دلم بی پللت پیچسه من یک!

تیم بی لویلت خیسسه من یک!

دو تا برگت دو تا شمشیر زهری!

که بی گورو دلم دیسسه من یک!

بغض عشق

دیگر از آیینه هم رنجیده ام

از تپش در سینه هم رنجیده ام

در مزار سینه ام دل مرده است

حالتم چون سنگ تی پا خورده است

دیگر از این بی خیالی خسته ام

من از این حالی به حالی خسته ام

پای دل عمری است در گل مانده است

انتظارم تیشه بر دل مانده است

من که باور کرده بودم کار عشق 

سر سپردم بر سرِ اسرار عشق 

عشق اما سایه از من بر گرفت

درد بی عشقی مرا در بر گرفت

غربت اندیشه ام را تازه کرد

درد زخم تیشه ام را تازه کرد

ای دریغ آن باور دیرینه مرد

کودک اندیشه ام در سینه مرد

آه کز بیداد غم آزرده ام

خسته از این عشق تی پا خورده ام

من غروب کینه ها می خواستم

پاکی آیینه ها می خواستم

دود اما راه چشمم بسته است

ذهنم از این داوری ها خسته است

هیچ عشقی مثل تو پیرم نکرد

هیچ کس اینگونه زنجیرم نکرد

کاشکی از آب و گل بودی تو هم

مثل من پابند دل بودی تو هم

کاشکی همناله بودی با دلم

آشنا چون لاله بودی با دلم

چون زلال چشمه بودی کاشکی

دل به رویم می گشودی کاشکی

آه اما شاید عاشق نیستی

مثل من مثل شقایق نیستی

من که آخر می روم از یاد تو

می روم با گریه از بیداد تو

می روم تا برزخ وسواس عشق

تا حریم نازک احساس عشق

می روم آن جا که رؤیایی شوم

در جنون عشق هر جایی شوم

مثنوی بس کن که دیگر خسته ام

بغض عشقی در گلو بشکسته ام

دوچرخه سواری که هرگز نیامد !

تمام دلم را از دست داده ام
در کدام کوچه
در رهگذار چه کسی
در کدام خیابان
نمی دانم
نشانه ای جز عشق نداشتم
و عشق انتهاییش نیست
ایستاده ام
با چهره ای در هم
همه از کنارم عبور می کنند
نگاهم را به دور و برم می چرخانم
گیج شده ام
قرار است دوچرخه سواری بیاید
این همه دوچرخه 
کدامشان کنار من خواهد ایستاد
هیچ کدام شاید 
انگار که خواب دیده باشم
یا خیالاتی شده ام
یادم می آید
دو بار عقربه ها از 12 گذشتند
و آن دوچرخه سوار نیامد
چه خواب طولانی داشتم
صدای عبور دوچرخه ها
 خوابم را آشفته بود
اما هرگز بیدار نشدم
و همچنان خواب دوچرخه سواری را می بینم که هرگز نیامد.

تو خوب تری

روزی که تو را بینم در پای تو می میرم

پنهان تو می گریم پیدای تو می میرم

خواهم که بمیرد جان تا بی تو نباشم هیچ

 جانان منی جانا من جای تو می میرم

من عشق تو را خواهم تو جان مرا ای گل

جان در بغلت ریزم شیدای تو می میرم

تقدیر اگر روزی در خلوت من باشی

در آتش سوزان سودای تو می میرم

پلکم نشود بر هم چون مرغ شباهنگم

تا بانگ سحر مست از رؤیای تو می میرم

ای پاک تر از باران تو خوب تری از گل

من پست تر از گرد گلهای تو می میرم

آن روز که فرمودی از آن منی فردا

هر روز به امید فردای تو می میرم

از من نفسی مانده کی همنفسم گردی؟

آخر که به ناکامی رسوای تو می میرم

من خاکی افتاده در زیر قدمهایت

چون قطره ی آغوش دریای تو می میرم

حس غریبی است ....!

راه که می رویم

زمین درد می کشد

جراحت های زمین

رد پاهای بی نشان

پلک های ترد آویزان

حنجره های سنگی خاموش

موزه های غبار آلود غمگین

چشم های تاریخی مصلوب

گام های خسته منفعل

خنده های سست کسل کننده

نفس های سرد یخ زده

نگاه های مبهم بی رمق

آری حس غریبی است نازنین !

 

دیگر تمام شده ام

 دیگر تمام شده ام
به انجام نرسیده تمام شده ام
چه عمر دردناکی
بارها گفته ام
هرگز زندگی نکرده ام
همیشه درد کشیده ام
زندگی را فقط نگاه کرده ام
و
خوشبختی را
از دور دیده ام
میان من و خوشبختی
دیوار بلندی کشیده اند
دیواری که تا آخر زندگی
ضخامت دارد!

 

پیراهنی از گل به تن کن

شبی پیراهنی از گل به تن کن!

نگاه نازکی از دل به من کن!

من از سرما به خود می لرزم ای عشق!

تنت را با تنم یک پیرهن کن !

پیاله چشم هایت..

دلتنگی هایم را


در پیاله چشم هایت می ریزم

اما


نوشیدنش را منع می کنم!


معجونی از شور و شادی و عشق را


برایم تجویز کن!

این چه گناه کردن است

ناز تو نازنین من ، این چه نگاه کردن است !؟

سرمه به چشم شب نریز ، این چه سیاه کردن است !

آن دو هلال تیرگون در کف ماه آسمان !

نقش خدا کشیده ای ، این چه گناه کردن است !؟

پاییز فصل دردهاست

بر من خورده مگیر

دست خودم نیست

پاییز را دوست دارم

پاییز فصل دردهاست

جنس من از پاییز است

دیری است برگ های من می ریزد

فصل ها را احساس نمی کنم

باد که می وزد

برگ هایم ریخته است

شاخه های من آویخته است

پاییز فصل من است

بر من خورده مگیر

پاییز را دوست دارم





پوسیده ام ....

چه بیهوده نفس می کشم 

به بهانه زنده بودن

گم شده ام در بیهودگی ها

راه که می روم مقصدی نیست

سرم شبیه حباب های روی آب برکه هاست

دست هایم به شاخه های شکسته می ماند

پاهایم تنه بریده درخت بلوط را تداعی می کند

پوسیده ام انگار از درون خویش

آری پوسیده ام پوسیده ام





تمامت را به من بسپار ای عشق


لبت را بر لبم بگذار ای عشق

کمی دست از حیا بر دار ای عشق

بیا تا صبح با من باش یک شب

تمامت را به من بسپار ای عشق

عشق همیشه جوان نمی ماند


سرم را میان دست هایم گرفته ام

به تو می اندیشم

به روح وحشی رام ناشدنی تو

به لحظه های عمر بر باد رفته خودم

به شیارهای کشیده بر صورتم

به گذر زمان که به سرعت مرگ

بر مدار نبض خسته من عبور می کند

فرصت درنگ نیست

عشق همیشه جوان نمی ماند

زندگی منتظر کسی نخواهد ایستاد


و فردا از آن ما نخواهد بود




ننوشیده ام


من از قهوه چشم مستت ننوشیده ام

من از شرب شیرین دستت ننوشیده ام

من از بوی عطر تن نازکت نازنین

من از شهد و از هرچه هستت ننوشیده ام

برگرد!

بر نمی گردی که حالم را ببینی ؟

زیر کوه غم ملالم را ببینی ؟

بر نمی گردی تو یار سست پیمان !

انتظار ماه و سالم را ببینی ؟

مثل ذرت ساقه چینم کرده ای تا

بر سر آتش بلالم را ببینی ؟

کفر اگر گفتم ، وصالت را نیابم !

گر گنه کارم ، زوالم را ببینی !

سوختم چون چوب تر در کوره عشق !

کاش برگردی ذغالم را ببینی !

گو گناهم چیست غیر از عشق ؟ برگرد !

یا نمی خواهی وصالم را ببینی ؟

آی خورشیدم ، که ماهم با تو کامل !

کاشکی امشب هلالم را ببینی ؟

برنمی گردی؟


برنمی گردی که حالم را ببینی ؟

در سیه بختی زوالم را ببینی ؟

برنمی گردی تو یار سست پیمان !

انتظار ماه و سالم را ببینی ؟

م


استحاله ممتد...

کودکی هایم را

در آغوش گرفته ام

بوی خستگی های مادرم را می دهد

در گریه های کودکانه ام

بی خوابی های مادرم

تکرار می شود

و زندگی

 استحاله ممتدی است

که هرگز به پایان نمی رسد


در قاب نگاه تو کیست بگو !؟

آیینه ی ماه تو کیست بگو !؟

افتاده به چاه تو کیست بگو !؟

آنکس که به جای من جای گرفت !

در قاب نگاه تو کیست بگو !؟

در آینه ی خیال من جز تو نبودی!

رفتی و دلم شکست بگذار بمیرم


جان از بدنم گسست بگذار بمیرم


در سینه ناخوشم که سودازده توست


غم بر سر غم نشست بگذار بمیرم


ای جان جهان و جان من ، جان نگاهت !


دیگر شده ام ز دست بگذار بمیرم


در پای تو سر فشانم و جان بگذارم


قربان تو هر چه هست بگذار بمیرم


در آینه ی خیال من جز تو نبودی


آن آینه هم شکست بگذار بمیرم

بگو دیشب عزیز من در آغوش که سر کردی؟

دل از کف دادم آنروزی که از کویم گذر کردی

ز سوز سرکش آهم ، قدم آهسته تر کردی

به صد ناز از بر چشمم ، گذر کردی و خندیدی

شرر در جانم افکندی ، شبم را بی سحر کردی

تو زیر پرده پنهانی و من سرگشته در کویت

به کفر عشق پنهانی ، مرا ایمان به در کردی

بیا شیرین تر از جانم که من فرهادم از عشقت

سرم خوش بود با تیشه ، تو کار صد تبر کردی

لبت غنچه ، رخت چون گل ، نگاهت مست و بی پروا

چه پروا می کنی از من ؟ که در جانم شرر کردی

به لب آورده ای جانم ، گریبان چاکم از دستت

چنان در دامم افکندی ، چنینم در به در کردی

ببین باران دلتنگی که می ریزد به دامانم

بفریادم برس ای گل که خونم در جگر کردی

بیا ای ماه پنهانم ، در آغوشم بگیر امشب

بگو دیشب عزیز من ، در آغوش که سر کردی؟


بگذار بمیرم

رفتی و دلم شکست بگذار بمیرم


جان از بدنم گسست بگذار بمیرم


در سینه ناخوشم که سودا زده توست


غم بر سر غم نشست بگذار بمیرم

سه عنصر زندگی ساز

زن ای روح وحشی! تعجب نکن روح وحشی همون روح سرکشی است که من اینگونه تعبیرش می کنم! سرکش و سنت شکن که من خیلی دوست دارم ! چون اگر اینگونه نباشی مثل آب برکه گند می زنی ! باید همواره رو به جلو باشی و موانع و باز دارنده ها رو از پیش رو برداری! مثل جویباری جاری که همیشه زلال و پاک و در حرکت است ! نقش زن مثل نقش آب و نقش مرد مثل بستر آبِ ! و این زنِ که بستر (مرد) را شکل می دهد ! پس نقش پر عظمت خود را به عنوان یک زن ( مایه زندگی ) هرگز دست کم نگیر! و با غرور آن را پاس بدار ! زن ، موسیقی و آب همزاد همند ! یا زن همانا موسیقی زندگی است ! زن = آب = موسیقی ، سه عنصر زندگی ساز !

عشق یکسویه که نمی شود !؟

نمی شود که تو باشی و من عاشقت نباشم !

نمی شود که عشق باشد و ما عاشق نباشیم !

نمی شود که من عاشقت باشم و تو عاشقم نباشی !

عشق یکسویه که نمی شود !؟

!

کسی عاشقتر از پروانه ها نیست


به من آموختی عاشق شدن چیست !

کسی عاشقتر از پروانه ها نیست !

به من گفتی که عاشق سر به دار است!

بجز من بر سر دارت مگر کیست ؟

خیس خیال

باران غمت ، خیس خیالم کرده است

بی مهری تو ، بی حس و حالم کرده است

آخر چه شنیدی که رمیدی از من ؟

این سنگ دلی ، رو به زوالم کرده است

چه کافر صفتند این مردم

آن دل آزار مرا ، این دو کلامش برسانید

 گر چه شد خصم دلم ، باز سلامش برسانید

 وعده ها کرد و شکست و بشکست و بشکستش

 این پیام از من کمتر ز غلامش برسانید

 او که آغوش دلم جای تن یاسمنیش بود

 پر کشید از بر من ، زود پیامش برسانید

 زان سفر کرده رنجیده که از من برمیده است

 بوسه ای از رخ آن ماه تمامش برسانید

 آن ستمگر که به خون دلم آلوده لبانش

 آغشم را به تن کبک خرامش برسانید

 آن که زد بر جگرم تیر جفا خون به دلم کرد

 مرهم از دست پر از لطف و کرامش برسانید

 دانه پاشید و مرا دام بلا گشت صد افسوس

 این دریغ از من افتاده به دامش برسانید

 تشنه لب کشت مرا آه چه کافر صفتند این مردم

 این کلام از لب خشکیده ، به جامش برسانید 

 آن پری چهره که هرگز به وصالش نرسیدم

 پیشم آرید و مرا مرده به کامش برسانید

برای چشم هایت ...

برای چشم هایت می نویسم

من از سر تا به پایت می نویسم

 تو هم بنویس گاهی از من ای دوست

 که من تا انتهایت می نویسم

تو بارانی برای من

باران واژه زندگی است

و تو بارانی برای من

همواره بر من ببار

کویر روحم را

واژه باران کن

من سیراب نا شدنی ام

 

بی کسی

معلمم بخاطر برگ سفید نقاشی ام مرا تنبیه کرد ...
اما من درون دفتر نقاشیم بی کسی خودم را کشیده بودم.