آدمهارو  با قلبشون بسنجیم ...

 

ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻣﺠﺎﺩﻟﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺩﯾﺎﻧﺖ ﯾﺎ ﺑﯽ ﺩﯾﻨﯽﺁﺩﻣﻬﺎ !
.
.
.
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﮔﻮﯾﺪ،


ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻧﺼﺎﻑ ﺍﺳﺖ،


ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻧﺞ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺪﻭﻫﮕﯿﻦ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﯽﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺷﺎﺩ ﺍﺳﺖ...


ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﻭ حیوانات ﺭﺍ ﻭ ﮔﯿﺎﻩ ﺭﺍ ﻭ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ ، ﻣﺤﺘﺮﻡ ﻣﯽﺩﺍﺭﺩ ،


"ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ "


ﺍﺯ ﻫﺮ ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ....

 

 

 

دراولین مسابقه كه مربیگری میكردم، دعا كردم و از خدا خواستم كه برنده باشم، اما نبردیم!


فهمیدم تیم مقابلم هم خدا دارد


پس از آن به بعد تلاش كردم.


"الكس فرگوسن"

 

 

زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور،


و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان...

تصمیم با شماست ...

 

خدا كند انگورها برسند

خدا كند انگورها برسند


جهان مست شود


تلوتلو بخورند خيابان‌ها


به شانه‌ی هم بزنند رئيس‌جمهورها و گداها


مرزها مست شوند


خدا كند انگورها برسند


براي لحظه‌اى


تفنگ‌ها يادشان برود دريدن را


كاردها يادشان برود بريدن را


قلم‌ها آتش را آتش‌بس بنويسند.


خدا كند كوهها به هم برسند


دريا چنگ بزند به آسمان


ماهش را بدزدد


به ميخانه‌ شوند پلنگ‌ها با آهوها.


خدا كند مستي به اشياء سرايت كند


پنجره‌‌ها


ديوارها را بشكنند


و


تو


هم چنان كه يارت را تنگ ميبوسی


مرا نيز به ياد بياوری...

 

از کوزه همان برون تراود که در اوست ...

مردی نابینا زیر درختی نشسته بود! پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد


و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟»


پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد


و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌


سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌


احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟


هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.


مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:‌برای چه می خندی؟


نابینا پاسخ داد:اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود.


مرد دوم نخست وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.


مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟


نابینا پاسخ داد: «‌رفتار آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت


و به همین دلیل ادای احترام کرد…


ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد.


طرز رفتار هر کس نشانه شخصیت اوست...


نه سفیدی بیانگر زیبایی است.. و نه سیاهی نشانه زشتی..

 

 

شیوانا





شیوانا در بازار دهکده راه می‌رفت.

 متوجه شد یکی از شاگردانش که اتفاقا فردی مودب بود با

یکی از جوانان شرور دهکده در حال بحث و گفت‌وگو با صدای بلند است.

مردم هم دور آنها جمع شده بودند و به دعوای لفظی آن دو گوش می‌کردند.

وقتی کار بحث و مجادله بالا گرفت،

جوان شرور کلام زشتی بر زبان راند و شروع کرد به گفتن الفاظ نامناسب.

 شاگرد مودب شیوانا از این دشنام‌ها به شدت رنجید و سعی کرد

 مدتی سکوت کند و با استدلال و لحنی مودبانه او را

 آرام کند. اما جوان شرور که از قدرت آسیب‌زنی کلام خود

 آگاه شده بود بی‌ادبی و گستاخی خود را اضافه کرد.

در این هنگام شاگرد مودب شیوانا از کوره در رفت و با عصبانیت

 بر سر آن جوان شرور فریاد زد و کلام زشتی بر زبان آورد

 و گفت: "فکر می‌کنی من نمی‌توانم این کلمات نامناسب را به کار ببرم."

در این هنگام شیوانا وارد بحث شد و با عتاب و سرزنش

 خطاب به شاگردش گفت:

 "هیچ یک از اهالی مدرسه شیوا
نا نباید سخن زشت بر زبان برانند."

شاگرد با خجالت و شرمندگی گفت: "اما این او بود که اول شروع کرد.

 همه مردم شاهدند که من چندین بار از در ادب و اخلاق وارد شدم.

 اما او هر بار از قبل بدتر می‌کرد و کلامی زشت‌تر بر زبان می‌راند."

شیوانا در مقابل جمع به شاگردش گفت:

 "من خودم ناظر این بحث و گفت‌وگو بودم. فراموش نکن

که این جوان شرور به چیزی که می‌خواست رسید و آن این بود

 که تو را مثل خودش کند. این آن چیزی بود که باید زیر بارش نمی‌رفتی.

اصولا بحث کلامی با این قبیل افراد راه به جایی نمی‌برد

چون آنها کلام را به جاهایی می‌کشانند که تو نمی‌توانی و نباید به آن‌جا بروی.

در مسیر خطا و ناصواب اول و دوم بودن فرقی نمی‌کند.

اصلا نباید در این مسیر قرار بگیری که بعد دنبال شاهد

باشی که چه کسی اول شروع کرد.

 همین الان از مردمی که این سخن زشت را از تو شنیدند

عذر بخواه و به مدرسه برگرد و درس‌هایت را از نو شروع کن.

 چه دوم باشی چه اول او تو را همچون خود کرد و

 تو باید همه درس‌ها را از نو شروع کنی."

بهترین ها ...

 

بهترین آدمهای زندگی همان هایی هستند که وقتی کنارشان می نشینی ،

 

چای ات سرد می شود و دلت گرم...

 

 

عشق بازی ...

 

 

 

عشق بازي به همين آساني است
 
 
كه گلي با چشمي
 
بلبلي با گوشي
 
رنگ زيباي خزان با روحي
 
نيش زنبور عسل با نوشي
 
كار همواره ي باران با دشت
 
برف با قله ي كوه
 
رود با ريشه ي بيد
 
باد با شاخه و برگ
 
ابر عابر با ماه
 
چشمه اي با آهو ، بركه اي با مهتاب
 
و نسيمي با زلف
 
دو كبوتر باهم
 
و شب و روز و طبيعت با ما
 
عشقبازي به همين آساني است........
 
 
 

 

 

 
 
 
 
خداوندا ...
 
 
 
خداوندا تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم
 
 
مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را
 
 
مبادا گم کنم اهداف زیبا را
 
 
مبادا جا بمانم از قطار موهبتهایت
 
 
مرا تنها تو نگذاری
 
 
که من تنهاترین تنهام؛ انسانم
 
 
 
 
 
خدا گوید :
 
 
 
 
تو ای زیباتر از خورشید زیبایم
 
 
تو ای والاترین مهمان دنیایم
 
 
تو ای انســــان !
 
 
بدان همواره آغوش من باز است
 
 
شروع كن ...
 
 
یك قدم با تو
 
 
تمام گامهای مانده اش با من ...
 
 
 
 آمین
 

 

 

                                                   

 

در فولكلور آلمان ، قصه اي هست كه این چنین بیان می شود :

مردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده . شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد ،

براي همين ، تمام روز اور ا زير نظر گرفت.

متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد ، مثل يك دزد راه مي رود ، مثل دزدي كه مي خواهد

چيزي را پنهان كند ، پچ پچ مي كند ،آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه برگردد ،

لباسش را عوض كند ، نزد قاضي برود و شكايت كند .

اما همين كه وارد خانه شد ، تبرش را پيدا كرد . زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بيرون رفت و

دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه مي رود ، حرف مي زند ،

و رفتار مي كند .

                                                               پائلو کوئیلو

 

همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که:

 

ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم