etefaghhaye ajibi baraye man oftade ast, goe hooshyari am ra az dast dade am va man bayad shoro konam dastanam ra benevisam and I am just 31 years old یک روز چایی میریزم دو تا و تو هستی و نشستی و با هم درباره ی همه چیز چای می نوشیم مرد من امشب برایت می نویسم بذار برات بنویسم من تو نوشتن راحت ترم هر روز به خودم فکر کردم، همیشه به عمیق تجربه کردن زندگی فکر کردم به عمیق دیدن به یکی شدن با لحظه ها بار ها برای این که باد مهمون موهام بشه بی حرکت نشستم من تک تک اعضای بدنم رو زندگی کردم خودم رو دوست داشتم برای همین مسئولیت پذیر بودن به همه چیز فکر کردم به تمام مفاهیم زیسته ی ۳۱ ساله ام من زندگی رو بزرگ دوست داشتم بزرگ حس کردن بزرگ لمس کردن خودم رو دیدم زن بودن رو فهمیدم به تمام اجزا تمام و کمال خواستم که فکر کنم و فکر کردم من خودم رو دوست دارم و شرمنده ی خودمم شرمنده ی لحظه ای هستم که باور کردم امکان نداره تویی وجود داشته باشه شرمنده ی روزایی هستم که دوام آوردم الان که دارم این را می نویسم خیلی بیدار بودم و کلی فکر کردم. همین الان نامه ی دعوت به همکاری رو برای میشل فرستادم و تا بفرستمش کلی نشستم فکر کردم به هر آنچه پیش آمده و نقطه ای که در آن ایستاده ام. نمی توانم برایت به درستی بنویسم نوشتن آنقدر ها هم که می گویند راحت نیست، مخصوصا وقتی کلمات را از روی جانم بر میدارم، اصلا بیشتر دوست دارم نامه بنویسم، پست کنم، اما گاهی همان لحظه کلمات از احساسات من زاییده می شوند. مرد من روز های که گذشت و تو نبودی سخت گذشت، راستش آن قدر سر جایت آمدی و گوشه گوشه ی دلم را هم گرفتی که اصلا خدا را شکر. فکر اینکه اگر زمان دیگری می آمدی ممکن یک درصد کمتر ستایش شوی جانم را میخورد. عزیز تر از جانم این را نمی نویسم که تو را به خود بخوانم اما روز هایی که نبودی سخت بود و گویی زندگی قرار است شکل دیگری بگیرد, گویی تازه روح واقعی خود را پیدا کرده ام. بسیار جاها برای دیدن داریم بسیار خیابان ها هست که قدم نزدیم کار ها هست که نکردیم حرف ها هست که نزدیم و جای تو برای تو نگه داشته شده است، جانم را آماده زیستنت کرده ام دستش نزده ام تا الان، تقدیم شما. امشب که با خودم داشتم صحبت می کردم از عباس کیارستمی گفتم، که می گفت بسیار اول و آخر هر چیزی میاد آدم رو اذیت میکنه، اضطراب باهاش میاد. خودم گفت اره از تنهایی هم وقتی کیارستمی میگه. میگه تنهایی با شکوه و بعد گفت به چیز بالاتر هست وقتی با خودت تنهایی و این شکوه بالاتری هست و فقط خودم می دونه ینی چی معلومه عکسشو میذارم جلوی چشمم معلومه پز اتو می دم به بقیه معلومه که افتخار می کنم با تو بودن رو معلومه که ذوق می کنم هر چیزی از رابطه مون یا من توی سوشال مدیا شیر کنی می تونم باهات زن باشم مرد بودنت رو لحظه لحظه می فهمم می تونم خودم باشم می تونم خودت رو در خودم ببینم می تونم بلند بخندم برات ته دیوونگی رو بگم میتونم باهات به زندگی زل بزنم از اعصاب و مغز و روان صحبت کنم از موسیقی و شعر و ادبیات می تونم باهات از تمایلات عمیق وجودی و روانیم بگم می تونم باهات درد بکشم ونترسم می تونم باهات از زندگیم بی پرده بگم می تونم باهات از در هم آمیختگی و معاشقه بگم و استرس ندارم امن مضطرب نیستم و تا ابد می تونم باشم تا ببینمت حتی اونم شیرینه گمان میبرم برای زیستنم بسیار تقلا کرده ام مثلا امشب به هزار نقطه ی مختلف در کهکشان زیستم که میتوانست از فکر کردن من را متوقف کند. به زنی ۱۳ ساله زیستم که قرار است درد هایش را در سایت من بنویسد. به چشم های اشکی اش نگاه کردم که قرار است برای من بنویسد قرار است از خودش بگوید، و لحظه ای بداند اتاقی دارد که می تواند در آن از درد هایش بگوید. به کلاینت ساعت ۹ صبح دوشنبه ام فکر کردم، که سه بار به خاطر درد می خواسته خودکشی کند، ۱۸ دی رفته که بمیرد و زنده مانده. به حرف هایش فکر میکنم به دست هایش وقتی اشک هایش را پاک می کند به تلاشش به صفحه های نوشته نشده ی تاریخ زندگی ام فکر کردم. به گل هایی که باید آب بدهم شان میزهایی که باید پای آن ها بنشینم و آدم های دل انگیز سال های دور را ببینم به دانشحو های سال های دورم به آن ها فکر کردم و چشم های مشتاق شان. به دست های کوچکی که باید در دست بگیرم به شنیده شدن صدای جوجه ی جذاب سالهای دورم که من را � مامان� صدا می کند. و به خودم در حال دیدن زندگی لم داده روی تراس به خودم اندیشیدم در نهایت و در ته ته مغزم تو را در آغوش کشیدم برای تک تک لحظاتی که با تو سر می شوند و خواهد شد دلم به قند افتاد و قلبم چند بار خودش را محکم به استخوان قفسه ی سینه کوبید به چای سر صبح با تو به زرده ی خوشرنگ تخم مرغ ات، مامان امروز گفت هشت دقیقه داخل آب جوش باید بپزد تا دلبر شود. به رقصیدن برای تو به چرخیدن به دیدن به شنیدن به شنیده شدن به زیستنت و زیستن من و امشب به پایان می رسد من فردا را منتظرم همه ی این فرداها را باید می آمدم می نوشتم من از ویران شدنم به این ور دیگر ننوشته ام، آن گونه که خود را به خود برانم. من به صفر مرزی خود نزدیک شده ام درونم باید آشوب دو عالم باشد اما آرامم آیا آرامش قبل از طوفان است، نمی دانم، باکی نیست بگویید طوفان بزند من به اندازه ی کافی سوخته است، باخته است، ویران شده است. روی ویرانه ام نشسته ام. تصور کن خانه ای که ساخته بودم فرو ریخته، پودر شده، روی پودر شده ها نشسته ام و دارم توی کاسه یک مسی که دلم باشد، انار دون میکنم و دانه ها را با لذت یکی یکی می خورم. ویرانی آشوبم که آرام است وسط آشوب عجیب محکم و آرامم
قبلاً وقتی نوشتم حالم بد میشد
فشارم بالا و پایین میشد
باید شعر می نوشتم
وقتی نمی نوشتم کلمات از من بالا می رفتند و روی چشمانم می نشستند و اشک!
اکنون شبیه آن روز ها نیستم، گلنار می گفت، حالم خوب شده بود اما اکنون برق میزنم، از چشمانم بیرون میریزی آرام جانم، ینی که از چشمانم بیرون می ریزی، اصلا شبیه آن شعر شده ام که می گفت « من تمام دین خود را در طواف چشم تو/ هفتمین دورم کجا بود؟!؟ دور اول باختم» نه اینکه بخواهم از مسلمانی بگویم، گویی لحظه ای بوده که چشمانم تسلیم شده اند، تسلیم آن جبری که ازش میگویی، شاید!
حالا به هر حال
آرام جانم
خوشه خوشه
از چشمانم می چکی
دانه دانه
دلم برایت مهر میریزد...
تقلایی از جنس خودم
و رقص همه ی آنچه می خواستم را در مغزم دیده ام.