصلحتی است دیگر؟ خدا می داند... ثانیاً به قول معروف؛ صلاح مملکت خویش خسروان دانند!

برداشتن صفرهای اسکناس، طرح اولیۀ مستر ایناف بود. ایشان چه این جا باشند، چه در اطراف و اکناف و چه در کوه قاف، پیوسته، مُخلص مختلسونِ با اخلاصند! و دلبسته بدین اسیران عاشق و وابستگانِ  بند ناف!

در مصاحبه با خبر گزاری (www.dad. nadad.bezoor) چنین اضافاتی! ... ـ با پوزش؛ اصلاح میشود: افاضاتی ـ فرموده اند:

«اگر صفرهای اسکناس ها برداشته شود، هول و هراس همگانی از مبالغ و ارقام نجومی اختلاس ها، کم شده و نسیم آرامش به دل های مضطرب اهل چمن وزیدن می گیرد... چه شود! از این نیکوتر نمی شود!

نگران صفرهای حذف شدۀ اسکناس ها، نباشید. هدر نمی دهیم. اسراف نمی شود. حروف الفبای فعلی ما کفاف نمی کند که اسامی اختلاس کنندگان را به صورت رمزی بیان کنیم؛ (م ه ـ ب ز ـ م خ ـ ....). با عنایت به این ـ ماشاءالله هزار ماشاءالله ـ سیر صعودی و سرسام آور مختلسونِ جان ـ این عزیزان آبرومند! ـ ما را بر آن داشتی که نهال مرحلۀ دویم را کاشتی و در چمنستان خود نهادینه کنیم و برای مصرف بهینه، این صفرها را تحت عنوان "نقطه" در اختراعی نوین، الفبا را از سی و دو حرف، به شصت و دو حرف و بلکه بیشتر، ارتقاء دهیم... .»

 و اینک این شما و این هم اختراع الفبایِ نوین* جناب «مستر ایناف» !...

 

              

 

 الحق و الانصاف که یک جو عقل از صدها مِلک شش دانگ با ارزش تر است! با وجود چنین دوستانی ـ امثال مستر ایناف ـ دیگر نیازی به کید دشمنان نیست. بی جهت نیست اذناب ایشان اصرار دارند که طرح کلمۀ «دشمن» اصلاً «توهّم» است و بس!

...یک شب طوفانی، لیدر عالِم به زمانِ مان، تک بیتی از سروده های خویش را چه نیکو با آوازی خوش لاکن حزین و سوزناک، آتشین و دردناک، زیر چتر درختانِ «عرعر» چمنستان می خواندند. انگار مناسب حال ما بود:

 

داخلی؛ جان و دلـم را سوخته

خارجی؛ چشم طمع را دوخته

 

اثر خامه استاد علامه؛

حضرت «آغا کلان»

زمستان 1393

 

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 * ــ اگر این حروف نوین را به سی و دو حرف الفبای قدیم ـ با رعایت جایگاه حروف قبلی

و با توجه به اشتراک و متحد الشکل بودن ـ اضافه کنیم، به احتمال قریب به یقین، الفبای

جدید از شصت و دو حرف نیز بگذرد!

 

 

        *     *     *

  

توجّه

 

 

           نقل مطالب وبلاگ، با ذکر نام نویسندۀ آن:« آغا کلان»، بلامانع است!

 

 

 

 

وقتی نیمچه می خندد!

                                                                          

اندر حکایت منحرفین حزب

گوئیا هفتۀ گرامی‌داشت فردوسی بزرگ بود، هفتۀ آن حکیم بی‌بدیل، حقیر در آن صبح بهاری در بیرونی حزب، کنار خرند باغچۀ بزرگ وسط حیاط که پُر بود از گل‌های رنگارنگ، قدم می‌زدم و غرق تماشای آن ریاحین اردیبهشتی و شکیل بودم.

 ناگاه طنین دق‌الباب ما را از حظّ بصر محروم نمود و عیش مارا منغّص... عابری بود، مکلّای (1) بی‌مندیل، با پیامکی در زنبیل و نه طوماری پیچیده در بار و بندیل، در حوالی باغستان سلسبیل. درکوب حزب ما را کوبیده و دربان حزب ما، آن همیشه خمارِ تکیه داده بر دسته بیل، از خواب پریده و اندکی ترسیده، سراسیمه، در را گشوده وآن مکتوب ستانده بود و بی‌درنگ به  حضرت «دُم‌کلفت» ـ مدیر مسؤول چمنستان، از ما بهتران! ـ رسانده بود. حضرتش در آستانۀ تالار شورای حزب، نگران ایستاده که صاحب دق‌الباب را شناسایی کند، ولی دربانِ بی‌زبانِ چُلُفتیِ «هیچی‌مدان» مهلت نداده بود و بی‌تعارف درب بیرونی را بر وی بسته  و دوان دوان، خویشتن به طبقۀ بالا، به دُم‌کلفتِ والا رسانده و پیامک را «دو دستی» تقدیم نموده بود.

و امّا بعد... دُم‌کلفت والا ، نامه بنگشاد و غریق بحر تفکر بود. مبتلا به «گیجی خواص» شده بودند. این معنا برای حقیر مسبوق به سابقه است. این فقره را عوام نمی‌فهمند و البته ما مشاوران و نزدیکان سران حزب این علّت و ناخوشی را زودتر درک می‌کنیم. یحتمل جناب «حلوای نبات» آن مکتوب را نبشته بود. نزدیک انتخاباتِ حزبی از این نامه‌پراکنی‌ها بین سران حزب، بسیار صورت می‌بندد. خواه این مکاتیب محرمانه باشد یا عادی. به هر تقدیر خاطر دُم‌کلفت والا، بسیار مکدّر می‌نمود از قرار معلوم برای قرائت و تحلیل محتوای نامه، طالب خلوتی اضطراری بود وعزم تار و مار کردن دوستان داشتی، لذا بر طارم ننشستی و عذر همۀ دُم‌کلفتان را خواستی الّا «جناب نیمچه»!

 جناب نیمچه عنوان دُم‌کلفت نداشتند. اصلاً او حزبی نبود که دُمی داشته باشد، لاکن کلفتی دُم حضرات شورای تحریریۀ چمنستان، به ناحیت تحتانی بینی نامبرده سرایت کرده بود! فی‌الواقع سبیل‌هایش بغایت کلفت بود! به قسمی که تمامی لب و لوچه و بخش اعظم زنخدان‌شان را پوشانیده بود. البته از چانۀ مبارک، اندک مایه، پیدا می‌بود. ناگفته نماند الاستاذ پولادکار به ضرب چکش سفاسطه، استادانه «نعل وارونه‌ای» را در کارگاه آهنگری کوبانیده بود و سعی و اهتمام وافر مبذول داشته تا  عاقبت‌الامر، به هر لطائف‌الحیلی، «انگ» را چسبانیده بود و از طرفی دیگر، اغیار به ظاهر «یار» و دست شیاطین نابکار، گستاخانه، وی را «عارف» نامیدانیده‌اند!...

 

از اروپا «می پرســــتان» می‌رسـند

لای پوشان، نرم دســتان!می‌رسـند

 

«نسـخه‌پیچــــان»  با دلاران در رهند

«جیره‌خواران »از گلستان می‌رسند!

 

نبـش قبــر از فیلســــــــوفان کرده‌اند

نوچه ها از باغ و بســـتان می‌رســــند

 

نــرم نــرمک، پـــرده‌بــرداری کــنــنـــــــد

«طرح و برنامه درستان» (2)می‌رسند!

 

بــا ادای علـــــــــــم و دانــش، لاف زن

در رکاب «عــارفِ جان»! می‌رســـــند*

 

از میــــان ایـن هـمـــــــه پـیـغـمبـــران

حضرت جرجیس و مســتان می‌رسـند

 

شــرمتـــــــان بـاد، ای رفـیــقـانِ دورو!

کاسه‌لیسان شب‌پرســــتان می‌رسند

 

الغرض، فکر بد به ذهنتان خطور ننماید. جناب نیمچه سالهاست تا گذشته شده است. حضور ایشان فیزیکی نبود. بل مدیر مسؤول والا در طبقۀ بالا حضوری معنوی و عرفانی برای چشمان شهلای ایشان قایل بودند! البته به لحاظ پاره‌ای القائات و شبهات و دلایلی که گفته خواهد آمد.

به احتمال قریب به یقین، دُم‌کلفت والا، جوگیر شده و عنان از کف رفته، علی‌رغم مقام شامخ مدیر مسؤولی ارگان مرکزی حزب مستطاب، رقصی چنین میانۀ میدانش آرزوست!

 

بـوالـعـجـب زیـن آرزوهــــــای دراز

بر جوانان گرچه گویند عیب نیست

بر مـلا شـــد ذات ایـن خــرْپیـــر ما

دزد پیــدا، بُـز هویـدا، غیب نیسـت

 

دُم‌کلفت والا، بدین جهت، چهارچوبی منقوش به  شمایل جناب نیمچه را که به قسمی جالب، ایهام داشت و به نیکوئی «الاغآنالیزه»(3) شده بود، بر دیوار شورای تحریریه، منصوب فرموده‌اند تا در سایۀ تمثال جنابش رتق و فتق امور کنند! البته به دور از چشم حضرت لیدر عظما، یعنی؛ عالی‌ترین مقام حزب. ـ چشم بد از ایشان دور، عمرشان دراز و توبره‌شان پیوسته پر باد! ـ   

مخلص کلام اینکه:  دُم‌کلفت والا می‌خواستند  تا با ما که آغاکلانیم، یعنی؛ همان سردبیر ارگان مرکزی و محرم رازهای نهان، دمی خلوت نمایند. با طمأنینه رمز آن مکتوب گشودند و به جهت قرائت به حقیر واگذار فرمودند.

 

 

*   *   *

ادامۀ مطلب در بخش دوم

 

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 1 ــ کسی که کلاه بر سر دارد(البته بدون دستار!).

 2 ــ به طرح و برنامه خود زیادی مطمئن هستند(به افراط)

 * ـ برای قافیه نیکوتر جسارتاً این بیت بی ادبانه را می توانید جایگزین نمایید:

    با ادای علم و دانش این خران/ گوئیا از عارفستان! می رسند.

 3 ــ سبک جدید هنر گرافیک(قاطی پاطیزاسیون!).

 

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 پیک شادی منتشر شد

 

                                           لطفاً روی شماره دلخواه کلیک کنید:

 

                                               شماره اول :         بهار ـ 1392

                                               شماره دوم :    تابستان ـ 1392

                                               شماره سوم:      پاییـز ـ 1392

                                               شماره چهارم :    زمستان1392

                                        شماره پنج و شش:  بهار و تابستان 1393

                                               شماره هفتم:      پاییـز ـ 1393

                                              شماره هشتم:      زمستان ـ 1393

                             این پیک زیر نظر ارگان مرکزی حزب خران است

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

توجّه

 

 

           نقل مطالب وبلاگ، با ذکر نام نویسندۀ آن:« آغا کلان»، بلامانع است!