خیابان نوزدهم

 

 

یک کمر بند و افتادم به جان خانه!

کی  می زدم ! کی نمی زدم!

هی می زدم کی می گفت این منم بر لایه ای از سقف این تو !

 بپا! نوک این چرم به من نخورد!

 در می خورد و پنجره التماس می کرد؛ ما غلط ما از اول غلط ...

میز و صندلی ها چنان به پرو پای من پیچیده ...

که ناز شستم از هوااااا می چکید؛

توی مشتم چهار تا چهار تا قلب می تپید؛

من می زدم و خانه ؛ خانگی می کرد!

مثل ماری پیچ اندر پیچ .....

رها کرده اینها را سراغ  لباسها .....

کمر بند از بالا به پایین ؛

رعشه  می کشید؛

سایه ها بین دیوار و هوا جیغ می زدند

خیس خیس عرق دست بردار نبودم که بودم از بودهای بی بود این همه بودها....

کجی از خون و خلت و خرخره؛ روی کمربند؛نقش بسته بود!

تشت و تشتاب و تشتک هم از ماجرا مبرا نبودند؛

من می زدم و چشمی از لابلای چشمهای درهم ؛ توی خلل احسن تما می گفت و مامایی می کرد!

کمربند چرخید و چرخید و رفت سمت کتابها.....

آنچنان  فرود ؛که جیغ حافظ از لابلای مولانا می آمد!

ساکت و آرام یک گوشه کز کرده عروسکها بودند که چنان بی چنانی زیر کمربند؛ بند بند می شدند و داستانهای هزار و یک شب  از گلوشان می ریخت بیرون...

که نامم را اگر بگذارند شمر ذوالجوشن طرفه نرفته اند!

داغ و داغ ؛ نامدار و نامدار تابلوهای بی نام و نشان من بودند ؛

که آنها نیز از زیر بار کمربند خوری من جان سالم ابدا.....

ریز ریز خیلی ها......!

خون و گه و شاش و رعشه از سر و گوش  خانه می چکید که من فرو در حمام شدم!

با بدنی سرا سر و سرا پا؛ کبود و رد ردی....!

 

 

 

خیابان هیجدهم

 

 

 

 

ما مشغول گردو هامان ...

می شنویم:

مرگ! ....

تیز می شویم و باز می شنویم:

مرگ !....

دایره را وا می گذاریم به صدا.....

چه هنگامه ای به پا ....

چماق به دست ....

چاقو گره کرده ....

عکس به سینه....

از هر سمت  به سر و کول هم!

ما مات.....

ما مبهوت ...

انگار روز اول دبستان است.....

هاج و واج  مشتها را می شمریم  و دک و دهنها ضربدر هیچ ....

خونها از افق  رنگین تر...

می گذاریم ومی گذریم ....

بازهم صدا

این کجا!؟ این گل پرپر ازکجا ؟!

ما برای کجایی گل مربوطه ....

پرپر زنان می دویم....

تابوتی کج و معوج  روی  شانه ها تلوتلو ....

چند زن خودرا می درندو......

دختری هفده هیجده ساله میکروفون را قورت داده است!

درهم و برهم ...

چنگ می زنیم ....

شیرینی  می ریزیم ....

افق از زنها کبود تر ....

می گوییم بی خیال ....

برگردیم تا دزد نبردمان....

دایره را پر رنگ تر می کنیم و بازی را داغ تر....

تا می خیزیم به هدف ؛

صدا به صدا برگها را می لرزاند...

لرز لرزان می زنیم به دویدن.....

بارست که بار می شود

آجر به آجر ردیف می نشیند ...

در تلالوی غروب...

نانها آجر و آجرها نان ....

یکی وا رفته ....

یکی غرغر زنان....

یکی چابک اما سرحال ...

بازی را می کارد وسط بازی باز.....

قرعه نینداخته هنوز:

بوق بوق ماشینها....

کف کف آدمها....

مثل  هاله ای دور سرمان....

پابرهنه و پر و پا همه زخم و زیلی ....

 هن هن کنان  .....

ای صدا! اینبار چی!؟ ....

ماشینها می گذرند و گل و گلاب می ریزند...

یکی خم شده در گوشمان :

می گوید عشق است! ....

می گوییم بله ؛ عشق است! ...

یکی یکی  پراکنده ها را جمع می کنیم  ....

دایره راه می اندازیم وچیزها را می کاریم....

اول کی ؟ کی؟! کی؟! کی؟!

یک پوست همدیگر را می مالیم....

می مالیم و خونمال و خون دماغ  می رویم سر خط .....

یک آن  .....

صدا صدا صدا.....

عجب بازی خراب کنی هستی تو ای صدا!.....

ناگهان  ما را پرت می کند جلوی ماشینها و دست دست آدمها ....

بر پا شدگی  نورها و بوقها ....

از افق  حنایی تریم...!

یکهو همجا سکوت !

آنقدر که فس فس اکسیژن در هوا؛ می شنویم! ....

چشم در هم دوخته؛ می دویم!

خط را می چینیم ....

دایره را می کشیم...

گردوها را می کاریم ....

عهد می بندیم :

اگر اینبار زنگوله های خر دجال هم  در گوشمان بنوازد ؛

از جایمان تکان نخوریم!

تا مگر همه ی گردوها را از دایره بیرون کنیم ......

 

سلام ابوالفضل عزیز
چه خوب شد که بازنویسی اش کردی
حالا عالی شده .
خوش ساخت و تاویل مند.
با چند روایت چند زوایه چند چشم چند دایره ...درگیرم
یک گیجی لذت بخش
 به غیر از این شعر چند کار دیگه ی شما را هم خواندم.
گردو که تو سری خور است برای شکستن و.. و شما خوب توانستید چون گردویی را بودن را بیان کنید و سپس تصمیم کسانی را برای کشتن تمام این گردو ها...
 درود ابوالفضل حسنی
این را دوست داشتم ،چون بیش از یک تجربه ی زبانی ِ صرف بود
و شعر قشنگی است و مرا تا آخر با خود همراه کرد که ضرافتی داستانگونه داشت.
اما به گمانم شاعر مرا خیلی در انتهای شعر قبول نداشت و انگار برای اینکه مخاطبت شیر فهم شود مشغول "گره گشایی " و "ارجاعات فرا متنی" شده بودی
ممنون که دعوتی هم در کار بود برای خواندن این سطور
روزبه باشی
رهام رها
 خوبه اما دیگه سبک و بیان تو نیست! مصرع های بلند و فریاد های آخته...این بود شعر تو. این ویرایش را بخوانم از نظر صرفن زبان و گزینش واژگان به شاعران دیگری نسبت خواهم داد تا ابوالفضل حسنی!
این ضد شعر نیست که راه انداخته بودی!
 
حامد حاجی  زاده
سلام ابوالفضل . هر چه شعر قبلی ات زا و البته خیابانهای ماقبل را دوست دارم . این خیابان انگار مرا به رودخانه ای پیوند نمی دهی مخصوصن با آن حکمی که در آخر شعر می دهی . حرف می زنیم درباره اش بعدا. دوستت دارم
درود دوست شاعرم جناب حسنی
شعرت من را به دنبال خودش برد تا با حسی قوی که در فرا متن خود داشت اندیشه های زایشی دیگر با عبارات سهل و ممتنع را القا کند روایت گونگی آن زیبا و بسیار روشمند بود
 
به نظرم این نوع نوشتار دیگه مختص خودت شده. من نمیگم خوبه یا بد ولی این سبک توست خارج از همه نظرها و عکس العملها. شلختگی در کارهات زیاده. نمیخوانم بگم جنبه منفی به کار میده، نه. ولی تصاویر را در هوا معلق نگه می داری و مخاطب باید آنها را مثل یک پازل به هم بچسباند. این کمی تصویر اصلی را مبهم نشان میده به ما و کار رو کمی دور می کنه از یکدستی.
 
لحن ونه زبان دراین شعر دگرگونه شده .راوی، حرکت عبور گذشتن وتغییر را روایت می کند اما چیزی مثل آرامش مثل سکون که پیشتر احساسش نمی کردم در جنس کلماتت اینجا وجود دارد. خون ست وبوق وتابوت اماتو هجو نمی کنی حتی از خشمی که پنهانش نمی کردی هیچوقت هم خبری نیست ارتباط عمودی، منطق روایی (هم به لجاظ زمانی وهم مکانی ) وتصویر پردازیت در این شعر، رئالیسم بی نقصی ساخته شعر خوبی ست اما ابوالفضل ...
 
 
خواندمش. نمی دانم چرا در عین تاویل مندی، مثل کارهای دیگرت نتوانستم چند بار زیر زبان مزه مزه اش کنم! چرا؟

 

 

 

خیابان هفدهم

 

 

یک ابوالفضل حسنی ؛ کشته جنگِ  خیلی خیلی مقدس!

تابوتی سنگین به سمت عقب...

 

یک ابوالفضل حسنی ؛ در به در کوچه های هیجده هفده ساله ی  چون و چرا ....

هق هق گریه به خاطر هم میزی ها  .....

لای  چوب و درختهای باغ نا بارور عصر ....

لای سنگهای موج بر افکن غروب ....

 

یک ابوالفضل حسنی ؛  زیر خروار خروار گریه ی مادرو دختر دامن گل گلی همسایه ...

.

یک ابولفضل حسنی ؛  تست؛ تست؛ تست ؛ توی اتاقی که موشها فتحش کرده اند ....!

 

یک ابوالفضل حسنی؛  گوشت ریختن زیر سرد و سیمان و فراموشی ...

گاهی جمعه؛ گاهی ماهی یکبار حتی نه؛ یکبار سوسوی یک شمع

دسته گلهای  پلاسیده  زیر بارانهای اریب ....

 

یک ابوالفضل حسنی ؛ دانشگاه ....

عاشق شدن بی وقفه ؛عاشق شدن هول هولکی ....

فروختن کیف و مداد و دفتر و حلقه نامزدی ....

 

یک ابوالفضل حسنی  استخوان به استخوان  پوک شدن ...

یک سنگ غبار آجین ....

عکسی ترک برداشته دهن کجی  به رعد و برقهای از لای شاخه های توسکا پیدا.. ...

خواهرانش چی؟

مادرش چی ؟

یکی معلم نهضت یکی دبستان  محجبه....

مادرش ؛ متولی مسجد ....

پول جمع کن  تشریف فرمایی به سوریه و ...

 

یک ابوالفضل حسنی هر روز چنگ به چنگ ...

هر روز دعوا ....

قایم شدن بچه ها زیر پتو .....

طلاق و طلاق کشی ......

 

یک ابولفضل حسنی  ترک برداشته سنگِ نام و تاریخ رنگ و رو رفته.....

خواهرانش کجا؟

یکی همسر معاون رییس.....

یکی حساب دار بانک ثامن المه....

مادرش ؟

گل انداخته مثل انار ...

 

یک ابوالفضل حسنی  ماهی یک سکه ناقابل ....

راه به راه داداگاه  گلو بندک....

راه یابی فاتحانه به جمع دست فروشان....

علاوه بر شغل شریف معلمی ....

 

یک ابوالفضل حسنی  پودر پودر پودر...

چیزی از لای سنگ قبرش سرک ...

فک و فامیلها پرشیا پرشیا توی پارکینگهاشان  جا ...

برادرش؟

 رییس کل بانکهای استان ....

درست دست چپ نماینده  برای خواهری نوشابه باز می کند ...

 

یک ابوالفضل حسنی  این همه رخت و لباس نشسته ...

ظرف و ظروفهای عاطل و باطل چند روزه ....

بچه های نغنغو؛ یکی روی این کاناپه خواب ...

یکی روی آن کاناپه ....

 

یک ابوالفضل حسنی رگ و پی و دم و دل خاک شده ...

ردی ازآن فقط کف قبرشاید ....

خواهر زاده ها قبولی پایتخت ...

موها فشن ؛ لبها رنگین کمانی ؛ سفر ماهانه دبی؛ با بلیط نصفه قیمت ....

بردار زاده اش؟

رپ خوان خلوتهای دوستانه .....

پای ثابت همه پارتی ها ....

سوگلی معلم پرورشی....

 

یک ابولفضل حسنی ...

دربدر قسط بانک ...

مرغ و خروس چندین و چند تومانی ...

یک کیلو گوشت  قرمز مساوی با یک بسته پول زرد...

 

یک ابولفضل حسنی  نصف قبرش را باد برده نصفش را آب ...

یک ابولفضل حسنی  افسردگی و مرگ ....

 

یک ابولفضل حسنی          یک ابولفضل حسنی ......

 

                           نظرات دوستان برگرفته از فیس بوک

 

احمد شاکری:

حاضرم اثبات كنم يكي از زيباترين شعرهاي سروده شده ايي ست كه ازابتداي دهه هشتاد تا امروز خواندم ...اگر اجازه بفرماييد بين دوستانم به اشتراك بگذام

 جواد اکبری:

 یک ابوالفضل حسنی ؛ زیر خروار خروار گریه ی مادرو دختر دامن گل گلی همسایه ...
.
یک ابولفضل حسنی ؛ تست؛ تست؛ تست ؛ توی اتاقی که موشها فتحش کرده اند ....!

آرمان میرزا نژاد:

از ابتدای این شعر خیلی خوشم آمد و بازهم میخوانم بهترین شعری که نام خود شاعر را هم دارد از تو شنیدم دمت گرم حرکت شاعرانه ای بود

 سیما ریاحی:

 یک ابوالفضل حسنی؛ گوشت ریختن زیر سرد و سیمان و فراموشی ...
گاهی جمعه؛ گاهی ماهی یکبار حتی نه؛ یکبار سوسوی یک شمع
دسته گلهای پلاسیده زیر بارانهای اریب ....

یک ابوالفضل حسنی ؛ دانشگاه ....
عاشق شدن بی وقفه ؛عاشق شدن هول هولکی ....
فروختن کیف و مداد و دفتر و حلقه نامزدی ...........عالی بود ، دست مریزاد

 

 سیما کلانتری :

 زحمت گل را باغبان کشید,برگ گل را باد برد...مرثیه ای که لابلای لحظاتش ابوالفضل حسنی زندگی کرد و جان داد وزندگی میکند...

 مریم بیگی:

فوق العاده بود . کاری متفاوت از همۀ کارهای زیبایتان . درود بر تو دوست عزیز.

 خسرو بنایی:

ابوالفضل حسنی همه این ها نیست و همان این ها هست .اصلن برزخ اش کجاست تا خودش را قایم کند از این همه چشمی که به آدم تجاوز می کند .ابولفضل شعر ات را می خواهیم ولی محتوایت را اینگونه نه .رفیق شعر ت و زبانت به خود ت تعلق دارد گفتاری و با زبانی صمیمی و خالی از پیچش های نحوی و سر حال و پرتپش که نبض زندگی و پلشتی هایش را می گیرد .فقط می ماند که گاهی باید حتی با شگرد های عاطفی زیربار فاجعه که عادی شده قرار گرفت حرف زد و خالی شد ...شعر گاهی سبک می کند وقتی سنگینی به قواره آدم نمی آید .قربانت

جلیل قیصری:

ابوالفضل درد مشترک است در این شعر درحالی که خودش هست همه ...با پایان ی با فضای سور رئال ؛گمان می کنم نحو و بافت پیشین زبانی حسنی دارد از شاخصه اش دور می شود بافتی که خیلی شاخص تر و خاص تر بودالبته این مهم در کار مهدی هم تا حدی مشهود است اگر درست دریافته باشم و گمان دارم باید از سیاق خود تحت تأثیر زبان قالب شعری در زمانه ی ما دور نشوند

اعظم موسوی:

خبابان هفدهمت راپر از شاعرانگی دیدم درود شاعر عالی بود

فدروس ساروی:

این کارت هم به لحاظ فرم و هم محتوا کاری متفاوت و جسور است .... خیلی خوب و حرکت های آموزنده هم بسیار دارد

زیبا بود

عارف رمضانی:

یک ابوالفضل حسنی: یک عالمه شاعر! یک عالمه مدرن!

 

علی جهانگیری:

 بسیار خوب و متفاوت

 محمد علی حسن لو:

 حرکت به سمت تغییر و تحول را در تو با این شعر شدیدا حس کردم به نظر من اتفاقات خوبی برای شعرهای تو در راه است .

 حسن سهولی:

 شعری دیگر ولی حضور همان شاعر همیشگی با پیشینه هایی صاف که حالا صاف تر شده و لذت های همان همیشگی ها و حضوری دوباره پر تلاش و گلایه که اکنون خودی را جای همه بزرگ کرده است

کیوان اصلاح پذیر:

اولا که ابوالفضل حسنی از دراز نویسی دست برنمی دارد و این نعمتی است در این روزگاه دم بریدگی ! ثانیا ابوالفضل حسنی از خودش مایه می گذارد نه از دیگران و این هم کم است در این روزگار نردبام خیز ! ثالثا این هویت یابی - و نه هویت سازی - بسیار شاعرانه تر از قبل شده بخصوص اینکه - تاکید می کنم - بویژه اینکه این بار کمتر به ارکان دستور زبان حمله کرده ای ! مرسی

 مهدی حسین زاده:

یک نکته در مورد فرم درونی این کار وجود دارد و آن اینکه آن :(تابوتی سنگین به "سمت عقب"...) این "به سمت عقب" فلاش بکی در فرم روایی ایجاد می کند که ما جریان زندگی راوی را از "انتها" به "ابتدا" می بینیم یعنی از صحنه ی تابوت انگار فیلم به سمت عقب برگردانده می شود و مابقی زندگی پرسوناژ داستان است که با زبانی ساده روایت می شود . رگه های طنز هم از همان ابتدا با "جنگی خیلی خیلی مقدس!" صورت بندی شده و در خلال روایت با وضعیت های دیگر اشاره شده در متن گره می خورد و پیش می رود . ریتم زبانی خوب است اما برخی قسمت ها نیازمند بازنگری در اجرا هستندمانند پایان بندی که سطر :(یک ابولفضل حسنی افسردگی و مرگ) که با توجه به کلیت اجرایی متن کاملا اضافه به نظر می رسد .یا سطر :(یک ابوالفضل حسنی پودر پودر پودر...) که معلوم نیست دارد به چه چیزی اشاره می کند ! . نکته ی دیگر اینکه در جریان روایت باز گردانی دوباره به لحظه ی آغاز با اشاره به "سنگ قبر ها" صورت می گیرد که در فرم هم با فلاش بک و هم با فلاش فوروارد مواجهیم : چرا که در آغاز تابوت را می بینیم و به عقب برمی گردیم و در خلال روایت با "سنگ قبر" مواجه می شویم که گذر زمان را نیز در "آن روایت" هرچند به شکلی لحظه ای پوشش می دهد. این نوع شعر ها در کلیت خود یک نوع خود نگاری شاعر از زندگی خویش است که با تمهیدات زبانی و نیز کنش های آیرونیک به اجرا در آمده که در این متن توانسته آنچه شاعر در پی اش است را به منصه ی ظهور برساند گرچه باز معتقدم ستون های این شعر را در فرم فربه تر از این می توان ساخت . ممنونم ابوالفضل

زبیده حسینی:

یک ابوالفضل حسنی شاعر .. سطور آخر را دوست ندارم . افسردگی و مرگ به ابوالفضل نمی آید

 مهرداد فلاح:

من این شعرت را خیلی دوست دارم رفیقم ...

 سیما کلانتری:

جای این شعر درسی سال شعر ایران خالی بود .خوب شد ابوالفضل پرش کردی.

مجید سنایی:

انگار کن طرحی شکل گرفته اینجور که خواندم و شاید نه اگر جور دیگری یا دوباره بخوانم.اما شعر کارِ خودش را کرده خیلی جاها.و چه خوب

طیبه حسینی:

ای ابوالفضل حسنی دوست داشتم این را.

امین حصوری:

چیزی مزمن و دردناک از همه ما در این شعر بود که تو با اسم خودت ترجیع بندش کردی ...

پروین پور جوادی :

شعر انعکاس تخیل اندیشه واحساس ست درقالب کلمه اما کارکرد عمیق ترش بازتاب همین روزانه هاست همین زندگی معمولی که به آن دچاریم

مهرداد فلاح:

چه شعر خوبی ست این ...

نسترن بشارتی:

شعر با مرگ شروع می شود . هر چند شروعش شبیه به یک اورتور است . در سطر بعدی زندگی از نوجوانی شعر می شود و ادامه می یابد . تلخ و سنگین . مخاطب با یک بیوگرافی غمگین از زندگی شاعر مواجه می شود . تمام او و تمام اطرافیانش به چالش کشیده می شوند اما ، خبری از خود اصلی شاعر نیست که زیر این همه اتفاق و روزمرگی و تضاد دفن شده . بله دفن شده و به مرگ ختم می شود . یک ابولفضل حسنی نصف قبرش را باد برده نصفش را آب ...یک ابولفضل حسنی افسردگی و مرگ ....ودرست جایی که بر اساس فرم شعر احساس می کنی دیگر نباید این شعر ادامه پیدا کند در پایان با این سطر برخورد می کنی : یک ابولفضل حسنی - یک ابولفضل حسنی .....برایم حرکتی دوار را به تصویر کشید . نوعی تناسخ . تا وقتی ابوالفضل حسنی شعر هست این دایره می گردد و تمام نمی شود . ...در عین سادگی بسیار شعر زیبایی بود . درود . هر چند غمش روی من خیلی سنگین است . شعری که بتواند واقعیت باشد اما این چنین با مخاطب ارتباط برقرار کند چیزی نیست جز شعری خوب . سپاس

شاهین ده بزرگی:

رئالی است تلخ که روزانه عده ی کثیری از مردم تجربه اش می کنند. درود بر شما جناب ابولفضل حسنی.

اسماعیل مهران فر:

شعری که زندگی را به نمایش می گذارد جزیی از ابوالفضل را نشان می دهد یکسره شعر است . یکسره ابوالفضل است . و یکسره در من پیش می رود.درود بر ابوالفضل حسنی

علی ثباتی:

تکرارهای نقالانه‌ای که با ترجمه‌ی زوزه و شعر بلند اسماعیل وارد ادبیات ما شد ضرورتا همه‌جا نمی‌تونه لحن اعتراضی رو بازسازی کنه و گاهی بیش‌تر به نوعی خودکارشدگی می‌انجامه. یکی از دلایل‌اش مسلما استفاده‌ی مکرر از این رویکرد به بیانه شعریه

زهره حیدری:

یک ابوالفضل حسنی بی خیال همه ی این واقعیت های خیال کش!

مریم عبدی:

هزاران شخص در یک ابوالفضل حسنی. طنزی سیاه و تلخ

مهتاب رفیعی:

تلخ و ملموس ... 

 

 

خیابان شانزدهم

 

 

 

آخ که خوابیدن لای درختان لیمو دل می خواهد

جایی که عقل جن هم به آن نمی رسد

مکیدن انار؛ با لبی که تازه از آبتنی برگشته است

این وقت را وقتی می داند که شاعر شده باشد با دوبیتی های یک داس؛ پشت قوقولی قو ....

مثل ظهرتابستان ترکیدن ....

افتادن زیرپای توتی که دیگرتوت نمی دهد من لبم را شیرین کنم قبل از بوسه !....

آنقدر دارکوب قورت می دهد که شبها از درونش صدای ساز و نقاره می آید....

های دل ای دل!

این نارنجستان برای  هیچ دو آغوشی ؛ حتی بگو دو فرشته دو پری ؛ دیگر اوقاتش را تلخ نمی کند!

خیلی مرد باشی تا بتوانی مخ بزنی بغل یک جفت شالی زار....

اینجا که در دور دست:

یک سایه افتاده روی تیغ های تمشک...

یک  سایه افتاده روی  پوشالهای  زبر برنج!

ای دم این گردو گرم که پا به رود خانه نداد؛

تا من عاشقانه هایم را زیر پایش قایم کنم!

عشق یعنی دو توسکا ی بهم چسبیده !

تا من نمره تکهایم را لایشان بگذارم!

دایم داری چرا غر می زنی تو ای دل

حداقل یک صوت بلبلی بزن تا بلبل ها بیایند و حافظ خوانی کنید

ای که تمام عکس ها لای کتابهای تو عشقی و تمام حکا یتها یک غزل عاشقانه....

فردا تاریخ ادبیات تو صفر است!

قسم به قلمروی  که مثل شالی به گردن  رودخانه  پیچیده  ....

بالای یکی درخت نوشته ای که : عشق اگرنمی ورزید وارد نشوید! اینجا حتی بادی که بیدها را می لرزاند مجنون است !

چه حوصله ای داری تو ای دل....!

بیا بیا؛ عقب عقب ؛ جلو جلو؛ توی جلد یکی از این پسرها برو؛ رپر شو!

 

راه اندازی کن لای سنگ و سوراخها  ترک تازی کن ....

با یکی از این داف و دوفها داف داف بکن بزن توی سر لاس و لوسهاها هاهاها.....

لای بادها با یادها بخواب.......

 خور و خواب و خواهر مادرت را ضامن چاقو کن

بزن توی شکم  یکی  توی شهر ما که لاله دمیده حالا از فست فودهای  آن ....

دختر بازی سیاسی راه اندازی کن....

بادمجانت را دربیاور بازی کن....

قرارت را به جمعه ننداز..

 شاید بیاید و از چنگت بپرد...

برو بالای  گنبد طلا دوربین انداز به مدرسه  فرحناز سابق .......

فقط رودابه را دید بزن...

خانم مدیر را بپیچان .....

از ریش گازوییلی شهر لیز بخور پایین....

چرخ چرخ چرخ ؛ چرخهای کمرت را بچرخان تا کمر فرو شو توی ماشینی  که نام ترا برداشته گذاشته هلو ....

تفت را ول کن توی صورت هوااااااا........

لاس لاس لاس بزن از کلاس و خیلی خصوصی حواله  نقش نگارت کن...

بخر اشکال ندارد بخر برای تولد دوستت ریمل بخر....!

بزن برو وسط میدان داد بزن زن زن زن  اعتراف کن گی شده ای...!

خودت را بند کن به دم این رپو روپها ؛ یک شاستی بلند شلوغ کاری کن....!

هاپ هاپ بکن هپو شو...

یک وری بخند ولو شو...

گاز گاز بگاز تا اتوبان مثل ایست ایست ایست  به دنبالت گیج بخورد...

جان جان جان ؛ یک دم جان من جوانمردی کن فروهر بنداز به عشق خود اهورا ون را بقاپ !

برو که رفتی ......

 

نشد؟!

 

پس برگرد زیر همان توسکا ....

یا توی همین مستراح؛ به سلامتی کل هیکلت یک دست  بزن......!

 

                                                                        پروین پناهی
 
دلمان خیلی برای سبک مخصوص خود خود ابولفضل حسنی تنگ شده بود !
همه چیز اینجا لطیف شده ...از قالب نو گرفته تا شعر که روان و لطیف تر شده ..
مثل یک زندانی رنج دیده که بعد از مدت ها به خانه برگشته باشد .
ما را به باغ و انار و عشق هدایت کردید و نشان دادید که می توانید از هر کسی لطیف تر بسرایید اما درد این مجال را در انتها از ما می گیرد .

                                                                         شبنم فرهنگ

عجب نخ روایتی هدایت شده ای را پیش بردی. از ابتدا فکر میکردم کجا میخواهی جمعش کنی‘ جمع که نه ‘ که نخی بتابانی به تصاویر و فضاهایی که لحن هموزنی ندارند و تو روی یک نوا جایشان دادی‘ کاش بیشتر از علایم سجاوندی استفاده می کردی.
میدانی گاهی شیوه و سبک و ابزار را با هم قاطی می کنم. به کارکرد که میکشانمش توی ذهن خودم و به تجارب خودم به معنا نظم میگیرد. اینکه از روایتی سود بگیری که مقدمه ‘ موخره و نتیجه داشته باشد که خب میتوان انگ خودکار خوردن به آن چسباند. اما به شکل ابزار توی کارکرد که به چالشش بکشی بحث متفاوت می شود. این کارکرد کشیدنت از این ابزار را بدین شکل پسندیدم.
 
                                                                      علیرضا شکرریز

با یک بار خواندن احساس من می گوید نسبت به کارهای قبلی بهتر با متن برخورد کرده اید در هر بند از شعر ما نوع برخورد با زبان را در ایجاد تاویل های دوگانه و متکثر مشاهده می کنیم البته در بعضی دیگر از بند ها این اتفاق نمی افتد و انگار شاعر می خواسته بند ما قبل را توضیح دهد مثل بند هشتم نکته دیگر بعضی از بنده ها بازی زبانی زیبایی اتفاق افتاده مثل ( ای دم این گردو گرم که پا به رودخانه نداد)
اما در متن شما همیشه در نگاه کلی حاکم است و پیشا پیش می توان شعر را حدس زد و آن موضوع اروتیک در متن است اگر دقت کنید در کلیت این متن هم یک تاویل ثابت اروتیک وجود داشت آیا در تمام شعرها همیشه خوب است یک نوع رویکرد در متن وجود داشته باشد ؟یا این رویکرد مشکل شعر امروز را برطرف می کند؟لطفا تامل بفرمایید...
به هر شکل از متن لذت بردم لطفا صراحت نظر را ببخشید.
 
                                                                       مهدی علیزاده
 

آنچه مي بينم زبان تازه اي ست كه من را تا آخر شعر كشاند با قدرت و خوشايند...
بسيار لذت بردم از تك تك سطرها و عشق و روزهایی که از یادها رفته است ...
پاينده باشيد.
 
 
                                                                      نسترن مکارمی
 
باز یک روایت خوب دیگر از ابوالفضل حسنی .عشق یعنی دو توسکای بهم چسبیده .عشق اگر نمیورزید وارد نشوید اینجا حتی بادی که بیدها را میلرزاند مجنون است.این اتفاقن خیلی با نوشته های گذشته ات توفیر دارد .به نوعی تحت تاثیر فضای زیستی دلچسبی واقع شدن و ان را با بهترین تصویرسازیها به مخاطب نوشاندن است .یک جور پیشنهاد و دعوت به رهایی و رستگاری است به شکلی که تو انرا تجربه کردای پیچیده در زرورق نوستالژی گذشته . تکرار و تاکید روی بعضی از کلمات خوب است و تاثیر درون متنی را بیشتر کرده ولی از یک جایی به بعد لو رفته و کم اثر است هاپ هاپ هاپ بکن خان خان خان بخوان کی کی کی کلاه یک وری بگذار...برای این سه تا فکر دیگری بکنی به اعتقاد من بهتر است.ولی سه سطر اخر جان شعر است .بعد از انهمه روایتهای شیرین پر اب و تاب :پس برگرد زیر همان توسکا ....یا توی همین مستراح؛ به سلامتی کل هیکلت یک دست بزن......!
 
 
                                                        پروین پورجوادي
 
با پروین پناهی موافقم هم دلتنگی را وهم لطافت شعر .
شعرت جاندارست برای کنار هم نشاندن دو وجهی که باهم همخوان نیستند زبان همان زبان آشنای حسنی ست با مولفه های خاص خودش. این ست که وقتی دل را می آورد آنهم به کرات می ترسی ریشخندش کند.
دل سبز ،سرخ وشیرین تازه ،شاداب میان سایه وآفتاب وصدای آب. حتی در این تماشاخانه می توانی برگهای بید راببینی و درست همین جا شاعر آرام وبیصدا بی آنکه لحنش را عوض کند از این خلسه ی رمانتیک بیرونت می کشد فضا انباشته می شود از زمان ومکان و ناتورالیسمی واقع گرا، بینی ت پر از بوی گازوییل ست ورودابه فقط به درد لاس زدن می خورد .گردن بکش از توی همین مستراح شاید بتوانی توسکا را ببینی ازدور
 
 
                                                                       حسن سهولی
 
زبان همیشگی اما پالیش شده و براق ؛ مفاهیمی که با زبان هم دست شده و فیلمی ساخته که روایت زیبایش خوب جمع و جور شده است و زیبا به پایان رسیده است اما در راه بازگشت هایی به عادت وجود دارد عادتی که شاعر سال ها تمرین کرده است و گاهی در میانه ی راه بروز می کند اما این هر دو حاصلش زبانی است که بیشترش روان ، سالم و جا افتاده اند این زبان حسنی دارد ویژگی هایی ناب خودش را نشان می دهد زبان این قدر در کار حسنی برجسته هست تا مفاهیم را زیر مجموعه ی خود قرار دهد هر چند که مفاهیم حسنی امروزی هستند اما گاهی زیر پوستی طنز و تاریخ روزمرگی می شوند تا هم تاریخ را گفته باشند هم تاریخ را گذاشته باشند . .
 
                                                                        شهاب کریمی
 
توی تمام شعراهات همیشه یک تم بخصوصی هست که کسانی که با زبان شعریت آشنا باشند منتظر همان گفتنی هستن اما به قالب های دیگر، مثل یه روزنامه که با یک اسم اما با خبرهای تازه ای رویرو میشود اتفاق هایی که توی شعرهات به خوانشی لبخندوار مخاطب رو مواجه میکنه اما پس از اختتام شعر آنچنان کشش ایجاد میشه که به یکبار دیگه رور کردن منجر میشه و این نو بودن و متفاوت بودن قلم شماست......بیاد رودابه توی مدرسه فرحناز......
 
 
                                                        مهدی حسین زاده
 
نکته ی اساسی در مواجهه با این متن در نظر گرفتن یک "غیاب" است که کلیت متن را در بر می گیرد " غیابی "که مولف در پی حضور آن و زیستی دوباره در اتمسفر آن است . طبیعتی که راوی به احضار آن تلاش می کند چیزی جز "تمنا" ی او نیست :
درخت لیمو- رودخانه - درختان و عشقی که به مغازله دعوت می شود در برابر زیستی "شهری" قرار می گیرد . "راوی" متن به دنبال عیشی پایدار در برابر هجمه ی مدرن زندگی امروزی ست که می نویسد : (با یکی از این داف و دوفها داف داف بکن بزن توی سر لاس و لوسهاها هاهاها...../لای بادها با یادها بخواب......./خور و خواب و خواهر مادرت را ضامن چاقو کن /بزن توی شکم یکی توی شهر ما که لاله دمیده حالا از فست فودهای آن ....) این عصبیت در پیمودن راهی ست که به هیچ کجا ختم نمی شود جایی که شاعر می گوید :((قسم به قلمروی که مثل شالی به گردن رودخانه پیچیده ....)) این "قلمرو" همان مدرنیته ی خفقان آور امروزی ست که به شالی که هر لحظه تنگ تر می شود تشبیه شده است . در خت لیمو که خاستگاه اولیه ی ورود شاعر در متن است چیدمان رمانتیک از دست رفته ای است که شاعر در پیچ و تاب های متن به دنبال آن می گردد : نوستالژی مضمحل شده در دل فست فود ها - خیابان ها - و در یک کلام ریتم شتابنده و ویرانگر امروز ی ست که در برابر خواستگاه های شاعر قد علم می کند و "او" را از رسیدن به آن باز می دارد :
((نشد؟!/پس برگرد زیر همان توسکا ....)) .
 
طنزی که حسنی در این متن از آن بهره جسته در کنار زبانی که در عین سادگی تلاش می کند به وزن هم بی اعتنا نباشد حوزه های مطایبه و آیرونیک زبان را نیز باز کرده و در میان آن به تصویر های شاعرانه ای نیز رسیده است :((یک سایه افتاده روی تیغ های تمشک.../یک سایه افتاده روی پوشالهای زبر برنج!/ای دم این گردو گرم که پا به رود خانه نداد؛/تا من عاشقانه هایم را زیر پایش قایم کنم!/عشق یعنی دو توسکا ی بهم چسبیده !)) و چندین سطر دیگر که در متن وجود دارند.

شاعر در این بازی ("دختر بازی سیاسی" راه اندازی کن....) هر دو موضوع مورد اشاره را در کنایه به فرامتن به نیشخند می گیرد یا در این بند :
(برو بالای گنبد طلا دوربین انداز به مدرسه فرحناز سابق .......)
از گنبد مذهبی شهر نیز شیطنت های طعنه آمیز خود را چاشنی روایتش می کند و خود نیز واقف است که این همه چون تفی ست که ول می شود "توی صورت هوا"
هوایی که :در همین کوچه هایش " ترا به تخم رستم هم نمی رساند..."
 
خوانش خیابان شانزدهم ابوالفضل حسنی
--------------------------------------------------------
مهدی حسین زاده 9/7/1391
 
                                                         کروب رضایی


وقتی می خواندم دیدم این جملات تصاویر و درخت ها و بوته ها و نشانی های که می دهی همانهایی هستند که من درونشان بزرگ شده ام شکل گرفته ام باغ لیمو و مرکبات و شالیزار ......اولی هرس و سم پاشی و شخم و کود دومی گل و لجن و زالو و گرمای تابستان و لب های ترکیده و خشک شالیزار ..آمدیم بالاتر درخت های توسکا و جنگل که پر بود از غرور و ترس و ابهت رعب انگیز جنگل و داس هایی که بی رحمانه می بریدند و تکه تکه می کردند و تبر که بر شانه جنگلبان پیر جا مانده بود .......در بخش دوم شکل گرفتی به خانه و شهر برگشتی به شهر و هیاهوییش به دخترها و لاس زدن ها به خانم معلم گازوییل پمپ بنزین چاقو ضامن دار خواهر مادر ............کم کم ادبیات به کوچه رسید به خان و خان بازی.به قول شیون به میرزا خان نگو خان اونو کوچیک می کنه( ترجمه از اشعار گیلکی شیون فومنی) و به درون مردم آمدی ....... جایی برای تو و امثال تو نبود همه جا تنگ و تاریک بود و خسته کننده بهتر است برگردی به زیر همان درخت توسکا که من نامش را گذارده ام "دختر زیبای جنگل"
 
                                                                         جلیل قیصری

شعر شما از انیاشتگی اسامی و اماکن و داده های زیاده از حد تاریخی و...پالایش شده و زنجیره ی نحوی و چینش کلمات همان سبک و سیاق شماست به اضافه ی این که این نوع ساختار زبانی ممکن است به تصنع برود که شما در این مورد خوب عمل می کنید و کار به زبان زنده متمایل است نوعی تقابل صنعت و سنت در این شعر وجود دارد که چربش نوستالژیکی را بدرستی به چشم وگوش و دل می نشاند و تأویل دوگانه ی شعر گاه به سویه های دیگری هم می انجامد که این خوب است آنچه که گمان می کنم باید بگویم این است که آیا چالش بین روساخت و زیر ساخت شعری بخصوص در بُعد عرضی و در بکار گیری کارواژه های شعری بی نقص است یعنی این که کار در انداموارگی خود اضافه هایی ندارد واگر چه گمانم برداشت تمام و کمال ِ پازل گونه از این شعر یا هر شعر دیگری نیست اما در این مورد تأمل بفرمایید ..بر قرار باشید
 
 
 

خیابان پانزدهم


 

حراج ...
آستارا حراج
کیش و قشم و بانه حراج .....
برسید که چیزی جر یک جفت  دمپایی تو توالتی بر بساطم من نمانده  حراج!
برسید که خاکسترش را هم  توبره کردند و بردند ....
اینجا چین و ما چین اوطلبوالعلم  است که آنچه ما داریم کلهم وطنی است حراج .....
برسید که 1+5 منتظریم تا بشود چند؟ حراج
برسید تا ترکها نگوزیدند و شما را تره نکردند حراج.....
خاک و سنگ و شن و ماسه هم حراج ....
دستم حراج پایم حراج کلیه ام حراج  تمام اعضا و جوارح  من حراج ....
کفشم حراج پیراهنم حراج  شلوارم حراج  شورتم حراج....
 
کشف الحجاب می کنم تا کدام رضا شاه ک+ی+رم را بخورد؟......
تمام خیابانها را جمهوری کرده ام و دربدر دنبال  یک اتوبوس می گردم
اتوبوسی که بارم را برد
کارم را برد
دارو ندارم را برد....

ای درود به آن کاسبی که  گاز به گاز می گازد  تا قلب اجداش را بدرد!

مدام و المدام عربی ؛ الف لام نون مدرسه ؛ خیلی زبل ؛ اصلن نون و القلم ....
کسر یا ضمه ای به موقع ....
جغرافیایی عربی ....
فیزیکی عربی ....
حساب و هندسه ای داد زننده ذهب ذهبا ذهبو........
از همه کلاسها آیه خوانی تخته سیاه ....
مدیر خاطرجمع ؛ در و دفتر بنگاه را قفل...
چه عشق می دهد سکسی بازی های نوکیا یا سونی اریکسون...
معلم پرورشی ِ ساعت شیمی .....
کلاسها یک به یک جزایر متحده ی عربی درست در محله آذریها ...
بیخ گوش روسی که گالن گالن خزر را نمی دانم کجا و چه وقت؟

پس پیشانی ما را پاک کن و فرمولها را از نو بنویس؛ پس!
پس بنویس آقای ابن سینا پس
فارابی پس ملاصدرا سپس بهایی...
ای به قربان آن نازنینی که کوک حجاز و عراق نکرد و غیر از اصفهان ننوشت ...

کجاست آن معلمی  که خون پدر بزرگش را به کابل بسته است!

مار دیده اید موش ببیند بشود سیم برق!؟
گنجشک  بگیرد بشود پریز...؟
جرقه بزند این گنبد پنج لا پوست  بیاندازد روی سرامیکهای من !
پس آنگاه به دنبال پادزهر باشم و تی!
ماردیده اید برود توی جلد گاو بشود تسمه بپیچد دور کمر من و تو؟
شیر نشان ترین مارها را من دیده ام این سالها در اسباب و اثاثیه ام!
جفتی مار اینجاست:
یکبار از شانه های کمد می زنند بیرون
بار دیگر از کتفهای  چوب رختی!

هی منم که دفترهایم را شبها زیر سر
روزها لای دست و بغل ؛ قایم می کنم لای پستانهای زنم عاقبت.... !

مار مار
رسن مار
ریسمان مار...
یک مار یک  طناب دراز کشیده  لای شورت و کرستهای دخترم عینهو بند رخت ...
خوشبخت شاعرانی  که رفتند  از این خانه و سیگار نکشیدند با این مار و مورها...
ویسکی نخوردند  با این مار و مورها ....
دیسکو نکردند با این مار و مورها....

بنازم به آن شاعری  که می خواهد پشت پدرش را به گُه بکشد!

دوست ندارم  روی تن ِ دوست ِ گم و گورشان یعنی ساحل پا بگذارند
هم بدان لحاظ که در خیابانها رژه می رود پوتین!
تینجرها  توی تن گردن کلفت هاست و تیشرتهای گل و گشاد را پر و پاچه های لاغر مردنی  پوشیده اند!
پس برسیم به خانه :
از این اتاق به آن اتاق اگر ماشین می زندشان
اس ام اس می فرستم چند تا چند تا
در آشپز خانه اگر خفتشان می کنند... 
زنگ  می زنم آنقدر که ایرانسل  را به تشکر وا می دارم
تا دستشویی می روم  مبادا رفته باشند قلیان کش  سرا ....
تمام کابینتها  را می گردم  نکند شده باشد میدان خروس بازی....
شک ندارم که پاک کن ها یک جعبه موبرند! مطمننم که جا مدادی یک بسته  چوب سیگاریست
اصلن زندگی یا زمین پسر یا دختر بچه ی شانزده ساله ایست که دارد از مدار خودش خارج شود! 

چهار ستون این متن را خرد می کنم به افتخار مردی که دارد رحم مادرش را می بلعد!

 

                                                                   ابوالفضل حسنی

احساس می کنم در وضعیت نوشتن دارم به راهی می رسم که " ضد شعر" ؛ است ! در این راه اول خنجر بر علیه  خود شعر راست می شود : شعر معروف شعر مانوس شعر تمیز شعر شسته رفته شعر با فر کانس پایین ؛ حس می کنم دارم به یک در هم امیختگی  هجو و هزل و طنز تن می دهم احساسم این است که شعر میدانچه ایست  تا همه ی چاقو های نخورده و نزده ام را بخورم و بزنم اما باز احساسم این است که هنوز تا اینجا: معطوف به شعر فرمیکم یعنی در دست و کله زنی های عصبی خودم این فرم است که  شاکله را تعین می کند ؛بنا براین اعتقادم بر این است که " ضد شعر "باید از دالان "ضد فرم" بگذرد! 

 

                                                              الف .الف .همسایه

 

شعر،ضد شعر،ابوالفضل حسنی
ادبیات اگر موجب حرکت و پویایی در مردم نشود ادبیات نیست این عقیده شخصی من است.به نظر من در طول یک دهه اخیر دغدغه اکثر مولفین در حوضه شعر،تلاش و تلاش برای رسیدن به تعریفی مشخص از شعر است.گاهی شعر به زبانی می رسد که شبکه ای تاویلی را در برابر دیدگان مخاطب می گشاید و از دید این مولفین شعر آن است که به معناهای متکثر از دیدگاه مخاطب برسد.اما تنها چیزی که در این میانه به انحراف کشیده می شود باز هم خود شعر است چه اینکه شعر عالم امکان هاست و این به شعریت رسیدن متن در اکثر اوقات مضمون را فدای خود می کند.شعر ابوالفضل حسنی مضمون را فدای شعریت متن می کند.خیابان پانزدهم پایان خیابان هاست.باید تاریخ ایران و آریایی را خواند و به این متن رسید.متن پیش رو و خط خط این اثر حرکت و پویایی در اذهان جامعه ایرانی است.روایت در برخورد اول از زاویه دید اول شخصی است که دچار واپس خوردگی ملی شده است و در طول معناها به نوعی یاس روشنفکری می رسد که همه چیز را برباد رفته و حراج شده می بیند و در نهایت تزریق به خانواده و جامعه کوچک منورالفکری می شود که در عین سرخوردگی از زندگی در متن جامعه ای توتالیتر اما باز خود به نوعی استبداد و نگاهی مستبدانه و پدرانه می رسد.مولف در متن جامعه ای اینگونه زندگی می کند و خود شاهد ماجرا است.اگر بخواهیم در مورد این اثر بنویسیم و بحث کنیم نیاز به زمانی طولانی و خرج صفحات متعددی داریم.

دوستان می گویند که دیگر زمان  تشبیه و استعاره گذشته است و هرچه هست مربوط می شود به ادبیات کلاسیک،اما من در این متن نوعی تازه و شگرف از کاربرد یکی از عناصر صور خیال را می بینم(همانند پنداری،تشبیه) در بخشی از شعر که صحبت از مار می شود و سیم برق و گنجشک و...همانند پنداری یا استعاره برعکس اتفاق می افتد.،سیم  یا گنجشکی که مار می شود اما در حقیقت در این بخش از شعر فضایی سورئال ایجاد شده است.استعاره که همان مار است از حالت استعاره در می آید و در واقعیت مشاهده می شود و از حالتی نزدیک به نماد در می آید و در زندگی واقعی مولف دیده می شود.ترس مولف از جفتی مار که در تمام سطوح زندگی اوست و همه چیز را زیر سیطره خود دارد.شاعر از این رویداد در هراس است اما خود آنیمیسم  سیم برق و گنجشک که همان مار باشد را کوچک می شمارد و از کسانی سخن می گوید که با این مارها و مورها ننشسته و برخاست نداشته اند.آنیمیسم سیم  برق و گنجشک(مار) به نوعی در این بخش از شعر به جای نماد به جایگزین صفت مارها و مورها می رسد اما باز هم در نهایت این مولف است که خود ماری می شود که از همه چیز بالا می رود و تمام رویدادهای خانوادگی خود را زیر نظر دارد.به اعتقاد من وجه قالب این متن آیرونی موقعیتی است که به گروتسک می انجامد.آیرونی وحشتی که از جفت مارها فرار می کند و خود به مار تغییر ماهیت و شخصیت می یابد.

شعر پرت  کننده است و دست بردار نیست ؛اما اتفاقی جالبی که  در این اثر می افتد.خالق اثر، سرزمین بومی خود را که در تعریف خود با مرزهای مشخص محدود شده و دارای جمعیتی معلوم است،مجموعا زمین می پندارد چرا که حقیقتا در جامعه ای بسته زندگی می کند که هیچ آگاهی و شناختی از دیگر سرزمین های با مرز مشخص ندارد و نتیجتا تزریق نگاه دینی و مذهبی بالا دستی را مفید فایده می بیند و از او مدد می جوید.مولف سرزمین را زمین می پندارد که می خواهد نسلی را از مدار خود خارج کند آن هم از نگاهی دینی-سیاسی که باز در ناخودآگاه مولف و از بالا به وجود وی تزریق شده است.باید اذعان کنم که این نتیجه گیری کاملا منطقی است و جالب است که علاوه بر اینکه هیچ ضربه ای به اثر وارد نمی کند خود نیازی است مبرم و قابل تامل که اگر به وقوع نمی پیوست چه بسا که متن را زیر سوال می برد.

 

                                                                    نسترن مکارمی

 
سلام دوست عزیز سال نو مبارکت . اول اینکه . شما قبل از گذاشتن شعر جدید روی صفحه به کامنت دانی پست قبل سر نمیزنی؟ بعد از قرنی به روز کردم و چشمم به مانیتور سفید شد هیچکی نیامد بگوید خرت به چند ...هیچی بماند...
فکر کنم تازه تازه دارم از این جریان ضد شعریت سر در میاورم . به تعمدت در ناگوار نویسی. منظورم از ناگوار کلمه ایست در تضاد با گوارا...یعنی بها ندادن به التذاذ مخاطب . نوعی ساختار شکنی پسا مدرن. چیدمانی هنوز اگاهانه و هنوز در بند و معنا گرایانه .یاد خودم میافتم که موقع حرف زدن چقدر دنبال کلمه میگردم . ادمی مثل من ناگوار گو  هرچند ظاهرا چیدمانی معقول از کلمات را دارد ولی بیانش به دل شنونده چندان خوش نمیاید . و تو این ناخوش امدی را تعمدا به کار میبری تا تلخی درونت را بیش از پیش اشکار کرده باشی... ها یا نه؟ ...شعر که نمیگویم؟ این ابوالفضل که مینویسد نه مست است که زبانش گیرایی و صراحت داشته باشد . نه انچنان خود اگاه که درون مایه را فدای زبان کند. نه انچنان سر خوش است که ظرفیتهای زبان را سرمشق نوشتارش قرار دهد نه انقدر ها سر به هوا که از زبان غافل شود و همینجورهاست که اغفالمان میکند و میکشندمان سایه به سایه تا اخرین کلمه...بی پرده بگویم ضد شعر برای من خیلی جدید است . هنوز زیاد خو نگرفته ام و راه ارتباطی ام را نتوانسته ام پیدا کنم . شاید هنوز به ورز بیشتری نیاز دارد این خمیر...ولی این مانع نمیشود تا به ابوالفضل تبریک نگویم به خاطر جسارتش .

                                                                        حسن سهولی


به زبانی که می پرد و اصرار به شکستن دارد تا تصویرهای رفتاری را یکی بعد از دیگری در مدخله ی نیمه تمام زبان و مفهوم به صفحه ی ذهن مخاطب بنشاند و یا نه اصرار به تصویرهای چند بعدی بر صفحه ای یک بعدی دارد . این راه حسنی خوب تمرین کرده است و تا حدودی در رسیدن به آن موفق عمل بوده است. این کار تعمدی هنجارهای گذشته را می راند ؟ و خود هنجار دیگری می آفریند تا باز ... این دگرگونی ها همین گونه در مسیر زمان به دست حسنی ها دیگر گونه می شوند تا ترمز مقصد برای دگرگونی دیگر کشیده بشود!
 
 
                                                                         خسرو بنایی
 
۱)
ما با دو ابوالفضل مواجهه ایم اولی که ضد شعر می گوید دومی که آنرا را کتمان نمی کند .اگر قرار باشد. اولی خودش را در دومی شرح دهد پس ما با یک بیانیه مواجه ایم . نوعی دفاعیه برای کیفر خواستی که یک ضد شعر آن را موجه می کند . حالا چرا یک متن می خواهد تمام خواهش ها و تمام غرائز نهفته در ضمیر اش را درالمان های نابهنجار کنار هم بچیند . آیا شعر و ضد شعر همان ورطه نگاه هول انگیز گفتار نامتعارف و الکن است که با زبان و نثر معیار در بیان اش معذب و یا محافظه کار است .آیا جغرافیا ضد شعر حریم زا و حرمت شناس نیست و شاعر بی لفافه سخن می گوید نوعی آزادی آنارشیک که تنها قصد اش عبور از مرز های شریعت ایجابی زبان معیار است . ولی ضد شعر ابولفضل همان آب بر خوابگاه مورچگان است . نوعی غریب گردانی در لحن و تصویر های که تمام زیست جهان اش را به استهزا می کشاند . و گاه با این نهاجم کمیک ، قدرت را در عریان ترین زاویه اش به مثال های عینی به چالش می گیرد . نوعی نقد بی رحم که تامل بر انگیز هم است .ضرباهنگ شروع شعر نمایشی از نوعی بخارعفونتی که از بازار های مکاره حراج بر می خیزد . گندابی از حراج که تمام هستی انضمامی و عینی و ملموس مان را آلوده می کند . و این بستری که شاعرانگی در آن غیر ممکن است .مثل شاعر شدن بعد از آشویتس که آدرنو آن را غیر ممکن می دانست . و این همان دلیل ابژکتیویته و عینی و مادی پیش فرض تئوری ضد شعر است . هجو وضعیتی که هیچ تطابقی بین نوع زبان و اسامی و واقعیت هایش ندارد .جمهوری نا جمهوری .نوعی هجو سیاسی که سرکشی های کلامی و تصویری اش را با تداعی آزاد دریک خط مفهومی قرار دارد با زهر خند روشنفکری ونقدی پارودیک هیبت زبز و خشن واقعیت را به سخره می گیرد . ( اگر فرصتی باشد دویاره خواهم نوشت )
 
۲)
ساختار عمود ی این شعر از هجو جامعه ای آغاز می کند که سراسر به بازار تبدیل شده است .این جامعه در بنیان های ارزشی اش در مدرسه شکل می گیرد می شود مدیر ،خاطر جمع و دفتر بنگاه .این همان مدرنیته معیوب و ناقص الخلقه ای ست که تنها از چهره دو صورته ژانوسی اش تنها بخار عفونت بر می خیزدو کسب و کار تا مقدس تر ین اماکن اش را آلوده می کند .
برای همین در چنین جهانی که در وضعیت نامطبوع و ناهماهنگ ابسوردیته قرار گرفته .عصیان ضد شعر بیان لحن لومپنیسم را از واقعیت به جانب متن سریز می کند .
و شاعر مار گزیده ، ریسمان و رسن سیاه و سفید را مار می بیند .و این همان نهلیسم نابی ست که شاعر در هر بند چکیده اش را با فونتی نازک تر با صدای گرفته از حنجره می لرزاند .
بنازم به آن شاعری که می خواهد پشت پدرش را به گه بکشد .
این شعر انگار بیان بی ملاحظه و بی پروای یک تینجر است .همان پسر یا دختر بچه شانزده ساله که در بازار مکاره زندگی با بی رحمی حساب نشده ای مواجه است .تمام حریم ها بی اعتبار شده اند . گسست معرفتی و اخلاقی و ضد تاریخ همان عقده های مذکر ی ست که دارد رحم مادر ش را می درد .این پایان بندی درامی واقعیتی ست که بورژوای سوداگر همه اضلاع اش را به کثافت کشانده .
و در نتیجه غرور شعر در ضد شعر وضعیت تهاجمی می گیرد تا بتواند عصیانی رادر وضعیت ابسوردیته از تخریب رحم مادر آغاز کند .ضد شعر شعار می شود بی سرزمین موعود .این همان چاقوی نخورده و نزده است متنی که به جنسیت مذکرش می بالد .
 
 
                                                                         پروین پناهی

آن چه خواندم شعر و یا ضد شعر / فرقی نمی کند/ دریچه ی بی حد و حصری از اطلاعات را بر ما می گشاید .می دانیم که شاعر با آگاهی تمام این نحوه ی روایت را برگزیده است و آن چه ما را عمیق می کند جهان بینی پشت این سطر هاست .
مرا که غمگین کرد بر ایرانی حراج !
                                                                           حسن آذری
 
1- من کار جدیدت را همان روز اولی که گذاشتید در وبلاگتان، خواندم.
2- از آنروز به بعد هم چهار پنچ باری آمدم و مجدا کار را خواندم.شاهد هم کامنتی که عید را تبریک گفته.
3-همین که سه چهار بار اگر چه بی رد پا آمده و رفته ام یعنی اینکه با کار توانسته ام ارتباط کافی را برقرار کنم...
4- تو بگو ضد شعر من باز هم می گم شعر.ساده ترین دلیلش هم اینکه، همین کار را بده به ((ابتدایی ترین مخاطب شعر امروز)) ببین می گه شعر خوندم یا نه؟
5- جناب حسنی عزیز یکی از شاخصه های کارهای شما علاوه بر لحن خاص و مخصوص خودت ، استفاده از نمی دونم بگم فحش بگم اصطلاح عامیانه بگم(( تظاهر)) به بی ادبی یا حالا هر چی ، بله استفاده بی مورد شما از الفاظی مثل ک ی ر ت خ م و سایر امعا و احشاء جنسی است!! :)
لزوم این امر را حتمن خود شاعر حس کرده است اما من مخاطب راستش را بخواهی هنوز نتوانسته دلیل اصرار توی شاعر را بر این امر بفهمد. آیالحن و ریتم کار اقتضا می کند؟آیا آوردن این وازه ها به ضد شعر شدن اثر کمک می کند؟؟یا اینکه به قول معروف این موضوع خوب و به جا در کار نشسته است؟؟؟
6-تناسب موضوع شعر با ((نحوه اجرا و فرم کار)) را بسیار پسندیدم.اصلا موضع شعر را هم پسندیدم و تحسینت کردم.
7- از کوچه ها و خیابانهای تو زن و بچه هم رد می شه بابا یه کم ملاحظه کن:)
 
                                                                        شهاب کریمی
 
خوشحالم که نرفته ای و همین جا روی اصل حسنی بودنت مونده ای تا اونجایی که میدونم همه رفته اند و دارن میرن همن جایی که قرار بود نرن.....توی شعرت تا جایی که گفتی دارو ندارمو بردن چارچوبش به قشنگی حفظ شده و قابل هضم برا مخاطب هستش اما بعدش به دلیل موضوعات مختلف مطرح شده انسجامی که باید باشه تا مخاطب رو به مسیر های مختلف نبره کم رعایت شده اما همین که حراج شد زیبا گفتی ، تلخی این واقعیت ها حقیقت منطقی ست که بصورت رئال قابل لمسه و فرار نمیشه کرد و تو همیشه باواژه هایی بی پرده میون میدان عصر امروز شعر درخشیدی
کاش اهواز بودی تا به لمس شلمچه نزدیکتر بودی.
 
                                                                        شهرام معقول

شعر شما را خواندم،و می خواهم بی تعارف از احساسی که بعد از خواندن آن به من دست داد بنویسم، کلمات عصیان شاعر فریادش را به خوبی روی شانه های خود می کشند و ضربه های شعر به قدری قوی است که من خواننده انگار صاعقه ای در کنارم به زمین خورده است که هرچند مرا نکشته اما تمام موی نداشته ام را ! سیخ سیخ کرده است و هرچند که چند ساعت از اولین باری که این شعر را خوانده ام می گذرد هنوز با آن درگیرم و درگیر خواهم بود. به نظرم شاعر کار خود را کرده و آنچه مانده بر عهده خواننده است. ممنون از فرصتی که به بنده دادید راستی ما هم بروزیم.
 
 
                                                                      حمید تقی آبادی
 
ابولفضل عزیزم... هستم ولی توی وبلاگ فعلا در حال خلوتی هستم... به دلایل بد
اما درباره این شعرت بگویم که من بیش از هر چیز یا بهتر بگویم پیش از هر چیز درگیر ریتم و آن لایه موسیقیایی نوشته ات شدم... یعنی آن وزنی که وقتی در سطر اول می نشیند در گوش خواننده یک نفس تا آخر شعر همراهی اش می کند... این موسیقی پنهان که جزو عناصر اصلی متنیت این متن هست همان چیزی ست که براهنی در شعر و نظریه ادبی اش بر آن تاکید دارد. او ضمن انتقاد از پیشنهادهای نیما در حوزه وزن و ریتم به مسئله ای اشاره می‌کند که توجه به آن، علاوه بر صداي معمولي كلمات در زبان شعر، ضروری به‌نظر می‌رسد؛ به این معنا که علاوه بر بيان زباني كه هم در نثر صورت مي گيرد و هم در شعر، بايد زبان شعر از طريق ارگان‏ هاي ايجاد صدا صدادار شود؛ يعني مسئله اي به نام صدادار كردن علاوه بر بيان مطرح است. ایجاد این نوع موسیقی مقدمه‌ای است بر ایجاد چندصدایی در ادبیات. راهکار براهنی برای ایجاد این چندآوایی در ادبیات، بر هم‌نشینی ناهم‌نشین ها استوار است، یعنی به گمان او آن نوع موسيقى در شعر موسیقی واقعی است که نه از جنس‏ كردن جنس‏هاى همجنس‏، بلكه از جنس‏ كردن جنس‏هاى ناجنس‏ آفريده مى‌شود؛ طورى كه صداها شنيده مى‌شوند در اختلافشان؛ و شنيده مى‌شوند در كنار هم به‌رغم اختلافشان؛ و اين جهان كثرت صداهاست. پوليفونى است كه موسيقى را مى‌سازد. «س» از جنس‏ «س»، «ى» از جنس‏ «يـه»، و يكى از اين جنس‏، ديگرى از جنس‏ ديگر و تكرار اين دو صوت دنبال هم... پرتاب صداها از بستر اعتيادى آن ها به بيرون و به بستر صداهايى از نوعى ديگر تا موسيقى به‌وجود آيد. موسيقى بايد از غيرموسيقى به‌وجود آيد؛ يعنى موسيقى بايد از بستر اعتياد ما كنده شود برود به بستر چيزهايى كه از جنس‏ موسيقى نيست؛ و در بازگشت به سوى ما به صورت دگرگون‌شده برگردد. در غير اين صورت ما به سوى سنتى كردن صداهاى به‌ظاهر تازه پرداخته‌ايم.
او این مسئله را به اجرائیت شعر مرتبط می‌کند و اجرائیت شعر را به كل حوزه آوايي، لب و دهان و دندان و شش پیوند می‌زند و آشکارا اعلام می کند که تا موقعي كه اجراي شعري صورت نگرفته و خود عمل «اجرا» به رخ كشيده نشده باشد، هنوز مطلبي پيدا نشده است. به نظر من این شعر تو ابولفضل عزیز با حکمت سینه و فیزیک و متافیزیک خواننده سروکار دارد...

                                                                         ابراهیم بابلی

 
دوست عزیز درود بر شما . دوبار سروده شما را خواندم . ولی باز باید بخوانم تا به فضای بغض آلود و عصبانی شعر وارد شوم . دردهایی که همه را _ حد اقل خیلی ها را _ به داد وا می دارد و بیدادی که دست از سر واژه ها بر نمی دارد . شعر یا ضد شعر واژه ها در شعر شما چینش جالبی دارند !
                                                                      علیرضا شکرریز

ما هر کاری که در شعر می کنیم حتی ضد شعر برای چیست ؟ مگر برای لذت بردن از متن نیست. تمام تکنیک ها را در شعر استفاده می کنیم اما چرا در شعر به شعر نمی رسیم مشکل تنها ایجاست که جوهری اصلی شعر کم کم دارد جای خود را به تکنیک می دهد و غافل از اینکه اول جوهره ی شعر مهم است بعد تکنیک و هنگامی کار موفق خواهد شد که این دو را با هم ادغام کنیم اما نه به شکلی تزریقی بلکه جوششی .
در این شعر مفهوم زیباست اما نوع اجرا و تکنیک بر شعر مستولی شده است تکنیک هدف شده است نه شعر . یادمان نرود جنس کلمه و نوع استفاده از آن در شعر یعنی نوع رفتار شاعر در متن نیاز به تئوری ندارد بلکه این متن و شعر است که تئوری می آفریند. گاهی اوقات زیر پایمان را نگاه کنیم هر چند برای من لااقل شعر مقدس است . 
 
 
                                                                       حافظ عظیمی
 
باید گفت نویسنده مخاطب را با متنی روبرو می سازد که دارای چند ویژگی ست.البته این ویژگی ها را می توان به آثار اخیر وی نیز تعمیم داد.اول اینکه در جای جای اثر سعی می کند نشان دهد از نظام خاصی برای نوشتن پیروی نمی کند و شاکله ی اصلی متنش را در هنگام نقش بستن تنها مفهوم و معناست که می سازد. البته معنایی که گاه دست خوش کنایه، گاه دستخوش روایت و گاه نیز دست خوش تصویر می گردد به شکلی تعمدی و یا سهوی. با این حال این مفهوم است که در نهایت بیشتر اثر را رقم می زند و باقی در حاشیه قرار دارند نه متن.
نکته ی بعد سعی نویسنده بر دگرگونه ساختن تصور مخاطب و نوع پالسی ست که در مواجه ی اولیه با واژگان به وی القا می گردد که البته این بخش به نظر تعمدی می رسد. مثال این نکته را می توان در به کار بردن واژگانی از سوی نویسنده جست و جو کرد که به نظر مخاطب قبیح بوده اما نویسنده سعی بر آن دارد با تغییر موقعیت هایی که برای مخاطب به وجود می آورد قبح این واژگان را از بین برده یا لا اقل در فرصت اثر خود نمایان نسازد.شاید این موضوع برای مخاطبی که در مرتبه ی اول با یکی از این متون برخورد می کند نا مانوس بوده و جا نیفتد ولی اگر مخاطب کارهای قبلی نویسنده باشد و یا دست کم این اثر را چند بار بخواند به آن دست می یابد.
حال در پایان می بایست گفت رعایت چنین نکاتی(که تمام نیز شرح داده نشده اند) در یک اثر پیروی از فرم و یا در شکل متعالی آن دست یابی به یک فرم جدید نیست؟
آیا همین بی قانونی در برخورد با واژگان وقتی در آثار یک نویسنده نهادینه می گردد خود به قانونی نانوشته تبدیل نمی گردد؟
تمامی این سوالات می تواند دغدغه هایی باشد مقابل پای نویسنده در مسیر تازه ای که دست به کشف آن زده.


                                                                                            نسترن مکارمی


گاهی متنی را میخوانی که تاریخ را نشانه گرفته . گاهی متنی که جغرافی راگاهی با متنی روبرو میشوی که اصلا به بیرون از درهای وجود نگارنده کاری ندارد کاری به کار زمینش شهرش کوچه و خیابانش ندارد و فقط با یک درون ناب روبرویت میکند با یک من مستقل. ولی خیابان پانزدهم انگار میخواهد همه چیز را دور بزند .تاریخ را دور میزند .زمان و مکان را ...گردش علمی به سبک اکسپرسیونیتی . متاثر از حوادث گذشته و حال و قوام یافته در ذات مولف .مردی که تمام زندگیش به حراج که نه به تاراج رفته . و دست اخر تو را به تماشای ان من مستقلش میبرد. دلنگرانی های روزمره اش که در تمام طول تاریخ در تمام طول سفر دست از گریبانش برنداشته است.گاهی یک متن مارا با تنها یک وجه مولف در زمان و مکانی خاص تحت تاثیر اتفاقی بیرونی یا درونی مواجه میکند ولی این متن تک صدای چند بعدی مثل مکعب روبیک وامیداردت تا قطعه ها را به هم نزدیک کنی که ساز و ناساز را کوک و ناکوک را به هم گره بزنی و این بازی تا هرکجا که بخواهی ادامه ات میدهد



                                                                   مهدی حسین زاده

من فکر می کنم این ورژن که شکل اولیه ی متن است از قضا "صدای نهایی " متن نیز هست . از آنجا که معتقدم به هر ضرب و ضوربی _در اصطلاح_ نمی توان متن را وادار به چند صدایی کرد و اصلآ چه نیازی به چنین کاری هست . ابوافضل من معتقدم متن در درجه ی اول باید خود را به عنوان متنی قدرتمند بتواند به من خواننده عرضه کند . تمهیدات دیگر مانند ویرایش و غیره می ماند برای بعد از سرایش اما هستند متن هایی که تن به هیچ ویرایش و دستبرد در ساختار زبان و فرم و روایت و غیره نمی دهند و بدل به متنی تصنعی که داد می زند و دست مولف را رو می کند می گردند.این متن تو از جمله همین متن هاست که ورژن اصلی اش به گمان من ورژن نهایی اش است . و آن صداهایی که در ّ
در ویرایش های بعدی به متن اضافه کردی ساحت طبیعی متن را دچار خدشه کرده بود و برای من مخاطب "آشنا" و "غیر طبیعی" می نمود. اما در مورد این متن باید بگویم آن زبان پرسشگر که روایت متن را یدک می کشد ریتم کلامی مولف را تا پایان حفظ می کند : زبانی برش دار وی کند ژرف ساختی که در درون شاعر "وجود" دارد و در لحظه ی سرایش آزاد می شود.حفظ ریتم در شعر از سخت ترین کار هاست یعنی شاعر هم باید بتواند حوزه ی روایت و فرم را در لحظه اجرا کند و هم بتواند مراقب زبان باشد تا فالش نزند . انرژی موحود در این متن را می توان از بار کنایی و تپنده ی زبان در روساخت با ضربا هنگ محتوایی در ژرف ساخت ممزوج نمود چیزی که در این متن اجرا شده است. ((فرم)) از بندهای آغاز ین با تکرار های ((حراج)) که در حوزه ی اجرا دو "گونه" ی : 1. شخصیت پردازی فردی دستفروش و2.کلام معترض شاعر را توامان در برگرفته تا کلیتی شاعرانه از این امتزاج ارایه دهد تا ادامه که واریاسیون های کلامی متنوع می شود را می توان در پی رنگی تاریخی جستجو کرد که می آید و به زمان حال و به زندگی خصوصی راوی در درون خانه می رسد فرم ساختاری متحرک و شناور دارد و ایستایی در آن به چشم نمی خورد جدا از برخی کلام های موعظه وار در برخی بند ها یا ندرتآ اطا له های کلامی مطول فرم در کلام مخدوش نمی شود و از نفس نمی افتد . روی هم رفته من معتقدم هر گاه شاعر به کلمه اعتماد کند کمتر پیش می آید که با دستان خالی از جهان کلمات برگردد به این ها ذهن تربیت شده و خوانده های پیش از این و کمی چاشنی شانس را هم اضافه کنید. شعر کار سخت کردن است به قول تیرداد نصری ........ پاینده باشی


                                                                              فرهاد


این کارت را خیلی دوست دارم و ارتباط خوبی می گیرم. این یله بودن در گزاره ها نشان از نوعی رمیدگی و درهم تنیدگی زیبایی از یک تصویر واحد و در عین حال لایه لایه که هر کدامشان به سویی در حال پرتاب هستند.متن نوعی درندگی را به رخ می کشد که من در امتداد آن به زیبایی ناخنم را بر صورتم می کشم تا مبادا نگاهم به پنجره آن سوی دیوار به دخترکی موبور گره بخورد!

ابوالفضل این یک نوع لگدمال شعری است و پشت به تکرار هر چه که قبلا بود قدم برداشته. این متن لختِ لخت است و در عین حال برهنه نیست که تو کاملا ببینی اش.

 

                                                                    ابوالفضل حسنی

یکی از دوستان جدیدم به نام "اعظم رمضانی" خوانش مفصلی روی این کار نوشته بود که من در مرحله کپی پیست نمی دانم چی شد که متن مذکور پرید ؛ لازم دانستم که از ایشان همینجا عذر خواهی کنم....

 

   





 




خیابان چهاردهم

 

 

درست در پاگرد چند و چندم  یخچال بدوش گیر کرده ام
این چندمین جاست که در پاگرد ِ چند و چندم آن گیر می کنم؟
گیر کرده ام مثل خری که در باتلاق ِ حاشیه گیر می کند....

می گردم  به چپ ِ گیر کرده ام می گردم به را ست ِ گیر کرده ام می گردم به جلو و عقب ِ گیر کرده ام ؛ نه ! وا قعن گیر کرده ام !
گیر کرده ام  و کتابها از پاگرد ِ بالاتر یکی یکی از کون ِ کارتن ها و چندتا چندتا  توی سرم!

گربه ای لای این در ِ بغلی گیر...
زنی آن بالا توی حمام گیر ....
لقمه ای توی گلوی این واحد پایینی گیر ....
آب توی تمام لوله ها گیر .....
من اما این وسط بین اینهمه بتن آرمه گیردرگیر...

گیرکرده هایم را اگر روی هم بگذارم می شود آیا یک چهار دیواری...!؟

گیر کرده ام خدا گیر کرده ام مثل آبی که در مروارید مادر بزرگ گیر می کرد و ما را یارای در آوردنش نبود
یا مثل تیغی که  در انگشت گون چین می رفت و در نمی آمد ...
گیر کرده ام و چکه چکه زمان از سقف مرده شور برده ی این بنا درست بر تاس وارونه ام می کوبد...

آه عینکم ؛ که داری پشت گوشم را می خاری ....
نامرد باشم اگر از این گیرها برای تو یک قاب طلا نگیرم!

  آهای پارکینگ ِ ازدل  ِ تمام ماشین هایت خون ...
آن وسط یک جوب سیا سوخته چرا در شیب تو گیر کرده است؟!

 

 

                                              جهانگیر دشتی زاده
 
شعر در تکاپویی دردآلود وهراسناک لجوجانه به زمین وزمان می تازد ...
به در به دیوار به اندیشه به تفکرهمه آدمها ؛ مسخ ومبهوت ؛ روشنفکرانه ای که نابجایی  ِظالمانه چنان دیوانه اش میکند که حتا زبان و خود ازیاد میبرد ؛ پرخاش را درلابه لای فضای شعر آکنده میکند ؛انچنان که زبان رنگ روی متفاوتی پیدا می کند ؛هردشنامی به لطافت عرفانی ثنا گونه برجان دل مینشیند؛ چون عارفی در رقص وسماعش به هر چرخش لاجرم وبی اختیار واژه می پراکند ...
 
                                                                         امیر انصاری

کار بایسته و پخته ای است با این حال :
الف: تلاش برای ایجاد موسیقی در در سطر با تکرار و "امتداد تنش" اگرچه سطرهای خوبی را در شعر ساخته اما انگار به قدر کافی مبسوط نیست مثلا سطر:
نامرد باشم اگر از این گیرها نجات یابم و برای تو یک قاب طلا نگیرم!
باوجود نجات یافتن از گیر، مبتلا به نوعی بی مصرفی در بافت ِ آهنگین شعر شده است... معترضه است؟ خبری است؟ استفهام است؟.... نمی دانم
ب: اروتیسم در شعر چون بحثی اخلاقی است نمی توان اتکایش
نامید و به راحتی در شعر مصرفش کرد هنوز هم واژه ای مثل " کون" مخاطب را حتی مخاطب خاص را از شعر به بیرون پرت می کند اما البته در این شعر نخ نامریی هم دارد که آن قابل ستایش است
ج:من به شخصه سطرهای بلند را دوست دارم که نفس گیرند و کلیت این کار به راستی اینطور بود با این حال به نظر نیمه پایانی شعر را گشاده دست تر به این سامان رسانده اید

                                                                         حسن سهولی
 
 
شعر با زبان باز و بسته در کنش و واکنش متن و مخاطب به راستی خوب عمل کرده بود . این گیر و واگیرهای موضوعی خوب با زبان شعر جوش خورده بودند . برخی گزاره ها از همین گیر و دارها حلقه ی طلا شده بودند مثل تصویر و تخیل سوار شده بر زبان ،البته اندیشه وارد در برخی گزاره ها به تصویرهای موجود خش می انداخت و بر مراد زبان نمی رفت که می توانست خذف شود و شعر را یک دست تر جلوه بدهد . هر چند این شعر مانند بیشتر کارهای حسنی موجز و زیبا بودند.
و دیگر از ویژگی های این شعر و همه ی شعرهای حسنی که تصویرها را مانند فیلم پر هیجانی جلوه می دهد و خواننده را جذب می کند موضوع روز و در حال شاعر است.
                                                                        زبیده حسینی
 
شعر خوبی بود چند باری آمدم و خوندمش و البته اذیتم می کرد این حس کلافگی و گیر کردن بین دیوار ِخودساخته یا دیگری ساخته ای که هی نزدیک و نزدیک تر می شود ...
آغاز و پایان شعر عالی بود . تصویر آغازین در عین سادگی جای بحث دارد پاگردها و خستگی هایی که تمام نمی شوند شلوغی و گیر کردن در پاگردهای زندگی ( چندمین پاگرد ) و....
گیر کرده ام و چکه چکه زمان از سقف مرده شور برده ی این بنا درست بر تاس وارونه ام می کوبد..
این سطر را دوست داشتم و پایان شعر را .
آهای پارکینگ ِ ازدل ِ تمام ماشین هایت خون ...
آن وسط یک جوب سیا سوخته چرا در شیب تو گیر کرده است؟!
 
 

                                                                                تارا
 
بسیار زیبا این گیرها رو به مخاطب القا کردی و من اون حسِ دست و پا زدن در این گیر و رهایی ازش و سرانجام دست شستن از مبارزه برای رهایی رو با تمام وجود حس کردم تو وبلاگم یه داستان کوتاه به نام " پاگرد "دارم که خیلی با این شعر همسویی داره .... 
 
 

                                                                        مهدی علیزاده

سروده جالبی خواندم با تصاویر زبانی گیردار و عمیق همراه با چاشني طنزآميز و در عين حال تلخ اجتماعي كه حرف هاي نگفته ي فراواني در خود دارد.

                                                                      مسعود اسلامي

از اينكه شعر با مخاطب درگير مي شود جاي تقدير را دارد دو مصرع پاياني واقعا شعر را كامل كرده بود البته اينها همه از درد هاي بي درمان جامعه اي امروز ما هستند. 
 
 
                                                                        حسن آذری
 
سلام.این شعر، شعر ((طبقه متوسط)) است. طبقه ای که هنوز توان زندگی دارد اما هر سال در پاگردی به پاگردی یخچال به دوش گیر می افتد.
قشری که در هر بار اسباب کشی کتابهایش را نیز با خود خرکش می کند و البته که مثل خر در باتلاق ها باید گیر کند. بقیه نشانه ها و نماد های اثر نیر در همین راستا هستند. از قاب عینک راوی بگیر تا آب مروارید مادر بزرگ.
تشخص و جان دادن به اشیا از خصوصیات شعر های ابوالفضل حسنی است که در این اثر نیز مشاهده می شود(مکالمه ی راوی باقاب عینک و پارکینگ) سطرهای طولانی،گزاره هایی که در عین شخصی بودن گویی از طرف همه ی ما به نوعی تجربه شده اند،عدم بی تفاوتی به محیط و مسائل اجتماعی از دیگر مختصات شعری روای هستند که در این روایت نیز به وضوح قابل مشاهده است.
از همه ی اینها گذشته شعرهای ابوالفضل حسنی شاید سطر به سطر و گزاره به گزاره شاعرانه نباشند و از شعر بودن در گریز باشند اما منطق کارهای شما به کونه ای هست که مخاطب در پایان کار چاره ای نخواهد داشت جز اقرار به اینکه ((شعر خواندم)) و این به خاطر منطق خاص کارهای تو هست نه منطق جاری بر شعر رائج.
به نظر من چیزی که شعر را شعر می کند فقط حضور گزاره ها یی نیست که شاعرانه به نظر می رسند بل منطقی است که بر کل اثر جاری و حاکم است: منطقی که شاعر بر اثر حکمفرما کرده است.
با این وجود هنوز گزاره هایی و سطرهایی از تو را به راحتی در خاطر دارم که بسیار شاعرانه می باشند حاوی کشفی دلپذیر اصلا برای جستجوی یکی از همان گزاره ها آمده بودم که باعث شد این چند سطر را بنویسم نه به خاطر دعوتت . چرا که شما همیشه هر دعوتی را بی پاسخ می گذاری اون سطری که دارم دنبالش می گردم این بود: و اسمش را می نویسیم روی سنگ که مثلا باران بداند روی مزار که می بارد. درسته ؟ این بود؟
جناب حسنی عزیز این گیر افتادنها انگار یه اپیدمی هست . من هم سال 78 شعری داشتم که با این سطرها شروع می شد: مثل مارگیری پیر که گیر مارهایش افتاده/ یا ریز علی خواجوی/ وقتی که چیزی گیر نیاورد جز پیراهنش/ گیر این شعر افتاده ام
سه سطر سمج سر به هوایش/ افتاده اند گیر داده اند دنبال دخترانی که هر عصر/ ولی عصر/ والعصر ان الانسان لفی خسر/ دو سطر دیگرش در هراسند/ بروند گیر کنند پشت درهایی که دستگیره ندارندو.......
و قطعا و حکما و یقینا شما از وجود این چند سطر و این چند سطر از وجود من و شما بی خبرند.

 

                                                                         مریم عبدی
 
با این شعر نسبت به شعر های قبلی تون ارتباط بیشتری برقرار کردم، زبان صمیمی ای داشت وبحرانی که از آغاز تا پایان به آن پرداخت می شود، بحرانی ست همگانی که حس همزاد پنداری را در مخاطب بیدار می سازد. بیش از هر چیز هرمنوتیک محتوا وفرم را در کارتان می پسندم وبه احترام همین هرمنوتیک به تحلیل نمادها نمی پردازم. در ابتدا می خواستم به تقطیع شعر انتقاد کنم اما بعد دیدم این تقطیع در راستای شکل روایت وهمسو شدن داستان با شعر است.
 
 
                                                                  کوروش همه خا نی
 
کمال شرمندگی ست به دوست بزرگواری مثل حسنی بگویم اسم و فامیلی ات را باید یک فکری برایش بکنی من گیر کرده ام توی اسم و فامیل ات و به دلم نمی چسبد.اما زبان شعری ات را تبریک می گویم که یک تنه به کشفی رسیده ای که هر بار نسبت به دفعه ی قبل درخشان تر می شود .بعضی از بیت ها خواننده را به تعمق بیشتری وا می دارد و بعضی بیت ها را می توانی از آنها چشم بپوشی تا شاهد زبان درفشانت شد.اندوهی شرافتمند در این شعر ات موج می زند که تمام روزها ی خانه بدوشی مرا تداعی کرد.
 
 
                                                                      حامد حاجی زاده
 
لعنت به تو ابوالفضل. به گیر های تو که گیر های منند و گیر های تنند و گیر های ماها!!!بر خلاف کوروش عزیز اسم و فامیلی ات هم به من می چسبد رفیق . شعر هایت را که می خوانم یاد تبلیغ صا ایران می افتم . هر روز بهتر از دیروز!!! دو باره می آیم ابوالفضل شاید درباره اش بنویسم
 
                                                                   شهرام بیانی(ئاکو)
 
به گزاره ها حس وجود می دهد شاعر که حرف صریح و ظریف سخن اش بار محتوایی ذهنی اوست و نشان از شعوری بینا دارد که با واگویی و اشاره به کنه ماجرای غیر ملموس خود ، به وضوح درد و رنج و قبح و طرح و شکل و شمایل موضوعی بکر می پردازد و تصاویری ناب به تصویر می کشد حسنی شاعر ... و بدعتی تازه با دنیای خود از دید اتصال و ارتباط کلمات خاص پیدا کرده است.بینشی که خود به خود از بار معنایی خاصی لبریز است و به زیبایی و یکدانه گی مشکوفات سوار می شود و به تاز و تک ... می تازد.
 
 
                                                                         جلیل قیصری


لحن و بیان مضطرب و نفس گیر شعر با محتوای در گیر ان تا حد زیادی هماهنگ است یعنی شاخصه های زبانی و بیانی از نظر نحو و بافت نحوی منحصر به کار پر بسامد شماست و این خوب است چرا که بین زبان افریده شده و بکار گرفته شده (زبان روز مره که همه با ان حرف می زنند )فرق است و گمان می کنم -متأسفانه-افراط گری های بخش بزرگی از شعر هفتاد به تفریط زبانی شعر هشتاد فرجامید که هنوز هم ادامه دارد و ان پوشش اجباری !به عریانی حال منجر شده است .یاد رستاخیز کلمات به خیر !و اما ...می دانید که هنر گزینشی عمل می کند پس در گزینش اشیاءو پدیده ها و علت وجودی شان در شعر بنا به سرشت شعر باید تأمل کنیم یعنی این که نه بشود جای مصرع ها را عوض کرد و نه جای پدیده های شعری را و در مورد حذف و اضافه مصر ع ها و پدیده ها ی شعری هم گمان می کنم اینگونه است و این را بطور کلی عرض کردم شما هم در این مورد تأمل بفر مایید .چیز دیگری که باید عرض کنم ظرفیت روایی شعر هست و اشتراک معنایی ان بخصوص وقتی بخواهیم تمایل به عینیت محض داشته باشیم و این ظرفیت روایی همان چیزی است که هرکس بتواند روایت ذهنی خود را در ان بیابد و...حال چگونه ؟مقا اش در این مجال نمی گنجد . بر قرار باشید
 

                                                                             ساینا
 
عالی است. سطرهای بلند و تکرار گیر کرده ام چپ و راست من را می کوباند به خاطره های ادامه دار خانه به دوشی و چهار دیواری غیر اختیاری را بارکردن و چند خیابان بالاتر یا پایین تر . زبان جسور و محتوا ملموس و عمیقن باورکردنی. واقعن که دیگر زمان غلو های شاعرانه گذشته و باید اینچنین به کوچه و خیابان خویش زد و نوشت . شعر همین اسباب کشی های لعنتی است و این وسط من هم مثل تو همیشه دلواپس کتاب های بیچاره ام هستم و قاب عینک ات را بی خیال اما شیشه ی خوبی داری و عالی نگاه می کنی .
 
 
                                                                        حافظ عظیمی

شعری در مقابل من است که مهم ترین خصیصه ی آن روایت آن است. روایتی که در آن می توان کوشش بی دریغ شاعر را در اجرای یک مفهوم و انتقال آن به مخاطب از طریق کلام مشاهده نمود. در واقع شاعر تا آنجا پیش می رود که با ایجاد حرکتی در متن خود این مفهوم را به مخاطبش القا نماید و در این مهم نیز تا حد زیادی موفق عمل نموده است.البته در این روایت و در این انتقال هرکجا که شاعر به سمت دوری بیشتر از نشان دادن بی کم و کیف واقعیت حرکت نموده است موفق تر عمل کرده و نقطه ی اوج اثر به شمار می آید(مانند سطر " آه عینکم...").
در پایان هم می توان گفت که حالا دیگر مخاطب با اینگونه نویسی های حسنی غریبه نیست و به نوعی راه ورود به متن او را پیدا نموده است.این امر نتیجه ی تغییرات مهم و بهینه ی او در این کشف و حوصله به خرج دادن بیشتر مخاطب است.
 
 
                                                                        مرضیه مالکی
 
ترجیح میدم یه لحظه وقتی از هر کلمه میرم بکلمه بعد کیف کنم.کلیت شعر و زبان شعر و روایت شعر و تصوبرپردازی شعر یعنی حرف مفت.ابوالفضل حسنی بودن هم چندان اختصاصی نیست برای شعر.برای هر شاعر اینکه مخاطب از شعرش لذت ببره باید کافی باشه.نقد شعر بمونه برای جاهای جدی تری نسبت به کامنت وبلاگ.و آخر اینکه من هیچوقت ارتباطی برقرار نکردم با شعرهایی که بلند مینویسنشون.این شعر هم نمیفهمم.مگه اونجاش رو که: نه!واقعا گیر کرده ام.حالا با املای شما : واقعن! بگستره گسترده تصرفات فارسیانه تو زبان بدبخت عربی بدجوری فکر میکنم الان.
 

                                                                          لیلا مهرپویا

من این شعر را بسیار موفق تر از شعر قبلتان می دانم. ابتدایی راحتی داشت و بی مقدمه و این باعث خستگی مخاطب برای ورود به شعر نمی شود. این شاعر نیست که گیر کرده است بلکه اندیشه ی او است که برای سوال های ذهنی اش جوابی ندارد. این سوال ها در قالب تصاویری صاف و تمیز و اکثرا روایتی بیان می شوند و سوال پشت و در خفای همین روایت های ساده است. شاعر به گفتن از دیده هایش و حس گیر کردن هایش بسنده کرده و سوال و چرای این بودن ها را که بر آمده از همین تصاویر روایتی است، در متن به شکل پنهان برای مخاطب رها می کند. شیوه ای هوشمندانه برای یک شعر.
من سطرهای طولانی را بیشتر از سطر های منقطع و کوتاه دوست دارم. در این شعر در بعضی سطرها به گفتن کامل روی اورده اید. در باره اش فکر کنید شاید لازم نباشد همه چیز را بگویید. مثلا در مورد سطر ششم که ( گیر کرده ام و کتابها از پاگرد ِ بالاتر یکی یکی در می روند .............) اگر دقت کنید راحت می توانید بعضی فعلها و جملات توضیحی را حذف کنید و سطر از حالت نوشتاری ساده بیرون بیاید.
 
 
                                                                 محمد حسن جنت امانی
 
سلام شعر با وجود یخچال ی که آدم ها را گیر خود کرده برجسته است نان و متعلقات اش که انسان را در پاگرد ها دچار می کند که دور خودش برای رها شدن از یک لحظه و در چند پله برای رهایی (زنده ماندن) چه بسا که در چند پله بعد در پاگرد دیگری گیر نکند نوعی تصویر از اجتماعی که غالب اند و مغموم ... و گاهی به وعده های تخیلی رو می اورد - عینک طلا- شاید هم طوری دیگر دیدن را نوید می دهد طوری که اگر پیش از این می دید گیر این همه چیز های ناجور نبود در زنده گی که در بعضی جا ها رکیک شود و بشاشد به زنده گی ...
 
 
 
                                                
                                                                                        
                                                                                     شهرام زارعی
 
 
هرکسی به طریقی می تواند خودش را با این شعر همراه کرده و مشکلاتش یا شبه مشکلاتش را از زبان این شعر بشنود
فقیر : گرسنگی اش را
بی کار : بیکاریش را
ثروتمند : اسارتش را
و...
این شعر گریزی به معضلات است که توسط شاعر با استفاده ی از گیرهای پی در پی در قالب مثال های گوناگون و تشبیه ها مبسوط شده است
و حسنی برای نمونه ای از افرادی که آوردم یک سخنگو شده است
و دیگر اینکه در این شعر مثل قدیم حرف های رکیک مستقیم بازگو نشده اند و مودب و مبهم هستند
 
                                                                       رجب بذرافشان
 

تکرار گیر به عنوان تم و زمینه ی شعر و بیان روایت در جابجایی و تغییر مکان سبب گسترش این واژه در اشکال مختلف شده است. ((نه واقعا گير كرده ام)) این واژه گاه آنقدر طبیعی به کار رفته که از تکرار آن و عرق ریزش شاعر احساس نزدیک به خواننده دست مي دهد. و گاهی بنظر می رسد تکرار توجیه ناپذیر است. گیر کرده ام!.... مگر اينكه تعمدی در کار باشد.
 
 
                                                                             مــْـی باد

شعر را خواندم دوستِ عزیز و در مجموع باید بگم کار خوبی خواندم
در مقاطعی از جسارتِ از شعر بیرون زده‌ات لذّت بردم، در مقاطعی هم از خودم پرسیدم: چرا شعری که امروز تولید می‌شود باید تا این حدّ در دامِ نظامِ قراردادیِ زبان بیفتد؟ این شعر چه وجه افزوده‌ای برای شعر پیش از خودش دارد؟ (البته این سؤالات صرفاً شامل این شعر شما نمی‌شود)
سابق بر این با این جنس شعر تا حدودی آشنا بودم و دوستان شاعری در کرج دارم که اینگونه می‌نویسند و جدای از طبعِ نگارنده، جسارتِ در کار و اینکه گاهی خطوطی به اتفاقِ زبانی بدل می‌شود ستودنی‌ست، آنجا که شعر از نظام‌های قراردادی در زبان سعی به بیرون روی می کند، اینکه چقدر موفق می‌شود موضوع بحث نیست، اینجا تأکید بر فعلِ "سعی کردن" است، سعیِ شعر برای به شعر میل کردن.
 
 
 
 
                                                                      مهدی حسین زاده


یک گزاره ی شاعرانه در این شعر وجود دارد وآن این است:

((گیر کرده ام و چکه چکه زمان از سقف مرده شور برده ی این بنا درست بر تاس وارونه ام می کوبد...))

این گزاره از فیزیک نوشتاری خود جدا می شود و به کلیتی شاعرانه پرتاب می گردد
در برابر گزاره ها و جملات دیگر شعر که همگی به اتفاق گزاره های ساده و خبری اند
که کلیتی گزارش گونه دارند و در خدمت روایت مولفند.

مشکل من با این شعر در دو حوزه خلاصه می شود :
1. تاکید بیش از حد روایت بر فعل (گیر کردن) که تا پایان بی وقفه ادامه می یابد

2. در حوزه ی معنا شعر از سوژه ی "گیر کردن" پا فراتر نمی گذارد . و تمام متن دقیقآ همانی می شود که خواننده می خواند : کسی که (مثل خیلی ها) توی این زندگی گیر کرده است . و مابقی تمهیداتی ریز پردازانه از این گیر کردن است اما کنش
شعری و پرتاب متن به سپید خوانی و گسترش معنا در لایه های زیرین متن مشاهده نمی شود . متن به معنا های دیگر پرتاب نمی گردد و پتانسیل متن تنها به مصرف فعل "گیر کردن" در شعر خلاصه میشود.
 
در این شعر با فکت های داده شده ما با راوی ایی مواجه هستیم که اهل کتاب است و در گیر جابه جایی لوازم منزل که از همان آغاز گیر کردن او در راه پله و ...
برای خواننده بازگو می شود در ادامه راوی شعر تمام المان های دیگر آن به اصطلاح آپارتمان را مانند خود "در گیر" می بیند:(گربه- زن- لقمه- آب) همه و همه ((گیر کرده اند)) که بازنمودی اغراق گونه یا این همانی دیگران با (من)شاعر است . بعد وارد یک نوستالژی کوتاه (آب مروارید مادربزرگ) و در ادامه تصویر (گیرکردن تیغ در انگشت)
و آن گزاره ی شاعرانه ی (چکه چکه زمان) میشویم .....
گزاره ی بعد کمکی به بعد دادن بیشتر به متن نمی کند: (آه عینکم .....)
و آن دو گزاره ی پایانی که گویی حالا راوی از آن بالا به پایین آمده و دارد در باره ی ماشین ها ی درون پارکینگ و احتمالا روغنی که یکی از آنها پس داده حرف می زند.

گمان می کنم متن تمام تلاش خود را به خرج داده تا از این "ساختمان" معادلی در ذهن خواننده بسازد بخوانید : جامعه یا وطن اما در این امر موفق نمی شود چرا که بیشترین پتانسیل متن (همانطور که اشاره شد) معطوف کنشمند کردن فعل"گیرکردن" در سطر سطر شعر شده است.شاید کسی بپرسد خوب نشود اما من می پرسم پس شعر این متن در کجا اتفاق می افتد ؟
 
 
                                                                          خسرو بنایی

شعر درست از یک پاگرد شکل می گیرد همانجا که ذهن برای فراروی از زبان معیار دنیای کارتونی شده اش را شرح می دهد . تصاویر کارتونی همراه با استهزا و مسخره گی زندگی ملال آور .پاگردها همان گره گاههای سخت عبوری جانکاه اشیاست که ضمیمه تن آدمی ست .انتشار و اپیدمی گیر افتادن همچون تارعنکبوتی می شود و نگاه را مبتلای خود می کند .بسامد بالا گیر کرده ام پیش از آنکه بخواهد طنین تک بعدی ایجاد کند با ارائه تصاویر ناهمگون و متفاوت از زن و گربه ولوله آب و ... حجم می گیرد که بسامد گرفتگی را خنثی می کند .
سوژه با قرار گرفتن در یک لایبرینت دوار در کلاف جغرافیای محل سکونت اش غلت می زند .
رجعت شعر در آه عینکم ، که داری قطره قطره از خجالت من آب می شوی ...
وقفه ای فانتزی و روشنفکرانه که با دادن قول مساعد به خود در دستیابی به قاب طلایی تا با آن کیفیت نگاهش را ترمیم کند .
شکوائیه سینمایی روایت ، برشی افقی و نیمه کاره از دامنه ای یک زندگی انسانی ست که با طنین نامطبوع ، محدودیت پذیری اش را به سخره می گیرد .
 
                                                                       ابوذر افشنگ
 
سلام همسایه عزیز من در خیابان چهاردهم نفس می کشم مثل تو بی خوابی به سرم می زند باز هم مثل تو و به همه چیز گیر می کنم و گیر می دهم باز هم مثل تو و مثل همه آنهایی که مثل ما در خیابان چهاردهم نفس می کشند.
 
 
 
                                                                             فرهاد

این کار در امتداد کارهای دیگرت شاید نه به شلختگی قبلی ها، اما قابل تامل تر ...
به نظرم به فعل (گیر کرده ام) زیاد بازی داده ای در صورتی که ظرفیت کنشهای ناهنجار مرتبط و یا نامرتبط با متن را گم کرده است. نگاه بدی نیست در این متن، ولی بدی نگاههای دیگری در این کار متن را به سمت بی حرکتی سنجاق کرده که میبایست جایی قطع و یا نفس دوباره ای بگیرد.
در هر حال برش خوبی دیدم از تفاوت نگارش کلمات که گاهی بی مفهوم ولی نشانه می شوند.
 
 
 
                                                                          مینا درعلی
 
مود يا حالت حاكم بر فضاي اين شعر بسيار ملموس بود و قابل درك .
شعر ارتباط خوبي با مخاطب ميگيرد ، چا كه از پيرامون همين مخاطب برخاسته و دارد مي نالد .
شكوه هاي طنز اميز وكنايه وار ِ شعر موقعيت رنج آوري را رقم زده ودردي لابه لاي اين بي چارگي ها نهفته كه انگار درد مشترك طبقه ي خانه بدوشي است كه از سر پرداختن به مسايلي غير از ماديات در بعد لاينحل زندگي گير افتاده اند .
شعر كاملا تصويري از واقعه اي است كه جلوي چشم مخاطب با بازيگري كاراكتر هايي از جنس كلمه دارد اتفاق مي افتد .
زبان ساده و فارغ از پز هاي "دگر گونگي" ِ اين شعر شرايط فردي - اجتماعي يك انسان را بازگو مي كند و محوريت را بر انسان گير و گرفتار ي مي گذارد كه هرچه زمان را هم پشت سر بگذارد باز هم گير" روز واقعه " است .
 
 
 
                                                                        مجید ذوالفقاری
 
این شعر.میخواهم نظری درست داده باشم.این شعر در درون خود حرکت دواری دارد مثل ژاگرد شعرت که در گردشش گیر کرده ای.و نستالژی نسلی خانه بدوش را بیدار میکند.
ابتدای شعرت ریتم کندتری دارد .آنجا گویا کسی گیر کرده است اما ناگهان از وا ماندگی و گیر خودت در آن پاگرد با سرعت به جهانی میجهی که همه در آن مثل خر گیر کرده اند.زنها.مردها.گربه ها.هر چیز و و هرکس هر کجا که گیر کرده است اکنون در شعر تو گیر کرده است.شعر عاصی و کمیک و دلگیری بود.در نهایت شعرت را پسندیدم.
 
 
                                                                          مهرداد عارفانی
 
با گفته های مهدی حسین زاده موافقم و این که من در این متن شعر ندیدم وتنها دخالت های بیش از حد مولف ونوعی مهندسی کامل کلمات بود با اضافه های بیش ازحد واندازه که بعید می دانستم حسنی مرتکب آن بشود
درست در پاگرد چند و چندم یخچال به دوش گیر کرده ام ـ یخچال را روی دوش نمیگیرند و نمی برند در پاگرد پله و این که اگر هم اغراق باشد اغراق شاعرانه نیست و بعد هم این گزاره که چندین بار گیر کرده و بعد نکته ی اساسی شعر ایران تشبیه این پاگرد به چیزی بیرون از خودش یعنی مثل خری که در باتلاق ت ان هم باتلاق حاشیه گیر کرده است و عجیب است برای من اینکاراکترها ی دیمی شده در کار حسنی و تعریف و تمجید دوستان هم ,,,,ویعنی همان صحنه ی یخچال بدوش را نمیتواند ترسیم کند می رود بیرون در باتلاق و خر را مثال می زند و این زمانی است که دارد اسباب کشی می کند ؟ درست؟ پس هنوز انجااقامت نکرده وتزه دارد وارد می شود ـ چرا ؟ چون کتاب ها از کارتن دارد می ریزد پس یا دارد این اپارتمان را ترک می کند به جایی دیگر می رود یا دارد وارد می شود ـ اگر دارد وارد می شود پس از هیچ چیز این اپارتمان هنوزخبر ندارد و این همه خبر را مثل گیر بودن لوله ها و لقمه در گلوی همسایه را از کجا اورده؟ کارکرد ذهنی پیش از از ساختار! دخالت در اثر!و در چند سطر پایین باز هم به بیرون می زند و مادر بزرگ و آبمروارید را می آورد و این کاراکتر واقعن بزرگتریم مشکل شعر ایران است که همه توش گیر کرده اند و این شعر هم عجیب گیر کرده است و تمام این ساخت با استعاره مکنیه وصنعت تشخیص که 100 سال از دِمُده شدن ان می گذرد : پارکینگ آهای پارکینگ تمام ماشین هات خون و این سیستم شکل گرایی ودخالت در متن و بازی با استعاره مکنیه و پرسونیفیکاسیون و مهندسی برای من یکی شعر نمی شود ابوالفضل گرامی و عجیب نظریات بسیاری از دوستان قدیم وجدید است که هزار و یک لایه و بالا و پایین برای چنین متونی می سازند و یک لحظه به صورت مجرد به ساخت اثر نگاه نمی کنند که سراسر آنتضاد است و ضعف تالیف و معنا ومن متاسفم ولی لازم دیدم و ضروری که بنویسم ابوالفضل عزیز شما فکر کن این متن ترجمه بشود چه خواهد شد ؟در هر صورت این شعر برای من یک عبرت است و به همین دلیل هم روی سایت هشتاد قرار دادم
 

خیابان سیزدهم


 

هول کنم یا نکنم بزنم از قبا بیرون ببینم تمام ریخت و پلاس من شده یک مربع !
داد بزنم آباآب  مربع بگوید من !
داد بزنم  آت و آتش مربع بگوید مََََن !
داد بزنم خاکوخاک مربع بگوید منامن !
داد بزنم بادا باد مربع بگوید باد!

بزنم بروم خیره شوم چهره به چهره مربع ببینم بگذرم ....
بیفتم توی باغ و بولاغ مردم  توی خشت و کشت گندم مربع بدروم مربع بچینم
تا کودکان یادشان بیاید یکی بود یکی نبود مولانا یکی بود یکی نبود حلاج یکی بود یکی نبود شبلی یکی بود یکی نبود ابن عربی حالا یکی هست و یکی نیست مربع ...
مربع به مربع بریزم از کوچه ها مربع و سنگ و تراشه  پرتاپ شوند به سوی من از در و از دریچه مربع در مربع
خون ومال بشوم و برگردم  لای همان قبا دایره بردارم دایره بگردم ....

پس بخوانم بنویسم :
مولانا در مولانا = دایره
مولانا در مولانا +شبلی ( باز)= دایره
مولانا در مولانا + شبلی + حلاج ( بازا باز)= دایره
مولانا درمولانا + شبلی +حلاج + ابن عربی (همچنانکه می بینید) = دایره
اصلن  کل ِ تذکره اولیا + خود ِ عطار= دایره

دایره دور بر دارد بچسبد به قبای من بشود دایره بچرخد بچرخیم ....
 
سم بکوبم سم ب ِکنم بچرخیم چنگ بزنم یال بکشم  بچرخیم خون بریزم کف بخورم بچرخیم سنگ بجورم پوست بدرم  بچرخیم از هر چه دایره بزنیم بیرون....
 تاب مرا برندارد این گنبد دوار و ندا در عالم وآدم بپیچد این اسب از کدام سیاره رم کرده است؟؟

 

                                                                       مهیار خاوری نژاد

شعری خوبی بود، برای خوانش این شعر ابتدا باید اطلاعاتی درباره ی" سماع " مولانا و مولویان بپردازیم که تا چند روز پیش در قونیه در حال انجام بود و چند روز پیش مقاله ای در این باره از لیلا مشفق گرامی شنیدم.
سماع نوعی حرکت چرخشی است که در آن سماع کننده هیچ اختیاری از خود ندارد زیرا در دل حالتی به نام وجد ایجاد می کند که حرکت غیر ارادی و الهی است.
مکان سماع به شکلی دایره وار است.
دایره ای که دراویش در آن می چرخند به نوعی تداعی کننده ی حرکت دایره وار سیارات به دور خورشید است.
دایره نماد یک پارچگی است.آغاز و پایان ندارد.
در دایره تمام شعاع ها به نحوی کنار یک دیگر در مرکز جمع می شوند و فاصله ی همه ی نقاط روی دایره از مرکز به یک اندازه است.
دایره نماد خدا هم می تواند باشد زیرا خداوند مانند دایره ایست که مرکزش در همه جا و محیطش در هیچ جا نیست...
آمیختگی و سادگی و بی انتهایی دایره چون آغاز و پایانی ندارد دلالت بر ابدیت دارد.
دایره مقدس است زیرا نه بالایی دارد نه پایینی.

پس در این شعر همانگونه که راوی سخن از مولوی کرده است می توان فهمید که با نوعی زیباشناختی الهی و عرفانی مواجه ایم.
من دوست دارم این شعر را به دو نیم قسمت کنم تا بهتر بتوان راجع به آن سخن گفت.
درباره قسمت دوم که در ابتدای بحثمان تا حدودی پرداختیم که مربوط به همان حالت دایره ای و سماع و معنویت و عرفان است
اما در قسمت اول که از ابتدای شعر تا "....و برگردم لای همان قبا دایره بردارم دایره بگردم " این سطر ادامه پیدا کرده مربع استعاره از دنیای مدرن فاقد معنویت است.
 
همانگونه که به هر سویی نگاه می کنیم از ساختمان ها و در و پنجره و همین موبایل دم دستم و این کیبورد زیر دستم و این مانیتور لکنته ی رو به رو و این ساعت دیواری و این کیس و .... هرچه در این دنیای مدرن می بینیم به شکلی چهار گوش و مربع شده اند.
مربع محدودیت معنوی می آورد.
این مربع ها آنقدر انسان را در گیر کرده اند که او از هر معنویتی خالی شده، همین موضوع است که راوی را تا این حد به عصبانیت رسانده.
راوی قصد دارد در این مربع های پی در پی دست به "سماع" بزند تا به حالتی روحانی و عرفانی برسد و خود را از این محدودیت ها بکند، همانگونه که می بینیم گاهی سطر ها حالتی موزون به خود گرفته اند،
این موزونی و ریتم سطر ها گاه راوی را به حالت سماع نزدیک کرده اند ولی ناگهان می شکنند.
"بزنم بروم خیره شوم چهره به چهره مربع ببینم بگذرم ...."
مثل همین سطر بالا که تا " چهره به چهره" همان حالت ریتمیک را حفظ کرده ولی ناگهان در اینجا " مربع ببینم بگذرم" می شکند که می تواند ما را به این موضوع برساند که در این شعر فرم از مفهوم تبعیت کرده و این مهم نکته ای مثبت در اینگونه کارها است.
و گاهی برخی سطر ها با همین حالت موزون به انتها می رسند:
"بزنم به کوی و برزن بزنم به دشت و گلشن"
این دوگانگی نیز قابل خوانش است.

راوی به تلاش های خود ادامه می دهد ولی دراین تلاش ها همچنان از پیامد های دنیای مدرن
در امان نیست:
"و سنگها پرتاپ شوند به سوی من از در و از دریچه مربع در مربع "
*
سپس راوی به سراغ مولانا و دیوان و تذکره اولیا و... می رود و آن قدر از خود بی خود می شود که هر جور حساب می کند به دایره می رسد، همان دایره ای که خداست. همان دایره ای که دلالت بر ابدیت دارد، همانی که نه بالا و پایینی دارد و نه آغاز و انجامی....
 
 

                                                                               پلیوار
 
این اسب ازکدام سیاره رم کرده است؟
درود ابوالفضل حسنی عزیز
واژه ها را به سماع کشانده ای.این فضاسازی های نامتقارن ونابهنگام وپیش بردن متن ازطریق افقی نویسی را توی این شعرت دوست دارم برخلاف کارهای قبلیت اینجا در صداها پارازیت کمتری وجود دارد
اما اینکه یکی ازدوستان گفته بودشطحیات.راستش غیرازاسم ها هیچ سهمی ازطواسین حلاج وروزبهان وشمس و ...جمله های شطح گونه توی این کارمن به شخصه ندیدم با تعریفی که ازشطح خوانده ام ازمقدمه هنری کربن بر شطحیات روزبهان فسایی شیرازی که :نوعی سخن با بیانی غریب ونامعهوددرتوصیف تجربه ای وجدآمیز......والبته که معنا ورابطه درهنر همان صورتی ست که شما را مسحور می کند ولذت می برید.
 
 
                                                                                تارا

این شعر شما خیلی جالب بود و بسیار هوشمندانه از نظر طرح و اجرا حس می کنم زحمت زیادی کشیدید و فکر نمی کنم کاری بی حساب و بی برنامه ریزی باشد یک حس خوبی داشتم از خواندنش و همان طور که از کلید واژه ها معلوم بود شباهتی به رقص سماع داشت به اضافه ی پرداختی زیرکانه ....
 
                                                                        شبنم فرهنگ

شعر را چند بار با دقت خواندم كه اين شعر لايق گذاشتن وقت برايش است. از گوشه هاي زاويه دار مربعت هم به گردي دور در دايره مي رسيدم. چرخ مي خوردم و از من هم ميريخت پيشينه ي وصله شده به كلماتمان كه من نامش را شطحيات نمي گذارم! اما اين سماع براي من، نيمه، تمام شد! هنوز جاي دور داشت سرم در اين شعر ولي چه مي شود كرد با اسبي كه رم كرده و افساري كه در انتها گسيخته مي شود ؟
 
                                                                        حامد حاجی زاده
 
ابوالفضل عزیز سلام. بعضی اوقات به تو حسودیم می شود . هر چند به نظرم این اسب به سیاره های دورتری هم می توانست رم کند که تو افسارش را کشیدی اما شعر: به نظرم این شعر به شدت به شعر کهن و اشاره های اسطوره ای تاریخ شعر ایران وابسته است و در عین حال دریافت های مدرنی را همان اشارات به ذهن خواننده می رساند. تضاد هندسی بین مربع و دایره که به زیرکی از آن برای نشان حالات انسان کنونی از آن استفاده شده برای من فوق العاده زیبا و قابل تامل بود سطر آخر شعر هم که از آن نوشته های ابوالفضلی بود!!! می دانی که منظورم چیست برادر ...
 
 

                                                                           حسن آذری
 
ابونصر سراج مى نویسد: شطح گفته اى است پیچیده در توصیف وجد درونى که نیرومند و استوار بر صاحب وجد چیره مى شود و از گرمى جوشش روح بیرون مى تراود... شطح مانند آب سرشارى است که در جویى تنگ ریخته مى شود و از دو سوى جوى فرا مى ریزد به این عمل عرب ها شَطَحَ الماء فى النهر مى گویند و مرید نیز آنگاه که وجد در جانش نیرو مى گیرد و توان کشیدن آن را ندارد آب معنا را بر زبان مى ریزد... این سرریزهاى روح را در زبان تصوف شَطْح گویند (اللمع، ص403).
شَطْح را در نظم و نثر صوفیانه گاهى به ترهات و طامات نیز تعبیر مى کنند اگرچه برخى معتقدند که طامات گذشته از سخنان شگفت انگیز شامل افعال آمیخته به دعوى نیز هست همانند کرامات و خوارق عادات (فرهنگ مصاحب، ج2، ص1611).
در زبان انگلیسى براى رساندن معناى شطح از کلماتى همچون «بیان مجذوبانه» (ecstatic expression) «اظهار خلاف واقع» (untruly utterance) «بیان گستاخانه» (untrulyutterance) «پارادوکس الهامى» (inspired paradoxe) «سخن بى معنى» (idle talk) و... استفاده مى شود و در بین عرفان پژوهان واژه و اصطلاح خاص و رایجى دیده نمى شود...
 
پس از پست كامنتي كه در مورد شطح بود،قطعي اينترنت محل كارم باعث شد كه رشته كلام از دستم در برود. غرض اينكه مي خواستم عرض كنم نحوه برخورد ((من)) با متن امري شخصي هست و بنده به هيچ عنوان نظري كلي و فتوي جهانشمول در مورد شعرت صادر نكرده ام كه باعث حساسيت بعضي دوستان بسيار عزيز گردد. به كامنت اول من نيز دقت كنيد:.دفعه اول که شعر را خواندم گفتم دارم شطح می خوانم.من با شعر جدیت اینگونه ارتباط برقرار کردم: دقیقا ارتباطی که با شطحیات بر قرار می کنم.
دفعه اول كه خواندم. بله.
خداي نكرده اين كامنت را حمل بر پاسخگويي به ديگران قرار ندهيد. نه! اينگونه نيست بل اداي ديني است به كار ابوالفضل حسني براي دوري از سوئ تفاهم. كه مهم متن است و اصل هم همين هست.
 
 
                                                                        حسن سهولی
 
شعر بافت پیچیده ای داشت شعری که حس گرا بود و محوریت زبان توانسته بود به خوبی هدایتش کند یعنی اتفاق در معنا با زبان هم سو شده و بافتی استوار در دوسو به موازات هم پدیده آورده بود که می توان گفت وحدت در زبان و معنا باهم اتفاق افتاده است و نتیجه ی کار ، حاصل تجربه اندوزی و باریک بینی شاعر است برخی گزاره ها نتیجه ی سیر و سلوک شعری را نشان می دادند ضمن این محتوای شعر از سیر و سلوک عارفانه و شطحیات سخن می گفتند
 
                                                                               ساینا
 
اگر مربع همه ی آدم های روزمره ی ماشینی امروز باشد که تمام هویت انسان را در زاویه های زمخت و تیزش زخمی کرده باشد و به آب و آتش و خاک هم بزنی تنها باد است که بادا باد. و اگر دایره بودن تنها تو را به دور و تسلسل و تکرار می رساند خوشا رمیدن و وحشیانه اسب بودن... تاختن تا سیاره ای دیگر به شوق عشق به شور هرچه بادا باد.مفاهیم عمیق و تازه ای در شعرت دیدم که مرا به چند باره خوانی وادار کردکلمات در چینشی ماهرانه اصطلاحات و معانی بسیاری را به ذهن متبادر می کنند .
این یکی دیگر خود گل است ...سپاس و درود
 
                                                                       صادق دادکریمی
 
این نه مربع بود نه دایره
انسان مابین سنت و مدرنیته ظاهرن چاره ای جز ایستادن در بین این دو حتا در طرز نگاه کردنش به طبیعت و نوع اندیشیدنش در باب جهانش ندارد،شاعر می خواهد حرکتی به جلو داشته باشد،می خواهد نو باشد،آن طور که دیگران نیستند می خواهد باشد،پس بنابر این این فرم را انتخاب می کند،یعنی در فرم،سفت و سخت است،محکم مدرن است،پس راه اش را با یک فرمالیسم دو آتیشه نشان می دهد،اما کدام راه بازگشت به عهد عتیق! متوسل شدن به دامان پاک حلاج و عطار و مولانا؟
درست مثل کسی که می خواهد هم به راست برود هم به چپ،درست در یک زمان!
فرم شعر را هرچند به عقیده من باعث شباهت یک سری شعر به هم می شود

 
                                                                      پروين پورجوادي

چندشب پيش آمدم وشعرت را خواندم وهرشب به بهانه اي نيامدم تا دوباره بخوانمش ، اما ول كنم نبود آب آتش خاك وبادي كه ريختي شان در حجم خورد وناچيز مربع "من"!
اين بار پارادكس غريبي نوشتي از يك سو مولانا وحلاج وشبلي آمدند ونشستند ميان شعر و كسي توي سرت هي مي خواند رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست واز سوي ديگر پرتاب مربع در مربع (مي تواند پاره آجر باشد مثلا)از در ودريچه وخونين ومالين شدن . انگار كه خواسته باشي قرابت يا پيوند شايدهم تلفيقي به وجود آوري مابين اين ناسوتي كه هستيم در آن وملكوتي كه رفته وبازنگشته از آن هيچكس تا بگويد رمزي كه هركس هرچه گفته يا نوشته نه خود خوانده ونه غير خود.
اما حسني عزيز عليرغم احساس من كه نه به سماع قائلم عليرغم دور دايره چرخان قباي تو ونه به شطحيات از آن دست كه شبلي گفته ،يك ارتباط عميق معنايي وجود دارد بين اين بندها از ابتدا تا انتها واين همان اتفاق نادري ست كه پاري وقتها مي افتد . درنگنجيدن در ابعاد و زوايا كه طول وعرض ومساحت محصور مي كند وحصار زندان ست و زندان مي تواند به فراخي گنبد دوار باشد
شايد براي پايان بندي درخشانت لازم بود اين جمع و ضرب ها كه با مربع وضلع واضلاع شروع كردي شايد هم مي شد از اين بازي درگذشت براي اثبات دايره !
شعر متفاوتي بود به لحاظ مضمون كه بخاطرش ديوان شمس را ورق زدم
شده ام سپند رويت وطنم ميان آتش ودرنگي كوتاه در احوالات شبلي وحلاج و عين القضات و دوساعتي ست كه گلاويزم با دغدغه هاي كه خاكشان كردم
كه حسني عزيز وقت رم كردن وچموشي ، اسب از سر من يكي زياد ست بسكه پاگير اين آخور شدم ودرست يا غلط مدتهاست كه زوايه دارد خوابهايم ميان حجم هاي خاكستري...
 
                                                                              م.نهانی
 
 
اگر بخواهم از دیدگاه نوع درک خودم از شعر منثور و به آن فرمی که می نویسم به نوشته ی شما نگاه کنم و بدون تعارف و صادقانه جواب بگویم باید اذعان کنم که به هیچ وجه از این دست نوآوری های و خلاقیت هایی که شعر بودن به طرزی مدرن بودن یا فراتر از فهم دیگران دیگرانی نه آن دیگران خاص و خواص بلکه دیگران کل دیگرانی که می خواهند جایی احساسشان را از دست داده اند یا به هر شکلی می خواهند احساس و ذهنیت و فهم شان را نرمش دهند، خوشم نمی آید و دوستش ندارم.به این شکل نوشتن که مطمئنا معناساز هست و شما می خواهید چیزی را بگویید اما خیلی راحت می پیچانید آن را.به هرحال این نوع نوشتن انتخاب شماست و به آن احترام می گذارم.و هیچ نظری درباره آن ندارم و نخواهم داشت.

 
                                                                         احمد شوشی
 
مربع: 15 مورد
دایره: 8 مورد
پس یک نتیجه گیری سبکسرانه از من اینکه اگر بخواهیم به شعر نگاه کنیم انچنان که حضرات عظام گفته اند مربع دنیا است و دایره ماورا ! پس شاعر هم گیر دنیاست و نه ماورا و من سماع شاعر را بر خلاف دوستان زمینی میبینم نه آسمانی و انگونه که مولانا و شبلی و حلاج و عطار و دیگرانش

و در همین راستا بیش از انکه من ردپای شبلی و مولانا و امثالهم را در شعر ببینم رد پای همین زمینی ها را می بینم / مثلا:

سم بکوبم سم ب ِکنم بچرخیم چنگ بزنم یال بکشم بچرخیم خون بریزم کف بخورم بچرخیم سنگ بجورم پوست بدرم بچرخیم از هر چه دایره بزنیم بیرون....

من رد پای محسن نامجو را میبینم انجا که می گوید: از بی ارتباط مالان بودن شخری در من.............
بزنم از درش بیرون و .......

و نکته ی آخر اینکه اگر هم قرار باشد سماعی در شعر ببینیم همان میانه های شعر است از: بزنم بروم خیره شوم تا.......لای همان قبا دایره بردارم دایره بگردم

 
 

خیابان دوازدهم

 

 

یک شکم کراک نیستم تا از راه برسم پخش بین همبندی ها ....

غروب نمی شوم تا یک پرده  بیاویزم از پنجره و بنویسم:
اینها اسامی ِ آزاد می شوندهای  حالا    
اینها قرار ِ اعدام بشوندهای فردا....
 
خیال نکنید یک پرونده ام هی می آیید گوشه ی پیشانی ام یک ضربدر می زنید می روید
رییس بازی اصلن بلد نیستم!
دهانی که مثل یک سیاه چاله وا می شود غیر از تاریکی چه دارد که به تو بدهد؟!

نیستم نمی شوم  یک جریان تند تانزانیایی برای آنها که تا زدیدشان کوکایین ریدند
عجب شماییداینجا ! هم مربی شنا هم داروغه!
هم کتابخانه هم سالن زنجیربافی

هنوز پرفوسوری نشده ام   برای همبندی ِ لُرم یوحنا بخوانم تا دار را جلجتا ببیند
آنکه قاچاق می کند خودش را هم قاچاقی می کند(این را شما می گویید)
این شوره های نمک برسطح این پنجره حرفهای دیگری دارد که می زند

کارت و کارت خوان  نزنیدم!
این عباسی  را شمایید که از چهارباغ تا جمهوری کش داده اید!
(یاد ش بخیر روزی  که درویش نیمه شبهای اصفهان بودم) ببینید! این که این پایین سو سو می زند همان شهریست که روزی روزگاری توی جام جم خوانده بودم از قجر به این ور هی قواره تختها را کوتاه تر و کوتاه ترمی کند...

یک دست بلوز شلوار ِ میل میل به تنم کرده اید ؟! میله میله بندم کرده اید ... 
خیلی باتمه زده ام روی چارپایه تا تلفن بگوید من مادرم الو! آنور داری کدام جمعه رامی جوی!؟
من که توی سوراخهایم هرچه می گردم یک ده شاهی  پیدا نمی کنم فدای این امامی بکنم! ....

پیچ گوشتی نگاهم نکنید در بیایم از زیر تشک و بروم توی شکم یکی ...
بعد داد بزنم اینجا صاحب ندارد مگر؟

مینی بوس بازی نمی کنم تا رد بشوم از کنار قرار گاه و حلقه حلقه طناب ببینم و حلقه حلقه اشک بشوم بریزم سُر بخورم روی ساکی که دیگر قرار نیست بگردد از قرنطینه.....


به هیچ دوربینی  رو نمی دهم  تا شماره بچسباند روی سینه همگان و ردیف کند روی سفیدی دیوار...
بعد همین که خودم را دیدم بگویم : من این عکس را دیده بودم پشت کتابهای شریعتی  ِ  قبل از انقلاب ِنرسیده به مفتح!

انگشت به من ندهید تا بزنم  توی دوات و فرو کنم توی چشم پدرم یا مادرم یا خودم یا کی ام؟! بعد بگویید کف دست! کف دست سیاه کنم بکوبم درست وسط پیشانی  خودم ! بعد کاغذ کم بیاورید از زمستان لخت و پتی درختان بدزدید! بعد بگویید کف پا!
کف پا بگذارم توی رنگ و قد قامت الصلات بایستم روی برگها!...
لخت کنم با سر بروم توی شما؛ توی شیشه ؛ توی تیغ تیغی های پشت شیشه ؛
ازتمام اعضا و جوارح ام یک بطری فوران کند پس بیرون؛
بدوم طاق باز روی سپیدی برف ...دراااااااااز بکشم؛
در واقع من باشم بلند شوم داد بزنم این هم اثر ِ انگشت از کل هیکلم!
نه آن مشتی که در سالن بغلی دارد بر در می کوبد...
 
 بعد کاج ها خم بشوند سوی گوش هم: اینجا ازآدمها کپی برمی دارند روی برف!؟
 آن یکی بگوید: نه خواهر! انگاری امشب هوا بوی خون می دهد!

آخر چقدر جیبهای مرا می گردید؟
شما حتی صدای معشوقه ام را دریدید!

تهران یا تهرانه ای به نام کولی نیستم تا چهارقلو بزایم وسط راهرو و زندان و زندانبان و زندان خواه را  به گند و گه بکشم!
 
به خدا من همان ابوالفضل شاعرم! که فقط به خاطر پنج عدد سکه تمام بهار آزادی اینجایم !

 

                                                                              ولد زن
 
ولد زن به ابوالفضل سلام می کند.این جور نشئگیِ برساخته از شعر وشعور ،ساز و کار دیگری برای تزریق خیال می طلبد.اینکه این شعر مرا به این جور به حرف درآورده، حتمن حرفی برای درآوردن دارد.
 
                                                                          امیر سنجوری

سلیقه ی شخصی هر کسی که یا منتقد است یا قرار است مثل من ادای منتقد ها را در بیاورد یا باز می خواهد مثل من فقط حرف بزند و مهم نیست این حرف ها مثل آبی هستند در کدام جوب , جوب نقد یا جوب غیر نقد یا جوب چرت و پرت...

این سلیقه - برای نوشتن - حرف اول را می زند و خوب است اعتراف کنیم که ما در نوشته هایمان برای کارهای دیگران , داریم سلیقه هایمان را می نویسم و ادبیات "حقوق" نیست که بتوانیم سره از ناسره و حق از ناحق را تشخیص بدهیم و اصلاً ما در جایگاه قضاوت نیستیم.
ما تنها قاضیان خودیم. قانون خود را داریم برای این قضاوت , محکوم به و محکوم علیه خودمانیم و خودمان
حسنی عزیز
اینها را گفتم که بدانی چطور با اثر ات برخورد می کنم. با اثری که منطق آفرینی اش آنقدر یکدست بود و گیرا , که نوشتار مرا نیز اینگونه که می بینی عوض می کند
که باید برای هر اثر , با منطق خودش فکر کرد و با منطق خودش نگاه کرد و با منطق خودش نوشت....
حسنی عزیز....!
این اثرت لجام گسیختگی جالبی در زبان داشت در فرمی که این لجام گسیختگی را در انتهای ذهن , به انسجام می رساند.بازی ات با شناسه ها و با زمان های افعال جالب بودند هرچند جدید نبودند
اما در این بازی که که رویایی را بدعت گذارشان می دانم , ابداً نشانه های رهرویی و تقلید نیست و این ویژگی کارهای تو است.
سخت است متنی که برای شعر ات می نویسم را به طرف "خوب بود" یا "خوب نبود" بکشانم هرچند خیلی دوست دارم بگویم خوب بود چون من شخصاً خیلی لذت بردم و با خواندنش به نوعی ارضا شدم و خالی شدم و حال کردم (به خاطر آنچه در بالا گفتم)

من در ساخت به ظاهر نامنسجم این شعر - که گفتم به خاطر ویژگی زبان و نوع نوشتارت در انتها خیلی هم منسجم به نظر خواهد آمد- نوعی حرکت پاندولی و ضربه زننده می بینم که با حفظ فضای زندان سعی داری آن را تحمیل کنی. نه از نوع تحمیل هایی که به تجاوز شبیه اند , بلکه از نوع تحمیل هایی که متن با برجسته سازی و با قدرت به رخ خواننده می کشد.

حرف هایت با خودت , با هم بندی هایت , با در و دیوار , با هیچ کس , با زندان است.

در این بین تمام این کاراکتر ها با هم عوض می شوند و مرا یاد سگ ولگرد صادق هدایت می اندازند.
اینگونه سرگشتگی های قشنگ در متن را خیلی دوست دارم . چون منطق آفرینی ات یک منطق آفرینی بازیگوش و فانتزی است و زبانت هم خیلی در این منطق آفرینی موثر بوده و ساخت پاندولی شعر و بکگراند زندان که همه اش تکرار است و تکرار , مجموعاً یک هارمونی خوب را ایجاد کرده اند باید مراتب لذتی که از این اثر نصیبم شد را به تو ابلاغ کنم.

                                                                        مسعود ضرغامیان
معمولا در اینجور کارها که به نوعی ریشه در اعتراضی لجام گسیخته دارد طبیعی ست که حس بر ذهن غلبه می کند و تا حدودی دچار زیاده گویی می شود . مثلا سطر :دهانی که مثل یک سیاه چاله وا می شود غیر از تاریکی چه دارد مه به تو بدهد ؟ به نظرم با ایجاز می شد به این شکل نوشتش : دهان سیاه چاله جز تاریکی چه دارد ؟ یا چه می تواند داشته باشد حتی فکر می کنم با نبود ضمیر تو در این جمله به وسعت بیشتری می رسیم و مخاطب تو می تواند هر کسی باشد . این تنها اشارتی ست برای کل شعرت اما نمی توان سطرهای زیبایی که در شعر بود را نا دیده گرفت .با درود
 
 
                                                                       پرستو ارستو
 
نو آوری در شعر شما تازگی ندارد ولی این بار زبان شعر بیشتر از پیش سرکش وتوفنده است اگرچه اغلب نمیتوانم آنگونه که نیاز است و درک شعری طلب می کند با آن رابطه برقرار سازم ولی تیزی زبان مرا به هراس می کشد؛ زبانی عاصی،بی افسار وبی مهابا !......که مخاطب را به این باور میاورد که براستی از جان گذشته ای که آب از سر اش گذشته در سلول تاریک زندان نشسته و از تار وپود روح زخمی خود طناب دار می بافد!
 
 
                                                                        کروب رضایی


باید بگویم این کار شبیه توپ والیبال زندانیانی بود که تعمدا به سمت دفتر رییس زندان شوت شده بود پاسور قد بلندی دارد و هم چابک است آنقدر چابک که با رندی توپی را که خودش پاس داده محکم شوت کرده به سمت آقای رییس !
و مخاطب مانده بود بین حیاط زندان نمی دانم چطور با این شدت پرت شد درون اوین و این شروع یک فرار بود فرار از زندان کلمات .......

به پنجره خوردم به شیشه درون حصاری از هر چه شبیه طناب بود بافته شده بودم و می رفتم تلو تلو خوران از سر نئشگی پرفسور شوم اصلا من درون پرونده های قاچاق مواد مخدر که یک سرش روی میز مرزبان بود و سر دیگرش در سواحل قناری چکار داشتم با این همه پول که از دستگاه کارت خوان بالا نمی رفت نمی شد شاعر باشی
باید می نشستی درون این همه زندان های های گریه می کردی برای چه نمی دانم شاید برای مادری که پسرش از زور بیکاری کار دست اهالی شهر خودش و همسر بینوایش که حالا به جمع زن هایی که همه به چشم بد نگاهش می کنند داده بود .........
باید بروم گوشه ای بنشینم یا اصلا بقول شاعر"بدوم طاق باز روی سپیدی برف ...دراااااااااز بکشم؛ " به این همه آدم از بزرگ و کوچک که به همه چیز فکر می کنند الا سفیدی خیره کننده موادی که هر روز کریسال تر می شوند فکر کنم...... بیچاره جیب هایی که هر روز درونش جستجو می شود کاش یکی پیدا می شد قبل از این کنکاش ته جیبی را می دید که حسرت یک هزارتومنی ناقابل را داشت باید بروم حسنی عزیز احتمال دارد زندانبان درون زندان هوای هوای تازه بسرش بزند
 
 

                                                                        سامان سپنتا
 
دهانی که مثل یک سیاه چاله وا می شود غیر از تاریکی چه دارد که به تو بدهد؟!
............
شعری که از این سطرها فراوان در چنته دارد خبر از چه می دهد ؟ تخیل نیرومند و سامان یافتگی ذهن و زبان شاعر .
                                                                        مي نا درعلي
 
ممنون از دعوت هاي هميشه دوستانه تان .
شعر هاي شما دلنشينند .چون واقعه اي را براي بيان كردن دارند .واقعه اي كه با زبان خاص ابوالفضلي شرح واقعه ميكند تا مخاطبان دچار لرزش هاي همذات پنداري شوند و با دريافتهاي ذهني ِعينيات ِ از سر ِ حادثه ي زباني گذشه ي ابوالفضل را به تجربه بنشينند .
آقاي حسني چون روايت شما هميشه خاص است دنباله ي زبان شما را مي توان در تجربه هاي شخصي تان گرفت و رفت تا جايي كه فرا شخص هم با زبان بي زباني وارد روايتتان مي شود و گوشه اي از اين واقعه را از روي متن شما به اشتراك بر مي گزيند !
نه خيال كنيد حرفهايم به تعزيه پهلو مي زند .نه!
در عيني كه از گوشه ، روايت ، همزاد پنداري و كاتارسيس هم كه بگويم ، حتي از طنز هاي تنيده در لا به لاي زيركانه هاي متن و حتي از صداي زنانه هاي مرد گفتاري كه در متن هاي سابقتان ديده بودم و حتي از اين همه رجز خواني هاي كلماتي كه گاه داغدارِ اين زندگي و روزگار بر پيشاني متنتان داغ تازه اي مي زنند ؛ نگاهي به تعزيه ندارم ، هرچند كه مي دانم اين روزهاي ورق خورده جز اين نيستند كه شكلي از عزاي روزگار باشند .
به هر حال آقاي حسني هميشه متن هاي شما را دنبال ميكنم ؛چرا؟ ، چون حرفي،نگاهي،بخشي،يا تلنگري از " من " هايي در آن هست كه با زبان ِ من ِ شما " من "ي از همه ي من هاي ما مي باشد!
يك بار ديگر از دعوتهاي صميمانه شما سپاسگزارم و ببخشيد اين همه دير آمدن هايم را!
...
..
.
                                                                         زبیده حسینی

مثل همیشه نگاه تازه و محتوایی نو ارائه داده اید . " من " هایی که می تواند همه باشد و هیچ یک نباشد .
می تواند ابوالفضل شاعر باشد ، تکثر شخصیت هایی عینی در زندانی که ا هم میتواند عینی باشد هم ساخته ی ذهن شاعر ..فرار از " من "ها

فرم خوبی داشت اعتراضی بر تبدیل یا استحاله ی فردی (شاعر ) به افراد گوناگون به جرم های گوناگون به دردهای گوناگون و زندان های گوناگون درون که هر کسی می تواند به گونه ای زندانی اش باشد .

شعرهایت همیشه نوعی تازه گی و جنون و اعتراضی در خود دارند که من بسیار دوست دارم .
بارها خواندمش و بسیار لذت بردم

جایم را به هیچ دوربینی نمی دهم تا شماره بچسباند روی سینه همگان و ردیف کند روی سفیدی دیوار...

                                                                        حسن آذری
 
سلام. بی دعوت هم آمده بودم و سه چهار باری کار را خوانده بودم.نظر نمی گذاشتم چون می دانیم که گاه حلاجی کار، لذت طبیعی اثر را تبدیل به طعمی مکانیکی می کند.غرض اینکه لذت کارت اصل بود.کارخانه ای نبود.جای خوشبختی اینجاست که ابوالفضل حسنی به تولید انبوه نرسیده است و فعلا صدای مشخص خودش را دارد.
در این خیابان، شورشهای تو پررنگ تر شده است. پس باید توقع داشت سطرهایت برهنه تر می شدند چون عصیان هر چقدر شدیدتر می شود حرفها برهنه تر می شوند اما خوشبختانه بار حسی شدید کار باعث نشده بود که به دامن ((شعار زدگی)) پناهنده شوی. موفقیتت در این امر به خاطر نوع روایتی هست که انتخاب کرده ای. تشخص به اشیا و مکانها. چیزی که فکر می کنم شما خیلی می پسندید.
 
 
                                                                      شهرام معقول

شعر را خواندم و یکدفعه به ذهنم این جمله رسید که شما چگونه با این همه حرف می توانی آرام بگیری یا بخوابی؟زیرا که من نتوانستم این شعر را بخوانم و هنوز سر جایم بنشینم. بی اغراق بگویم بسیار تاثیر گذار بود.
 
                                                                     اسحق فتحی

متن جالبی بود با نگارشی خواندنی و موفق تصویر سازی هایت خوب از آب در آمده اما بگمان من برای نزدیک شده به فضای شعر نیاز به گزیده گویی بیشتر و توجه عمیق تر به ریتم و آهنگ در نگارش دارد
                                                                     شبنم فرهنگ
 
شكن در شكن حرفهات داشتم به جسميت تمام اتفاقات اطرافت در مي آمدم! عجب لابيرنتيست ! هدايت شونده و معترضي كه راه بلد است از بيراهه راه مي شود. تشخص صدا در متن را اينگونه مي پسندم. منظورم لحن نيست نه ! تصويري كه ديده و شنيده مي شود در ذهني كه فراريست و به نخي بندش مي كند كلمه!مي پيچاندش لاي حلزوني فضاي گوش در ذهن.
 
 
                                                                   علی فتحی مقدم
 
ابوالفضل ! رویکرد تو به زبان در این شعر ، تازه و اجرای پخته تری نسب به کارهای قبلی را نشان می دهد و فکر می کنم حداقل امتیازش کم کردن بار تصنعی و برخوردهای عامدانه در پرداخت زبانی و مانور های روایی شاعر در متن است که در کارهای قبلی فکر می کنم کم تر مورد توجه قرار می گرفت. مطمئنن با تداوم این مسیر از سوی شاعر بهتر می توان به قضاوتهای کارکردی او در برخورد با کلمه نشست . شعر خوبی بود... قلم مریزاد
 
                                                                 علیرضا شکرریز

نمی خواهم بگویم که تکنیک در کار نبود نمی خواهم بگویم بسیاری از رفتارهایی که موجب تفاوت می شد در کار نبود حتی مولفه های تازه در آن می شد پیدا کرد اما آیا تفاوت یا تکنیک شعر می آفریند؟
ما از شعر چه می خواهیم جز لذت ادبی ؟هر چند زیبایی شناسی هر کس با دیگری متفاوت باشد.
 
 
                                                                      مهدی حسین زاده
 
آفرین ابوالفضل

از معدود متن های توست که دست بردی و قوی ترش کردی همانطور که در ورژن اولیه ی کار گفتم مشکل در یکدستی زبان و "ریتم" یکنواخت آن بود که نمی گذاشت حجم زندگی متنی ارایه شده را قدرتمند کند اما با تغییراتی که در ریتم زبانی شعر دادی متن زنده تر و پویاتر شد و حوزه های تصویری کار در کالبد روایتی که ارایه کردی
دیداری تر و برجسته تر شد.
((انگشت به من ندهید تا بزنم توی دوات و فرو کنم توی چشم پدرم یا مادرم یا خودم یا کی ام؟! بعد بگویید کف دست! کف دست سیاه کنم بکوبم درست وسط پیشانی خودم ! بعد کاغذ کم بیاورید از زمستان لخت و پتی درختان بدزدید! بعد بگویید کف پا!
کف پا بگذارم توی رنگ و قد قامت الصلات بایستم روی برگها!...
لخت کنم با سر بروم توی شما؛ توی شیشه ؛ توی تیغ تیغی های پشت شیشه ؛
ازتمام اعضا و جوارح ام یک بطری فوران کند پس بیرون؛
بدوم طاق باز روی سپیدی برف ...دراااااااااز بکشم؛)) در مقایسه با اجرای قبل بسیار
جلوتر است و همین طور بند :(( بعد کاج ها خم بشوند سوی گوش هم: اینجا ازآدمها کپی برمی دارند روی برف!؟
آن یکی بگوید: نه خواهر! انگاری امشب هوا بوی خون می دهد!))
روی هم رفته واریاسیون زبانی این شعر , متن را نجات داد و پویایی و حرکت تصویری
شعر را در پراتیک "نوشتار" به مدد روایتی یکه و برشدار به متنی خواندنی و تاثیر گذار بدل کرد.


ممنون از تو
 
 
                                                                              تارا
 
باور کنید با هر enter که زدیید منو هم پرت کردید از این سمت به سمت دیگه.......
یک رئال سیاه و یک تراژدی بود این اثر و من با لذت چند بار خوندمش و هر بار هم گرم  شدم و سرم به شدت داغ شد از این همه درک و رنج شما از همنوع....
 
 
                                                                      پروين پورجوادي
 
ابوالفضل حسني عزيز چند مولفه ي ويژه داشت اين شعر ،مضمون قوي ومتفاوت زباني صيقل خورده وبار عميق عاطفي كه اين آخري گهگاه كه مي گريزد از سيطره ي كلمات هجو آميزت مثل غنچه مي ماند ميان خارزار!
بازيگري زبان اين شعرالبته درخشان بود اما نه به جهت لحن و فرم ونه حتي براي بي پردگي، بلكه براي پرداخت زيباي فضا، تصوير شوره هاي نمك بر سطح پنجره ديدني ست يادم افتاد به ميني بوسي شوره زاري وزني باردار در قصه اي كه هرچه فكر مي كنم يادم نمي آيد ،نه اسم داستان ونه اسم نويسنده اش را .
شاعر عزيز من يك قدم پشت سر تو مي آيم كلمات من پس از كلمات تو زاييده مي شوند با اين قصد كه زنجير به زنجير حلقه هاي قلاب بافي قشنگ ( قطعه ،شعر، متن يا نوشته )تو رابشكافد وهمين يك مرتبه دلم نمي خواهد اين كار را بكنم . از خير آن جمله هاي اول بگذر و بگذار كف پا قد قامت صلاه بايستم وبخوانم وبخوانم ...
 
 
                                                        حامد حاجی زاده
 
سلام ابوالفضل . ننوشتنم دلیل بر نخواندنم نیست . راستش را بخواهی یک جور هایی طرفدار شعر های تو شده ام یعنی یک جور هایی به قول حسن آذری لذت طبیعی را که از متن می برم جلوی من رو برای حرف زدن درباره کار میگیره !!! بعضی اوقات فکر میکنم شاعران سطر های درخشانشان را از کدام خدا میگیرند کدام جبرئیلی ناگهان بر آنها نازل می شود که باعث می شود سطر درخشانی مث دهانی که مثل سیاه چاله وا می شود غیر از تاریکی چه دارد که به تو بدهد؟! از کجا می آید. بگذریم شعر سر شار از استعاره و اشاره به این روز های خودش هست . و به نظرم چه برای یک شعر بالاتر از این است که صدای زمانه اش باشد؟بیشتر می خوانم .
 
 
                                                                         شهرام زارعي

طرز چينش كلمات در جمله بندي ها ي شعر خواه ناخواه بر نوع بيان روايت موثر است كه سرانجام آشنايي زدايي از ويژگي هاي آن مي شود از تكنيك هاي استفاده شده در اين شعر كه رد پاي ذهن خلاق و نا آرام راوي در آن مشهود است لحاظ اتفاقات تجسمي پشت سرهم مي باشد كه هيچ سطري را دور از اين رويكرد نمي بينيم اين تكنيك در نهايت به انبار نمودن حوادث و وقايع در چار ستون اثر ختم مي شود كه شعر را شلوغ مي كند و شايد شيوه مناسبي براي سرايش اشعار هجومي باشد

                                                                        جليل قيصري


شعر نوعي سفارش اجتماعي است و حال(بخصوص )و هميشه به اين نوع شعر ها نيازمنديم و...اما زندگي با همه ي بدي هايش بهانه اي است براي زندگي و...اين را گفتم تا بگويم با همين شاخصه ها و سبك و سياق سرودن فضاهاي ديگري را هم تجربه كن گمان مي كنم در -خيابان هاي شعرت- در كنار اين چالش ها خواسته و خاطره هاي ديگري كه لازمه ي و بهانه ي هايي براي زندگي هستند هم مي تواننداتفاق افتاده يا بيفتند و در شعر هاي شما ماندگار شوند. بر قرار باشيد


 

خیابان یازدهم


 

حالا این ما گاویم! از این سطل به آن سطل دنبال  یک نیم جو می گردیم و ماغ می کشیم
حالا این ما سگیم! تکه استخوانها را بو می کشیم و دم چرخان و کمر پیچان حیاط رادور می زنیم
حالا این ما مرغ و خروسیم ! به همه چیز و همه جا چنگ می اندازیم
گربه چرا نیستیم؟ هستیم ! کاسه بشقا بها را لیس می زنیم و لای جل و پلاسها میو میو می کنیم
حالا  این ما زرافه ایم! از شبکه سرمان را دراز کرده ایم  داریم  روفرشیهای روی فرش را بو می کشیم
از همه تماشايی تر کبوتریم! همینجور بال بال می زنیم

زود!! یکی بشود جمعه
یکی بشود خانه ی پدری
یکی بشود درخت گوجه سبز
یکی یواشکی برود بالا یکی یواشکی  بيايد پایین
تا برگ از برگ تکان نخورد

یکی یواشکی بشود بازی پولاد و ابومسلم یکی بشود صدای کم تلوزیون
یکی بشود برد ِ ابومسلم
وا گذار کند مثل خودِ خودِ ابومسلم

یکی بشود فوتبال بعد ازظهر
یکی بشود دروازه
یکی یواشکی گل بزند تا توپ گلدانها را لب پر نکند....
پرده را ندرد نسیم را نراند خدای نکردن دیوار را نیندازد
یکی خم بشود برگها ی ریخته پاشیده را جمع کند گم كند گوركند ....

یکی یواشکی برود بالا....
بشود کتابهای توی کارتن خوابیده !
عاشقانه های پیر شده - چریکی های زوار دررفته
يكي بشود ما در ِ ماكسيم گوركي – يكي بشود كوراوغلي
یک چشم ورق بزند یک چشم  بپاید

یکی بشود جشن همسایه !
یکی بشود دست بالای دست و سر یک دیگ دست به کار باشد
یکی بشود.... از نردبان بپرد بالا؛ کهنه های سربازی مرا بریزد پایین
تا عرق از گل و گردن خلیفه کال کال  نچکد
پوتین های مرا جفت کند پیش پای همان که می خواهد یک خرده از حیاط را به عنوان شاباش بدهد به باران
آه شعله های بلوط ! خاطرات کدام کوهنورد جوان را باز گو می کنی که ما نمی شنویم

یکی بشود فرغون
یکی بشود خواهر زاده
کفشها را بریزد و سواری بدهد توی حیاط
یواشکی دور بزند یواشکی دور بردارد
تا تلمبه وسط  نیاید همه چیز باد بکند
دم خروس و قسم حضرت عباس باد باد بکند

یکی بشود کفشهای پاشنه بلند برود توی پاهای خواهران پولاد زره
یکی بشود پاشنه بخوابهای دامادهای کوسه !
یکی بشود یک شب ِآخر هفته توی همان اتاقی که بوی نا از بوی نامه های من عاشقانه تر درز می کرد
یکی بشود فحش در برود از دهان خواهر و بخورد به داما د و باز کمانه کند بخورد به آن یکی داماد!
یکی بشود سایه از آشپزخانه بیفتد سر ِ جمع و دیگر کسی نتواند نتق بکشد

یکی بشود یک تکه سنگ نا قابل (با ذکر نام و تاریخ تولد حتمن!) برود جا بگیرد روی خاک همان یکی حتمن....
تا اینکه باران می بارد بداند روی  مزار کی می بارد!

 

 

                                                                          حسن آذری
 
جناب حسنی عزیز این شعرتان را با کارهای قبلی مقایسه کنم یا با خودش؟
با کارهای قبلی:1-لحن و موسیقی لحن وموسیقی ابوالفضل حسنی است.2-شورشی که در خیابانهای شعرت راه می اندازی در این یکی خیابان هم هم جاریست3-زبان از ((بی ادبی تصنعی)) بسیار فاصله گرفته است.پخته تر اعتراض می کند نه با فحاشی
4-فضای شعر و البته تصاویر شعر ملموس تر و عینی تر شده اند
حالا می خواهم شعرهای قبلی را که از شما خوانده ام کنار بگذارم و فرض که این اولین شعری از شماست که دیده ام:
1 اولین نکته ای که این روزها در یک شعر خوب مرا دامنگیر خودش می کند ((تعهد)) اثر است. تعهد اثر نسبت به چه کسی؟به ((صاحب اثر)).این شعر نسبت به تو متعهد است چرا؟ چون تو این تعهد را در خودت داری و بسیار زیرکانه زیر پوست این شعر تزریق کرده ای. حالاامیدوارم که از ((تعهد)) برداشتی رایج به معنای شعار از طرف بقیه مخاطبینت صورت نگیرد
2-شعر عاطفه سرشاری دارد. همان چیزیکه اغلب من می گویم ((حس آمیزی)).
عاطفه سرشار شعر حاصل تصاویر بکر و اما ملموس جاری در اثر است نه قلقلک دادن سطحی ترین احساسات مخاطب.
3- پایان باشکوه شعر با مکاشفه ای عمیق و زیبا صورت گرفته است. این که آیا باید در پایان شعر حتمن ضربه ای به مخاطب وارد شود یا نه یک بحث است اینکه این شعر با ضربه ای بسیار عالی به پایان رسیده بحثی دیگر.
4- و البته شعر تو مخاطب خاص خودش را دارد. چرا این موضوع واضح را بیان می کنم؟؟به خاطر اینکه پتانسیل زیادی در شعر شما نهفته است که می تواند مخاطب زیادی را به خودش جذب کند بی آنکه به دام ((عوام پسندی)) گرفتار آید. ..
 
 
                                                                      مهدی حسین زاده


این کار از دو بخش تشکیل شده :
بخش اول از ابتدای متن تا :((از همه تماشايی تر کبوتریم! همینجور بال بال می زنیم))
و بخش دوم از :((زود!! یکی بشود جمعه/ یکی بشود خانه ی پدری)) تا یک بند مانده به پایان .... بخش دوم ورود راوی به نوستالژی و گذشته ((خانه ی پدری)) و سیری در زندگی گذشته ی خود و ساکنین خانه و اتفاقات گذشته است که در برابر بخش اول که از سرگشتگی راوی حرف می زند دارای امتیازاتی هر چند با غبن و حسرت است . چیزی که متن را در برابر دوحوزه ی روایت شده برجسته می کند همین استحاله و تغییر "زندگی" امروزین راوی در برابر گذشته ی اوست .
این متن حجمی را در اجرا افاده کرده که می توان وارد آن و در سیر روایتش شریک شد : حجمی که حوزه های همذات پندارانه و مشترکی را در خواننده بیدار می کند و به مدد آن می توان به حوزه های ژرف ساختی متن سرک کشید و زیر ساخت های زندگی "من"روایتگر را در کنار "من"همگانی به اشتراک گذاشت.

زبان
____

زبان متن از ریتم مناسب و در خوری بهره جسته و تلاش کرده از روایت یکه با جملات سرراست اجتناب کند . ریتم : ((یکی بشود)) که تا پایان متن ادامه دارد متن را از رخوت روایت ساده ی خطی دور کرده وضعیتی رها با برش ها و جامپ های متعددی در متن اجرا می کند که هم سرعت روایت و نیز بستر روایت را گسترده تر می کند.
این امر از بارزترین نکات اجرایی این متن است و نکته ی دیگر اینکه راوی در خلال متن دست به قضاوت نمی زند و تنها به "روایت" با بهرگیری از المان های متنی می پردازد.
زبان دچار فالش نوازی های معمول نمی شود و تن به گزافه گویی نمی سپرد(آفتی که چند متن حسنی مبتلا به آن بود) .........

پایان بندی در این متن تلنگری دوباره به خواننده و بازگشت به نقطه آغازین روایت است اما با بهرگیری از ریتم بخش دوم که به خوبی در متن با فاصله گذاری (که در نقاط دیگر متن نیز به جا استفاده شده ) به پایان می رسد .
 
چند متن پیشین حسنی می رفت تا به تکرای ملال آور از راوی نشسته روبروی مانیتور و گفتگوی او با خود و مانیتور و حرف زدن مدام از پیرامون بدل شود . اما با این متن گویی حسنی دوباره به خاستگاهای اجرایی و کنشمند در متن نزدیک می شود
و حوزه های کلامی صرف را_ با تغییر وضعیت روایی_ به بسترهای دیداری و پر تحرک تر نزدیک می کند .
 
 
                                                                          مینو نصرت
 
خیابان یازدهم یا روایت این خیابان مرا یاد آفرینش می اندازد. اما نه خود آفرینش بلکه ماکتی از آن. در افسانه ها و اساطیر می خوانیم که خداوند در شش روز آفرینش جهان و انسان را تمام کرد و روز هفتم به استراحت پرداخت. اینک در این خیابان شاهد تنزل انسان در شش سطر به «گاو»، «سگ»، «مرغ و خروس، گربه، زرافه و کبوتر» هستیم. مهمتر اینکه راوی خیابان یازدهم فاقد فردیت و «من» است. فردیت او در کل جامعه مستحیل گشته و اینک تبدیل به «ما» شده است. پس بی گفتگو او در آفرینش نوین خود، ملاتی ست باز در دست دیگری و این بار به صورت چهار پایان و ماکیان ها افریده میشود، یعنی جای انها می نشیند وقادر نیست انسان را بیافریند. ما دیگر شاهد اشرف مخلوفات نیستیم. مهمتر اینکه به جز زرافه تمام حیوانات این سطر ها خانگی هستند و اهلی انسان ها. زرافه جای شبکۀ اینترنت و ماهواره و هر واره ای که قادر است حضور بی حضور را بدون اینکه پر کوچکی از دیگری را بلرزاند، نشسته است. پس خیابان یازدهم حسنی انسان ندارد بلکه بدل هایی حیوانی جای او را گرفته اند. دستی که این بدل ها را جا به جا می کند و یا فرمان حرکت می دهد مشخص نیست شاید خود حسنی باشد شاید هم نه.
 
باز سازی روز هفتم به گاه نامۀ ایرانی ها نه یکشنبه که جمعه است. روایت در اینجا ما را غیر مستقیم با خداوندگار تازه آشنا می کند. خانۀ پدری! بازسازی خانۀ پدری به سرعت انجام میگیرد. زمان استراحت پدر هیچ صدایی نباید موجب شکستن خواب آرام او شود. پس تمهیداتی انجام میگیرد که حتی برگ هم تکان نخورد. سپس اولین صحنه ای که باز آفرینی می گردد میدان بازی فوتبال است. شاید به این دلیل که این بازی خودش نمایی کاذب از جنگ ملت ها است که البته در این سرزمین نه ملت ها، بلکه خود مردم را به جان هم می اندازد. بازی آفرینی یا بهتر بگویم شخصیت آفرینی همچنان ادامه دارد تا می رسد به «کتاب های در کارتن خوابیده، عاشقانه های پیر، چریکی های زوار دررفته و ...». در این بخش نگاه به گذشته است، گذشته ای که در آن انسان دو پا به جای اینکه گاو بشود، سگ بشود، درخت گوجه سبز بشود و ... کتاب می شد، چریک می شد و قادر بود با ماکسیم گورکی ارتباط برقرار کند؟ در سطر «یک چشم ورق بزند یک چشم بپاید» ناگهان ترس از راه می رسد هر چند این ترس نیز مانند خود ایرانی ها قدمتی هزاران ساله دارد و حتی بیشتر اما متاسفانه حافظه نماهای دور را فراموش می کند و بیشتر به نماهای نزدیک می پردازد. به عنوان مثال آدمی فراموش می کند که نخستین کلنگ تمدن در این منطقه با یک کشتار توام بوده است. گاو دهقانان و کشاورزان می باید به دست میترا کشته شود تا انسان وارد تمدن شهرنشینی گردد. این کشتار همانجا تمام نمی شود بلکه در تمام فصول نوین تکرار می شود آنقدر که ترسی قطور در جان آدمها ته نشین می گردد.
ترس نخستین مانع حرکت انسان این خیابان است. اما اگر خود را به حیوانیت بزنی و انسان بودنت را انکار کنی می توانی حتی از درخت گوجه سبز وقتی که خداوندگار خانه خواب است بالا بروی ؟ از نردبان بالا بروی و تمام اتفاق های مهیب ذهنت را وقتی «او» خواب است انجام دهی. نکتۀ مهم این روایت در تبدیل شدن آن شش سطر آغازین به همه چیزاست. به گونه ای ما شاهد تناسخ هستیم ، «یکی بشود جشن همسایه، یکی بشود درخت، یکی بشود و الی آخر». اما روایت بعد از این همه بدل کاری ناگهان سطر تازه ای می آفریند : «آه شعله های بلوط ! خاطرات کدام کوهنورد جوان را باز گو می کنی که ما نمی شنویم». این سطر تنها سطری است که مرا غافلگیر کرد و دوست داشتم ادامه اش را بخوانم. به نظر من این روایت یا این خیابان با تمام موجوداتش یا می باید بعد از پیچیدن به این سطر تمام شود یا این سطر را ادامه دهد. به نظر من این سطر شاه بیت این روایت بود ، روایتی بدون انسان که شاعر را در این سطر رونمایی می کند. این سطر خود حسنی است او با تمام خیابان ها و کوچه هایی که روایت کرده است در این سطر یک شاعر منحصر بفرد است چه بخواهد و چه نه. باقی روایت بیهوده است.
 
 
 
                                                                           اورسولا
 
صد آفرین بر تو ابوالفضل .
بعضی از شعرها لذتی می بخشند که در وهله ی اول می توانی فقط " آفرین " ی بگویی و حست را با ذوق و شگفتی در همین یک کلمه بیان کنی .
شعر تازه ات بسیار زیبا ست و من این نوع روایت و زبان در کارت را دوست دارم . موسیقی و فرم کار و محتوایی عجین شده با زندگی روزمره آغاز و پایان و فریادی که از دل آمده و بر دلها نشسته ست ...
اینروزها دلتنگ شعری خاص بودم شعری که مثل حالا ذوق زده ام کند ... مرسی شاعر . مرسی
و با نظر حسین زاده عزیز در مورد چند متن پیشین موافقم .
نگاهت در این کار تازه و متفاوت است و یک تغییر و تفاوتی ناگهانی و دلچسب ..و چقدر بانو نصرت زیبا تحلیلش کرده اند
آه شعله های بلوط ! خاطرات کدام کوهنورد جوان را باز گو می کنی که ما نمی شنویم
پایان شعرت را بسیار دوست دارم
یکی بشود یک تکه سنگ ناقابل .........
بسیار لذت بردم از شعر زیبایت ابوالفضل جان
 
 
                                                                       احسان مهدیان


در تکاپوی بازی تمام نشدنی دالها من بیش از آنکه بخواهم داستانی برای این متن بسازم بهتر می دانم بگویم روشمندی تازه در گرو نوعی روابط تازه است .بی پروایی در فرایند تکرار یکی - یکی های مستمر نوعی عصیان بر جماعت است آیا نمی توان در خوانش این فرایند گفت این متن جو مسلط را بر علیه جماعت و اکثریت سوق داد اما در روند بازهم بر می گرداند و می کوبد سر یکی دیگر !!
دوست داشتنی ترین رابطه ای که در این متن می تواند نشان از تهاجم علیه جمع و موج تک گرایی و فردیت باشد در این سطر خواندیم :

(یکی بشود سایه از آشپزخانه بیفتد سر ِ جمع و دیگر کسی نتواند نتق بکشد)

پارادوکسی که بین این فردیت گرایی و رفتن سمت دیکتاتوری هم نوعی تعرض به دیکتاتوری فردی است و هم نوعی تهاجم به جماعت اکثریت گرایی مطلق نگر !البته من بدلیل اینکه فکر میکنم مفروضات در ذهن نویسنده ی متونی که شعریت دارند با یک نوشته و مقاله و یا حتی قصه این است که این مفروض ها در اغلب موارد به فعلیت می رسند اما در اکثر افعال این متن نوعی محول کردن به آینده و یا نوعی استمرار را علامت می گذارد و نوید در آینده بیان می نماید به نظر می رسد این مسئله احتمالا به بازنگری نیاز داشته باشد .اما تفاوتی که حتی با نوشته های گذشته ابوالفضل مشاهده می شود این است که دیگر نشانی از کلمات خاص که جاذبه ذاتی جنسیتی - زنانه و مردانه و یا موارد مشخص سیاسی اجتماعی بطور خام در شعر دیده نمی شوند بلکه نوعی روشمندی در ارائه آنها دیده می شود این کار احتمالا راه های تازه ای به شعر ابوالفضل حسنی بدهد؛فی الواقع این روش نوعی انعطاف پذیری و نسبیت گرایی دارد که شاید هیچگاه ! به یک نواختی و کسالت تن ندهد و ارتعاشی که متن را فرا می گیرد بنیاد آثاری تازه را حتی در بند بند همین متن بروز داده است:

يكي بشود ما در ِ ماكسيم گوركي – يكي بشود كوراوغلي
یک چشم ورق بزند یک چشم بپاید

نوستالژی دهه های 59 - 60 ما پیرمردها را زنده کرد
 
 
                                                                         میلاد زنگنه


من وقتی برای یکی نظر می گذارم نظرات دیگران را نمی خونم .
اسطوره زدایی مسئله ای صرفن کلامی نیست این مسئله با اهمیتی کم تر اما همچنان مهم در کوشش برای فهم هر اثر بزرگی از دوران پیش می آیداین نکته مسئله ی فهم مهم جدید از نمایشنامه های قدیمی را کمی روشنتر می سازد این معنا داری انسانی باید برای مخاطب تاویل شود و یا رویکردی که به صورت یا فرم اثر دقیق می شود یا رویکردی که به تحلیل موضوعی اثر یا میان آثار می پردازد در واقع از مسئله ی معنا داری صرف نظر می کند رویکردی به ادبیات که اثر را عینی جدا از فاعل های شناسنده می بیند خود به خود و به آسانی از پرسش در باب آنچه سازنده ی معنا داری انسانی اثر است اجتناب می کند ویا از همان ابتدا تصدیق کنیم که اشیاْ طبیعی زنده و داری قصدند که ما را از تصادم جهان فهم خود ما و جهانی که اثر در آن عمل می کند آگاه می سازد
اما ایراداتی هم براین وارده فکر می کنم فقط شخصیت حیونا را نشان دادی با همان واقعیت هاشان و هیچ عکس العملی نشان ندادی یکی بشود یکی بشود یکی بشود یکی بشود ....مخاطب از این همه حشو خسته می شود

و در اواسط شعر علم برنظام تاویلی تکیه می کند که بر اساس آن می توان قطعات منفرد را تاویل کرد و آن حقایق از رویی دیگر در آن جا یافت می شود که راهنمای کشف آنها می شود و این یکی از موضوعات ممکن و قواعد آن است .پس تبیین باید در چارچوب یا تاویل اساسی تری ملاحضه می شود یعنی آن تاویلی که حتی در نحوه ی روی آوردن به عین روی می دهد یقینا به ابزارهای تحلیل عینی تکیه می کند بلکه صورتی مشتق از ان است و ابتدا صحنه را با یک تاویل اساسی و ابتدایی آماده می سازد
لذت بردم از شعر زبان خوبی داری

                                                                       امیر سنجوری
 
یکی بشود یک تکه سنگ نا قابل (با ذکر نام و تاریخ تولد حتمن!) برود جا بگیرد روی خاک همان یکی حتمن....
تا اینکه باران می بارد بداند روی مزار کی می بارد!
ابوالفضل جان فکر می کنم پرانتز این سطر را برداری بهتر باشد چون "مزار" که آورده ای گویا است.
کار جالبی بود. یک فانتزی شلوغ و رنگارنگ و جذاب. زبانت به چشم می آید .
و با این زبان خوب کار می کنی . من با اثرت راه می روم تا آخر و تمام می کنم. شاید عمقی که در کارهای دیگر لازم دارم در این کار نیست اما منطق آفرینی این نوشته همین را می طلبد
کلاً هر کاری که در منطق آفرینی خودش با اصولی که خودش معرفی می کند پایبند باشد کار موفقی است و هارمونی دارد. این وسط یک زبان جذاب و یک مقدار هوشمندی و خلاقیت از طرف مولف و موثر, زیبایی آن را بیشتر هم خواهد کرد.
 
 
                                                                      نسترن مکارمی
 
سر اغاز متن مرا به یاد شعر از جمادی مردم و نامی شدم ...انداخت . انگار وجود ادمی که از حیوان سر میزند . به دنیا پا میگذارد به خانه ای شلوغ و پر سرو صدا . بزرگ میشود . سرش گرم سریال و فوتبال و بازی و ...عاشقی .سربازی . دامادی.همهی اتفاقهای خانگی و خاله زنکی . نوستالژی و مرور گذشته ...و در نهایت مرگ که بی سر و صدا ما را از ان فضای زنده دور میکند بی انکه ناگهانی اتفاق بیافتد . بی انکه چیزی از انهمه جنب و جوش زندگی کم کند . این شعر مثل نقاشی مدرنی بود با ترکیب رنگی ملایم و ارام که ذهنم را پرواز داد برای خوانشی ازاد . به یاد گذشته ای مشابه در همه ی خانه های ایرانی افتادم . ملموس و واقعی . بی انکه متن بخواهد چالشی جدی برایم ایجاد کند یا سرم را به جایی بکوبد دستم را گرفت و با هم دوری زدیم ...پس یک متن زنده میتواند در بستر روایتی ارام جاری شود.بی انکه بخواهد حرکتی سیل اساو ویران کننده در پیش بگیرد نیازی به کشمکش و هیاهو ندارد . ومیتواند با همین پنبه سر مخاطب را ببرد. کار خوبی بود ابوالفضل . ممنون. 
 
 
                                                                                مهر
 
خیلی شعر خوبی ست خیلی ... خلاف برخی از کارهای اخیرت که به نظرم عاریه ای بود ، این کار خیلی درونی و حسی از آب در آمده و ادا و اطوار بیخودی ندارد ... همین راه را بگیر و برو !
..
..
..
... و بیفتی تو / توی دهانش / غلفتی !
 
 
 
                                                                         جليل قيصري


در اين خيابان نيز ابوالفضل مثل خيابان هاي پيشين با همان شاخصه هاي نحوي و لحن و سبك ،راه مي رود و روايت مي كند اما در اينجا از غلظت اشياءو پديده ها كاسته مي شود و ما ديگر ان انباشتگي و اشباه شدگي را نمي بينيم و اين خوب است و...اگرچه به خاطر آبشخور ناخوداگاه و شباهت ساختار شعر به رويا دست كم يكي دو شاخصه ي اسطوره اي در هر شعري مي توان ديد و هر شاعري كم و بيش يك اسطوره پرداز هم هست ولي گمان مي كنم بهتر است در تأويل شعر جانب احتياط را مد نظر داشته باشيم و في الفور هر شعري را در يك چارچوب اسطوره اي قاب نگيريم چرا كه در اين صورت بسياري از مفاهيم فرامتني بي هيچ توجيه ساختار شناسانه و يا نشانه شناسانه و...-با احترام به خانم نصرت اين يك ياداوري و تلنگر به خودم نيز هست كه به مباحث اسطوره شناسانه بسيار علاقه مندم ودر نقد ها ي خودم وارد اين مباحث مي شوم -وارد متن شوند
 
مثلن اين كه ورود انسان از اسطوره به حماسه و تاريخ و تمدن و غلبه ي خوداگاه بر ناخوداگاه و واپس رانده شدن ناخوداگاهي و همچنين گذار از دوران دامداري و گشاورزي به تمدت و شهر نشيني و غلبه ي لوگوس بر ميتوس با ايين و فرهنگ توراتي شروع مي شوديا گاو كشي ميترا نياز تفحس و تأمل بسيار است و همچنين واگشايي اين رمز در هر متن يا متن پيش رو ضمن اين كه رمز گشايي نشانه هاي اساطيري در متن اموزه ي جاذب و ثمر بخشي است بخصوص اگر اين رمز ها از خود متن بر خيزند و در چهارچوب متن و مناسبات متني بر رسي شوند و...اگر تعريف ساده ي روايت را دوباره چيني اتفاقات واقعي زندگي بدانيم تمهيدفلاش بك ويا ...بايد با نوع روايت و كلمات و نحو و فرم كار همخوان باشد يعني اين كه نشود بندهايي از شعر را جا به جا كرد در اين مورد توفيق كامل اقاي حسني را بايد با تأمل بيشتر در متن مورد نظر ببينيم و...پايانه ي كار خوب نشسته است بخصوص اين كه شاعرانگي خوبي در همين پايانه مستتر است .بر قرار باشيد
 
                                                                    محمد مرادی نصاری
 
حس نوستالژیک بازگشت به کودکی و گذاشته و جریان سیالی که بر شعر حاکم است و بازی های زبانی ی که در بعضی قسمت ها بسیار خوب در بافت شعر حل شده اند مخاطب را در فضای شعر غوطه ور می کند.و پایان اندوه ناک شعر حُسن ختام زیبایی ست بر این حسرت بی پایان.
شعر خوب و موفقی بود ابوالفضل جان...


یکی بشود فحش در برود از دهان خواهر و بخورد به داماد و باز کمانه کند بخورد به آن یکی داماد!
 
                                                                      کیوان اصلاح پذیر
 
عجب شعری ! شخصیت بخشی مستقیم به هر چیز حس شدنی ! شاعر به جای اینکه بگوید " درخت گوجه سبز دستش را دراز کرد و میوه اش را در دهانم گذاشت و مرا به یاد خانه پدری انداخت که در و دیوارش به من سلام می کنند و مرا به یاد جمعه ای می اندازند که می گفت ..." مستقیما می خواهد تا یک نفر نقش درخت گوجه سبز را بازی کند و این بسیار قوی تر از پرسینیفیکاسیون ( امیدوارم درست نوشته باشم ) است . زیرا آنکه درخت میشود نقظه عزیمت اش از برون به درون است . این بازیگر است که به نقش جان میدهد و نه برعکس . شاعر برای بازیگر نقش درخت سناریویی ننوشته است اما او را در چارچوب خانه ی پدری محصور کرده است . این سبک انسان سازی چیزها خیلی نو و بدیع است و در عین حال نقدی است بر این صنعت کهن شعر . من این سبک را نوعی نگارش بیرون از متن ارزیابی میکنم . در باب محتوا هم ...
 
در جریان گاو و سگ و مرغ و گربه و زرافه و کبوتر شدن است که نیاز به بازسازی خانه پدری حس میشود . راوی دیگر از نفس افتاده است و نمی تواند این همه نقش را یکباره بازی کند پس از دیگران میخواهد حالا که نمایش به راه افتاده است بیایند و صحنه را کامل کنند . شعر درخواست کارگردانی است که خاطره اش را دکوپاژ میکند . دوباره از متن به شکل افتادم و این نشانه آن است که شکل و محتوای این شعر خیلی خوب چفت شده اند
 
 
                                                                       مجید خسروی
 
 
تبریک می گم جناب حسنی عزیز.
.
یه جایی خونده بودم که یه پیرهن یا یه مدل مو، تو دهه ی خودش، بهترین و تو دل برو ترینه. دو دهه بعد طرح و مدلی ناپسند می شه که اکثیرت، آن فرد را شخصی، عقب افتاده خواهند خواند. سه دهه بعد، قطعا مدلی خواهد بود که کسی چشم دیدنش رو نداره و همگی با آمار کامل، ازش بیزار می شن ولی جالبه که بدونیم، بعد از گذشت چهل سال و ورود نسل جدید به میدون، طرحی کلاسیک، فوق العاده، های کلاس و ... می شه. مثل عکس های یه عکاس با دوربین "لویتر")
جدای از این حرفها ، منظورم این بود که عکسِ بعضی از دوستان، اعتقادم بر اینه که فعلا برای "نوستالوژیک" شدن این آیتم ها یه کمی زوده.
علاوه بر این ها یه نکته دیگه ای هم که هست اینه که اونجایی که می نویسی :یکی یواشکی بشود بازی پولاد و ابومسلم یکی بشود صدای کم تلوزیون
"یکی بشود برد ِ ابومسلم
وا گذار کند مثل خودِ خودِ ابومسلم

یکی بشود فوتبال بعد ازظهر" ، اگر اون خط سفید فاصله نبود، بدون شک احساس می کردم داری ادامه ای اضافه ، اضافه می کنید.

و

"یکی بشود فرغون
یکی بشود خواهر زاده
کفشها را بریزد و سواری بدهد توی حیاط" با صرف نظر اینکه تو چند سطر بعدش از همون گزینه "کفش ها" استفاده کردی، بهتر نبود که اون حسِ "یکی بشود" رو به کفش های توی فرغون هم منتقل می کردید؟

                                                                       پروين پورجوادي
 
حالا ما همه اينها هستيم كه توي خانه ي پيرزن جمع شديم ونمي رويم پي كارمان به اين آساني ها!
اما قصه انگار دشوارتر ست وپر رفت وآمدتر . آيا با تبين جوري چرخه ي تناسخ مواجهيم يا كمي كه كوتاه بياييم استحاله ي آدم در گاو سگ مرغ و خروس و ... كه نشخوار مي كند دم تكان مي دهد واز همه تماشايي تر بال بال مي زند . شاعر از همان ابتدا وبا شرح جز به جز اين خصوصيات ، موافقت مخاطب را به دست آورده . جمله هاي موكدي كه بصورتي غير مستقيم پرسش انگيز ودر نتيجه تعليق سازند . در اين مورد خاص دوست ندارم بنويسم استفاده از شگرد هاي كلامي حتي اگر با كاري چنين حرفه ايي روبه باشم. بيشتر مايلم بنويسم هم نشيني عناصر، نقش آفريني(جان بخشي) وكاراكتر سازي كه با زبان پيراسته ي حسني (نه زبان معيار خانلري )همان وجه غالبي را ساخته كه پيش تر هم ديده بودم در كارهايش .
اما چرا اين شعر بيشتر از باقي شعرها به دل مي نشيند استفاده ي حسني از المان هاي آشنا وگاه نوستالژيك همانطور كه احسان مهديان اشاره كرده يا تركيب هاي لطيفي (گلدان ها لب پرنكند ، پرده را ندرد و نسيم را نراند) كه اينجا وآنجا نشسته، خلاف آمد عادت زبان بي پرواي حسني ،عرياني ناگزير احساسي شاباش دهنده .
و پايان بندي سنگ قبري با نام ونشان برآمده ونتيجه ي آن همه شدن بودن رفتن و آمدن كه مي خواهد باران بداند برهياهوي خاموش كه مي بارد !
شادي ت مدام
 
 
 
                                                                             ارمغان
 
ساختارشکنی در زبان و روایت داستانی در شعر داستانی بر آمده ار متن جامعه و نوشته شده توسط خیابان یازدهم ؛حالا ما و تا انتها یکی یکی آدمهای این خیابان تقسیم میشوند در تمام چیزهایی که وجود دارد من از نوشتن واژه ها ی نامانوس لااقل برای خودم پرهیز میکنم ساده و راحت ابوالفضل حسنی در این متن تمام دردهای اجتماعی خود را بالا آورده است
 
                                                                        شهرام زارعي
 
سلام آقا حسني عزيز ! شما يكي از دوستان را دعوت كرده بوديد كه نتوانست به خدمت شما برسد كه جسارت نباشد من به جاي ايشان خدمت رسيدم و در همان بار اول كه اين شعر را خواندم فهميدم شما شاعر خوبي هستيد خيلي از خواندن اين شعر لذت بردم بيشتر به خاطر اينكه سبك سرودنتان يونيك و مختص خودتان است بسيار ماهرانه با سفر به خاطرات گذشته و احياي هر آنچه در ذهن داشته ايد توانسته ايد به هر گوشه كناري سرك بكشيد و با توجه به مسائلي خاص پيوند خوبي ميان تمام رشته هاي مثبت و منفي شعرتان به وجود بياوريد....
 
                                                                     مهيار خاوري ن‍ژاد
 
اعتراض اعتراض اعتراض
اين شعر پر از اعتراض است ابوالفضل جان
استفاده ي شاعر از تجربيات مشترك باعث ايجاد همذات پنداري بين مخاطب و راوي شده كه در شعر هايت كمتر مي ديدم...نوع برخورد با كلمات و تناسخ در اشياءپيرامون را پسنديدم...نظریه تناسخ و بازگشت ارواح پس از مرگ و انتقال آن از بدنی به بدن دیگر از دير باز در مکاتب خاور دور مورد توجه بوده است.همانطور كه مي بينيم شعر از زبان يك روح روايت مي شود و ما اين را در پايان كار در مي يابيم:
"یکی بشود یک تکه سنگ نا قابل (با ذکر نام و تاریخ تولد حتمن!) برود جا بگیرد روی خاک همان یکی حتمن....
تا اینکه باران می بارد بداند روی مزار کی می بارد!"
در اين سطر گردش روح به وضوح پيداست تاكيد راوي به "همان يكي حتمن" به همين منظور است...
اتفاق قبل از شروع شعر افتاده و اين واقعه همان مرگ راوي است كه سبب پيدايش سطرهاي بعد شده است.اين روح در ابتدا دچار "مسخ"(بازگشت روح از انسان به حيوان) مي شود:

"حالا این ما گاویم! از این سطل به آن سطل دنبال یک نیم جو می گردیم و ماغ می کشیم
حالا این ما سگیم! تکه استخوانها را بو می کشیم و دم چرخان و کمر پیچان حیاط رادور می زنیم
حالا این ما مرغ و خروسیم ! به همه چیز و همه جا چنگ می اندازیم
گربه چرا نیستیم؟ هستیم ! کاسه بشقا بها را لیس می زنیم و لای جل و پلاسها میو میو می کنیم
حالا این ما زرافه ایم! از شبکه سرمان را دراز کرده ایم داریم روفرشیهای روی فرش را بو می کشیم
از همه تماشايی تر کبوتریم! همینجور بال بال می زنیم"

و سپس دچار "نسخ"(از انسان به انسان) در بدن كودكي مي شود كه اتفاقات بعدي را سامان مي دهد و از زبان آن به تمام اتفاقاتي كه مزاحم دنياي كودكانه اش مي شوند اعتراض مي كند.
مسخ ، فسخ(بازگشت به عالم گياهان وسيري از حيوانات به گياهان) ، رسخ (بازگشت به عالم جامدات)
گويي شاعر گردش ارواح را طوري سامان مي دهد كه دنياي كودكانه ي رواي شكل بگيرد با همه ي زيبايي ها و سختي ها و تلخي هايش...يعني حضور شاعر به عنوان يك خداوندگار در اين كار به وضوح پيداست...
                                                                         شهرام معقول

خیابان یازدهم در میان خیابانهای قبلی که برای قدم زدن فراخوان مان کرده بودی چیز دیگری بود یا لاقل آن چیزی بود که من دوستش دارم و مدتها منتظرش بودم، من این فضا را آن قدر دوست دارم که دوست دارم بارها در آن قدم بزنم و از مناظر تاثیر گذارش لذت ببرم.
 
 
                                                                        شبنم فرهنگ


همه چيز در اين شعر شخصيت دارد. استعاره ها در زبان و زبان در تصاوير و نگفتن ها در زياده گفتن هايت و بازي در مجاز و نقب به واقعيت! من اين شعر را با تمام جزئياتش به شاعرانگي نشستم. چرا كه قالبش شخصيت دارد كه ايفا مي كند در خود نقش طنازي اش را و به رخ نمي كشد. در كارهاي قبلي ات گاهي مثل زني كه رژ لب سرخ براق مي زند كه لبانش را درشت تر جلوه دهد، نگاهم به خماريه سرگيجه آور بعد از بد مستي مي رسيد. ولي اين بار نه آقاي حسني عزيز. همه ي اركان در حال اتفاق افتادن هاي دروني هستند. اين شعر سرشار از حس را لوند نكردي ! آفرين

 


این همان "خیابان هشتم " است که از "خیابان هشتم" می آید

 


ما بین ما یک متا فیزیک عاشقانه برقراراست!
اینها اِرور می دهند              من هم!
اینها ریست می شوند         من هم!
یک مادرخانم هم دارم که پیرمردها به او می گویند کیس!

زرد را زرین                         
سرخ را سیمین     
 دود را شیرین                      
کل آتش را آذرمی دیدم...

آه آذر ! صاحب چند تا  توله ای الان؟!
داری با چند تا بچه سقط می شوی  مدام ؟!
چند فرقه شوهر داری دختر؟!

ما چند سال پیش همدیگر را دوباره باز یافتیم
مثل چند تا خیارچمبر که آب بیاورد و دریا تحویل نگیرد؛ بُر خوردیم
مهندس خانواده بعد از این ِ مان  تاکید کرد هوای یکدیگر را داشته باشیم
 
چه کنم که همسرم  می گوید مرا مانیتور صدا بزنید !
هنگ می کند ؛ زوزه می کشد صداهای عجق وجق در می آورد رنگ و بی رنگ می شود گاهی ؛ یعنی غش می کند تمام ! به هوش که می آید باز جیغ می کشد:      من مانیتورم !
پسرم  اسمش را گذاشته کیبرد ! 
حرفهای مرا برمی دارد  پاک و پوست کنده می گذارد کف دست مادر جان ؛
آنهم بی کم و زیاد می ریزد روی صفحه...
دخترها بعضی وقتها اسپیکربازی می کنند: من شارژم!
 بعضی اوقات هم سیمهاشان قاطیست ....
من بهشان می گویم : اسپیکر(1)      اسپیکر(2)
یک ته تغاری هم دارم  اسمش را برگردانده به موس ....
آنهم دمش به دم اینها بند است

آب از سرم گذشته  دیگر نای شعله تازی ام  نیست !
تینر هم اگرروی سروکولم بریزند شاید فقط بگویم :    پُف!

اصلن کجایی؟     چه می کنی؟
زیر کدام لحاف می چُِسی؟
توی کدام دستشویی می رینی ! 

گاهی گداری یک دلتنگی هم دارم  توی شناسنامه رنو صدایش می زنم مرسدس
 جفت و جورمی شوند کنار هم توی این رنومرسدس
مقصد کجا؟!
هر کجا که این ماشین کنار یک سفره خانه ی دل ایست بکند!
هنگامی که شهسوار زیر بارانهای چندین وچند ساله دارد شلاق می خورد
همانجا که عشق به رنگ آبی هلیم توی شومینه می سوزد؛
متاسفانه  خیلی گند ِ خوراک اند!
باید برایشان چند رقم فاز بگیری؛ وگرنه  قهوه خوری ناصرالدین شاه را با ویروس و آنتی ویروس قورت می دهند....

شعله هایم را غلاف کرده ام یکپارچه شده ام آب!
طوطی می گوید آب            ظاهر می شوم
گربه می گوید آب            ظاهر می شوم
طوقی می گوید آب          ظاهر می شوم
شده ام جن هزار جور شکل این خانه....!
خاراندن سرم را حتی موکول می کنم برای بعد....!          

واقعن هر شبانه روز چند وعده  می گوزی ؟!
چند تا وقت داری تا زیر بغل هایت را تخلیه کنی؟!
هفته ای یک بار؛ توالت شهرداری را از تنت در می آوری؟!

توی سفرها اما بازی رنگ دیگری به خود می گیرد:

همسرم می کشد به سمت خودش تا هر چه بیشتر و بیشتر آپدیت ام بکند
پسرم مرتب بالا پایینم می زند و هیچ گیم نتی از من در نمی آید
دختر ها در اندرون من خسته دل به دنبال یک فایل مخفی می گردند
این ته تغاری هم می گیرد روی تمام سر و صورتم یک مکان نما می کشد

خدا نصیب هیچ بنده مسلمانی نکند این مدل آدمهایی که ما هستیم!

 

                                                                         شهاب کریمی
 
مسیرهای همیشگی، بی پردگی و بدون پیچیدگی، همچنان پست به پست چیده زاده میشوند و این برای من بسیار زیباست که منتظر زبان دیگری در شعرت نیستم ، که با همین زبان تورا میخوانم و از این خاص بودن؛ خانه ای میشوی که در آن راحت از مهمانانت پذیرایی میشود، گمشده در این شعر آذر است و آنکه مانیتور است شکل دیگر او و زوایای دیگر یادهایی که با تکنیک زیبا حال راوی را هم بیان میکند.........
مثل همین قسمت:
آه آذر ! صاحب چند تا توله ای الان؟!
داری با چند تا بچه سقط می شوی مدام ؟!
چند فرقه شوهر داری دختر؟!
 
 
                                                                          میلاد زنگنه


استعمالهای فردی زبان در خود زبان تغییراتی بوجود می اورد و موُلف خود را در برابر زبان و ملزم به نقش کردن تفرد خود برآن می بیند مولف رجوع به زبان عام و همچنین به شیو ه ای ایجابی و تقریبن مستقیم و شهودی می فهمد رویکرد نحوی می تواند از روش مقایسه ای استفاده کند و از عام به سوی جزئیات متن پیش برود

شعر خوبی خواندم و از سطرهای درخشان آن نمی توان سرسری گذشت از تصویر ها و تخیلش لذت بردم اما بعضی سطرها آنقدر کلیشه ای و اضافات دارد که باز هم به راحتی نمی توان از آن گذشت فکر می کنم ((جفت و جور می شوند کنار هم توی ........تا قهوه خوری ناصرالدین شاه؛ نوشته ای است که از بحث محتوا خالی است و نیازی به این قسمت نبود
 
 
                                                                   عاطفه صرفه جو
 
جناب لپ تاپ !!! اولن اون کلمه ی غورت را تصحیح کن ! قورت درست است. دومن کارهایت را دوست دارم از این جهت که روایت مدار است و انگار دارم قصه می خوانم. می خوانم و می خوانم تا ببینم حسنی چه می خواهد بگوید. حالا این چه می خواهد بگوید بماند که راضی ام نکرد. فقط راوی یا همین شاعر ما حسنی عزیز یک شخصیت آپدیت شده را در شعر به نمایش کشید.

اما یک پیشنهاد و این فقط نظر و سلیقه ی من می تواند باشد و شاعر تویی و مختار. اگر جای تو بودم کلمات فرنگی را به زبان و حروف فارسی می نوشتم تا یک دستی زبان از لحاظ رو ساخت به هم نخورد. مثلن : سرچ... هارد...آپدیت ...! چنانکه در بالای شعر نوشتی کیبورد و مانیتور این کلمات آخر هم همانگونه نوشته شود فرم ظاهری شعر یک دست می شود. ممنون از دعوتت.
 
                                                                       نسترن مکارمی
 
به نظرم توی این شعر منظور و هدفی را که میخواهی خواننده به ان برسد زیادی توضیح داده ای جوری که من احساس کردم در نگاه توی نویسنده خیلی خنگ به نظر میرسم . بگذار از اول شعر شروع کنم .اولا که طبق یک سلیقه ی کاملا شخصی که میتوانی قبولش کنی یا نه احساس میکنم اگر به جای چند فرقه شوهر بنویسی چند فقره شوهر هم از لحاظ موسیقی شعر جذابیت دارد هم به مفهوم مورد نظرت زیاد اسیب نمیزند .
این یکی همان تکه ایست که بیش از انچه لازم دارد به ان پرداخته ای در حالیکه با کمی حذف و اختصار شاید بشود:
همسرم می گوید مرا مانیتور صدا بزنید !
هنگ می کند ؛ زوزه می کشد صداهای عجق وجق در می آورد رنگ و بی رنگ می شود گاهی ؛ یعنی غش می کند تمام ! به هوش که می آید باز جیغ می کشد
پسرم اسمش را گذاشته کیبورد. حرفهای مرا برمی دارد پاک و پوست کنده می گذارد کف دست مادرش آنهم بی کم و زیاد می ریزد روی صفحه...
دخترها بعضی وقتها اسپیکربازی می کنند: من شارژم!
بعضی اوقات هم سیمهاشان قاطیست ....
من بهشان می گویم : اسپیکر(1) اسپیکر(2)
یک موس ته تغاری هم دارم . دمش به دم اینها بند است
دو تکه از کار را هم با هم ادغام میکنم چون فضا سازی اش تکراریست و دلیلی ندارد توی سرتاسر یک شعر دو بار مخاطب را با یک فضا مواجه کنی
اصلن کجایی؟ چه می کنی؟
زیر کدام لحاف می چُِسی؟
چند تا مستراح زیر بغلهایت حمل می کنی؟!
هفته ای یک بار؛ توالت شهرداری را از تنت در می آوری؟!
پایان بندی کار هم زیاد جالب نیست . اینهمه درباره ی موس و کیبورد و مانیتور توضیح دادی که اخرش به لب تاپ بودن خودت اشاره کنی ؟این را که خودمان همان وسط کار هم حدس میزدیم . با یک پایان تکان دهنده تر این متن را که دارد حیف و حرام میشود نجات بده و ...این هم از همان قسمتهایی است که انگار داری در ان حسابی مخاطب را خر فهم میکنی . و اگر حذف بشوند بهتر است
می ماند مادر خانم بنده که خودش یکپا hard است
دیگران نیز پرروپررو چشم از من بر نمی دارند! انگار دارند چیزی چیزکی search می کنند!
 
                                                                             اورسلا
 
کار مسنجم و خوبی بود آمیخته با طنزی که مختص ابوالفضل حسنی ست .و اما با نظر نسترن مکارمی در رابطه با توضیحات در این کار موافقم .و همچنین سطرهایی هستند که از نظر معنا و محتوا شاید هیچ کمکی به شعر نکرده اند.
اصلن کجایی ؟ چه می کنی ؟....... چند تا مستراح زیر بغلهایت حمل می کنی؟......
 
 
                                                                        نسترن مکارمی
 
دوباره سر زدم . رفتم ان خیابان هشتم اولی را خواندم . یک جاهایی تغییرات خوبی اعمال کردی در کار جدید ولی پایان بندی کار اول خیلی خیلی بهتر بود درواقع الان که فکر میکنم تنها تغییری که در کار جدید پسندیده امش همین قسمت است

همسرم می گوید مرا مانیتور صدا بزنید !
هنگ می کند ؛ زوزه می کشد صداهای عجق وجق در می آورد رنگ و بی رنگ می شود گاهی ؛ یعنی غش می کند تمام ! به هوش که می آید باز جیغ می کشد
پسرم اسمش را گذاشته کیبورد. حرفهای مرا برمی دارد پاک و پوست کنده می گذارد کف دست مادرش آنهم بی کم و زیاد می ریزد روی صفحه...
دخترها بعضی وقتها اسپیکربازی می کنند: من شارژم!
بعضی اوقات هم سیمهاشان قاطیست ....
من بهشان می گویم : اسپیکر(1) اسپیکر(2)
یک موس ته تغاری هم دارم . دمش به دم اینها بند است

که تازه با پرویی هر چه تمام تر متن تغییر یافته ی خودم را کپی پیست کرده ام .علاوه بر اینکه نظرم درباره ی تلفیق ان دوقسمت راستی کجایی چه میکنی هم عوض نشد . ولی در مجموع فضای حاکم بر کار اول خیلی عمیق تر و درون گرایانه تر بود
ای کاش اینهمه توی جرح و تعدیل نوشته هایت را قربانی نمیکردی .
 
                                                                       حافظ عظیمی

مخاطب با اثری روبروست که در قالب یک فرم تمامی المان هایش شکل گرفته اند.در واقع شاعر در همان سطر اول تکلیف مخاطب را با توازیمیان اجزای واقعی و محوطه ای که از اجزای مجازی می سازد روشن نموده است. اما به عقیده ی من این روایت ناتمام مانده. در واقع شاعر به مکاشفه ای دست برد زده که در انتها علتی را دنبال نمی کند. تنها روایتی ست معادل اجزای پیرامونش در فرمی که خود برای آن ها تعریف نموده.
 
                                                                          امیر سنجوری
 
 
حد اقل این یکی را می شود با "خانواده" خواند !
خیابان قبلی ات عجیب اسپایس ملینیوم بود....
می دانی؟
نحوه برخورد من با کارهای تو خیلی متفاوت تر از برخوردم با هرچه هست که تابحال خوانده ام. تو حالا هر کاری که داری می کنی , اما تفاوت ات در همین وادار کردن من (حد اقل) به تغیر نحوه برخوردم با اثر است.منطق آفرینی کارهایت مرا وادار می کند متفاوت نگاه کنم.لذت بخش بود. یک جوری بود که ترجیح دادم فقط بخوانم و تا انتها بروم...
می دانی ؟ فکر کنم این نوشته را نباید کالبد شکافی کرد. روایتی که در اثر ات هست حیف است تجزبه بشود.این کار را در کلیت اش دوست داشتم. حیله بازی و مکاری و معماگری و شوخی هایی که در کار هست یک نوع لبخند ریز گوشه ی لب آدم می نشاند.
همین یک هنر است.
بیشتر بخواهم دقت کنم , گیج می شوم حقیقتش. نمی توانم اثر ات را آنالیز کنم. کلمات در این اثر قابل تجزیه نیستندگفتم , کلیت کار قابل بحث است فقط؛روایت و انتخاب روایت.....
 
 
                                                                            حاشیه
 
قبل از دعوت دو سه بار آمده پست جدیدتان راخواندم.هر چند که قبلن نیز این شعر را در پستی گذاشته بودید تا جایی که من یادم می آید.همین که می گویم دو سه بار آمدم کار را خواندم مفهموم دیگرش نیز می شود:من پیگیر کارهای جناب ابوالفضل حسنی هستم. چرا؟چرا پیگیر کارهای این جناب هستم؟؟؟ خب مختصات شعر تو که کم کم معلوم شده است پس دلیل فقط مشخصات و مختصات شعرت نیست . چرا دارم کش می دهم؟بگذار راحت تر بگویم : وقتی همه مثل هم فکر می کینم هیچکداممان فکر نمی کنیم. همین نقطه ی تفاوت شما می شود با خیلی ها از جمله خودم...
 
 
                                                                          پروین پناهی

این کارتان را من قبلا خوانده بودم قسمت آذر را خوب به یاد دارم .
اسم شما که می آید خیلی ها خودشان را جمع و جور می کنند من یا امثال من که با خودشان کمی تعارف دارند و برای خودشان حتی در تنهایی کارد و چنگالمی گذارند .....
شما به نوعی سعی دارید چهره ی مقدس مآب معشوق را بزدایید و چهره ای واقعی و ملموس و هم جنس ارائه بدهید.گرچه این حقیقت است اما بیان هر حقیقتی در هر جایی شیرین نیست .
سپس در بنیاد شعر رو به رو به طور خاص تکراری بیهوده از مستراح و یا واقعا هر شبانه روز .........
می بینیم که ارزش گفتن بار اول را کمرنگ می کند .
 
 
                                                                         جليل قيصري

نگاه شماچه قصد به چالش كشيدن ذهن فلزي انسان معاصر و الينه شدن او در برابر ابزار را داشته باشد و چه ...نگاه خوبي است و فرم هاي تازه ي متناسب با معاني تازه ، اثار هنري را به پيش مي برد اما كشف و خلق اين توانش ها بايد تأثيرگذار باشد نمي خواهم اين تأثير رابكلي انكار كنم ولي گمان مي كنم بايد عمق بيشتري به متن بدهيد چرا كه اثر گذاري و عمق اثار هنري است كه ان را ماندگار تر مي كند و...همانطوري كه پيشتر عرض كردم انباشتگي مفاهيم و تصاوير از اثر بخشي ان مي كاهد و...كشف فرم ها و معنا هاي تازه نياز هميشه ي ماست و اميدوارم با تأمل دروجوه ديگر كارتان موفق و موفق باشد .
 
                                                                        پروين پورجوادي
 
همجواري ما با تكنولوژي يا استحاله ي نادانسته در آن اگر منظورت را درست فهميده باشم .
عليرغم اينكه زبان همان زبان روايي آشناست كه هرجا بخوانم مي دانم نويسنده ، سراينده يا گوينده اش ابوالفضل حسني ست باز برخي از تركيب هايت غافلگيرم كرد.
زرد را رزين سرخ را سيمين كه سيمين وجه تسميه سيم وزر ست وآخر سر آذر كه زن ست و آتش بازهم زرد وگرم وزيبا، اين نهايت شاعرانگي ميان دوبند هجوكننده اي نشسته كه خنده را روي لب كج مي كند وتلخ !
داستان(شعر)ادامه دارد با باز يافتن هم (دو آدمي )كه بُرمي خورند از ميان جمع و به كنجي رانده شايد از سر ناچاري ست كه بايد هواي همديگر را هم داشته باشند . هيچ اشاره اي به هواي تازه دراين بند نبود اما نمي دانم چرا احساسش كردم و آنچه كه درادامه گفتي كم وبيش مشخصات آدم صرعي ست كه در ذهنم ربطش دادم به فلشي كه روي صفحه قفل مي شود هرچه موس را مي گرداني بي فايده ست دكمه ها زير فشار انگشتهايت فرو مي رود اما فلش همچنان سر جايش ايستاده نه كلمه اي تايپ مي شود نه پنجره اي باز يا بسته، هيچ كاري نمي تواني بكني الااينكه آن پشت باطري لب تاپ رابيرون بياوري تاخاموش بشود وخلاص فرقش اين ست حسني عزيز كه آدم صرعي خاموش كه شد (بعد ازحمله) خسته ست دست وپايش رمق ندارد واگر خودش را خيس كرده باشد بايد كمكش كني تالباسش را عوض كند روشن شده اما حال تكان خوردن ندارد .
تكرار آب وآتش قشنگ نشسته اند ميان بازي ت با كلمات وهمان ربطي را ايجاد مي كند كه اگر نباشد سر نخ ازدستت بيرون مي شود ومي پرسي اصلا كجايي را چه ربط با دلتنگي وهردو ر چه ارتباط با رنو مرسدس كه قرار ست كنار سفره خانه ي دلي ايست كند
آنارشيسم ست اين كه شهسواري شلاق بخورد و عشق رنگ عوض كند يا چيزي بدتر وكسي گند خوراك تر موجب شده شعله ها غلاف بشوند و آب بشود آتش
قشنگ بود اين بند پاياني چيزي يا كسي كه بازي مي دهد همه را هر جا كه باشند به آساني بازيچه مي شود وخدا را شكر كه اينها هيچكدامشان ه ك ر نيستند تا خيابان هشتم را بكنند بن بست...
 
 
                                                                         شبنم فرهنگ

چيزي كه در اين متن مرا پيش مي برد، روايت بود و فقط روايت.
اينكه مي گويم فقط روايت، مي تواند مضحك هم به نظر بيايد، چرا كه كسي كه با مفهوم روايت دست و پنجه نرم مي كند با قابليت هاي آن هم به نوعي آشنايي دارد.
ولي آه از متني كه شعر مي نامندش. اين داغ براي من كه انتظار استعاره و فضايي پر از مكاشفه را به دنبال دارد. نه ارائه ي مسئله و دوباره حل آن در همان متن پيش رو.
پس ذهنم گاهي اين شعرناميده شده را به نقل با روايتي با فاصله ي زياد از شعر محكوم مي كردم و بعد قاضيه شاعرم وتو مي كرد و مفهوم شعر را خواستار مي شد، كه آن هم پاسخش بحثي است مفصل. اين شد كه كوتاه آمدم و حق شد از آن شاعر. دوباره جاي ديگري از ذهنم استعاره ها را دم دستي و به دور از هوشمندي مي دانست كه سمت ديگر ذهن قضاوت گرم دم دستي بودن زندگي و روزمره گي را به رخم كشيد و باز سكوت و الخ. و ذهن گردي هايي از اين قبيل.
اين بود جلسه اول ذهن گردي هاي يك مخاطب شعر از نوع شبنم فرهنگ


 

 

خیابان دهم

 
 
 
اصلن من دندان تیز کرده ام تا شعر؛ این افیون زبانی را از سکه و صفت بیندازم؛خیالتان راحت!آخ که این بچه در شکم زن همسایه چه جیغی می کشد الدنگ!

 

 

*********************************************************************************
 

 

 

اگر این کیبرد طنازاست  این ک+ی+ر هم خیلی نازاست که دارد به این تندی تا یپ می کند

 

اگر این میز چا ق؛ آن قوطی لوند؛ این خورشت قیمه با گوشت خر ؛ می دانم این قرار؛ آخرش به یک دسته گل انگار از دهان گاو بیرون کشیده ختم می شود!

امشب اگر سر نزند بلند می شوم از تمام اسباب اساسیه ی این خانه  لب می گیرم لبم به یک جای نرمی گیر می کند که! نمی کند؟

چه فرقی ؟ تو با یخچال طرف شوی  یا با یک  فریزره  دو دره؟

منم که از طبقه فوق آدمها پرت شده ام به طبقه سرماسازها و دارم می لرزم

اینجا سرزمین پنگوين هاست و ما سالهاست طعم یک سیب داغ را نچشیده ایم

باور کنید ما زیر بهمن گیر کرده ایم و هیچکس به دادمان نمی رسد!

 

ک+ی+ر و کیبرد دست بهم داده اند تا دست مرا امشب علنی بکنند؛ چه می شود؟ بکنند!

 

سالهای  آزگار داریم زیر فشار قوی زندگی می کنیم و نتوق  نمی کشیم

احتیا ط واجب آن است که حتی پا برهنه وسط نپریم  خرده ریگها محلی از اعراب گرفتن و سنگ کردن دارند

شنیدم که آب به بابا  می گفت تمام فلکه های این حوا لی با درصدی از الکتریسته ی رقیق ایزوله شده اند

حتی باد که می وزد انگار جرقه های تن ماست  که طور را به  رعشه وا می دارد

اینجا هر دمی که فرو می دهی دل و روده ات به گردش در می آید و سریع تر از یک چند هزار ولتی می چرخد

نگاه کن آدمهایی که از روی چشمه کیله می گذرند چه براق اند!

گفتن اینها جرمی دارد که مسعود سعد را ازخواب قیلوله بلند می کند

بلند تر از این هم مگر می شود دراز کشید روی سنگ پدر بزرگ و اندازه گرفت که طی این سالها چقدر کوچک شده ایم؟!

 

این کیبرد دست بردار نیست و این ک+ی+رهم حیا نمی کند وهمچنان  دارد درونییات مرا بیرون می ریزد

 

اینجا هر مغازه ای که پولوم؛ فردا یک کلینگ روانیست

اتوبوسهای تو شهری یک آسا یشگاه روانی همیشه در راهند

مثا ل می زنم: دارو دسته ی درختها روانی     کلاغ گنجشکها روانی

بدرچینهای من روانی       کفش و دمپایی ها روانی

تا بلوها یکی یکی می آیند پایین و تا بلوهای روانی می روند بالا

ماشین آ تش نشانی ؛ آمبولانس  نیمه شب؛ مرسدس پلیس ؛ همه و همه روانی

تاکسی ها تاکسی ها تاکسی ها را نگفتم تاکسی روانی تر!

رمالها پروانه ی تیمارستان گرفته اند اینجا

به هر که می گویی تو! می شود یک چاقو و می گوید: شما؟!

القصه: این سرزمین یک  بساطی بزرگ است که فقط دیازپام ده حراج کرده است

سالم فقط منم که زحمت تایپ را به گردن این یگانه انگشت لاغر مردنی نینداخته ام ....

وگرنه ببینید! این متن تمام شده است و از نوک این کیرهمینجور دارد خون می چکد....

 

 

                                                  ویتاکر به عنوان یک خواننده ی عامی

 
در پست قبلی یکی اشاره ای داشت به شیزوفرنی و حاکمیتش بر اینگونه متن ها. من این فرم سرودن را فاصله ی غمباری با ماهیت شعر می دانم. کاش بقولی ابوالفضل به گذشته ی عمر ادبی خود نظر می کرد و شعرهای اواخرش را قبل از رسیدن به این هردمبیلات! مروری می کرد شاید تلنگری شود برای بازیافت آنهمه حس درست انسانی در شعرهاش. با این ک+ی+ر و ج+ل+ق و....کثیف و آشفته سرایی از جهان آشفته و کثیف پیرامون چه تعالی حاصل می شود؟ اگر بپذیریم که شعر سامان دادن یک جهان بی سامان است.البته شاید تعریف شعر عوض شده و ما نمی دانیم.
                                                                        مسافر مشرق
 
اين شعر از شعر قبلي تو خيلي بهتر ديدم يعني قوي بود ، نه آن زبان خشك و مكانيكي و صرف اعتراضي را داشت و نه آن فرم و فضاي يك روايت نمايشنامه گونه را ! حالا قصد دارم در مورد ضعف ناچيز شعرت حرف بزنم اولا با وارد كردن به قولي آن حرف هاي بي تربيتي در شعر مخالفم و دليل ديگر اينكه چرا باآوردن اين حرف ها مخالفم اين است كه - گذشته از قباحت آن- علت سرودن اين شعر و مسير معنايي و محتوايي شعر را معلول خود كرده و تمام ارزشهاي واقعي اين شعر را به نام خود تمام كرده است دلايل بيشماري ممكن است باعث شود كه شاعر درلحظه ي اتفاق ، اعتراض را از اين جهت ببيند شايد دوست دخترش او را قال گذاشته و يا او را با دوست دخترش در خيابان دستگير كرده اند؛ ويا خود ديده و يا شنيده ؛ شايد آن شعار را قبول دارد كه س+ك+س باعث پيشرفت ميشود و هزارو يك دليل ديگر ... و از اين دست دلايل فقط ميتواند هدف از سرايش اين شعر را توجيه كند
تابعد...
 
                                                                    محمد مرادی نصاری
 
 
اولن شعر بودن یا نبودن یک اثر را خود مخاطب تا حدودی تشخیص می دهد و دوستان لازم نکرده فتوا بدهند...به نظر من یک شعر عالی بود...هم به لحاظ زبانی و هم شاعرانگی عصیانگرش...بی تعارف لذت بردم ابوالفضل جان...به تصویر کشنده ی انسان سردرگم امروز است این شعر؛انسانی پوچ و روانی ...
 
 
                                                                        شهرام معقول

شعر شما را خواندم، فضای شعر تصویری تمام و کمال از جامعه و وضع موجود است و شما به خوبی از پس آن بر آمده اید، شعر به قدری تاثیر گذار است که خواننده به راحتی نمی تواند پس از خواندن از فکر کردن درباره آن فرار کند، البته یک جاهایی هم البته بسیار کم از شعر بودن فاصله می گیرید که فکر می کنم نتیجه رها کردن ذهن است که در شعر شما به آن عادت کردم و اذیت کننده هم نیست، فقط اگر واضح از کلمات جنسی استفاده نمی کردید آن ذات اصلی شعر بهتر خود را بروز می داد و انحراف و سطحی نگری را در این شعر خوب که حرف زیادی برای گفتن دارد به وجود نمی آورد، از این که متفاوت می نویسید خرسندم اما همه نمی توانند این شعر را بخوانند میدانی که... . پیروز باشید.
 
 
                                                                          شهاب کریمی
 
 
متفاوت بودن کاروان شعری تو میانبری داره که مخاطب رو بی پرده سر اصل قیضه میبره و اصولن بیان الفاظ شرمینه مشخصه ی شعر توست برای تکمیل زبان تو در آنچه که دیگران از گفتن آن در هراسند و این شاید سلامت شعری رو از حد محدودش وافرتر میکنه اما از آنجایی که به نقطه های اشاره ی تو در جامعه میرسم مشترک واگیر آن ویرس ها ييم و محدود بی آنکه حصاری ببینیم در حریم شخصی به علامت ممنوع میرسم در شعر تو تمام علامت های ممنوع با ابزارهای بی ریا بودن به پرده کشیده شده مثل همین نقطه ی مشترک:اینجا هر مغازه ای که پولوم؛ فردا یک کلینگ روانیست.
 
 
                                                                         شبنم فرهنگ
 
وقتي بعضي ها مي خواهند به زور شعر را مجبور به متانتي بكنند كه مثلن مادر من به وقت چاي آوردن براي خواستگارانم مي كرد!!!!!!!! هه خنده ام مي گيرد.
مگر مي شود. نه واقعن مگر مي شود حتي توي شعر هم از خودم از تنم از گند زدن هام از بزدل بودنم از بوي گند مدفوع هر روزه از بوي دهان مرد كناري از ... نگفت. چقدر خجالت بكشيم؟ مگر مي شود؟
و اما . . . شعرت
ابوالفضل جان اين اولين كاري است كه از تو مي خوانم ( اگر اشتباه نكنم) گاهي از دستت در مي رفت حس اين فضا و ساختاري كه دوست داشتي بشكني و البته قبلن هم كساني شكسته بودند. اين بود كه دچار گسست لحن در زبانت مي شدي. آوازي ديگرگونه كه شعرت را مي توان به شعارزدگي محكوم كند. مي داني گاهي اگر شعار از زبان يك راوي شيزوفرنيك يا متعصب ياشاكي بيرون بيايد، چون متعلق به راوي مي شود، ديگر به نويسنده اعتراض كمتري وارد است. ولي وقتي با صداي نويسنده به شعار مي رسي . . . كمي جاي تعمل لازم است.

 
                                                                       بهروز سبزپوش
 
پیش به سوی ضد شعر اونهم چهار نعل

اجزا وارد شده در شعرشما همانی ست که سالها قصد ورود داشتند اما متاسفانه با کت و شلوار پوشیدن تن شعر و خیلی خوش کلاس و با کلاس کردنش و اینکه نمیدونم از یه جای دیگه اومده مهلت حضور نداشته اما با در کنار هم قرار گرفتن مناسبات اثر درونیات اثر شکل میکیره و دوستان باید ببینند که با در کنار هم قرار گرفتن این جزا کارکردی تازه در کار ساخته می شود یا نه؟

                                                                           الهام  نائیج
 
 
بار اول و دوم که امدم خواندم راستش رو بخواهید بدم امد و نظر نگذاشتم. اما الان برای بار سوم و چهارم خواندم و دیدم نه! حرفهایی جالبی رو موذیانه زدی...

طغیان کرده ای و بی پروا می خواهی از هر قید و بندی رها شوی... بهتر بگویم دقیقا روانی... چرا؟؟ شاید چون "سالهای آزگار داریم زیر فشار قوی زندگی می کنیم و نطوق نمی کشیم" و ناگفته نماند ما در ادبیات ؛ روانی را یک تعریف میدانیم نه توهین. از همان خط آبی اول معلوم میشود چقدر روانی... با تمام بی پرواییت گاهی کاملا در لفافه حرف میزنی. چرا؟؟ شاید چون " گفتن اینها جرمی دارد که مسعود سعد را ازخواب قیلوله بلند می کند" انقدر که من عامی نمی فهمم دقیقا منظورت چیست و این یک قوت است. با تمام این ها تو کاملا داد میزنی.
لایه های زیر پوستی شعرت شدیدا بوی فروید میدهد و سایکو انالیتیک. مخصوصا در قیاسی با وجه تشبیه بیرون ریزی درونیات... شعر گویی نوعی مکانیزم دفاعی ست به همان سالهای آزگار تحت فشار ماندن. فرار از سرکوب هاsuppressions و در نتیجه ی آن نوعیsublimatin در قیاست هست. من عذر می خواهم که تو این زمینه ها فارسیم روان نیست چون متن انگلیسی نظریه های فروید رو خوانده ام.
داد میزنی و انتقاد میکنی به روانی بودن ها و خوب میدانیم تو خودت روانی شدی از تحمل و دیدن مدام این همه روانی! اما آن کجا و این کجا! ببینید: "سالم فقط منم که زحمت تایپ را به گردن این انگشتهای لاغر مردنی نینداخته ام ..." اما تو دقیقا زحمت را به گردن ان انگشت های لاغر مردنی انداخته ای.
"...........خون میچکد." خط اخر شعر رو میدانم خیلی تویش حرف است اما من از پسش بر نمی ایم. باید برم کتاب the interpretations of dreams" فروید رو بخوانم و بیایم بگویم یعنی چی. شاید بشود اینطوری تعبیرش کرد که متن تمام شده اما جنون همچنان در تو بیداد میکند.
شعرت عالی راجبه عصیان است و عالی تر خواننده رو عاصی میکند... ما را با خودت میکوبانی به در و دیوار تا بیدار شویم.

                                                                           رهام رها
 
ضد شعر نيز نوعي شعر است اينكه مانا ماند را همين دغدغه ها و خواننده هاي درگير زندگي معين مي كنندو البته اينكه دايره ادبيات گنجايش وتر تيزت را دارد يا نه را منتقدان ادبي بايد تشخيص دهند
 
 
                                                                               امرداد
 
هذیان وار نوشتن و نزدیک کردن نوع نگارش با موضوع اصلی (البته اگر درک درستی از همین موضوع اصلی داشته باشم ) توی این کار بد نیست . گفتم اگر درک درستی داشته باشم چون گاهی روده درازی و دور شدن و دور شدن از حرف اصلی توی این کار اذیت کننده است . هذیان وار نوشتن باید حرفه ایی باشه که تفاوتی را بوجود بیاورد بین نوشتار یک هذیان گوی عادی و یک هذیان گویی که قصد نوشتن نوشته ایی حداقل متفاوت (هنری) را دارد . انتخاب "ک..." و "کیبرد" هم به نظرم اصلا خوب نبود . چه جناسی بین این دو هست که بتوانیم از این جناس به چیزی مشترک یا متفاوت بین این دو برسیم . ناشیانه بود در کل انتخاب این دو بعنوان شخصیت اصلی های (!!!) این نوشته . و آخر اینکه تک خط های معرکه ایی توی نوشته بود ولی اگه خارج این کار هم باهاش مواجه می شدیم آنچنان فرقی نمی کرد . نه قوی تر می شدند و نه ضعیفتر .
 

                                                                         امیر سنجوری
 
 
۱)
 
ضد شعر که می گویی یعنی یک بیس گذاشته ای به نام "شعر" آن وقت می خواهی با مولفه هایی که از آن داری بروی سراغ ضد آن ؛وقتی هنوز "شعر" را نمی توانیم تعریف بکنیم و تنها می توانیم مصداقی و تجربی و شهودی با آن برخورد کنیم - و نه تئوریک-باید با چیزی که تو اسمش را ضد شعر می گذاری هم همینطور برخورد کنیم چون چاره ی دیگری برایمان نمی ماند اما من از ادبیاتت تصور می کنم "ضد شعر" مد نظر تو گونه ای از نگارش است که در معنا و خصوصاً در مضمون با آنچه اکنون نرمال تلقی می شود در تضاد باشدهرچند باید به اثر نگاه کرد تا فهمیداما هنوز با دایره واژگانی ات به شدت مخالفم چون مستقیم گویی به این شکل هرگز هنرمندانه نبوده است شما ببین فیلم های س+ک+سی چقدر بیننده دارند اما هر سینمایی در جهان بخواهد یکی از آنان را اکران کند ورشکست می شود . وقتی به جوایز اسکار نگاه کنی متوجه می شوی چه هنری برای مردم ارزشمند است هرچند به بی پرده ترین هنر ها هم توجه می کنند.من دنبال نامگذاری روی نوشته هایت نیستم اما اگر می خواهی به جایی برسی راه خودت را از آنچه امروز "شعر" قلمداد می شود - البته تجربی و مصداقی- جدا کن چون اگر" لامبورگینی گالاردو" هم بخری و بگویی این "وانت پیکان " است همه بر علیه ات موضع می گیرند و حرفت را رد می کنند چون گرچه مخاطبانت مهندسین خودرو نیستند و (نمی توانند بگویند لامبورگینی چه تعریفی دارد) اما می توانند "فرق" بین لامبورگینی و پیکان را بفهمندآنگونه ای امروز مخاطب ما فرق بین شعر و غیر شعر را می فهمد هرچند نمی توانند و ناتوان از ارائه یک تعریف برای شعر هستنداین برخورد تجربی و بر اساس شناسایی مصادیق یک پدیده است نه تعریف آن هرچند تئوریک نیست
۲)

س+ک+س و رکیک نویسی آنچنان نوشته هایت را تحت الشعاع قرار داده که هیچ کس حتی در سطح کارهای تو موفق به شناخت لایه اول نشده است تو این را که نمی خواهی؟و در نوشته ات انقدر معنا مهم بوده که ناچار به بکار بردن واژه ی (ک +یر) می شوی؟ناچار می شوی واقعاً ؟فکر نمی کنم به همین راحتی هر کس ( روی سخنم با تو نیست ابوالفضل) آمد گفت ک+ی+ر و ک+س و جلق و... دارد به مسائل جنسی و مشکلات اجتماع می پردازد؟ !!مثل اینکه بگوئیم چون من در شعرم از دایره واژگانی مرتبط با سیاست استفاده می کنم یعنی دارم شعر سیاسی می گویم. این لزوماً درست نیست.
حتی با آنانکه نوشته ات را "اروتیک" خطاب کردند هم مخالفم. اروتیزم و تنانگی چیز دیگری است اصلاً . محور قرار دادن اندام آدمی چیز دیگری ست. از دست و پا و سر و... بگیر تا آلت تناسلی. حالا فقط آلت تناسلی اش در شعر شما بود و هیچ تنانگی دیگری نداشت. این می شود اروتیزم؟فکر می کنم تکنیک های زبانی خوبی که در اثرت هست می تواند آن را نزدیک به چیزی بکند که ما از شعر توقع داریم اما در عین حال دایره واژگانی ات در این بازار شلوغ ادبیات مخاطب را به راحتی به سمت یک انتخاب دیگر سوق می دهد.اگر ادبیات را میدان رغابت میدانی به این مخاطبان اندک اکتفا نکن و در عین استقلال به مخاطبت احترام بگذار

۳)

فکر می کنم ابوالفضل جان تاریخچه ی کوتاه ادبی ده - بیست سال گذشته را بهتر از من خوانده باشی و بتوانی همین الان آینده ای از خودت را تصور بکنی تمام واژگان سکسی که تو در یک شعرت بکار می بری به پای همه ی شعر های علی عبدالرضایی نمی رسد !و البته شاید هم فکر می کنی با دیگران متفاوتی در این زمینه و فکر می کنی و در خودت این ظرفیت را می بینی که چیز دیگری خواهی شد
امیدوارم اینگونه باشد که تو متفاوت باشی ما آدم ها هزاران سال است همین هستیم و هزاران سال است فکر می کنیم هرکداممان اولین نفری است که قرار است دیگر "همین" نباشد!






                                                                       ابوالفضل حسنی
 
 
ممنون از اینکه امیر جان باب سخن را صادقانه باز کردی(هرچند کمی کامنتهات بوی موعظه می دهد ولی من برای پیشرفت کارمان ان بخش را نادیده می گیرم) برای من "ضد شعر" ارایه ی یک زیباشناسی معکوس است مثلن در حیطه استعاره کلاسیک کشف وجه مشابه ات اشیا نزدیک به هم ملاک است (اساسن). چون تجربه نشان داده است که وزن این پیش قراول استبداد کلاسیکی اجازه مانورهای زیبایی شناسیک بلند را به مولف نمی دهد اما در شعر مدرن که وزن عروضی رخت بر می بندد و جای ان را تکنیک های زبانی مولف پر می کند  اشیا با طول دامنه های بلند به هم نزدیک می شوند ولی این همانندی ها  رو به هم اند! اما در ؛ضد شعر؛  اثبات این بارقه در کار است که اشیا به شکل مسخره ای به هم شبیه اند(حالا در حیطه شباهتها) یعنی همه پدیده های پیرامون ما نه بشکل خوش ایند و التذاذ بخش بلکه به شکل چندش اوری که طبعن بار کنایی را به دوش می کشند به هم شبیه اند مثلن در همین کار همانندی انگشتان تایپ و الت مردانه و همانندی چندش اور الت زنانه و کیبرد! مطمنن اینجور بر خورد با عناصر و پیرامون ان ذهنیت اشنا گرا را به چالش می کشد زیرا دیگر لذت بخش نیست! بل تهوع اور است و دارد یک لذت مازوخیسمی را پیشنهاد می کند که به ضم من خاصه دوران و شرایط ماست و انچه غیر از این است ماسک و افیون و گول زننده است به من بگو ببینم ! متونی که کارکرد تخدیری دارند یا به عبارتی به جماعت شعر خوان حال می دهند دیگر با مابقی حال دهنده های رسمی و غیر رسمی غدقن و غیر غدقن سالم و غیر سالم چه فرقی می کنندبی شک نوشتن ضد شعر بسیار سخت هست و راه رفتن روی لبه تیغ! چون امکان دارد در حین فرار از پهلوی زیبای زبان از کناره ی زشت ان به پایین افتی و به شعار بگرایی به همین خاطر  می گویم دنبال یک "زیبایی شناسی معکوس" و وارونه در نوشتنم من اصلا و ابدا دنبال اروتیزم و س+ک+س نویسی و چی و چی و و هزار چی های دیگر در ضدشعر نیستم :من دارم دنبال خودم می دوم ! در "ضدشعر" همه ی مولفه های بیان کلاسیک که می ایند در مدرن بسیط و براق و با کارکردها و برون ریزی های زبانی مختلف ارایه می شوند؛ بر علیه خودشان می اشوبند! تا معنا های ثابت را جا به جا کرده باشند تا ژرف ساختها را به شکل کاملن موذیانه ای به تحرک وادارند! از تو می خواهم خوانش دوست خوبمان خانم ناییج را (هرچند یک خوانش روانشناسیک نصفه و نیمه است)یکبار دیگر با تعمق بخوانی!
 
 
                                                                       پروين پورجوادي

شعرت را خواندم اما با يك پيش زمينه ي ذهني كه خودت نوشته بودي "ضد شعر"
من به سياق وقدرت يك شاعر نمي توانم استدلال كنم اما تلاشم را مي كنم براي پاره پاره كردن شعرت !!
چيزي كه نويسنده از ضد رمان (مي داني كه داستان نويسم) در نظر دارد تخطي از عرف متداول ست .زبان تو درسرايش شعرهايت اساسي ترين كاركرد را براي ساخت فضايي غير متعارف داراست شنيدم كه آب به بابا مي گفت و... بنابراين به نظر مي رسد قصد تودر ضد شعر سرايي نه بازنمايي واقعيت يا استهزا ء آن (بخصوص وتعمدا با استفاده از كلمات خاص) كه برجسته ساختن مرز بين واقعيت وتخيل ومناقشه پذيري آنها ست .
آيا شعرتو داراي اجزايي مستقل نامتعارف غير منسجم وغير وابسته به هم ست چيزي كه در يك ضد شعر ازلجاظ ساختاري انتظار داريم ؟! نه كاملا چون شعرت از ابتدا تا ميانه ودر انتها يك موضوع واحد را بيان مي كند و نيز از نوعي انسجام برخوردار ست . آيا زبان استعاري اين شعر براي عينيت بخشيدن به ضد شعر دست به ساخت تركيب هاي ناهمانند براي ايجادابهام مي زند يا از تشبيه هاي غير همگون استفاده مي كند تا خواننده به وسيله ي آن به دركي متفاوت از ادراكات روز مره برسد، جوري تحقق همسويي با شاعري كه سعي دارد براي شرح ناهنجاري هاي موجود از شيوه ي غير معمول استفاده كند .
شعر تو عليرغم بازي ماهرانه ات با كلمات، گنجاندن اشخاص (مسعود سعد سلمان پدر بزرگ) تنوع مضامين و نيز القاي اندكي حس نوستالژيك، برش برش و پراكنده نيست تا مخاطب تلاش كند از وراي كلماتت به يك درون ساخت واحد دست يابد .
ابو الفضل حسني عزيز خوب مي دانم كه مولفه هاي داستان نويسي (از نوع پسامدرن يا ضد رمان ) در بررسي شعر كارا نيستند. اما احساس نمي كنم كه در اين خيابان از زباني متفاوت استفاده كرده باشي ،كمي تنها كمي لهجه تو غليظ تر شده واين به زعم من به معناي سرودن ضد شعر نيست اما با اين حال مي دانم ودرك مي كنم ارزش تلاش تو را براي در انداختن طرحي نو و مي توانم اين حق را براي خودم قائل باشم كه با شاعر ديگري مقايسه ت نكنم
اميدوارم كه بخوانمت هميشه
 
 
                                                                        احمد شوشی

این که می گویی ضد شعر پس همینجا دهانمان را می بندد که نگوییم مثلا فلان جا رعایت اصلوب را نکرده ای که ضد شعری و الخ

رک گوییت (هر چند من میگویم کلی پرده پوشی کرده ای تا به این رسیده ای) در شعر شاید برخی مخاطبان را ازار دهد ولی همین رک گویی باعث می شود که برخی دیگر چهار نعل به دنبال شعرت بدوند و غرق در حقایق و رئالیسم سیاه جامعه شوند من فعلا در میان غباری که از تاخت اسبت برخاسته گم شدم! پیدا می شدم اگر کلمات این همه دچار شعار نمی شد!
ابوالفضل عزیز معتقدم در شعرت پرده پوشی کرده ای کاش در شعار ها هم همین اصل را رعایت می کردی
یک لذت دیگری که شعرت دارد این است که چون شاعر کفرش در آمده و این سطور را نوشته کفر مخاطب را هم در می آورد حالا یکی از تنفر از این شعر کفری می شود و دیگری چون منش از اینکه ابوالفضل زل می زند در روی مان و می گوید تو اینی در حالی که خودمان جرات نمی کنیم همین حرف ها را در ایینه بزنیم.
به نسبت کارهای قبلی زبان پختگی بیشتری داشت
هرچند روانی ام کرده ای اما مانا باشی برادر
 
 
                                                                          پرستو ارستو
 
شاعر برای ایجاد اثر خود با پشتیبانی عناصر شعری توانسته به گونهای بازتاب ذهن و ارتباط اش با دنیای پیرامون اش باشد. سیالیت ذهنی او با نگاه جامعه شناسانه اش به جامعه و به نوعی آشنایی زدایی از زبان ، سعی در ایجاد الگویی برای روایت گویی تازه دارد. عده ای به شیزوفرنیک بودن این ذهن اعتقاد دارند ولی او سعی دارد به زبانی دست پیدا کند که مختصات روزمرگی های ِ رئال جامعه اش را را به ذهن خواننده اش منتقل کند.وبا تمام لحن بی شرمانه اش ! به خوبی توانسته تصویر روشنی از واقعیت ها ، آرزوها،دردها ووووووووووو ارائه کند و این کم چیزی نیست
 
 
 
                                                                           حاشیه
 
توفیقی بود تا کار شما را برای بار چندم بخوانم. همین چند باره خوانی یعنی اینکه اثرت چه باب طبع من باشد چه نباشد موفق به ایجاد بحرانی در من شده است. خلاصه اینکه من هر اثری را وقتی موفق قلمداد می کنم که بتواند بحرانی در من ایجاد نماید.من با فتوی شخصی خودم هر اثری از صدای وزش باد بگیر تا قوقولی قوقوی خروس و نقاشی و  سینما و تئاتر و شعرو ضد شعر راموفق قلمداد می کنم.موضوع دیگری که در حافظه ی من مانده است فرکانس لحن تو در کارهایت هست که فکر می کنم علیرغم زیبایی گوش نوازشان بسیار شبیه هم می باشند.
 
                                                                              اورسولا

واقعیتهایی را با زبانی که فقط مختص توست و شیوه ای که فقط خودت در ان مهارت داری نوشته ای و من واژه هات را هر چند به قول عده ای ( اروتیک جلف ) دوست دارم

مثا ل می زنم: دارو دسته ی درختها روانی کلاغ گنجشکها روانی
بلدرچینهای من روانی کفش و دمپایی ها روانی
تا بلوها یکی یکی می آیند پایین و تا بلوهای روانی می روند بالا

گاها" اروتیک نویسی هایت به نظر می رسد که در سطح مانده اما با دقت و عمیق خوانی میشه به لایه های درونی شعرهات رسید

 
                                                                         ابوذر افشنگ
 
 
ابوالفضل جان، فقط می تونم بگم تو هنرمندی هستی که هنر تغییر رفتار با زبان رو توی شعربلدی. می دونی؟فقط می تونم بگم که ورود سوسول ها به دور و بر این مرز،ممنوع!دیوانه شدم با این کار!ما همه تک به تک می تونیم تو دنیای واقعی این شعر، زندگی یا بهتره بگم مردگی کنیم و نفس بکشیم و نفس بکشیم...
 
 
                                                                    ابولفضل حسنی(۲)
 
فقط خواستم  جواب کامنتهای خصوصی نوشته و شاید بعدن خواهد نوشته را داده باشم !  ایا بد است یا کفر است که یکی مثلن ابوالفضل حسنی بیاید در جایگاه یک راوی؛ یگانه انگشت تایپش را در متنی "اینچنینی" با الت مردانه این همانی کند و در نهایت به یک اشنایی زدایی برسد؟ یعنی متن را چنان بُر بزند و وا زنی نماید که هر خواننده ی اندک تیزبینی به این خاصه تن در دهد که چه اتفاقی در متن افتاده است ؟ایا بداست یا کفراست که مولف بتواند با این آشنا زدایی از این داده ی معنایی سر برآورد  که انچه  الان ِ حال می گذرد بسیار چیپ و ک+ی+ر+ی می باشد؟ یعنی بخواهد وضعیت و شرایط کنونی را  مسخره کند و به استهزابکشد؟ ایا این بد است یا کفر است که بخواهد یک مولف با این استهزا به مخاطب بفهماند (یا به او نیشک و تلنگر بزند) که انچه الان با تو می حالد؛ پوچ و تهیست! پس گذرا و ناماندگار است؟ یعنی واقعن نمی شود با این سیاه نمایی کنایی به یک سپید خوانی روشن رسید؟ 
 
روز جشن است و از بیرون صدای مرثیه می آید!الخ...... 
 
 
                                                                       حامد حاجی زاده
 
این شعر را که می خوانم به دور برم نگاه می کنم . به گیر کردنمان زیر بهمن . به سالهای آزگاری که زیز فشار قوی زندگی!کرده ایم و نطق نکشیده ایم . شعر های ابوالفضل حسنی از کوچه ها تا خیابانهایش را که دنبال کرده ام همیشه شعری دیده ام که نسبت به اجتماع کنارش مسئول بوده راوی شعر هایش یکی مثل دیگر مردم همین سرزمین است که روانی شده و همه را روانی می داند و می گوید سالم فقط منم . شعر حرف هایی می زند که شاعر می داند جرمی دارد که خواب مسعود سعد را هم می پراند. این شعر به نظرم یک شعر ناب است شعری که اعتراضی ایست به شعر های قلابی که این روز ها نوشته می شوند و ضد شعر نه به معنی خارج از شعر بودن که خارج از شعر های مرسوم این روز هاست! تشویشی که در این شعر هست روان پریشی که راوی این شعر دارد به شدت نشان از زندگی این روزهای ما دارد . باید باز هم بیشتر بخوانمش
 
                                                                        حافظ عظیمی

متنی در مقابل من است که از مترهای لازم برای سنجش شعر و یا شعری خوب تنها عنصر خیال را به همراه دارد.پس ناگذیر باید عینک متریک شعر را از چشم برداشت و سراغ خود متن رفت و از المان های حاکم بر آن برای صحبت در باره اش استفاده نمود.
اولین قدم در این راه زبان است.نویسنده در کل اثر از زبانی پیروی می کند که ترکیبی ست از المان های محاوره و تصاویری که پیش چشم او ساخته می شوند از اشیایی ساده برای غافلگیری او.نویسنده یا به قول خود او "راوی" در پی روایتی درونی از خود و جامعه است که در این راه از هیچ عصیانی در زبان دوری نمی کند.بلکه با آغوش باز آن را می پذیرد و سعی می کند که در اعماق متن خود آن را حل نماید.در این راهرو گاهی بسیار موفق و گاهی نیز چون سربازی شکست خورده باز می گردد.
در ادامه ی متن نویسنده اولین اولویتش برای نوشتن دردهایی ست که درون او وجود دارند.دردهایی که منجر به رواینی می گردند که پس از خلق شاید دیگر تکثری نداشته باشند و به دردی مشترک میان خواننده و درون نویسنده تبدیل شوند.همین موضوع موجب می گردد خواننده تا پایان متن را همراهی کند.
 
 
                                                                          علی یاری

تو مگه نمی خوای بری بهشت؟ بیا و به راه راست منحرف شو!
راستش من نفهمیدم کجای این کار ضد شعر بود جز کجای آن. زبان در بازی بود و روانی بازی بود و باز به قول داریوش آشوری زبانٍ باز...
 
                                                                      بهروز سبزپوش(۲)
 
 
"دقیقا" منظور از ضد شعر این است که علیه تمام تعریف های غلطی که از شعر شده است حرکت می کند همانگونه که می بینیم اکثریت جامعه فکر می کنند هر کار عاطفی و خیلی شسته و رفته و حسیک شعر است و هر کاری که از این دایره محدود خارج باشد را مزخرفات میدانند و ضد شعر علیه تمام این تعریف های غلط حرکت می کند و در واقع شعر است..
 
 
 
                                                                       مهیار خاوری نژاد
 
 
1)گاهی یک متن آنچنان که انتظار داریم نیست،جانشینی ها و همنشینی های متفاوت در نتیجه استعاره های دور سبب به وجود آمدن دنیای جدیدی در یک اثر می شوند، دنیایی که با مناسبات جهان پیرامون قابل خوانش نیست.
در این متن با همچین جهانی مواجه ایم،دنیایی که خداوندگارش شاعر است.
در برخورد اول با چنین متونی لازم است به جای نفی اثر به چرایی ها و اتفاقات درون متنی بپردازیم.
همان طور که پیداست با متنی شالوده شکن مواجه ایم که در جای جای آن هر دال ،مدلول های متعدد بلکه متکثری را می پذیرد تا از این متن که مجموعه ای از دال ها و مدلول هاست تاویلات متنوعی بدست آید.
"کیبورد طناز،میز چاق،قوطی لوند،یخچال،فریزر دو دره و الخ...."
"اگر این کیبورد طناز است این ک+ی+ر هم خیلی ناز است که دارد به این تندی تا یپ می کند"
در این سطر با کیبوردی مواجه ایم که با طنازی موجب تحریک آلت مردانه گشته، حال این کیبورد می تواند یک فرد مونث ، آلت زنانه یا.... هر چیز دیگری که باعث تحریک ک+ی+ر می شود،باشد.
تحریکی که باعث به جنبش در آمدن آلت مردانه و بیرون آمدن "منی" می شود که می توان آن را سطر های این شعر تعبیر نمود.
"اگر این میز چا ق؛ آن قوطی لوند؛ این خورشت قیمه با گوشت خر ؛ می دانم این قرار؛ آخرش به یک دسته گل انگار از دهان گاو بیرون کشیده ختم می شود!
امشب اگر سر نزند بلند می شوم از تمام اسباب اساسیه ی این خانه لب می گیرم لبم به یک جای نرمی گیر می کند که! نمی کند؟"
راوی به خانه اش وسعت یک جامعه را می بخشد، خانه ای که هر کدام از اسباب و اساسیه ی آن می تواند طیفی از اشخاص یک جامعه را در بر گیرد،افرادی که چهره های منفی این متن اند زیرا باعث می شوند این قرار به دسته گل انگار از دهان گاو بیرون کشیده ختم شود.
راوی در اوج عصبانیت می خواهد تلافی به هم خوردن قرارش را بر سر تمام اسباب و اساسیه ی خانه (همانطور که گفته شد می تواند طیفی از اشخاص جامعه باشند) در بیاورد تا شاید کمی آرام شود اما این امیدی عبث است زیرا:
" چه فرقی ؟ تو با یخچال طرف شوی یا با یک فریزره دو دره؟"
تمام افراد جامعه آن قدر سرد و بی روح شده اند که حتی راوی از این سرما در امان نمانده است و اوست که:
"منم که از طبقه ی فوق آدمها پرت شده ام به طبقه ی سرما سازها و شدیدن دارم می لرزم" 
 2)گویی تمام افراد این سرزمین در کنجی چمباتمه زده اند و به خود می لرزند آخر:
"اینجا سرزمین پنگوين هاست و ما سالهاست طعم یک سیب داغ را نچشیده ایم
باور کنید ما زیر بهمن گیر کرده ایم و هیچکس به دادمان نمی رسد!"
فضای سرد روابط اجتماعی و فشارهایی که آزادی چشیدن طعم گناه را از راوی صلب کرده به وضوح در این سطور مشهود است.
در زندگی نامه ی مرحوم حسین پناهی می خواندم روزی از این بزرگوار پرسیدند: چرا حوزه و طلبگی را رها کردی؟ ایشان در پاسخ گفتند:"چون گناه مثل پپسی شیرین بود..."
در همین جا کمپ اول به پایان می رسد:
شاعر در این متن با ارائه ی کمپ های مختلف گفتگو های متفاوتی را در باره ی یک موضوع و علت وجودی آن پیش روی مخاطب خود قرار می دهد و گویی در هر کمپ از جهات مختلف به آن پدیده می نگرد و نوعی چند صدایی را در متن ایجاد کرده است.
او کمپ ها را با سطر هایی که در آن از "کیبورد" و "ک+ی+ر" استفاده شده است با ایجاد سه پاگرد از هم جدا می کند.
"ک+ی+ر و کیبرد دست بهم داده اند تا دست مرا امشب علنی بکنند؛ چه می شود؟ بکنند!"
با این سطر ما را به قرائت کمپ بعدی دعوت می کند:
در این کمپ راوی ریشه ای تر به اتفاقات کمپ اول می پردازد با این تفاوت که "بهمن" و سرما جای خود را به "فشار قوی" داده اند.
حال منظور از فشار قوی چیست:
" سالهای آزگار داریم زیر فشار قوی زندگی می کنیم و نطوق نمی کشیم
احتیا ط واجب آن است که حتی پا برهنه وسط نپریم خرده ریگها محلی از اعراب گرفتن و سنگ کردن دارند
شنیدم که آب به بابا می گفت تمام فلکه های این حوا لی با درصدی از الکتریسته ی رقیق ایزوله شده اند
حتی باد که می وزد انگار جرقه های تن ماست که طور را به رعشه وا می دارد
اینجا هر دمی که فرو می دهی دل و روده ات به گردش در می آید و سریع تر از یک چند هزار ولتی می چرخد
نگاه کنید آدمهایی که از روی چشمه کیله می گذرند چه براق اند!
گفتن ِ اینها جرمی دارد که مسعود سعد را ازخواب قیلوله بلند می کند
بلند تر از این هم مگر می شود دراز کشید روی سنگ پدر بزرگ و اندازه گرفت که طی این سالها چقدر کوچک شده ایم؟!"
 
3)راوی در این کمپ از باور های دینی مردم جامعه ی خود می نالد که به عقیده ی او به طور غلط و غلو شده از زمان کودکی با گوشت و پوست و خون آنها عجین شده است و راوی این باور ها فشار قوی می داند
که رهایی از آن ممکن نیست!
"نگاه کنید آدمهایی که از روی چشمه کیله می گذرند چه براق اند!"
از توضیحات بیشتر و جزئی تر شدن در این کمپ می پرهیزم آخر:" گفتن این ها جرمی دارد که مسعود سعد را از خواب قیلوله بلند می کند"
"این کیبرد دست بردار نیست و این ک+ی+ر هم حیا نمی کند وهمچنان دارد درونییات مرا بیرون می ریزد"
با این پاگرد به کمپ سوم می رویم:
"اینجا هر مغازه ای که پولوم؛ فردا یک کلینگ روانیست
اتوبوسهای تو شهری یک آسا یشگاه روانی همیشه در راهند
مثا ل می زنم: دارو دسته ی درختها روانی کلاغ گنجشکها روانی
بلدرچینهای من روانی کفش و دمپایی ها روانی
تا بلوها یکی یکی می آیند پایین و تا بلوهای روانی می روند بالا
ماشین آ تش نشانی ؛ آمبولانس نیمه شب؛ مرسدنس پلیس ؛ همه و همه روانی
تاکسی ها تاکسی ها تاکسی ها را نگفتم تاکسی ها روانی تر!
رمالها پروانه ی تیمارستان گرفته اند اینجا
به هر که می گویی تو! می شود یک چاقو و می گوید: شما؟!
القصه: این سرزمین یک بساطی بزرگ است که فقط دیازپام ده حراج کرده است"
در اینجا فرآیندی رقم خورده است که به تفسیر آن خواهیم پرداخت:
از نگاه یک دیوانه همه ی افراد دور و برش رفتار های عجیب و غریبی از خود بروز می دهند پس آنها هستند که روانی اند.
او عقیده دارد رفتارهای خودش کاملا عادی است ولی اطرافیانش او را به دلیل همین رفتارهای عادی، دیوانه می خوانند.
در این کمپ، راوی همچین موضعی در مقابل مخاطب خود دارد.
او تمام پدیده ها از انسان ها و گنجشک ها و کلاغ ها گرفته تا کفش ها و دمپایی ها و تابلو ها و.... را روانی می پندارد.
از نظر او این راحت نشستن ها و کار کردن ها و ساکت بودن های ما در جامعه ای با مناسبات ذکر شده کاملا غیر عادی و عجیب است.
ولی وقتی ما از جهان بیرون به راوی این متن می نگریم و می بینیم حتی او تاکسی ها و... را روانی می خواند، سری تکان می دهیم وبه خود می گوییم:
"بیچاره دیوونه ست!!!"
"ببینید! این متن تمام شده است و از نوک این ک+ی+ر همینجور دارد خون می چکد"
 
4)اما بحثی درباره ی شعر و ضد شعر در این وبلاگ شکل گرفته که لازم می بینم نکاتی را عرض کنم.

خوردن قند در زمانهای قدیم بسیار توصیه می شد و به دلیل انرژی زا بودنش در برهه ای از زمان بسیار مورد توجه مردم قرار گرفت و اما با گذشت زمان معلوم شد این قند انرژی زا عامل اصلی دیابت است که حتی می تواند توان کار و انرژی را از مردم صلب کند.
این امر برای بسیاری از پدیده های دیگر نیز وجود دارد.
با این مثال ساده می خواهم عرض کنم که اصولن هر پدیده ای ضد خودش را به همراه دارد، شعر نیز از این قاعده مستثنی نیست.
دوستی فرموده بود:وقتی برای شعر تعریف مشخصی وجود ندارد چگونه می شود ضد آن را تعریف کرد.
باید عرض کنم ضد شعر با تعریف شعر کاری ندارد بلکه برهم زدن عادت هاست.برهم زدن قرار دادهایی که به غلط به عنوان یک اصل در اذهان جا افتاده و تبدیل به متری برای سنجش شعریت اثر شده است.
ضد شعر به معنای نفی تعریف شعر (در نتیجه حرکت به سوی نثر) نیست بلکه نوع بهره برداری از این تعریف را تغییر می دهد...
ضد شعر انقلابی در درون دایره ی شعر است.

این متن از ابوالفضل حسنی روایتی غیر خطی دارد، شالوده شکن است،چند صدایی داردو...
که همه ی این ها دلیلی است بر ضد شعر بودن آن.
 
 
                                                                          مریم عبدی

من به اخلاقي يا غير اخلاقي بودن اين متن اهميتي نمي دهم، آنچه برايم مهم است وجه شاعرانگي وزبان اين شعر است. جالب آنکه با تمام پريشه نويسي اي که داريد وشعري که ضد شعر مي ناميد غرق در تناسب هايي شخصي يا استعاره هايي با وجه شبه شخصي تر مي گرديد واين دلايل در کل کار است که من آن را شعر مي نامم، فقط وجه شبه ها وموقعيت ها وفضا سازي ها خاص تر ونوتر از هر شعر ديگر وصد البته شخصي تر انداما ساختار همان ساختار است. زبان از آن شکل تصنعي شعر های قبلی تان درآمده وحالت عادي تري پيدا کرده. در کل مي دانم و مي بينم که در آزمون وخطاي سبکي نو آورانه در تلاشيد. موفق تر باشيد.
 
 
 
 






 


 
 
 

 
 
 

 
 

 

 

 


 

خیابان نهم

 

 

یکی می بوسم یکی می پرسم: اگربزن بخور ِ این  "A" قد دراز  و این  "a" کوتوله بالا بگیرد ؛ کدامشان می برد!؟ یکی می بوسد یکی جواب می دهد:                       com .به جهنم .www

دیدی دلا؟ تانک ها چگونه مابین ویلچرها و روروکها گیر افتاده بودند؟
آسیه با ندیمه و حلیمه به عشق مردم زنیده بود بیرون؟
فقط آتن کم بود برود آن بالا دموکراسی پخش کند؟
دیدی دلا!میدان عینهو یک قالیچه زیر بدنها پهن شده بود؟
یک نیمه کیسه خوابها می خوابیدند یک نیمه چادرها ....؟

بهار ما خزان شد؛ قران ما هزار شد
نه موسایی آمد نه دوشنبه ای!

کیلویی چند بود ! چند شد!
این قصه دم دراز دارد واین کتاب صد ساله است !
سرت را بنداز لای این داد بزن التحریر؛ التحریر؛ اگر کلمه جم خورد!
بگو اما آزادی آزادی همه از خواب می پرند....

می گیرم با انگشتانم لای موهایش را می کاوم می پرسم
اگر "f5 “  با تمام  fها  در بیفتد کی می خورد؟ از این ساق به آن ساق جا به جا می شود می گوید: پا در میانی می کند چند خواهر نفتی  فی المثل wc یکی....! البته همه چیز روی کول این “n” انگلیسی ست!

مگر نه اینکه این ملکه نشین نبود بود توی باغ نبود
گاهی فقط به اندازه یک خلیج عدن بود
بود نبود بود مرد ِش ولی نبود کی می گوید اِند ِغیرت بود؟
اصلن کجا بود کجا بودیم همان جا که صبا بود!؟
آه سلیمان نبی !                       کجایی که دوس دخترهات ریختن تو خیابون ؛
برقع برقع عینک برقع ؛     برقع برقع عینک برقع ؛      برقع برقع عینک برقع؛
آه لوتی! این طبل را همینجور اگر بکوبم می رسم به کاخ  ریاست جمهوری تو!

هی دهان به دهان  خونخاورمیانه ؛ هی دهان به دهان خونخاورمیانه
مگر نه اینکه آن قدیم مدیم پیامبران و این جدید مدید نفتان اینجا را کشفریدند! ما چرا این وسط  مسط وسطی می زنیم !

همچنان که دستم دارد رانهایش را ورق می زند می پرسم
راستی ! نظرت درباره این  "p"کله پوک" واین "O" تو خالی  چیست؛ دیدی چگونه خواستندOPEC شوند یک دفعه  ofخوردند!
از این کفل به آن کفل می شود می گوید:خیا لت برداشته؟!
این دو قلوهای افسانه ای عین x  و y با هیچ  خط و نشانی:  چیییی ؟؟   جدااااا       نمی شوند!

 چیست؟ کجاست؟ این لیبی آب است یا لیمو!؟     
آنچنان است که چون و چند و چنان هم به آن نمی آید!
مصراته اصلن چیست؟           ماست موسیر است یا حلوا ارده ؟
اینکه مخالفان چند قدم پیشروی کردند یعنی چه ؟
یعنی نشستند قورمه سبزی سرو کردند؟
تا زه این سرهنگ اگر ساخت و پاختی نباشد زیر کون آفتابه اش نوشته :
Made in!                           made  in!                       made in russian                      
                                                
این آدم با این جنم و جربزه : بنغازی دارد؛ نفت دارد؛ دوس دختر دارد؛        چرا ریش ندارد؟!
فکرمی کنم منوچهری چند صباحی آنجا آنجاها رفته بود کُ+س کُنی که اینقدرمار و مور و ملخ تشبیه می زد

مثل یک گنجشک لای پستانهایش آرام  گرفته ام !
دارم  تصویرهایی که توی ذهنم قیقاج می روند را روی صفحه  اندامش تماشا می کنم ...
خطوط را بهم گره می زنم تا ببینم به هندسه ای می رسم
قلبم مثل ساعت دیواری ِ بعد از نیمه شب می تپد
یک آن از جا بلند می خیزم می پرسم: چرا دیگر این "پ" پارسی؛  قند و عسل به بنگاله نمی برد جانا....

مثل فرهنگ اوپنی لای بازوهایم  وا می شود می گوید:       داری می زنی!؟؟      آااااخ!!      لطفن  shift  را اول بگیر!

 

 
 
                                                                      مهدی حسین زاده
 
این کار از متن های قبلی بهتر درآمده . اول اینکه کنترل شاعر روی متن پیداست و دیگر اینکه تمهیدات برای اجرا و بهرگیری از حروف و کنشمند کردن آنها در متن از این شعر شعری شمولمند ساخته که در لایه های آن طنز و نیشخند شاعر به مسایل گوناگون فرامتنی هویداست و تلاش شده متنی ارایه شود که در عین کنایه آمیز بودن حوزه های فردی شاعر را در خود لحاظ کند . گرچه خط باریکی از شیطنت های اروتیکی در آن به چشم می خورد اما عمده کنش متن در تمرکز بر سوژه های مبتلا به پیرا مونی تمرکز یافته که با زبانی متناسب و طنز خاص شاعر به منحصه ی ظهور رسیده است . از دیگر خصوصیات خوب این متن عدم حدس زدن خواننده از سیر روایت متن و تیزبینی شاعر در سرک کشیدن در حوزه های مختلف است .
نوع اجرای گزاره ها و بهرگیری از عناصر زبانی هم سو با ذهنیت زبانی متن از دیگر مواردی است که حسنی باید در شعر های دیگر خود نیز به آنها توجه لازم را داشته باشد و نگذارد متن از سیطره ی او فرار کند .
 
 
                                                                                شیخ


وجود "طنز" و رگه های اعتراضی اجتماعی یکی از بایسته های شعر مدرن است که من همیشه در کارهای تو دیده ام ، اگر کمی از اطناب دست بکشی و بعضی از سطور را بی جهت ادامه ندهی کارهای ارزشمندی خواهند شد ضمن اینکه همیشه از ساختارشکنی لذت برده ام و تو هم در پی همین امر هستی ، امیدوارم که در این راه موفق شوی .
 
راستی آقا از این دو سطر هم لذت وافر بردم:
 
دیدی دلا؟ تانک ها چگونه مابین ویلچرها و روروکها گیر افتاده بودند؟
آه سلیمان نبی ! کجایی که دوس دخترهات ریختن تو خیابون
منتظر بزرگراه هستیم حسنی جان !
 
 
                                                                        داريوش معمار

در خصوص شعر شما باید به چند نکته اشاره کنم که می تواند به منزله نگاهی نقادانه در قبال آن نیز در نظر گرفته شود. اما پیش از هر اشاره ای در جهت تعریف از شعرتان باید بگویم خیالی طناز دارید که بخصوص وقتی جنبه های فانتزی آن کم می شود بسیار مخاطب را تحت تاثیر صراحت بیان خود قرار می دهد.
اما در خصوص این گونه از شعر ها به نظرم شاعر بر لبه تیز تیغ اطناب قدم بر می دارد اگر اختیار از کف شاعر در نوشتن برود و تحت تاثیر شور آنی خود قرار بگیرد آن وقت شعر هرچه به پیش می رود حرارت خود را از دست داده و مرتب مجبور به تقسیم امتیازش با بخش های ناکارآمد می شود .
در شعر شما نیز راه رفتن بر لبه تیغ اطناب یک مشخصه است و جسارتاَ باید بگویم گاهی می لغزید.
نکته دیگر نحوه تقطیع و علامت گذاری (علائم ویرایشی) در شعر شما ست همانطور که خودتان هم قطعاَ مطلع هستید استفاده از علائم ویرایشی و توجه به رسم نگارش و استفاده از امکانات فرعی زبان و دقت در فاصله گذاری ها و تقطیع در شعر مدرن یکی از لوازم اصلی شاعر برای بدعت گذاری و خارج شدن از نرم های معمول لحنی و بیانی است. در شعر شما در همین راستا تقطع ها و فاصله گذاری ها با مکث ها و فاصله های درون شعر گاهاَ همخوانی ندارد و علائم ویرایشی به صرف پایان یافتن ستر ها در حد علائم عاطفی مربوط به طرح لحن محدود شده که این موضوع از نظر نگارنده ساختار شعرتان را آسیب پذیر می کنم.
دو نکته ای که اشاره کردم اولی بیشتر کوششی در نقادی محتوای بیان شعرتان و دومی در ساختار بیان و لحن شعرتان بود اما نکته آخر را می خواهم به صورت خواص از منظری اخلاق گرایانه به نقد ماهیت محتوایی شعرتان اختصاص دهد.
بدون رودرباسی بگویم ماهیت محتوایی شعر شما جنسی اروتیک ندارد. ممکن است شما بپرسید چطور این موضوع مشخص می شود؟ سابقه شعر اروتیک در شعر نو فارسی بر می گردد به شاعران تغزلی و رمانتیک دهه بیست و سی شمسی که سر درمدار ایشان نخستین شاگرد نیما رمانتیک فریدون توللی است. مشخصه بارز شعر اروتیک -رمانتیک توللی پرداختن به تن زنانه و جزئیات آن بود که در ادبیات کلاسیک فارسی به سبب خاصیت پلیدی که برای تن زن معمول شده بود (و شرح کامل آن در این مختصر نمی گنجد ) پرداختن به تن بیشتر معمول در جنس مذکر بود اما توللی با توصیف زیبائی های تن زنانه مهمترین بانی شعر اروتیک فارسی است. مهمترین وجه برتری شعر توللی در این خصوص همخوانی ماهیت رفتار و دریافت شاعر از تن زن با محتوای رمانتیک شعرش بود. پس از توللی به سبب شرایط سیاسی این موضوع در شعر نو فارسی تا اواسط دهه هفتاد معمول نبوده اما دراین زمان نوع کارکرد اروتیزم در شعر نو مجدداَ به تصورات کهن خود نزدیک شده است یعنی تشریح همان تن منحوس در مقام ناسزا که در ادبیات کهن بیان نمی شد اما الان می شود و در این بیان یا زن برده جنسی است یا ناسزاست یا مرد برده جنسی بوده که خود را آشکار کرده و به خود مضحکه و ناسزا بسته این موضوع با توجه با آشنائی که من با این سبک از ادبیات مدرن جهان دارم چندان منطبق با روحیه ادبیات مدرن نیست . حداقل تصور من این است و در شعر شما هم من همخوانی روان شعرتان را با نوع اروتیسمی که سعی در بیانش به عنوان بخشی از دستمایه جسارت آمیز شعر دارید درک نمی کنم.در هر صورت امیدوارم بعد از این هم شعر های خوب شما را بخوانم.
 
 
                                                                  عبدالحسین فخرائی

بیرون زدن ِ سرخوشانه از متن های روزمره ی شعر امروز و ساختارشکنی به سبک ابوالفضل حسنی وجه بارز این سطرهای طنزآکند است .زبان روائی شعر کار را به دلخواه شاعر پیش می برد و ایستائی ندارد.دلمشغولی های اجتماعی و امروزی و برون گرائی ها در کارکترهای این سطرها تابناک متبلوراست با امثال این فرازها :دیدی دلا؟ تانک ها چگونه مابین ویلچرها و روروکها گیر افتاده بودند؟
 
                                                                             حاشیه
 
شاخصه مهم چند کاری که اخیرا از شما خواندم را طنز مینامم.طنز با هر تعریفی که برای این واژه قائل هستید.ساختار شکنی ها و اسطوره زدائی ها از متون نیز شاخصه دوم کار شماست.در مقایسه با کارهایی که از شما خوانده بودم با این کارتان ارتباط همه جانبه بر قرار کردم. ارتباط همه جانبه منظور هر نوع ارتباطی است که مخاطب می تواند با یک اثر داشته باشد.
سطرهایی هستند که باعث اذیتم می شوند.جاهایی که شعر می کوشد توجه کنید که عرض کردم می کوشد تصویرهایی اروتیک به ذهن مخاطب متبادر کنند، به نظر من مكانيكي مي آيند.
 
 
                                                                         رضا قنواتی
 
کارشما را باعلاقه خواندم...دستی برآتش نقد ونقادی ندارم...
اما،در راهی که گام نهاده ای حرفها خواهی شنید ،نکاتی که گاهی دل آزده ات می کند ،اما دوستانی هم هستند که حرفشان چراغ راه است...تصور می کنم "شعر مدرن" فقط شاکله و شکل عبارات و تعابیر امروزی تشکیل اش نمی دهد در خلق فضا و محیطی که ذهن شاعر را به خود معطوف کرده است ظرائفی وجود دارد که در مسیر معنایابی فرم اش را به مخاطب تحمیل می کند،به قول دوستی مهم ،ورز دادن معناست آنچنانکه خوب جا بیوفتد شکل بگیرد جوری که مخاطب یهو بی آنکه تصورش را داشته ، خوب را درآن رها ببیند...به نظرم انگاست که اتفاقی افتاده است...حال آن اتفاق ممکن است در کار دیگری و از زبان شاعر دیگری گفته شده باشد...مهم نیست،مهم کشفی ست که در کارهای بعدی اتفاق خواهد افتاد...کارت به نظرم بارقه های خاص و جسورانه ای دارد ولی گاهی به ورطه ای می رود که مختص جغرافیای خاصی ست،مهم نیست خوب هم هست،اما آن جغرافیا می بایستی بسامد و نتیجه ای جهانی و فراگیر در نهادش نهفته باشد،این "فراگیری" در نتیجه کنکاش و کشیدن لایه های زیرینی ست که در عرق ریزی معنایابی ریشه دارد...در هر صورت تلاش ات را ارج می نهم و می آموزم.
 
 
                                                                              م.آرمان

بدون محافظه كاري غلط انداز كه عده اي براي تميزكردن ظواهر خود به آن مقيداند من ميخواهم آن پرده ي مرسوم را در نقد اين كار بدرم نه در تنقيد و داوري شخص مولف ! بلكه در تحليل ارزش معاني دربيان اين نوع زبان و انعكاس آن در ميان توده هاي اجتماعي است كه با آن رو به رو خواهيم بود خواه اين سنجش يك جمعيت هنجارگريز خاص و ( تجددخواه ) محدودباشد و ده نفري مخاطب اين قطعه باشند خواه هزاران نفر به اين كلمات چشم دوخته باشند. من در روان ناخودآگاه جمعي اين نوشته نفوذ ميكنم پهناي دغدغه را وارسي ميكنم . ميروم در درونش مينشينم براي مدتي كه خودش با من حرف بزند. در مصرع اول كه از جهت فرمي تبديل به طبيعت سطر ( نثر ) شده است غوغايي در آن نيست نجوايي آرام وار كه سويه اي از اروتيكي نرم است در حال زمزمه است و جز بوسيدن يك زن و يك مرد و رفتن به جهنمي كه گناه را در مجاز عرفي متعين ميكند مطلبي در آن رخ نميدهد . سوال پيش مي آيد در از ديدي دلا؟ تا افتاده بودند با يك نگاه سخره آميز معنا به جنگ و كشتن مفلوج ها و كودكان بي يار اشاره ميكند؟ يا نه به سوي يك فانتزي شخصي كه ميان شما و خاطراتتان و تصورتان بوده پيش ميرود ؟ ( اين مصرع : جهان بيشرفي را زير ذره بين ميگيرد آيا ميتوان اين مصرع از اين قطعه را مواخذه كرد ؟ نه ... در اگر اف پنج - تا انگليسيست سمبل هاي قراردادي و آفريده شده خود مولف است تعقيد معنوي در ان به چشم ميخورد؟ چرا شعر بايد به چنين حالتي تن درهد لغات لاتين چرا در ان نفود كرده ؟ مثلن نمي شد گفت خواهرخواهرها... با تمام خواهرانش در بيفتد كي ميخورد؟ و البته در همه چيز روي كول ان گليسي ست آن توطئه خيانت به آب و خاك كه تصور قديمي ايراني ست به چشم ميخورد تلميح به ان مفهوم است. در اين كار كنايه هاي توام با نيم خند ! به شيوه حسني بسيار زياد است آه سليمان نبي كجايي كه دوست .....
اما اين سوالات به نوعي انتقاد است به اين شيوه اداي بيان كه در جريان است! تا چه ميزان قوت صور خيال توانسته در نظر خواص و عوام همه گاني شود مخصوصن بعد از شعر عاشقانه دگرانديشانه ي دهه 30 و 40 كه زمان پر رنگي ِ اين صنف از كارها بود؟ هرچند اين كار فقط داراي يك زوايه ي عاشقانه نيست آفات اجتماع و جهان به طرزبيان حسني در آن هست و ممكن است مخاطباني محدودي داشته باشددراين باره نميتوان شك كرد كه بر فرض مردم شعرخوان كار فريدون مشيري ( كوچه ) را بيشتر از شعر حسني بپسندند كار خيابان نهم شايد 50 سال ديگر هم شناخته نشود انتظار ابلهانه اي است كه روز بعد از تولدش بخواهيم نشان تكامل را از ان بپرسيم به باور من يك شاعر مدرن - هميشه در حال آزمايش تداعي هاي خيال انگيز و تصوير ساز گونه گون است اين كارها هم همه شان تمريني است تا صورت خود را در چشم مردم نشان دهد.
ديگر اين كه راه تجانس با مخاطب خاص وعام كجاست؟ آيا فرم ساختاري اين كار در مصاريع؟ آهنگ دروني؟ يا ترجيع بندي براي نشستن در حافظه بلند مدت انساني؟ اين روانشناختي كلماتي است كه افسرده اند و تعريض ميكنند. اما چرا اين كار فرم مشخصي براي رسيدن به اين مدينه فاضله اش ندارد؟ شعرسياه اما آرماني است اما فرمي كه بتواند تسخيركند نياز به تكنيك هاي بالاهم دارد .
بر فرض ميتوانست (بهار ما خزان شد قران ما هزار شد )هر چند مصرع يك بار روايت گونه تكرار شود...ما امروز به فقدان بي بخشش فرمي نامتناسب در اشعار متجددين خود رو به رو هستيم وقتي تولد فرم از ايتدا درست و گرم و پويا باشد به نقل از نيمايوشيج ميتوان سطحي ترين مطالب را نفوذ داد فرم كار را حتي از صحنه هاي يك پارك جنگلي هم ميتوان الهام گرفت مثلن هزار درخت در كنار هم و بعد يك باغ بزرگ و بعد يك تفريح گاه و... همه شان داراي نظمي هستند و ميتوان از آنها الهام گرفت...
باز اگر بحثي بود خواهم آمد...
 
 
                                                                          رضا کاظمی
 
 خواندم و لذتی که می بایست می بُردم بُردم... نقد و نقادی هم بماند برای دوستانِ اهلِ فنِّ نقد ادبی، که من از آن بی بهره ام و در آن بی سواد... تنها اشاره ای که می توانم داشته باشم اشاره به طنز آشکار و گاهن - به قول تئاتری ها: طنز زیر پوستی این شعر بود، که می پسندم. طنز را در شعر دوست دارم، و بودنش را به نبودش ترجیح می دهم... طنز در شعر، گاهی اصل و متن می شود و گاهی فرع و حاشیه، و گاهن مابین این دو در رفت و برگشت است. به زعم من، در این شعر؛ طنزی میانه جریان دارد... به هر حال، همان که در ابندا نوشتم: خواندم و لذتی که می بایست می بُردم بُردم... درود و بدرود...
 
                                                                    عباس عادل زاده
 
کار جالبی بود از طنز اجتماعی سیاسی من با نظر "شیخ" موافقم اگر ایجاز رعایت شود جهت جلوگیری از اطناب و نکته سنجی ها به مخاطب واگذار شود تا در گیرایی متن و طنزی که اتفاقا بیان تازه و زیبایی هم دارد به تاویل و کشف برسد کار بسیار خوبی خواهد بود چرا که اگر همه حرفها زده شود جذابیت تفسیر وتفکر از مخاطب گرفته می شود ... ممنون کار خوب و زیبایی بود ... مجددا خبر کنید
 
 
 
                                                                     پرستو فریدونی

در نوشته های شما همیشه آن سرکشی و شکستگی کلمات به چشم می آید .جملات دست به ویرانی و بازسازی خود می زنند و گاهی جملات و معانی که حاصل این زایش اند فرزندان ناتنی به نطر می آیند .بار محتوا را انگار با نوعی سختی و تضاد به دوش می کشند .و این مسیر زبان خود را نوعی سپر برای بروز خود به کار می برد .در این کار اما با نشانه ها ارتباط خوبی برقرار نکردم ...شاید قصد و هجوم متن هم همین بوده ..شاید ....
 
 
                                                                               الهام

نخستین باری ست که نوشته های شما را می خوانم اگرچه همین نخستین اثری هم که خواندم به یقین آگاهی ای ذاتی دارم که با علم به ایهام هایش و اشاره هایش نوشته شده.
تنها بخاطر کلماتی که بعضن انگلیسین یا اصلاحات متداولی که در دست و پای همه هستند.
آنچه مبرهن است این است که نویسنده ذهنش در گیرو دار اتفاقات و رویداداها و روزمرگی های اجتماعی ست که تند و تیز نگاشته نشده .زبان ، ساختار هر کدام چارچوب خودشان را دارند.درست شبیه زندگی عشق دارد،روابط اجتماعی دارد مسائل سیاسی ،اقتصادی داردو ...خواننده را از همان سطر اول تا به آخرین واژه می کشاند...
 
 
                                                                         شهرام معقول

شعرتان را چند بار اومدم خواندم، در بین این چند شعری که از شما خوانده ام بهترین بوده است، سیالیت ذهن شما قابل تحسین است، خوب شروع کردید، ادامه دادید و تمام کردید، اما من هنوز آن انتقاد همیشگی را دارم
 
 
                                                                         شهاب کریمی
 
احساس خطر کردن و دل به دریا زدن و چیدن واژه ها تا وام گرفتن از گزینه هایی که اسم بردن آنها در جامعه به ممنوعیت بسته شده؛ اما در این سیر ادبی همچنان به برجستگی شعر کمک شایانی دارد که زبان ابوالفضل را نه عربی و نه انگلیسی بلکه بصورت مستقیم از دیگر زبان شعر امروز منفک میکند , پرده های کنار رفته دراین شعر از نابهنجارها مسدود در آنچه که میدانیم اما نمیتوانیم بگوییم ابوالفضل این جسارت را دارد که به اعلام جایگاهشان با طنزی ساده از پیچیدگیشان بازگشاید.
 
 
                                                                    حبیب شوکتی نیا
 
یکی از بهترین شعرهای شما درین صفحه زندگی می کند .
با این همه سرخوشی و کیف ازین خیابانگردی اما در عجبم از برخی که با دیدن تکواژه یی معمولی و ساده مثل ... و .... بلافاصله سراغ از توهمات اروتیسمی می گیرند ... انگار با بکار گیری یک واژه اروتیک به منصه ی ظهور می رسد . و غافل که اروتیزم یک مبنای فکری ست که در ذهنیت یک شاعر شکل می گیرد . چنانکه کسی مثل حمیدی شیرازی بدون اینکه حتا یک کلمه ازین گونه بکار نگرفته خیلی شعرش اروتیک تر از این حرفهاست .
سخن به درازا نکشانم . بگذرم تا لذت این خیابانگردی در من رسوبانه ته نشین شود .
.
                                                                      مریم تنگستانی
 
تا به حال مطلبی از شما نخوانده ام طنز در کارتان را دوست داشتم . اما هنوز تو این مساله به نتیجه مشخصی نرسیدم که بقول دوستمان شیطنتهای اروتیکی یا نیش های اروتیکی در راستای کار بود یا نه؟ پیش زمینه ای از کارهای شما ندارم ولی در کل متفاوت بود و از خواندنش لذت بردم
                                                                         بامداداميد
 
آقا نمي دانم كي شما را راهنمايي كرد به وبلاگ حقير اما دست اش درد نكند خاص خاص نوشته ايد با كلي آشنا زدايي و ...من كه خودم را بكشم هم نمي توانم يك خط اش رابيايم
فقط در مورد گرفتن shift با اجازه اتان این کار را نمی کنم چون می ترسم دیگر بازیافت اتان غیر ممکن شود لذت بردم با تمام بی حوصلگی و کمبود وقت و ...اما بازهم لذت بردم ..البته چند بار آمدم تا خواندنش کامل شد
 
 
                                                                        احسان مهدیان

آنچه نیما کرد ویران کردن شعر بود و جوهره ضد شعر را در پی داشت تا شاخه های تازه شعری جدید شکل بگیسرد باید آنقدر به این شعر فسیل بد قواره تاخت تا سرو شکل و ریخت تازه ای بگیرد می دانی که اگر اولین نباشم بهترین مشتری پرو پا قرص این گونه متن ها هستم نگذار پیوند طولی عصاره زیبایی شناختی اعتراض را از تو بگیرداین کار شاید بلند باشد اما طبع بلندی هم دارد باشد تا بعدها ی نزدیک در باره ات بنویسم
                                                                          مسافر مشرق

اول اينكه من با نظربرخي دوستان در مورد اينكه شعر شما يك شعر اروتيك است موافقم اما اگر شعر اروتيك در ادبيات ما كم است بيشتر به دليل محدوديتي ست كه اين شعر براي خودش به وجود مي آورد و با فرهنگ جامعه همخواني ندارد و اينكه من بگويم اين اتومبيل فرمان دارد و اين شعر اروتيك يا سورئال است ربطي به نقد ندارد دومن من هميشه گفتم اينجا هم ميگم : شاعري كه به بلوغ شعري رسيده ديگه اون منتقد نبايد در مورد مباني اوليه چگونه شعر گفتن حرف بزنه فقط بايد شعر رو از لحاظ كيفييت ، زيباشناسي كنه سومن اين حرفهايي رو كه زدم به خاطر طرفداري از شعر شما نيست اين صرفن نظرم بود آقاي شاعر! بعضي از كارهاي قديمت رو خوندم شعر واقعي بودن همطراز با اصول شعر روز و اينكه هم خودت رو قبول دارم هم كارهات رو چون اين حرف بهمني رو قبول ندارم كه ميگه صورتم به صورت شعرم شبيه نيست بر اين گمان مباش كه زيبا ببيني ام . اين شعرت خيلي چارچوب شكسته از پست مدرنم پست مدرن تره البته فقط در بعد شكستن زبان شعر ، كه اين خود به خود فضاي شعر رو تحت تاثير قرار ميده وهم از نظر ساخت وا‍ژه هاي تازه و اينكه نمي دونم اين نوع زبان رو كجا ديدي ؟ گرچه من تاحدودي هم شعر خارجي خوندم ولي تو شعراي خوب داخلي هم من اينجور زباني رو زياد نديدم ويا خيلي كمرنگ ديدم تا حالا هر چيزي كه گفتم فقط در مورد زبان شعرت بود چون به نظر من زبانه كه اساس شعر رو تشكيل ميده والا ميشه گفت شعرت غير از زبان همه ي فاكتور هاي شعرخوب رو داشت با وجود خشكي اما روايت قشنگي داشت سوژه جديدي نبود اما قديمي هم نبود وديگر اينكه وقتي بهم سر ميزني نيومده نرو يه چيزي بگو بعد برو !!!!!!!
يه چيز ديگه ،اين حالت زبان اين حركت و ترمزها آني با خلق و خوي من سازگار نيست شايد يه نفر ديگه باهاش ارتباط برقرار كنه نمي خوام طبق نظر شخصي من زبانت رو عوض كني اما خيلي داري به اين بدبخت فشار مياري ! و اگه اين حرفم رو قبول نداري اين شعرت رو ببر پيش يه نمايشنامه نويس خوب اگه با يه كم پس و پيش كردن كلمات ، شعرت رو نكرد يك نمايشنامه اونقت هر چي خواستي به من بگو ! و اينكه خيلي ناراحتم كه مجبور شدم در اولين نقد درباره ي شعرت اين چيزها رو بگم ولي مجبورم چون دوستت دارم و ميدونم اين نقد هاست كه تو رو ميسازه
 
 
 
                                                                            ونوس ترابی

من کم سوادم دوست من و اینجور شعرها که درک معنایش به غایت برایم دشوار و ثقیل است آنچنان به مذاقم نمی نشیند! راستش نه از سنت شکنی دل خوشی دارم و نه از به کار بردم کلمات رکیک در شعر و نوشته!! شاید بعضی ها به زعم خود بخواهند کلاه تجدد در ادبیات بر سر بگذارند اما آنچه مرا به سمت شهد شیرین ادبیات می کشاند، جذابیت و شیوایی و بلاغت کلام ادبی است نه به کار بردن خیلی از کلمات شلخته و بعضاً کتک خورده. می دانم که نوشته تان معنا و مفهومی مستتر درون خود دارد حتا لحظه ای احساس کردم که راوی دارد با کامپیوتر خود عشق بازی می کند و وقتی آنرا "دلا" می خواند، این دلا می تواند همان مارک تجاری معروف برای رایانه "دل" باشد که مورد ندا قرار گرفته شده اما با این حال وقتی می بینم که مخاطبانتان می آیند و می گویند "لذت بردم" از خودم بدم می آید و می گویم: یعنی اینقدر نفهم و کم سوادم که حتی ذره ای از این نوشته لذتی به من نرسید؟؟؟ حسنی عزیز
سلیقه ماموتی من نوشته های تو را نمی فهمد و لذتی هم نصیبم نمی شود.اصلن نمی دانم چه می خوانم و از کجا شروع می شود و به چه ختم می شود؟ صراحتم را به حساب کم تجربه بودنم بگذارید اما حتی از رکیک بودن کلامتان هم بدم آمد!! این تجدد نیست...حتا شکسپیر نیز که امروزه مورد سانسور محافل ادبی!! قرار می گیرد به این جسارت از کلمات رکیک و کوچه بازاری گنده لاتها استفاده نکرده است پس چگونه به خودتان این اجازه را می دهید که هرچه به ذهن دارید در کاغذ بریزید؟ یعنی این ساختارشکنی محسوب می شود؟؟درست است شاید 50 سال دیگر این نوع نوشته جز ادبیات ایران شود که خدا را شکر آن روز را نخواهم دید و عمرم تا آن روز نمی پاید! اینکه گوشه ای بنشینم و خوشحال باشم که فرزندم دارد کتاب می خواند و غافل از این باشم که روزی اجداد ما سعدی و گلستانش را می خواندند و فرزند من دارد فحشهای کوچه بازاری را در ذهن مرور می کند!
                                                                       پروين پور جوادي
 
كم كم آمدن به اينجا وخواندن شعرهايت به هراسم مي اندازد . اما خوشحالم به جهت برخي از مخاطبيني كه آن ها تو را وتو آن ها را به چالش مي كشي عميق ودقيق !
شعر را دوبار وسه بار خواندم وبازهم، به گمانم در موردسياق ت فراوان گفته شده يا طنزي كه در آميخته با كلمات وهمينطور اروتيزمي كه اگر نباشد حيرت مي كنم ودنبالش مي گردم لابه لاي سطرها !!
آنچه كه به آن مي پردازم فرم شعر توست به لحاظ تباين وتنشي كه محور پرداخت آن ست . پرسش ها هر كدام گوياي تناقضي ست كه در ذهن راوي (شاعر) مطرح مي شود .اين پرسش ها آيا پاسخ داده مي شوند ،آيا اصلا براي گرفتن جواب ست كه پرسيده شدند . آيا راوي در پي گشودن گرهي ست كه مبناي تنش يا به عبارت بهتر كنشمندي ماجرا ست. تصور مي كنم كه شاعر يا رواي ( كه در هم ادغام شدند به جهت ضرورت پيكر بندي شعر ) هيچ در بند يافتن پاسخ نيست .حتي اين فرض هم وجود ندارد كه خواندن اين متن دغدغه اي به جان مخاطب بياندازد. صرف روايت يك گفتگو نخستين چيزي ست كه به چشم مي آيد. ودوم، نوع يا شكل گفتگو ست ، كمي محاوره كمي استعاره برخي جاها اشاره .
تو بهتر از من مي داني كه حروف وكلمات انگليسي به شمشير دو دمي مي ماند كه اگر نداني كجا بزني وكي خودت را مضروب مي كند . به نظرم نيامد كه اين عبارات را براي تكميل ژست روشنفكري نوشته باشي بلكه فضايي كه اغلب موارد تو را احاطه مي كند در خود، ايجاب مي كند كه هرچه بدايع داري به كاربزني ، اگر اين نو آوري منجر به ساخت فضاي پاردوكسيكالي بشود كه خالي از ابهام وهر گونه گنگي در واگويي (روايت) ست كارستاني ست در مجموعه اشعار ابوالفضل حسني .
شاعر شعر را نوشته مخاطب مي تواند بخواند از برخي تركيب ها يا اصلا موضوع شعر لذت ببرد و بگذرد. بي آنكه در هنگام عبور از اين خيابان نگاهي به پسكوچه ها ( روايت در روايت، لحن، تم، فضا ) بيندازد .
قطعا تخيل تو گستره ي وسيعي دارد اما به نظر مي رسد اينجا همه چيز تسليم رئاليسم بسيار قوي مي شود كه در خيابان خود خيابان با تمام مشخصه هايش خانه دارد .
 
                                                                         حسن سهولی
 
این شعرمانند شعرهای دیگربیشتر فرا کلامی وبه نوعی فرا زبانی با صورت های ویژه خود است صورتی که شاید تلاش زیادی برای رهیافت متنش نیست ولی در زبانش کوشش دیگری می خواهد تا کجا ختم شود . برای ثبیتش حسنی کوشش های زیادی دارد که من آن را به فال نیک می گیرم
 
                                                                         پرستو ارستو
 
تجربه ی زبان اروتیک در فضای شعری حسنی تازگی ندارد شعر به مکالمه ای هذیان گونه شباهت دارد با نمادها و نشانه های متفاوت وبا جاذبه های مفهومی که زبان اروتیسم را با زیبا شناسی مدرن به ساختار میرساند
یکی از ویژگی های افق شعری حسنی همگنی با روح بازار روز شعر است تا هویت هنری اش را با زبانی غریب (برای من) تثبیت کند، متنی استتیک ،با زیبایی و لذت بی آنکه به زبان اروتیکی تقلیل بیابد به لایه هایی نقب می زند که در جامعه به عنوان تابو ،نه تابوی جنسی بلکه تابوهای عقیدتی مطرح هستند . خلاقیتی که هستی هنر شعر را در اینگونه ساختار وفرم تکثیر میکند ودر کنار تثبیت فضایی هنری، هربار دگرگون تر می گردد زبان او بر پلک زمان نشسته وهر  آنچه که از منظر یک ابژه در خارج از زبان بی پرده وجنسی بنظر می رسد با بازی های زبانی او زیبا ، درخشان واستتیک می شود.
ذوق ، تخیل، واحساس صادقانه ی شاعر در گزینش سبکی خود انگیخته به فرایندی چنین غول آسا به لحاظ دیگربودگی انجامیده .او  در دایره ی هنرشعر با چنین تلفیقی و با جرات ساخت شکنی بویژه متفاوت ساختن کاربرد زیباشناسیک، درک لذت را از ژرفا ی سطحی به ژرفایی عمیقی می برد
 
                                                                          خیام ظهیری
 
سلام دوست گرامی شعر زیبایتان دارای موسیقی خاصی ست که البته نتوانسته اید پیوسته ان را در طول شعر حفظ کنید. همچنین شعر نتوانسته بطور کامل از ساختار ذهنی شاعر به عینیتی ملموس برای مخاطب برسد


 
 
 
 

 

 

خیابان هشتم

 

ما بین ما یک متافیزیک عاشقانه  برقراراست!
اینها اِرور می دهند              من هم!
اینها ریست می شوند         من هم!
یک مادرخانم هم دارم که پیرمردها به او می گویند کیس!
مادر خودم مثل یک گاو ِ باردار ِلب کاریز ؛ خم شد برای آب و دیگر نتوانست بلند شود
راستش را بخواهید بازی گردان اصلی همین است ....

زرد را زرین                         
سرخ را سیمین     
 دود را شیرین                      
کل آتش را آذرمی دیدم...

آه آذر ! صاحب چند  تا  توله ای الان؟!
داری با چند تا بچه سقط می شوی  مدام ؟!
اصلن یکبار هم شده یاد مرا بر داری با سالاد الویه بهم بزنی؟

ما چند سال پیش درست سر یک دوراهی همدیگر را دوباره یافتیم
مثل چند تا خیارچمبر که در کشاکش موج و ساحل  با هم بُربخورند ؛ بُرخوردیم!
مهندس خانواده بعد از وصلمان تا کید کرد هوای یکدیگر را سفت داشته باشیم
من خیلی هوا نگهدارم اینها نه
مانیتور به جز پلک بالا پایین انداختن و هی تند ِ تند کور کوری کردن کاری بلد نیست حتی نمی تواند به سر و وضع ماتم گرفته اش برسد هر جمعه یکبار...
بچه ها هم خوبند هم بد....!
کیبرد حرفهای مرا برمی دارد  پاک و پوست کنده می گذارد کف دست مانیتورِ؛ آنهم یا هنگ می کند یا یکسر سوت  می کشد.....
موس من هم که دمش به دم اینها بند است!
اسپیکرها بعضی وقتها دل ای دل ای می کنند
 بعضی اوقات هم سیمهاشان قاطیست ....

من آب از سرم گذشته  دیگر نای شعله تازی ام  نیست !
تینر هم اگرروی سروکولم بریزند شاید فقط بگویم :    پُف!

اصلن کجایی؟     چه می کنی؟
زیر کدام لحاف می چُِسی؟
توی کدام دستشویی می رینی ! ؟

گاهی گداری یک دلتنگی هم دارم  اسمش را گذاشته ام رنو!
جمع و جورشان می کنم کنار هم  وقت مهمانی رفتنها توی این دلتنگی...
مقصد کجا؟!
هر کجا که چشم توی بارانهای شلاقی شهسوار جلو را ببیند...
متاسفانه  خیلی گند ِ خوراک اند!
باید برایشان چند مدل دال و دول و دله  تدارک دید ؛ وگرنه میزبان را با ویروس و آنتی ویروس غورت می دهند....

شعله هایم را غلاف کرده ام یکپارچه شده ام آب!
طوطی می گوید آب            ظاهر می شوم
گربه می گوید آب            ظاهر می شوم
طوقی می گوید آب          ظاهر می شوم
شده ام جن هزار جور شکل این خانه....!
خاراندن سرم را حتی موکول می کنم برای بعد....!          

واقعن هر شبانه روز  چند وعده  می  گوزی ؟!
من که فقط توی صف ِخوار و بار می گوزم!
چند تا مستراح زیر بغلهایت حمل می کنی؟!
هفته ای یک بار؛ توالت شهرداری را از تنت در می آوری ؟!          

دست برداراز سرم نیستند توی سفرها نیز کماکان هم آهنگ اند؛ جفت و جور نمی شوند تا اینکه صندلی برایشان دستمال پهن کند؛ مانیتورالبته همیشه صدر نشین است ! خدا نکند جاده کمی نم اندر نم و خم اندر خم باشد الکی می افتند گردن هم ! یک چشم به جاده و یک چشم به آینه فقط می توانم قسمتی از ماجرا را بپایم ؛ مابقی از قلمرو من بیرون است! ....

چار چرخ این جاده  هواست و تو همچنان نشسته ای چشم در چشم مانیتور دوخته ای ؟!

 

 

 

                                                                        علی جهانگیری

واقعا لذت بردم ، خصوصا طنزی که استادانه هر چیز را هم سرنمون می کرد و هم حیث معنایی اش را دست می انداخت ، شاید مهم ترین نکته ، استفاده از فضا و المان های امروزینش بود ، مهربانی می کرد با ذهنمان ، ادبیت نداشت و کلاس نمی گذاشت ، همان بود که هست ، عمیق تر از کف روی آب ، پارادوکسی که همه ی ما در اکنونیت این روز به آن مبتلائیم
                                                                       علی فتحی مقدم
 
خواندم و با حوصله ام خواندم..کلن از متنهای حادثه خیز خوشم می اید در این که شعر هایت به صورت عرضی جهان کلمه را طی می کند شکی نیست و اتفاقن موافق اینم ! چرا که معتقدم با رعایت اعتدال ظرفیتها زبانی را باید در عمق کارکردها ی هنری نفوذ داد و تو جسارتهای کارکردی خوبی را در برخورد با ساخت جمله از خودت نشان می دهی اما حیف که بار توضیحی و توجیحی بعضی جمله ها که ضدحال می زند به شاعرانگی این متن زبان ورز، مانع از نتیجه گیری فرمی من در تعامل با حرکت های پخته ی کارت می شود . ابوالفضل جان بیا و از خیر بعضی توضیحات بگذر !و با کمی ایجاز حیات تازه ای به نگاه عرضی ٍ شعرت ببخش .حس می کنم کمی بیش از حد دچار شلختگی یا شاید هم دست و دلبازی عامدانه در روایت کلی اثر شده ای .....
 
 
                                                                        احسان مهدیان

متن از جنبه های دیگری وجوهی از ضد شعر را تشدید می کند و بصورت وارونه به اشیا’ می نگرد
نگاهی که امروز در حال رایج شدن است توجه به ریز موضوعات است چیزی که اصلا لازم نیست خیلی به آن فکر کنیم چون روزانه با آن درگیریم .مثلا بیش از اینکه به جنگ جهانی فکر کنیم ؛اینکه موبایل خط نمی دهد؛ یا جای پارک گیرمان نمی آید... هر فرایندی مجموعه ای از عوامل را می خواهد و در پی آن مجموعه ای از ظرفیت ها را تولید می کند

(ما چند سال پیش درست سر یک تصادف همدیگر را دوباره یافتیم
مثل چند تا خیارچمبر که در کشاکش موج و ساحل با هم بُربخورند ؛ بُرخوردیم!)

این طنز نیست بلکه نوعی نیشخند به اتفاقات دورو برمان است که اینطور بازنمایی شده اند اینها در ذات چنین رویکردی هستند نه اینکه مانند بعضی منتقدالدین خلق الساعقه که می آیند و می نویسند شاعر می خواست چنین بگوید !! شاعر واقعا نمی خواهد چیزی بگوید بلکه تامل خود را نقش می بندد این درگیری های درونی با وقایعی است که اینطور دیده است و متن باعث گشایش لایه هایی شده است که گویی شاعر چیزی را نشانه رفت و شلیک کرد ! من با دوست عزیزم علی جهانگیری موافقم و تکرار نمی کنم بروید بخوانید ( بالاتر ) .
این رویدادها همچون مگسی مزاحم دورو بر مان چرخ می زنند حالا یکی به آن بی اعتناست و یکی به هیچ می انگارد و نویسنده این متن با آن درگیر است و تازه بعد از خواندن این متن می بینیم که ما هم درگیریم / درگیر! حالا درگير محتواي اين اشياء يا خود اشياء : هر كسي از ضن خود شد يار متن !
ما اغلب اوقات درباره پرش هایی که در شعر اتفاق می افتد حرف زدیم و شرح دادیم که باور کنید هیچ چیزی در خلا شکل نمی گیرد فقط یک مخاطب جدی می خواهد که در فرایند خوانش به کشف رابطه ها بپردازد چرا که در اینجا دال ها عینا دلالت بر مدلولی همیشگی و ثابت ندارند؛ کیف کردم و البته می دانم در آینده جسارت های بیشتری از این شاعر خواهیم دید البته جسارت را بعضی ها به غلط نام بردن از آلات جنسی و بعضی مسائل به قول معروف ممنوعه قلمداد می کنند در حالیکه آنچه دارد بر هم می خورد خود می گوید؛ به چه چیزی معترض است! خیلی نیاز به شعار دادن نیست . یک رفتار ارتعاشی است که هم اعتراضی و هم برهم زننده و هم پیشنهاد دهنده است به نوبه خودم این تغییر و این وضعیت با اهمیت را به فال نیک می گیرم
 
 
 
                                                                        پرستو ارستو
 
گاهی تداومی در جریان زبانی ساده به بستر گسترده تری از فرانوگرایی می پیوندد وبیانگر پرسشهای اصلی جامعه به گونه ای نهادی واصولی می گردد .زبان در متن های شعر گونه ویا شعرهای متن گونه ی خیابانهای ابوالفضل حسنی و همچنین ایده و سایر عناصر ساختاری رفته رفته موجودیت وهویت مستقل و متمایزی می یابند که با توسل به این هویت ها با واقعیت های ماهیت دار ِ تلخی رودر رو می شویم نگاه شاعر به انسان عقلایی و برهنه از شاعرانگی ست و تاکیدی بر تجربه ها و مشاهدات او که پافشاری بر انتقال مفاهیم دارد و بازتاب واکنشی از سطح بی ژرفای زندگی روزمره است ؛اینگونه شعر ها ذهنیتی مشترک هستند که هوشمندانه شکل می گیرند
 
 
                                                                              امرداد
 
زبان خاصه ! و منم بدم نمیاد از این . ولی اگه بهم بگی بعضی جاهاش چه قصدی داشتی بیشتر خوشحال میشم و کاملا کارو میفهمم و ارزشمند میشه برام! نوسان بین نگاه های عمیق به مسائل تا سختگیری های شاعرانه برای بیرون کشیدن یه مفهموم هنری و البته تازه که کاملا سطحیه چیزی بود که توی کار بچشم میومد !

                                                                          حسن سهولی


زبان عمیق نفس می کشد وهر چه در خود دارد بالا می آورد آن هم به شکل هنری وبا زبردستی ومهارت خاص که گاهی این گونه تلمبه کردن آسیب هایی هم دارد.اشکالی ندارد و باید دوباره آن را جدا کرد وپالود، اگر این کار صورت بگیرد عمیقن هنر برتراز زبان استخراج می شود .همان گونه که برخی گزاره هادر جولان تصاویر آمیخته به طنز که بخش بیشترش واقعیت است شاهکار می کند.
 
 
                                                                           باران سپید

این که متنی به جایی می رسد که بی هیچ ادا و اصول "الهام شدگی شعر " بی آنکه بخواهد حرف های قلمبه و سلمبه بزند ، عوامل و عناصر کوچک و شاید هم بی اهمیت پیرامونش را به چالش می کشد ، یعنی حالا عینکت را سفت تر بچسب و منتظر گل های تازه تر گل یا پوچ بمان!...در واقع می خواهم به عنوان یک اثر موفق به این نکته اشاره کنم که این اثر به خودش واگذار شده و با مناسبات درونی خود شکل گرفته است به عبارت دیگر متن سازوکارهای خود را تعیین نموده است گرچه با بعضی از رابطه های موجود در این اثر ممکن است موافق نباشم .
                                                                       نسترن مکارمی
 
واووو... ابوالفضل این از ان شاهکار های ابوالفضلی بود که هر از گاهی سر میزند و من مخاطبم را سخت سر دماغ میکند . یک کشش ناخوداگاه یک کشش از عمق عمق وجودت توی این کلمه ها جریان داشت . مجموعه ای که مخاطب را وادار میکند سر جلو ببرد برای بوسیدن این مانیتو ر و این کلمه ها که جان دارند که نفس میکشند که میگوزند حتی که اسمشان رامیشود اذر گذاشت که ...شعر هایت دارند سمت سویی در ناخوداگاهت میگیرند و این میان؛ شعر هایی که از عرق ریزان روح حاصل شده اند بد جور میزنند توی ذوق چون ابوالفضل شعر هایی هم دارد از این دست که انگار خدا انها را سروده از بس که زنده اند و از بس که شخصیت دارند .
 
 
                                                                         مطهره جمالی
 
واقعا جالب و لذت بخش بود و فکر کنم به دنیای مدرن هم رو دست زده بود! تازه ترین چیزی بود که توی فکرم پیچید. شاید شبیه سبزی خوردن تازه!
 
                                                                             آوریل
 

خیابان هشتم در امتداد شیوه ی نام گذاری آدمی در طول سالیان زیستش به گل یا پوچ هم رسیده است! اگر اسم کسی رو بذارن کهزاد یعنی در کوه زاییده شده یا به همکلاسی عینکی بگویید چهار چشم یا همان عینکی یا نام هایی که به عنوان بارزترین ویژگی شخصیتی فرد بوجود می آید؛همان طور که در خیابان قبلی اشاره کردم شیوه ی اسطوره سازی و تلاش ابوالفضل رو ستایش می کنم؛ وقتی با رنو، کیبورد، کیس یا مانیتور روبرو می شم با واقعی ترین و موجودترین بنیان های واقعی افراد روبرو می شم! موشکافی پدیده ها و بیان آن ها با ساده ترین و در دسترس ترین واژه ها به شکلی که نوعی ایهام و ابهام و ایجاز و تشخیص در خود جای دهد و حکم سهل ممتنع را بیابد از عهده ی شاعر برآمده است اما فضای نا پیوسته ی شعر رو تماما سیال تلقی نمی کنم اگر این گسل ها تعمدی باشد قدرت و اگر از دست در رفته باشند ضعف نامیده می شوند؛خودآگاه شاعر در این نوع شکست ها تا چه حد حضور دارد تا هر جا که باشد کار ارزشمندتر تلقی می شود
 
 
                                                                         شاعر متروکه
 
اول از همه باید بگویم که متن یا شعر بلند خوبی بود با بعضی از سطور به وجد آمدم جدن
اما دوست عزیز نوع نوشتار شما و پر رنگ و کم رنگ شدن قلم نوشتاری شما برای بیننده ی مخاطب دشواری خوانش به همراه می آورد؛ اینکه در سطر نخست ما از دو "ما" برخورد داریم و این که این خیابان هشتم برای من بسیار معانی مختلف در بر دارد و گویی این شعر در حالت طبیعی بسیار بی نظم بوده و به نظم در نیامده یا در لحظه ی آفرینش بسیار متلاتم بوده اید و از لذت این تلاطم در موقع تایپ نکاسته اید
من از نوع نوشتار شما در نظرات بلاگ خودم متوجه نشدم یک شعر بلند را خواندم یا یک داستان نیمه بلند
اما چون بیشتر در مورد شعر حرف می زنم به دید شعر نیز به این (شعر) نگاه می کنم دوست عزیز جناب حسنی اصلن ساختار را در شعر شما نپسندیدم و به شدت در ذوقم زد امروز در ادبیات شاعران ملزم شده اند به جدا نویسی که البته اجباری نیست ولی بهتر این است که جدا نویسی کنیم!
در سطر دوم و سوم مانند سطر اول باز با دوباره نویسی روبرو می شویم با دو "این ها" و دو "من هم" و جالب اینجاست که هم در سطر دوم و هم سوم با دو علامت تعجب تکراری نیز روبروییم
شعر خوب پیش می رود تا سطر پانزدهم که باز شعر دچار اشکال می شود با "با هم بر می خوردند ؛ - بر خوردیم"و در سطر هفدهم و بعضن سطور های دیگر آمدن "من و میم منیت" در آخر سطر مثل "من خیلی هوا نگه دارم".از سطر هجدهم تا سطر سی و ششم شعر به اوج هیجانات خود می رسد و بسیار زیباست دست مریزاد پسر!و دوباره از سطر سی و هفت تا سی و نه تکرار سه باره ی می گوید: "آب / ظاهر می شوم"...
و دوباره خوب پیش می روی تا سطر چهل و پنجم که بسیار سوررئال بود و واقعن لذت بردم و تقریبن می توانم بگویم اصلن نشنیده بودمش تا الان دوباره دست مریزاد پسر!
و در سطر چهل و هفتم از آن جا که" یک چشم.... تا مابقی از قلمرو...." شاهکار است و دوست داشتنی و فکر می کنم عطش هر شاعری را برای سطور ناب تحریک کند و پیش خود افسوس بخورد دوباره به وجد آمدم با این سطور و در آخر پایان بندی زیبای شعرت که به دلم نشست و بدون شک هر مخاطبی را راضی می کند(خاص و عام)
 
 
                                                                        فرشته رسولی

 باید بنویسم که تا "بچه ها گاهی خوب اند گاهی بد !" با شعرتان همراه شدم و لذت بردم و طنزهای رندانه ی گاه به گاهتان هی بالا و پایینم کرد و به من طعم درون مایه ی شعرتان را چشاند. اما بعد از این گاهی شعرتان لنگید سطرهایی بودند که انگار بالاجبار خود را وارد شعر کرده بودند...چرا؟!
مثلا....
"کیبرد حرفهای مرا برمی دارد پاک و پوست کنده می گذارد کف دست مانیتور آنهم بی کم و زیاد می ریزد روی صفحه... "

اینجا سطر کجای شعرتان ایستاده اگر من نوعی آن را بردارم شعرتان دیگر شعر نمی شود؟
و یا بعد از این قسمت من سطرهایی مشابه این یافتم....و نگذاشتند از شعرتان بیشتر لذت ببرم.
و اما اگر یادتان باشد در کامنت برای شعر قبلی تان نوشتم که شما شاعری هستید که هنرمندانه و تلو تلو خوران روی مرز جسارت و گستاخی راه میروید و خوب میدانید که چطور نگذارید شعرتان وارد فضای لوده گویی شود....و این یکی از نکات قوت شعر ابولفضل حسنی عزیز است. اما در این شعر انگار گاهی رشته ی جسارت از دست شاعر گریخته است...!
مثل..
"واقعن هر شبانه روز چند وعده می گوزی ؟!
من که فقط توی صف ِخوار و بار می گوزم!"

من شاعرانگی حسنی را در اینها نیافتم و نمی بینم....

جسارت این فرشته ی کوچک را در بین شاعرانی بزرگ چون خود ببخشید...اگر مینویسم و می خوانمتان برای این است که دوست دارم لذتم از شعرتان بی انتها شود.
 
 
                                                                         شهرام معقول
 
شعرت را خواندم و خاصیت شعرت این است که نباید تنها یک بار بخوانمش بلکه هر بار که اینجا می آیم چندین بار مجبورم می کند که بخوانمش و البته نظر دوستان هم که انصافا خود کارگاه آموزشی است، تمام شعرت خواندنی است اما با آوردن برخی از کلمات در شعر موافق نیستم(نمیدانم شاید قبلن نیز این را برایتان نوشته ام)، چون بدون آنها هم شعرت به اندازه کافی شعر بودو البته از نوع خودش.
 
                                                                     محمد مرادی نصاری
 
این نوشته در واقع نوعی شورش و عصیان است ...شورش در برابر روابط حاکم بر شخص و محیط پیرامونش ...شخصی که به نوعی دچار سرگیجه می شود و بر تمامی این ساختار ها می شورد...در کل خوب بود ولی کاش یک ویرایش کوچک می شد...
 
                                                                         جليل قيصري

سوا از اين كه چه نظري در مورد شعر هاي اخيرت دارم بايد يگويم كه براي سبك و سياق ات ارزش قائلم چرا كه مقلدانه نيست و هرچه هست دغدغه ي خود شماست اما لازم است به اجمال عرض كنم كه تفاوت نويسي تنها اوردن جملات و كلمات و حالات خاص در شعر نيست و بايد اين تفاوت در روح شعر حس شود ضمن اين كه همانطور كه واقفيد شعر زبان ايجاز و اشاره است (تا انجا يي كه به طبيعت شعر لطمه وارد نشود )و تا انجا كه ممكن است بايد از توضيح بپر هيزيم و چاشني طنز بهتر است با عناصر ديگر شعري متوازن باشد و كل شعر را تحت الشعاع كلمات و جملات خاص قرار ندهد گمان مي كنم اين شيوه ي سرايش و نوشتار با دقت نظر بيشتر قابليت هاي خوبي دارد. بر قرار باشيد
 
 
                                                       مهدی حسین زاده
 
 
عزیز این متن مرا راضی نکرد . فکر می کنم تغییراتی در آن داده ای اما من چیزی بیشتر از یک معاشقه با کامپیوتر در غیاب همه آنچه راوی از نداشتن آنها حرف می زند در این شعر ندیدم . زبان شعر روان است و دست انداز ندارد اما برخی توصیفات از چارچوب متن بیرون مانده اند و کمکی به ساختار شعر نمی کنند :
 
(اصلن کجایی؟ چه می کنی؟/زیر کدام لحاف می چُِسی؟/توی کدام دستشویی می رینی ! ؟)
یا :(واقعن هر شبانه روز چند وعده می گوزی ؟!
من که فقط توی صف ِخوار و بار می گوزم!
چند تا مستراح زیر بغلهایت حمل می کنی؟!
هفته ای یک بار؛ توالت شهرداری را از تنت در می آوری ؟!)

مانورهای شاعر در این شعر حداقل تقلیل به سوژه ای یافته اند که برگزیده و خارج از این حیطه حرکت نمی کنند . عنصر غافلگیری در زبان و نیز ژرف ساخت متن به چشم نمی خورد و شعر در حد روایتی ساده اجرا شده است . انتخاب دو فونت مجزا برای روایت متن نیز کمکی به گسترش لایه دار شعر نکرده است.
 
 
                                                                       حامد حاجی زاده
 
سلام ابوالفضل عزیز . چند باری هست که شعرت را می خوانم هم وقتی که شعر پلاک و خیابان هشتم با هم توی این پست بودند هم حالا که شعر خیابان هشتم را گذاشته ای . به نظرم شعر های خیابان های تو چند گام نسبت به شعر های پلاک ها جلوتر هست . شعر هایی که مرا به چالش می کشند و وادارم میکنند که چند بار بخوانمشان و زیر و بم آن را در بیاورم حالا شاید به شاعرش فحش بدهم یا بگویم خیلی خوب بود برایم قابل احترامند . پاینده باشی برادر
 
                                                                         الهام کریمی
 
شعر گل یا پوچ را در دو خط موازی تفسیر کردم. شاعری که به عاشقانه هایش گل می دهد واین دست پُر خواننده را برمی گرداند ...و برای حس لجن مال شده ی مقابل جز پوچ دستاورد دیگری ندارد .گرچه من جسم شعر را آلوده به بعضی واژه ها دوست ندارم ببینم (هرچند رئال بودن فضا مجابمان سازد) اما شما در رساندن پیام خاص خود موفق بوده اید ...گل یا پوچ؟!
                                                                      علیرضا مجابی
 
 
یا حضرت ابولفضل حسنی...! تو را به جدت دست از این کارهای ناپسندو نامطبوع در شعر بردار. آخه با کدام منطق هنری و زیبایی شناسی و ....می شود در شعر...ر...د... و ...زید ...و...واقعن حالم بهم خورد از این همه توصیفات زشت. خودت باش نازنین و دست از این نوآوری های عهد عتیق ضدمدرنیستی بردار بفهمم حرف حسابت چیست؟ جسارت و وقاحت همیشه از یک جنس نیست.
                                                                      پروين پورجوادي

با دوستان هم قولم در تشخص زباني كه ممهور شده به نامت ونيز در تلفيق شعر و داستان در كوچه پسكوچه هايي كه كم كم دارند چهار باغ مي شوند با چراغ وچمن و... .
شعر روايي داراي المان هاي تصويري ست كه شامل فضا وشخصيت مي شود . اما مگر شعر را مي شود بازبان روايت نوشت . بسياري از شعرا معتقدند كه نه !شعر قالب ومختصات خودش را دارد روايت نيز كم وكيف خودش را .
تو در بند نخست ، زاويه ي ديد اول شخص را جوري روايت كرده اي كه انگار دوم شخص ست . گستردگي مجال در داستان دست نويسنده را باز مي گذارد تا از اين تمهيدات براي واگويي ذهنياتش استفاده كند . اما تو را اين مجال نيست اين ست كه زرد را زرين سرخ را سيمين و... مي بيني و مي گويي چرا كه قصد تو سرايش شعر ست نه نوشتن داستان .
واژه ها وعبارات تو درشعر بديهي مثل روزمره هاست حتي يك نقطه ي انتزاعي در كل اين شعر وجود ندارد اما شعر مملو از تخيل ست تخيلي هجو كننده وتخيلي كه نگاه فلسفي را مي شناسد
به گمانم شاعر خود خواسته وآگاهانه تبديل به كاتاليزور مي شود . اما نه ازنوع سانتي مانتاليسمش رئاليسم تلخ شعر تو مي تواند اين من ها(اول شخص) را در يك هم حسي ظريف به مخاطب منتقل كند من نيزمانند شاعر شعله هايم را غلاف كرده ام يكپارچه شده ام آب .
كلمات شعر تو ممكن ست اعتراض باشند يا پيشنهاد اما اميدوارم بيشتر آن به يك معماري خاص تبديل شوند .وما چند شاعر يا نويسنده معمار داريم كه طرحي نو درانداختند ماندگار !
 
                                                                   امیررضا سیدحسینی


مونولوگی که در اثرتان هست همراه با تنهایی خزنده ای که در سطرها ست ... پوچ اندیشی ... تخریبهای معنایی و ریزش احساسی ... تمسخر ابتذال انسان و خودش : جلو برنده ی مخاطب و شعر تان است ...
طرز شعر شما با حالتهای خاص که غافلگیریها و دست اندازیهای تقریبا" روانی دارد در عین حال چالش اساسی متن است ... راهیست بر مویی .
 
 
                                                                       حبیب شوکتی نیا
 
برای از بین بردن خوشه های شته زده نمی شود به گلچین کردن برخی ساقه ها که به نظرت سالم اند ، دلخوش کرد . ریشه کنی بهترین گزینه است .برای به هم ریختن اصول شته زده نیز باید تمام قواعد را به سخره بگیری . زمین ذهنت را دوباره تسطیح کنی با معیارهای تازه و آلمان های مدرن . باید به هرچه شته است برینی . بگوزی به ریش همه ی گلچینان مسخره . یا رومی روم باشی یا زنگی زنگ .حسنی با خیابان هایش درین چند ساله زندگی ی مجازی که گاهاگاه می بینم ، به نوعی از معماری دست یافته که قابل تامل ست . کاری به خیابان های دیگر ندارد . دلش را در مجموعه یی از خیابان ها و محلاتی درگیر کرده که اغلب اتوبان اند . می شود با خیال راحت در آنها گازید و هیچ باکی از پلیس های احتمالی ی عبوس نداشت .
پس باید با درهم ریختن تمام قواعد ذهنی ی از پیش تعیین شده در این خیابان ها گشتار کرد . و به اتقاق ناگهانی ی زبان و تخیل دلخوش داشت تا از خوانشش بهره برد .هنوز شیرینی گشتار در خیابان یکم  حسنی زیر پاهایم خس خس می کند.بیائید ازین خیابان ها به ساده گی نگذریم .
 
 
                                                                              فرهاد

از جان این کلمات چه می خواهی ؟متنهای تو دیگر خیلی خاص شده و مخاطب خودش را می طلبد...به نظر من کمی از فرمیک شدن  دوری کن و به انسجام تئوری واژه ها توجه کن...
 
                                                                          امین رجبیان
 
این شعر در پارادایم بنیادی خودش یعنی گفتار خیلی خوب سروده شده است.نکته ای که به نظرم میرسد اینست که هنجارهای موسیقایی گفتار و البته گفتار در میزان هاو فرکانسهای مختلف آن خیلی خوب رعایت شده است
 
                                                                            ع.کرمانی


متفاوت بود و همین تفاوت و بی تکلفی یقه ی آدم رو می گیره و تا آخر کار می کشونه دوست داشتم توی کارت جا برای تاویل های بیشتری می گذاشتی اما باز هم گریزگاهی بود بر بدنه روزمرگی






 
 

 

 

 

                              

 

 

 

 

 

 


 

خيابان هفتم


 يكي به نام اوريل كه تيزي اش از تيزي هاي معمولي فراتر است كامنتي خصوصي گذاشت و ندا در داد: هان ابوالفضل ! به خاطر انكه گزك به دست فيلترينگ ندهي و گل يا پوچ را كله پا نكني حروف كلمات ممنوعه را از هم بكن و جدا جدا بنويس  لذا با احترام  گردن مي نهم ....

شبها با روغن لادن ج ل ق مي زنيم تا بار گران روزانه را تحمل كنيم
ديگر از س ك س كاري ساخته نيست و الكل به كلاسمان نمي آيد
شيشه و كراك هم چشمها را دودي مي كند و نمي توانيم  ك و ن ماشين همسايه  را ديد بزنيم
ما يك اتاق پنج نفره ايم اهل يك سوييت دانشجويي درست جنب بیتی كه تا حالا غير از ترياك به هيچ لبي لب نداده است اين ترسو!
اي بالا ايستاده ! اي مقسم اي كانتينر ! اينها را براي ما كارتوني بنداز مصرفمان بالاست ! همينيم فقط ! همين ؛ خودش ايم
اصلن پشت و پهلوي تمام كت و شلوار هامان نوشته ايم لادن!

اما سبك مان ؛ سياق مان؛ سراغ مان اين است!

اول تن تان را به مدت نيم ساعت توي لادن مي خوابانيد منظور همان قزل آلاي خودتان را....!
بعد از نيم ساعت شروع مي كنيد يك سيب تمام سرخ را هي ليسيدن و هي بوسيدن ...
سيب را هي مي ليسيد و هي مي بوسيد؛ تنتان را مي ماليد و روغن مالي مي كنيد...
 
حالي كه به شما دست مي دهد آنچنان است كه تمام خانه يكجا گنگ مي شود و شما با تمام هيكل تان ليز مي خوريد توي گنگ !
از راه ديگري غير از راه كراكيون و شيشه گرها و الكليسم ها و س ك س لوژيست ها مي رويد فضا؛ فضاي شما البته يك پرده از پرده آنها بالاتر است آن بالا مالاها براي خودتان پرده خواني مي كنيد ولي مواظب باشيد پرده دري نكنيد خرج دارد
يادتان باشد وقتي توي فضا هستيد و اينور و آنور مي پريد و پشتك وارو مي زنيد؛ حواس تان به قرقي ها باشد! در ضمن يادي از ما هم بكنيد مخصوصن ازمن؛ از من ِ بنيان گذار! كه الان ديگر توي دهكده جهاني به روغن لادنيسم معروف شده ام ......

در اين لحظه تن تان سرخ مي شود و هي دور تن تان  مي تنيد و مي تنيد! سيب را مي گذاريد و قزل آلا را ول مي كنيد!
 
در پايان شما بايد هيكل تان را محكم مشت كنيد و ببريد حمام؛ لادن را با گلنار بشوريد و بگذاريد؛ بعد هيكل تان را قنداق پيچ كنيد تا نچايد
حالا ديگر براي يك وعده يعني فردا واكسينه شده ايد! شده ايد خود ِ لادن!

 

                                                     چوپان
 
البته خوشم می آد کسی زبان روزمره ش رو شعر کنه. فکر می کنم این اصلا اتفاقی ه که افتادنش دیر شده. اما گاهی لذت تمام عیاری هم از این نوع شعرهای گفتاری نمی برم. باید قبول کرد سهل و ممتنع اند. هم ظاهرن نوشتن شان ساده است و هم به شدت در خطر چرند گویی اند.
از سطر اول شعرت خیلی خوشم اومد.
 
                                                 حامد رحمتی
 
هنجار گریزی و تخطی از قاعده های مرسوم همیشه منجر به شعر نخواهد شد این یک برآیند کلی و به نظر شتاب زده است ... اشتباه ما اینجاست که فکر می کنیم برخلاف جریان آب می شود شنا کرد در صورتی که شنا اگر بلد نباشیم امکان شکستن دست و پا نیز هست من این رویکرد روزمره را معاصر نمی دانم بلکه نوعی عقبگرد و توقف ین مایه های اجتماعی ست شعر ما نیاز به ایضاح و روشن سازی دارد تا بتوان با تمام ابعاد در بین اقشار جامعه رسوب کند و مطمئنم بسیارانی با من موافقند شاید تعداد انگشت شماری پیدا شوند که با این گونه نوشتن موافق باشند هنر بیان رسالت انسانی و چنگ زدن به بنیان های اجتماعی یک کشور است نصرت رحمانی در شعری که حضور ذهن ندارم خود ارضائی را چنان زیبا تعبیر می کند که در بافت زبان جا می افتد هر چند به قول براهنی یک نویسنده و شاعر هنگام نوشتن به بالا و پائین بردن فرهنگ نمی اندیشد و فقط کار خود را انجام می دهد اما این گونه نوشتن نیز به یک سری تمهیدات نیاز دارد و گرنه قبیح گوئی را نمی شود بدون در نظر گرفتن خصیصه های زیبا شناختی شعر نامید.
 
                                               علی فتحی مقدم

از اینکه از دایره نویسی در لایه های معنا گریزانی خوب است ...از اینکه زنجیرهای تنومند ارتباطی ساختار را در ذهن شعر پاره می کنی خوب است اما مابقی اجراست(یعنی چگونه نوشتن) که اگر آدمی در این مسیر در برخورد با کلمه دوام بیاورد درست خواهد شد
 
 
                                                  مینو نصرت
 
خیابان هفتم هم یکی از خیابان های مخصوص حسنی است و اگر بگوییم یکی از معضلات ذهنی او، اولین انتقاد به این خیابان تعمیم آن به عموم است و اینکه بهتر بود از ضمیر اول شخص مفرد استفاده می شد نه از جمع. مگر این که بپذیریم روان تمام مردان و حتی زنان دچار یک بیماری شده است، بیماری حسرت خوردن به ماهی های قزل آلای اشراف یا نجبا یا ؟
اگر این متن را نوعی هنجار شکنی بدانیم در پی آن خواهیم بود که اندیشه ی نوین کدام است، اندیشه ای که راه کاری نشان می دهد. بی شک روان نژندی آسیبی است که به لحاظ ژنتیکی یا اکتسابی در هویت ما رخ می دهد و نویسنده با نوشتن و آزادی سازی خود از موانع یا گره هایی که موجب تورم آن تا حد زجر کشیدن شده اند به گونه ای کوشش می کند راه خروج را بگشاید. اینکه ایده ای باستانی را که بنا به سنت همیشه در حین بیان دچار سکته می شدند ، یا اینکه اصولا نباید به بیان می آمدند را وقتی بتوانیم به سهولت آزادشان کنیم یا به زبان بیاوریم و متعاقبا دچار این احساس شویم : که صاحب جرئت و جسارت شده ایم. شاید طنزی درد ناک جلوه کند که می کند. اما به زعم من چنین نیست چون جلق زدن و خود ارضایی پدیده ای تازه نیست و بشر از نخستین دقایق هستی اش با آن به نحوی مواجه بود. حال این می ماند که هدف از نوشتن این متن به شیوه ای آشپز باشی چه می تواند باشد! آیا نویسنده بر آن است که ذهن ها را متوجه آسیب های خود کند؟ آیا میخواهد به گونه ی سکسوالیته ای خواننده را متوجه « از ما بهتران» سازد ؟ یا نه، اهدافی ژرف تری را پیگیری می کند و مایل است با در میان گذاشتن اندیشه ای نو به گونه ای آگاه سازی کند. اینکه توده ی مردم همیشه در هر دوره ای ناچار می شود با روغن لادن جلق بزند و نه با خود لادن، بحث تازه ای نیست و قدمتی هزاران سال بیشتر دارد. آیا توجه همگان را جذب معضلی به نام انحرافات جنسی کردن نوعی دگر اندیشی است ؟ به زعم من نیست چون نویسنده با این کار جز اینکه این توده را به جایگاه حقیری که دارند علاقه مند تر کند کاری از پیش نمی برد. یک تائیدیه ی تازه برای بیشتر چسبیدن به روغن لادن به جای یک توجه عمیق به اندیشه و بینش خود . در مجموع این متن پرده برداری از یک خیابان منحرف و بیماری است که بهتر است خود را به یک روانکاو نشان بدهد.
 
                                                      شهبارا
 
آفرین بزرگوار . خیلی زیبا بود . خیلی لذت بردم . من این را یک داستان مینی مالیستی سورئال می دانم که مخاطب را دچار لذت های درون متنی و فرا متنی می کند . روابط بینامتنی ( به تعبیر کریستوا ) در این نوشته ی کوتاه و زیبا فراوان است و طنزی که در سرتاسر متن کشیده شده است برجستگی و لذتی یگانه دارد . تنها مشکل این داستان مینی مال به نظر من این است که کمی بد پرداخت شده است . به نظرم باید چند مرتبه ی دیگر بازنویسی و ویرایش شود و ساختار آن تقویت شود . اگر این داستان را یکی از داستان نویسان بزرگ و نامی نوشته بود هزاران بحث و نقد در مورد آن می شد و در بوق و کرنا می شد اما حالا که شاعر گرامی ما این را نوشته شاید آن طور که شایسته ی آن است در نظر نیاید . اما خلاقیت و استعداد درخشان و کم نظیر ابوالفضل حسنی در این داستان چیزی نیست که بشود بی توجه و خاموش از کنار آن گذشت .
 
                                                 غزال مرادی
 
استفاده از ظرفیت های زبانی خوب است اما معتقدم که حساب شدگی بیش از حدواستفاده از آن در متن خوب نیست .اساسا باید دید که با چه روبرو هستیم طنز سیاه وپاورقی روزنامه واین نوشته قرار است در کجا خوانده شود روزنامه به عنوان قسمتی از یک کتاب و......
دانستن این موضوع هم کار متنقد ونویسنده را آسانتر می کند ؛درکل بازی های زبانی در این متن خوب هستند و داستان گریزی متن هم المان دیگر آن است .اما کلیت کار را نپسندیدم
 
                                                  امین مرادی
 
توهم نوع دیگری از اندیشیدن است،نوع دیگری را دیدن یا دیگری را دیدن و این پرداختن به دیگر دید هاست که معیاری می شود برای سنجیدن، که متن شدن و مکتوب ماندن فرایندی ست که مولف را به دیگر دیده شدن می خواند
                                     
 
                                      مصطفی رنجبر

متن این پست را خواندم... از انتخاب واژگان میشد حدس زد با نویسنده ی پخته ای رو به رو هستیم. و از ظرفیت زبان طنز برای نگارش یک مفهوم روزمره و در عین حال غیر متعارف استفاده شده...به نظر من شما نویسنده ای هستید که می دانید در پایان نوشته با تصاویری و توصیفاتی که کردید چه کنید... ولی عوض کردن تصاویر در طول روایت را خوب بلد نیستید...
/مثلا از لادن به دود گریز زده اید و بعدا آن را بدون استفاده رها کرده اید
/از لحظه ای که از پرده حرف زده اید لو می رود که از پرده دری هم می خواهید استفاده کنید
/یکهو قرقی ها را مطرح می کنید که این خوب نیست و به تنه اصلی کار نمی آید
به نظر من اگر کمی بازی زبانی را روی سوژه ها بیش تر کنید کار بهتر از آب در می آید
متن های طنز سید محمدرضا عالی پیام (هالو) را نگاهی بیاندازید...
 
                                                      آوریل
 
نظر دادن در مورد زبان نویسنده ی وبلاگی که از ادیبهشت 87 به صورت پیوسته در گل یا پوچ نوشته بدون بررسی پست های پیشین کاری نسنجیده و نزدیک به خطا است لذا تنها در باب این خطابه می نویسم:
روزی که حافظ رند و می و مغبچه و شاهد بازی و .... را به ساختار دیوانش می کشید واژه هایش به اندازه ی جـلــق و .... شاید بی ادبانه یا وقیحانه بود اما چنان که واژه های حافظ اسطوره می ساخت این واژه ها هم اسطوره می شوند! چرت و پرت نمی گویم، با دیدن یک دختر شاه داف در خیابان می گوییم شاه... یا جلق زدن ذهنی یا ... یا .....
این زبان عینی ترین و دقیق ترین بیان حق مطلب زندگی امروز انسان معاصر ایران است خیابان هفتم را در تمام خیابان های فاحشه خانه ی بزرگ دنیا "تهران" می بینم؛این طنز نبود، چارلی روی صحنه بود که من تو را در آغوش می خندیدم ؛قرقی آمدست و ما لادن شده ایم، لای دن، لای ....
 
 
                                               رضا باب المراد
 
ابولفضل عزیز در پی خلق فضا های جدید هستی و اکثر اوقات هم در این امر موفقی اما مهم ترین مسئله در کار شما نوع برخوردتان با زبان است که در گستره های جدیدی تجربه اش می کنی اما از این مسئله هم نباید غافل بود که جدا از رفتارها این نوع جسارت ها به پورنوگرافی ختم نشود!
                                                  حافظ عظیمی

متنی در مقابل من است که جز نگاهی سطحی و پورنو روایتی خاص را در بر ندارد.در واقع در برخی لحظات نیز که سعی می کند از این نگاه رهایی یابد با شکست مواجه می گردد. این رویکرد برخلاف آن چیزی ست که در متون ایروتیک به آن بر می خوریم. در این دست متون نویسنده سعی در کشف وجوه زیبایی از یکی از حالات طبیعی را دارد که در آن جایی برای المان هایی رو و دم دستی آن نوع که در پورنوگرافی دیده می شود نمی یابیم.
 
                                                  فرشته رسولی
 
بذارین اول با یه نظر خودمونی شروع کنم.....اونم اینکه به پای جسارت من رسید!
چرا اینو میگم چون از نویسنده هایی که جسارت در نوشتن دارن و در عین حال مرز بین جسارت و گستاخی رو میشناسن و خوب بلدن روی این خط قرمز راه برند خوشم میاد و براشون احترام قائلم.
و این شعر روی همین خط قرمز راه میرفت و تلوتلو میخورد و هی من مخاطب رو اینور و اونور می کرد و ....
در کل من از دنیای درونی متن خوشم اومد و به نظرم این شعر قابل تحسین است. چرا میگم قابل تحسین دلایلی دارم...1- چون اعتقاد دارم در شعر باید دست شاعر از دخالت در دنیای متن قطع بشه که در این شعر این اتفاق افتاده...
2- کلمه ها در این شعر رسالت خودشون رو به جا آوردن و بقول استاد عزیزم مهرداد عارفانی کلمه دیگر در این شعر کلمه نیست فقط ؛ و به درستی جای اشیا نشسته و شاید بشه گفت خود اشیا شده.
3- اين كار دو بني (دو فضايي ) هست و کاملا حرکت بین این دو ملموس است و مانور بين این دو فضا، دنیا شعر رو از حالت سکون در آورده....

و در آخر اینکه روغن لادن تان کیلویی چند؟!
 
 
                                                 مازیارعارفانی
 
چند وقت پیش در فیس بوک گفتم که اگر شاعران آلت تناسلی نداشتند، شاید اینروزها دیگر شعری گفته نمی شد. راست می گفتم. بخدا راست می گفتم. من درباره کار خوب حرف می زنم، کمااینکه قبلا بر روی خیلی از آثار خوب حسنی نیز نقد نوشته ام. با کسی تعارف ندارم و به کسی نان هم قرض نمی دهم. اگر ابولفضل شعر خوبی گفت حتما برایش می نویسم... ولی متاسفانه این شعر دیگر بسیار ضعیف بود ، همانند کارهای اخیرش. امیدوارم مرا به خاطر این رک گویی معاف کند...
 
 
                                                     م.آرمان


آنچه در این کار سوال بر انگیز است شعریت این سطور است؛ آیا این جسارت پرنوگرایانه (در سقف سرکوبی جنسی ) که بیان گر نوعی رئالیست کثیف درون شهری است؛ و از ابتذالات دنیای بورژوایی صحبت میکند تا سر حد ( رکیک گویی )؛ خیال را که از المان های اصلی شعر است در ناخودآکاه مولف از دست نداده ؟. سانسورچیان دلایل شان در مقیاسی است که این کار به مبارزه با آنان پرداخته و گوش آنها را تیز میکند این از قدرت نویسنده است که بر علیه اوضاع نامناسب بجنگد  . هر چند معلوم نیست جایگاه این نثر مخیل از حیث فرم در آینده تا چه حد دوام دارد؟ شاعر امکان دارد گوینده هم باشد یعنی در حد زبان عادی با استعاره و کنایه تنزل کند. به کار بردن الفاظ سرد و زننده بعضی از معانی در کالبد الفاظ؛ یک عده مخاطب خاص را بر می انگیزد. مخاطبی که گذشته را فراموش کرده در حال می زیید و حالت جهان مادی پر تنش و مخدر شده را می توان درا ین کار دید...هر چند من موافق این گونه کارها نیستم. دلایل عمده اش بماند برای زمانی که بیشتر در هم حل و پیچیده شدیم. یا نه مانند دو قطب همیشه از هم دور بمانیم...
                                               محمدعلی حسنلو
 
اثر اخیرات را دوست داشتم و خواندم برای خودم . راستی گاهی با خودم فکر کردم که کاش این اثر را با صدای خودتان می شنیدم . بعضی سطرها مرا به خنده انداخت واقعن.اگرچه این اثر از شعریت می گریزد؛ انچه که من در شعر به ان اهمیت می دهم؛ ولی این موضوع را انکار نمی کنم که آنچه شما نوشته اید در همان محدوده ای که مد نظر خود شاعر بوده تاثیر گذار است و همین خودش دارای ارزش است .

اول تن تان را به مدت نيم ساعت توي لادن مي خوابانيد منظور همان قزل آلاي خودتان را....!

از این استعاره ی قزل الا خیلی خوشم امد .

                                                 شهرام معقول
 
به خوبی از عهده به عینیت رساندن ذهنیت تان بر آمده اید و فضایش مرا گرفت، اما نظر شخصی من این است که هر چند از نظر ادبیات صرف؛ در این کار بی هیچ تعارفی موفق بوده اید ولی موافق شعرهای اینگونه نیستم و دلایل من چون به مقوله ادبیات بر نمی گردد اینجا نمی آورم.
 
                                                      ویتاکر
 
جزئی نگری های دقیق حسنی در عوالم طبقات فرودست( فرودست فرهنگی که شامل تمامی طبقات) آیا گلی به سر ادبیات خواهد زد؟
باید دید: برد این فرم شعر تا کجا خواهد بود. فضای تهوع انگیز روایات و بازار مکاره ی کلمات رکیک که در ادبیات این طیف آدمها غوطه ور است به خوبی در متن انعکاس یافته.عصیان شاعر اما اینجا منفعل و تنها گزارشگری است صرف؛ که متاسفانه با آرمان سوسیالیستی من از عصیان جور درنمی آید. آیا این بدان دلیل است که دنیای ما ساختارش را از دست داده است؟ شاعران به مثابه سربازانی بیدار شده از یک خواب طولانی که ناگهان با هجوم دشمنی نامریی مواجه شده اند و مضطرب و تنها در تاریک روشن هوا به هر سمت می دوند و شلیک هایشان بی هدف؟
 
                                               حامد حاجی زاده
 
 قبلن  دو شعر از شعر های تو را در وبگاه خرس به پست گذاشته ام و در پا نوشت شعر دوم اشاره کرده بودم که به نظر من در حال حاضر : تو و علی ابدالی و مهرداد فلاح جدی ترین پیشنهاد های حاضر به ادبیات هستید - هر چند دوستی که اینجا درباره ی شعرت دو پهلو صحبت کرده در پیغامی خصوصی مرا به فحش کشیده و برایم اظهار تاسف کرده و ...- بگذریم اما شعر تو :این شعر کماکان بر همان تکنیک های درونی شده متونی از این دست که خودت می نویسی استوار است، معناگریزی یا بهتر بگویم چند معنایی شدن هر سطر این شعر قابل اعتناست و هر سطر در عین حال که مستقل است به همان نسبت ارتباطی ارگانیک با بقیه سطر ها دارد...
هجوی که در شعر وجود دارد به نظرم دهن کجی ای هست به جامعه ی س ک س زده ی ما. بعضی از دوستان درباره جسارت کار نوشته اند که من با آن مخالفم چون با توجه به کارهایی که از دوستان در اینترنت خوانده ام یا مجموعه های منتشر شده مانند لا اله الا لاو عبد الرضایی و ... این حرف به نظرم  محلی از اعراب ندارد و این شعر صدای زمانه خود است و به نظرم تو به خوبی زمانه ات را ثبت و منتشر می کنی فقط تنها چیزی که نگرانم می کند این است که خودت را تکرار کنی بعضی اوقات شاعر با تکرار خود ممکن است دچار این مورد شود که به زبانی قوام یافته دست پیدا کرده اما تکرار؛ با زبان شعری قوام یافته فرق بسیاری دارد که تو این را بهتر از من می دانی .
 
 
                                                  مهرداد فلاح
 
این جا با متنی ورزیده ( زبانی و بیانی ) و طنزی گزیده رو به روییم و البته با شعری که متمرکز است بر یک سویه و افق معنایی یکه و معین . من این یکه گی را دلیل ناگفته ی برخی حرف هایی می دانم که از بعضی دوستان در باره ی این کار خوانده ام . این جور بگویم : شور انگیزی و جسارت و جوانی که در نمای بیرونی کار به چشم می خورد ، در درونه ی متن نیست . پس بدون این که بتوانم یا حتا بخواهم ایرادی "فنی" از آن بگیرم ، لاغری این متن را ( که ای بسا سبب شود با یک بار حظ خوانش؛ از خير دوباره خواني اش بگذرم و نتوانم با آن بزييم) عيب مهم آن می بینم . من خواننده با مواجهه با این چنین متنی دچار تعلیق و سرگیجه نمی شوم و چه بسا ناخواسته با خودم بگویم خیلی خب ، متن جذابی ست که موضوعی یکه را طناز و نو جلوه داده ، ولی آیا همین است و باقی و بقیه ... چه ( این همان کاری نیست آیا که ما خواننده های شعر امروز فارسی گاه در برابر اغلب شعرهای خوب یدالله رویایی کرده ایم ) ؟
 
 
                                               نسترن مکارمی
 
مشت متنت با وجود زبان قوی و فضاسازیهایش برایم خالی بود . اخرش که رسیدم خوب که چی ؟همین ؟ساقی قهرمان هم از همینها مینویسد دیگر ...مگر نه ؟منظورم این در سطح بودن و یک لایه بودنش است ...

 
                                            پروين پورجوادي
 

دوسه بار آمدم شعر را خواندم وبعد كامنت ها را اما نتوانستم فكرم را جمع وجور كنم براي نوشتن در مورد شعر خاص ت !
چيزي كه همچنان وهنوز در نوشته هاي ابوالفضل حسني درخشان ست تعليق ست در روايت متعلق به داستان ، وچينش خوب وبه جاي كلمات مختص قالب شعر، ونهايتا تلفيق اين هردو .
شاعر در متنش چيزي دور از گمان وذهن ننوشته تفسير روايي شعر ناكي يا برشي از حال وروز قشري از جامعه ، اينكه اين قشر چقدر پهنا دارد يا درازا من نمي دانم، فقط مي دانم همين نزديكي ها هستند . آدم هايي عارضه مند كه روان شناسان آنها را دچار اختلال چنين وچنان مي دانند وجامعه شناسان نيز دچار آسيب و معضل فلان.
شايد بهترست از شاعري كه اين معضل اجتماعي را مي آورد و مي نشاند ترك پيشاني شعر وكلمه تشكر كرد كه در روايت لااقل جانب بي طرفي را نگه داشته واز ديد يك راوي ناظر (عليرغم فعل جمع وضمير اول شخص) آن را نوشته . شايد چون مي دانسته اروتيك شاعرانه به كار اين كبك سر در برف فرو برده نمي آيد . طنز پردازان هم كه نزديك نمي شوند به آن ، فقط گاهي داستان نويسان آنهم با هزار هول وهراس از م م ي ز ي ف ي ل ت ر و ...
حسني عزيز من نمي دانم حقيقت تلخ ست يا زشت آنچه تو نوشتي كاملا درست ست به لحاظ عينيت آن در پيرامونمان و بازهم درست ست به لحاظ نگارش با سبك وسياقي كه استادي در آن ،اما نشد يا نتوانستم لذتي از خواندن آن ببرم شايد توهم از نوشتنش لذتي نبرده باشي شايد ! ؟!
 
 
                                             مهدی حسین زاده


اگر در ادامه ی خیابان ها و با پذیرفتن این نکته که این متن متنی تجربه گراست بخواهیم وارد خوانش اثر شویم . من به نوبه ی یکی از خوانندگان مجاب به پذیرفتن این اثر به عنوان یک اثر تجربی نشدم .

حوزه ی زبانی اثر در ابتدا ی شعر روان و مناسب به چشم می آید اما در ادامه گزارشی می شود از اعمال راوی با کمترین فراروی زبانی تا جایی که متن به یک زبان منثور نزدیک می شود و تنها در خدمت گزارش در می آید: عدم مانور شاعر به دلیل تمرکز روی سوژه ای واحد که تنها در مسیر "بیان" حوزه های اروتیک حرکت می کند.در پس شعر نمی توان به حوزه های کنایی یا اعتراضی رسید و نیز عدم پرداخت مناسب شاعر و عدم حرکت به سویه های چند پهلوی زبان از این شعر متنی ضعیف ساخته که جز دلالت بر خود به هیچ سوژه ی خاصی اشاره نمی کند. در مورد سپید خوانی و بهرگیری از بار طنز نیز حسنی موفق به دستاورد خاصی نمی شود. روغن لادن _ قزل آلا _ سیب سرخ و ..... دقیقآ همان افاده های اروتیسمی سطر های آغازین را تا انتها به دوش می کشند و شاعر در برخورد با این المان ها حوزه های شاعرانه ی تازه ای را در متن باز نمی کند . در یک کلام می توان نوشت متن دقیقآ همانی است که توسط خواننده خوانده می شود .

اگر به یک قیاس کوتاه بپردازم می توانم این خیابان را در برابر خیابان های پیشین حسنی که پر از کوچه ها و ساختمان ها و آدم های گوناگون بود خیابانی سرراست و خلوت می بینم .
 
 
                                              شهرام بیانی(ئاکو)
 

در حوزه ی زبان و کلام و ساختار ظاهری صوری کار دوستان کم و بیش به گفتمانی پرداخته اند و نظر بنده در روایت روایی روانی کار است.
(1)
مجموعه غرائز در دو غریزه مرگ و زندگی خلاصه می شود، غریزه زندگی (eros) حافظ حیات است و ریشه در لیبیدو دارد، اما غریزه مرگ تباه کننده حیات و مبنای همه خصال خشونت آمیز و پرخاشگرانه و جنگ و خود کشی است، غریزه حیات در مسیر خود همواره با مانع برخورد می کند و همواره در کشمکش و توانسنجی است تا بتواند نقاط میل و لذت ذهنی خود را پررنگتر نشان دهد و به جریان وصل و اتفاقش نائل گردد.حال چه رویداد و عواملی رضایت خاطر آفرینند و چه عوامل و موانعی با چنین مقوله ای سر ناسازگاری دارند.ذهن بیدار که می توان شاعران و نویسندگان را در زمره این ویژه گی دانست در همه ی مراحل کسب لذت خویش به هر در و دیواری می کوبد و سر به هر سوژه یا مقالی می ساید و سعی مضاعف می کند که همه ی موانع موجود را با آنچه در نهاد واقعی و حقیقی خویش مطابقت دارد به مقصد و هدف برساند که اگر نه چنین شود سرکوب شده با همه ی شاخه رشته های خوب و بدش در سطحی ناهمگون و غیر قابل کنترل انباشت می یابد و اگر در دوران طی طریق و زمان در جریان به بازآوری صحنه ها و وقایع برابر و یا خود عامل سرکوب شده در درازمدت نگردد در نهایت مغلوب غریزه مرگ می شود به همین جهت هر کسی به طور ناخودآگاه تمایل به مرگ دارد زیرا غایت زندگی مرگ و نابودی است .
 
(2)

اگر چه در زمینه شناخت ناخودآگاه و کشف تأثیر آن بر رفتار و مکانیسم های دفاعی یا تقابلی آدمی خصوصن انسان خاص(ذهن کنکاشگر و بیقرار و مواج) که می توان به نویسنده گان یا شاعران چنین نگریست ، چنانچه تحول بزرگی در روان درون ایشان ایجاد نگردد و لوح اختصاصی و حساس وی که بسیار ظریف تر از عوام در حیطه ی محسوسات و حتا نامحسوسات مختلف است پس از کدام مشت و از کدام قضیه و از کدام مبنا کشف تازه ای به بار آورد و من نوعی را از چه می تواند آگاه و روشن سازد و بفهماند ؟ که اگر نه چنین باشد همه ی لحظات همچنان بی حادثه و بی مشغله به امرار مرور زمان خود بی دغدغه و بی دردسر ادامه خواهد داد.از جهات دیگر اشاره کنم که بسیاری ابرازات بی غل و غش و بی پرده ی نگارنده ی خاص می تواند در احساسات روانی ذهنی دیگری سوء تفاهمات و شبهات زیادی ببار آورد که منجر به قضاون زودرس نسبت به راوی خواهد شد و در بسیاری نگاه ها و ذهنیات و فهم ها و بینش ها امکان دلزدگی و حتا نوعی انتقاد غیر مسئولانه به نوع بینش و نحوه ی بیان وی به بار آورد که بجای پردازش در عمق بیانات نگاشته شده می توان عامل اساسی این این سوء تفاهمات و شبهات پیش آمده را از کانال نگاهی سطری و صوری دانست که این نگاه گسیل کننده ی خوبی برای ذهن و روان آدمی نمی تواند باشد که عمق و محتوای ماجرا را بی قضاوتی شخصی خوراک و خواستگاه وجود و درون بی نظیر آدمی است.برای خویشتن خویش(ضمیر بیدار و مواج روان خود) با خلوصی لذیذ انتقال و اتصال ببار آوریم و قدری در درون بین خود به فکر فرو رویم و از سطور عریان پیش رو همراه ذهن شاعر قدم برداریم..،
 
(3)

ذیلاً به چند انتقاد وارده بر شعر شاعر خوب ما می نویسم که حسنی شاعر از شخصیتی انسانی برخوردار است که بی شائبه و بی پرده هرآنچه از دست ذهن بیدارش می آید را با اشارات بیانی خوب و ناب هرچند ساده و روایت مند اشاره می دارد که نشان از تثلیث روانی قوی با اساسی واقع نگر و تجربی اوست ، که وی را شاعری واقع بیان و صادق کلام معرفی میکند ، بر وحدت و هویت واحد روانی کلامی داشته هایش تاکید می کنم و از لفظ قلم و قلبش لذت می برم و حداکثر می توانم برای خود این حق را قائل شوم که یکی از واقعی ترین ترافیک های پر سر و صدای ذهنی کمال گرا را همواره در حال خوانش و پیگیری ام که در هر بند و خیابان وجودی اش چندین تصادف و رخ به رخ شدن های بی خطر و نجات دهنده را می توان به سادگی و صادقانگی دید ... حال خروج به سلامت از هر حادثه به ذهن برداشتگر برمی گردد که چه فهمی از دروندید وی نصیب برداشته است. و ما بقی هرچه از نوشته و کلمات در کنار درک و بینش خود اگر کنیم بی شک پنداری و خیالی است که نه از غریزه جنسی به عینه قابل نتیجه گیری مفرط و ملزوم ، بلکه به ظاهر قضیه برداشتی است و عوام . وقتی ذهن آدمی در مقابل غریزه گرسنگی، میل جنسی و لذایذ جسمی و یا غضب و پرخاشگری و تمایلات آزادی خواهی و آرمان گرائی قرار می گیرد خوب است در کنار عدم تداخل در رویکرد وجودی و شخصیتی خود بشدت تضعیف احساس و اندیشه نکنیم و مهمتر سطحی نگر و سطحی نما ، به قضیه نپردازیم که بسیار کسان بودند در جهت وصول به اهداف دریافتی و حسی خود به چه درجات متعالی رسیدند و ما همچنان اندر خم یک کوچه ایم.
 
 
                                                 پرستو ارستو
 
شیوه ی اندیشه ی مستقل و محوری ابوالفضل حسنی نمونه ای از فریادهای روان مشترک جامعه ایست که او با جسارت تصویرش می کند و چه کم اند کسانی که به ژرفنای این فریاد های روان، حکیمانه!نگاه می کنند .او فارغ از چرا ها وباید ونباید های امنیت خطوط قرمز ذهن اخلاق اجتماعی ، روح برهنه ی روز مرگی ها زده به سیم آخر وعقده ها را در طشت طنز میان میدان روغن مالی می کند .
او اجازه یکارگیری پاره ای ازواژگان را بخود می دهد که در دایره ی زبان ادبی اش با بسامدی وسیع طنین انداز است
 
 
                                                شهاب کریمی

روال این شعر همانند پست های پیشین دارای یک سبک و یک مسیر اما چیزی که برام خسته کننده نیست فضاهای نو و تازه ای هستن که با واژهای زیبا خلق میکنی و بی پردگی برجسته ترین نمای شعری شماست چیدن واژه ها در کنار یکدیگر با هدف مشخص جمله را خوب به مقصد میرسونن و مخاطب بی خستگی میتونه سورال وار به نتیجه برسه........
اصلن پشت و پهلوي تمام كت و شلوار هامان نوشته ايم لادن!
 
 
                                             مهرگان علیدوست
 
تو این کاربه روغن لادن تشخص دادی بر خلاف کار قبلیت که گفته بودم پتوی گلبافت توش تشخص پیدا نکرد( حالا نمی دونم کارخونه ی روغن لادن داره برشکست میشه که کار تبلیغاتیشو سپرده بهت که تو شعرت تبلیغش کنی ! راستشو بگو زد و بند نداری؟ چقد گرفتی؟ ) اوه یادم رفته که قراره شعر و نقد کنم خب باس بگم که سوژه ای رو انتخاب کردی که توش کم قدم زدن (حالا خجالت میکشن یا اصلن این سوژه ها رو جزو ادبیات نه جزو بی ادبیات می دانند یا اینکه با ایرج میرزا حال میکنند و با دیگری نه... نمی دونم) ولی ازون جایی که همش دوست داری (با اینکه بیشتر توی محور همنشینی زبان قدم می زنی) بعضی چیزها رو توی لفافه بگی ( نمی دونم بچه که بودی بخاطر رک گویی از دست پدرت چوب می خوردی یا واسه اینکه کتابهات مجوز ارشاد نگرفت یا چی؟) در نتیجه دچار نوعی خود سانسوری بشی (بیشتر فکر کنم توی ناخودآگاه ت) رو این اصل به نظرم اگرکلمه ی خلق که نقطه ی خ اش افتاده باشد پایین را در سطر اول بکار نمی بردی و میگذاشتی رو ی حدس مخاطب به نظرم بهتر می شد در زبان لفافه گویی که در این شعر داشتی.جا داره تو این فضاها لحظه هایی مخاطب رو به فضاها و موضوع های دیگری غیر از این فضا و موضوع اصلی پرت کنی تا اشارتها و لذتها و بعدهای متن را از اینی که هست بیشتر کنی.
بکار بردن حروف اضافه خوبه ولی به نظرم جاهایی رو می تونی با برش بعضی سطرهای زیادی اضافه یا عوض کردن نوع برخورد با آن مونتاژ دیگری برای متن پیش بیاوری که یخورده از این حالت رادیکال منثور در بیاید مثلن مواظب باشید پرده دری نکنید رو زیاد باهاش بازی کردن می تونستی حذفش کنی یا یه بازی دیگه بکنی یا الان دیگر توی دهکده ی جهانی به روغن لادنیسم معروف شده ام یا قنداق پیچ کنید تا نچاید و ...
اگه این شعرو یه شعر 18 سطری بدونیم شخصن با سطر 1و2و3و 4و 8و9و12و14و17 بیشتر موافق بودم چرایش را می گذارم برای خودت ابوالفضل عزیز.
 
 
                                              عبدالصابر کاکایی

ترجیح می دهم درباره ی همین کار صحبت کنم چون توفیق خواندن شعرهای پیشین مولف را نداشته ام.بی تعارف بگویم. خواندن این متن مرا به یاد خرده فرهنگ های خوابگاه های دانشجویی ( تعمیم بدهیم به حلقه های خصوصی جوانان این ایام) انداخت. بسیاری از متون شفاهی خلق شده ی آن ایام بوسیله ی دوستانی که به هیچ عنوان ادعای شاعری یا خلق هنری نداشته اند را به یاد می آورم که بی اغراق و به مراتب از مرتبه ی هنری بالاتری نسبت به این کار برخور دارند. تنها جسارت این کار در به نگارش درآوردن واژگان و مسائل تقبیح شده ی عرفی و... مورد توجه است که این جسارت در نگارش را در بسیاری از وبلاگ های غیر شعری می توان یافت. در مورد نظر یکی از دوستان موافقم که اگر این یادداشت از سوی شاعر سرشناس تری نوشته شده بود نظرها درباره اش می نوشتند ولی به عقیده ی من این کار را اگر از هر کسی می خواندم باز هم نظرم همین بود. همانگونه که درباره ی برخی متون شبیه در کارنامه ی علی عبدالرضایی نیز نظرم همین است. البته برخی ظرفیت های زبانی نیز در این کار بود ولی از آن دست که مرا تهییج نکرد. در مجموع نگارش واژه های سکسی و ممنوعه در یک اثر به خودی خود ارزشی برای آن اثر ندارد، چگونگی حضور آن ها در متن مهم تلقی می شود که در این کار فرایند شکل گیری شعری خاصی مشاهده نشد. مانند خودتان رک بودم. موفق باشید.
 

 

"پلاك چندم؟" نمي دانم !شايد بيست و نهم و بعد "خيابان ششم"

 

ايده اش كه آمد ديدم رفتم توي حال و هواي "پلاكها" (پروژ اي كه دو سال قبل از "كوچه ها"  از من وقت برد؛ كاري نداريم! چه "پلاكها " و چه "كوچه ها" الان دست  علي رضا بهنام است براي چاپ ! كي بشود! يا نشود! نمي دانم  با خداست از دست بنده كه كاري بر نمي آيد مي آيد؟) داشتم مي گفتم ايده اش كه آمد ..... خب ! من هم گفتم چه دعوايي داريم توي همان حال و هوا؛ توي همان سر و زبان اجرايش مي كنم ؛كردم ! پس اين را قبل از آن مي خوانيم بعد مي رسيم به خيابان ....! فقط محبت كنيد نظر براي هر كدام جدا جدا بگذاريد چون دعواشان مي شود!

پلاك چندم؟ نمي دانم شايد بيست و نهم!

كامنتهايت را در مي آورم مي بوسم بغل مي زنم
يواش يواش به صورتي كه مبادا بشكنند
 ترك بردارند يا خش بگيرند
خيره به تك تك كلماتت مي شوم
به حروف ها به علامت هاي سوال و تعجبي كه گذاشته اي!
مي گيرم چهره و اندام بلورين ترا مي سازم

اين چهره و اندام هميشه با من است
توي خريدها كمكم مي كند
با من ساك دستي ها را مي آورد
آب مي ريزد پاركينگ را مي شورم
شبها مي آيد توي رختخوابم
دست روي ستون فقراتم مي كشد
دانه دانه مهره ها را مي شمارد اين ناز دانه ي هميشگي!

صبها كه مي روم سراغ پيغامها
مي بينم دوباره همانجاست ؛درست سرجايش
مي گويم خُب ! ناز خانم چطوري؟ ديشب خوش گذشت؟

شانه بسر و گل بسر با من مي آيد
نمي گذارم دانش آموزان ببينندش
آنها تخس اند مي ترسم عاشقش شوند
زنگ تفريح وبم را كه چك  مي كنم
چشمم  به جمالش روشن مي شود باز
مي گويم برگشتي اينجا خوشگل من !؟
الان كه داشتي با من صبحانه ميل مي كردي!

بدو بدو موتورم را با من  هندل مي زند
يواشكي ساق بلورش را ديد مي زنم
ويشگونم مي گيرد؛ يواش تر هنوز با هم كارها داريم
من بي هوا چهارراه را با يك ويراژ درست و حسابي درو مي كنم...

دست و صورت نشُسته مي روم سر وقت نظرات....
بچه ها از مدرسه بر گشته اند و اوضاع وخيم است
اين دفعه: من  مي روم توي اينترنت !
درست توي حياط خلوت بلاگفا ! يعني آن پشت مشتها
كاملن به شكل خصوصي بغلش مي زنم!

 

خيابان ششم

اين خرس در من يخ زده با هيچ الكل سفيدي روبرا نمي شود
تو خودت را به درد سر ننداز !
وقت آن برسد خودم صورتم را با پوست كلفترين سيب دنيا سرخ مي كنم
به خدا ديشب هيچي نداشتيم ؛ نان و شراب زديم
عصباني از دنيا نروي اي انكه  ترشي  مي زني و هيچي نمي شوي
ما هم سهمي داريم برداريم!؟
ديشب دگمه هايم  انگار نه انگار داندانهاي شيري  يك جوجه لك لك آنور آبي اند
مثل پره هاي ستاره قطبي مي لرزيدند
اصلن من يك توله سگم  توي تخم  يك شتر مرغ  ژئوراستيكي فريز شده ام
وگرنه تور دزديدن هيچ توفيري نداشت تا قاب دختر مدير را توي هوا نزنم
راستي آن رود خانه كجارفت روي سرمان يك پتو گلبافت من در آوردي مي كشيد
تا به حال زير آبي با يكي خوابيده ايد!؟

گذاشته ا ي انگار مرا توي يك گردونه هي مي چرخاني  و مي چرخاني  
    
ابرها اسيد مي بارند وبا چشمهاي دريده ام نئونها را خز مي كنم
دست روي دلم  مي گذارم و مي گويم چه سعادت آبادي؟!
چه برج بلند بالايي با من دور مي خورد دور مي خورد دور مي خورد
ناي رفتنم نيست تا بالا بدوم چنگ بزنم به ريسمان خداوند
چنگ بزنم به  انگورهاي از ديوار بهشت تا پشت ابرها رانده شده !
چنگ بزنم يكي ازچهارده ساله هاي بارگاهي را كش بروم تا من باشم غلنجم را با لبه ي  دستشويي نگيرم!


اين روزها پشتم مثل پشت يك يابو تير مي كشد و از رو نمي روم
روبرويم  قنديل  پشت سرم هردنبيل
توي يخچال آنچه كه  مانده با هيچ غذايي  ست نمي شود
اين روزها چقدر سردي خور شده ام
مي دانستم اگر؛ ميل يخ در بهشت نمي كردم تا تابستان وسط مدرسه ها حرام بشود
بعد من بمانم و يك عمر ادرار در ادرار
بوي شاش گفته ام از بس كه اين روزها مستانه ام را نثار پروپايم كرده ام
من اصلن به تو چه بده كارم؟
ماشين؟ يك خانه با نماي بومي!
 
اينروزها يك  وان داغ را با هيچ بني بشري بني بغلي تاق نمي زنم

يك مايع ظرف شويي تاج براي من از كاخ كي و جام جم اولي تر! چه فكر كرده اي؟
من و مادران دنيا در گودي كمر با هم مشترك المنافع ايم به چاله ي بحرالميت قسم!
اين سينگ از سنگ پا ي قزوين اورجنال تراست !
سفيد؟ اصلن ! سيا ه ؟اصلن ! مثل ك+س ِ فاطي ِ بعد از حمام برق مي زند
تو خودت مگر چند غازمي ارزي؟
 
دستمال بياوريد مي خواهم چرك اين ديگستان  را بردارم پست كنم براي زبله ي بعد!
اينجا را!سرما به آنتن ها كاري ندارد فقط روي صورت ديشها يك كف گرگي مي كاردو مي رود
بي بخاري ما اگر نبود سوپر ماركت اين سالها ما را ماستمالي نمي كرد!
گازم نگيري اي گاز گازوي دندان  تيز
اينجا موشها با گربه ها جفت گيري مي كنند و آب به آب تكان نمي خورد

نشه ي پنسيلين پانصد هزاري تو شده ام ببين چه ها مي بافم!

دكتري كه  چوب بردارد فرو توي حلقم بكند نبضم را بگيرد فرمان بدهد دم و دستگاهش را به گند بكشم من مي گويم دكتر نيست يك تيمارستان است! مردم را هچل كرده است؛ يك درمانگاه درد خنده داشتم همه را يك جا فروختم به جايش يك نايلون ليمو تلخ و شيرين خريدم ماندم همان جا يك گوشه هي پوست كندم و هي خوردم بگويي نگويي طرف خيابان را گرفته بودم تا اين چوب هر دوسرنجس(يعني خودم)؛ به كسي برنخورد... رهگذران مثل خر سر خرمن رد ميشدند و عطسه مي كردند فقط يكي شان كه كمي عاقل تر بود پا پيش كشید و گفت مگر اينجا اروپاست! يا الله جمع كن و گرنه مي اندازمت توي يك كيسه و مي فرستمت سيبري ! مثل بيد لرزيدم ؛  شمارا به خدا به كسي نگوييد من امروز توي شلوارم چند كليه  شاشيدم ! مي زند توي تخته ي گوشم هر چه ميخ ِ آن سالهاي  ِ مدير در مي آيد فرو مي رود توي تن زندگي!

آي آدمها ؛ غيرآدمها ؛ دوروبري ها؛ بغل دستي ها ...
من شديدن دارم مي لرزم به شدت ترمزدستي را بكشيد!

 

                                                     ويتاكر
 
شاعرانگي پلاك ها يك سر و گردن از خيابان هات بالاتر است. خيابان ها معجوني است از براهني و عبدالرضايي و بچه هاي محل تيرداد نصري. هر چند كه حسني، عرقريزان، در تكاپوي آن باشد تا مگر كانالي از اين سه خليج به هم پيوسته به نام خود باز كند. فرجام كار را چندان خوشايند نمي بينم. چرا كه پرداختن به دختر همسايه، خيانت به آن شاخ نبات درون خانه است. شاخ نبات تو پلاك هاست.
                                               نسترن مکارمی
 
شعر اولی محشر بود ابوالفضل محشر . خود خودت بودی . بی هیچ ادا در اوردن وزور زدن و دنبال کشف جدیدی بودن (اخ که دیگر از هر چه کشف جدید شعری بدم می اید انگار ادم را کرده اند توی یک گونی و گفته اند توی این حس و حال تازه بنویس ببینم )ان وقت ادم خودش را گم میکند هی از روی دست خودش نگاه میکند مینویسد و خط میزند اخرش میرسد به هیچی ...همانجا توی گونی مانده . بگذریم . شعر اول عین نوشابه ی تگری توی ظل تابستان نشست به جانم . نه که از دومی خوشم نیامده باشد ها ...نه ...ولی من یک مشکلی که گاهی با شعر هایت ...یا هر شعر بلند دیگری پیدا میکنم همین بلند بودنش است که البته نمیتوانم بگذارم به پای ضعف شعر چون تکراری در ان توی ذوق نمیزند ...فقط این منم که بعداز یک جایی از ادامه دادن خواندن خسته میشوم . حس میکنم شعر نیازی به اینهمه کش و واکش ندارد و یک جایی زودتر هم میتواند تمام شود شاید کلیت حس القایی در شعر برایم تکراری میشود و خسته ام میکند و ...ولی اولی توپ بود ابوالفضل این توپ را خیلی محکم بخوان.من هم همین روزها به روز میکنم یکمی باید ور بروم با متن و با خودم .
 
 
                                                   چوپان
 
من بی تعارف طنز مخصوص و چند لبه ی شعرت را دوست دارم. اما گاهی در خوانش شعرت گم می شوم. شاید دلیلش آن است که خیلی خیلی سعی می کنی (یعنی ذاتی شعرت و زبان ات است) که شعر چند صدایی/محوری تولید کنی. سطرهای خوب (شامل تشبیهات و فضاسازی های بدیع و یا حسن تعلیل های برجسته) در تلی از سطرهای کم رمق و بی رمق، جان می دهند. شاید به زبانی دیگر مشکل من با زبان ات این از دست دادن و رقت بارگی مرکزیت است. خیلی ها این طور می پسندند و گاهی می خوانم این را از ویژگی های شعر هفتاد می دانند. تمرکز زدایی را بر می تابم اما هنوز به تمامی دل بسته ی آن نیستم. زیبایی شناسی متفاوت مخاطب و مولف هم حکایتی ست.
 
                                                مينو نصرت

در این دو شعر ؛خیابان و پلاك ما با دو گانگی شاعر روبرو هستیم. حسنی نماد طیف نسل خود است، نسلی که بی آنکه خود بداند یا بخواهد از مقطعی وارد مقطع تازه ای شده است. شاید بتوان گفت نسل او پا در هوا است چون زمین زیر پایش آنی نیست که بتوان رویاها را پی گرفت. انقلاب، جنگ و نابسامانی های متعاقبش وبال جوانانی شده است که در آستانه ی بلوغ و ماجراجویی های جوانی به انواع گوناگون بن بست ها و موانع بر می خورند و نمی توانند با تجربه ی هر آنچه می اندیشند تقدیر خود ر ا پیش ببرند. دنیای مجازی اینترنت فرصتی قدرت مدارانه است تا این نسل را از واقعیات پیرامون خود دور کرده و در کوچه و خیابان های مجازی اش به پرسه بکشاند. در شعر ما با رابطه ای خیالی مواجه هستیم که محرک شاعر است ، محرکی کاذب که به حرکت و فعالیت شاعر سرعتی خیالی می بخشد. سرعتی که هدفش باز گرداندن او پشت میز کامیپوتر است. یک جور اعتیادی که نشان از کرختی منابع حیاتی شاعر می دهد ، منابعی که در جهان واقعیت ها اگر بر مبنای نیاز های انسان ها تدارک دیده شده باشد قادر است او را به هر کجایی که می خواهد ببرد. اما وقتی خیابان ها و کوچه هایش به زنجیر کشیده شده باشند راهی نیست جز توسل جستن به خیالی مضاعف در شهر و شهرستان های مجاز. وجه خیال در این نسل پر رنگ تر است و همانقدر دست یابی به نازدانه ها در واقعیت دشوار و محال. شعر نه تنها به از خود بیگانگی اشاره می کند بلکه آن را تشدید هم می کند بیرون رفتن از این تخیل های عاشقانه نیاز به لمس واقعیت دارد. واقعیت پشت پرده هایی تو در تو پنهان شده است تنها نفیر فریاد هایش به گوش می رسد.
در داستان « پشت در های قانون » کافکا شاهد مردی هستیم که از ابتدای جوانی تا انتهای پیری پشت دری انتظار می کشد که هر لحظه می تواند برای او باز شود. اما مرد منتظر است دیگران در را برای او بگشایند. شاید معضلی که در این دو شعر خود را بیان می کند چیزی شبیه این مرد و این درباشد. قانون از مسیر راه کنار نمی رود مگر با قانونی برتر از خود و دری بالای خود مواجه گردد. این همامیختگی دنیای خیالی و مجاز با هم مجال پرداختن به مشکلات و حل و فصل آنها را نمی دهد چون همه چیز در این دو دنیا وهم است و پندار هایی که هر فردی خود آن را می تند. پس ما با پیله هایی مواجه می شویم که فصل شکافتن پیله را گم کرده اند و اصولا یکی از راه کار های پرداختن به مجاز و در آن غرق شدن همین است که تا ابد پیله نشینمان سازد.
در شعر دوم اما با وجه دیگر شاعر مواجه هستیم ، وجه شیفته و وجه بیمار گون ناشی از این شیفتگی کاذب که دچار نوعی هذیان گویی شده است . او هر چه را که در مجاز واقعی می پندارد در واقعیت میخواهد آن را زندگی میکند اما دنیای واقعی درنده تر است و صد بار هولناک تر . وجه عاشق پیشه ی شعر اول در شعر دوم عنصری یخ زده و منجمد است. این انجماد ما را به سطر های بوف کور رهنمون می سازد در جامعه ای که رابطه ی آدم ها با هم آنان را به محدوده هایی تنگ می کشاند و خیابان و میدان های آزادی اش همیشه پر از آشوب و هرج و مرج است افرادش به سرعت مسیر پیری شان را طی می کنند و ما شاهد جوانانی هستیم که در اوج جوانی همانند پیرمردان و پیر زنان سر در گریبان خود فرو برده و قادر به برقراری هیچ نوع ارتباط انسانی با هم نمی شوند. در این جامعه نه تنها ارتباط ها از مسیر انسانی خود منحرف می شوند بلکه معادل های غیر انسانی در آن بسرعت رشد می کنند. شعر از تنهایی می گوید از بیگانگی آدمها با هم و جهان. جز به جز این جامعه برای شاعر ناشناخته و غلط جلوه می کند . او قادر نیست یک قدم به دلخواه خود بر دارد و به دلخواه خود تقدیرش را پیش ببرد. مقابل هر انسانی یک مانع وجود دارد که اجازه ی ورود دیگری را به سرسرای حضورش نمی دهد .
در این شرایط شاعر هیچ نمی خواهد جز یک وان آب گرم ، تا بتواند تن منجمد شده اش را که انبانی از غرایز سرکوفته است با آن آرام سازد. ذوب شدنی در کار نیست مرحمی کوتاه مدت است چون در نگاه مجازی او دنیا یک پارچه منجمد است سرد و یخ زده. شکی نیست که فرد بیمار پیرامون خود را نیز بیمار می بیند این فرافکنی مربوط به آدمهایی می شود که در یک جامعه ی بیمار رشد کرده اند و اگر قادر به تمایز باشند بدون شک لحظه ای نمی توانند آرام بگیرند. شعر نا آرام است چون از پرده هایی می گوید که اگر به سرعت کنار زده نشوند سرما به تمام جان ها رسوخ کرده و حیات را از ریشه خواهد سوزاند. در لحن طنز این خیابان اندوهی عمیق موج می زند، اندوهی که نه میتواند خیابان را تغییر دهد و نه از شدت سرما بکاهد. اما هیچ گرمایی قدرت بخار نفس های توده شده ای را که سالیان دراز محبوس بودند ندارد. بخاری که چون تنوره بکشد می تواند جهان را به آنی بسوزاند.
 
 
                                               سياوش جليليان
 
 
خیابان ششم را اصلن دوست نداشتم بی تعارف میگویم معجونی از صداهای نابهنجار شعرهای مختلف..........اما با پلاکت ارتباط برقرار کردم طنز موجود در سطرهایت را دوست داشتم و نشان از هوشمندی شما دارد پاگردهای متفاوت و پی در پی به همراه پاساژهایی که گاه و بیگاه در شعرتان باز میشود شعر را دلنشین کرده است اما احساس میکنم کلمات (اینترنت،بلاگفا،اینترنت و .....) خیلی درونی شعرت نشده اند و در شعر حل نشده اند.........به هر حال لذت بردم......دست مریزاد
 
 
                                               حافظ عظیمی

دو شعر خواندم که مشترکات زبانی فراوانی با یکدیگر دارند . همچنین در تم نیز با هم هم نوا هستند.اما برای صحبت بهتر جدا از هم می نویسمشان:

شعر اول:

در این اثر شاعر تکیه بر نوعی نگاه انتزاعی دارد که برگرفته از همان "همه جا هستی و هیچ جا نیستی" است.اما وقتی این نگاه با جزئیات و پرداخت های عینی شاعر در می آمیزد همچنین همراه با فضا و المان های مدرن می گردد بسیار ملموس تر و در عین حال تعلیقاتش اثر بخش تر می گردد. اما زبان گاهی نیز از خلق و تعلیق جدا شده و به سراغ تحلیل می رود که این البته با توجه به کارهای شاعر از ویژگی های او محسوب می گردد خواه خوب یا بد. این نگاه جزئی و به تناسب آن خلق موقعیت ها یی که در روزمرگی تمامی انسان های این دهه جای گرفته اند می تواند به نوعی ارتقای شعر را نسبت به دهه های گذشته رقم بزند

شعر دوم:

در این اثر روایت تا حد زیادی از نعی که در اثر اول جریان دارد فاصله می گیرد.یعنی محوریت موضوعی که تمامی سطر ها حول آن شکل می گیرند.در این شعر روایت سطر به سطر پوشش می یابد و گاه با تغییر از یک بند به بند دیگر روبرو می شود. همین امر موجب می شود که پویایی و تحرک از متن گرفته شده و مخاطب تنها دل به اتفاقاتی ببندد که ممکن است در برخی از سطرها رخ دهند.ضمن اینکه شاعر نسبت به زبان در این اثر نیز رویکرد اثر قبلی را دارد و معتقد است هیچ لجامی موجب مهار واژگان وی نمی گردد
 
 
                                                حامد حاجی زاده
 
 می دانی که شعر هایت را دنبال می کنم خیلی از دوستان من هم می دانند که اهل تعارف و نان ِ بده بگیری که بعضی از  شعرا دارند ندارم و نیستم .پس نظرم را بدون غرض می نویسم به نظرم شعر های ابوالفضل حسنی یک پیشنهاد به شعر معاصرایران است این نظر را درباره ی شعر های علی ابدالی هم دارم خواندیدنی های مهرداد فلاح هم به نظرم می توا ند اینگونه باشد اما به نظرم هنوز به عنوان اینکه یک ژانر شعری هست یا یک ژانر هنری مستقل برایم مشخص نشده . اما شعر های تو به نظرم فرزند خلف شعر دهه ی هفتاد است بدون آنکه روی پاهای آنها راه برود از شانه های آنها برای بلند شدن و حرکت کمک می گیرد شعر های چند وجهی یا بهتر بگویم چند صدایی که گاهی اوقات حتا مخاطب حرفه ای شعر را هم کمی گیج میکند و نگاه طنزی که به اطرافش دارد آن را در ذهن نگه می دارد شعر های ابوالفضل حسنی (این چند تایی که من خوانده امش)بسیار اجتماعی اند و البته احساس من این است که بسیار هم به همان نسبت درونگرا  . روایت پردازی و استفاده از تکنیک چند راوی که به چند صدایی شعر ها کمک بسیاری می کند باز هم یکی از خصوصیات شعر های ابوالفضل حسنی است که بسیار برایم قابل احترامند .
                                                شهاب كريمي
 
در شعر اول مسیری گویا از رویاهای پنهان ،که در حوالی زندگی از پرسه زدن هابرای بدست آوردن آنچه که بودن ما در معرض فرسایش قرار می دهد و به دست نمی آید(میگوید) ، این پرسه عشقی ست که لحظه لحظه بودن بودن كسي را معنا میکند كه نهایت در یک رویای دست نیافتنی همیشه پنهان میماند.....اما روال این سرایش به زیبایی با المان ها و تصویر های روزمره ی رئال به چیدمان مسیری از یک آغاز تا یک خلوت بر چرخه ی محوری پر هدف بر دوش يك رويا نقش میگیرد و این مسیر در ترانه ها و شعر های شاعران به گونه های دیگر حس میشود....
در شعر دوم با آنکه بلند است و اگر منقبض تر میشد شاید مانند شعر اول بی خستگی مخاطب به نتیجه می رسيد اما در نوع خود زیباست ، شعر دوم که رگه هایی از پست پیشین هم در آن میتوان دید همان مضمون هایی که حسنی  را در شعر هایش توصیف میکند، جاده هایی که حسنی به دست انداز های آن موشکافانه مي پردازد؛  برجستگی این شعر ها رکنی متفاوت با دیگر شعر ها دارد و خاص است و استفاده از واژه های غیر ایرانی (مثل اورجینال و....) به زیبایی شعر را خودمانی مي كند.
 
 
                                                     خیری

راستش تو را یکی از معدود شاعرانی می دانم که اگر مرحل شعری اش را با حوصله به انجام برساند تاثیر خود را در شعر امروز خواهد گذاشت.
مشکل من با کارهای تو با کارهای دیگران متفاوت است، تو می دانی چه می کنی و کلمه برای اجرای تفکرات خود در دست داری و شکل را می شناسی و بهره کشی از کلمه را هم، تنها چیزی که مخاطبت را به سردرگمی می کشاند تجربه های تو در تو و به قولی قاطی کردن تجربه هاست؛ من احساس می کنم اگر یک تجربه را به کمال رسانده و دنبال تجربه ای دیگر باشی قطعن موفق خواهی بود نه این که الان نیستی اما من در تو پتانسیل بالاتر از این را می بینم و جسارت و توانایی بالاتر از خیلی از شاعران امروز را داری . شاید هم من اشتباه می کنم و قطعن خودت بهتر می دانی که چه می کنی و چه انتظاری از کارهای خودت داری، اما من همان که گفتم اگر از تجربه های تو در تو دست برداری و با حوصله دنبال کارت را بگیری بسیارامیدوار به ظهور کارهای ارزشمند و تاثیرگزار از جانب تو خواهیم بود...
 
 
                                                فرشته رسولی
 
شعر اول:

در این شعر دوگانگی هست که نمیدونم قوت این شعر به حساب میاد یا نه! و این از همون اول شعر شروع میشه. در اول شعر شاعر به کامنت های کسی اشاره می کنه به کامنت های مثلا معشوقه اش  اما در ادامه شعر کامنت ها خودشون جون میگیرن و  جای معشوقه ی اول شاعر ميشينن و اینبار شاعر خطابش به همون کامنت ها است. من جریان روایی شعر رو پسندیدم و به نظرم شاعر تا انتها یه جورایی نذاشته دستش رو بشه و این خوبه. اما نباید غافل از این شد که بعضی ارتباط ها گاها خیلی با دنیای درونی متن چفت و بست نشده!

شعر دوم:

این شعر بر خلاف شعر اول با همه ی شیزوفرنایی وخیمش به قطعیتی استوار هست. شاعر خوب تونسته با عوض کردن فضاها درست و به جا ذهن مخاطب رو به چالش بکشه و ضربه نهایی رو بزنه مثل:

"وگرنه تور دزديدن هيچ توفيري نداشت تا قاب دختر مدير را توي هوا نزنم
راستي آن رود خانه كجارفت روي سرمان يك پتو گلبافت من در آوردي مي كشيد
تا به حال زير آبي با يكي خوابيده ايد!؟"
اگر جسارت مرا ببخشید باید بنویسم میانه های این شعر خیلی روی تکرار و توضیحات سپری شده انگار که فضای واحدی به چندین صورت بیان شده و این باعث شده شاعر در میانه های شعر درجا بزند و ........
راستش این شعر حیف است سیالیت خود را از دست بدهد.
در آخر سپاس برای دعوت برای این دو شعر واقعا خوب!

"سفيد؟ اصلن ! سيا ه ؟اصلن ! مثل كس ِ فاطي ِ بعد از حمام برق مي زند"
 
 
 
                                                مهدی حسین زاده

متن اول که ادای احترامی بود به وبلاگ و شعر اینترنتی ........

اما در کار دوم با راوی ای طرفیم که تمامیت خود را در زندگی متن ریخته و سعی می کند از تمام موضوعات حرف بزند (چیزی که در چند متن اخیر حسنی شاهد آن هستیم) . الگوهای اجرایی متن از هیچ تمهیدی تبعیت نمی کنند جز زبان گریزان و شهودی مولف که با متن یکی شده است و عریان و بی پرده درونیات راوی _ شاعر را در متن می ریزد. از این رو فرم در خدمت زبان شاعر است و روایت چیزی جز کنش زبان مدار متن نیست.با این حساب با متنی فرمالیستی طرف نیستیم و ساختار فرمیک چیزی جدا از سیر زبانی شاعر در متن نیست : زبانی که می کوشد از ساختار رسمی زبان دور شود و "خود"را در متن برای رسیدن به ساحت هنجار گریز زبان آماده کند.

چیزی که در برخورد با چنین متن هایی می توان گفت اینکه چفت و بست ها در شعر
گریزان از محدود شدن در قالبی آشنایند و نیز واگویه هایی که شاعر دارد مونولوگ هایی درونی اند برای روایت شخصیت نهفته در پس کلمات (کارکترایز کردن از طریق بیان شخصی ترین حالات شاعر) چیزی که با شخصیتی شیزوفرنیک در برخورد با متن زندگی می توان توقع داشت در این متن با زیرکی در خدمت روایت زبانی در آمده است که حتی چیدمان متن را هم تحت تاثیر قرار داده است.

اما یک نکته را نباید از نظر دور داشت وآن اینکه حسنی باید مراقب اینگونه اجرا ها باشد تا در سیر حرکتی خود متن ها برای خواننده به متن های آشنا بدل نشود و خواننده را ترغیب به تجربه ی فضاهای خلق الساعه ی تازه تری کند . عنصر غافلگیری از خلال ورزیدگی شاعر با زندگی پیش رو و متنی که همان زندگی را با دوربین خصوصی خود روایت کند.
 
 
                                                 شهرام معقول
 
شعر اول، روایت جاری در شعر کشش بسیار خوبی داشت و مرا تا انتها به دنبال خود کشید، و اگر بخواهم این شعر را با شعرهای مشابه این سبک مقایسه کنم فقط می توانم بگویم شاید هنوز کمی کلمات با وسواس مصرف نمی شوند و کمی اسراف می کنید که آن در خدمت شعر و خواننده اش نیست. ولی کنایه های طنز گونه شما قابل تحسین است و من زمانی که این شعر را می خواندم درست میتوانستم تصاویر را ببینم و از آنها لذت ببرم و احساسش با من همراه بود، پس اگر به این شعر بخواهم از سه منظر زبان ، محتوی و اثر گذاری نگاه کنم در محتوی و اثر گذاری موفق تر بوده اید و در زبان همان اشکال کوچکی که گفتم.
شعر دوم
این شعر را نباید با شعر اول مقایسه کرد چون اینجا جریان چیز دیگری است حتی میشد این شعر چند شعر جداگانه باشد، شاعرانگی در تمام این شعر موج می زند و روح خواننده به پرواز در می آورد یقه اش را می گیرد و هی چند بند یک بار تکانش می دهد، البته تصاویری دستمالی شده هم به صورت سطحی در آن به چشم می خورد اما این از زیبایی کل شعر نمی کاهد که البته این هم بر میگردد به اسراف گرایی شما! (حواست به برداشتن یارانه ها نیست) پیروز باشید.
 
 
                                                 غزال مرادی
 
اگر صادقاته بگویم دوبار هردوکار را خواندم وفکر می کردم دارم داستانی پست مدرن می خوانم .
طولانی بودن سطرها ذهنیت شعری مرا برهم می زد بعد که نقد دوستان را خواندم متوجه شدم که نه دارداز یک شعر صحبت می شود کار اول را بیشتر دوست دارم داستانی شاعرانه بدانم (دوستی داشتیم که نویسنده بود گاهی به جلسات ما که سر میزد می گفت من یک شعر دارم غزل داستان بعد یک داستان می خواند وما می فهمیدیم با این ترفند خواسته داستانش را بخواند)کار دوم المان های شعری بیشتری داشت
 
اين خرس در من يخ زده با هيچ الكل سفيدي روبرا نمي شود

این شروع کاملن شاعرانه ونمادین است اماادامه روایت واقعن سردرگمم می کرد که چرا شاعر جملاتش را کوتاهتر نمی کند وچرا درجستجوی زبان وفرم شاعرانه ای نیست وچرا این همه اطناب ؟
شاعر می توانست این شعر را چند پاره کند جملات اضافی اش را حذف کند وانوقت شعرش اثر در خور تاملی بود
 
                                              اسماعيل فيروزي
 
شايد سالها پيش اگر در ادبيات داستاني از ذهن سيال حرفي به ميان مي آمد بي استقبال مي ماند چنانكه امروز در شعر از شعور سيال اگر چيزي قلمي شود همراه نخواهد بود. تجربه هاي مشابه آنچه شما با آن براي استقلال در روايت دنبال مي كنيد در بهزاد خواجات و....ديده شده اما به نظر اين ها تمرين هائي است براي رسيدن به يك گويش شعري . چرا گويش شعري ونه زبان ؟چرا كه عناصر گويش در مخاطب خاص واكنشهاي حسي را دنبال مي كند و اما در زبان مخاطب به طور وسيع اما به سهم خود.اميد دارم راهي از گويش به زبان بازيابي.....
 
                                                 شروین سبطی
 
من کار اول را خیلی دوست داشتم.در این کار آهسته آهسته راوی که دست مخاطب را گرفته او را به هرکجا که خواست میبرد .به حیطه های شخصیتی و درونی و بیرونی خودش.اینکه با فضاهای ساده و دم دستی و رئال بتوانیم خلق شعر کنیم برای من ایدئال است وشاعر در این کار توانسته بدون اینکه زور بزند براحتی با مفاهیم و عناصری که درروزهایش در روزهای مخاطب هایش همیشه حضور دارند تولید شعر کند و این جای تقدیر دارد .در واقع روزمرگی ها تبدیل به شعر شده اند.طنز از دیگر دلایل زیبایی این کار بود یعنی شیرینی ای به ماجرای عاشقانه ی کار اضافه کرده و طعم آن را خوشایندتر و مطلوب تر کرده.پایان بندی کار هم زیباست و به نوعی راوی به راحتی و به شیوه ی رئالیسم جادویی وارد دنیای مجازی می شود که به راحتی مانند سطرهای دیگر برای مخاطب قابل لمس می شود
                                               محبوبه افشاری
 
جسارت شما در سرودن شعر تحسین بر انگیزه صمیمیت در شعر اول ،زبان وطنزش رو دوست داشتم
تصاویر وفضاهای ملموس، شعر یکدست و روانی رو جلو روی مخاطب قرار داده
اما من بعد از دو بار خوندنش حس کردم اشباع شدم(می تونید بزارید پای سلیقه ی شخصی!)
(کلمه ی ویشگون متعجبم کرد فقط در گویش سمنانی کلمه رو اینطور شنیده بودم گمان کنم نیشگون تلفظ میشه)
در شعر دوم باز هم زبان و طنازی خودتون رو حفظ کردید اندوه تلخی در سطر های پایانی جریان داشت که این تضاد از تکراری شدن وخسته کنندگی شعر می کاست با بعضی سطر ها کنار نیومدم چون حس کردم از ظرفیت تصویر یا کلمات استفاده نشده مثل بی بخاری ما... یا دست روی دلم می گذارم
                                             مهرگان علیدوست
 
یه مسأله رو باید روشن کنم (کسی فندک با خودش داره؟) به همون دلیلی که شاملو می گفت شاهنانه ی فردوسی شعر نیست من میگم توی این دو کار با شعر طرفیم ( این را هم پلاک چندم؟ و هم خیابان ششم! گوش کنند که به درد مشترک هر دوی آنها می خورد!): بعضیها الان شاید با خودشون فکر کردند پس یوزپلنگانی که با من دویده اند بیژن نجدی چی؟! شعر بود یا داستان؟

1.در روایت پلاک چندم ما با یک خط طرفیم اما روایت خیابان ششم خط خطی است.در پلاک چندم با یک طرح کلی شاعر طرفیم اما در خیابان ششم با طرحهای جزیی شاعر طرفیم. پلاک چندم دارای روایت داستانی و حتا شبه شخصیت پردازی داستانی است اما خیابان ششم دارای عدم ثبات شخصیت داستانی است اگر چه با دایره ی واژگانی وسیعی طرفیم اما انگار این واژگان زیاد در حد تیپ داستانی می مانند و تبدیل به شخصیت اثر نمی شوند حتا اشیایی که ازش صحبت می شود مثل پتوی گلبافت ( در حد تیپ می ماند) و...واژه ها فضاهای زیادی را با خود دارند اما با وجود استفاده از واژه های زیاد در خیابان ششم ما با آنچنان تنوع فضایی طرف نمی شویم فضاها به نظرم شهید می شوند در خیابان ششم با توجه به دایره ی واژگانی زیاد! (شاید به خاطر اینکه بیشتر واژه ها در خدمت دانا ( یا نادان) ی کل (یا جز) هستند؟ در خدمت من!)
 
2.علاقه ی رادیکال ابولفضل حسنی را به محور همنشینی زبان به دنیای مجازها را دوست دارم اما به نظرم راه خطرناکیه و کار شاعر رو خیلی سختتر می کنه چون هر جمله ای که در محور جانشینی زبان در استعاره جا بگیرد ذهن هر مخاطب مرتجع و آوانگاردی رو خدشه دار نمی کنه به شعر نبودن خودش...اما محور همنشینی زبان مجازها مخاطب را مردد میکند بین بودن یا نبودن شعر و اینجاست که انتخاب زیرکانه ی شاعر در ترکیبات مجاز مرسلی می تواند او را نجات دهد که در این دو کار ما با چنین برخوردی از طرف شاعر روبه رو بودیم ...اما نه در همه جا مثلن: الان که داشتی با من صبحانه میل می کردی یا من بی هوا چهار راه را با یک ویراژ درست وحسابی درو می کنم یا این روزها چقدر سردی خور شده ام یا ... در عوضش ببین این: خیره به تک تک کلماتت می شوم به حروفها به علامتهای سوال و تعجبی که گذاشته ای یا با من ساک دستی ها را می آورد آب می ریزد پارکینگ را می شورم یا دکتری که چوب بردارد فرو توی حلقم کند نبضم را بگیرد فرمان بدهد... و نمونه های دیگر چقدر قشنگ و تو مغزیست. به نظرم این نگاه و زاویه دید تو مغزی شاعر خیلی کمک می کند به آنها که به محور همنشینی زبان می پردازند جملاتی که کاملن تو مغزیند ذهن را درگیر می کنند جملاتی که استعاره نیستند حقیقت دارند واقعی اند هستند ولی دیده نمی شوند!
 
3.درست است دنیا دنیای پاره روایتها و حاشیه هاست اما به نظرم پای هر حاشیه را به متن کشیدن هنر نیست حاشیه باید حاشیه ساز باشد تو مغزی باشد به همین دلیل به نظرم می شود جاهایی از سطرهای این دو شعر را برید و با یک مونتاژ و ریتم دیگری طرف بود درست به خاطر دلیلهایی که در شمار ه ی سوم گفتم.

4.به خاطر اینکه بیشترمخاطبین از پلاک چندم و شاعرانگیش تعریف کردند من خیابان ششم را برای قدم زدن انتخاب می کنم اگرچه شاید در ناخودآگاه فرویدیم بگردید پلاک مفقود شده ی چندم را پیدا کنید اما اگر مسیحی بودم پیش یک کشیش حتمن اعتراف می کردم که یه خورده رمانس موجود در پلاک چندم یه خورده برام آزار دهنده بود.( یه نفر پیدا نمی شه این سیگار و واسه ما روشن کنه؟!)

5.به هرحال مرسی ابوالفضل جان از دست نابریده ای که در این شعرها داشتی.
 
 
                                                 مهرداد فلاح
 
به نظرم دوستانی که در باره ی این دو شعر سخن گفته اند ، سنگ تمام گذاشته ان . من لذت بردم از این حرف های دقیق ... هر دو کار را به نوعی دوست دارم ، اما چیزی که مرا نگران می کند ( در مورد خیابان ها به ویژه ) ، فقدان فرم است و نیز شباهت بسیارشان از هر نظر به هم .
..
..
..
یک آدم ِ راست ایستاده با دست های باز ؟
 
          
                                       ساراصمدنژاد

هر دو اثر را با دقت خواندم.تشنج زبان و در عین حال بی قید و بندی و آزادیش در سطرها همچنین نوع نگاه شاعر که بسیار جزئی ست موجب گشته تا اثر دارای روایتی مطلوب گردد.بی شک این دست کارها تجربه ایست که شاید بعدها بیشتر از آنها با خبر شویم.
مرسی
                                             یونس معروف نژاد
 
دوست خوبم من همیشه شعرت را دنبال کرده ام و خلاقیتت را می ستایم.اما به گمانم بازنگری در برخی اجرا گرفتن ها از متن یا به بیان صریح تر کنترل هیجانات دگر نویسی افسار گسیخته به همه ی ما کمک می کند.
 
 
                                              پروين پورجوادي
 
نه اينكه تعصب داشته باشم يا جوري حس ناسيوناليستي اما به اعتبار خواندن شاهنامه پيش سيروس نوذري عميقا معتقدم كه شاهنامه شعر ست و شعربگذريم
پلاك چندم روايت صميمانه وتردي ست كه غير معمول مي نمود از قلم تو ، (شانه بسر وگل بسر) جان بخشي به كامنت هاي كه نمي شود بگويم معنايش فقط من آمده ام، است ، تشخصي ست كه شاعر بسيار زيبا ظريف ولطيف به نظرگاه ها مي دهد در قالب پيكري انساني كه براي او تراشيده ودر نيز در مجاورت و همراهي كه خاص عاشق ومعشوق ست . برانگيختن هم حسي نه به جهت همذات پنداري در مخاطب ،بلكه به آن دليل كه باور كني پس پشت هر يك از كلماتي كه دست رو نشسته مي خواني شان آدمي نشسته با تمام خصوصيات انساني كه مي خواند تو را وتمام كلماتت را با تمركز ودقتي تمام و مي نويسد كلماتش را با معجوني از انديشه ومهر !!!
 
ابوالفضل حسني را بهتر وبيشتر در خيابان ششم احساس كردم با هجوي كه تركيب شده ويا محلول (نمي دانم كدامش درست ترست) در كلماتش
خيابان ششم خياباني ست پراز كوچه پسكوچه هاي باريك وبلند، چاله هم دارد (ياد گلشيري افتادم وجن نامه اش ) اين ست كه گاهي مي افتي وكمي مكث كه رودخانه را چه كار به پتوي گلبافت ويادت مي آيد اين سياق حسني ست در سرايش.
با كلمات همان كلمات عادي و روزمره كه به كار مي بري در محاوره هايت ، بوطيقايي مي سازد غريب .
واين نه اغراق ست ونه مجامله چينش كلمات ست كه از اين هزار تو قرار ست تورا به يك ميدانگاه (پايان بندي) برساند كه اگر نرساند آسمان وريسمان بافته به هم .
همه آنچه كه روايت مي شود ياسروده كه در هم آميخته آنها را ابولفضل حسني در شعر هايش بعنوان يك فرم خاص تا سبك نو ، به نظرم آمد كه انگيزه ي گفتن جمله ي يك درمانگاه درد خنده داشتم همه را يك جافروختم... است . همان كه اگر داستان بود اوجش به شمار مي رفت ، كشمكش ها فرو مي نشست وكنش ها سرانجام مي يافت .
اما ابوالفضل حسني عزيز جمله ي آخر تو تفاوت مشخص شعر وداستان ست ، نه به علت تمام كردن ماجرا يا ضربه ي غافلگيري كه اين متن اگر قصه بود بهتر بود پايانش باز باشد ونويسنده از زبان راوي نگويد ترمز دستي را بكشيد اين ست كه عليرغم شباهت غير قابل انكار آثارت(به علت كمتر انتزاعي بودن كلماتت و تعليق متن مي گويم ) به داستان تو سرانجام جانب شعر مي گيري.
دوستي به خوانديدني هاي مهرداد فلاح اشاره كرده ونيز به شعرهاي تو مخالف يا موافق نيستم فقط اميدوارم فرم خاص سردون شما هردو به فرجامي خوش برسد امروز ميان صفحات يك كتاب فردا زمزمه ي زير لب آدم ها....






 

 


 


خيابان پنجم

 

این زن پرده اش را خوب نزده اند شايد ماه به ماه می رود نمی دانم کجا و برگشتنی صد پرده می زند آن بالا!
 يك مرينوس ناز نازي آن وسط هير و ویر نگاه مي كند و طناب حسنك لای آرواره هاش يك اس اس گنده گذاشته است!
من هم پسر خاله ي اسماعيل ام مرا نكشيد!

بازگشت خانم فرنگيس السادات قريشي با شتر دو كوهانه نه با توپولوف روسی مبارك !
صغیر و کبیر و ذلیل و خلیل و شلیل و حلیم و ندیم و جلیل و قديم و جديد و حريف و شريف و همه و همه از هر کجای این مرز پرگهر ریخته اند اینجا؛سمند و کمند و جي ال ایکس و پي ال ایکس و پژو و مژو نمی دانم هر مارک و هر جور پارک الان توی این محله به وفور یافت می شود

امان از دست فریبایی كه اول بار است مشرف شده به خانه ما
همين كه دو تكه را براي احرام پوشيد
دلي مثل دل اسبهاي تازي  پشت حجره الاسود سينه ما هي تپيد كه تپيد 
 وا اسفا وا اسفا !  سفت و سفيد پستانهايش را بغل كرده يك گوشه  می گوید از بیرون صدای جغ جغه می آید من می ترسم حس مي كنم يك عده شيزوفرني دور خانه را گرفته اند هي مي زنند هي مي رقصند
انگار ستاره ها دارند مركز كهكشان را طواف مي كنند
هر چقدر می خواهم كو كش کنم این حرفها کدام است به کتش نمی رود و حاضر نيست دست از روي جغ جغه اش بردارد
یا جل الخالق یک قبيله دیگر !
اینها كه حرف می زنند تو گويي آسمان و زمين با هم درافتاده اند

گشتم گشتم  لاي دو ديوار دو قلو پيدايش كردم ! تا شاخكهاي كسي سيخ نشود صراط المستقيم را گرفتم و كشيدم جلو؛ يك عالم موش مرده آن بينابين بوي نفتالين مي داد؛  يك گربه ي وحشتناكي در من گنديده بود ؛ نفس كه مي كشيدم احساس مي كردم  دارم تقاص پتروشيمي اراك را پس مي دهم با اين حال كمي خودم را مثل يك جوجه تيغي انقلابي جمع كردم و كشيدم بازجلو! درست زير يك تهران جيغ و جيوه؛ وول مي خورد هُلش دادم روي يك ايرانيت وطني !حالا ديگر بيرون بي بيرون! بدجوري پايبند اين طفلكي شده ام آنی نيست خس خس سينه اش را عوض نكنم هر موقع به حرفش مي گيرم چشمهايش خيس مي كند راستي دستهايش يكي دو گزي از پاهايش آويزان تر است شما كه غريبه نيستيد با كونش درست با كونش مي لمبد مي خورد با دهانش مي ريند!

شلم شوربا! شلم شوربا! شلم شوربا!          امشب آبگوشت داريم بابا....       كجا رفت آنهمه كيا بيا؟!                  شاشيدند به زندگي ماها ...

چه رَپ و رُپي اين توله سگها به راه انداخته اند!
دست بردار از تشتی نیستند که هی دارند رویش بادمجان می کوبند

به! چه خانمي! چه دمي چه لبي عجب پايي سر و پايش بلوند رنگ و قشنگ نيست بالاتر از بلوندي رنگ ...

تو پنداري ملكه انگلوساكسونها از فرزندان آدم يكي را تور زده است
يا خانم بزرگ بابلي از درشكه پايين مي جهد تا با شاه شجاع عكس يادگاري بگيرد
همين الان اگر بخواهد زمين لاي رانهايش يورتمه مي رود
خدا پدر ابراهيم را بيامرزد يك تقلب كرد و بر و بچه ها را نجات داد! وگرنه بايد سر كدام نوجوان اكبر من پاي اين بيد كهن پرپر مي شد ؟
سرخ آب كشميري به لب و لوچه ماليده يعني چشم حافظ زاغ !
اين شاه بيت كلا هندي دست هند جگر خوار را توي مرد خوري از پشت بسته جانا كت و شلوار اسكاتلندي پوشيده!
شكم داده به عقب اصلا نه اصلا يك خروار زاييده!
كمر با گن تايلندي باريك نمي شد شال بند جادو از چين و ماچين به امانت اخذ كرده يعني آب زنيد راه را باد زنيد كاه را اينكه نگار مي رسد بلند شيد كاسه كوزه ها تان را جمع كنيد اينك خلايق! منگيد و مست؟! مدُنا منم!!....................................................................................................................................

اين پرده ي هفت لا را زودتر از اينها كنار مي زدي اي دست ! خبرها بيرون است و ما در درون الكي الكي درگير این حاجیه خانم جغ جغو مانده ايم!

 

                                                پرستو ارسطو
 
اگر چه در اثر تنیدگی عجیب وغریب وپیچیدگی زبان این اثر تازه؛ شاعرانگی بسیار کمرنگ شده ودر بحران‌های ذهنیتی شاعر! یا نویسنده !؟بحرانی فردی در حیطه ی وسیعی از اندیشه ،احساس ،عاطفه،بیان وانتقال نقب هایی فرعی به بحران های جنسی، جسییتی و هویتی زده ولی ابوالفضل حسنی با پشتوانه ی زبان معیاری!! خود به بیان و تشریح عمیق در لایه لایه ی یک تراژدی هولناک جسور شده که شاید بعد از بارها خوانش به درکی اولیه، پایه‌ای و منسجم از سیستمی اجتماعی دست بیابد که در آشوب این بحرانها کسانی پیدا میشوند که ناله واعتراض را با زبان و نگاهی نو با دیالوگی همراه با اروتیزمی زیر پوستی بيان مي دارد
باید بارها بیایم وبخوانم
 
 
                                              مسیح مکی زاده

خیلی ساده است. پیچیده نیست. این تنها یک تداعی آزاد است. در جلسات آخر  روانکاوی.
 
                                                 محمد رفیعی

دوست خوب کانسپشنهای مذهبی و ضد مذهبی را برای متون امروز نمی پسندم ؛با زبان پاراگراف : گشتم گشتم .... موافقم ؛ در کل تنیدن روایات و خرده روایات را در زبان دیدم و خوب ....
                                                  مینو نصرت
 
اکثر خیابان های حسنی لبالب است از زنان روسپی و دریغ از یک زن نجیب. و البته مردانش همه مریخی اند و تک و توک اسماعیل که نوبت قصاب را انتظار می کشند. با این اوصاف چگونه می شود به این پرسش پاسخ داد! « کجا رفت آنهمه کیا بیا؟». به نظر من شاعر هم برای خودش مذهبی دارد و مرامنامه ای . نمی شود تمام میراث فرهنگی و دینی را توی یک دایره ریخت و به استهزا کشاند. پرده های هفت لای فرهنگ ما پر بود از حیرت و عشق و هنوز هم اگر درست پرده هارا کنار بزنیم چنین است.
 
 
                                              مسعود ضرغامیان
 
 وضعیت نابسامانی را که می خواستی نشان بدهی دیدم اما به نظرم جذب بازی با کلمه شدی و چقدر این تکرار برایت دلنشین بوده که به  اطناب رسیدي..... جسارت و نو آوری خوب است اما فکر می کنم من تنها با یک متن طنز روبرو شدم .
 
 
                                                     خیری
 
به نظرم از کارهای اولیه خیلی فاصله گرفتی ... البته جسارت در نو آوری آدم اش را می خواه اد که تو هستی اما داری به سمتی می روی که اصلن پی آمد خوبی نه دارد . من انتظار داشت ام که کارهای اولیه ات را پخته تر و تجربه هایی اکتسابی ، شاعرانه تر دنبال و اجرا می کردی اما در دو سه کار اخیرت داری از شعر با فاصله ی زیادی و یک نفس جلو می روی... من اخیرن داستان کوتاهی از خانم لیلا صادقی خواندم که تازه به روز کرده ، که در این قصه ی کوتاه به قدری شاعرانه گی وجود دارد که اگر نویسنده می گفت این یک تجربه ی شعری جدید است می پذیرفت ام ...می خواه ام به گوی ام که تجربه و نوآوری را در هر شکل و زبانی که باش اد می پذیرم خصوصن از جانب شما که در فکر راه های نه رفته هستی و این انتظار بی جا هم نیست لااقل برای من که کارهای ات را دنبال می کن ام اما به هیچ وجه این تجربه را به سامان نه می بین ام چون داری به خاکی می زنی و با فاصله ی زیادی از شعر می روی البته همان طور که گفت ام در ابتدا خیلی خوش بین بودم و اما ...
باز هم به انتظار می نشین ام شاید این تجربه فرضیات مرا به هم به ریزد ،باید دید به کجا می روی و چه طور به شعر می رسی !
 
 
 
                                               علی یاری

خواندم. زیبا بود. بازی های خوبی با زبان و گزاره های آشنا با ذهن انجام داده ای. تنها فکر می کنم شیفتگی به برخی جاذبه ی این بازی ها متن رو به تکرار کشانده است. به قول قدما اطنابش از نوع ممل است! البته نه از آن نوع که هیچ فایده ای ندارد...
 
                                                حسن سهولی

تمام تجربه ها در یک گزاره که به درازی چند سال تکرار روزمرگی ها است خواه شکوه خواه نه به جای خیابان زندگی شناسنامه شده است دریک گزاره همه ی اتفاق ها ی پر هیجان را می توان دید وتخیل کرد وحتا از گزاره ای با فضا سازی خاص فیلم ساخت ویا داستان نوشت واین پتانسیلی خوبی است که همه را زبان خلق می کند
 
 
                                                 مازیارعارفانی
 
چیزهایی که در کار حسني خوب بود، (بود! منظور در گذشته های شعری اوست) :
1- آن نگاه ریزبینانه ای بود که از پدرسالاری فاصله می گرفت و نگاه از بالا به پایین را نمی شد در آن یافت.
2- حسنی حتی در غزل هایش هم روایت را زبردستانه پیش می برد و خط روایتش ساطع کننده عاطفه و اندیشه بومی و مخصوص خودش بود. چیزی که مخاطب می توانست در خود درونی اش کند.
3- زبان شفاف بود. اما این بدان معنی نبود که او روی زبان کاری نکرده است. حسنی در گذشته روی زبان خیلی حرفه ای تر کار می کرد، و گمان نمود که باید مثل شاعران مبتدی زبان را پیچاند و چلاند و تاب داد تا بگویند تو کار زبانی می کنی.
4-خرده روایت ها در کارهایش نقش برجسته تری از کلان روایت ها داشتند و از چیزهای کلی و تاریخی و دهن پرکن و به اصطلاح انقلابی-شعاری کمتر در آثارش می شد ردی یافت.
5-حسنی در کارهای خوبش (که بود!) ژست روشنفکری نمی گرفت، خودش رنگ مردم کوچه و بازار بود. گرچه این روزها هم در کوچه و بازار است، اما دیگر رنگ مردم نیست...
و....
و....
و....
و....
اما نوآوری بد نیست. نباید نوآوری را انکار کرد. حداقل حسن این کارهای جدید این است که او مثل گذشته ها نمی خواهد بنویسد و می خواهد عوض شود و این چند خوبی دارد:
1-فرم های بلند را می تواند بهتر تجربه کرده و درونی خودش کند.
2-موسیقی کارهایش را از موسیقی آرام کارهای سال های قبل به سوی یک موسیقی تند و ریتمیک تر سوق دهد. چیزی که به وضوح می توان ملاحظه نمود.
3-راوی سرخورده اجتماعی کارهای سابق اش جای خود را به یک راوی طغیانگر بدهد که احساس می شود به این سمت حرکت شده.
4-تجربه چند روایتی را درون یک روایت کلی تر بیازماید که البته این مصائب خاص خودش را دارد و بسیار جای بحث می خواهد که اینجا مجالش نیست.
و...
و...
و...
و...
به هر رو شرایط حساسی پیش روی حسنی قرار دارد. گرچه تا به اینجا نمی توان در این نوع کارها به او نمره قبولی داد، با این حال به اعتقاد من، فصل خوبی را گشوده است، که نه امروز ، بلکه با گذشت زمان و تلطیف سازی های شاعرانه و پرهیز از افراط و تفریط های بیهوده می تواند ماحصل خوبی داشته باشد و باید به او اعتماد کرد و منتظر ماند.
 
 
                                               داریوش احمدی
 
درود ابولفضل من فکر می کنم این کار بی دلیل از ایجاز گریزان نیست.نظم خود را دارد .گرچه ترجیعاتی هم در - ماه به ماه - پرده - زنها -طواف- و تاویلات مذهبی نمی گذاشتی این کار نظم یا بی نظمی خود را به زیبایی حفظ می کرد.
 
                                                 حامد رحمتی


من فکر می کنم نوشتن و ننوشتن دو مولفه جدی در این دیار زخم خورده است و ما هستیم که انتخاب می کنیم مسیر راستین را؟ بنویسیم یا ننویسیم چیزی که در این اثر مشهود است تجربه گرائی مولف برای انتخاب مسیر است هر چند برآیند موجود در شاکله حقیقی ادبیات ما باز هم ما را دست خوش حوادثی خواهد کرد که به دنبال مسیر دیگری باشیم... در این میان از ما دست نوشته هایی به یادگار خواهد ماند که مرور زمان بی رحم ترین ناقد خواهد بود!


                                                شروین سبطی
 
هنوز فکر می کنم زود است در مورد کارهایتان حرف بزنم ولی می دانم این رفتار زبانی شما نشانه ی یک دوره ی گذار است و اینطور نخواهد ماند.این برخورد جسورانه است اما گاهی اوقات فقط جسورانه می شود و این به نظر من برای یک شعر کامل کافی نیست.جاهایی در متن هست که راوی رها می شود در لحن تند و گزنده و در عین حال طنزآمیز کار که بسیار زیبا می نماید و گاهی اوقات از این زیبایی کاسته می شود و تصنعی تر می نمایند سطرها.بهرحال این فرم انگار تازه به دست شما افتاده و تجربه ای تازه متولد شده است که باید در ادامه خودش را نشان دهد.ضمنا پایانبندی کار برایم خیلی جذاب بود.خیلی عالی کار را بستید

                                                 شهرام معقول
 
بنده اولین بار است مطلبی از شما می خوانم، بنابراین کمی سخت است صحبت کردن ، اما در این متن توانایی های زیادی از شما به چشم می خورد، گستره کلمات مورد استفاده، زبان قوی و عنصر خیال ، تعلیق مناسب متن ، نو آوری و متفاوت بودن و از همه مهمتر اعتراض. شروع بسیار خوبی داشت و کشش لازم را نیز برای خواندن . ولی من حدسم این است که خواننده عام کمتر میل به خواندن این دست متن ها دارد البته این بیشتر به دیدگاه نویسنده مربوط می شود.
                                               پروين پورجوادي
 
زيبا بود خيابان پنجم
بيشتر از بازگشت فرنگيس السادات پسر خاله ي اسماعيل بودن . واينطور ست كه يك شاعر موفق مي شود ذهن خواننده را درگير موضوع شعرش كند كه صادقانه اعتراف مي كنم بي توجه به صنايع شعري وعناصر داستاني خواندمش ولذت بردم .كه ابولفضل حسني عزيز لذت خواندن مقوله ايي ست كه اگر نه كاملادرمحاق فراموشي، بايد گفت كه درمعرض بي اعتنايي قرارگرفته.
آنچه كه در اين بحر طويل به زيبايي سروده يا نوشته شده موضوع تازه ايي نيست (خسي در ميقات جلال وحكايت پاسوز شدنش با همين لحن تقريبا) . پرداخت خاص در فرم ومهارتت در تلفيق معيار ومحاوره آن را دوچندان خواندني كرده .
قلم استهزاگر يا هجو كننده ي شاعر و نويسنده مي تواند داستان ببافد ويا پابرهنه بپرد وسط خط،اما كدام خط وشاعر اين سره از ناسره نمي شود مگر به ظرافت طبع وقلم تو .
 
 
                                                شهاب کریمی

پرده هایی كه در این سطرها بصورت درهای نیم باز گشوده شده , تا هر کس با خوانش خود به درون خانه داخل شود در این خانه پشت هفت پرده ابوالفضل حسنی ست پنهان و آراسته از عشق اسماعیلی تا اخذ رویکرد معاصر .....
اشاره هایی که به مسائل گوناگون شده زیباست و پرده را گاهی حسنی تا لفظ خیابانی هم کنار میزند تنها کمی که در این معرکه ها دیدم نقطه قرینه ی آنهاست که ایکاش اشاره میشد حتا اگر هم کمرنگ بود تا پرده ها در کنار رفتن بیشتر به سوژه ها درخشش میدادند.
 
 
                                                 فتح ا...زنگویی
 
انگارهمه ی ذهنت را پاشیده ای روی کاغذ دراین گونه فضا های ذهنی ما همه به گونه ای شریک هستیم وتجربیات مشترکی داریم نمی دانم برداشت خودت یابهتربگویم انتظارت ازاین متن چیست چه توقعی از
مخاطب خودت داری ارتباط برقرار کردن با آن برای من سخت نیست مشکل ندیدن یک فضا ی منسجم وساختارمند یک نگاه نو ویا یک کشف واتفاق تازه است متاسفانه آنچه که این روزها مد شده نوشته های بی سروتهی است به نام شعرکه حتمن لازم است چند نفری هم ازدوستان وآشنایان باید بیایند وبرآنها حاشیه بنویسند تازه وقتی که ازپشت کلمات ذهن نویسنده را می کاوی آنقدرساده انگارانه است که تعجب می کنی البته سوء تفاهم نشود من درصداقت شما شک ندارم این را بدون تعارف می گویم .
 
 
                                                      شيخ


من شعر قبلي شما را خوانده بودم و آن كار را يك سر و گردن از اين نوشته بالاتر مي دانم ؛ روند شعر هاي شما به نحوي ست كه در پي ساختار شكني ست ، وجود سطرهاي طنازانه التذاذ خواندن نوشته هايت را دو چندان مي كند و همچنين ارجاعاتي كه متن به خواننده مي دهد ، سيطره ي تم اجتماعي كار هم نياز امروز شعر ماست و شما به اين موضوع اشراف كامل داريد ؛ اما در ساختار شكني ها فراز و فرود بسيار است ، اعتقاد دارم كه در اين كار كمي به فرود نزديكتر شده ايد و آن هم به دليل اين است كه گاهي بعضي از سطرها به سويه نثر زدگي گسيل مي شوند و كمي اغراق در واژه ها احساس متنتني را به مخاطب القا مي كند ؛ اما با همه ي اينها نمي توانم احساس و قريحه ي زيركانه ي شما را در خيابان پنجم ناديده بگيرم و از همين رو چادر كولي گريم را مدتي در اين خيابان پهن مي كنم، اميد كه شهرداري بساطمان را جمع نكند !
 
 
                                                 نسترن مکارمی
 
حس کردم این کار دنباله ی شعر قبلی ات امده . زبانش البته نه همان زبان ولی در هم تنیذه گی و پیچاپیچی اش همان بود . برای همین به نظرم تکراری امد و ابوالفضل تازه ای در ان نیافتم و گفتم ای داد و بیداد باز ابوالفضل افتاد توی چاله ی یک تجربه ی جدید و بیرون بیا نیست دیگر اینکه برای مردم مذهب دریده ی ما که هرچه اعتقاد در انها به لطف اقایان به گند کشیده شده این دست آثار حرف تازه ای نیست . هیچی ابوالفضل فردا را دریاب که چه خبر است...
 
 
                                                  حافظ عظیمی

متنی در مقابل من است که در همان ابتدا پای مخاطب را در ورود به خودش قلم می کند.چرا که حد اقل از نظر بصری ویژگی های شعر را ندارد.پس مخاطب در نگاه اول به عنوان شعر پا در رکاب متن نمی گذارد.اما پس از خوانش سطر های ابتدایی شک او به داستان کوتاه نیز کم رنگ تر و پر رنگ تر می گردد.چراکه در برخی نقا ط سطر پردازی و زبان بازی های شعری را می بیند ودر برخی نقاط نیز نظرش به سوی پرداخت های توصیفی بلند آن گونه که خاصه ی داستان کوتاه است جلب می شود.این حس تا پایان دست از سر وی بر نمی دارد تا اورا به این نتیجه برساند که با یک تجربه ی بین ژانری روبروست که موفقیت و شکست آن تنها با گذر زمان معلوم می گردد.
 
 
                                                ونوس ترابی

پیشتر دعوتتان را با کمال خرسندی پاسخ گفتم و به خواندنتان شتافتم. باید بگویم که اولین شعری است که از شما می خوانم و تجربه براندازی شعرتان را در جامه ی کلمات عادت کرده در ذهنتان،حقیقتاً نمی توانم داشته باشم اما می دانید؟پس از چندین بار خواندن این متن، کمی به یاد مونولوگهای ذهنی آشفته از نوع ویرجینیا وولفی و یا جیمز جویسی دهه ها 1920 اروپا افتادم یعنی شیوه ای که فرنگی ها و فرنگی مآبان به آنstream of consciousnes می گویند که معادل فارسی آنرا نمی دانم دقیقاً اما همان تراوشات ذهنی شخص اول متن به صورت خودجوش و بدون هیچ گونه دخالت ویرایشی تلقی می شود. برای مثال تصور کنید وقتی در یک روز کاری پرمشغله در مترو نشسته اید هم زمان به چند موضوع فکر می کنید؟آیا رشته افکارتان سمت و سوی مشخصی را دنبال می کند؟از یک سو ممکن است به رفتار رئیس خود و توهین های احتمالی وی فکر کنید و در آن واحد ذهنتان به دکمه کت همکارتان کشیده شود و کاغذ خریدی که در جیبتان دارید و دستهای چرک آلود دختری که فال حافظ را 200 تومان می فروشد و سفرتان به شیراز و احتمالاً کمبود بنزین و آگهی تبلیغاتی روغن ترمز و .... این هم خود تکنیکی برای نوشتن است که به شخصه اصلاً میانه ای با آن نداشته و ندارم به جز کتاب معرکه "خشم و هیاهو" که به شیوه ای تحسین برانگیز دنیا را از دریچه چشمان یک عقب افتاده ذهنی و تمامی افراد اطراف وی نشان می دهد. اما در این متن حاضر فقط شاهد توصیفات و مکررات ملال آور بودم...گویی نویسنده سعی دارد به عمد با بازی عجیب خود با کلمات به دیگران بفهماند که "بله" من متفاوت می نویسم! می دانید؟تجربه های اینچنینی و نیز "مهرداد فلاح " واری هنوز جای خود را در ادبیات ما که هر روز به تیر سازی نو لنگ می زند و به زعم عده ای "می رقصد!" نیافته است. من نمی توانم از متنی که درکش برایم دشوار است و تمام انرژیم صرف یافتن ارتباطات معنایی می شود لذتی ببرم!بازی با "سینتکس" و زنجیره های ساختاری کلام خوب است به شرطی که معنا قربانی شکل کار نشود. می توانید مرا متهم به مفهوم گرایی کنید اما باز می گویم که اگر "هوراس" و یا "ارسطو" در چندین هزار سال پیش، هدف از خواندن آثار ادبی را "لذت و یادگیری" خوانده اند، کمی باید اندیشید و سرفرود آورد.
                                                     م.نهانی

بعضی از سطرها در رگه های احساسی و شعری قرار دارند.اما در کل سطرها به سوی شاعرانگی کامل گام برنداشته اند.اما برای من که با ایجاز،بیشتر خو گرفته ام نوع بیان سطرها و کاربردشان به این شکل دور و دست نایافتنی بود.سپاس از دعوت.
                                                 رحمانی(شاهد)

شاید از ایجاد این بی نظمی خواسته باشی به نظم واحدی برسی و یا به عبارت دیگر نظم را از دل بی نظمی بیرون آوری !!! صرفنظر از تعلق یا عدم تعلق به این نوع فکر می کنم المان ها و پرسونا ها در این شعر به جهت ازدیاد و پراکندگی به موسیقی شعر لطمه زده و مهمتر باعث اطناب گردیده و شعر را از خصیصه اصلی و جوهری که همان ایجاز است خارج کرده و نوشتن پاراگرافی صرفنظر از آنکه اصولا می تواند و یا بتواند ژانر قابل توجهی باشد ظاهر را از شعر گرفته است - هر چند قبلن شعری از شما نخوانده ام و نمی توانم نظر قابل قبولی ارایه دهم اما بهر شکل ....
                                                   ن - مسافر
 
راه به طریقت برده اید ،اما به حقیقت نه،دورافتاده ایدیا لااقل دور می شوید،در پست قبلی گفته بودم که راه بسی دشوار است و حرکت بر لبه شمشیر،باکوچکتری لغزش یا خطایی امکان سقوط بسیار،اما یکی از نکات مثبت که مرا به این قلم امیدوارمی کند جسارت و ریسک پذیری آن ست،اما باید پخته تر عمل کرد و مواظب بودکه
به ورطه تصنع گرایی ویک سویه دیدن کشیده نشوید.می مان ان تا باز هم بخوان ام،آنی را که از شما انتظار می رود. چراکه ریشه تخیل وتسلط به زبان و بازی با آنرا در شما قوی می بین ام،واین ها دستمایه کمی نیست

                                                غزال مرادی
 
داستان با مولفه هایی که امروزه برای داستان های پست مدرن دارد در چاهایی مطابقت دارد (گرچه هنوز نمی توانم علت برداشت وشکل گیری آن را از رساله لیوتار بفهمم )اما داستان شمارا می توان در زمره داستان پست مدرن قرارداد چون داستان زدگی وپیوندهای برون متنی در داستانتان برقراراست البته اینقدر نحله های مختلف نقد زیاد است که در هر موردی مثلاً جذابیت وزیباشناسی و.. صحبت کنم دسته های دیگر به نقد ان بر می خیزند اما داستان تعلیق ویا جذابیت متنی نداشت
 
 
                                       مجیدجعفرزاده کسیانی(بی نام)
 
داستان شعرواره ي جناب حسني عزيز را خواندم داستاني كه به طرزي ماهرانه نقبي زده بود بر دالانهاي تنگ و تاريك ذهن آدمي و جامعه ي بشري نثري كه تفاله هاي زندگي امروزي را در قياس با گذشته خوب به شعر و تصوير كشيده بود و من با جسارت اينگونه داستان آميخته با نثر شعر را در ادبيات امروزي (نثري نوين) مي پندارم جناب حسني با جسارت و بدون هرگونه خودسانسوري كه ادبيات داستاني بايد هم عاري از آن بوده باشد زندگي امروزي را خوب به رخ خواننده كشيده كه واقعا جاي تقدير و تامل دارد ولي متاسفانه امروزه امثال ابوالفضل حسني در عرصه ي ادبيات داستاني يا بسيار اندك اند و يا جرات و جسارت ورود بي قيد بر اين وادي را ندارند قلم رسا و ذهن خلاق حسني ستودنيست بويژه زبان نوشتاري ايشان
برايشان آرزوي موفقيت بيشتر مي كنم.
 
 
                                       سیاوش جلیلیان

متن زیبایی خواندم و چند مطلب  درباره اش مینویسم اما کوتاه ؛
اول: اینکه شکافهای عمیق اين کار باعث  همراهی خواننده است به این شکل که از سطر( اداری ام جسابداری ام.......) فضای کار به یکباره عوض میشود هر چند سه چهار سطر پایینتر سعی دوباره برای وصول پيش مي ايد
دوم: کلمات و ترکیبهای اضافه به وفور در متن؛  احساس میشود به دلیل شیفتگی نویسنده به نوشتار است كه کنترل کاررا از دست داده است
سوم: اینکه  خیابان پنجم می توانست خیابان کوتاهتری باشد..............
 
 
                                              مهرگان علیدوست
 
ابوالفضل حسنی؟ اسمش این حس رو بهم داد باید ازون دسته شاعرایی باشه که طبیعت گراست و نبايد بهم بچسبه (یکبار فکر نکنی بخاطر طبیعت گرا بودنش ها! بخاطر خودم نمی دونم چی؟ شایدم می دونم خودمو به اون راه زدم) بعد قیافه شو دیدم ؛ دیدم هیچ ربطی به اسمش نداره (یخورده جن زدگی رو توی قیافش دیدم به خودم گفتم ها این تقریبن از خودمونه) اومدم شعرشو بخونم که رفیقم زنگ زد به یه پیاده روی زیر بارون بعد یه ماه دعوت شدم لباسمو پوشیدمو یه دور شعرشو خوندم (به خودم گفتم با یه آدم شیزوفرنی طرفم البته اینو بگم من یکی از طرفدارای پروپاقرص شیزوفرنی پارانویا و انواع و اقسام بیماریهای روانی در نگاه شاعرانه و هنری هستم) زیر باد و باران هفت ساعت قدم زدیم توی کتونیمو آب گرفته بود به فکر انگشتای پام بودم که زیر آب خفه نشن؛ رفیقم میگفت که مهرداد فلاح در مورد ابوالفضل حسنی چنین و چنان گفته ایکس اینجوری گفته ایگرگ اونجوری گفته ز ِد چیزی نگفته؛ ازش پرسیدم دبلیو چی گفته؟ گفت نمی دونم خلاصه کلی معادله طرح کردیم آیا اون ادامه ی رادیکال دهه ی هفتاده؟ آیا اون یکی از پیشگامان دهه ی هشتاده؟ آیا اصلن اون شاعره؟ و خیلی معادله ی دیگر...حالا با گلودرد نسبی ای که بعد پیاده روی زیر بارون و توی سرما گرفتم (البته اعصابم این هفته بخاطر پاره ای از مسایل کاملن شخصی یه کم خورده و احساس میکنم مرگ مولف رولان بارت معنیشو پیشم از دست داده) دوباره خیابون پنجم رو خوندم با این تصادفات توی این خیابون رودررو شدم:
1.بینامتنیت؟ آیا با یك داستان خوب طرفیم یا با یك شعر خوب؟ من حس میکنم با هردوی آنها مثل حسی که یك آدم با یك آدم دو جنسه دارد.
2.دایره ی واژگانی یا ولخرجی ابوالفضل حسنی  سر ریخت و پاش کلمات رامی پسندم جوری که پای حروف اضافه را توی شعر باز می کند؛ حروف اضافه وافعالی که در تاریخ ادبیات همیشه جایشان روی صندلی الکتریکی بود دیگر قرار نیست هر کلمه توی شعر حتمن نقش و کارکردی داشته باشد مثل خیلی از آدمهای حال حاضر دنیا فکر میکنم اینجوری بیشتر به شعری که زندگیست ِ شاملو نزدیکتر می شويم
 3.ساختار ریزومی؟ شاید نتوان شعر خیابان پنجم را مثل صد دانه یاقوت دسته به دسته... زمزمه کرد اما میشود در پاره روایتهای آن چادر زد و لذتهای جزیی که مختص زندگی امروز است برد.
 
4. نیما یوشیج و فروغ و... میخواستند شعر به حرف تبدیل شود این اتفاق انگار دارد توی این شعر می افتد اگرچه هنوز با صنعتهای تلمیح و تمثیل و تشبیه و کنایه طرفیم لحن شاید به سمت حرف زدن دارد پیش میرود اما زبان هنوز کاملن عامیانه نشده و کمی کتابی صحبت کردن و در لفافه حرف زدن او را از آرزوی نیما و فروغ دور میکند.
 5.آدم بعد خواندن این شعر حواس پرتی می گیرد به خاطر جاده های فرعی زیادی که توی خیابان پنجم وجود داردشاید سری بعد که از خیابان پنجم رد بشوم گذرم به جاهای دیگري بخورد و بتوانم خانه ی ابوالفضل حسنی را تو این خیابان پیدا کنم.

 

 


 

خيابان چهارم

 

حالا تو هي بگرد تا ببينی اين تازه شاخ وشانه درآورده توی كدام پارك و لای كدام بوته ی بی بته ای روی يك كليپ پورنو افتاده است!

می پنداشتی رستم دستانی :
مي گفتی خنجر به پهلو اگر به زانو بگيرمش من آن نيستم منتظر الطاف همايونی بمانم هفت شهر را با هفت خان مي گيرم ومدل به مدل پاره سنگ از داشبرد بر دروازه سازمانی عطار دق الباب خرد و خمير می كنم ؛ يك گونی دارو اخذ كرده  فلنگم را می بندم مگرمن از مغولها كمترم؟!

افسوس پشم تهمينه هم نيستي و نبودی !

هولم برداشته بود واقعا ابوالفضلم
می گفتم كرور كرور تيروكمان و كمانه اگر از سر و كولم بريزد من نه آنم كم بياورم خط القعر به دشمن واگذارم آنچنان بلوايی به پا مي كنم تا كفش توي كفش ملی دهن باز بماند وكل پايتخت را به يك جفت پاي عربی بفروشد؛ طوری كه بيننده ها بگويند اميرارسلان رومی كافه نينوا را بهم ريخته است و قلمدان بوعلی در همدان وزنخدان حافظ درشيراز از ترس تركيده است !

آوخ  آوخ  زينب بلاكشم ....!

اين  ريزه ميزه از اين كوچه موچه ها صدعلی چپ البته چنان می پيچاند راست راست راسته  ی خيابان نوفل شاتو را قدم رو ميرود انگار گربه ی عابد دارد  بی خيال صدا و ماشين عرض خيابان را قطع می كند
می ترسم ازروزی روزگاری يك فروند 206؛ 207؛208؛ 209..... و الی تا آخر.... بزند اين فسقلی خودش بشود 200 در 200 ....

 قند وخون وچربی و كوفت و زهرمار كنترل می شود    اين يك مثقال بچه  اما نه
  مشا ور ِلب ولهجه برق انداخته می گويد: بد بينی ! اينها همينجوری اند؛ توي اين فصل و دوران فقط با اونجوريهاشان فكر مي كنند! اگرراست ! ؛ پس چگونه خودش راعين آب خوردن ديدم وخيلی خيلی رنگ و رو باختم و واق واق  چشمش انداختم؟!
چرا هرچقدر جفت وتك می اندازم سايلنت اين پسر سه می كند
كی گفته اين ساعت شب فيزيك دارد

بيا كه ناهيد و كيوان و زحل و مريخ دل نگرانند بهرام! گور مارا نگير ونكن!
چگالی دارداين غم وغصه الكی نيست اروپا هم در مقابلش كم مي آورد آب مي شود
آب نشوی هرگز سفينه النجات عالم بشريت تو هم تخمی درآمدی كه !

شهابها دُم درآوردند و ريه های كيهانی پرو خالی شدند وترا نيافتيم هنوز !
چه گونه سرو از سعدي بدزديم وشمس از مولانا كش برويم تا يكی خطبه بخواند و خانه ی ما را بكند سروستان؛
كجايی و چگونه ای ؛ اي مادر مرده !
تا ميتوانستی  سديم به  استخوانمان زدي حالمان را گرفتی قالمان گذاشتی بس است ديگر
شب به شب چند ريشتر ما را از رودبار و بم بيشتر مي لرزای تو مگرهسته ای داری
الان كدام شیء  نورا نی را رصد مي كنی؟ بابا جان !
 بدان بدان كه خيلی وقتها پيش؛ اوپن شده اند اين اشيا ....


به اين راه بالای سرم قسم ! شيری نيستم شديدن ابری ام امشب
ای كاش خورشيد يكی منظومه بودم تا يك جين ستاره را كول كنم و ميليون ميليون سال دورفلان كهكشان بگردم وازهركه پيش آمد خوش آمد بپرسم شيرخوارگاه كجاست؟ آخرش هم دست از پا درازتر برسم درست سر جای اول...
اي كاش اين بودم و دنباله گرد كره خری مثل تو نبودم  هنوز به شب چهارده نرسيده می خواهد زهره را ببلعد
نگذار ورم كنم شب همه شب كورس با جهانی ببندم باد كنان و دورخود گردان( دورت بگردم!)
يك چيزي نمي دانم چيست درمن وول مي خورد و وايم مي دارد بگردم وبگردم و بگردم (شايد خودتی؟)
عجب ميدان نانجيبی داري! هم مرا از خودت مي رانی و باز حول خودت مي لغزانی ....

نبينم الهی فرو رفته ای در چاله ای كه هر چه را فرو بگيرد پس نمی دهد!

 

                                                احسان مهديان
 
در باره اين متن نوشتن به اندازه خود متن ديوانگي مي خواهد
سطرهاي طولاني و نثر گونه هايي كه پهلو به هر چيزي مي زنند به جز آنچه بطور معمول شعر گفته مي شود اما همچنان شعر است و اين دروغ بزرگ را كه هر ساخت شكني بايد منتهي به ساخت جديد شود را نيز به چيزي نگرفتن . اين از كليت كار!
اين يك خود روايت گريست در حالتي از بينابين شخصيت هاي سايه در متن كه واقعا حرف مي زنند واقعا عرق نويسنده را دراوردند به هر حيله اي قصد سر براه كردنش را دارند اما تمرد مستمر است !
به عنوان مثال : افسوس پشم تهمينه هم نيستي و نبودی ! هولم برداشته بود واقعا ابوالفضلم
بعضي وقت ها مردم كاري مي كنند كه ادم واقعا باورش مي شود حتي اگر درخت باشي و روي شاخه هايت آنقدر پارچه نذري سبز ببندند كه ... درخت هم خودش را ابوالفضل مي بيند؛ اينكه منم !!

به هر حال رويكرد نقد در قالب آنچه واقعا متن را مرتعش كرد درهم آميختگي خاصي است كه حتي مدل هيچ چيزي نيست به جز خودش يعني ارجاع به آنچه كه متن ناميده مي شود .
من به سهم خودم به همان اندازه كه از اين (خط القعر.....ِلب ولهجه!! ) ها خوشم مي آيد اين (می پنداشتی...) ها را بر نمي تابم اگر چه نافي آن هم نيستم .
ضد شعر ها در صورت استمرار خود مولد قوانيني مي شوند كه ديگران از آنها به عنوان شعر تبعيت مي كنند اما پيشروهاي راديكال همچنان ميروند و همچنان ويرانگرند و اين اقتضاء اين فرايند دلپذير است كه بنده آن را قدرت ارتعاش مي پندارم .
در اين متن عليرغم بلندي سطر و طول و درازي نه تنها خسته نمي شويم بلكه از ساعت 7 تا 9 صبح  مي نويسي كه بگويي دست مريزاد !!
( من اگر با همين پاهاي خودم از جوراب هاي خودم بالا مي رفتم اين همه خوشايند نبود كه ريگ در كفش ابوالفضل حسني ديدم
اين روزها كه جارو برقي هم به دم موش بسته اي چيزي را عوض نمي كند بعضي ها را در اين متن جا نمي دهند ... )
ادامه :
 
متن وسوسه انگيزي است كه وادار مي كند خواننده را دست به نوشتن بزند و ديدي كه سطرهاي بالا را به اين متن تقديم كردم / واقعا داشتم از كمر به پايين اين متن مي خنديدم كه ديدم :
اي كاش اين بودم و دنباله گرد كره خری مثل تو نبودم هنوز به شب چهارده نرسيده می خواهد زهره را ببلعد
نگذار ورم كنم شب همه شب كورس با جهانی ببندم باد كنان و دورخود گردان( دورت بگردم!)
يك چيزي نمي دانم چيست درمن وول مي خورد و وايم مي دارد بگردم وبگردم و بگردم (شايد خودتی؟)
عجب ميدان نانجيبی داري! هم مرا از خودت مي رانی و باز حول خودت مي لغزانی ....
با خودم گفتم جل الخالق ... فعلا مي روم تا بعد هجوووووووووووم
 
 
                                                  مهرداد فلاح
 
این تجربه هم در ادامه کار قبلی ات ، نشانگر درهم آمیزی نثر و شعر است و این یعنی می کوشی شعر سطری را از روال خارج کنی ( هر چند هنوز روی همان پلکان آشنا پس و پیش می روی ) . اگر غیر از این باشد ، شایسته است که تردید کنیم به شعور شاعرانه . وقتی حرف از شعر درآمیخته می زنم ، منظورم همین جور تجربه گری ست . وگرنه شعرنویسی می شود یک کار روتین مجلسی که نمونه اش بسیار است . اگر قرار باشد مخاطب معتاد به شعر به روال ، ایراد بگیرد که این ها شعر نیست ، جا دارد که مولف خوشحال شود . این جور تکذیب و انکار ، یعنی بهترین تعریف و تمجید !
..
..
..
بیا که از این دوتایی ها برویم جایی که چند !
 
 
                                                حسن سهولی

تجربه اندوزی خوب است وتجربه اندوزان همیشه در خطر انواع اتهامات ولی همواری راه است برای دیگران اگر منجر به نهادینگی شود
خارج کردن عادت ها از ریل عادت کار آسانی نیست حسنی می خواهد در یک عادت معمول زبانی چند صد عمره سعی کند تا حالا زمینه های موفقی داشته است من از این پر ش های طولانی که می پرند وطول می کشد تا به زمین آرامش برسند اطمینان دارم
 
                                               علی فتحی مقدم
 
من تا به حال کاری به این زبان نرمی از تو نخوانده بودم نمیدانم شاید به دلیل حس آمیزی قوی و کم کردن ترافیک تصنعی بعضی حرکت ها و گزارها ست.اما ای کاش روی بعضی قسمتها مانور بهتری می دادی مثلا وقتی می گویی:"از اين كوچه موچه ها صدعلی چپ البته چنان می پيچاند راست راست راسته ی خيابان......"با توجه به کارکرد کلمه ی "چپ"در کوچه ی علی چب آوردن کلمه ی "راست"و اتفاقات بعدش خیلی خیلی به ذهن نزدیک است .هرچه بهره کشی های متضاد را در فاصله ی دورتری از کلمات بکشانیم ردپاهای مستقیم به لحاظ ارتباط کم رنگ تر می شود و از بار تصنعی جمله هم کاسته ایم و این خوب است. اما درکل نوع نگاهی که به روایت داشته ای و بار ارجاعی که سواد زیرپوستی شعرت به مخاطب منتقل می کند به دلم نشست
 
 
                                               شهرام بیانی(ئاکو)
 
کل نگاه و هرآنچه در چنته ی ذهن حسنی شاعر است را هرگز در هیچ کلام و نگارشش نمی توان یافت.ضمیر ناخودآگاه شاعر به قدری در تلاطم کلامات مدرن و تازه رسیده اند که مخاطب با چشمانی میخ و دهانی به بهت گشوده در چینش هریک از تازه های میوه اش حیرانند.فروید در باب ضمیر ناهشیار بارها به زیبایی اشاره دارد و خاصه که خود از این منظر به نوشته های ادبی نگریسته و اگر ما عاشقان نواندیشی و دلشیفتگان ناگفته هاییم بهتر از خوانش نگاه بزرگی چون وی نیازی نمی بینم که ذهن اندیشه ورز به گفته و کنکاش شعوری او لبالب تمامی کشفیات ناخودآگاهست ... حال شخص خاص ما در چه رسش و دریافت شعوری است تا آنچه می خواهد از کلام ضمیرش استخراج کند ماجرای ماندگاری نگاه و رشد و رسش اندیشه مند درونی اوست.در نوشتار نقد نو تنها به دید بنده ی مخاطب خاص نوعی اشارات بی نظیر و بکر ناشنیده و نادریافته از شاعر برای اعلام حضوری بزرگ و بی نظیری چنین کافیست که حسنی شاعر در دیدگاهی فراتر از حسی ظاهری صوری قدم برداشته و سیر کرده است.من از خوانش آنچه در غیاب و درونمایه خویش درک می کنید و به صفحه ی حضور می سپارید بسیار لذت می برم
 
                                                  جليل قيصري
 
يكي از سفارشات نيما نزديك كردن زبان شعر به طبيعت نثر است (نقل به مضمون)كه گويا اين مهم دارد در زمان ما اتفاف مي افتد بعضي ها به اين باورند كه شعر نبايد به قد و قواره و شكل و شمايل نثر باشد و ميزانش وزن و قاب وقالب و قافيه است البته همه ي اين موارد مهم است اما فرق بين شعر و نثر را واژه هاتعيين مي كنند در نثر واژه ها ارج و قرب و مرتبه ي كمتري دارند ودر شعر جوهر و مرتبه و عزت بيشتر و...در مورد دو سه شعر اخير اقاي حسني بايد بگويم فربهي متن ارز عناصر فرامتني و بينامتني قدري از لذت تأويل مي كاهد و مصرع هاي بلند از لذت خوانش و زمزمه و شايد همين موارد از نقشبندي يك كليت ساختاري در ذهن مخاطب مي كاهد ديگر اين كه فرا روي از فرم ها و ساختارهاي مألوف شجاعت و اعتماد بنفس و بصيرت مي خواهد اما اين فرا روي ها بايد مقوله هاي زيبايي شناسانه ي تازه تري را پيشنهاد كند و اين بايد مد نظر شاعر و همه ي ما باشد و باز اين كه همه ي انچه را كه گفته ام نه در جهت نفي بلكه تعديل كار يك دوست است . بر قرار باشيد .
 
 
                                              يونس معروف نژاد
 
من خلاقیتت را می ستایم. اما گاهی هیجانی مهار نشده اي در متن ما رسوب می کند. و به طغیانگری نا سپاس تبدیل می شود.
 
                                                فتح ا...زنگویی
بسیاری گفته هایتان شاعرانه است بحث ارزش گذاری نیست این چیزی ازارزشهای کارشما کم نمی کنداما ما ازشعرصحبت می کنیم نه نثرنه رمان شعر باید تخیل اندیشه زیبایی شناسی ایجاز فرم ساختار وسایرمولفه های شعری راداشته باشدبا احترام.
 
                                                نسترن مکارمی
 
شعر میخکوب کننده ای خواندم ابوالفضل !همان روز اول خواستم بنویسم که ممنوعیت داده بودی ...
کار کاملا حسی و لحظه ایست . بدون ذره ای سکته در کلام .بدون ذره ای تردید در زبان و بدون هیچ عنصری که پای خواننده را در رفتن تا انتهای کار لنگ کند و یا سر سوزنی ازار دهنده به نظر برسد . روان و در عین حال سنگین . شبیه سرودی رزمی که به زبانی مدرن در امده باشد . شبیه کش و قوس انسان اوانگارد با گذشته ای که نه میتواند رهایش کند و نه میخواهد در مقابلش به زانو در اید انسانی عصیانگر که خودش را با تمام گذشته اش به سخره گرفته است.ممنون و لذت بردم.
 
 
                                                     خواجات
 
تجربه ورزی را پاس می نهم اما از این کار لذتی نبردم . شاید هم قرار تو بر التذاذ نیست و بر تجربه است . پس می گویم نفس کارت خوب است اما ن’ف’س, کارت نه . به گمانم زیادی شلوغ است و شاکله ای ندارد . شاد باشی
 
 
                                                فریبا مرتضایی
 
 به دفعات نوشته ات را خواندم نظرات دوستان را هم با دقت مرور کردم در نهایت با دوست بسیار ارجمندم نسترن مکارمی هم عقیده هستم.
روان و در کنار این سادگی سنگینی عجیبی حس کردم و این مرا واداشت تکرار تکرار بخوانمت.
اگر می خواستم جداگانه نظر بگذارم همین نوشته ها و احساس نسترن را داشتم به همین دلیل نیازی به تکرار ندیدم تا خسته نشوی بهترین
 
                                               پدرام یگانه معافی
 
انرژی که از سطرها گرفته میشود و به طور حتم مچ مخاطب را میخواباند مخاطبی که بدرستی مخاطب نیست از سرکوچه که آمده تا اینجا چندین کارت پستال دیده با طراحی ساده ( آن طوری که در نقاشی به کنایه گل مرغی میگن بهش ) و سری که اینجا بشکلی روی کله منتقد ادبی خارانده میشود و تمایز های تهوع آور نثری شعری که باید گذشت ازش /شین/ و چشم دوخت به خود ( دوس دارم بگم قالب ) اثر و بعد سر کل کل های زبانیش کمی چانه زد و قافیه نباخت ؛ من همیشه ( به سلامتی من!) سری را متصور میشوم کله ایی را متصور میشوم که روی یک صفحه می افتد و وقتی درست اجزای صورت در آمده باشند میتواند حرف بزند /ادا در بیاورد/ بگرید / بخندد / و همانطور ی میتواند وارونه شود دستمالی که چن دقیقه قبل یقه ای یک دختر زیبا رو بود میشود عمامه یک آخوند (...) خطای دیدی که میتواند پیش بیاید ( و به سختی البته) متن تو رفیق ! پر از احتمال است و زبان در می آورد صورتی که کشیده ایی ( کله ایی ) که کشیده ایی ادامه دارد هیکل دراز و نخراشیده اش ادامه دارد و میتواند راه برود و به پرواز در آید حتا /پرداخت شاعرانه ــــــمیشود کلی سر این پرداختها صحبت کرد / سراشیبی که ترسیم میکنی و انگار چاره ایی نداری / اهمیتی که مخاطب/ باجی که مخاطب میدهی ناخواسته / فرار ی که کلمات دارند فراری که فرار نیست سوراخیست که از قبل تعبیه کردی که گویچه وار بغلتند و ....
میخوانمت هنوز و باید منظر بمانم تا درباره سمت سویه های جدید کارهای جدید بهتر بنویسم با نگاه دقیقتر که ادامه همان نگاه های قبلیست /چون سیری دارد اینجور کارهای تجربی که با کنار هم قرار گرفتن میشود درست درمان نوشت / پس بگرد تا بگردیم / یا نمیدانم/ به گرد تا به گردیم ؟!
 
 
                                               مهدی حسین زاده
 
چیزی که در نگاه نخست به چشم می آید شاعر از زبانی که به "عمد" از زبان ادبی و تلفیق با زبان شفاهی و استفاده از واژه های امروزی در ساختن متنی که واگویه ای درونی از زندگی شاعر است استفاده می کند. گزاره های بلند و نیز چیدمان متنی شعر که با شخصیت های دینی - تاریخی و شاعران کلاسیک مکالمه می کند و تلاش می کند متنی آیرونیک و در عین حال معترض بسازد .
فرم اثر در همان مونولوگ کلامی شکل می گیرد و شعر بیشتر از آنکه به دنبال سوژه ای خاص حرکت کند خود بدل به "سوژه" می شود که بازی های بازی گوشانه ای با "زبان" دارد و تمام شاکله ی اثر در کلیت کلامی آن رنگ می گیرد .زبان از افراط دور شده با همان نرم هنجار گریز متنی "خود" پیش می رود
و در سیر روایی خود از این نرم خارج نمی گردد : عدم پرداخت بیش از حد در زبان اما در بخش هایی از متن شهود وارگی بر شعر سایه می اندازد:
((...ومدل به مدل پاره سنگ از "داشبرد" بر دروازه سازمانی عطار دق الباب خرد و خمير می كنم.... ))
آمدن واژه ی داشبرد در این گزاره ی بلند موجبیت متنی ندارد
یا در این گزاره :
((چرا هرچقدر جفت وتك می اندازم "سايلنت" اين پسر سه می كند))
واژه ی "سایلنت" هم و چند مورد مشابه دیگر .... .ودر برخی موارد فشردگی گزاره ها که نشانه های کلامی و تصویری زیادی را در خود جای داده برای تاثیر گزاری بیشتر در فرم نیاز به اندکی تعدیل دارد.
این متن با حرکت در سیری زبان مدار توانسته کلیتی "دیگر" از برخورد با شعر ارایه دهد . درست در جایی که حتی داستانها از زبان چند پهلو و شاعرانه استفاده می کنند , این متن با گزاره های بلند کارکرد متنی زبان را "اجرا" می کندو نمی توان انگ نثر وارگی برآن استوار کرد چرا که پهلوهای چند ساحته ی گزاره ها بار نشانه ها را از یک گزاره ی منفرد منثور به حوزه های دلالت گونه ی بیشتری(درزبان) تسری می دهند.
 
                                                مجتبي مقدم

نثر هذیان آلود و وهم زده-ابهام و بریده نویسی - پرش های (چیزی شبیه جامپ کات های سینمایی) متوالی- بینامتنیت سنگین و...
صادقانه خوشم نیامد. شاید چون بعد از خوانش متن در من به زندگی خود ادامه نمی دهد( هر چند شاید چنین قصدی در کار نبوده) به عبارتی دیالوگ خوبی بین من و متن برقرار نمی شود.با اینحال باز هم تجربه کنید. جسورانه و شکیبا.
 
 
                                               پروين پورجوادي
 
خواندمت ونمي خواهم بگويم نثري ست تلفيق شده با نظم كه فراوان گفته شده ودرست هم هست گفته هاشان البته.
اما اينكه من اين قصايد منثور تورا دوست دارم نه فقط به دليل اشرافت به كلمات ست كه هرجمله مي پيچد به كوچه ي روبرويي مثل كوچه هاي باريك محله هاي قديمي وبرسكوي هر عبارتي ،كاراكتري نشسته در كسوت مثال مجازي بوعلي وحافظ ما درشيراز .اين خوش نشاندن شخصيت ها كنارهم وگاهي هجوشان البته شجاعت مي خواهد كه ديده بودم در نوشته هايت پيش از اين هم.
حالا كه از كوچه ي علي چپ صاف وراست زينب بلا كش را آوردي و بردي نوفل لوشاتو بايد كاركرد جمله ت را از اين فرم بديع ونوعبور دهي ،كه هجو آنهم هجو تاريخ ومذهب كار دشواري ست و علاوه برشجاعت مي طلبد كه كلام داراي جاني باشد وآني .
بنابراين جناب حسني عزيز به گمانم دراين فرم براي ساخت يك ساختار قوي كاركرد لايه ها اساسي تر از همه چيز است .كار در اينجا ودراين شعر بخصوص فراتر از استفاده از استعاره وايهام ست وتو به استدلالي قوي احتياج داري تا همه را از آدم ها ومكانها وزمانها ،انگار كه جوي هاي باريكي اند ،بريزي به جويبار پهن تري از معنا و جمع بندي. كه خواننده پس از اينكه از لذت خوانش آنچه نوشتي عبور كرد به قطعيتي برسد كه توهمواره در پي آني كه منكرش شوي .
مي دانم كه سخت ست جمع بندي و يك كاسه كردن گفت و واگفت ها ودر عين حال حفظ لحن استهزا گري كه خوب در اين دايره ي واژگاني چرخيده . اما نتيجه ان مي شود كه شاعر را در ويژگي خاص گفتنش به كمال برساند.
من برجستگي اين ويژگي را مي فهمم ونيز معناهايي كه پس پشت كلمات شعر مستترند،اما به جوري نتيجه گيري احتياج دارم تا اين كمال در نوشتن وسرودن را از مرحله ي احساس بگذرانم ودر ذهن حك كنم.
 
 
                                                     عه تا
 
(1)
حتا بدون وجود کامنتهای (اغلب سرشناس) ذیل این اثر معلوم است که متن با محک و معیارهای شعر کلاسیک , نیمایی و... قابل تعریف و بالتبع نقد نیست و تنها میتوان انرا در گونه ی تازه ای کلاسه کرد که درحال تولد وتجربه است . اصرار برخی که چون معیارهای کهنه را در اثری نمی بینند بسادگی انرا از شمول شعر خارج می کنند چندان مهم نیست چرا که خود شعر فقط یک نوع ادبی است نه بیشتر. اگر نوع تازه ای از ادبیات واجد " ارزش هنری و تاثیر" خلق شود نیازی به حمایت شمول شعر ندارد بسا که وزن هنری و تاثیر ان چنان غنی باشد که از شعر پیشی گیرد. تا کنون وجوه کلی و تقریبن مشابهی از این گونه ی نو که اقای حسنی هم با سبک و سیاق خود با ان روبرو شده است قابل تشخیص است که میتوان به : طول و تفصیل گزاره های متشکله و درازی کلیت متن – ماهیت خرده روایی حول روایت اصلی – بهره از طنز گزنده وموثر – محوریت ساختار نثری در سازه ی اصلی اثر—خروج از چتر مولفه های سنتی شعرساز چون : وزن و قوافی و موسیقی و کلمات فاخر مختص شعر -- اشاره کرد
انچه در پروسه ی خلق این بدعتهای ادبی مهم است مجموعه نشانه های شناسایی و سازوکار نقدی است که همراه ودر بطن انها باید متولد شود .متونی که خود را مقید به تولید هیچ سیستم انتقادی ندانند بناهای بی دروپیکری می شوند که فاقد طرح و نقشه به اقتضای دم و خودداوری مولف اافریده شده اند وبه همان سرعت خلق فراموش می شوند
(2)
نهایت اینکه در راستای تلاش برای تغییر نگاه معتاد به اشکال کلاسیک و نو شعر احتیاط واجب ! آنست که از قضاوت شتاب زده و ارزش گذاری پیش رس اجتناب کنم تا این نحله هم فرصت تکمیل و نمایش ویژگیهای بالقوه ی خود را بیابد .کاری که اکنون می شود کرد با عنایت به نبود سنگ محکهای معتبر متناسب با نقد و ناکارایی تیزابهای عیار سنج قدیمی فقط سکوت و انتظار است تا زمانی که منتقدان و نظریه پردازان ما مبانی تئوریک انرا توضیح دهند همچنین کثرت و کیفیت آثار به حدی برسد که لااقل قیاس به مثل ممکن شود
خيابان چهارم از نظر زبان بیان مبتنی بر زبان محاوره ای کوچه و ساختار متن بر اساس مصادره ی امثال و حکم ادبیات کلاسیک به نفع دیالوگ روزمره تشکیل شده است . مصاریع مشهور , ضربالمثلها , جملات قصار واحادیث در قالب ترکیبات اضافی کوتاه یا گزاره های چند کلمه ای شناخته شده شکل گرفته تا ضمن تبادر مفهوم تعدادی ریزروایت نسبتن مستقل , معنای کلی متن را بطور نمادین القا کنند.
بوته ی بی بته – رستم دستان – الطاف همایونی—هفت شهر عشق –هفت خان رستم – پشم...تهمینه – هولم برداشته بود ( که البته در این اصطلاح به نظر می رسد منظورمولف خیال بوده و فحوای عبارت با وهم و خیالات نزدیکتر است تا هول و هراس)- کرور کرور – دهان باز (تداعی کننده ی انگشت بر دهان یا مات و متحیر)- بهرام گور(که گور می گرفتی همه عمر/ دیدی چگونه گور بهرام گرفت) –سفینه النجاه – کهکشان راه شیری - والخ...
۳)
خيابان چهارم تشکیل شده از یازده بند ( بر حسب فواصل سطور متن) کوتاه و بلند که اغلب انها مبین یک روایت کوچک و در نهایت به مفهوم غایی متن بنوعی که الزامن یکسان نیست مرتبط اند . بعضی از انها به چاشنی تندی از طنز (وحتا هجو) آمیخته و بعضی را زهرخندی ناشی از تیزای طعنه همراهی می کند.چنانکه گویی اقتضای ادب اراده ی مولف را با زور و زحمت از فحشهای رکیک بازداشته
تقریبن در همه ی خرده حکایات و نیز در ماحصل و برایند متن مخاطبی وجود دارد که بسته به کیفیت روایت وماهیت " طرف خطاب " متفاوت است .وجود مخاطب اقتضای متون مونولوگ است که اکثرن در حال تعیین خوب و بد و ارائه ی اراده ی مولف به اشکال صریح یا غیر محسوس اند. ناظر خرده گیر , پهلوان پنبه ی مدعی ! , خویشتن مولف (متکلم وحده ) یا شعاعی از خیال او – عضو ممنوعه ی جسم راوی مذکر- و... مشروط به وفق بر زاویه ی تاویل خوانشگر می توانند مخاطب پاره های متشکله ی متن باشند.
 
                                                 شروین سبطی

من با کارهایتان آشنا نیستم و به خاطر همین در مورد یک کارتان حرف زدن بدون آنکه کارهای دیگرتان را خوانده باشم کمی برایم مشکل است .با این حال این کارتان نشان می دهد که شما تجربه های زبانی را می خواهید دنبال کنید که ازدو طریق زیر حاصل می شوند
1-در ساحت زبان گفتار(یعنی دفورمه کردن معنا از طریق زبان گفتاری و بهتر بگویم سوء استفاده از زبان گفتاری و دست بردن به معناهای معمول جملات)
2- استفاده از نشانه های اساطیری و امروزی و کشاندن آنها به وضعیت پارادوکسیکال امروزی که جابجا راوی خود را در این نشانه ها باز می یابد و وضعیت به نوعی شیزوفرنیک خود را هم به نمایش می گذارد
این برداشت اول من به اولین کاری بود که از شما خواندم .با این حال فکر می کنم زبان این کار به نوعی باید غریزی تری از اینی بود که هست یعنی حضور راوی و جایگیری او در نشانه های متن می توانست طبیعی تر از اجرای کنونی باشد . طبیعت دیوانگی و شوریدگی راوی ای که روایت می کند نه اینکه اعتقاد داشته باشم راوی باید از این گونه و لحن زبانی دست بردارد و ساده تر بنویسد.

 

 
 
 


 

 

خيابان سوم

 

 

رعنا ، قد بلند !
 کشیده و قد و قامت از غلاف در رفته
 کت و شلوار پوش و کروات شش  تا شش تا گره انداخته، ایستاده 1357سر به سنگ سقف خورده
 پا روی پوسته پوست پیازی زمین آما ده ی رفتن به کنسرت مستان ، همان جیک جیک زمستان در بروکسل
(گناهش به گردن این یاهومسنجر اگر دروغ می گویم من)
پس خواندن ناظم !حکمتی داشت لامصب!
یا کوبیدن پتک مایاکوفسکی بر فرق جهان

پدر اما هنوز ها هنوز لاي چوب و چماق هاي انبا ری  داد مي زند                       آهاي پسرم !؟
آن وانت کو ماشین می رفت قراضه برمی گشت کو؟
قراضگی هم حدی دارد نه اینکه افتاده باشی لای تمشکها و خزندگان و جوندگان و درندگان  دور تا دورت گياه شده باشند!
روزنامه هارا بو می کشدعجب بویی  : 1357

من اما یک پراگم همه جایی
یک واگونم هرجا پیش آمد خوش آمد
موتورم خوب کار می کند حتی با شبدیز خسروانی هم تاقش نمی زنم
هیچ قطار سریع و سیری تخم نمی کند از ایستگاه من بگذرد
از گرانان جهان  نيز همین ممه لرزانهاي ارزان مارا بس   
چرا داری ک+س+شعر می بافی؟
مثل سگ جگرت را گرفته ای به دندان و عین زنجير روزها را یا می جوي یا می شما ری!
دق کرده ای انقدرکه  قلبت را مثل قلاده چنگ مي زني!

عجب هفت خط و خالی بودند این  تن تنی  هاي ما
الله وکیلی توی چاه همین ها بود به ماه گفتيم يواش یابو!
آخر کدام  شير حلال خورده اي  ماه را قاب می گیرد می گذارد کنج آسمان بعد مي ايستد و مي گويد :              هاي هيتلر!

هنوز باران  درود برها و مرگ برها  را خوب و درست و حسابی نشسته بود که کبکم خروس خواند
پس آبكش قبل از تسبيح شويان ما دربزرگ ؛ بين من و پدر داوري  كرد
من سوراخ به سوراخ بيژامه ي آ قا جان را ديد مي زدم و دامن گل گلي ِ اِمي همسايه كيجا توي دل و جانم ويل ويلي مي كرد
پدر اما نمی دانست به عشق سایه طوبی هر جا را که سفید بود یک امضا انداخته ام مدیر کلی
بخدا ك+ي+ر تراشیدن نمی دانستم که تنظیف تنگ و تاریک تیر وتفنگ آموختم(چه خري بودم)
بخدا پدر اگر می دانست همه چیز زیر سر کیف و کتاب و مدرسه است به  تسمه مسله اموز صد تا مدرس  میشد
خنجرنا دري از صندوق ابا اجدادی بیرون می کشید بعد کی بود که باید از مهتابی خم و برای  کشتگان چالدران زار زار می گریست
پدر این را نمی دانست و من تا زبان چاقو خارج از خانه درز نکند هی  داشتم روی سر سیاه سفیدی می  زدم که  لشكر صاحب زمان را کج و کوله و دهن کج  و برفکی مرفکی  قالب می کرد
لباس رزم پوشیده و درست حسابی شده بودم1367!

  نصف شب است و 1357 از کنسرت برگشته جناب شجریان را  دارد برايم مسیچ می کند
سرعت پایین و به قلب دشمن نمی زنیم که هیچ صدتا صدتا عصا هم اگر توی هوا بچرخانیم نیل پا نمي دهد تا به سینه سيمين سينا برسيم

ما  خودمان را ول كرده ايم به گردن اتوبوس
چراغ خاموش داریم پرده ظلمات را می دریم
مانده ایم تا یکی دست تکان بدهد  بپرسیم خضر تویی؟
اما فقط توپ تانگ مسلسل خیلی هم اثر دارد
وگرنه عثمانی ها ک+س+خل نیستند که به جای ادم توپ سوار قاطر کرده اند

داریم خواب پدر را می بینیم
 یک جا خنجر در پهلوی ما کرده است و یکجا سر نازنین به دامن گرفته  داد می زند ای اقایان بنی هاشم بیایید که تورانیان ایران را بردند

خدایی خيلي مرد است اين يا رو
 يكباربا خدا کشتی گرفت زمين زد 
بعد یکی  بلند شداز یک وجب باختری و اختری گفت این فقط مال ماست
غلط كرد بلا نسبت!        
ازخود پای سرخ تا  پنجه پنجاب  گام بزن میشود هیکل این با با
ای ماشاللاااااااه؛  كوچك ترين ما هم  آمد!
این که اتاقش روشن و من می بینم و بروکسل نمی بیند را مي گويم
همين ...1376 را....!
گاهي گداري تا لنگ ظهر از پنجره پایین نریخته می گیرد کف مرگش را توی بغل می  خوابد
بعد بلند مي شود نا شتا نا شتا اس ام اس مي دهد:                        كجايي؟؟ مياي تو چت!؟
نمی دانم  چه مدل زهرما ري  می زند که  به همه چیزمی گويد شیشه
به فرويد مي  گويد شيشه
 به لكان و لك لك و لاك پشت هم میگوید شيشه
شیرجه می رود توی دهان فُك و فوكو و از ک+ون ان یکی ان یکی فرتی می زند بیرون انچنان كه  زمين و زمان را گند برمي دارد و سيستم من يكي كه هنگ ...
یک مویی برا ي خودش ساخته که در قاب هيچ ما نیتوري نمی گنجد كه هيچ ! از هر تارش یک سوگلی اویزان و یک حرم سرا می خواهد تا بگيسد

حرف هم مي زنيم مي گويد:       گفتمان  است ديگر!


ما چتر بازيم ! اینها چت باز! ان  بزرگ ترها مان  بروكسل وتهران و تورنتو و هرجا كه هستند و باشند سرشان سا ق و سلامت: چتر سا ز!


سرعت مان يكهويي چه زد بالا !
انقدر خوب داريم مي تازيم  كه: هوا نيلگون و زمين لعل گون  ...
خاك ريز به خاك ريز جلو مي رانيم و هرچه  النگو پيدا مي كنيم بدلي ...
هي مي چرخيم سنگر به سنگر به هرچه دست مي يازيم خالي!
اين عثماني ها نم پس نمي دهند چه برسد به آ بجو !
بخدا فردوسي نيستيم تا تمام كُشتي هاي شاهنامه را به نفع بگيريم
بيشتر از انكه درو كنيم داريم مي شويم (خودمانيم)
اينجا در اين گيرودار؛دودي هم كه بلند ! از خيام و خيمه است از خم و خمخانه نيست
حالا توهي  بگو اگر فيل فرخ زاد  توي فرات فرو نمي رفت ا له بله اله بله اله بله       
هيچي نميشد اقا! كِرم ازخود درختيست  كه يك ورش توي بغل شاه و ور ديگرش توي بغل مغ و مغبچه است!


هي ي ي ي 1357 و 1300 ِچند و 1300ِ ِچون و كي و كجاو چه وقت؟!
با اين سرعت كه داريد عقب مي كشيد بي گمان مادرتان يكي ديگر هم  زاييده است:         بي خيا ل !!

 

 

                                                       
 
 
                                                      مهد ي حسين زاده
 
متن از حرکت های مناسبی در زبان برخوردار است : رفت و برگشت های راوی از زمان حال به گذشته که سیری تاریخی را در برگرفته تا کنشمند کردن اتفاقات به نفع شعر و مصادر ه ی مضامین موجود در متن به نفع روایت شعر از این شعر متنی فربه ساخته .آن 1357 که آغاز بستری تازه در جغرافیای شعر و به طبع جهان بیرونی شاعر است و عوض شدن زیر ساخت های جامعه در متن نمودهای عینی و بارزی دارد
که با زندگی خود راوی و گذشته ی آبا یی او گره خورده و در این بین نقب های راوی
به تاریخ ایران با روایتی درونی از دل زندگی راوی سر در می آورد و بدل به خوانشی
یکه از شاعر در برابر رویدادهای گذشته می گردد و این رویداد ها در امتزاج با متن حسنی خود به واگویه های شاعرانه می انجامد که "خود"راوی به عنوان عنصری فعال در رویدادها شرکت دارد و تنها ناظر و گزارش گر نیست .
در بند های پایانی شاعر از روایت به سمت متر و معیار های شخصی گام بر می دارد
و تلاش می کند این سیر تاریخی را از دریچه نگاه خود قضاوت کند :
(( خاك ريز به خاك ريز جلو مي رانيم و هرچه النگو پيدا مي كنيم بدلي ...
هي مي چرخيم سنگر به سنگر به هرچه دست مي يازيم خالي!))

و در این میان :((بخدا فردوسي نيستيم تا تمام كُشتي هاي شاهنامه را به نفع بگيريم/بيشتر از انكه درو كنيم داريم مي شويم (خودمانيم)))
تقابل نگرش ایران باستان را که در شاهنامه تجلی یافته که در آن از فر و پیروزی و سرفرازی داد سخن داده شده را با وضعیت کنونی مقایسه می کند و به چالش می کشد و(( اينجا در اين گير دار؛دودي هم كه بلند ! از خيام و خيمه است از خم و خمخانه نيست/حالا توي هي بگو اگر فيل فرخ زاد توي فرات فرو نمي رفت ا له بله اله بله اله بله
هيچي نميشد اقا!" كِرم ازخود درختيست كه يك ورش توي بغل شاه و ور ديگرش توي بغل مغ و مغبچه است!"))

و جایی که تاریخ قریب به 100 سال گذشته ی ایران را خطاب قرار می دهد با تا کیدی که جبرآ بر واقعه ی 57 دارد :

((هي ي ي ي 1357 و 1300 ِچند و 1300ِ ِچون و كي و كجاو چه وقت؟!
با اين سرعت كه داريد عقب مي كشيد بي گمان مادرتان يكي ديگر هم زاييده است: بي خيا ل !!))

نگاهی به اجرای شعر
___________________

شعر از ورودیه با پاساژ های گوناگون در پروسه های مختلف زمانی حرکت می کند
و ریتم زبانی را از دست نمی دهد و تلاش می کند با همان چشم انداز آغازین متن را پیش ببرد . توقف بند ها و سکوت بین آنها و ادامه یافتن متن بدون برهم زدن هارمونی کلامی شعر از نقاط قوت کار است . لزوم دقت شاعر در برقرار کردن پیوند بین کارکتر پشت کامپیوتر و فراروی به سمت روایتی فلاش بک گونه و نیز سیر حرکت مداوم "او" در زمان اکنون - گذشته ی خانوادگی و نیز گذشته ی تاریخی با چاشنی طنزی که در خود مستتر دارد و تلفیقی متنی که به مدد هوشیاری شاعربا سوژه ها در شعر ایجاد شده از این شعر متنی دارای صدا ساخته که ظرفیت های تاویلی خود را به رخ خواننده می کشد.




مهدی حسین زاده 4/8/1389
 
 
                                                         مصطفا فخرایی

متنی سراسر طوفانی باپرداختن به ارجاعات تاریخی در زبانی روایت مند و به کارگیری لحن های متفاوت و روایت های تو در تو و شکستن روال منطقی آن شناور بودن ژانر ادبی متن بین شعر و نثر و سرک کشیدن به هر گوشه ای و در نهایت سرگیجه ای شیرین و لذت بخش به مخاطب هدیه می دهد.منظومه ای که منظومه نیست.
 
                                              غزل برهانی
 
(۱)
کشیده و قد و قامت از غلاف در رفته
کت و شلوار پوش و کروات شش تا شش تا گره انداخته، ایستاده 1357سر به سنگ سقف خورده
پا روی پوسته پوست پیازی زمین آما ده ی رفتن به کنسرت مستان ، همان جیک جیک زمستان در بروکسل
(گناهش به گردن این یاهومسنجر اگر دروغ می گویم من)
پس خواندن ناظم !حکمتی داشت لامصب!
یا کوبیدن پوتک مایاکوفسکی بر فرق جهان
شعر با سطرهای بلند بسیار تعمدی و ماهرانه برای رسیدن به زبانی شبیه به متن کشدار و پیچ در پیچ شروع می شود و آغازی که من را به جلو می برد. پویاست کلمات و نوع وزن نوشتار؛ با روایتی که مرا می کشاند به خوانش. صحبت از وجودی است بی وجودشده، بر زمین هزار لایه ای که فقط بلد است ببلعد دیر و زود.صفت ها بسیار نزدیک به متن و رندانه آمده اند: از غلاف در رفته، به سنگ خورده، فرق جهان. و اما جمله داخل پرانتز توی ذوق هنرمند من زد. و آوردن اسم ها ..از جمله ناظم حکمت و مایاکوفسکی..که جهان بزرگ من و نویسنده را محدود می کند این القاب.
 
(۲)
پدر اما هنوز ها هنوز لاي چوب و چماقتیاعر ش هاي انبا ری داد مي زند آهاي پسرم !؟
آن وانت کو ماشین می رفت قراضه برمی گشت کو؟
قراضگی هم حدی دارد نه اینکه افتاده باشی لای تمشکها و خزندگان و جوندگان و درندگان دور تا دورت گياه شده باشند!
روزنامه هارا بو می کشدعجب بویی : 1357
آفرین می گوید شمه ی شاعرانه من زبان زیبایی را که نه حشو دارد و نه زور می زند و نه یک بعدی است.
انسجام اثر تصنعی نیست. روایت در متن واقعا اتفاق افتاده از دید من (یک خواننده ی عادی). و قتی انباری می شنوم و می خوانمش و قراضگی را در ماشین برایم مثال می آورند ،نا خودآگاه باور می کنم گیاه شدگی درندگان را و قراضگی انسان را ..و تکرار این سال بسیار رمزگونه و زیباست 1357 که اعداد سرد و فردی هستند و سال تولد یک نسل که زنگ زدگی را بو می کشد.
 
(۳)
من اما یک پراگم همه جایی
یک واگونم هرجا پیش آمد خوش آمد
موتورم خوب کار می کند حتی با شبدیز خسروانی هم تاقش نمی زنم
هیچ قطار سریع و سیری تخم نمی کند از ایستگاه من بگذرد
از گرانان جهان نيز همین ممه لرزانهاي ارزان مارا بس
چرا داری کسشعر می بافی؟
مثل سگ جگرت را گرفته ای به دندان و عین زنجير روزها را یا می جوي یا می شما ری!
دق کرده ای انقدرکه قلبت را مثل قلاده چنگ مي زني
شاعر واژگانش آنقدر محو نوشتن هستند که فراموش کرده به رستنگاه آنها بیاندیشد و بی محابا می نویسد و من فقط
را می شناسم و نمی دانم پراگم و واگون چیست. و ..wagon و pragmatic
آیا یک پرکار بارکش مد نظرشاعر بوده . یا نه.. واژها از نظر من خوب انتخاب نشده بودند. و دقیقاً زبان و لحن همان وخود شاعر یا مخاطبی در مقابل او که گفتار را به باد انتقاد می گیرد..همان....ترکیب زیبای زنجیر برای روزها بسیار زیبا بود...و حس سگ را در خوانش این واژه های سگی به من خواننده هم منتقل کرد؛ انسان مدرن روز گریز و خسته ای از هجوم واژه ها و قلبی که گاه باید مثل قلاده چنگش بزنیم و یا فقط بدویم و یا فقط یک گوشه بنشینیم و پارس کنیم.
 
(۴)
عجب هفت خط و خالی بودند این تن تنی هاي ما
الله وکیلی توی چاه همین ها بود به ماه گفتيم يواش یابو!
آخر کدام شير حلال خورده اي ماه را قاب می گیرد می گذارد کنج آسمان بعد مي ايستد و مي گويد : هاي هيتلر
بسیار مختص به محتوا..که حرفی نیست روی رمزگونگی هجوآمیزش. آفرین

(۵)
هنوز باران درود برها و مرگ برها را خوب و درست و حسابی نشسته بود که کبکم خروس خواند
پس آبكش قبل از تسبيح شويان ما دربزرگ ؛ بين من و پدر داوري كرد
من سوراخ به سوراخ بيژامه ي آ قا جان را ديد مي زدم و دامن گل گلي ِ اِمي همسايه كيجا توي دل و جانم ويل ويلي مي كرد
پدر اما نمی دانست به عشق سایه طوبی هر جا را که سفید بود یک امضا انداخته ام مدیر کلی
بخدا پشم تراشیدن نمی دانستم که تنظیف تنگ و تاریک تیر وتفنگ آموختم(چه خري بودم)
بخدا پدر اگر می دانست همه چیز زیر سر کیف و کتاب و مدرسه است به تسمه مسله اموز صد تا مدرس میشد
خنجرنا دري از صندوق ابا اجدادی بیرون می کشید بعد کی بود که باید از مهتابی خم و برای کشتگان چالدران زار زار می گریست
پدر این را نمی دانست و من تا زبان چاقو خارج از خانه درز نکند هی داشتم روی سر سیاه سفیدی می زدم که لشكر صاحب زمان را کج و کوله و دهن کج و برفکی مرفکی قالب می کرد
لباس رزم پوشیده و درست حسابی شده بودم
1367!
شعر روایت داستان گونه یافته است.و (باران )چه زیباست توی این فضا.بسیار زیبا در نوع خودش.آبکش و تسبیح اینجا توی جان من هم ویل ویلی انداخت.و ده سال می گذرد در معنای واژگان و شاعر نمی خواهد اینها را توضیج بنویسم.. از ترکیبات بامزه ی ( هر جا که سفید بود امضا....و تنظیف تنگ و تاریک تیر و تفنگ و زبان چاقو و درزنکردن به بیرون....بسیار چیزها شنیدم اما..و من اینجا هم از توی پرانتز خوشم نمی آید.نمی آید دیگر.
 
(۶)
نصف شب است و 1357 از کنسرت برگشته جناب شجریان را دارد برايم مسیچ می کند
سرعت پایین و به قلب دشمن نمی زنیم که هیچ صدتا صدتا عصا هم اگر توی هوا بچرخانیم نیل پا نمي دهد تا به سینه سيمين سينا برسيم
ما خودمان را ول كرده ايم به گردن اتوبوس
چراغ خاموش داریم پرده ظلمات را می دریم
مانده ایم تا یکی دست تکان بدهد بپرسیم خضر تویی؟
اما فقط توپ تانگ مسلسل خیلی هم اثر دارد
وگرنه عثمانی ها کسخل نیستند که به جای ادم توپ سوار قاطر کرده اند
باز از کاربرد اسامی و القاب می گویم که گرچه تعمدی اند و بر اساس تم نوشته و نیز شعر گفتار این روزها بسیار مد شده اند، و لازم اند..اما من دوست نداشته ام این گونه ارائه ها را. و بسیار سلیقه ایست این. شعار گونه بود این بخش.از ضمیر ما که شروغ شد و ...ترکیب گردن اتوبوس زیبا بود و چراغ خاموش پرده دریدن. آفرین..کمتر شعار می دادی کاش...که می ترسم از شعار در شعر.
 (۷)
داریم خواب پدر را می بینیم
یک جا خنجر در پهلوی ما کرده است و یکجا سر نازنین به دامن گرفته داد می زند ای اقایان بنی هاشم بیایید که تورانیان ایران را بردند
خدایی خيلي مرد است اين يا رو
يكباربا خدا کشتی گرفت زمين زد
بعد یکی بلند شداز یک وجب باختری و اختری گفت این فقط مال ماست
غلط كرد برانسبت!
ازخود پای سرخ تا پنجه پنجاب گام بزن میشود هیکل این با با
ای ماشاللاااااااه؛ كوچك ترين ما هم آمد!
این که اتاقش روشن و من می بینم و بروکسل نمی بیند را مي گويم
همين ...1376 را....!
گاهي گداري تا لنگ ظهر از پنجره پایین نریخته می گیرد کف مرگش را توی بغل می خوابد
بعد بلند مي شود نا شتا نا شتا اس و مس مي دهد: كجايي؟؟ مياي تو چت!؟
هزیان مختص این فضا...و جنون واژه ها و زبان و مغلطه انگار...جز دو بند اول که فیلسوفانه نوشته و سالها را یک لحظه دیده است.
پایین نریختن لنگ ظهر از پنجره هم فال است هم تماشا ، اگرچه سورئال است و خواباندن کف مرگ توی بغل بسیار ملموس است و دردناک..و شاعر دیگر زبان بازی می کند و مست می کند و هیچ برایش مهم نیست مخاطبی چون من آزار ببیند یا نه...این شعر از اینجا به بعد اثر گزیدگی یک خودآزاری ست که می ماند.
(۸)
نمی دانم چه مدل زهرما ري می زند که به همه چیزمی گويد شیشه
به فرويد مي گويد شيشه
به لكان و لك لك و لاك پشت هم میگوید شيشه
شیرجه می رود توی دهان فُك و فوكو و از کون ان یکی ان یکی فرتی می زند بیرون انچنان كه زمين و زمان را گند برمي دارد و سيستم من يكي كه هنگ ...
یک مویی برا ي خودش ساخته که در قاب هيچ ما نیتوري نمی گنجد كه هيچ ! از هر تارش یک سوگلی اویزان و یک حرم سرا می خواهد تا بگيسد
حرف هم مي زنيم مي گويد: گفتمان است ديگر
اینجا شاید آنقدر نویسنده در گیر فضای تشنج واژه هایش می شود که باز هم یادش می رود زبان و لحنش چقدر متفاوت خواهد شد....بازی واژگان را در( لكان و لك لك و لاك پشت) دوست داشتم. البته(این قسمت شعر)با این زبان پرآشوب و کوچه بازاری و در به داغان.. ارزانی همانی که در شیشه و با شیشه و از شیشه به حال و قال و مال و اسهال می رسد...من که فقط به ضرورت شعر خواندم و التفات کردم.
(۹)
ما چتر بازيم ! اینها چت باز! ان بزرگ ترها مان بروكسل وتهران و تورنتو و هرجا كه هستند و باشند سرشان سا ق و سلامت: چتر سا ز
سرعت مان يكهويي چه زد بالا !
انقدر خوب داريم مي تازيم كه: هوا نيلگون و زمين لعل گون ...
خاك ريز به خاك ريز جلو مي رانيم و هرچه النگو پيدا مي كنيم بدلي ...
هي مي چرخيم سنگر به سنگر به هرچه دست مي يازيم خالي!
اين عثماني ها نم پس نمي دهند چه برسد به آ بجو !
بخدا فردوسي نيستيم تا تمام كُشتي هاي شاهنامه را به نفع بگيريم
بيشتر از انكه درو كنيم داريم مي شويم (خودمانيم)
اينجا در اين گير دار؛دودي هم كه بلند ! از خيام و خيمه است از خم و خمخانه نيست
حالا توي هي بگو اگر فيل فرخ زاد توي فرات فرو نمي رفت ا له بله اله بله اله بله
هيچي نميشد اقا! كِرم ازخود درختيست كه يك ورش توي بغل شاه و ور ديگرش توي بغل مغ و مغبچه است!
هي ي ي ي 1357 و 1300 ِچند و 1300ِ ِچون و كي و كجاو چه وقت؟!
با اين سرعت كه داريد عقب مي كشيد بي گمان مادرتان يكي ديگر هم زاييده است: بي خيا ل !!
آه که چقدر زبان می برد این مصادیق و چقدر کم داریم واژه و چه تنهاست تصویر . وقتی که ادبیات گفتار، این روزها ضرورت است و حنجره می درد تمام دردها و زخم ها. و این سرعت بی محابا و بی کله هم دربعضی شیوه های زندگی این سرزمین، هم در اتفاقات شعر شما؛ هم در زبان تند و سطرهای پرتان و هم در خوانش و نوشتار من افتاد...و ای کاش می گذاشتند زندگی در ما درونی شود؛ و بزاییم آنطور که باید و نه درگیر شعار شویم و نه در خم یک گیسو بمانیم و فقط انتقادی بگوییم این ال است و آن بل..

 
                                                              رجبیان
 

روایت درخشنده ای را داری برای شعرت و بیشتر برای خودت
استکان اول می را همیشه می ساز میرود بالا بلا
به هر حال آنچه تمام خوانش مرا از کار تو محاط کرده همین روایت است که هم حکایت است و هم تکافوی چیز های گفته را از لای نعشهای نگفته ی کلام بیرون میکشد
نوع روایت هم منحصر به فرد است چنانکه زبان را و مولفه های دیگر شعر را در محاق می برد امید که باز بخوانمت
 
 
                                                    مهر(مهرداد فلاح)
 
حالا دیگر می شود از قلمرو شعری ابوالفضل حسنی در شعر امروز ایران سخن گفت . با این دو سه شعر اخیر ( و به ویژه همین کار ) شکی نیست که با شعری پیشرو و پیشنهاد دهنده مواجهیم . بد نیست به شاعر دست مریزاد بگوییم ...
..
..
..
سرعت مان یکهویی چه زد بالا !
                                                       
 
                                                       حامد حاجی زاده
 
به احترام این شعرت می ایستم و کلاهم را بر می دارم رفیق . به من سر بزن در وبگاه خرس . با اجازت از این شعرت پرینت گرفتم باید بیشتر بخونمش بیشتر بیشتر . بدرود تا درودی دیگر
 
 
                                                     پروين پورجوادي
 
خواستم بنويسم نثر شعر زيباست . اما اين هجوم بي واسطه كلمات با ارجاعات زماني تاريخ خواني، فضا سازي و سرانجام نوستالوژي چيزي بيشتر از زيبايي در خود دارد .
متن پاره پاره ودر هم تنيده ،روايت من وحكايت او ، با زباني كه در قيد وشرط استعاره وتلميح وديگر صناعات خود را محصور نكرده ، اما از همه ي آنها بهره برده از اين رو ست كه فردوسي هيتلر چاه ماه يا قاب ماه بهشت وخيام وخمار نه بازي زباني يا وفور كلمه كه عناصر قصه اي هستند كه پيراهن شعر برتن كرده تا واگويه ي بي ناله و بي شكوه ي رنج هزاران ساله ي ما باشد !!
توانايي بخصوص در چينش كلمات ودر شكل روايت است ،و روايت چنان محض ست كه بود شاعر را در نمي يابي وحسش مي كني تما م وكما ل ، در پايان هر جمله كه هر جمله سكانسي مي شود مقدمه سكانس بعدي جوري ست كه انگار شاعر براي مجموعه ي كلمات خود لوكشين ساخته واين فراتر از تصوير پردازي ست .
جناب حسني من شعر نمي دانم اما آنچه خواندم بي شك رويكردي نو در سرايش ست

                                                        حسن سهولی

نقش آفرینی واژه ها در تکوین روایت و پسایند ماجراهای پی درپی وپر شتاب ،صحنه های بی دریغ وانبوه را یکی بعد از دیگری پدید می آورند وفیلمی پر هیجان از نقش زبان می آفرینند این نقش آفرینی برآمده از عاطفه ودربردارنده ی آرمانها وبیم وامید های انسان در مسیر تخیل واندیشه است
 
                                                       احسان مهديان


عجب جهان چپ اندر قيچي و هوچي و پوچي از اين كار سر دراورده مثل چيزي كه در چيز همين زمين كهنه فرو رفته ؛من 3 بار خواندم و هر بار عطشم بيشتر شد بازهم مي خوانم

 
                                                      رجب بذرافشان
 
 
چه هنجار انتظام یافته ای که جنبه های مختلف را در ۱۳۷۶ جمع و نمایش می دهد. این کار ظرفیت بسیار برای تاویل دارد بل که از هر سطح و سطوحی بالا می آید و سپس فرو می ریزد.ابوالفضل الله ولکیلی یادم رفت بخاطر این سطر جانانه که نظیرش 2 و 3 بار تکرار شده و تداعی همان الاغ خودمان است تعریف بکنم
الله وکیلی توی چاه همین ها بود به ماه گفتيم يواش یابو!
 
 
 
                                                             قاصدك

شعرتان را خواندم.گاهی چشمانم گرد شد و گاهی در دلم آفرین گفتم و گاهی سعی کردم بفهمم!مرور تاریخی ایران در نگاه شاعر!در کل خیلی شعر بود.تعبیر و تفسیرش نمیکنم که وجد و حیرت و استفهامم برای خودم بماند!
 
 
                                                       محبوبه افشاری

مدتها بود این چنین غافلگیر نشده بودم انسجام متن در عین فلاش بک های متعدد وبسامد بالای واژه ها در لحن های متفاوت وایجاد تصاویر بکر وموسیقی یکدست ایول و مرحبا دارد جناب حسنی .بعد از خواندن شعر-داستان گاری از آقای براهنی شکر خدای را که دچار لذتی دوباره شدم!
 
 
                                                         گلاره چگینی
 
چه سردر گمی عظیمی در سراسر کار مشاهده می شود و وادارم می کند بخوانم و بخوانم و بدانم چیزی فراتر از کلمه روبرویم است .. کلمات این روایت را خوب جلو می برند و به نظرم به خاطر این تاویل های متفاوتی که می توان از کار داشت آن را تا جایی فراتر از روایت هم می برد و ممنون که در لذت این شعر شریکم کردید
 
 
 


خیابان دوم

 

جلسه شورای دبیران به اجماع کلی رسید که :
باید برای  کنترل اوضاع ازخط کش استفاده کنیم

جلسه به آخر نیامده دست غیبی برآمدو یک کارتن خط کش چینی  انداخت روی كار
گشتیم، گشتیم، قشنگ ترینش را بر داشتیم
ورزیده و شلاقی ترینش را
یک دست کتاب و دست دیگر این معامله را سفت گرفتیم و پخش شدیم توی کلاسها
سینه سپر کرده و سر به بالا گرفته بودیم ما
می خواستیم همه چیز را میزان نگه داریم
حتی به شوفاژها اجازه ندهیم بیشتر از کوپنشان فس فس کنند
یا مثلا بخاری ها را نگذاریم بیشتر از میدان عملشان گُربگیرند شعله بردارند

ما دل ِ دانه، انارهای توایم
ما را ارزان فروختی؟

یکی سهرابیم ،عینهو نیم رخ پدرانه قشنگ !
می توانی ما را بچینی از لب رودخانه ای که می ریزد به خزرآقای جغرافیا یعنی سیاوشیم!
کیومرثیم ! خیلی خیلی ها لبخند کشیده ایم تا گرم شود دل و دستت پای تخته پای سیاه
جام از زمین برنداشته ایم مگر تو هورا بکشی دست بزنی حالا قبول داری جمشیدیم؟
همان مهدی ماییم اگرچه گاهی گداری غایبیم
بخدا آن لحظه داودیم داریم برای کرولالهای چند استثنایی آواز می بریم

این صدا ازکجاست؟
تمام بروباجه های این حوالی که لال اند !
شاید دوربین ِ بالای سر این چهارراه قات زده است

هنوز لای دفتر نمره کله نشده بوديم ما
ندا از کلاس جنب دفتر پیچید توی راهرو مرا بگیرید مُردم
سرریز شدیم همگی به محل حادثه
همکار محترم ما از جایی ناشناخته آنچنان چوبی خورده بود که دیگر به مفت نمی ارزید
هر چقدر کارآ گاه داشتیم رو کردیم
گفتیم نکند لای این دفتر دستکها اجنبی پنهان است ...

چه هیزم تری به تو فروخته ایم؟
مگرنه اینکه حول و حوش بارانها آفتابی می شدیم تا تو بگذری
چترهامان رابازنمی کردیم مگر به خاطرکفش و کلاهت
بارانی مان را پیشکش آن تازه پیراهنت
این بود همان قندی که برا یمان توی دلت آب می کردی؟
باشد تمام دستهایی که به ما داده ای سر همان کوچه و توی همان خیابان به تو پس می دهیم

این رادیو که خاموش !
تاکسی هم که دارد راه خودش را می رود
این دو بغلی هم عینهو برج زهرمار
این حرفها از کجا دارد اکو می شود توی گوشم خدا؟

 
ناظم لبش را از گریبان تحیر غنچه کردنه!
بروید کلاس ، بروید
بچه های مردُم منتظرند، بروید

بدو بدو و کون و کفل چرخان یکی از پله ها بالا یکی از پله ها پایین
رفتیم و امورات مربوطه را گرفتیم توی چنگ
چند ورقی گرم نشده بودیم که ...
کرکر خنده از کلاس بغلی آنچنان ترکید تا گوش ثریا و زهره لرزید
باز ناظم برافروخته ومشتعل گلوله کرد بالا
داد زنان و فرمایش کنان آقایان همان خط کش جلسه را راست کنید وگرنه همگی توبیخ

عجبا ! مال این حرفها هم بودی؟
یعنی یک بام و دوهوا
کجای کارمان می لنگید ؟
مایی که بارها چوب از لای چرخ ات  بیرون کشیدیم
گا هی هم شانه به شانه ی تو آمدیم تا خودمان را براندازکنیم
چرا دست انداخته کرک و پرمان را ریختی پایین ؟

ای بابا !
غیرازجلز و ولز از این کبابی دودی بلند نمی شود
این بگومگوها از کجا دارد می پیچد لای صندلیها
می رود تا لژ خانوادگی می نشیند ردیف گلها

يك گردهمايي يواشكي پيش كشيديم از سران معلمان شش تيغه
يكي به ميخ زنان و يكي به نعل كوبان پا گرد را كرديم اتاق فكر....
داشتيم براي جمع و جور كردن مسله چورتكه مي انداختيم كه:
چيزي ،چوگاني ،گويي، نمي دانم هرچيزي ...
باز نمي دانم از كدام نا حيه و از كدام نقطه ...
آنچنان تركيد كه يك آن كل مدرسه  همانند توپي بلند شد توي هوا وعينهو كدو خورد توي سر ِما...

می بینی !؟به هر چیز و به هر کجا گوش می کشی مارا می شنوی؟
گوش می بری بغل گوش اتوبوسی              ما هستیم!
گوش می بری تا چفت گوش بقالی            ما هستیم!
کج کج راه می روی پهلوی دیوارها از رگ و ریشه ها ماییم به گوش می رسیم
به هردرخت از هرتیره و از هرخانواده که می رسی گوش می چسبانی!
می تپیم وبه گوش می رسیم
یک نیم قد خم می شوی انگاراز لای پاره موزاییکها چیزی شنیده ای!
این ماییم ماما می کنیم وتومی شنوی...
هی هی می زنی و منزل به منزل از شهرخارج می شوی!
بازاین ماییم  داد می زنیم برگرد!

 

 

 

                                                             مهدی حسین زاده

این متن می توانست خیلی بهتر از این اجرا شود: در این متن ما با روایتی سرراست بدون کنش متنی مواجهیم بدون رعایت اقتصاد کلام بدون ایجاز فرمیک و بدون بهرگیری از پتانسیل فعال زبانی تا جایی که نمی توان نام شعر را بر آن نهاد .....
حوزه های تاویل در این متن رو هستند و مجالی برای کشف به مخاطب نمی دهند
تا بتواند "خود" به حوزه های زیبا شناسانه ی متن برسد .

آنهمه خرج کردن واژه برای نشان دادن حوزه های نمادین استبدادی در مدرسه و مناسبات آدم ها (معلم - ناظم - بچه ها ) و موارد دیگری که به شکلی واضح در متن بیان می شود جایی برای "کنش درون متنی" برای متن باقی نمی گذارد و متن با پایان یافتن ، در خواننده ادامه نمی یابد.

نکته
--------

اگر حسنی با دو متن اخیر خود در صدد رسیدن به ساز و کاری تازه در شعر است
این نکته را نباید از نظر دور نگه دارد که آن چیزی که شاکله ی اساسی یک متن شعری است حوزه های نشانه شناسیک و خلق فضاهای خلاقه در متن است که به مدد روایت ، فرم و ساختاری قدر تمند می توان پایه های یک شعر خوب را پی ریخت که این نیز امری نسبی ست در نحوه ی اجرا ...... اما با دور زدن این شاخصه ها و رفتن به سمت حوزه های "بیانی" و صرفآ "توصیفی" نمی توان به متنی چند ساحته و کنشمند در شعر رسید : شعری که طنین صدای تازه ای باشد .........
موارد ذکر شده را خود شاعر به خوبی بر آن اشراف دارد تنها این گمانه زنی در خواننده پدیدار می گردد که شاید مولف با آزمون و خطا در رسیدن به نحله های تازه تری در شعر است پس می توان منتظر آفرینش های آینده بود.

 

                                                                  پرتقال سیاه
 
این کوچه را دوست داشتم . چند صدایی و کش آمدن ماجرا و اشاره های زیرکانه مثلن به خط کش چینی ،کاش این صدا همیشه به گوش برسد حتی اگر نتوانی انعکاس اش بدهی ،این که ابوالفضل حسنی حرف برای گفتن دارد خوب است و همین شعرهای بلند و سطرهای طولانی و نگاه متفاوت.
 
 
                                                                کروب رضایی
 
این متن خوب شروع شده در حوالی راه کمی به بیراهه رفته تا نویسنده در واقع چیزی را که می خواهد بگوید بپروراند ولی زیاد پروار نشده و بقولی جا نیفتاده شاید اگر ابولفضل حسنی اجازه بیشتری به ته نشین شدن متن می داد همان متفاوت بودن ایشان بیشتر نمود پیدا می نمودودر پایان نیز با گزاره های "ما هستیم" ما هستیم " به نوعی شعار زدگی گرفتار شده واز پایان خوبی بهره نجسته
                                                                می نا درعلی
 
 این دستنوشته مرا تا فیلم های سوررئال کشاند .تا آنجا که دوربین حق انتخاب همه نوع لوکیشن و فضایی را دارد زیرا که قرار بر دیدن فضاهای غیر واقعی است و گاه واقعیت های افراط و تفریط شده!
حال این کوچه ی" بیست وهفتم" هم به شکلی غریب وار سرشار از این برشهای زمانی - مکانی است که در کنار هم کوچه ی پر ازدحامی را ساخته اند که برای گذر من نیاز به گذری تاریخی -سیاسی است که گذارم را به گذار ی برساند که تاریخ و سیاست و فرهنگ هم جزئی از اوست!
 
                                                               حسن سهولی

این زبان همیشه همراه آقای حسنی است وبه همین دلیل واژه های انتخابی درهمین کنش رقم می خورندو در فرازهایی از این متن واکنش مناسب معنایی می یابند وزمینه ی روایتگری را به خوبی هدایت کرده ،تصویرهای زیبایی رقم می زنند
از همه مهمتر واژه ها بار طنز گونه وهمیشگی شعر حسنی رابه خوبی برآورده می سازند واین نشان می دهد که حسنی برای انتخاب واژه هایش یک طرح ذهنی ناخواسته ذخیره دارد تا در به گزینی واژه برای القا مفاهیم بهره بگیرد این قسمت از کار حسنی ویژگی شعر حسنی رادارد .ودیگر انتخاب واژگان با توجه به ریشه وپیام امروزیشان در گزاره ها است این امر درعین این که مخاطب را به شعر نزدیک می کند پس هم می زند وآن پیچیدگی بایسته شعر را عرضه می کند
 
 
                                                                پرستو ارسطو
 
شعر نثر گونه ای است با روایتی روشن، آنقدر روشن که مخاطب را در خماری تاویل و چالش باقی میگذارد با انبوه واژه های نیش!دار (خیلی بجا آمده اند) وکلن نگاه دیگرباش!شاعر را نشان میدهد البته من معتقدم که کوچه های شعری جناب حسنی همیشه دراز اند ویکطرفه که وقتی وارد شدی باید تا آخر بروی اگرچه راه های کوتاه تری هم هست ولی حسنی که دل اش بحال خواننده نسوخته! او بگونه ای روایت میکند که فضاها ی ذهنی را در قالب رئال بخورد مخاطب میدهد!
شعری با سری بسیار شلوغ با تداعی همه ی زمان ها ومکان ها وفراز های شعر ی در این سروده همان تصاویر رنگارنگی است که به تنهایی بی توجه به محتوا ومفهوم باز هم زیبا هستند

                                                                 خودنویس

ابوالفضل عزیز نمیدانم تو را چه میشود که در این دو شعر اخیرت اینقدر رد پای نثر میبینم و شعر را محجور و درمانده یافته ام .شاید هیجان درونی ات از دریافت پیامی جدید از عالم شعر تو را بر ان میدارد که عجولانه و سرسری با متن رفتار کنی و تنها با ریزش روایت ساخته و نپرداخته ات بر بوم متن خود را ارام میکنی .در مورد نوشته هایی که رنگ و بوی سیاسی با خود دارند بیشتر به این حالت دچار میشوی اشاره هایت دستشان روست و مشتشان باز .جایی برای کشف و شهود نگذاشته ای و این یعنی شعر نیست یعنی ما با شعر روبرو و تن به تن نشده ایم .تنها نثر گونه ایست با روایتی خطی ...اینقدر برای روی وب گذاشتن اثرت عجله نکن چند روزی سراغش نرو بعد خوب مز مزه اش کن بگذار کلماتش در جانت بنشیند و بعد که همه چیزش برایت عادی شد و انقدری برایش مایه گذاشتی که نه مزه ی خامی بدهد و نه ته دیگش به خواننده برسد انوقت بگذارش روی وب.منتظر نوشته های بهتر تر ات میمانم .
                                                              عاطفه صرفه جو
 
می توانی ما را بچینی از لب رودخانه ا ی که می ریزد به خزراقای جغرافیا یعنی سیاوشیم!
کیومرثیم ! خیلی خیلی ها لبخند کشیده ایم تا گرم شود دل و دستت پای تخته پای سیاه
جام از زمین بر نداشته ایم مگر تو هورا بکشی دست بزنی حالا قبول داری جمشیدیم؟

مگرنه اینکه حول و حوش بارانها می دویدیم تا تو بگذری
چترهامان را بازنمی کردیم مگر به خاطرکفش و کلاهت
بارانی مان را پیشکش پیراهنت

فقط این سطر ها کمی بوی شعر می داد. آن هم به این دلیل چون کمی زحمت کشیدی و از کوپن " عدول از نرم زبان " برایشان خرج کردی. کمی هم زبان مرتعش است . همین .

اگر این کار داستان می شد محشر می شد. روایت مداری اش حرف ندارد.
 
                                                             حبیب شوکتی نیا
 
شعر یا نثر ؟
اصلن مگر فرقی هم می کند؟ وقتی روزگاز امروز شعر بی قیدترین دوران خود را سیر می کند، رعایت اصول و معیارها بی جاترین کارست، نه ؟اصلن بیا لفظ را پرت کنیم گوشه یی و به معنا و مفهوم بچسبیم . شاعر دردی دارد و سخنی برخاسته از بن جان . می خواهد خواننده را به دردهای نادیده اش بخواند. می خواهذ بگوید بخوانیدم و به لحظات روشنی از واژه سرمست شوید. خب می خوانیم . می نیوشیم . اما دل به واژه دل نمی دهد. لفظ در هاله یی از حرمان جاخوش کرده و معنا فرار و گریزان است. گویا به دنبال لفظ خویش سرگردان مانده. اما ما باز می خوانیم . زیرا در این خیابان بارها شاهد شعرنوشی بوده ایم.اصلن اینجا یکی از ایستگاه های شلوغ شعر بوده. و این خواندن های چند باره به خاطر همین صبغه ی درخشان است. حالا باز هم بگویم شعر یا نثر ؟ آخر ما برای شعرنوشی آمده بودیم.
 
                                                              مصطفا فخرایی

برجسته کردن یک عنصر منجر به نادیده گرفتن دیگر عناصر سازنده ی شعر می شود.عنصر روایت سایه ی سنگین خود را بر سر شعر چنان افکنده که در بندهای نخست به ویژه ، فکر می کنی که داری یک نثر داستانی را می خوانی .عینیت گرایی در زبانی طنز آمیز و بهره جستن از اشارات و اساطیر در زبانی مواظبت شده در بند های بعدی به کمک شعر آمده. ابوالفضل جان شعرهای خیلی شعرت را می خواهم.
 
                                                                 مهرداد فلاح
 
آیا این داستان است ؟ دوستانی که بر نثری بودن این متن تاکید کرده اند ، کاش نگاه مجددی می کردند و این را در یک بافت داستانی باز می خواندند تا ... ! من تعجب می کنم به واقع . شکی نیست که وقتی بخواهی شعر پیشرو خلق کنی ، در نگاه نخست شعرت را نمی شود به عنوان شعر باز شناخت . ولی خواننده و منتقد تیز بین از این سطح نخست فراتر باید برود . چه عیبی اصلن دارد که شاعری بخواهد مولف هایی داستانی را به شعر بکشد !؟
من بوی تازگی از این دو شعر اخیر حسنی می شنوم . این ها خیلی تازه اند و تاثیر خوبی روی من می گذارند . کاش او را نمی ترساندیم از این راه تازه ای که دارد او را با خودش می برد . چه فایده که هی شعر بنویسیم به همان روال آشنا که از دوفرسخی داد می زنند که ای بندگان خدا ،بشتابید که ما شعریم ! آن جور شعر که کیلو کیلو دارد نوشته می شود . دگرنویسی کنیم اگر ، بهتر نیست !؟ و خود آقای حسنی ( در نظر داشته باشید ) که از کوچه باغ غزل به این جا جهیده !
..
..
..
کاغذی می نویسیم پاره !
 
 
                                                              رجب بذرافشان

در دو شعر اخیر نوعی بی قیدی یا رهاشدگی چه از لحاظ فرم و چه محتوا دیده می شود که نشان از جسارت شاعر دارد. در ایندست کارها دیگرشاعر مقید به رعایت خیلی چیزها نیست که نگاه را در سطح پیش داشت ها و توقعات فرمی تنزل بدهد یا نگر دارد، بل که منطبق با یافته های اکنون تجربه ی نویی را پی گرفته که ساختی متناسب با ظرفیت های متن حاصلش است. البته نه به این معنی که کارهای قبلی پتانسیل لازم برای شاعرانگی و به اجرا در آمدن نداشته باشد. منظورم بیش تر خروج از متر و معیارهای قابل تصور، و حرکت به سمت تازگی است. بنظرم این شعر یک متن مستعد برای کشش روایی و آفریدن فضا و موقعیت های مختلف است که ابوالفضل تا حدودی موفق شده شکل را در معرض گوناگونی اشیا قرار بدهد.
 
                                                                    ناهید
 
سلام اتفاقی آمدم .اما ماندم وخواندم وشعرتان را دوست داشتم .شیوه ی اجرا به نظرم نو بود .استفاده از امکانات دیگر هنرها از جمله داستان ونمایشنامه نویسی و....در شعر به غنای کار می افزاید ....اما روایت خطی جای تامل دارد!
 
 
                                                                  خودنویس
 
به مهرداد عزیز میگویم ایا میشود به نام شعر پیشرو هر رفتاری با شعر کرد؟چی باعث میشود به یک متن بگوییم شعر و به متن دیگری بگوییم نثر یا داستان یا هر چیز دیگر البته هیچ اشکالی در به کار بردن مولفه های داستانی در شعر وجود نداردولی انگونه متنی که دستش انقدر روست که را ه را برهر گونه انگیزشی در ناخوداگاه مخاطب ببندد و جز انچه پیش روست برای مخاطب بار و تحفه ای به همراه نداشته باشد چرا اصلا باید اسمش را شعر بگذاریم؟شاید مشکل همین تفکیک متون به شعر و غیر شعر است شاید قرار است شعر را در چیز دیگری نوع نگارشی هنوز ناشناخته استحاله کنیم .در این روزگاری که شعر در بیرون از محفل دست به قلمها به موجودی فراموش شده و ناشناس بدل شده همین مانده که با با بی اعتنایی و سهل انگاری -و نه سهل نگاری- دستی دستی پایش را قلم کنیم و ...هنوز خیلی از داستان نویس ها شعر نویسی را یک قدم بلکه چند قدم جلوتر از داستان نویسی میدانند و نکته اش فقط در بافت و تنیده گی و چند لایگی و شاعرانگی شعر نهفته است حالا ما قرار است به چی برسیم ؟از چی حمایت می کنیم؟نمیدانم...
 
 
                                                                  مهرداد فلاح
 
نسترن ( خود نویس ) عزیز ، نمی دانم تا چه حد با وسواس من در شعر آشنایی ؟ من هم متنفرم از این که به بهانه ی تجربه گری و نونویسی بخواهیم شانه از بار مسئولیت مان خالی کنیم ، ولی فرق است بین ترسیدن و جسارت در نوشتن . برای کسی چون حسنی که پیش مشق هایش را نوشته و تمرین هایش را کرده ، بالاخره یک زمانی باید از قالب های به روال شعرنویسی رها شود . بعد این که چه دلیل متنی در این شعر هست که مثلن بخواهیم یک برداشت سیاسی مشخص از این کار داشته باشیم ؟ شاید به همین دلیل است که می گویی این کار نثر است و نه شعر ! در حالی که این جا در حیطه ی بافت روایی و زبانی کاملن از نثر رها شده و نیز به لحاظ عناصر بیان و پاگردها و مفصل ها و برش ها به قلمرو ناخودآگاهی پرت شده است . من مایلم دوستانی که می گویند منطق این کار داستانی و نثری ست ، امتحانی کنند و حرف شان را با ارجاع به گزاره های درون متنی مستند سازند . من با طنز زبانی درخشان که این متن را به رقص وا می دارد ، بسیار رفیقم و تردیدی ندارم که این شعر می تواند افق هیجان انگیزی در پیش داشته باشد...
..
..
..
شاعر این جا دروغ است !
 
                                                                 حسین علیزاده
 
 چرا انقدر جای عنصر "تخیل" در کارهایتان کم است ؟ فکر میکنم "فانتزی" به دلایل بسیاری خصوصا در این دوره نسبیت باوری و عدم قطعیت در هنر این دوره بیشتر از هر دوره ای به کار میاد...می تواند مخاطب را به امر فراواقع بکشاند و بعد با کمک طنز او را با مغز بکوباند به همان زمین که بود،در ضمن آقا می دانی که مخاطبان چقدر شیفته ی این فرم کارها و سخن گفتن ها هستند و چقدر مخاطب را جذب می کند (البته یکی از عوامل جذب مخاطب در بسیاری از دوره ها را می توان همین وجود تخیل در شعرها دانست...)پس به نوعی میشه اینجوری مخاطب را جذب کرد و در عین حال می توان بسیار حرف زد که در عین حال چیزی هم نگفته باشی(نسبیت و عدم قطعیت ...)یعنی به عبارتی گول مالیدن سر مخاطب می شود...همان طور که هستی سر ما را گول مالیده به نوعی...
آقا نظرت راجع به این قضیه چیه؟

 
                                                                 آرش گرگانی
 
به نظرم می آید بیش از یک شعر (گیرم روایت حتی) با پیشنهادهای مهمی برای شعر روبرویم...پیشنهادهایی که اگر چه ممکنست کسی را عصبی کند مرا وادار به باز نگری در مورد هر آنچه می دانستم می کند.گرچه در مورد اجرا شاید موافق مهدی باشم اما تجربه به ذات نمی تواند کامل باشد و این ناکاملیش هیجان انگیز و اهمیت مندش می کند. باز هنوز هم شاید با مهدی موافق باشم اما جدی تر این متن ارایه بی پیرایه ایست از آنچه تولید می کند.
 
 
                                                        زنی که بلند فکر می کند
 
کار از لایه های وقابع تاريخي ، سیاسی و واقعیت هاي جاري تشکیل شده که به خوبی از جهت مفهومی روی هم خوابیده، كوچه ای دوسر باز ، واژه های زیادی بر آن فرش شده ، پایان بندی شعار گونه اش را دوست نداشتم .ترجیح می دادم در بن بستی قدم می زدم ،سرم به مانعی سخت اصابت می کرد و به تفکر وادار می شدم .بندهای رجزخوانی شاگردان به نظرم فوق العاده قشنگ بود.کار به تمامی شعریت نداشت ترکیبی از نثر بود و شعرََ
 
 
 

 







 
 




 
 
 
 
 

 
 
 


 


 

خیابان یکم

 

يك دبه گذاشته  رويش نوشته ام      هوی...!
يك دبه گذاشته  رويش نوشته ام     هی....!
يك دبه گذاشته  رويش نوشته ام       کی....؟!
يك دبه گذاشته رويش نوشته ام....

كدام قرن است و اين دبه ها چندين ساله كه درها شان را وا كنده ام نمي دانم
دوستانم از زیر کدام آسمان کبود رسیده اند این را هم نمی دانم
يك شومينه چاق كرده ایم با تمام مخلفات
نشسته ايم و فعلن داريم تخمه مي شكنيم
صايب تبريزي و حزين لاهيجي هم از هند بر گشته اند!
به خيام  گفته ام يكچند بي خيال نيشابور! بلند شوبيا ديدن بچه ها ...

 من داغ مي كنم سيخ مي كشم باد مي زنم  آنها مي خورند مي ريزند مي پاشند
گُر مي گيريم جلز و ولز مي كنيم وجاي دويست و پنجاه گرم گوشت قرمز اين وسط خالي...

 كم كم شروع مي شود حرفها و كل گپها
از سياه سوزي ها يي مي گويند كه ما نبوديم
از قدم به قدم زدن هاي خودمان اين سنگهاي تيپا خورده مي گوييم  كه آنها نبودند

 مي گويند ازهمه جا و از همه کس فراري بوديم ما
گاهي كلاردشت بوديم ما
گاهي متل قو بوديم ما
گاهي آستارا گاهي  كيا شهر بوديم ما
شب كه مي كرديم مسافر نيمكتها بوديم ما
ما خاك نشين در مسا فرخانه ها بوديم ما

مي گوييم حسمان كه بر مي داشت هر روي دو پا ايستاده اي را آزادي مي ديديم
انقلابمان كه مي گرفت مي زديم گيلكي و كردي روي شيشه ي تاكسي ها آقا انقلاب !؟
شاشمان كه مي آمد دنبال يك سطل آشغال تر تميز مي گشتيم
آنوقت طول تاريكي تا حومه را بدون  اتوبوس قدم رو مي رفتيم
بلكه شك نكند كسي اينجا يي نيستيم و خيلي بي تربيتيم !...
دعوا مان كه مي شد سعي مي كرديم خواهر مادرمان از در و ديوار كسي بالا نرود...
آب شنگولي كه مي زديم  ياد عرق سگي مي افتاديم...
دلم مان كه مي گرفت دوربين مي انداختيم از هر سر سوزن سوراخي مي رفتيم تو
اين از آداب قبل از خوابمان بود!

 مي گويندخيابان هميشه براي ما دررويي داشت پيچاپيچ
پليس ها هم به وقتش از همين درروها مي پيچاندند
راه را از چاه آنقدر قشنگ آموخته بوديم
بدون سند و گواهينامه سواري مي گرفتيم از موتور هامان توي بزرگ راهها كوچيك راهها

گاز مي داديم و فوج فوج دربدري بالاي سرمان بال مي گرفت

 مي گوييم ناخن صاب مي داديم تا درو ديوارمردم را بهتر بتراشيم
تهران بودو يك عالمه كارسياه!
تهران بود و يك دنيا مراكشي بوسنيا يي البانيا يي الجزايري افغاني
خلاصه از همه جا ريخته بودند توي جزيره اي كه فقط از جزيره ي آدمخوارها آدم كم داشت !

مي گويند بارانهاي تندو تيزي داشتيم
هميشه شسته رفته بوديم
كشاندن و تا باندن و پيچاندن و خواباندن چيزهايي بود كه در رستورانها و قهوخانه هاي بين راهي صرف مي كرديم
سيگاري شق مي كرديم و خاكسترش را مي ريختيم توي  استكاني كمر باريك !
بعد مي مانديم چه كنيم كجا برويم ؟
امام زاده اي گير مي آ ورديم اگر، يك دل سير مي خوابيديم كنارش تا صبح...

تا صبح همينجور ور زديم و تخمه شكستيم....
بعدش هم برداشتيم آخرين پك مان را يك ضرب بالا كشيديم و خوابيديم !

 

 

 

 

                                                                    ترتيزك
 
من اغازینگی کار را دوست دارم اما اطناب خودخواسته ولحن تند روایی که نوشته تان را به نثر تنزل می داد را نه ، وجه انتزاعی سروده ها کمرنگ است وتعدد فعل های ازار دهنده افزون ، به گمانم باید روی این کار قدری بیشتر درنگ می کردید ...

                                                                     خیری
 
گذشته از مضمون که کاملن شخصی و گریز به ایام خوشی ها و دل تنگی هاست زبان با ساختاری پیچیده باعث شده تا چند گانگی ی معنایی در چارچوب شعر ایجاد شود . دقت در ساختار زبانی خوانش های یک سویه را پس می زند و ساختارهای معنایی ی جدیدی از خود بروز می دهد . نحو و ساختار زبانی در این شعر و چند شعری که قبلن از شاعر دیده و خوانده ام به گونه ایست که تضاد درونی و ناخودآگاه ذهن را همواره به سمت خلاقیت کشانده است....( از قدم به قدم زدن های خودمان این سنگ های تیپاخورده می گوییم که آنها نبودند ) ...
او با خلق تصاویری، تاویل های متن را گسترش می دهد ( می گوییم حسمان که برمی داشت هر روی دو پا ایستاده ای را آزادی می دیدیم ) و...
که هم لذت خوانش و هم لذت کشف را در مخاطب بر می انگیزد . بی شک او یکی از معدود شاعرانیست که خیلی جدی به شعر برگشته است و در این کار هم در حال تجربه اندوزی و کشف و ساختار شکنی در آرایه های ادبی به شکلی کاملن خودآگاه پیش می رود و این نوید خوبی برای اهالی شعر (پیشرو ) می تواند باشد .

                                                               حسن سهولي

زبان شعر با روایت درمسیری تند تصویرهای تودرتو داشت، واژه های نشسته درحالت افقی موسیقی روایت را تقویت می کردند حسنی از زبانش جدانشده یعنی این شعر شناسنامه ی پیشینش رادارد. گاهی عنصر تخیل شعر راتا مرز چند بعدی خیز می داد اما کمی دریک دستی کار کوتاهی شده بود.آغاز شعر غافلگیر کننده بود ونیمه های آن با پیوندبه آغازشعر ،تداعی های خوبی را به همراه داشت .

                                                                     عه تا

راوی این شعر نه ابوالفضل حسنی که شاعری در اینده ی دور است زمانی در دوردست که چنان حسابش از دست رفته که یکی چون بابک دولتی از درون می پرسد " بچه ها ! بیرون قرن چندم است ؟؟؟" . گرچه سه شخصیت سطور سه گانه ی نخست توسط اقای حسنی انتخاب شده اند و در خمره (یا دبه ای که امروز جای خمره را گرفته است) به قصد تخمیر قرار است اربعینی (بدرازای دهه ها و شاید قرن ها ) از درون بجوشند وهم بزرگان کلاسیک ایران( صائب , حزین لاهیجی , خیام) نیز مدعوین طبع ایشانند . اما از این به بعد یعنی سکانسهای منبعد را مولفی در اینده روایت می کند که ممکن است وجوه تشابهی با بوالفضل داشته باشد یا لااقل ابوالفضل چنین مایل است.
صرفنظر از گزینش این نامها که تنها منتخب ابوالفضلند و در گزینش هر فرد دیگر ممکن است تغییر کنند و بازهم گذشته ازمعیارهای اشتراک و سنخیت سبک و زبان سرایش اینان ( که لااقل برای من قابل توجیه نیست)
مابقی حکایت به وصف العیش این گرد هم ایی میگذرد و شرح مجموعه افعالی که ترکیبی از کنش های معمولی و روزمره یک سفر پیک نیکی با بخشهای کوچکی از کندو کاو هنرمندانه و دیدگاه بینانه مستتر در لایه ی زیرین گزاره های شعر.
در این میان تنه هایی به اقوال بزرگان دیگر زده می شود و ترکیباتی هم چون (سنگهاي تيپا خورده) از اخوان ثالث وام گرفته می شود تا بنوعی انها را هم در این گشت و گذار شرکت داده یا دست کم از انها یادی شده باشد
من دلالت دویست و پنجاه گرم گوشت قرمز را اگر یک استعار اروتیک و اشاره به جنس مخالف نباشد نمیدانم ( شاید حسنی می خواهد بگوید از تفریحات سالم و ناسالم همه چیز بود غیر از زن)
اما همه ی این مقدمات فراهم شده که حرفی یا نظریه ای یا سبکی و زبانی , شگردی, چیزی مطرح و اثبات یا انکار شود در غیر اینصورت یک خاطره نویسی ساده ی صرف بود که در انشا دبیرستانیها هم دیده می شد و حرفی اگر بناست به میان اید در همین( می گویند/گوییم) هاست که علیرغم اطناب مخل و دراز نویسی گاهن بیمورد ارزش واکاوی مستقلی را دارد تحلیلی که به لحاظ حساسیت و اهمیت باید در فرصت مستقل و کافی دیگری بدان پرداخته شود.
 
                                                               
                                                                حامد نيكبخت
 
 
زبان را از دست نده
متریال شعر زبان است
صناعت شعر با زبان است،
از شوق کشف تصاویر شعر وار بسیار پیرامون، ابزار تراشیدن آن پیکره ی مکشوف راکه در شعر جز زبان نیست، گم نکن.
تنه درختی می یابی و مردی نشسته و ملول را در پیچ و تاب چوبش کشف می کنی.. حاضر و آماده در جنگل . نمی نشینی و در خیال نقش و نگار بیاندیشی. تا اینجا درست و آفرین.
اما همان تنه را عینن می بری از ریشه و جلو چشمان ما میگذاری. بی هیچ برشی...
بی هیچ سمباده ایی... اره ایی ، تیشه ایی (ابزاری از جنس زبان)
-شعر را از دست نده ...
 
 
                                                                  مهرداد فلاح
 
من خیلی با این کارت حال کردم ابوالفضل نترس ! بگذار این شعر دستت را بگیرد و به جاهایی ببرد که جایی نیست و شعری هست شعرستان در آن جا که جایی نیست . طرز و شیوه ی نوشتاری دارد پوست می اندازد و این که در چشم برخی دوستان بار روایی گزاره ها زیاد آمده ، علتش شاید این باشد که توجه شان به ظاهر بوده . در حالی که هیچ یک از گزاره های این متن از منطق نثر پیروی نمی کند ...
..
..
..
بهترین هدیه دست توست از نان تازه گرم تر !
 
 
                                                               پرستو ارسطو
 
اغاز شعر!! از آنجا که غافلگیر کننده است جذاب است ولی بعدن تبدیل به نثر وروایی میشود که بنظرم هرس کاری زیادی لازم دارد تا ساختار کاملن تازه ی این سبک پیچیده و ساختار شکن، هنر شا عر را متجلی سازد تصاویر فراوانی در طول شعر پدیدار شده اند که تاویل شعر را حداقل برای من مشکل ساخته .....
 
 
                                                          کوروش همه خا نی

 من فکر می کنم شعر اینجا تمام می شود و زیبا هم تمام خواهد شد
امام زاده اي گير مي آ ورديم اگر، يك دل سير مي خوابيديم كنارش تا صبح...
دومین مطلب این است که با پوزش هیجانی بی وصف در شعر به اوج خود رسیده که تو را واداشته که چند بار ِدیگه ادیت بخواهی بکنی که نکردی.سومین مطلب عریانی چند گرم کمی از زیبایی متن کاسته و عه تا ، آنجا اشاره داشته و کمی هم نثر در بیت ها مشهود است .و اما شعر امروز ات که سیر تکاملی زبان ات را نشان می دهد جای تبریک دارد.من از این شعر که صدا ها ی مختلفی را در پروسه ی محتوا از خود به جا نهاده لذتی چندین باره به من داد تا متن را دیگربار بخوانم و به این نتیجه رسیدم که گپ و گفت ِ می گوییم و می گویند سر آغاز شعری درخشان می تواند باشد .تو با این حساس یت می توانی و از پس ات بر می آید یک بار دیگه ادیتی روی کار داشته باشی.
 

                                                                 مصطفا فخرایی
 
 شعرهای پیشینت دارای سطرهای طولانی تر و قدرت موسیقایی آن هم به گمانم بیشتر به نظر می رسد. به کارگیری نوعی لحن گفتاری در زبانی روایی که به داستان نزدیک و از ادبیت متن کاسته می شود و گاه به نوعی بیان گزارش گونه متمایل می شود و گاه وجه حسی - عاطفی شعر نادیده گرفته می شود و ...
                                                                   
                                                                   پوران کاوه
 
خواندمت و از گزاره هائی گذشتم که در حال کشف و جستجو و ساختار شکنی در سبک های ادبی دیده شده تا به حال است و می تواند نوید دهنده خیزشی ارزنده و تیک تاکی خاص نسبت به شعر روزگار پیش رو باشد و نشانگر رسیدن به پشت هیچستانی که سایه هائی بسیار در آن جا پوست انداخته اند .
 
                                                               پروين پورجوادي

نوشتني ها را دوستان نوشتند .مي ماند نظريا بهتر بگويم سليقه من
شكي نيست كه اين سبك خاص دل نشين ست به دو علت:
 اول؛ اينكه امروز فاصله يا مرز شعر ونثر بسيار كم شده . مي شود پلي زد بين اين هردو واز تلفيق ايجاز وتخيل در شعر وپرداخت فضا و شخصيت در داستان، چيزي ساخت كه نه اين ا ست ونه ان وهردو است در عين حال .
دوم؛ آنچه دشواري اين كاركرد ست ، روايتي روان يا چيدمان خوب كلمات .
در اين كار با محوريت طنز(نه كاملا طنز بيشتر هجوكه سبك شماست وهم به خوبي پرداخت مي شود )حكايتي واگو  شده است با زباني كه گرچه مطول به نظر مي رسد در نگاه اول، اما به نظرم در خوانش بعدي خالي از اطناب است .برداشتم اين بود كه در اين اثر هردو وجه كنار هم اند.
وسرانجام : 
كدام قرن ست قرن ما كه هستند ونيستند صايب وخيام اما كاش بشنوند گپ وگفت مارا ، داغ سياه سوزي اين سنگ تيپا خورده كه منم وهم تو كه قدم زنان ،مي رود ومي رويم طول تاريكي را ناگزير تا حومه ناكجايي بي زمان!
                                                                 پرتقال سیاه
 
اما شعر به لحاظ متفاوت بودن اش خوب و بعضی وقت ها هم درخشان شاید اگر همه ی جمله هات خبری نبود بهتر می شد اما از متفاوت بودن زاویه ی نگاه ات لذت بردم.
 
 

                                                               رجب بذرافشان

نوع روایت شعر به گونه ای است که بنظر می رسد ظرفیت پذیرش سطرها و تعابیر و مضامین و پندارهای متعدد را دارد. بطور کلی انگار یک جریان پیوسته، اما مبهم در ناخودآگاهی دارد. در واقع این شعر دارای یک روایت مستعد است، مانند همان خم یا دبه ی مورد مثال که هر چیز درونش بریزی... پس نمی زند. البته 3 سطر آعازین خود یک شعر کامل است که با بیانی ساده و طبیعی روبرویم. در سطر چهارم، اشاره به کدام قرن و نمی دانم های راوی که (بی بهره از صنعت تجاهل العارف در سبک کلاسیک نیست.) می تواند نشانه ی غفلت شاعر یا حتا غیبت زمان باشد. و یا شاید هم یک تصور مهیج و غافلگیر کننده در ذهن و تخیل شاعر که وقوعش متحمل، اما همراه با شک و تردید است. اگرچه این طرز تلقی را می توان با پایان بندی مرتبط و همسطح کرد، و قائل به اتفاقی در عالم خواب و رویا بود. ((بعدش هم برداشتيم آخرين پيك مان را يك ضرب بالا كشيديم و خوابيديم!)) خوابیدیم، خوابیدن مخل هوشیاری است همچنان که اندیشه ای مبتنی بر غفلت و نادانستگی در سطر چهارم وجود دارد. و اگر دوباره بر گردیم به 3 سطر اول و تکرار ((يك دبه گذاشته رويش نوشته ام)) که به مثابه ی سواد و دانایی، و همچنین تاکید بر هشیاری شاعر است تعارض موجود میان سطور شفاف و روشن تر می شود. ووو.... 
 
                                                                 جلیل قیصری


گمان می کنم در این کار قدری سهل گیری کرده ای اولین شرط شاعرانگی شعر ورود به دنیای مجازی آن است گیریم که فاصله ی شعر و نثر کم شده است -که البته چنین هم هست -اما روایت نثر گونه باید به اندازه ی شعر بر کشیده شود ...هر گونه طرحی که در انداخته باشیم نخست باید به شعریت آن بیندیشیم وگرنه ...می دانی که این دنیای مجازی بخشی از واقعیات ادبی ما را شکل می دهد که همین بخش هم به تعارفات و...بر گزار می شود ساده و روستای بگویم از دوستان و دوست داران شما هستم و ماندگاری دوستانی چون شما آرزوی قلبی من است اما در این دنیای مجازی گاه دروغ هایی شنیده ام که نمی دانستم قاه قاه بگیریم یا هق هق بخندم سبک و سیاق شما موجب شادی و دلگرمی است اما آرزو دارم این این سبک و سیاق روز به روز بهتر از پیش بنشیند مثل آخرین تیر از ترکش آرش یا آخرین آواز قو .با احترام به شما و همه ی دوستان.
 
                                                                     بیستون
 
سلام.با حامد موافق ام اما تعریف ام از زبان باحامد یگانه نیست.احتمالن حامد هنوز در گیر براهنیزم است وگر نه من که شعر آن طرف را خوب خواندهام تعریف شان از زبان شعر دست کم توی شعر هاشان زبان زرگری و مرغی نیست تحقیقن.پیشنهاد میکنم شیمبورسکا را فقط به لهستانی یا انگلیسی بخوانید. این تعریف احمقانه از زبان را اول رویایی ارائه داد بعدش براهنی و مجمع المجانینی که مریدش بودند.شما بخوانید : (حشاشین)نوآوری در شعر از خود شعر متولد میشود نه از بوتیقا که حود زاده ی شعر است. من می گویم از این حیث زبان کارت میلنگد که زبان را از بیرون آوردهای و چپانده ای.برون ارجاعی زبان شعر نه فقط قطع نسبی دلالت نشانه به بیرون متن است بلکه به معنای قطع نسبی وابستگی سازه های زبان به بیرون متن است حتی به نیت مولف.( از همه جا ريخته بودند توي جزيره اي كه فقط از جزيره ي آدمخوارها آدم كم داشت ...وجاي دويست و پنجاه گرم گوشت قرمز اين وسط خالي...)را از کجای شعر بیرون آوردی.شعرهای قشنگی بود اما یک شعر مستقل نبود...ای کاش زمان یاری می کرد تا سطرسطرش را میکاویدم و می نوشتم.
 
                                                                   مینا درعلی
 
به شدت با آن چیزی که به عنوان شعر در نظرم می آید متفاوت بود و به شدت هم از چیز های متفاوت خوشم می یاید .
 
 
                                                            عبدالحسین فخرایی

 
اين كارها كه امضا ابوالفضل را دارند به مشخصه شعر ، دغدغه هاي روزگار شاعرند كه با موسيقي لبالب خود هيچ به نثر نرفته اند.
 

                                                                 شهرام بیانی

 درست نویسی مطلق در باب فرم و شکل شعر به نظرم اصل نیست که جدای ساختار شکنی باید گذاشت که ذهن بی ترس و تردید واگویه کند و خود بتراود و بتراوشد ... جاهایی شاید به جهت عدم گرفتارگی ذهن و آزاد بودن اش در ابراز روایی فرم نوشته ، قدری به شکلی ساده برگردد شعر که ضعیف نوشته نمی شود چون بازهم سرشار تخیل است و رویایی چه کهنه و چه نو در مشت باز کلمات آن موج می زند/امضای کار هنری حسنی شاعر، پای سطر سطر نوشته هاست شاعری با حسی پایدار و درکی از همه ی جوانب قوی و گرم که خاصه به نگاه نوگرای شاعریش پایه بخشیده ، در شعر فارسی انقلاب نیاز نیست که تنها به عقیده ی بنده ی کمترین قلاب مکاشفه ای لازم است که در لابلای هرچه تلنگر و تلالوی فکری است ... آنچه می خواهی نه آنچه می توانی بیرون بکشی ، چینشی تازه و روان از واقعه ای، ابرازی و مکاشفه ای بدیع ، حال چه ماضی و چه مضارع/تطبیق ذهنی نابی که در اشاره های ساده و اما دلنشین  در کنار جاهای زیادی ساختارپذیری و بیشتر اشارات ساختار شکن ادبی قابل تامل اند و اینکه شاید جاهای کمی میل واپس به فضای مدرن و آزاد کار را به سپید و قدری فرم نثر مشاهده کنیم که کم اند و ناخودآگاه ، و به نظرم روایت خاطره و لحظات ناب در نوع داستانی اش قابل گذشت و گذشتن از آن نبوده . در کل شاعر خوب ما در نویسه اش روال ذهنی خاصی بکار برده است و دست اش را به دست شعور و فکرش سپرده و در قدم آهنگ های روایی ذهن اش تنها خاطره برمی دارد و مشق نوشته می کند . زیباست حس گرم نگاه و اندیشه ی ناب شما/

                                                                 لادن جمالی
 
عجب بزمی به هم زده ای!
گرچه شاعرانگی ات این بار و در این شعر به نظرم کمی کمرنگ تر بود و کمی نثرگونه تر نوشته بودی اما ندیده بودم کسی انقدر خودمانی شاعران را جمع بکند زیر سقف یک شعر و فضایش انقدر واقعی باشد
انگار داشتم به آلبوم عکس نگاه می کردم یا شاید هم فیلمش را تماشا می کردم ،دوست داشتم این شعرت را
 
 
                                                                 مشق شب
 
 و باز حرف هایی تند و تیز که در لفافه ی زربفت کلمات و عبارات کوچه بازاری ابوالفضل حسنی ول می گردند دست از پا درازتر ظاهرا بی هدفند و یللی تللی، اما باطنی پرمغز دارد این متن ولنگار.مرور خاطرات اسف بار صنف شاعران است  گویا. چه خوب که اسلاف نیز در جمع خلاف اخلاق ( شاعران ) امروز، هم پالکی بساط آن ها شده اند.دردم می آید از خواندن سطرهایت ابوالفضل حسنی .( رایج نیست سکه هاتان اصحاب کهف! در غارهایتان بیارامید.)
 
                                                             مهدی حسین زاده


این متن می توانست خیلی کنشمند تر از این باشد ابوالفضل.

آن ورودیه و برش دار بودنش نتوانست انتظار متن را بر آورده کند. فضای نوستالژیک متن می توانست وارد برش های تاریخی _ اجتماعی فربه تری شود (چیزی که در این شعر تمایلاتش مشهود است) اما پرداخت شعر ، متن را از خیزش مورد انتظار دور می کند و پتانسیل متن معطوف ریز پردازی های گاهآ خاطره گونه می شود.
من از "پیشنهاد" متن خوشم آمد چیزی که در آغاز کار متن را آماده ی انفجاری دیگرگونه کرده اما "اجرا" آنطور که متن می خواهد پیش نمی رود. من معتقدم پرداخت هوشمندانه تری می خواست این متن با آن سیلان زبانی که در خود جای داده است .

یک اشاره به متن
_______________

تناظر شخصیت های شعری معاصر با شخصیت های کلاسیک شعر فارسی (که شعر در ابتدا به آنها اشاره می کند) _ در انتظار خواننده ی شعر_ به اجرا در نمی آید:
فرم در طرحی که پی ریخته موفق به ادامه ی سوژه نمی گردد و با چرخش به سمت
فلاش بک از زندگی کارکتر(کارکتر ها) شعر را پیش می برد که در این بین ارتباط فرمیک با آنچه در آغاز شعر با ولع به سمتش خیز برداشته قطع می گردد و به جای آن
روایتی ساده با کمترین کنش فعال متنی جایگزینش می گردد.

به هر حال از سویه های تازه ی شعر نمی توان گذشت ، چیزی که شاید در شعر دیگری به افق روشنتری برسد.
 
 
 
 
                                                                
 
 
 

کوچه بیست و پنجم

 

باران قدمهایم را تعقیب می کند!
توی خیابانی آن سرش ناپیدا ...
رفته ام بغل نانی به اندازه ی یک سنگک!
عکس مرا چرا این آبچاله ها برمی دارند؟!

ها! روبرو! نکند هار شوی یکدفعه!...
من خودم شرّم ها!
چیزی اگرازجیب خودم بکشم بیرون می شود یک چاقوی دو دَم
تمام این ساخت و پاختها را می آورم پایین ....

عجب گل گاوزبانی به راه انداخته اید ای بالا نشین ها!       
آنجا هم جو سنگین!؟....
فقط پرفشار!؟
نمی شد ناودان عزیز!؟
به حق سلام علیک همه روزه ... 
تویکی  سر ِما خراب نشوی توی این هیروبیر!؟

هر سری از هرزباله می آید بیرون یک سگ...!
این پیاده رو هر روز مرا می بَرد می آوَرد،
امشب اما بازی درآورده انگار !

این جا را!
یکی برای تر...!
یکی برای خشک...!
این یکی چی؟ خشک و تر!؟
این سطلهای زرد و سرخ و آبی از کجا صف کشیده اند اینجا؟
نسوزانید این بیچاره ها را نسوزانید...

این پیاده رو اینجوری نبود که!
دیوارهایش روی زغال را سفید کرده اند امشب

سلام آقای قربانی کجا؟!
لباس این میش را می کَنی بپّا
گرگ از آب در نیاید...

مسله از این حرفها بیخ تر است ،
وگرنه این همه پوست موز....!؟
کون ما مگر چقدر تاب افتادن دارد؟؟

این پیاده رو هر شب تیربرق هایش را می داد تا من فاکتورهایم را سرانگشتی حساب کنم
امشب اما داستان طور دیگریست ....

هی تاکسی ! راهت را بکش برواینقدر حواسم را پرت نکن...!
من دارم سلانه سلانه آدمهای درونم را دار می زنم...

 

.....................................................................................................................................................

                                                 خودنویس

 
وقتی از متنی خوشم میاید نظر دیگران را نمیخوانم چون از خوش امدنم مطمینم ولی اگر خوشم نیاید یک نگاهی به حرفهای دیگران میاندازم ببینم نکند نکته ای چیزی از دیدم مخفی ماند و من نگرفته ام .امروز نظر کسی را نخواندم چون سرگیجه ی دلنشین متنت سیرابم کرده اول از اخرش بگویم که عجب میزند توی خال
هی تاکسی ! راهت را بکش برواینقدر حواسم را پرت نکن...!
من دارم سلانه سلانه آدمهای درونم را دار می زنم...
یک پایان بندی قوی ماهرانه که ادم را میخکوب میکند سر جایش
در نوشته های حسنی تکرار سوال حرف زدن با در و دیوار اعتراضهای تو در تویی که انگار از تو در توهای مخاطب برکشیده شده پای ثابت فضاسازیهای درون متنی است گاهی این شک برایم پیش میاید که این یعنی به تکرار رسیدن شاعر یا چی....؟ولی در این متن با زبانی اشنا از دوستی اشنا روبرو شدم که احساس قرابت و اشنایی با زبانش در متنی معترض اندکی ارامم میکرد . به امید هرچه شاعرتر....
 
 
                                                   فرید قدمی
 
چیزی که به این شعر قدرت تاثیر گذاری داده بازنمایی خشونت و دهشتی است که در شب آتش شعرت توصیف کرده ای و اینکه آن شب مثل هر شب نیست اگرچه مثل هر شب است. اما ردپای ادبیات دیکته شده را هم می توانم پی بگیرم باز توی شعرت با همان کارکردهای کلیشه ای موتیف هایی مثل باران در اول شعر یا صفت عزیز برای ناودان و همان قصه ی جان بخشی و...! شعرت اما شعر مدرن است به هر حال چون که انسانی مدرن پشتش ایستاده! باشد که بایستد مدام و ایستادگی اش مستدام!
 
 
                                                حسن سهولی
 
شعر همیشه با طراوتت خواندم اتفاق ها راطبیعی نشان می دهد زبان ،فرم وساختار همه دریک مسیر واحدوبازیافته ای حرکت می کنند.مفاهیم اجتماعی وپرطنز ،هنرمندانه با لولای زبان چفت شده است.
 
                                                بهزاد خواجات
 
 افشانش کلمات اگر بی تمهید صورت بگیرد می شود اتفاقی نویسی که چندان قابل دفاع نیست .ذر این شعر من با چنین وضعیتی مواجه هستم . بیش تر بخوانمت .

                                                    سمانه میر

تصویرهای ذهنی پشت این شعر بسیار تجسم شونده هستن/ طنز انگار در اعتراضات شاعر-راوی مخفی شده و لبخند کمرنگی رو به مخاطب میده که هر آن محو میشه و برمیگرده/محو میشه و برمیگرده...این نقطه قوت شعر شماست. 
 
                                                   گلاره چگینی
 
از آن دست کارهایی که دوست دارم چندین بار بخوانم ... و من انتهای آن را خیلی خوب و به جا دیدم و رسیدن به زبانی که مختص شما است و در اغلب کارهایتان بیان خوبی دارند و تصویر هایی که اتفاق های موجود را خوب نشان مخاطب می دهند...
گرچه من هنوز هم معتقدم گاهی به درازا می کشانید کار را و اطناب خسته ام می کند اما طنزی که در جریان کار وجود داشت خوب بود.

                                               عارف رمضانی

 
راوي شعرهايت لحن محاوره ي خودت را دارند با همان تكيه كلام ها، تپق ها و سكته هاي زباني ات .حتي مي توان رد لهجه ات را كه ملقمه اي است از گيلكي و مازني و تركي و فارسي توي شعرت گرفت. مخاطباني كه اين آشنايي را با تو ندارند در خواندن جداگانه هر شعرت ممكن است اين تپق ها و سكته هاي راوي و لحن اغلب نخراشيده اش را ضعف تاليف شعر بانگارند. اما وقتي اين شعرها در يك مجموعه خوانده شوند، من هاي متكثر ِ راوي/ شاعر با لحن ويژه اش در شعرهاي مختلف پديدار مي شوند. كار شاعر و هنرمند همين است كه يك بلايي سر اين من هايش بياورد،حالا چه بخواهد بگويد دارم دارشان مي زنم يا دارم لخت شان مي كنم و يا هر چيز ديگر.مهم اين سلاخي بي رحمانه ايست كه حودش را مي كند و اين كنش شاعر كه كنشي شناختي است، به شعر نيز منش انسان شناختي و هستي شناختي مي دهد.


کوچه بیست و چهارم

 

آری! من هیجده ساله  شده ام  مرا بکُشید!
طناب را بیندازید
چار پایه را بزنید
آقای نقاب! منتظر چی هستی به کارت برس!

پوتینها دمپایی ام را دُورکرده اند
دستها دور دستهایم را گرفته اند
زنجیری به دور من بافته اند این عمو زنجیر بافها !....

صاف بایستم دارند عکس برمی دارند
قیافه بگیرم تا فردا نگویند فلانی می ترسید

آن گوشه کنارها چه خبر....؟!
چرا زد و بند ؟! بگو مگو؟!
بعضی ها تکیه به درخت داده اند بعضی ها تکیه به نرده یعنی چه؟
لطفا به خاطر من ریشتان را سفید نکنید این دم آخری....

هی مادر که داری زمین را چنگ می زنی
آن زیربیرها خبری نیست
ظاهروباطن منم که روبروی تو بال بال می زنم

وای چه گفتم ؟!

این یارو که می گوید می خرم ا َش کیست؟!
دسته چک اش را بگویید دربیاورد ازآن جای مادرش!
از بغل آبجی ته تغاری من برود کنار!

عرقی می ریزد این دوربین روبه من!
پا اگر داشت مطمنا از این اوضاع در می رفت ...

فهمیدم چه بگویم !

آب غوره نگیرید!
چانه نزنید!
اینقدر این ریسمان آن ریسمان نکنید
مرگی که پیش پایم افتاده سیاه و سفید ندارد
بساطتان را پای چوبه ی بعدی پهن کنید
این شتر پشت دروازه ی خیلی ها خوابیده است!

حالا این شدکه؟!

فکر می کنم دارند شلوغی را کنار می زنند تا آمبولانس بیاید درست وسط کار
هوا دارد بوی ملافه و برانکارد می گیرد کم کم
من با پای خودم آمدم
روی کول یکی هم می افتم می روم
یک گردان آدم اینجا ریختن نداشت خوب! ...

هی جناب قاضی ترا به جان مادرت بی خیال مادر مقتول ...
من شاشم گرفته زود باش ....

 

 

                                                  باران سپید

شروع بسیار خوبی دارد و حتی ایده ی بسیار قابل توجه ای اما به نظرم از تجربیات شما انتظار می رود که حرفه ای تر با متن رفتار می کردید. جاهائی می بینیم که توضیحات سطح شعر را تقلیل می دهد.
آن گوشه کنارها چه خبر....؟!
چرا زد و بند ؟! بگو مگو؟!
لطفا به خاطر من ریشتان را سفید نکنید این دم آخری....
که از نظر من سطر سوم با دو سطر ماقبل خودش به شدت تقلیل یافته یا :
اینقدر این ریسمان آن ریسمان نکنید
مرگی که پیش پایم افتاده سیاه و سفید ندارد
بساطتان را پای چوبه ی بعدی پهن کنید
این شتر پشت دروازه ی خیلی ها خوابیده است!
که دو سطر اول با دو سطر بعدی خودش هم همین وضع را دارد.
با این همه من سطرهای قابل توجه ای در این متن دیدم که هیجان زده ام کرد. 
 
 
                                               منیژه رزاقی
 
کار سطرهای زیبایی داشت اما به نظرم در کل از اینجا شروع می شد:

((عرقی می ریزد این دوربین روبه من!
پا اگر داشت مطمنا از این اوضاع در می رفت ...

آهااان! فهمیدم چه بگویم !

آب غوره نگیرید!
چانه نزنید!
اینقدر این ریسمان آن ریسمان نکنید
مرگی که پیش پایم افتاده سیاه و سفید ندارد
بساطتان را پای چوبه ی بعدی پهن کنید
این شتر پشت دروازه ی خیلی ها خوابیده است!

حالا این شد!

فکر می کنم دارند شلوغی را کنار می زنند تا آمبولانس بیاید درست وسط کار
هوا دارد بوی ملافه و برانکارد می گیرد کم کم
من با پای خودم آمدم
روی کول یکی هم می افتم می روم
یک گردان آدم اینجا ریختن نداشت که ...

هی جناب قاضی ترا به جان مادرت بی خیال مادر مقتول ...
من شاشم گرفته زود باش ....
 
                                              کیوان اصلاح پذیر
 
کاربرد طنز در مرگ و روایتی از یک حادثه با شعر . حکایتی است غریب و شگفت و زیبا و بی اغراق، در مقایسه با کارهای قبلی ، پختگی که هیچ ، بوی سوختگی می آید . برای نخستین بار در شعر تو پرده های ابهام کنار رفته و ابرهای ایهام می بارند .
 
                                               مصطفا فخرایی
 
عامیانه کردن زبان یا بهره گیری از زبان عامیانه در فرایندی خلاق منجر به کنش شعری شده است.تنوع لحن و کاستن از ادبیت متن و بهره گیری از عنصر طنز از شگردهای شعری شماست.اما گاه حس و حال شعری در سایه قرار می گیرد.
 
                                           مهدی حسین زاده
 
کار خوبی در آمده با آن ورودیه :(آری! من هیجده ساله شده ام مرا بکُشید!) شعر از رسیدن قاتل به سن قانونی و زمان اعدام او اشاره می کند .

راوی عصبیت و اعتراض خود را گاه بازبانی پرخاشگر و گاه عاصی ، اتفاقات پیش رو را به سخره می گیرد و تلاش می کند به مدد زبانی که گاه فنی می شود و گاه عامیانه به متن ساختاری روایی _ شاعرانه دهد:

(آری! من هیجده ساله شده ام مرا بکُشید!
طناب را بیندازید
چار پایه را بزنید
آقای نقاب! منتظر چی هستی به کارت برس!)

متن با حرکت آرام خود حتی جزئی ترین رویدادها را هم از قلم نمی ندازد و تلاش می کند تا هرچه می بیند را بیان کند که این امر ریتم شعر را کند کرده به بار توصیفی اضافه می کند که گاهآ پتانسیل اجرای زبانی را برای اجرای فرم به تاخیر می اندازد که اگر این امر کم رنگ تر می شد ، فرم فرصت بیشتری برای عرض اندام می داشت.
اما با این همه شعر با حرکت در مسیر ساختار و فرم سوژه مند خود توانسته با کمترین حاشیه پردازی (خارج شدن از سیر روایی در فرم) به سمت پایان بندی حرکت کند و در این بین بند هایی هم کنشمندی زبان و طنز خود را در متن به خوبی پیاده کرده اند:
 
(آقای نقاب! منتظر چی هستی به کارت برس!)/(زنجیری به دور من بافته اند این عمو زنجیر بافها !....)/(لطفا به خاطر من ریشتان را سفید نکنید این دم آخری....)/
(هی مادر که داری زمین را چنگ می زنی/آن زیربیرها خبری نیست/ظاهروباطن منم که روبروی تو بال بال می زنم)/(اینقدر این ریسمان آن ریسمان نکنید/مرگی که پیش پایم افتاده سیاه و سفید ندارد) / (هوا دارد بوی ملافه و برانکارد می گیرد کم کم )
از بند های برجسته ی این شعرند که بیشترین قوای این متن را در خود جای داده اند.
اما همانطور که اشاره شد این شعر می توانست با ایجاز بیشتر فضا را برای مانور های
فرمیک آزادتر می گذاشت مانند این سطر ها که جز بار توصیفی کمکی به کنش متن نمی کنند :(وای چه گفتم ؟!) - (آهااان! فهمیدم چه بگویم !) -(قیافه بگیرم تا فردا نگویند فلانی می ترسید)-(حالا این شد!) و ....
و نیز در این بند : ("فکر می کنم" دارند شلوغی را کنار می زنند تا آمبولانس بیاید درست وسط کار) که آن "فکر می کنم "کاملآ اضافه است.و خود سطر هم مانند چند سطر دیگر این متن جز بار گزارشی کنش فعال زبانی ندارد.
اما روی هم رفته این متن دست روی سوژه ی تازه ای گذاشته و با اغماض از برخی
مواردی که اشاره شد می توان شعر خوبی نامید و ای کاش می شد روی این سوژه بیشتر کار می شد تا علاوه بر آن مورد خاص، شمول بیشتری در پرداخت شعری روی مواضع دیگر پیدا می کرد.
 
                                               پرستو ارسطو
 
کوچه 24 تعلیقی عجیب و غریبی دارد که مهر و امضای کسی جز جناب ابوالفضل حسنی را زیر آن نمیتوان یافت زیانی سرشار از طنزی شیرین وتلخ....نه غیر ملموس و نه فراواقعی. شعر در بستری از حادثه ای روتین و روز مره جریان دارد
شبیه یک کمدی درد آور وکم نظیر!تقابل چگونه مردن با واقعیات زندگی که همزمان تئوری اندیشه شاعر مطرح می شود .
زیبایی شعر عجیب تر ازانست که بتوان در تعامل مطلق با مخاطب به حسی عجیب تر از واقعیت شک کرد .حس فوق العاده ای در خطوط روایتی و رابطه ان با خواننده موج میزند
شعر ِ خاصی از شاعر میخوانم با نگاهی خاص و بعضن پیچیده نمیدانم چه بنامم !مدرن،پست مدرن،سورئال،ارتباط ما بین تصاویر زندگی کشف تازه ای در این شعر طنز آلود است
 
                                               احسان عزتی (از اهالی شعر مطرود)
 
شعر رو باید به خیابون کشید.به جوب.به لجن.به گه.باید شاشید به فرم و زبان.
 
                                                پرستو فریدونی
 
روان و سیال ...سکانس هایی جدا و مرتبط با هم ...طنزی هراسناک چون مکتب مکابر ،لحنی دگرگونه و روایتی در سادگی وحشتناک خود به دست خود
............
آن زیربیرها خبری نیست
ظاهروباطن منم که روبروی تو بال بال می زنم

انقدر این ریسمان آن ریسمان نکنید
مرگی که پیش پایم افتاده سیاه و سفید ندارد
بساطتان را پای چوبه ی بعدی پهن کنید
...........................................................................
و شما که پروراندید فتح را در دامان شکست/
بگذار خون ما بریزد و خلاء میان انسان ها را پر کند (شاملو)
 
                                                حسین علیزاده

به هر حال صدای خودتان را دارد شعرهایتان...و لحظه های خوبی هم در شعر هست که لذت بردم...اما فکر می کنم می توانید از زبان بیشتر کاربکشید ...و گاهی برخی از سطرها را به کمکش کوتاه تر و پر انرژی تر بیان کنید...برای مثال من اگر بودم این سطر را اینطور می نوشتم:
من با پای خودم آمدم
با پای کسی هم ....
یک گردان آدم اینجا ریختن نداشت که

البته این نگاه من است و نظر شخصی ام....جسارتم را ببخشید
 
 
                                                  مینو نصرت
 
البته جا دارد بگویم حس واقعی ماجرا قادر نیست چنین طنزی را بر شانه بکشد ولی لازم است اعتراف کنم که نوشته های آقای حسنی وارد دنیای تازه ای شده است که نمی شود نا خوانده رهایش کنی / شعر این پست دقیقا همان هیجده ساله ای است که در پانزده سالگی مرتکب مرگ یا زندگی شده است ، فرقی نمیکند وقتی در اوج بلوغ باشی که چشمانت میخ شده اند روی غرایز ، هرچقدر هم برون نگری کنی کار چندانی از پیش نمی بری / این هیجده ساله مورد قصاص را شاعر با طنز مخصوص خودش چنان زیبا طراحی کرده است و فضا سازی را به قدری زنده ترسیم نموده ، که خواننده احساس میکند ناخواسته در همان میدان و صحنه ی قصاص حاضر شده است .
آنچه واقعیت دارد مرگ یک زندگی جوان است و آنچه آزار دهنده و مرگ آور است حضور همانند اشیا و ابزار آدمیان است که گویا در اعماق جانشان له له می زدند تا در چنین نمایشی حضور به هم رسانند و شاعر به خوبی این را نمایانده است .

                                               رجب بذرافشان
 
دست مریزاد. موضوع جالب و انسانی ای را دستمایه قرار دادی که در پریشان احوالی این روزگار دهشتناک، کمتر ذهن آدم به آن سمت می رود. چند سال انتظار کشیدن برای بزرگ شدن ماده قانونی که مخرب و نابودگر است. این شعر نشان می دهد پشت این کلمات یک تفکر و اندیشه ای عمیق خوابیده که ابوالفضل عزیز بسیار مهارانه سر و ته ی کار را جمع کرده است. البته این نکته را هم اضافه کنم که ((آری)) اگرچه جنبه ی تایید و تاکید دارد اما لااقل برای من کمی آزار دهنده است. و ایضا؛ صریح ادا شدن ((مرا بکُشید)) نقطه ی آغازین و در بداهت امر از این قاعده مستثنا نیست. نکته ی بعد این که با وجود روایت ناب اجتماعی ایندست کارها، معمولا زمان حادثه با زمان روایت تطبیق ندارد و این شاعر است که با توانایی خود باید بر این امر فایق آید و زمان را به نفع شعر تصرف و مصادره کند

                                                  مهاجر67
 
شعری امیخته در دردی جانکاه که نفس را میگیرد تا ریشخند جوانی، که طناب دار بر گردن اشک به دردی می ریزد که درمان ندارد .
نگاهش حقیقتهای تلخی را میشکافد تا جهالت مردمانی که چشم به مرگ او دوخته اند تا بلندای دار و پایین امدنها .
حضور نقابدارانی که بی حکم ،خدا شده اند تا گرفتن جان انسانی که سالها را گذرانده تا به 18 سالگی نوید مرگ را بدهد .ومن چقدر تنفر دارم از این نقابداران جلاد.

به یاد دارم جوانی را در نزدیکی های ما به دار آویختند که مادرش با گریه فریاد می زد هنوز 2 ماه مانده تا 18 سالگیش تمام شود .ومردم مثل بزها فقط بر و بر نگاه می کردند و اشک میریختند تا فردایی که برایشان همه چیز تمام شود وبازار رونق از سر بگیرد .


                                                 مینا درعلی
این روزها هر چقدر هم خیز بر می دارم باز هم لنگ می زنم در رسیدن !
ببخش دیر آمدنم را !
این دومین هجده سالگی است که این روزها کشفش میکنم ،به گمانم قبلی از نجدی بود و داستان اش و این یکی شماییدو کوچه ی بیست و چهار !
ایرونی موجود در متن مرا به دوباره خوانی شعر کشاند تا جایی که طنز هم در کنار بار کنایی رویم را به آن گوشه ها کرد که چه خبر است این طرف ها!
آب غوره نگیرید اینجا کوچه ی بیست و چهارم است و آن زیر بیر ها هم خبری نیست ،هر چه هست در همین کنایه ها و طنز ها و گاه شعارها و تصویر هایی است که شاعر برداشته _ پا اگر داشت مطمئنآ از این اوضاع در می رفت - آری برادر اینچنین است که باید صاف بایستی تا قهرمان فلاش بک های بار شاعرانه ی این کلمات شوی !
شعر دارد داد می زند تا حرفی را به گوش برساند و ای کاش آقای نقاب برداشته شده بود تا خودمان برسیم به نقاب های پنهان شده در صورت ها و ... .
فهمیدم چه بگویم، را هم دوست داشتم در آخر کار گویی تلنگری از جنس فاصله گذاری های برشتی در تئاتر در شعر جا انداخته تا بایندیشیم و زار نزنیم .

به هر حال ممنون و موفق باشی در عبور های دیگر از کوچه ها!
 
 
                                              عاطفه صرفه جو
 
وقتی که سوژه ی تاپی به ذهنمان خطور کرد خیلی در بند فرم بودن جایز نیست. سطرهای توصیفی ی کارت اگر حذف شود شعر جریان بیشتری می یابد و حرکتش تسریع می شود. (همان سطرهایی را که آقای حسین زاده گفتند).

می گویند کتری ها سوراخی بر روی در های شان دارند که کار سوپاپ اطمینان را می کند تا کتری منفجر نشود. هنر طنز در جوامع هم همین رسالت را بر دوش می کشد تا باعث فروپاشی از درون و بیرون پاشی و به جا گذاشتن عواقب زیانبار نشود. البته اگر بگذارند که طنز سرایان ما کارشان را بکنند !

حسنی که کار خودش را می کند ! مگر این طور نیست
 
                                                   خودنویس
 
 اولا من به این کار نمیگویم شعر چون بار حکایت و تصویر و دیالوگ میچربید به وجه ادبی کار و اینکه میگویم به عقیده ی من برای شعر شدن یک اثر لازم است اینکه در کنار همه ی اینها وزنه ی کلامی و ادیبانه هم داشته باشد البته به توصیه ی خودت مبنی بر درگیر نشدن زیاد از حد با فرم موافقم ولی نه انچنان رها کردن کار که حس کنیم میشد این متن را قسمتی از یک نمایشنامه پنداشت وجه دومی که مد نظرم است سوژه ی شماست که بکر و بینظیر است ولی با پرداختی نه چندان نزدیک به واقع اگر یادت باشد من هم شعری به اسم پیاده روها داشتم با مضمونی مشابه ولی فرق بزرگ این دو کار کجاست کاراکتر قصه ی من ادمی راه برگزیده است از مرگ هراسی ندارد و خیلی چیزها که برایش پیش امد کرده را از پیش میشناسد .ادم قصه ی تو کودک مظلومیست که اگر خطایی هم کرده مجازاتش مرگ نیست .هرگز در هیچ لحظه ای از زندگیش این انتخاب را نکرده که بمیرد که به این راحتی در متن تو با مرگ کنار امده .من به جای ان کودک از مرگ میترسم و به خودم میشاشم .این که میگویم اعتراض به محتوای متن توست که نمیدانم تاچه حد جایز به این کارم .محتوا مبین نگرشی شخصیست و نمیشود گفت این درست است یا ان ولی این محتوا مرا رنجاند .


                                                 بیستون
 
آری! من هیجده ساله شده ام مرا بکُشید!
طناب را بیندازید
چار پایه را بزنید
آقای نقاب! منتظر چی هستی به کارت برس!

پوتینها دمپایی ام را دُورکرده اند
دستها دور دستهایم را گرفته اند
زنجیری به دور من بافته اند این عمو زنجیر بافها !....

صاف بایستم دارند عکس برمی دارند
قیافه بگیرم تا فردا نگویند فلانی می ترسید

بعضی ها تکیه به درخت داده اند بعضی ها تکیه به نرده یعنی چه؟
لطفا به خاطر من ریشتان را سفید نکنید این دم آخری....


این یارو که می گوید می خرم ا َش کیست؟!
دسته چک اش را بگویید دربیاورد ازآن جای مادرش!
از بغل آبجی ته تغاری من برود کنار!



فهمیدم چه بگویم !

آب غوره نگیرید!
چانه نزنید!
اینقدر این ریسمان آن ریسمان نکنید
مرگی که پیش پایم افتاده سیاه و سفید ندارد
بساطتان را پای چوبه ی بعدی پهن کنید
این شتر پشت دروازه ی خیلی ها خوابیده است!

حالا این شدکه؟!

فکر می کنم دارند شلوغی را کنار می زنند تا آمبولانس بیاید درست وسط کار
هوا دارد بوی ملافه و برانکارد می گیرد کم کم
من با پای خودم آمدم
روی کول یکی هم می افتم می روم
یک گردان آدم اینجا ریختن نداشت خوب! ...

هی جناب قاضی ترا به جان مادرت بی خیال مادر مقتول ...
من شاشم گرفته زود باش ....

شعر تو این است که من نوشته ام.هالیوود روایت ندارد و سنمای معنا گرا جلوه .هنر چیزی ورای این دو است.وقتی احساسی میشوی رمانتیک میشوی ...حتی کلاسیک.(هی مادر که ذاری زمین را چنگ میزنی...)
از شما بعید است.با این همه مجاز های خوبی توی کارت دیده میشود...
پوتینها دمپایی ام را دُورکرده اند
دستها دور دستهایم را گرفته اند
زنجیری به دور من بافته اند این عمو زنجیر بافها !....
اینقدر این ریسمان آن ریسمان نکنید
مرگی که پیش پایم افتاده سیاه و سفید ندارد
بساطتان را پای چوبه ی بعدی پهن کنید
این شتر پشت دروازه ی خیلی ها خوابیده است
هوا دارد بوی ملافه و برانکارد می گیرد کم کم
من با پای خودم آمدم
روی کول یکی هم می افتم می روم....
 
 

 

کوچه بیست و سوم


 

تاس می انداختیم توی همین کوچه بغلی
(اتوبان آمد زیرش کرد)
فضول باشی  داشتیم  یک کلاغ چل کلاغ ....
دم به دقیقه پلاس بود روی آنتن ها
 فکر می کرد داریم حلوا پخش می کنیم
به جرم خوردن جوجه، ترتیبش را دادیم بعدها

راه افتادیم توی" چشمه کیله"
ابرها کیسه ها شان را شل 
درختها دستهاشان را کوتاه
 قورباغه ها هفت تیرهاشان را پرت
مار ماهی ها مثل موش دِفرار
راستی راستی هیچ با ل و پری بالای سرمان تاب نمی خورد

رفته رفته رسیدیم به همین پل که قبلا عکسش را فقط دیده بودیم
یک آلبوم دختر آن پایین توی گودی سو سو می زد
لباسهایمان را نریخته نپاشیده
با سر رفتیم توی آب ...
بزن بخوری راه انداخته بودیم وسط گود !

گفتند پس همینجورخیس و آب کشیده بدویم تا دریا
هر که زود تر، آلبومی تر

داد زدم من مخالف این جریانم
راست اگرمی گویید بر گردید قرار ما درست بالای" سیالان"

نرسیده ام ! هنوزهم که هنوز است نرسیده ام
هر قدرهم که می رسم همان قدرهم از دریا دور....
همینجوربازهم می روم  می رسم همینجور باز هم از در یا دورمی شوم دور ....

 


 

                                              مهدی حسین زاده
 
مقدمه
---------



یک چیزی توی ادبیات ، سینما ، تئاتر وجود دارد به نام" سفر " واین سفر شاید همان سلوک مولف درون متن برای "رسیدن "باشد برای "فرار کردن" از وضعیتی خاص که می تواند وضعیت های گوناگون باشد مانند وضعیت های فردی ، وضعیت های فرامتنی که شامل اجتماع و ناملایمات مختلف است و شاعر و مولف می کوشد تا در اثرش ردپایی از این موقعیت به خواننده ارائه دهد.
واین سفر نوعی حرکت متنی درون اثر با قالب بندی ها و نحله های گوناگون است : فراورده ای که تاریخ ادبیات و هنرهای دیگر را متاثر از خود کرده و بی شمار نمونه در ادبیات کلاسیک خودمان دارد نمونه های عرفانی در مولوی ، تغزلی در حافظ و حماسی در شاهنامه و بدین گونه همواره این سفر ها دستاوردهایی با خود دارد که شادکامی ها و حرمان ها و ..... خود واگویه ای هنرمندانه از وضعیت های تاریخی گوناگونند که بخشی از غبن ها و تا لم ها و شادکامی ها را به همراه موقعیت های انسانی در برهه های مختلف تاریخ به خوانندگان در زمان های دیگر معرفی می کند.

درباره ی این شعر
_______________


در این شعر هم ما با گونه ای سفر مواجهیم: سفری از یک کوچه به رود خانه ای "چشمه کیله"و پلی به همین نام و از آنجا به دریا (که اشاره های متن از مخالفت راوی ما حکایت می کند) و از آنجا به سمت کوه سیالان ......... و هی رفتن و نرسیدن و .....

ما در این شعر هم با گونه ای "فرار " مواجهیم : چیزی که حسنی سوژه ی چند متن دیگر خود هم قرار داده بود اما در آن متن ها حوزه های فرار حوزه های درون شهری بود و آن فرار ها هم در همان حیطه ی شهری صورت می گرفت . اما در این شعر راوی از شهر به طبیعت پناه می برد و شلنگ انداز تر و بازی گوشانه تر از متن های قبل به مغازله با طبیعت و آدم ها می پردازد اما آن "تردید" در این متن هم دست از سرراوی برنمی دارد و آن : (من مخالف این جریانم) باز به گونه ی دیگری خود را در این متن تبیین می کند.و از دیگر سو رسیدن به آن هدف نیز انگار امکان پذیر نمی شود:
(نرسیده ام ! هنوزهم که هنوز است نرسیده ام/هر قدرهم که می رسم همان قدرهم از دریا دور..../همینجوربازهم می روم می رسم همینجور باز هم از در یا دورمی شوم دور ...) و آن "دریا" که راوی مخالف رسیدن به آن بود خود بدل به حسرتی برای راوی می گردد تا غبن خود و جداافتادگی اش را در قیاس با دورشدن از "دریا" ببیند.
این متن با توجه به خرده روایت ها یش و الزامات متنی در روایت، خود بدل به متنی استعاری می گردد. یک استعاره در کل و اجزا به مدد بار روایی متن ،آن ریز پردازی ها و مناسبات اجرایی متن را به نفع رسیدن به این افق معنایی مصادره می کند.

اجرای شعر
___________

"زبان "شعر جز در مواردی محدود دارای تمایل به سلیس نویسی است و آن پیچ و تاب ها که در متن های پیش آن جذبه و هیجان را به متن تزریق می کرد در این متن به چشم نمی خوردو مصادره ی زبان به نفع فرم روایی ، ارجحیت را به روایت داده است جز در مواردی انگشت شمار:(فضول باشی داشتیم یک کلاغ چل کلاغ ....)/(ابرها کیسه ها شان را شل/ درختها دستهاشان را کوتاه /قورباغه ها هفت تیرهاشان را پرت/مار ماهی ها مثل موش دِفرار/راستی راستی هیچ با ل و پری بالای سرمان تاب نمی خورد)/
(یک آلبوم دختر آن پایین توی گودی سو سو می زد) /(هر که زود تر، "آلبومی تر")
که این "آلبومی تر" اجرای موفق نسبت به سطر بالا تر :(یک آلبوم دختر آن پایین توی گودی ....) ندارد. و در دیگر سطر ها تمایل زبان به نثر بیشتر می شود:
(رفته رفته رسیدیم به همین پل که قبلا عکسش را فقط دیده بودیم)/(داد زدم من مخالف این جریانم/راست اگرمی گویید بر گردید قرار ما درست بالای" سیالان")/ و موارد دیگر که زبان در نحو همان شکل معین خود را داراست و خارج از نرم نمی رود:
(نرسیده ام ! هنوزهم که هنوز است نرسیده ام/هر قدرهم که می رسم همان قدرهم از دریا دور..../همینجوربازهم می روم می رسم همینجور باز هم از در یا دورمی شوم دور ....) .

روی هم رفته این شعر با توجه به امکانات و عناصر متنی خود نیازمند یک چاشنی انفجاری قدرتمند در کلیت اثر است چیزی که شاید این متن را فربه تر از آنچه هست به متنی رساتر از این بدل کند .

دستت درد نکند

پیروز و پاینده باشی

مهدی حسین زاده 22/10/88
 
 
                                                 مینو نصرت
 
 
شعر از روستا آغاز می شود و به نظر می رسد که این روستا ست که در حال حرکت به سمت شهر است .
تاس می انداختیم توی همین کوچه بغلی
(اتوبان آمد زیرش کرد)
فضول باشی داشتیم یک کلاغ چل کلاغ ....
دم به دقیقه پلاس بود روی آنتن ها
فکر می کرد داریم حلوا پخش می کنیم
به جرم خوردن جوجه، ترتیبش را دادیم بعدها
شاعر در روستا مشغول بازی ست و انتخاب بازی هوشمندانه است . در عوالم کودکی ها ناگهان تکنولوژی مثل هیولا می آید و زمین بازی هارا بدل به اتوبان میکند . همزمان با آمدن تکنولوژی بازی عوض میشود و یک کلاغ و چهل کلاغ آغاز می شود و دهان به دهان می چرخد و می نشیند روی آنتن ها که دست آوردی تازه است و در عین حال که این جریان زمینی است ، آسمانی هم می شود و بدل به فضول باشی و جاسوسانی که مدام مراقب هستند . شاعر در سطر پایانی کلاغ هارا به جرم خوردن جوجه ها که تعبیری از کودکی است میرود که نابود کند .اتفاقی در ذهن شاعر .
راه افتادیم توی" چشمه کیله

راه افتادیم توی" چشمه کیله"
ابرها کیسه ها شان را شل
درختها دستهاشان را کوتاه
قورباغه ها هفت تیرهاشان را پرت
مار ماهی ها مثل موش دِفرار
راستی راستی هیچ با ل و پری بالای سرمان تاب نمی خورد
پس حرکت به سمت شهر از طریق اتوبان آغاز می شود . شاعر به " چشمه کیله " می رسد و پل رضاشاهی و زمان به نظر می رسد ، زمانی است که نه آسمان می بارد و نه درخت ها شاخ و برگ دارند و نه آن چشم و گوش ها که در این بخش به قورباغه و مارماهی بدل شده اند حضور دارند . آسمان بدون کلاغ ها که گویا نخستین نماد پرنده است خالی از بال و پر و استراق سمع است . این بخش به منطقه ی برزخ شباهت دارد و شاعر نیز برزخی است که از بهشت نخستین خودش که همان روستا است افتاده است داخل شهری که برایش حکم زمین را دارد .
رفته رفته رسیدیم به همین پل که قبلا عکسش را فقط دیده بودیم
یک آلبوم دختر آن پایین توی گودی سو سو می زد
لباسهایمان را نریخته نپاشیده
با سر رفتیم توی آب ...
بزن بخوری راه انداخته بودیم وسط گود !
گفتند پس همینجورخیس و آب کشیده بدویم تا دریا
هر که زود تر، آلبومی تر
داد زدم من مخالف این جریانم
راست اگرمی گویید بر گردید قرار ما درست بالای" سیالان"
او با ذهنیتی که از پل دارد و مربوط میشود به تصویری از آن که در گود ی اش دختران شنا میکند با طعم زبر روستا با تمام سادگی اش که رابطه با جنس مخالف جرم بود ، وارد تصویر ذهنی شعر می شود . و عطش تمام عمر را با سر می رود توی رودخانه و یک جا سر می کشد . از این قسمت به بعد باز به نظر می رسد موقعیت زمانی تغییر میکند و کسانی حکم صادر میکنند که همزمان دو گانه اند . درونی و بیرونی . حال که به رودخانه پیوسته اند لابد می باید تا دریا را خیس و آب کشیده بدوند و به جرگه ی عکس دختران در آلبوم بپیوندند . حسی که به نوعی حضور فرهنگی تازه و نا آشنا را وا می گوید . در این لحظه است که شاعر مخالفت خود را با جریانی که جاریست اعلام میکند . به گمان من شاعر در این سطر آخر میخواهد خلاف جریان شنا کند و در همین سطراست که فانوسی در ژرفای جان اش رو به اسطوره روشن می شود .

او نمی خواهد همسو با جریان شود و فکر میکند اگر قرار است به دریا برسد لازم است برگردد به ریشه های رودخانه و این ریشه ها که به نوعی به ریشه های خود شاعر نیز برمی گردد ، از دل کوهی می جوشد که قله اش یا قاف اش " سیالان" است . حرکتی نمادی از حقارت روستا به عظمت شهر و بازگشت به قله های اساطیری ذهن و کودکی و جریانی دیگر به سوی دریا شدن . چشمه کیله رودخانه ای است که به دریای خزرمی ریزد و سرچشمه هایش قله ی سیالان است . آغاز راه تازه ی شاعر که خواننده را نخست به " ماهی سیاه کوچولوی " صمد بهرنگی ارجاع می دهد و پیشتر حتی به آدم در بهشت نخستین . بعد او را مانند اسکند ر و گیلگمش به جستجو وامیدارد . جستجوئی تازه او را باز می گرداند به دل کوه. کوه ها و غار ها نمادی از زهدان مادر هستند و ابتدای زایش . شاعر به تولدی تازه می اندیشد .
نرسیده ام ! هنوزهم که هنوز است نرسیده ام
هر قدرهم که می رسم همان قدرهم از دریا دور....
همینجوربازهم می روم می رسم همینجور باز هم از در یا دورمی شوم دور ....
پس در راهی شگفت آور و منحصر به خود پای نهاده و خلاف جهت به سمت قله حرکت میکند . و هرچقدر که بیشتر راه می رود ، همانقدر از دریا فاصله میگیرد و این فاصله هی زیادتر می شود . حرکتی که مقصد آن جائی در جان شاعر مثل نقطه ی نوری سوسو می زند و نماد این حرکت در بیرون از او حرکت به سمت قله ای است نمادین . به نوعی کشیده شدن به دنج تاریک غار های تنهائی شاید !!
صرف نظر از زبان مذکر ابوالفضل حسنی ، شعر محتوائی جهانی دارد و قادر به تعمیم است به تمام زبان ها و خواننده به سادگی قادر است با آن ارتباط برقرار کند . مثل مراحل چهارگانه ی تکوین ماه از هلال تا محاق است وبالعکس که همه آنرا دیده اند .
 
 
                                                      فرهاد

کار را خواندم ... نسبت به کارهای قبلی دارای رویکرد جدیدی در برخورد با مخاطب است. از این رو سعی کرده با زبانی ساده تری متن را به کنشی اجتماعی- روایی برساند...
من فکر می کنم تا حدودی هم موفق بوده است چون هرچه به سطرهای پایانی نزدیک می شویم حس نوستالژی بر فضای متن سایه می اندازد
.

                                                    سیتـــــکا

از پله های شعرتان می توان بالا رفت آنقدر که به روایت تمام کوچه و خاطرها رسید . اساطیر ذهنتان در امروز و دیروز یک نقش بازی می کنند آنهم فرسودگی حرف هایی که سالهاست در دلم مانده و هنوز برای گفتنش فرصتی دست نداده .

                                                    نادر نظامی

شعر جالبی بود و مثل همیشه پرحرکت و پرجنب و جوش. آن چیز در این شعر احساس می کنم ذات روایتی ان است جوریکه حتی خانم مینو نصرت ان را به ماهی سیاه کوچولو بهرنگی مشابه می داند ولی فارغ از این تشابه روایت به نحوه زیبایی با شعر و استعاره آمیخته است ولی باز به نظر من شعر یک روایت و یک طرز تلقی فلسفی از زندگی است و از اینرو دستش تا حدودی رو است . با این وجود من یکی از دوستداران شعرهای شما هستم .

 
                                                علی جهانگیری

چشمه کیله به دریا

ابرها به دریا

پل و گودی دخترها به دریا

خیس و آب کشیده به دریا

تمام گودی ها به دریا

و یکی که برای رسیدن به دریا عکس می رود ظاهرا و نمی رسد ظاهرا و مخالف جریان می دود حتما !

جدای از اینکه عناصر معنایی که برشمردم به نوعی عناصر ساختی مستحکمی نیز به حساب می آیند و در انتقال حس و فضا بیشترین نقش را داشته اند ،و در عین حال ، جریان روایت را نیز به دریا میرسانند و حتی سیالان که ظاهرا کوه هست هم ، سیالان است و جاری و و و

باقی شاعری است که با اشراف بر زبانی خاص و صمیمی ما را کنار هر پدیدار ، مهربان میکند با هستی اشیا


                                                 حسین میدری

شعری روایت گونه که مرحله به مرحله پیش میرود و راوی را به ناچار بدنبال خود میکشد اما هرچه بیشتر میرود کمتر میرسد و هرگز این شاعر روستا نشین به دریا نمیرسد..
زبانی ملموس و آمیخته به چاشنی طنز با رویکردی نوستالژیک و تصویر سازی ها و ایماژهای بعضن بکر و تازه..


                                 گلاره چگینی
 
روایی بودنش به اتفاق خیلی خوبی است و اینکه در بین چند کاری که از شما خوانده ام این بیشتر از همه با مخاطب مهربان است منظور زبان آن است که بیشتر جذبم کرد و هرچه به پایان می رسد نرسیدن هایش به دریا را بیشتر فریاد می زند و تصاویر بهتر می شوند.گرچه هنوز فاصله دارم از اشعارتان اما خب این کار را با تمام اشیا موجود در آن دوست داشتم...و این سطور را بیشتر:
یک آلبوم دختر آن پایین توی گودی سو سو می زد
لباسهایمان را نریخته نپاشیده
با سر رفتیم توی آب ...


                                                 جليل قيصري


شعر به كشف ظرفيت هاي زباني و روايي خوبي رسيده است در لايه هاي زيرين اش
بحث اسطوره شناختي و روانشناختي مي طلبد ضمن اين كه عناصر و اماكن بومي به خوبي در ساختار شعر نشسته اند . بر قرار باشيد .
 

                                                  حسن سهولی
 
دویدن برای هدف یکی بعدازدیگری درمسیرفلسفی و همه رابا نگاه هیچ انگاری تصورکردن .همه ی رسیدن ها ،رسیدنی دیگرمی خواهدودرانجام ،باز درنقطه ی مبدا دوباره آغازی برای رفتن وهرچه به هدف نزدیک می شوی احساس دوری بیشتری می کنی!
شاعردرزوایای پنهان برخی واژه هاپتانسیلی دربدنه ی شعر تولید کرده که پنهانی هایی راپیچیده دارد.این پنهانی ها جان شعرهستند وسهم آن برای دریافت هر خواننده درانرژی واژه هانهفته دارند.
تصویرهایی که شاعر ازهمین نگاه رقم زده است توانسته احساس خودرا به خوبی منتقل کند .تصویرها حرکت رادر سکون نشان می دهندوسکون وایستایی رادر حرکت . این زوایای راستین_ سکون وحرکت ،تصویر فلسفی ودرعین حال بی جواب ازهستی رادرپیش روی خواننده می گذارند .شاعر توانسته این سوال راعملن باتصویرهای حرکت وسکون به نمایش بگذارد.وحس فلسفی خواننده ونگاه اوبه هستی رابازبانی ساده ومفهومی پیچیده تحریک کند.
 
                                                پرستو فریدونی
 
همراهی و ارتباط کافیست ........که همراه شدم در این سفر ....
فقط چند کلمه به این ارتباط سکته میدهد .و لحنی ساختگی میگیرد .مثل آلبومی تر و قورباغه ها هفت تیرشان ....
ار اواسط تا پایان اوج کار و ارتباط بهتری هست .
هر قدر هم که می رسم همان قدر هم از دریا دور.....
نمیرسی نمیرسی قبول کن..... .سهم صید خسته از شکار چیست ؟؟؟؟؟
 

                                                سمیه حسینی زاده
 
شکل دیگری از روایت قصه های قدیمی مادربزرگ دارد:
یکی بود یکی نبود روزی روزگاری در محله ای ...
.
.
. قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید

شاید نوعی همذات پنداری با جهان قدیمی قصه باشد حتی اگر عمدی هم در کار نبوده باز این مسئله به نظر من می آید.
از همان قدیم تا الان صحبت نرسیدن بوده حالا می خواهد خانه باشد می خواهد دریا. داستان هم با تغییر فعل دو زمان را نشان می دهد تاس انداختن شاید زمانی نزدیک کودکی راوی بوده و راوی از آن روز تا الان که در فکر رسیدن بوده. آن روز فکر رسیدن به برد بازی و حالا چیزهای بزرگتر که در تعبیر راوی دریا هستند.
 

                                              علی اصغر کرمی
 
اینکه برداشت ها از یک اثر متفاوت است است شکی نیست و باز اینکه برداشتهایی که از یک اثر میشود... اما این را هم نباید فراموش کرد که نگاه مخاطب از اثر شعر تر باشد(شاعرانه تر نکاه میکند).در این کار با نگاه خودم به کلیدی رسیدم(قورباغه ها هفت تیرهاشان را پرت)که مرا از آن روستایی که بوده ای به سر چشمه ی یک جریان خاص میرساند اینکه چشمه ای که شاعر جریان فکری خود را آغاز کرده است و در ادامه نگاههایی که به چشمه شده است نوع جریانش را تغیر داده است... آن نگاه که میخواهد چشمه را دریا کند اما در مسیرش به گند آبهایی میرسد که زلالش را رنگ میدهد ..سوال؟این جریان فکری کیست که به کمی اما زلالی چشمه قناعت نمیکند آیا اتوبان همان تند روی هایی نیست که همه چیز را میخواهد با خود ببردو به این نگاه نمیکند در این میان ممکن است عبور آهویی را زیر بگیرد؟وباز رفتن است ورسیدن به پلی که قبلها بوده که چرایی نبودش؟!...پل عنصر ارتباطیست که حالا قطع است که شاعر را از ادامه ی آن جریان فکری باز میدارد وباز نگاه شاعر به رود رفتن آب است که با گنداب یکیست ودل به یاد چشمه است که فریادی میشود (داد زدم من مخالف این جریانم
راست اگرمی گویید بر گردید قرار ما درست ) اما در سر درگمی که نمیداند کجای کو هست و نیستش چرا هست و میرود و میپرسد و به جوابی نمیرسد... اینکه ابوافضل حسنی توانسته است اتفاق را در خفایی زیبا روایت کند شکی نیست اما چیزی که در این میان گم است به نظر من شعر است چون حسنی آنقدر تکنیکیست که باروایت منسجمش گاه مخاطب را گول میمالد و روایت را شعری پخته عرضه میکند .
 

                                               مصطفا فخرایی
 
جسارت های زبانی در بیانی روایی و تنوع لحن و تاکید بر ایجاز و رسیدن به زبانی که بوی شاعر(ابوالفضل حسنی ) می دهد.

                                                   خودنویس

دو سه باره خواندم و امدم تا زود قضاوت نکرده باشم
شعر به نظرمن و برخلاف خیلی از دوستان که خواندن نظرشان برایم جالب بود در فضایی سوررال اتفاق می افتد فضایی از درون درونهای ابوالفضل حسنی که دست ما را میگیرد و از پس کوچه های بازی که اتوبان زیرش کرده میبرد تا چشمه کیله و اتفاقهایی که در این اثر فرا روی خواننده قرار میگیرد گویی با اختلاط واقعیت و مجاز درخواب و بیدار اتفاق میافتد شبیه اثر ی افیونی که پیوند ادمی را با دنیای پیرامونش نیم بند نگاه میدارد ناگهان در این شور و شیدایی در ابتنی میان البومی دختر, خیس و نیمه هشیار به خود میاید و از این جریان میبرد .راهش را جدا میکند به سمت مقصدی عینی به راه میافتد ولی شاید گیرایی ان لحظه ها شاید میل فطری به ادامه ی خلسه که در ناخوداگاه انسان اتفاق میافتد به ابوالفضل حسنی میگوید که از قافله عقب مانده شاید دیگران به دریا رسیده اند به دریا زده اند و...ولی منطقی گریز ناپذیر او را در همین وادی نگاه میدارد و هی از دریا دورترش میکند از تکرار لذت ازسوررال
.
 
                                                رجب بذرافشان

شعر با ریتم نرم و ظریفی شروع می شود لابلای سطرها و در مسیر روایت شاعر به صورت غیر مستقیم حرف خودش را می زند. ((داد زدم من مخالف این جریانم)) این راست را چپ کردن و چپ را بالا کشیدن نما و نمایه ای از ذهنیت متن است که از آغاز به شکل پنهان وجود داشت و رفتن ها و رسیدن ها و دور شدن ها و... نشانه ی رفتن و نرسیدن و دور شدن همیشگی است.
 
                                                کیوان اصلاح پذیر
 
امان از این طنز تو !
شعر سفرنامه ای است دلخوشانه . سفری کوچک در یک جمعه تعطیلی . از تاس انداختن تا دید زدن . بنظر همه چیز عادی است . چند جوان علاف و سرخوش همه را دست می اندازند و خوش می گذرانند . اما ناگهان یکنفر فریاد میکشد من مخالفم . دوستان می خواهند به دریا بروند و مخالف خوان قله را نشان میدهد . او جدا میشود اما نمی رسد . تا لحظه ای که دوستان دریا را انتخاب میکنند افعال جمع است و از لحظه انتخاب فعل مفرد اول شخص . فاصله گرفتن از روزمرگی و انتخاب عروج . در تمام مسیر ، رسیدن و لذت بردن اصل است و از لحظه انتخاب ، نرسیدن و رفتن .


                                             پ درام یگانه معافی
 
.... تقطیع و ایجاد تقاطع برای ذهن مخاطب تو این شعر برای من آزار دهنده بود
و این سرعت گیر ها باعث میشه دستم راه نیافته و این زیاده خواهی رو امیدوارم ببخشی شاعر شاید یه حساسیت زود گذره شاید هم ...

                                                 لادن جمالی
 
اول اينكه در كنار كنايه هاي طنازي كه هميشه در شعرت عرض اندام مي كرد و واژه هاي همين بغل دست ، اين بار امثال قديمي را هم به شكل مدرنش وارد شعرت كرده بودي
اين را دوست مي داشتم

دوم فضاي زيبايي در شعرت به من چشمك زد
منظورم
رفته رفته رسیدیم به همین پل که قبلا عکسش را فقط دیده بودیم
یک آلبوم دختر آن پایین توی گودی سو سو می زد
لباسهایمان را نریخته نپاشیده
با سر رفتیم توی آب ...
بزن بخوری راه انداخته بودیم وسط گود
كه بي نظير بود
و سوم اينكه اين شعرت را هم دوست داشتم
 
 
                                                  فرید قدمی
 
مرسی رفیق! اما گاهی فکر می کنم از ترسی که از شعر مدرن داری برمی گردی به ساختارهای به غایت کلاسیک و نخ نما تا شعریت از دست رفته را بازیابی.
مثل: ابرها کیسه ها شان را شل
درختها دستهاشان را کوتاه
که دقیقا همان تشبیه طبیعت محور با نگاهی یکنواخت و همگن به طبیعت است.
                                               پروين پورجوادي

بي اغراق وبي غلو نوع روايت وفرم كارتان بسيار جالب ست وهم به دلم مي نشيند .نه به جهت ساختار شكني كه مد نوشتن شده اين روزها براي چينش كلمات كه مي رساندت به معنا و با لبخند .
هنوز هم يك كلاغ چل كلاغ مي كنيم اما نه با اين راستي . واين همان گم شده اي ست كه مي شود اينجا پيدايش كرد . نمي دانم چقدر طول كشيد تا به اين سادگي در روايت رسيديد (برخلاف آن نرسيدن كه تعبير درست بسياري از قرارهاي زندگيمان ست).اما صميمانه آرزو مي كنم قدرش را بدانيد كه با ارزش است.
 
 
                                           
 

 


کوچه بیست و دوم

 

از این در به آن در...
از این پرده به آن پرده می زنم

نیامدن تو مگر چقدر هنر دارد بی شرف؟!
پیدایت  بشود اگر نشا نت می دهم قال راچگونه می گذارند روی قال، بال را چگونه در می آورند
حالا تو هی مارا بکار!؟
کاشتنی من دارم  یک وجب!

آبجی ساعت!
می بخشی اگر چشم توی چشمت می اندازم هی،
تقصیر آن ما در قحبه است!
سیب اگرپشت سیب له می کنم به هر جهت،
انار پشت انار می ترکانم عین توپ ،
کسخل شده ام خیلی؟؟ می دانم  داداش آینه! تو دیگر به رخم نکش

باران دارد برای شانه های لخت گیلاس کلاه گیس می بافد ...

نگفتی پنجره! نام این خیا بان چیست؟؟
داستان این زباله ها از سگ هم بدتر؟!
این کارتن ها برای آ تش اند؟ یا برای خواب ؟
این آدمها کارتن خواب اند؟ یا آ تش پرست ؟
سرما چه گرگم به هوایی دارد امشب !!

هی آبجی ساعت ! تو خوابت برد؟
پای ان پدر سوخته به این خانه وا نشد که نشد!
یک جو غیرت دارم آن هم می پاشم برای کبوتری لای این چار دیواری هنوزهم که هنوز چاهی...!

ای، ای ، ای ،             دارد پایی راه پله را یکی یکی می شمارد تا بالا!
 
من زنی هستم  هفت خط از عالم بازهم آنورتر !
آمده ام  پرده از چهره ی تو کنار بزنم    

دیده اید شال و شلوار راه بیفتد چار چنگولی؟!
پتو بلند شود توی هوا ادای باد در بیاورد؟!
غش کند تخت ، بریند به همه چیز ؟!


در که دل به دستگیره می دهد اتاق برای راهرو معنا می شود
مثل جن زده ها می آید تو....
گربه ای که پشمش ازلباس من پلنگی تر...!

دنباله ی داستان را اگر بگیرم شما از خنده ریسه می روید ، پس نمی گیرم !

کله سحر است !
بوی پاچه می آید ازهر چارگوش این ایوان...
بوی بنا گوش می آورد هر دریچه ای که می وزد!...

 

 

حسین صولتی (رهگذر) :سوای رفتارهای عامیانه ی زبانی خاص، که از شنیدن و خواند ن انها نیز لذت بردم اما در این بین سطرهای آواره و اضافی نیز بودند که به نظرم نشانی هایی از هذیانهای شبانه به مخاطب میدهند و زیاد قابل اعتنا نیستند ....
من هیچوقت به خودم اجازه نمیدهم سرود ه های اساتید را نقد نمایم اما از زیبای های خاص این سروده  که بگذریم ،سطوری هم بودند که درست پهلوبه پهلوی نثر حرکت می کردند که باعث خستگی در خوانش می شدند...

 

جهانگیر دشتی زاده :همیشه از تو متفاوت میخوانم ...آنهم از زبان خاص خودتا ن ، که با اغازی سهمیگین خوانده را باخود می برد بازبانی که کنایه وتوهین وناسازا است ..بازبانی به شکل وشمایل خون وچرک ولای ،جنون وآزردگی زبانی اینگونه را میطلبد که در دهان شماست تند وآتشین وسرکش ، زبانی که در آثار امیل زولا، داستا یوسکی، چخوف وساعدی وهدایت وچوبک همین گونه میتازد.. زبانی که برنمی تابد تا از عطر دل انگیز وزلالی رود وآبی آسمان سخن بگوید،اینها ازبرجستگی شعر وزبان شما است ...آغاز وپایان شعر توفنده وزیباست ،اما  من تصورمیکنم تا کید شما برسر احساس واندیشه باز هم مثل گذشته بر شعروزبان زخم انداخته گرچه با تصاویر متفاوتی برخورد میکنیم ولی تردیدی نیست که گاهی تکرار وتاکید، شعر وزبان را مستاصل نموده است...همین تعمد واصرار کاررا به جایی میکشاند که شاعر حس وحال وموسیقی شعر را کم رنگ میکند ...

 

ابوذر کردی:تغییر دکوپاژی زبان در این شعر نسبت به شعرهای دیگرت مشهود است و این شاید آغاز یک حرکت جدید باشد....

 

 چوپان:در مورد بعضی از شعرها، سطرهایی هست که کل شعر رو نجات میده. به عبارتی، یک سطر اونقدر خوب روی کار میشینه که مابقی کار تحت الشعاع اون قرار میگیره و لذت بخش میشه.در مورد این کار، اما وضع برعکس به نظر می رسه. بعضی سطرها کار رو غرق میکنه. کلیت کار لذت بخشه، اما بعضی جاها خیلی تو خاکی زدی.
طنزی هم که در زبانتون هست، کار رو پرطراوت کرده.
نکته دیگه ای که به نظر من رسید، استفاده از ظرفیت کلماته. مثلا
"نگفتی پنجره! نام این خیا بان چیست؟؟ داستان این زباله ها از سگ هم بدتر؟! این کارتن ها برای آ تش اند؟ یا برای خواب ؟ این آدمها کارتن خواب اند؟ یا آ تش پرست ؟ سرما چه گرگم به هوایی دارد امشب !!" چه استفاده ای شده از کارتون!

یا فی المثال "کله سحر است ! /بوی پاچه می آید ازهر چارگوش این ایوان.../بوی بنا گوش می آورد هر دریچه ای که می وزد!..." چه استفاده ای شده از کله!

کلا بازی های زبانی این کار در بیشتر سطرها، نشون میده که فلسفه وجودی اون سی و سه پل در عکس زمینه چیه.
دنباله داستان رو هم نگیری من یه نفر از خنده ریسه رفتم وقتی گفتی "غش کند تخت ، بریند به همه چیز ؟!"

 

 کروب رضایی: همیشه متفاوت نوشتن بسیاری از افکار را مشغول و معطوف خودش می کند و اینکه بتوانی در فضایی قدم بگذاری که دیگران یا نرفته اند یا کم رفته اند و اگر هم رفته اند یا شکست خورده اند یا بطور عجیبی به اوج رسیده اند و اگر هم کم رفته اند شما باعث رفتن دوباره بسیاری دیگر می شوید و اگر که شما بتوانی راهی بگشایی و راهکاری نشان دهی می شوی سره... و خیلی ها به شما رجوع می کنند و در آن هنگام می شوی الگو ،صاحب مکتب و سبک که هر کدام در کلاس و رتبه ودرجه خاصی جا باز می کنند ..نمی دانم وقتی کلمات را به هم وصل می کردی در کدام سمت از صفحه ایستاده بودی از بالا نگاه می کردی یا از چپ به راست می نوشتی در هر صورت در هر کدام از نقاط که بوده باشی درست عملی را مرتکب شده ای که به ان " تفاوت" می گویند
 
 
 
خودنویس:به شعر های ابوالفضل حسنی توجه کنید انگار همه با یک فورمول نوشته میشوند نمیگویم و نمیدانم این خوب است یا بد حتی شاید نشود انرا نقطه ی ضعف یا قوت به شمار اورد فقط گشتی میزنیم در فورمولاسیون شعر نویسی ابوالفضل حسنی
از این در به آن در...
از این پرده به آن پرده می زنم(کوچه بیست و دوم)

ما کتانی پوش آنهاپوتین به پا
ما می دویم آنها دنبالمان ....(کوچه بیستم)

از این وبلاگ به آن وبلاگ
از این وبسا یت به آن وبسا یت
دنبال چهره ی لت و پار تو می گردم(کوچه هفدهم)

می دوم خانه از من دور خیابان از من تند تر تیزتر....(کوچه ششم)

باد نیست به خدا!
بادکنک نیست به خدا!(کوچه هفتم)

شعر ها با یک جور حرکت ریتمیک اغاز میشود نوعی رقص میان کلمات جوری بازی، انگار شاعر دارد دست دست میکند بازی میکند تا کلمات به جریان در ایند و نوشتن اغاز شود

نیامدن تو مگر چقدر هنر دارد بی شرف؟(کوچه بیست و دوم)

چهار راه اول قفل
دود از اتوبوسها فورا ن ...
زباله ای نیست دیگر تا وسط آسفالت باز یافت شود؟!(کوچه بیستم)

کوپن از روی شناسنامه تا نکن رییس!(کوچه هفتم)

قلابها را پاره می کنم مشکی ها را کنار می زنم(کوچه ششم)

در گذاره های بعدی میرسیم به سوال به تصویر به انتقال حسی قوی که بار بزرگی از شعر را بردوش میکشد انگار...

پیدایت بشود اگر نشا نت می دهم قال راچگونه می گذارند روی قال، بال را چگونه در می آورند
حالا تو هی مارا بکار!؟
کاشتنی من دارم یک وجب!(کوچه بیست ودوم)

ما داد می زنیم آنها می زنند(کوچه بیستم)

مادراز سیم برق لخت تر! پدراز چاقو کشیده تر!
چیزی دارد این خانه را می جود!(کوچه ششم)

سرها روی گردنها می چرخد
نگاه از روی بالکنها
نگاه از لای پرده ها(کوچه هفتم)
 
در پلان سوم (خوب است اسمش را بگذاریم پلان ؟)اتفاقی در جواب کنش پیشین رخ میدهد واکنشی سریع که باعث موضع گیری مخاطب نسبت به فضای حاکم بر شعر میشود این فضاسازی مارا تا اخر شعر تعقیب میکند جمله های بعدی متاثر از همین فضاست یکی از مشخصه های بارز شعر ابوالفضل حسنی تعدد پرسشگری از مخاطب است جوری که خواننده را درگیر یافتن پاسخی برای این چرایی ها میکند

کسخل شده ام خیلی؟؟ می دانم داداش آینه! تو دیگر به رخم نکش

نگفتی پنجره! نام این خیا بان چیست؟؟
داستان این زباله ها از سگ هم بدتر؟!
این کارتن ها برای آ تش اند؟ یا برای خواب ؟
این آدمها کارتن خواب اند؟ یا آ تش پرست ؟(کوچه بیست و دوم)

زباله ای نیست دیگر تا وسط آسفالت باز یافت شود؟!
هرچه هست خرده شیشه؟!
کو پس کجا ست خربزه ای تا خیابان را به لرز آورد ؟!(کوچه بیستم)

خیابان به این چارچشمی چگونه بروم؟!(کوچه هفتم)

و در نهایت تصمیمی ست که شاعر بدون ملاحضه برای کلیت شعر میگیرد بی که اصلا نظر مخاطب را با انهمه در گیریش با شعر بپرسد و این ختمیت را چنان به کرسی مینشاند که جایی برای بحث و چانه زنی باقی نمیگذارد

کله سحر است !
بوی پاچه می آید ازهر چارگوش این ایوان...
بوی بنا گوش می آورد هر دریچه ای که می وزد!...(کوچه بیست و دوم)

تا می خوریم می زنند....
تا می خمیم می زنند ....(کوچه بیستم)

چهارراه بعدی ما....
چهارراه بعدی بعدی آنها....(کوچه بیستم)

در را قفل ! ...
پنجره را قفل! ...
خودم را هم قفل می کنم می تمرگم!(کوچه هفدهم)

ازلای نرده ها در می روم!
خودم را می زنم به دری که از آن هی بچه می آید بیرون...(کوچه هفتم)

می دوم خانه از من دور خیابان ازمن دور....(کوچه ششم)

این روش نوشتن که کم و بیش با اندکی اطناب یا ایجاز در غالب شعرهای ابوالفضل حسنی به چشم میخورد باعث ایجاد نوعی حس پیش بینانگی در مخاطب میشود مخاطب به دنبال نخی نامریی در شعر میرود که کم و بیش میداند اورا به کجا خواهد کشاند و...نمیدانم این خوب است یابد در بهترین حالت این دستخط و امضای ابوالفضل حسنی است که پای تمام اثارش به چشم میخورد و دربدترین حالت درگیر شدن شاعر در دست بافته ایست که او را به خود دچار کرده مثل عنکبوتی که در دام خودش گرفتار امده است
 
 
عه تا:نمیشود از تاثیر متعادل گزاره ها حرف زد .و این اولین نمود بارز سروده است
فراز و فرود بافته شده در بیان مثل حرکت در شوسه ی پردست انداز تمرکز ذهن لذت طلب مخاطب را بهم میزند. انگار عمدی در کار است تا بخش اعظم تنش بطن سروده به خوانشگر منتقل شود اما چرا؟
انگار سراینده بنا دارد کل عصبیت و استرس زمان سرایش را به نحوی با مخاطب در میان بگذارد که حس همدردی و همذاتی او را جلب کند بی که بستر کافی برای بروز این توافق ایجاد شده باشد.
اغاز پرخاش امیز وطغیان عنان گسیخته آمیخته با تهدید با ناسزای (بیشرف) شروع و به جایی میرسد که مولف ضمن پیش بینی موضع مخاطب بصورت تلویحی او را هم از اظهار نصیحت یا موضعگیری علیه خود و زبان بر حذر میدارد و البته با لحن تیکه انداز و تحکم امیزی که پیشترها در اختیار دانای کل بود!
در این بین گاه گاه فوق گزاره های شعری سعی میکنند لطافت را به این لوکیشن فعال تشنج و تنش برگرداتند
/باران دارد برای شانه های لخت گیلاس کلاه گیس می بافد .../
یا :
/در که دل به دستگیره می دهد اتاق برای راهرو معنا می شود/
یا سه سطر نهایی یا همان پایانبندی سروده که جدن زیباست
در یک نظر کوتاه شاید بهترین کار وعده به یک تحلیل مفصل باشد که از جوانب مختلف ابعاد سروده را انالیز کند چرا که انصافن ظرفیت بررسی و چند و چون دارد
که انهم در گرو تغییر ورژن!؟ ابولفضل حسنی میماند که بروال قبل نسخه های دو و سه خواهد داد یا سروده ثابت است؟

 
 
بامدادامید:برای اولین بار است اینجا هستم (و آخرین بار نخواهد بود)
در ابتدا جا خوردم که این زبان چه کار من می آید و چگونه گذرش به تن تنهای من خورده است ولی پیش که رفتم متوجه شدم حکایت بفرما و بتمرگ و بنشین است که اینجا انگار از بنشین استفاده شده است
به نظرم اگر کمی می فشردید جملات را خواندنی تر می شد
از این قسمت ها بیشتر خوشم آمد:
"آبجی ساعت!
می بخشی اگر چشم توی چشمت می اندازم هی،"
"باران دارد برای شانه های لخت گیلاس کلاه گیس می بافد ..."
"این کارتن ها برای آ تش اند؟ یا برای خواب ؟
این آدمها کارتن خواب اند؟ یا آ تش پرست ؟"
نه چرا دروغ اگر بخواهم راستش را بگویم حتی کلمات به اصطلاح بی تربیتی را هم شیرین آورده ایدهمه شعر!!را باید تکرار کرد
شب را در آغوش گرفت
شب خوابید
اما او بیدار ماند
به امید
سحر
 
 
کیوان اصلاح پذیر:آبجی ساعت . داداش آینه . نگفتی پنجره . کلاه گیس برای شانه های لخت گیلاس. دیده اید شال وشلوار راه بیفتد ؟ پتو بلند شود ؟ غش کند تخت . در دل به دستگیره میدهد . اتاق برای راهرو معنا میشود .
شعر بین اشیا اتفاق می افتد . چیزی مثل فیلم داستان عروسک ها . اشیا با صفاتی که از دنیای آدمی وام گرفته اند با هم درگیرند . درگیری شبانه که کابوس است نه رویا . و صبح با شرکت در صبحانه ی کله ی سحر با هم آشتی میکنند.
دست مریزاد .همیشه این سرکار رفتن با شعر تو را ستایش میکنم .
 
 
 مصطفا فخرایی :تنوع لحن و تداعی های مختلف واژگانی و ایهام های تناسبی که به تناسب به کار رفته اند در این شعر نمود شایسته ای دارد.


حسن سهولی:شعر مثل شروعش خواننده رادربدرمی کندتا می آیدبه دربدری عادت کند دربدری جدیدی شروع می شود"حتی لحن های محترمانه تری مثل"آبجی ساعت!"و"داداش آینه"هم مخاطب را درمسیر لحن های عصبی شاعر می اندازدبا توجه به هنرآفرینی شاعر درزبان شعر ،پتانسیل مفهوم کارهایی دست خواننده می دهدودرجریان جدل شاعردرشعرمی کشاندحسنی درزبان شعر ومفهوم نقش آشتی پذیری وآشتی ناپذیری هردورابازی می کند!!
"باران داردبرای شانه های گیلاس گلاه گیس می بافد..."
"داستان این زباله هاازسگ هم بدتر؟!"
بعضی ازنظریه پردازها می گویند رابطه ای که واژه ها ی متن ،متن راشعرمی کند تضاددرون واژه ای باتوجه به همنشینی کردن واژه هادر کلام است تاازآن ها مفاهیم متفاوت حاصل شود وکار زبان انداختن این متفاوت ها درمسیر واحداست.
وحسنی ازعهده ی این کار برآمده است
.
 


علی جهانگیری:با اجازه می خواستم از هر جا خواستم داخل بشوم و هر جا نخواستم ؟ می روم مولوی خوانی یا گردو بازی با ویتگنشتاین که بچه محل من و توست

سه مولفه را پیگیری می کردم در این ظاهرا آشفته ، زیرا بر این باورم که در این گونه کارها دنبال ساخت به شکل متداول گشتن ، جنایتی است در تعریف ساخت همین متون

اولین گزینه چند صدایی بودن این متن هاست !
دومین مولفه خرده روایت هاست که اگر اولی باشد ،خودبخود حاصل خواهد شد .
سومین نکته می تواند این مولفه باشد ، که همه ی این ها تا چه حد به سمت بی اعتباری نشانه ها و به کار هنجار شکنی آمده اند .

نگفتی پنجره! نام این خیا بان چیست؟؟

خطاب و فقدان ، که اولی به کار تاکید بر حضور پنجره دارد ، آن هم بصورت ملموس ( دوم شخص حاضر ) و فقدان هویت و سوال که دریچه ای به سمت لحن انتخابی بند بعدی دارد :

داستان این زباله ها از سگ هم بدتر؟!
این کارتن ها برای آ تش اند؟ یا برای خواب ؟
این آدمها کارتن خواب اند؟ یا آ تش پرست ؟
سرما چه گرگم به هوایی دارد امشب !!
هی آبجی ساعت ! تو خوابت برد؟

جدا کردن این دو بند شاید فقط بخاطر این نکته بوده که حضور دو صدا را به عینه در یک بند لمس کنیم و همین تکنیک در اکثر این شعر پخته !

حالا برویم مولوی خوانی بند پایانی با ویتگنشتاین :

من سر نخورم که سر گران است / پاچه نخورم که استخوان است
بریان نخورم که آن زیان است / من نور خورم که قوت جان است
سالار دهی و خواجه ی ده / زان جام شراب خود به من ده
ور دفع دهی از آن برون جه / بر ک . . . زنان خویشتن نه

ابوالفضل جان جور دیگری نمی شد حال کرد با این سگ و گربه ، مخصوصا که اینقدر ظریف با فضای محیط اتفاق هم خوانی یافته اند :

کله سحر است !
بوی پاچه می آید ازهر چارگوش این ایوان...
بوی بنا گوش می آورد هر دریچه ای که می وزد!..

« کله ، پاچه ، گوش ، بناگوش » و از همه مهم تر پایان با فعل می وزد و شروع با پرده و مرکز با کنار رفتن پرده از چهره و ایهامی لطیف که در پرده نهفته است .
از هنجار گریزی هایش ؟ بگذار فقط خجالت بکشم تا بدانی که تا کجاها گریخته ای ، ای ای ای . . . و یک نکته که بهترین انتخاب لحن را برای این بیان برگزیده ای

واقعا لذت بردم ، از قلم هوشیار و جان آگاه شاعری متعهد

 

مهر داد فلاح :هم شعر و هم حرف های دوستان را به دقت خواندم ابوالفضل !
به نظرم می رسد که کار به ویرایش نیاز دارد . اگر نسترن مکارمی از برخی شباهت ها سخن می گوید ، حرفش موجه به نظر می رسد .مثلن شروع این شعر نیازی به دو سطر نخست ندارد و شعر می تواند با گزاره ی " نیامدن تو مگر چه قدر هنر دارد بی شرف" شروع شود و این اتفاقن طبیعی تر است تا آن مقدمه چینی . در برخی جاها مثل سطر ششم ، این همه صراحت در ناسزا هیچ موجبیت زیبایی شناختی ندارد و می شود آن را به صورت "تقصیر آن فلان فلان شده است" ، در آورد . دومین بار که باز می گویی "آبجی ساعت" باز موجه نیست و می شود فقط به آوردن "هی آبجی ! تو خوابت برد؟" بسنده کرد . گزاره ی بعدی هم تکراری و زاید است . این گزاره هیچ پک و پهلوی دیدنی ندارد ( پای آن پدر سوخته به این خانه وا نشد که نشد) . آن دو سطر هم که از زبان آن یار در راه بیان می شود ، اضافی ست ( من زنی هستم ...) و باید کنار گذاشته تا شعر بلاواسطه تر و ایهام مند تر شود ...
 
حسین میدری:بسیار بسیار زیبا بود و شگرف که تا اعماق دل و جان مخاطب نفوذ میکند، من یک کارکرد را خیلی پسندیدم و آن جرات زبانی فوق العاده ی شماست که متاسفانه خیلی از شاعران و هنرمندان ما به این خودسانسوری دچارند..
شعر همه اش دلنشین بود و این تکه دلنشین تر:

نگفتی پنجره! نام این خیا بان چیست؟؟
داستان این زباله ها از سگ هم بدتر؟!
این کارتن ها برای آ تش اند؟ یا برای خواب ؟
این آدمها کارتن خواب اند؟ یا آ تش پرست ؟
سرما چه گرگم به هوایی دارد امشب !!

که از آن شعری اجتماعی و حتا میشود گفت بشری ساخته و این همدردی با درد همنوعان فوق العاده مقدس و دوست داشتنی ست..


 فدرس ساروی:زبان نظمت کاملن به سمت بهره برداری بنیادین از پتانسیل های نثر سوق دارد که این از گرایش های شعر پیش رو امروز است ... حالا اینکه به قول مهرداد نیاز به کمی تمیز کاری دارد بحث جدایی است ولی بابت ین کار من به هر حال بهت تبریک می گویم ...
 
 
 سمیه حسینی زاده:شعرتان سطرهای جالبی داشت
باران دارد برای شانه های لخت گیلاس کلاه گیس می بافد ...
یا
سرما چه گرگم به هوایی دارد امشب !!
یا
یک جو غیرت دارم آن هم می پاشم برای کبوتری لای این چار دیواری هنوزهم که هنوز چاهی...!
به نظر می رسد که جمله های توصیفی در این شعر قوی تر از جملات خبری هستند. همنشینی این دو نوع جمله راضیم نکرد.
اگرچه برداشت من این است که شعر از زبان یک آدم دستپاچه و کلافه روایت می شود. کسی که عجله دارد کلی سوال توی ذهنش دارد و وقتی برای پیدا کردن نمی یابد. راوی می خواهد به چیزی اعتراف کند ولی نمی داند به چی و چه طور. این طورهاست که همینطور پراکنده و پشت سر هم می گوید.
 

 محمدعلی حسنلو:من هم بعضی از نظرات را خوندم .اینکه شعر تنوع لحن و روایت های متفاوت در خودش دارد خیلی خوب است و من هم از خیلی سطرها لذت بردم .ولی گاهی حس می کنم بعضی از شاعران خوب ما درست است که بعد از دهه ی هفتاد به چیزهایی توجه کردند که در گذشته شعر ما کمتر به آن توجه شده بود اما گاهی با گرایش به سمت آنها مثلا همین تنوع لحن خیلی چیزهای دیگر را یا از عمد یا به طور ناخودآگاه فراموش می کنند . مثلا من فکر می کنم شعر شما با وجود خیلی ویژگیهای مثبت دچار صراحت شده .البته خوب این نظر شخصی من است .
همه چیز برایم جالب بود به خصوص نظرات آقای فلاح و آقای اصلاح پذیر
.


 حسین رضایی:
خیلی از خواندن این شعر لذت بردم.مخصوصا بند بین دو آبجی ساعت خیلی زیبا بود.من برای پایان بندی می گویم "دنباله این داستان را بگیرم اگر.....را بیشتر می پسندم  چون این طنز تلخ را به نظرم بی پایان میگذارد.مخاطب وادار می شود در خیال خود شعر را دنبال کند


 
 کوروش همه خا نی:شعر ات چشم انداز ها ی زیبایی دارد اما؛عربان و اروتیک حرف زدن مثل جوی حقیری ست که دیگری رفت و شن ریزه پشت پای اش صید کرد.باید کلمه با حرصی مقدس *نه از نوع اسلامی اش *بیان شود.در شعر ها ی اکنونی ات یک نواختی ،خسته کننده شده و از یک تکنیکی به کرات استفاده می کنی که مشخصاً از نوع تکنیک مهرداد ها ست . منظورم بیت 13 است .ساختار در شعر ات انسجام ندارد .و بسنده به پاراگراف ها یی کرده ای که در نوع خودش زیباست.حسنی این واژه ها ی رکیک نشان از جسارت هنری تو را ندارد .از شعر ها ی کلاسیک به شعر ها ی سپید رسیدن به معنی آن نیست که هر چه دلت می خواهد چاشنی بیت ها کنی .کمی با تعمق بیشتر و ادیتی دوباره در بعضی از حذف بیت ها شعری با کارکرد ها ی زبانی و اثر گذار می توانی از خود به جا بگذاری.امید است رفقا جبهه علیه من با این نقد نگیرند ،که خودت می دانی چقدر احترام تو و منتقدین و شعر را دارم.در ضمن خود مختاری برای درج کامنت !

 
کیوان قنبری:دو دیوانه در هم غلطیده اند در این شعر . دیوانه ای که شاعر است و دیگری که پوچ و پلا .
بخاطر همین گاهی سر و کله ی شاعر پیدا می شود چیزی می گوید و ناگهان دندان و پنجه ی آن دیگری که نمی خواهم نگاه کنم در چشمانش . چرا که چشمانش را کاملاً بخاطر حضور چشمان قوی شاعر ، می شناسم .
با آن دیگری اصلاً موافق نیستم .
پیشنهاد می دهم مواظب شعرتان باشید . نظر من این است که جای آن یکی هیچگاه نه تنها در ادبیات نبوده بلکه در انسان روان پالوده ی ادبیات نیز. روان نژندی ادبیات ، شکل ویژه ای از کذب راست نمای قابلیت دار است. من اینگونه می بینم .
روان نژندی راست نمایی شده از بخش راستی خوانای کذب معمول را من نظم این است با کذب محض اشتباه نگیرید.به هر حال اگر کذب محضی نبود ، چه کسی شعر می گفت ؟ همه ی ما ؟ نظر شما این است ؟ یا ؟
به هر قاعده حتی اگر شعر ، صورت باشد یا مشاهده ، لمحه ی معنا در پس ، و لمحه ی معنا از لمحه ی خیر و شر کُن ِ بشر در پس ( گریه و خنده نشانه اش است )، و لمحه ی خیر و شر کن ِ بشر از لمحات جان ِ جهان که چگونه به یین و یانگ یا آنچه اندر وحی ناید ِ یکتا یا انرژِی ذره ی هیگس یا هرچه برمیگردد ، من نمی دانم اما این را می بینم . از عصر پیشامفرغ و آتش تا ابد الآباد .
و به شاعران ِ دوره شونده ی "امروز اینطوری ست" لبخند می زنم .


نادر نظامی:شعر و تعدادی از نقدها را خواندم . به سلیقه من این شعر جالب ترین شعری بود که در میان شعرهایت از وبلاگ خواندم و آن بخاطر اهمیتی است که در اتفاق های شاعرانه و امکان مکاشفه جالبی است که در شعرت داده ای لذا به آن به صورت یک اتفاق در شعرهای وبلاگ نگاه کردم که امیدوارم تصادفی نباشد و تداوم یابد .
 
 
 بهزاد جواجات:عزیز من ! کارت قابل توجه است اما با بعضی از عبارات نمی توانم ارتباط برقرار کنم و شاید این به دلیل ذهنی بودن تعابیر باشد که با تغییر مداوم پاساژها مسئله را بغرنج تر می کند
 
 رجب بذرافشان:شعر تقریبا طولانی با اثرات لحظه ای که تصاویر و مفاهیم را در یک بازی آنی و ساحت مند به روایت می رساند. البته نحوه ی استفاده از روایت که همچون یک جریان منقطع و در عین حال متمرکز به میزان تاثیر و تناسب بندی موضوعی - معنایی متن را فعال نگر داشته در نوع خود قابل توجه است. اگرچه ابهام و پیچیدگی جز بدنه و ذات شعر محسوب می شود، و به دلیل لایه بست ها مورد التفات است اما در اینجا صرفنظر از بهره مندی از زبان محاوره، بنظر می رسد که زبان ساده و صمیمی و به دور از ابهام در حرکت است، و در مقابل اشیا و عناصر از زبان شخص اول مورد خطاب و پرسش اند. امانکته ی مهم نگاه عمیق انسانی با مایه ی اجتماعی به رویداد و اتفاقات می باشد که در فضایی سیاه و رخوت آوری می گذرد و از طراوت و تازگی خاصی برخوردار است.
ضمنا مواردی هم وجود دارد که...  نمی خواهم بگویم جز نقص کارند  من شخصا نتوانستم با گوشه هایی یا حداقل یک دو مورد آن ارتباط بر قرار کنم. اول این که تشبیهات و ترکیبات صریح که معمولا از قبل در ذهن کلید خورده همچون ((آبجی ساعت))، ((داداش آینه))،... که به دلیل ساختگی بودن در روند شکل یافتگی اثر حتا به دور استعاری نمی انجامد و از وزن و ظرفیت کار می کاهد. و بعد... سطرهایی که تنها دنباله روی مفهوم، یک مفهوم خاص در تناسب بندی اجزای شعرند ((یک جو غیرت دارم آن هم می پاشم برای کبوتری لای این چار دیواری هنوزهم که هنوز چاهی...!)) به دلیل گشودگی زوایای مختلف ظاهرا آنگونه که بایست تطابق میان حس شاعر و حوصله ی خواننده را به وجود نمی آورند.

 
 آقای حسنی عزیز
شعر جالبی ست. من اینرا برای شما می فرستم، فقط. اگر خودتان خواستید پای نوشته های دیگران بگذارید، نخواستید، آنرا نظر یک شعردوست تقریبا پیر بینگارید که گاهی مست می کند و چیزی می نویسد و از خواص الکل البته این است که نوشته را رقیق تر می کند.
"نشانه های تعجب و پرسش، به من می گویند که راوی اصلی همان زن است. راوی می پرسد حالا به من می گویی که نیامدنت چقدر هنر دارد؟ بنا براین عبارت "کاشتنی دارم من یک وجب!" شوکی ست که به خواننده می گوید شما کجا هستید. اینجا از آلت تناسلی برای شکنجه استفاده می شود! زن اینها راشنیده است. چه کسانی گفتنش را بد و "اهریمنی" می دانند؟ بروند یقه ی آنان را بگیرند که خیلی به سنگر حجاب پایبندند اما خودشان در زندگی روزمره، دم به ساعت از خاکریز شلوار بیرون می پرند و ترکش نمی خورند. شعر زیبایی ست. پرشهای ذهنی بلند دارد، اگر سطر اول حذف شود (پنجره که پشت سه نقطه پنهان شده) پشت "پرده" سطر دوم را خالی می کند و سطر دوم حذف شود "هنر" سطر سوم خالی می شود...اگر طرز نگارش را عوض کنید خودتان نیستید،" شالوده شکنی" ترجمه ی خیلی خوبی نیست، ترجمه ی بهتر برای "دیکنستراکشن" شالوده افکنی ست، افکندن، پی ریختن هم هست و شما شعرتان را پی ریزی کرده اید، درود برشما. نه اینکه از بعضی جاهایش دلخور نباشم مثلا از داداش آیینه و آبجی ساعت. سطرهای درخشان در این شعر آنقدر زیاد است که آدم می تواند تمام شب، آنرا بلند بلند بخواند؛
دیده اید...پتو بلند شود توی هوا ادای باد در بیاورد؟! "

شاد باشید
احمدرضا قایخلو
 
 
فرهاد:کار را خواندم به نظرم ریزه کاریهای جالبی در کار دیده می شود که نیاز به تلنگر مخاطب برای بهتر دیده/شنیده شدن دارد. عریانی این متن به هیچ عنوان در خدمت دریدگی کلمات و ماهیت ذاتی پرداخت شده عبارات نیست ...
فضای بکار گرفته شده دارای ستاره زدگی است که تنها با درهم تنیدگی محتوا زاده شده است و این یعنی اینکه متن به هیچ عنوان با یک یا دو گزاره مخاطب را درگیر نمی کند بلکه تمامیت خود را به مخاطب می بخشد و شاید مخاطب زیر بار این اثر دچار لغزش دریافت گردد.
ولی به هر حال متن دارای کاستیهایی است به لحاظ کلمه بندی و اندیشه زایی...
در کل کار قابل قبولی است

 امین رحمی زاد:خوشحالم که ابوالفضل حسنی بعد از 2-3 ماه دوباره (در این دو کوچه اخیر دارد) خودش می شود و خوب هم شده است.
اما این شعر باز هم زبان و باز هم همان تحسین ها و باز هم همان حرف همیشگی من : به نظر بعضی سطرها خودشان توی متن آمده اند و از متن نیستند/ گاهی کمی اضافات می بینم و حرف آخر شاعر خودش می داند و چینش واژه باید بار معنا را بر دوش بکشد نه واژه های با بار معنایی و عاطفی( من با واژه های بار دار و ترکیبات از این دست مشکل دارم) شاید بشود لحاظ کرد و نتیجه را دید البته ارزش این طور شعری را یک مخاطب عامه شاید نداند اما شعر خوان حرفه ای چرا.
 
پروین پورجوادی:شعر به زیبایی در قالب نثر نشسته وهم به روانی .صمیمت روایت ، فضای انتزاعی را عینت بخشیده و اجسام را شخصیت .ساعت اگر آبجی باشد وآینه داداش پنجره هم می تواند دوستی باشد که شریک نگاهت می شود وتو می توانی در چارچوبش بایستی و استعاره به قالب کلماتت بریزی. برای گیلاس کلاه گیس ببافی وبرای کارتن هاسوال بتراشی !!
مخاطب تو را بند به بند همراهی می کند و تحسین، البته گاهی از صراحت کلامت حیرت می کند. واگر زن باشد خیلی خوشش نمی آید که هفت خط از عالم بازهم آن ورتر!!!

علي فتحي مقدم:شعر بسيار قوي ازت خواندم كاري كه تاكنون كمتر ديده ام با حفظ كاركردهاي هنري به انحراف كشيده نشده و اين موضوع كه چرا تازه متوجه شدم پست جديدت را اذيتم مي كند چون از هر دري كه خواستم صحبت كنم دوستان قبل از من وارد شده اند اما بايد بگويم كه به خوبي توانسته اي از آن_داستاني كه در ناخوداگاه ات وجود دارد به نفع شعر بار بكشي و اين يعني بهره كشي مناسب از آن_پنهاني كه هميشه قرار نيست شاعرانه اتفاق افتد ...كار متفاوتي بود رفيق...
 
 لادن جمالی:شعرت را كه خواندم مثل شب پره اين پر آن پر شدم همين كافيست نه؟
هرچه كلمه در كوچه بازار مي شنوي جمع مي كني مي نشيني يك گوشه ، بلند كه مي شوي تن پوشي از شعر تنت كرده اي -چند نفر را مي شناسي از لب هاي مردم ما ، همين مردمي كه هر روز سر چهار راه مي بينيمشان ، گاهي فحش مي دهند به هم گاهي اداي هم را در مي آورند از لب هاي همين ما ها بتواند شعر بگويد؟
اين خصوصيت بارز در شعر توست كه من دوستش دارم
 
 
 
 

کوچه بیست و یکم

 

همانم! همان سرِ صبح از خانه در زده ...
کت و شلوار اتو خورده ....
یقه آستین هندوانه بُر....

چرا چِت کرده ام خدا؟!
چرا گیجم ؟؟

امیرپارسا اَلان  خوابانده زیر گوش رخت آویز...
پارمیدا با عروسکش چنگ به چنگ شده ...
گازهم افتاده روی  دنده ی لج ....

کجایم کجا ؟؟
این خیابان کجاست؟؟
 کوتاه نمی آید چرا؟
این همه قصابی  ؟!
سیخک ها را ببین ....
رسیده ام به دیواری که جا برای اعلامیه زدن ندارد!
مرگم گرفته مگر؟!
یا جل الخالق ....
این تابلو انگار طلب کار است!
زحمت مادرت را ما نکشیده ایم اسکلت!

آسمان هم که دارد کم کم می شاشد به زمین...

دهانت با هیچ قالب پنیری قاب نشد! قار قارت کو؟
ای سیاه یخَکی لای چنگردرخت، با توام !
آن بالا بالاها....     
محله ای ندیدی پر ازکتانی و توپ ...؟
سردرآوردن یکهویی کهنه خراز کوچه؟
صدای زن همسایه از بالکن ؟
پیچیدن یک ساک دستی اناراز سر پیچ؟ گل خوردن دروازه!؟

پدر! چرا مرا کاشتی؟ مادر! چرا برداشتی؟

ای خداااا!         من کجایم کجاااااا؟
از هر کجای این شهرکه می روم  از "اعدام " سر در می آ ورم از "کشتارگاه" ...

 

و در ادامه، تمام "آینگی ها ی کوچه بیستم" را تقدیم می دارم به دوستان خوبم: مهرداد فلاح ،جلیل قیصری، مهدی حسین زاده، نسترن مکارمی و عاطفه صرفه جو

 


ما کتانی پوش              آنهاپوتین به پا
ما می دویم آنها دنبالمان ....

آینه ای تدارک دیده ایم از شیشه ی بلند بنگاهها، مغا زه ها !....
می بینیم و می گذریم

چهار راه اول قفل
دود ازسر و وضع اتوبوسها فورا ن ... 
زباله ای نیست دیگر تا وسط آسفا لت باز یافت شود؟!
هرچه هست خرده شیشه؟!
کو پس کجا ست خربزه ای تا خیابان را به لرز آورد ؟!
ما داد می زنیم آنها می زنند

اینجا کمی تاریم!
 داد و قال مان نیافتاده است!

چهاراه دوم توی لاک خودش!
دست به سیاه و سفید نزده!
چندتابلو فقط سیخ سیخ ایستاده!
اشک آور نمی زنند چرا؟!
 یکهو سوختن مان گرفته انگا ر،
می سوزیم......

اینجا کلاً دودی ....

چهار راه سوم واویلاست
تیزی کشیده اند
تیغ می زنند
تیرآهن حواله می کنند
چوب و چماق و چکش و قیچی یکی  کرده ا ند اینجا
تا می خوریم  می زنند تا می خمیم  می خوریم

چیزی هست آیا که خرد و خمیر نشده باشد اینجا !؟
حالا چه برسد به آینه ی ما!؟

چهارراه بعدی ....؟؟
چهارراه بعدی بعدی....؟؟
چهارراه بعدهای بعدی بعدی ... ؟؟

 


علی جهانگیری:جا عوض کردن ها را پسندیدم و اینکه خیلی صمیمی دکلماسیون های متفاوت را کنار هم مینشاند ، صداهایی که در تمام طول کار دوش به دوش هم میروند و همدیگر را می یابند . کاری با چند صدا و چند عبور و صمیمی و زیبا... این موقت برای شروع ، اجازه بدهید کارهای دیگرانتان را هم مرور می کنم تا به نسبتی از نسبیت و نسب برسم
 


هوشنگ ملکی:یک منولوگ که از ذهن جمعیت روایت می شود اما با استیل ابوالفضل حسنی. این نوع توصیف لبه های خیلی تیزی دارد که در تیز بودن تعمد دارد و زبری اش آمده تا نوازش نکند ، آمده تا خراش بدهد ، آمده بتراشد تا عمق استخوان.
توصیف ها با تمام مستند بودندنش با تمام مستقیم گویی اش یک لا یه ی دیگر هم در ذهن ایجاد می کند که این روایت دوم خواندنی تر است ، تصویری که در آینه های تمام قد مغازه ها افتاده است ، تصویر هایی که بعد با پیشرفت روایت و حمله ی گروه رو در رو خرد و خمیر می شوند.در این متن ما هم انگار کتانی پوشیده بودیم و نفس نفس می زدیم.

 
 
جهان گیر دشتی زاده:من اززبان شعرتان خوشم میآید ..متفاوت است، کلمه هارا بازیرکی به بازی میگیری وکنایه ای سخت وسنگین واژه هایتان راملتهب میکند...زبان خودتان رادارید ..خشم وتندی وهیجانی تب آلود درپیچ خم شعرتان تاب میخورد..یک نوع آتشبازی ...زیباست ...ولی گاهی کلام ومنظور راکش میدهی وموسیقی شعررا زخم میزنی ...شاید هجوم احساس تندتان مجال ملودی موسیقی را تحمل نمیکند که روان وآرام پیش بتازد ..که گه گاه ابهامی تصاویر شعرا کمرنگ میکند..اما آن مهم که باید شاعربرجا بگذارد میگذارد..وهمین بسنده میکند..
 
 
مهرداد فلاح:این سردرگمی و این اضطرابی که متن تو را برداشته و این تنهایی و بیچارگی راوی ، چیزی واقعی و واقعیت آدم هایی ست که ما ، در این مملکت گل و بلبل ! می بینیم ! این جا طنز سیاهی که زبان را غنی و پر تپش می کند ، دیگر دلمشغول ادا و اطوار "شاعرانه" نیست . این خود زندگی ست که این متن را برکشیده و این "متن" است که به زندگی معنا بخشیده . بله ، این حمله به خود و این حمله به زمین و زمان را بارها تجربه کرده ایم ، ولی متاسفانه کم تر در شعرهامان بروز می کند . این جوری هاست که شعر خلاق ، تمام زر و زیور فرهنگ قلدر مسلط را بی اعتبار می کند و تمام این شعار های پوچ و توخالی رایج بر زبان اهل سیاست و روزنامه را از سکه می اندازد ...

مهدی حسین زاده:کار خوبی در آمده این کوچه ی 21 شعری که خودش است بی ادعا بدون فاخر نمایی تصنعی در زبان و فرم .... کاری که می شود باورش کرد و همراهش شد
برخی شعر ها نه پیچیدگی فرمی دارند و نه زبانی اما در کنار این همه خود دارای لایه های گوناگون ژرف ساختی اند و این نه آنکه شعر تنها مدیون محتوا باشد بلکه خود زبان و برخورد شاعر با زبان و نوع حرکت های فرمی در آن ابعاد شعر را ترسیم کرده ...
در این شعر با چیزی فراتر از حیطه ی متن مواجه نیستیم : شعر در اتمام ادامه نمی یابد (سپید خوانی ها و ادامه های فرمیک ) اما در همان ابعاد اجرایی خود دارای
حجم های زیبا شناسانه با زبانی ساده و بدون تکلف است و اعتراض ها و درد ها نیز
خود واگویه هایی شاعرانه در متند :
اینکه روایت مندی کار با خلق فضاهایی یکه از راوی درون متن و با ورود به حیطه ی زندگی درونی کارکتر و همراه کرده خواننده با این اتمسفر شعر را به جریان می اندازد
و متن را بیش از آنکه وامدار فرامتن کند وامدار "نگاه ویژه ی خود" می کند.
چیزی که شاید در متن پیشین عکس آنرا شاهد بودیم : یعنی یک سوژه به عنوان یک حادثه ی فرامتنی شریان اصلی را در دست داشت و شاعر می کوشید با روایت این حادثه به آن حرکتی درونی _ متنی بدهد و آن را به حوزه ی شاعرانه وارد کند که همین افتادن در دام واقع نمایی حادثه< شعر را از متنیت جدا و به متنی گزارشی بدل کرد.
 
چند نکته
------------

اولین گزاره ی شعر گزاره ای مبهم است گرچه معنای آن قابل در یافت :

(همانم! همان صبح از خانه "در زده" ...) که احتمالآ شکل صحیح آن این بوده :
(همانم! همان صبح از خانه بیرون زده ...)

گزاره ی (زحمت مادرت را ما نکشیده ایم اسکلت!) که واضح نیست به چه چیزی اشاره می کند

و نیز : (ای سیاه یخَکی لای چنگردرخت، با توام !) که اگر به کلاغ دارد اشاره می کند اجرای این سطر کمی عجیب می نماید : آن واژه ی چنگر که اگر اشتباه نکنم نام نوعی پرنده ی مها جر است با رنگ سیاه که آنرا شکار می کنند . حال باید پرسید چگونه می توان شاخه های در خت را به این حیوان تشبیه کرد با آنکه خود کلاغ هم به لحاظ رنگ تقریبآ با آن برابر است و نیز اینکه این ترکیب سازی چه حوزه ی زیبا شناسانه ای دارد ! ؟

و در پایان بندی :
(از هر کجای این شهرکه می روم یا از اعدام سر در می آ ورم یا از کشتارگاه ...)
که به لحظ محتوا نوعی سیاه نمایی اجرایی می بینیم که غلظت آن بر غلظت اجرایی شعر می چربد و شعر را کمی به سمت سطح می آورد . بادر نظر گرفتن این نکته که شعر کار خود را در همان سطرهای خود کرده و نیازی به اتصال به پایان بندی اینچنینی ندارد.

رویهمرفته شعر خوبی از ابوالفضل حسنی خواندم که دارای ظرافت های اجرایی بود که به خاطر وضوح از اشاره به جزییات آن خودداری می کنم.




مصطفا فخرایی:تاکید بر ایجاز و تراش خوردگی شعر و بهره گرفتن از عناصر عینی و پیرامونی جهت بیان ذهنیات ، تنوع لحن و اجرای مناسب شعر را خواندنی کرده است.
 
                                                           
سیتـــــکا:عناصر زیبا و لحنی متفاوت بر خوش رخسارگی شعر افزوده . اشاراتی از اشاره های مبرهن که وضوح ایجاز را نشان می دهد .واژه ها یک سر و گردن از شعر سرترند


 بهزادخواجات:اوج و فرود دارد کارت مهربان . گاه زبان و فرم را رها کرده ای و گاه در کنترل داشته ای . خواندنی بود کارت .

 

 حبیب شوکتی نیا:اول از دومی بگویم که برایم آشنا بود .
نمی دانم کجا نوشیده بودمش قبلن . آخر شعر روشن تر از فراموشی ی من است.
دوم به اول برگردم :
این تجاهل الواقعی که ابوالفضل را فراگرفته ، کنایه یی بیش نیست به ما که گرفتار روزمره گی های مدامیم در کوچه ی بیست و یکم این شهر شلوغ.اما مگر چند نفر از ما به آن حس خودیابی شاعر رسیده ایم که بر قصابی سیخک ها را عیان تر ببیند و اعلامیه اش روی دستش یخ کند . و ایا این از کوتاهی دیوارست یا ما ؟ابوالفضل می گویدکوتاهی از ماست . چه باز حرف از روزمره گی های مدام است در پیچ بعدی ی کوچه و گلایه ی او از کسانی که درین کوچه اسیرش کرده اند تا خودش را در نیابد و از هرکجای این شهر که برود کشتارگاهی از اعدام پیش رو ببیند. با همه ی انکسار ساختاری این شعر ، عجیب حال و هوایم را ابری می کند .

 
 
نسترن مکارمی(خودنویس):این کار را انگار شعر از گلوی مولف میخواند انگار خودم سروده ام اینقدر که با من همذات بود مخصوصا ان صدای فریاد را در اخرین سطر ها یعنی اگر بلند نخوانیش اگر حتی توی دلت بلند داد نزنی لذتش را نمیبری . انقدر همه چیز حتی مردن و سیخکهای قصابی عادی شده در نگاه من، مولف شعر و تمام مردم شهر که دیدن گل خوردن دروازه و سبد خرید غیر عادی جلوه میکند . 
 
 
محمد علی حسنلو:این اولین باری ست که به اینجا می آیم .ممنونم ازدعوتتان . راستش من شعررا  چندبار خواندم و نظرات دوستان راهم دقیق خواندم . بیشتر سعی کردم یاد بگیرم و به فضایی که تاکنون تجربه اش نکرده ام بیشتر فکر کنم .منظورم چندصدایی و ایجاد لحن های مختلف در شعر است .ویژگی های این شعر را مصطفی فخرایی عزیز به خوبی ذکر کرده و کاملا با او موافقم . فقط گاهی احساس کردم شعر خیلی رو شده به خصوص در سطرهایی که کمرنگ تر و با فونت کوچکتری نوشته اید که البته فکر می کنم چاره ای هم نیست چون ساختار شعر ونوع بیان آن این موضوع را طلب می کند . از دوستی و آشنایی با وبلاگ شما واقعا خوشحالم .
 
 
حمید تقی آبادی:اجازه بده اقرار كنم كه اين شعرت سرحالم كرد عزيز... يك شكم سير خواندمش...بعد برگشتم به عقب ديدم خودم توي اين شعر هستم

 

فرزانه:شعر شما نیاز داشت چند بار خوانده شود .هر چند ساده تر از انچه که فکر کنی میشد گوش اضطراب و پریشانی این روزها را از میان سطرهایش بیرون کشید .کوچه ی 21 شما ذهن را ناخود اگاه گلاویز دردهایی میکرد که اشوبش شیونی شده در گفتار همه .
همه که میگویم منظور کسانی است که درد را دیده اند و چشیده اند.چه بسا برای درد کشیدن نیازی نیست جراحتی پهلوی تو را بشکافت که اگر مشامت به انسانییت خو گرفته باشد جراحت غیر هم اخ از نهاد تو سینه سوز فریاد بر می اورد .
 

مینا درعلی:شعر ، زبانی معترض و جسور داشت .زبانی که آدم را بر می انگیزد تا انگیزه ی این جسارت و نافرمانی های زبانی را بیابد و سر به سر کلماتی بگذارد که گویا راه مرگ ایدن را هم گم کرده اند و به جایی رسیده اند که یقه ی زندگی و هر چیز دیگر را بگیرند تا بفهمند که در کجای این جا هستند !آشنا زدایی از ویژگی بارز این شعر است که زیبا به بار نشسته است!
سطر های زیبای این شعر کم نیستند که شعر را دلنشین کرده اند
 
 
محمد تقی جنت امانی:کار خوبی بود .چند بار خواندم .همان گونه که خواجات عزیز گفت .من هم موافقم .از این ها که بگذریم در ادامه به لحن تازه ای از شعر می رسیم. به نظر می رسد هر چه پیشتر می رویم حسنی دارد به کارهای بکر تری می رسد .که این کار یک نمونه از این کارهاست .در ضمن شجاعتت را می پسندم .
 
 
عاطفه صرفه جو:البته کار درستی کردی برای هدایت مخاطب که رفت و برگشت های سیال ذهن راوی را با فونت جدا گانه نوشتی و این امر البته که کار به دیداری نزدیک می کند. جهش های زمانی را با کمرنگ نوشتن القا کردی. ولی روایت های زمان حال به شعریت نرسیده انگار توضیحاتی بود برای شناختن بیشتر شخصیت راوی. فضا زمانی را به ما نشان می دهد. هوا بارانی ست و راوی در خانه و بد شانسی هم از در و دیوار می بارد.یقه آستین هندوانه بر.../ اولن منظور از نقطه چین ها را در نیافتم ! به نظر سطر ها تمام شده به حساب می آیند و تاویل دیگری نمی توان بر آن زد یا حرف ناگفته ای دریافت نمی شود پس چرا این همه نقطه چین؟؟؟ دومن یقه آستین پنیر بر شنیدم که حاکی از اتوی شق و رقی دارد که جای کارد عمل می کند . این کارد صد البته همه چیز را می برد اما با ارتباطی که بین این کارد و پنیر سطر های بعد دیدم عرض کردم. دهانت با هیچ پنیری قاب نشد! قار قارت کو؟/
و اما سطر آخر از شعریت کاملن خارج می شود ضمن اینکه مفهوم کل شعر را در یک سطر لقمه می کند و در دهن مخاطب می گذارد و کاملن رو و به سطح می آید. آیا از آن همه قصابی و سیخک و جا نداشتن برای چسباندن اعلامیه و ... این مفهوم بر نمی آید که این راوی ی آشفته از شهری می گوید که بر آن بذر مرگ پاشیده اند؟ شهری که بوی کافور می دهد؟
در هر حال این حرف ها یک نظر بود و در انتها شاعر تویی که اختیار شعرت را داری و در پایان بگویم که این شعر یک سر و گردن از شعر قبلی سر تر بود ! حکایت ! حکایت آدم هایی ست که در همه ی اعصار حضور دارند و تاریخ انقضایی هم بر سرنوشت شان نمی چسبد.
 

مهرداد عارفانی:شعری بود به شدت گسیخته و پاره پاره, تعارف که نداریم ,,,,, داریم؟
در بسیاری موارد با مهدی حسین ز اده موافقم وهمینطور بهزاد خواجات که بالا و پایین زیاد داشت, اما آن چه حائز اهمیت است گسیخته بودن و بی شیرازه بودن این اثر است ,,, در این ساخت راوی از خانه بیرون زده و البته اشاره می کند من همانی هستم که صبح ازخانه زدم بیرون و کت و شلوارم اتو داشت و البته در بند بعدی رعایت سطر را نمیکند, جون بلافاصله با این بند روبرومی شویم که آستین هندوانه پر که به لحاظ لحنی اصلن با آن موافق نیستم و آنرا از نوع برخورد روشن فکرانه شاعر زبانی مد شده در این دوران می دانم و مگرکجای این ساخت و محتوا به هم می ریخت اگر ساده میگفت با یک بغل هنوانه ,,,,, نتیجه اینکه تابستان است ,
بند فاصله می گیرد چرا چت کرده ام خدا چرا گیجم؟ نبود این بند چه ضربه ای به اثر می زند
و بند بعدی امیر پارسا الان خوابانده زیر گوش رخت آویز ,,,,,, یعنی چه ؟ گوش رخت آویز کجای رخت آویز هست؟ و این چه کاری هست که شخصی ریرگوش رخت آویز بخواباند و یعنی چه که بخواباند ؟ , یعنی بزند؟ عجب !و بعد هم پارمیدا با عروسک و بعد هم گازافتاده روی دنده ی لج ,,,,,,,,,,, گاز منظور فر گاز و اشپزخانه هست حتمن و یعنی چه که روی دنده ی لج افتاده؟ یعنی داره منفجر می شه یا می خواد منفجر بشه و یا نه اصلن خراب شده و روشن نمیشه و این چه ربطی به شعر و این ساخت داره؟
 
در ثانی شاعر بیرون از خانه هست و این ها به طور ذهنی در نظر راوی می گذرد
کجایم کجا؟ این خیابان کجاست کوتاه نمی آید چرا و بند بعدی این همه قصابی
سیخکها خوب نکته اصلی همین جاست یعنی حسنی شعر را در همین نقطه دید ولی نشد که آن را بسط دهد دنیا را به صورت قصابی دید همه جا چنگک و سیخک که این نکاه حزن آلود نگاه تازه ای نیست و نه فرمی تازه را عرضه کرده نه محتوایی تازه بلکه به ان بدهکارهم شده و از شاخه ای به شاخه ی دیگر می پرد پار ه های محتوایی تزریق شده به این اثر آسمان هم دارد می شاشد به زمین
بعد هم کلاغ لای درخت که نبودش باز همضربه ای به اثر وارد نمی کرد و جالب است حالا دارد نتیجه می گیرد که پدر چرا من را کاشتی و مادر چرا من را برداشتی
ای خدا من کجایم کجا
و از هر جای این شهر که می روم از اعدام سر در می اورم
این همه خواستیم توضیح بدیم که صحنه را نشان بدیم بعد هم دست آخر راوی پته ی شعر را ریخت روی آب که چه ؟
 
از خواندن این شعر از حسنی چنان به هم ریختم و از تعریف و تمجید برخی دوستان چندان در تعجب که مجبور به نوشتن شدم ,,,,, ابوالفضل عزیز اگر 25 سال پیش چنین شعری مینوشتی به شما آفرین می گفتم ولی دوست من ادامه ی چنین شعر هایی که تعدادی را هم از شما دیده و خوانده ام تنها مایوسم میکند و جالب اینجاست که بسیاری نوشته اند دارد تجربه می کند و شجاعت دارد ,,, دوست عزیز شجاعت و تجربه کافیست شما لطفن شعرت را بنویس و از این زبان و فرم گسیخته و محتوای محزونی که یاد آورشعر 40 سال قبل است به سمت خودت برگرد,
من پوزش می خواهم از این که به تندی نوشتم و گذشتم ,,, حسنی شاعرخوبی بود و امیدوارم باز هم باشد ولی با این نحونوشتن و لیلی به لالا گذاشتن بسیاری دوستان متاسفانه,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
شعر بعدیت را حتمن بهتر خواهم خواند
 

ترتیزک:چیدمان وبافتار سروده به گونه ای است که گاهی یله بر بستر زبان می رود وگاه در عامدیت شاعر درلفاف زبانی هنجارشکن رخنمون می کند ادا اطوار اما نه از تفنن وبازی زبانی که درواقع به ریشخند زندگی است که با آشنایی زدایی از رفتارمالوف کلمات و نیز حجم بخشی وافزودن بسامد متن در تعاقب طنزی که به چاشنی گرفته است پی ریخته شده تا ضمن تولید انرژی تاویل های متفاوتی فرا چنگ کشد ...
 
 
 فدرس ساروی:عجب گیری افتاده ای پسر!توی قالب و توی خط و روایت، می روند می آیند یک جور می بندند بهت/ از خط و روایت و شیرازه حرف می زنی یک جور می شنوی! من یک چیز را نمی فهمم آن هم این رسم ایرانی ماست که به جایی اینکه هنرمند را مرجع بررسی قرار دهیم و ببینیم که دارد چه می کند هی می خواهیم برای او تعیین تکلیف کنیم که چه نکند و چه بکند!! من اعتقاد دارم که بگویم که عزیزان من ابوالفضل حسنی الف و ب مشق نمی کند! شاعری است که به یک درک کلاسه شده ی خاص خودش رسیده و وقتی که ما متنی از او می خوانیم باید نقدمان به سمت گشایش ادراکی حرکت کند نه در اجزا و سطرها دنبال در گنجه و دم خر بگردیم !!!! متن آخر ابولفضل به نظر من متنی پیشرو است که برای شعر غرب استان پیشنهاداتی دارد که اگر دوستان به آنهادقت کنند و آن ها را استخراج کنند می تواند حتی سنگ زیربنای تحولات جدیدی هم باشد ... بحث من بحث توجه دادن به فرم در این کار آخر است! من سوالم این است که آیا دوستان واقعن متوجه تحول فرمیک این کار نسبت به کارهای قبلی ابوالفضل نشده اند ؟ ابوالفضل عجیب شجاع است با این دوستان ایرادگیرش با این همه توقعات مبهم آن هم در حیطه و قلمروی کلیشه های .......... ابوالفضل سابقه ی تعریف شده ای در شکستن دارد .... شکستن همه چیز حتی خودش را ... ابوالفضل جوجه ای نیست که تن به دیواره ی آهکی هیچ تخمی بدهد! می شکند و هی می شکند و بیرون می آید و بیرون می آید و به پیش می رود ... نفس همین رو به تغییر بودن و رو به رشد بودن جای تقدیر و تشویق دارد
 
من از دوستان می خواهم یک بار دیگر به متن بازگردند و به عنوان نمونه فقط به سطرهایی که با حروف کم رنگ به صورت بین متنی در متن قرار دارند دقت کنند ... به کارکرد آن سطرها و عملکرد آن سطور را در دو سطح فرم و محتوا تحلیل کنند ... به زمینه های ایجادی تکتیک های چند صدایی شدن که این متن به شدت به آن گرایش دارد توجه کنند ... آیا اگر شاعری به سمت شعر گذشته بازگردد و پتانسیل های آن را برای بهبود زبان امروزش بهره ببرد اشکال دارد؟

بحث دیگری که به نظر من باید به آن دقت کنیم بحث "تمپر" یا خلق و خوی  شعر است ... این شعر اساسن یک شعر خشمگین است یک شعر اعتراضی این یک شهری است که دارددر خیابان های متون جهانی تظاهرات می کند فریاد می کشد به نظر من همانقدر که انحراف از درجه ی رفتار طبیعی در حین تظاهرات خیابانی قابل فهم و درک است انحراف این شعر هم از درجه ی خطوط تعاریف قابل درک خواهد بود ....
 
 
 پوران کاوه:فرم زبان کمی از جنوبی بودن ات می گویدو از اصطلاحات خاص آن دیار...و کارت با فراز و فرودهای ویژه مخاطب را می کشاند تا انتها با پایان بندی قوی و ارضاء کننده .. اگر چه گاه بعضی سطرها نمادی کمرنگ تر دارند اما الحان منفاوت ات این بیرنگی اندک را پوشش داده است
و این لحن اعتراضی :
آسمان هم که دارد می شاشد به زمین

شعر را در مسیری دیگر می برد و ناگهان با سطر :

دهانت با هیچ قالب پنیری قاب نشد ! قارقارت کو؟

از شنیدن فریادهای سربی به چشیدن طعم اندوهی می رسیم که از دردی مشترک می گوید و بسیار ملموس .. و این بازی را آن چنان در هر سطر هنرمندانه ادا کرده ای که شعرت را به اوج برده است .نوشیدم از احساس کلمات و ویژگی قلم ات .


 آرش نصرت اللهی:فکر می کنم باید در خصوص زبان و لحن به کار رفته در این کار بگویم که نزدیک و صمیمی است اما این برای زبان شعر کافی نیست! اضافاتی دارد که به حکم صفاتی که برای زبان و لحن آن به کار بردم، نمی توان توجیه اشان کرد. به هر حال در چند جا توانسته ای روایتی نو از مضمون های آشنا بسازی که قابل توجه است!

 محمد رحمی زاد:همین را بگویم که دوباره از نو این شعر را دور از کارهای دیگر انگار در هوایی وشهری دیگر گفته ایی .. اما معنا را اینجا آنقدر استخوان دار ..وقوی یافتم که کافیست برای یک شعر ماندگار ،ماهم در همین مضمون ها راه می رویم اما روایت از دریچه ایی نو با ساختاری که چفت تن همین کلمات .....
اینجا شاعرانگی که جوهر اصلی هر شعر است بیشتر از تمام تئوری شعر رعایت شده ..وهمین یعنی هنوز جاده ایی ما را فرا می خواند که در باران بدویم که فردا دوباره شاعری می نویسد ..وما...

 لیلا رضایی:اجرایی بودن کارهایت را دوست دارم و اینکه آنقدر فضا را واقعی می سازی که مخاطب ، خودش به جای راوی ِ شعر می نشیند.
اما احساس می کنم این شعر از "کجایم کجا؟؟" شروع می شود و 7 ، 8 سطر بالا هیچ دخلی به این شعر ندارند.

 

 


 


کوچه بیستم

 

ما کتانی پوش              آنهاپوتین به پا
ما می دویم آنها دنبالمان  .....

چهارراه اول قفل
دود از سر و وضع اتوبوسها فورا ن ... 
زباله ای نیست دیگر تا وسط آسفالت باز یافت شود؟!
هرچه هست خرده شیشه؟!
کو پس کجاست خربزه ای تا خیابان را به لرز آورد ؟!

ما داد می زنیم آنها می زنند

چهاراه دوم توی لاک خودش!
دست به سیاه و سفید نزده!
چندتابلوفقط سیخ سیخ ایستاده!
اشک آور نمی زنندچرا!؟؟
 یکهو سوختن مان گرفته انگار…

ما می سوزیم آنها...

چهار راه سوم واویلاست
ما پوتین به پا         آنها کتانی پوش
داریم تیر درمی کنیم
تیرآهن از بالا می اندازیم
چوب و چماق و چکش و قیچی یکی شده اینجا

آنها می خورند ما ....
آنها می خمند ما ....

چهارراه بعدی آنها....
چهارراه بعدی بعدی ما....

آنها ما ....
ما آنها......



 

                                                         خودنویس
 
چریک درونم خوابیده .امدم برای نقد شعر انشالله ورژن اخر است دیگر؟اول اینکه شعر با ارایه ی تصویری نو اغاز نمیشود .به اعتقاد من شاعری چیزی شبیه عکاسی است .شاعر لحظه های ناب درونش را شکار میکند عکاس تصاویر ناب بیرون را حالا این تصویر میتواند در یک کادر خیلی معمولی وبدون هیچ زاویه یا کادر بندی چشم گیر و درخشان و خاص بگنجد میتواند با توجه به نور و زاویه و زوم مناسب تصویری عالی به دست بدهد .شروع شعر با کلمات ما کتانی پوش انها پوتین به پا چیزیست که همه ی مادیده ایم چه انها که در صحنه حضور داشتند چه انها که در تلوزیونها دیدند چه انها که فقط شنیدند...خواه ناخواه این تصاویر دم دست ترین چیزیست که به ذهن ادمی خطور میکند
چهار راه اول قفل...
دود از سر و وضع اتوبوسها فورا ن ...
زباله ای نیست دیگر تا وسط آسفالت باز یافت شود؟!
هرچه هست خرده شیشه؟!
کو پس کجاست خربزه ای تا خیابان را به لرز آورد ؟!
سه سطر اخر اشاره میکند مرا به معیار های اعتبار ادمها که در هر انقلابی به کلی میتواند دیگر گون شود بازیافت زباله ها به چرخه بازگشتن انسانهای به حاشیه رانده شده .ادمهای خرده شیشه دار که از شرایط درهم برهم انقلابی به نفع خود اوضاع را مصادره میکنند و مردمانی که مینشینند پای لرز خربزه خوری دیگران...اعتراض هم که بیفایده است.زبان زور زبان حاکم میشود ماداد میزنیم انها میزنند
چهاراه دوم توی لاک خودش!
دست به سیاه و سفید نزده!
چندتابلوفقط سیخ سیخ ایستاده!
اشک آورنمی زنند چرا؟؟
یکهو سوختن مان گرفته انگار...
نسل دوم نسل سکوت و سوختن و ساختن است. ولی بین این جمله ها جز ارتباط معانی ارتباط زیباشناسانه و خواننده سر ذوق بیاوری نیست چرا؟ترکیبها رو بنایی و کم عمق است.به چالش نمیکشد خواننده را.توی لاک خودش-دست به سیاه و سفید نزدن اشاره به خمودی و بی تحرکی جامعه وسیخ سیخ ایستادن تابلوها اشاره به معترضین شناخته شده و محدود شدن اعتراضها به ابراز وجود افرادی خاص و معدود. دارد .
چهار راه سوم واویلاست
ما پوتین به پا آنها کتانی پوش
داریم تیر در می کنیم
تیرآهن از بالا می اندازیم
چوب و چماق و چکش و قیچی یکی شده اینجا

آنها می خورند ما ....
آنها می خمند ما ....

این سطر ها ادم را یاد خبرهای بیست و سی میاندازد و وارونه جلوه دادن شرایط از دهان رسانه ی ملی.شاید هم اینها دست پرورده های همان چهار راه اولیند که حالا تیر در کن و تیراهن بدست دارند روی سرمان خراب میشوند چوب و چماق با چکش و قیچی یکی شده اند.اینها به بهانه ی چکش و قیچی با چوب و چماق بر سر ما میزنند ؟چکش و قیچی برای من نمادی از طبقه ی کار گر و محروم جامعه است .از طرفی ادم را به یاد داس و چکش و ستاره در روسیه ی کمونیستی و البته چین میاندازد. ...قضیه هی پیچیده تر میشود . این چکش دارها میخواهند یا چماقهای چینی بر ما بتازند لابد...خودمان را هنوز مظلوم بازی میبینم و ضمیر ما را در این جمله ها برنمیتابم
ما میخوریم انها
ما میخمیم انها
ما هنوز برایم دست بزن ندارد.
برویم برای چهار راه های بعدی بعدی...


                                                           حامد نیکبخت

بیرون نیافتدن ذهنت باعث شده که کمی زورورزی کنی با شعر، بعضی سطر ها خیلی قوی ست، اما فضا سازی نهایی با شعر صورت نگرفته، برای همین به صناعت هم نرسیده اثر.
کو پس کجاست خربزه ای تا خیابان را به لرز آورد ؟!
چنین مابه ازا هایی ماحصل کشف شاعرانه رخدادی ست که منظورت بوده و خوب هم از آب در آمده. اما آنجا که فضا ها در روایت کلی از شهود شعری در عینت به عینیت ساختگی تنزل می یابد ساختار نهایی فاقد یکپارچگی و تشخص شعری تو می شود.
شاید میگذاشتی تا در آب نمک می ماند حالا حالا ها، به وقتش محشری می شد!
 
 
                                                              جلیل قیصری

مي بينم كه ورژن نهايي با فرم و ساخت جاندار و شكيل خود روبريم ايستاده است و...مهمتر از اين ضريب انتقاد پذيري شماست كه كارها را بيش از پيش به سلامت و دوام مي نشاند . 
 
 
                                                              حسین علیزاده

برخی از موتیف های اصلی شعرتان آن حالت خودی و ویژه را نگرفته اندمثل:کتانی،پوتین،اتوبوس،خرده شیشه و مورد های دیگر... و آن حالت استعاری را به کل کار نبخشیده اند که اینها باعث میشود گستره ی تاویل من بر کارتان کم شود و این به نفع شعر نیست.اما درد این شعر بر دل من هم نشست
 
 
                                                                 حسین خلیلی
 
فکر می کنم . کار خوبی نوشته ای . کار خوب یعنی چه . یعنی همین در دی که داری به ان نگاه می کنی . شعر هم از نظر نوع روایت اجتماعی خوانش هایش را می طلبد هم از نظر زاویه ی دیدی که در درون کار در گردش است . خود گردش را احضار می کند . ان هم گردشی بدون سیر خطی و شعاری . فرارت از موقعیتی به موقعیت دیگر بی ثباتی درون کار و انسجام کلی برای حرفی که می خواهی بزنی . راوی شاعر ابژه طرز نگاهی نیست دانای کلی که سنگ نشده . فاشیست را بهتر از هر دکترینی اینجا توی این شعر می شود تدریس کرد . استفاده عالی از زبان روزمره ایجاز و اختصار در گزارش و نشانه ها . مثل اکثر کار های تو که در کلیت اتفاق شاعرانه را وقتی جستجو می کنی می کندت . اما فکر می کنم کمی بیشتر باید می نوشتی . چارجوبی که دست داده ای اجازه ی تدوین قطعه های زیادی را در داخل قاب به تو می دهد .
 
 
 
                                                                 عاطفه صرفه جو
 
همه عناصر خوب و نظیف کنار هم نشسته اند و شعری پاکیزه شد . اما می دانی چیست درد این شعر ؟ غم بی غمی درد این شعر است. مانند آدم سیری که از گرسنه خبر ندارد یا کسی که در کویر پیر شد و از دریا بگوید یا کسی که زیر باران خیس شود و از بیابان بی آب و علف بسراید.. ای کاش ها و حسرت ها نمی گویم ! زیست نکردن در درد های این شعررا می گویم. تصنعی بودن و تمارض را می گویم. این همه زخم بی آنکه ککی بگزد ؟؟؟!!!


                                         
                                                      گلاره چگینی
 
اولین باریست که به اینجا می آیم و به گمانم شعر خوبی خواندم در این صفحه / نوع روایت دردی که باعث این نوشته شده خوب و منطقی بود و در تجسم فضاها و نشان دادن آن به مخاطب در بسطی که نه اطناب دارد و نه تکرار خوب عمل کرده است شاعر/ گرچه:بعضی سطور از بار معنایی و قدرت کلامی خاصی بهره مندند بعضی های دیگر هیچ دلیلی برای بودن ندارند و در آخر کار باعث شده اند که فضای ذهن بدون تغییر باقی بماند و شاید حسی که شما قصدش را داشته اید منتقل نشود/ تمام عناصر و تمام سطرها در کنار هم یک حرف را داشتند/ ایجاز و استفاده از گزاره های منطقی در طول کار از نقاط قوت بود...
 
 
                                                                مصطفا فخرایی
 
عنصر روایت برجسته است. شعر بر پایه ی نوعی تقابل پیش می رود.استفاده از ایجاز نیز به خوبی صورت گرفته .اما به گمانم توجه خاص به فضاهای عینی تا حدودی حس و حال را از شعر گرفته .
 
                                                                   لیلا رضایی

پر هیجان بود و امیدوار. فضا در هر چهار راه کاملن حس شدنی بود.تقریبن اجرا شده بود و فقط حرف نبود. هرچند که سه کلمه ی (پوتین/ اشک آور / تیر) کمی توی ذوق می زد . به نظرم می شد حداقل با (اشک آور و تیر) بازی کرد تا انقدر سرراست نباشند و یک فکری هم برای پوتین کرد تا در همان سطر اول به مخاطب نگوید باید از این راهی که من گفتم بروی همین راه وجود دارد فقط و بس!با همه ی این وجود کار خوبی بود و این به خاطر تعصب ام روی مضمون کارت نیست. جدن کار خوبی بود ولی از این بهتر هم می توانست باشد.
 
 
                                                                       مهر
 
خیلی بهتر شده ابوالفضل ، ولی هنوز همان مشکل درونی را مثل زخمی که سر باز کرده در خودش دارد این شعری که هیجان زدگی عاطفی اش کار دست خودش داده و کاریش هم نمی شود کرد انگاری! ها ؟
..
..
..
اندازه ی چوبی که خورده ایم داد می کشیم !
 
 
                                                              حمیدرضا تقی پور

شعر از میان حادثه تصویر می کند و در میانه هم رها می شود. این بسیار جالب است. نه سَری و نه تهی به ماجرا داده است. روایت هایی از این دست را دوست دارم. نپرداختن به حواشی هم قدری کمک به سرعت متن داده و خط مشی روایت را ناگزیر از باقی ماندن در همان فضای گریز و فرار کرده است.
ولی ابوالفضل! ما شعر می گوییم که از روایت ِ شعر، سر نخی را به دست آوریم. ولی ته این نخ به خربزه می رسد! فکر می کنم این شعر در مقام گزارشگری باقی مانده و سرعت روایتگری، شاعر را نیز از تمهیدات و چرایی ِ شاعرانگی در ربوده است. من اصلن موافق بیطرفی در روایت نیستم.
 
 
                                                                       عالین
 
کار را یک بار خواندم. کفایت کرد. کار های ابتدایی سه شاعر غربی 0 نرودا - سن ژون پرس - آناکادیا شیموتساوا) و 2 شاعر ایرانی . آنها نیز در ابتدا( سید علی صالحی - اخمد رضا احمدی) هر دو گروه نوعی از روایت را برگزیده اند که شما بر گزیده ایید.تلاش برای ایجاد معنا از طریق یاد آوری تضاد ها . نشانه ها و بنیانهای یقانی معهود. در ادبیات خودمان با کمی تخفیف می توان آن را تلمیح مقصودی دید.
این توضیح بیانگر استفاده ی نه چندان نیکوی شما از بایگانی کلمات مکشوف بشری است.
کنایه بسیار است لکن اگر جای خود را به ایهام شاعرانه بسپارد موفق تر خواهد بود.
 
 
                                                                  مهدی حسین زاده
 
ابوالفضل ! زیاد با این شعر ور رفته ای ......
ولش کن و برو سراغ متن های دیگرت

با حرف های عاطفه صرفه جو و حمیدرضا تقی پور موافقم نگاه ظریفی داشتند
 
 
                                                                           لادن جمالی
 
اشک آور نمی زنندچرا!؟؟
یکهو سوختن مان گرفته انگار…

شعرت این بار متفاوت بود ابولفضل جان
آن شلختگی و بی قیدی ذاتی همیشگی اش را _ که البته من خیلی دوست داشتم_ نداشت
به جایش پختگی و وقار خاصی داشت

شاید چون خیلی حرف ها داشت
حرف هایش بیش از همیشه بود

این که تو برای شعر گفتن فقط کمی دستت را دراز می کنی از همان دور و برت کلمه دستچین می کنی که جز خصوصیات توست
اصلن زیبایی شعرت به عقیده ی من همیشه همین بوده
اما این بار شعرت روی همین حالا همین کنار اصلن همینجا نشست
دوستش داشتم


 


کوچه بیستم

 

درست اول انقلاب، راه می افتیم

ما کتانی پوش              آنها پوتین به پا
ما می دویم آنها دنبالمان می کنند

چهار راه اول قفل...
دود از سر و وضع اتوبوسها فوران ... 
زباله ای نیست دیگر تا وسط آسفالت باز یافت شود؟!
هرچه هست خرده شیشه؟!
کو پس کجاست خربزه ای تا خیابان را به لرز آورد ؟!

ما داد می زنیم آنها می زنند

چهار راه دوم توی لاک خودش!
دست به سیاه و سفید نزده!
چندتابلوفقط سیخ سیخ ایستاده!
اشک آورنمی زنند چرا؟؟
 یکهو سوختن مان گرفته انگار...

مامی سوزیم آنها ....

چهار راه سوم واویلاست
دارند تیر درمی کنند
تیرآهن از بالا می اندازند
چوب و چماق و چکش و قیچی یکی شده اینجا

ما می خوریم آنها ....
ما می خمیم آنها ....

چهارراه بعدی ...
چهارراه بعدی بعدی....
چهارراه بعدهای بعدی  بعدی....

القصه:

آش و لاش و پا برهنه رسیده ایم به آ زا دی
آ ش و لاش و پا برهنه رسیده اند به آ زا دی

 

           

 

                                         علی جهانگیری
 
لحن امروز و استفاده نمادین از آن همراه با تشخیص و انسان نمایی عناصر پیرامونی این شعر را به دکلاماسیون زبان بسیار نزدیک کرده است

زباله ای نیست دیگر تا وسط آسفالت باز یافت شود؟!
هرچه هست خرده شیشه؟!
کو پس کجاست خربزه ای تا خیابان را به لرز آورد ؟!

و همین طور استفاده بجا از امثال و حکم ولی در خیلی از برش ها ما می توانستیم ادامه کار را نداشته باشیم و جایی برای مخاطب همراه و کشف و لذت او از خوانش شعر بگذاریم

ما داد می زنیم آنها می زنند

و این را با اینکه نوع زدن آنها را مشخص نمی کند مقایسه کنیم با :

ما می خوریم آنها ....
ما می خمیم آنها ....

که فرصت بیشتری را برای مخاطب شعر ، در جهت تشریک در سرایش ایجاد مینماید
از خواندن شعری زیبا لذت بردم ، موفق باشی و ممنون از دعوتت
 
 

                                                 حمید تقی آبادی
 
به گزارش كلي خبرنگار ما از وقايع اخير تهران توجه كنيد:

درست اول انقلاب، راه می افتیم

ما کتانی پوش آنها پوتین به پا
ما می دویم آنها دنبالمان می کنند

چهار راه اول قفل...
دود از سر و وضع اتوبوسها فوران ...
زباله ای نیست دیگر تا وسط آسفالت باز یافت شود؟!
هرچه هست خرده شیشه؟!

اصولن ما اين چيزها را توي تلويزيون يا از طريق ماهواره ديده ايم.تفاوتش اين است كه آنجا تصوير است و اينجا كلام...  حشو زياد دارد اين نوشته ابولفضل جان. پس من اينجوري حذف مي كنم:


اول انقلاب، راه می افتیم

ما کتانی پوش آنها پوتین‌هاي به پا

چهار راه اول قفل...
کو پس کجاست خربزه ای تا خیابان را به لرز آورد ؟!

ما داد می زنیم

چهاراه دوم توی لاک خودش!
دست به سیاه و سفید نزده!
چندتابلوفقط سیخ سیخ ایستاده!
اشک آورنمی زنند چرا؟؟
یکهو سوختن مان گرفته انگار...

مامی سوزیم

چهار راه سوم واویلاست
چوب و چماق و چکش و قیچی یکی شده اینجا

ما می خوریم آنها ....
ما می خمیم آنها ....

چهارراه بعدی ...
چهارراه بعدی بعدی....
چهارراه بعدهای بعدی بعدی....

القصه:

آش و لاش و پا برهنه رسیده ایم به آ زا دی
آ ش و لاش و پا برهنه رسیده اند به آ زا دی

                                                     عاطفه صرفه جو
 
نسل اولی ها... چهار راه اول ! نسل دومی ها ... چهار راه دوم ! نسل سومی ها... چهار راه سوم ! و آنهایی که خواهند آمد و خواهند آمدو خواهند آمد ! سه تابلو از سه نسل ! از به راه افتادن انقلاب تا دم نزدن نسل دومی ها و سوختن و ساختن شان تا به هم آمیختگی ی ایسم ها و ایدئولوژیک ها در اتفاقات اخیر خصوصن . حالا اگر چهار راه های بسیاری هم بیایند و بروند اتفاقی نمی افتد. پابرهنه باقی خواهند ماند ملت های انقلابی. هی انقلاب ! هی انقلاب ! پس کی پیشرفت ؟ ترقی؟ رشد؟

به نظرم پرداختن و روایت از سه دوره کمی عجولانه صورت گرفت و در واقع کلی گویی شد. در ثانی شما کمی دیرتر از شاعران دیگر به این موضوع وارد شدید. چون فصل سرایش این گونه مضامین تابستان بود. به هر طرف چرخ می زدی شعر شده بود دود و آتش و خیابان و زباله و گلوله و همین میادینی که تصویر کردی . حالا دوره ی از درون بافتن طناب دار رسیده.
حالا شاید خیلی ها بیایند و بگویند این انطباق میدان و نسل ها خوب و زیبا و جالب و از این حرف هاست. شاید . اما مضمون جدیدی نبود. نمی دانم چرا بعد یک دوره رکود که آمدی اینطور شدید ! اون از کار قبلی . این هم از این. البته شاید من پر توقع شدم.

                                                              خودنویس
 
خوب .شعر حسی گیرایی است( مثل شعرهای قدیمت نیست که خیلی درگیرشان بودی و ور میرفتی تا ورز بیاید .)ولی مگر ادمیزاد شعر حسی نمیخواهد ؟مخاطب؟شاعر؟یک جمله از سوزان سانتاگ خوانده ام که خیلی به دلم اثر کرده برای مهرداد نوشته بودم به نقد و برای تو مینویسم به تقدیر(هیچیک از ما نمیتوانیم به ان دوران پاکدامنی پیش از تمام نظریه ها باز گردیم زمانی که هنر نیازی به توجیه نداشت چرا که هرکس میدانست یا میپنداشت که میداند هر اثر هنری چه میگوید )شعر الان تو رک و بدون مغلطه و لفافه به ما میگوید که ابوالفضل حسنی چه میگوید و چه میخواهد .شاید این به مذاق خیلیها که سختگیرند خوش نیاید گرچه خود من هم وسواسهایی در نوشتن برای خودم دارم ولی دلیل نمیشود از این شعر لذت نبرده باشم.
 
 
                                                              رضا باب المراد

شعر شما  به تصویر کشیدن و روایت همین امروز ماست که بالغ میشود و راه را در خویش و بدون انتظاری تا آزادی میرودمیدانی که شاید میعاد گاه و چشم اندازی برای محالات ما باشد....
اما گذشته از مضمون و نوع ساختار، کار شما می شد با بعضی از ابزارها به وسعت بیشتر ی در پردازش و نوع برخورد مخاطب با اثر بپردازید
 
                                                                        مهر
 
به نظرم حرف ها را دوستان در باره ی این کار زده اند ...من هم همین را می گویم که روایت تو خوب و پر تحرک است و حس برانگیز، ولی نگاه تو به موضوع تازه نیست و باعث می شود شعر زود از ذهنم پاک شود ...
 
                                                               کوروش همه خانی
 
همان بیت اول سرآغاز درگیر شدن مخاطب است با این متن زیبا .آیا انقلاب 57 است یا میدان انقلاب، تا مرا به واسطه ی شورش ها ی خیابانی این روزها در هم کند ؟ما می دویم آنها دنبال ما /به ضرورت وزن !
چهار راه اول را بسته اند /تا اینگونه به اشیا خاصیت انسان بخشی بدهد دود از سر و وضع اتوبوس ها فوران می کند /خاکستر بعد آتش.
چهار راه دوم آرام مردم را می بیند هنوز آتش به این جهار راه نرسیده و در لاک سکوت فرو رفته است .و طنز پر صمطراق سرما ی آتش به اینجا نرسیده تا اشوب خیابانی را به لرزه در آورد .می زنیم با می زنند تجانسی زیبا برقرار کرده است .چهار راه سوم شیونی برپا شده و آتش از چهار راه اول به وام گرفته تا در صدای تیر ،آتش را خاموش کنند اتشی که هر لحظه زبانه دار تر می شود و حالا تمام چهار راه ها پر از سوز و گداز عاشقان است و هر شعله ای اول اش با یک جرقه شروع می شود تمام این تلاش ها نهایت رسیدن به آزادی ست تا شاعر بتواند بنویسد و با مردم اش بی حد و حصر طعم آزادی را بچشند.فضای ایجاد شده در کلیات مختص به این شعر ساختاری منسجم از خود بجا گذاشته تا در بیت ها ی آخر ضربه ای نهایی را بر پیکره ی ماندگار شعر وارد کند .

                                                                     اسماعیل مهران فر

آقا من یه جور آرمان خواهی بد ریخت می بینم توی شعر . مثل فلاح روایت را خوب و پر تحرک می دانم اما همیشه که نباید خیابان تهران در شعر منجر به آزادی شوند هان ؟ پرداختن به کلیشه ای اینچنین می توانست در این زبان و روایت پویا شکل متجددانه تری به خود بگیرد و معنا را از آن پوسته ی کلاسیکش بیرون بکشد هان ؟
 
 
                                                                     مهدی حسین زاده


چیزی توی این کار ندیدم که مرا به روایت و خوانش یکه ی تو برساند از حادثه :
متن کاملآ وامدار فرامتن است و فراروی نمی کند جز آن پایان بندی که آن هم بسیار شنیده شده و تکراری است .......فرم گزارش گونه ی کار مجالی برای عرضه اندام "شعر "باقی نگذاشته است
آن "از آن خود شدن" شاعر و شعر اتفاق نیفتاده در کار:نزدیکی شاعر و متن
 
 
                                                           ابوالفضل حسنی

 به کمک دوستان به این نتیجه رسیدم که ای داد و بیداد من شعر را توسط دو گزاره ی

"درست اول انقلاب، راه می افتیم"

در وردیه و

"القصه:

آش و لاش و پا برهنه رسیده ایم به آ زا دی
آ ش و لاش و پا برهنه رسیده اند به آ زا دی"

در خروجیه، قاب گرفته ام وشعررا این وسط خفه کرده ام لذا با حذف موارد ذکر شده ورژن نهایی کار را در ادامه ثبت می کنم و از دوستان تقا ضا دارم که روی ورژن نهایی کار نظر بدهند...

 

ما کتانی پوش              آنها پوتین به پا
ما می دویم آنها دنبالمان ....

چهار راه اول قفل...
دود از سر و وضع اتوبوسها فوران ... 
زباله ای نیست دیگر تا وسط آسفالت باز یافت شود؟!
هرچه هست خرده شیشه؟!
کو پس کجاست خربزه ای تا خیابان را به لرز آورد ؟!

ما داد می زنیم آنها می زنند

چهار راه دوم توی لاک خودش!
دست به سیاه و سفید نزده!
چندتابلوفقط سیخ سیخ ایستاده!
اشک آورنمی زنند چرا؟؟
 یکهو سوختن مان گرفته انگار...

مامی سوزیم آنها ....

چهار راه سوم واویلاست
دارند تیر درمی کنند
تیرآهن از بالا می اندازند
چوب و چماق و چکش و قیچی یکی شده اینجا

ما می خوریم آنها ....
ما می خمیم آنها ....

چهارراه بعدی ...
چهارراه بعدی بعدی....
چهارراه بعدهای بعدی  بعدی....

 


 

                                                                              سیتــــــــکا


 این شعر روایتی قدیمی است اما... هر دهه واژه های این شعر را به روز می کند . هیجان و انفجار کلماتش از بازگویی هیچ نکته ای هراس ندارد اینجا شعر و کلمات انتحار می کنند تا آنچه که به نسل ها تعمم می دهیم را با زبان امروز بیان کند


 

                                                                              عاطفه صرفه جو
 
گر چه بحثم بر سر تکراری بودن موضوع بر قوت خودش باقی ست . اما اینطور بهتر شد. خصوصن انتهاش. می دانی چرا ؟ چون در ورژن اول خودت بریده و دوخته بودی و دست و پای مخاطب را گذاشته بودی در پوست گردو که : آش کشک خالته ... و از این حرفا ! اما حالا با این پایان بندی یعنی اینکه ته قاب را برداشتی و من این شعر را تا هر کجا بخواهم در ذهن می کشانم . تا هر هزار چهار راه هم اگر که شد. شاید معجزه ای شد و تقی به توقی خورد و با صندل های ورنی به آزادی رسیدیم نه پای پیاده !!! شاید اصلن به " آزادی " نرسیدیم و به "بلوار توحید" پیچیدیم !!! حالا اینطور بهتر شد.
 
                                                                               حسن سهولی
 
نگاه دقیق شاعربه کمک واژه ها صحنه های جانداری را پدید آورده ،واژه ها برحرکت متن می افزایند وتصویرهای حاصل مانند فیلمی پر هیجان هستند شعر گزارش کونه وعجول است شاید یکی از زیبایی های این شعر که توانسته به خوبی حرکت راایجادکندهمین تندی ودوندگی _همنشینی برای واژه ها است که ردپای زیبایی به جاگذاشته است
 


                                                                                  پرستو ارسطو
 
با اینکه از همان از اولین میدان مخاطب میداند به کجا میرود ولی صحنه آرایی قوی و کشش دار است وخواننده را میان دود باروت وسرمای !آتش با خود میبرد..و همزمان تاریخ سی ساله را در ذهن به تصویر میکشد و پوست اندازی فصل به فصل این هیولا را نمایش میدهد.
شاعر در این شعر قابلیت گفتمانی را ارائه داده که امتیاز ویژه ای دارد به این مفهوم که خواننده در پایان شعر تنها ناظر این تراژدی نیست و حق پیش بینی ویا داوری دارد.



                                                                                  حبیب شوکتی نیا
 
با اول بار خواندن اغلب نمی شود صریح بود( شاید این عادت من تنها باشد البته) اما با دیدن صاحب نظرانی چنین ، می شود ندیده گرفت عادت قذیمه را انگار .
در وهله ی اول من در تعریف شعر واماندم در اینجا . آن همه پیش ذهنی ها و پسکاری ها در من بی اثر ماند.
ساده گی در شعر ، درست . رک بودن و صادق ماندن، درست، از درد مشترک سرودن هم ، درست. همه ی اینها هست ، ولی جایگاه شعر کجاست و تفاوتش با نثر . اصلن هم مته به خشخاش نمی گذارم و دعوای قدیمی شعر سپید و نثر را پیش نمی کشم.حتا به ساده گی ی ساختار زبانی و بیرونی ی شعر دهه های اخیر
باورمندم.
حرف من آن چیزی ست که شعر را شعر می کند. آن پنهان در اثر . ایجاز و استفاده از شگردهای شاعرانه و ..... یعنی همه ی آن شاعرانه گی ها.
ناگفته نگذارم از حیث ساختار درونی با اثر قابل تاملی روبرو هستیم. حرفی ست که در عمق خودش داستان ها نهفته دارد. و به شعر بودن می نازد.
ولی مگر چه عیبی دارد با ظاهری آراسته به آراسته گی ی ذهن کوشش کنیم؟
 
                                                                                             باران سپید

آنچه که درباره این کار و کارهائی از این نوع ، آزارم می دهد تسلط واژگانی ست که روایت مشخصی را ( این روزها ) از بیرون متن با خود به همراه دارند و به دلیل اینکه ازنظر تقویم زمانی هنوز از آن روایت ها فاصله چندانی نداریم قاعدتا تاویلی به جز همان روایت بیرونی در ذهن مخاطب تداعی نمی گردد و این موجب می شود بسیاری از نقاط قوت اثر نادیده گرفته شود.شاید باید به این کار فرصت بیشتری داد. البته من با بسیاری از حرف های آقای تقی آبادی موافقم.


 

 


کوچه نوزدهم یا فدرالیته رباعی


بازاست هوا ستاره دارد ایوان            
لم داده دو تا بنفشه توی گلدان
ای شکر خدا که بعد یک ماه تمام...     
شهر است تهی لبالب است این لیوان!

این مشت بگیر پسته ی خندان است!
این خربزه  نیست، بره ی بریان است!
چشم از سر استکان هم بردارید!....
یک دَبه ی پُر هنوز در ایوان است!

باشد!، باشد پنجره تو حال خودش
هی قل نخورد پیاله دنبال خودش...
پاشید! که مابقی شدیدن پایید!...
کف بینی این آینه هم مال خودش !

ای دست به دست همدگرداده شما
هی پاشده هی دوباره افتاده شما
یا برکف این اتاق کف کرده بسی....
یا وق زده بر تراس ایستاده شما.....!

من زد به سرم  شیشه شکستم حالا!
من شیشه کشیده ام به دستم حالا!
زود از همه ی دوروبرم دور شوید!

من در رحم مادرم هستم حالا.....!!

 

                                                      ترتیزک
 
اینکه شاعر در برساختن گونه ای رباعی جدید همت گماشته تردیدی نیست اما گاهی عدم پختگی و شتاب زدگی شاعر در بروز سروده ها ازار دهنده است چرا که راقم سطور شعرهای درخشانی از شاعر خوانده وسراغ کرده وکلاسیک سرایش نمی داند ..

ای دست به دست همدگرداده شما
هی پاشده هی دوباره افتاده شما
یا برکف این اتاق کف کرده بسی....
یا وق زده بر تراس ایستاده شما.....!

من زد به سرم ، شیشه شکستم حالا!
من شیشه کشیده ام به دستم حالا!
زود از همه ی دوروبرم دور شوید!

من در رحم مادرم هستم حالا.....!!

 
                                   اسداللهی66
 
من شدیدا مخالفم با این ها!

ابوالفضل حسنی یادم است یک بار گفت سید حسن حسینی جز چند رباعی نصف و نیمه چیزی به ادبیات ما نداد.حالا اینها چه می کنند؟
آیا تلاشی که حسنی در شعر مدرن این روزها و ساختن زبانی پارامتر دار داشت را می شود به اشعار کلاسیکش تسری داد؟
جواب بنده خیر است.

در عین حال این هایی که بنده خواندم به هیچ عنوان آن عمق لازمی که در شعر کلاسیک انتظار داریم و روالی که بر شعر کلاسیک حاکم است را برآورده نمی کند...ودر عین حال فکر نمی کنم حسنی مدعای عوض کردن بوطیقا در رباعی یا دوبیتی را داشته باشد.دارد؟چون اصلا حرفه اش این نیست...

حال باید پرسید هرچه بر قلم می آید آیا واقعا جار می زنند؟!
 
 

                                                 حسن سهولی

گاهی ازاین منظر وگذر شعرمی آید حالا رباعی باشد ودیگران سروده باشند حالا حسنی باشد. خیامی تکرارنمی شود!!حالابشود!!مشکل این جاایجادمی شودکه حسنی ذهنش عادت به رباعی سرایی نکند!حالاعادت کندقطعن ازشعر پیش رو امروز دورمی شود!.........؟
شاعر سعی کرده ضربه ی آخر راباواژگان امروزی خوب واردکندوموضوع ومحتوی راخوب حفظ کند.
"ازرباعی بیت آخرمی زندناخن به دل
خط پشت لب به چشم ما زابرو خوش تر است"
حسنی برای رفع خستگی بعداز اندیشه ی دورودراز رباعی رامثل خیام مسکنی یافته تادرسایه ومایه اش دمی بیاسایدمسکنی قوی وفوری
خیام بعداز کار خسته کننده ی فلسفه هنگامی که می خواست آب از کوزه بخورد نگاهش به کوزه می ا فتاد وداروی تلخ فلسفی راباقندرباعی می آمیخت وبه خورد خودودیگران می داد!!!!!!
"این کوزه چومن عاشق زاری بوده است
دربندسرزلف نگاری بوده است
این دسته که برگردن اومی بینید
دستی است که برگردن یاری بوده است"
بدرود

                                                پرستو ارسطو
 
شاعر این بار به کوچه نوزدهم! زده که بلکه بیست بگیرد! البته با این بداعتی که بخرج داده باید هم بگیرد ولی نه از من!
او اصطلاحات خودمانی را دستمایه ی پژوهش و آزمایش قرارداده .
و دلتنگی هایش را با زبانی تازه ولی جا نیفتاده در قالب شعر نوشته است.
شرایط و فضای ارائه اثر در حوزه هنرشعری شناخته شده نیست.
كاری متفاوت است و تا به حال چنین اثری نخوانده بودم اگرچه نباید کتمان کنم که حس خوبی نسبت به آن داشتم.در ساختار شکنی افراط شده شعر شاخصه های متعددی را باید عرضه نماید تا بتواند جایگاهی پیدا كند.این شعر از لحاظ محتواحرف داشت ولی زبان آن زبانی نیست که مقبول عامه باشد و از ذهن و زبان جامعه بدور است.به ارزش هایی اشاره شده که حرف مشترك همه است و اگر به قالب و فضای آن نیز توجه شده بود شاید میتوانست همه را ا راضی كند.
فرایند ادبی وشعری مثل تولید کالاست که باید به کیفیت درونی وبسته بندی آن اهمیت  داد.
شعرهای زیبایی از شما خوانده بودم
 
                                          علی فتحی
 
 واقعیت اینکه من تورا برای پستهای قبلی چریک می دانم و اینجا آشفته ! تورا برای وزن می خواهم اما وزن را برای تو هرگز رفیق...
سلام

                                             سیتکا
 
شعر خوبی خواندم وزنش را به دوش نمی کشم هرچند شاعر نیز خود پابند این مهم بوده یا نه برای خواندن شعرش فرقی نمی کند . وزن کلامش زیبا و در خور است . می توان محتوای موزون و هنجار پذیر این نوع نوشتن را عمیقن درک کرد

                                             منیژه رزاقی (قاصدک)
 
من فکر می کنم شعر در هر قالبی که باید، خودش را عرضه می کند و در این بین دست شاعر فقط کاتبی است که اختیار کلمات را ندارد!
این شعر باید در این قالب نوشته می شد... همین!
 
 

                                                   جليل قيصري


خوب مي دانم كه اقاي حسني ازمون شعر كلاسيك را خيلي خوب از سر گذراند و در ان سالهاي دور غزل هايي مي گفت كه با فر اورده هاي نو پهلو مي زد و به همين دليل لازم است بگويم كه در نقب زدن به شعر موزون اگر غزل بگويد بسيار موفق تر از بعضي از غزل سرا هاي معاصر است چرا كه رباعي اگرچه قالب جا افتاده و خوبي است و با نام عربي اش مثل بسياري از فر اورده هاي ادبي ما ابداع وطني است و با روح جمعي ما پيوندي تنگاتنگ دارد اما چون از بُعد عروضي قالب منفردي است فكر مي كنم يك غزل سراي صاحب پيشينه مي تواند در غزل موفق تر عمل كند چرا كه غزل داراي تنوع وزني است و با ادغام وزن ها يا كم و زياد كردن اركان مي شود انديشه و مفاهيم نو را خيلي اسان تر در غزل و قالب هاي ابداعي جا داد ...در مورد اين رباعيات گمان مي كنم ايشان در تركيب نحوي و ايجاز بخشي به كلمات خوب عمل كرده است اما انديشه هاي موجود در برخي از اين رباعي ها ميل و شوك و حيرت و ...بيشتري را مي توانست بر انگيزد كه خود از مفاهيم زيبايي شناسي هستند اما ناگفته نماند كه ساختار نحوي كلمات و سويه هاي زباني برخي از اين رباعي ها را خوش نشانده است .بر قرار باشيد
 
                                           زنی که بلند فکر می کند
 
سلام مرسی حسنی عزیز بابت عنوان شعر "فدرالیته رباعی"
و اینکه استراتژی عوض کردی منتظر این تغییر و تنوع بودم بعد از آن سکوت طولانی شما .
من هم معتقدم یک چونین محتوایی چنین قالبی برازنده اش بود و سابقه ی ذهنی ما را هم خدشه دار نکرد .با این قول مخالفم که :غزل سرایی ات به رباعی ات می چربد.
این شعر گرچه قالبی کهنه داشت اما فحوایی نو در برداشت خصوصا انطباق عنوان هوشمندانه اش....
فقط موقع خوانش شعر حس کردم کمی در قبض و فشار بودی و امکان گزینش کلمات دیگر برایت دشوار بوده بواسطه این قالب تنگ .وگرنه (با توجه به توانایی که در شما سراغ دارم ) این مضمون جای مانور زیادتری داشت منتظر آثار خلاقانه ی بعدی شما هستم
شبنم شیروانی
 
                                                  کیوان اصلاح پذیر
 
گذشته از ارتباط معنایی ، این شعر خیلی دلچسب است . آدم دلش میخواهد هی بخواند . نه فقط وزن و ردیف و قافیه که کلمات هم خیلی راحت الحلقوم اند . حسنی قبلا هم یک شعر نو داشت در همین مایه ها ( سیم خاردار و شب نشینان ...) در آنجا هم با جمع مستان روبروییم . این جمع مستان که با تاکید حسنی بر دبه و لیوان و استکان و پسته و بره در محفلی جمع اند در حال سیاه مست شدن اند . حرف ها از منطق بیداری شروع میشود و در پایان به منطق مستانه میرسد . شعر با همین منطق تلوتلو میخوردو پیش میرود . ظاهرا با دنبال کردن سرنوشت این جمع ما به جایی نمی رسیم و اصولا هم قرار نیست برسیم مثل خود آن جمع . اسم شعر هم همین است . "فدرالیته رباعی" درحقیقت اعلام استقلال آن ها از یکدیگر است درحین پیوستگی شان . اما حیفم آمد نگویم "کف بینی این آینه هم مال خودش" . خیلی زیباست .
 
 
                                                      نادر نظامی

از لطف شما ممنون . با توجه به عدم شناخت از شما در شعر کلاسیک . این پست شما غافلگیرم کرد هم از نظر بیان و هم از این نظر که شما را با شعرهای دینامیک می شناختم . با ستایش از این شعرها که نشان دهنده طرح ها خیال انگیز ذهنی شماست من معتقدم که اگر این قوالب در شعر سپید قرار می گرفت بهتر بود زیرا واقعیت این است من با وجود زیبایی کلام این شعرها - به خصوص در وزن رباعی- و با وجود بدایع ان- حس قدیمی بودن را دارم که این ایراد شما نیست این حسی است سلیقه ای که درست ندانستم برای شما ننویسم . با تمجید از تسلط شما بر زبان و شعر
 
 
                                                     سعید دارایی
 
اولش فکر کردم که این رباعیات پژواک عربده هایی است که از قرون سه و چهار می آید . با خود هزاران هزار سوال بی پاسخ می آورد - بر ستون های سیمانی امروز می کوبد و باز از نو به خاستگاه ابدی خود بازمی گردد .
دومش همان اولی را فکر کردم
و سومش اما به هر شکل با توجه به شناختی که از قدرت غزل سرایی ابوالفضل دارم این فدرالیته رباعی هم می تواند سنگ بنای ساختمانی باشد که مطمئنن از این به بعد شاهد بر ساختنش خواهیم بود .
 
                                                  مصطفا فخرایی

آزمون کلاسیک سرایی را در غزل های تازه و گیرایت به خوبی گذرانده ای.امروزی هایت را بیشتر می پسندم.
 
                                                    فدرس ساروی
 
 این هایی که از قالب ایراد می گیرند شبیه آدمی هستند که فقط یک قدمی کار را می بینند ... واقعیت این است که قرار گرفتن حتی یک قطعه ی صد درصد کلاسیک در یک متن مدرن در کلیت آن متن فقط به فضای دامن می زند که نتیجه اش جز اعوجاج های فرامدرن نیست ... متن دنباله دار کوچه های ابوالفضل هم از همین دست است ...
 
                                                   مهدی حسین زاده

چه بخواهیم قبول کنیم یا نه ، این شعر از فضای جدی شعرهای امروز دوراست حتی از فضای جدی شعر های خود ابوالفضل حسنی ......من با قالب شعر کاری ندارم دقیقآ از فرم کار حرف می زنم و تمی که اجرا شده در آن،شعر فضایی سرخوشانه دارد و از چیزی حرف می زند که همه می دانیم اما وارد فضای شعری جدی نمی شود با آن نمی شود به عمق رفت شعر در همان سطحی که حرکت می کند به پایان می رسد با آن پایان بندی :( من در رحم مادرم هستم حالا.....!!) که جز وجوه آیرونیک سطحی چیز دیگری به شعر اضافه نمی کند.و گویی که هم شعر و هم مخاطب را دست می اندازد نه به شکلی هنری و طنز .
اما معتقدم این شعر با توجه به ظرفیت ها و بستری که فراهم کرده (در روایت و نیز خود قالب رباعی که شلنگ اندازتر و بازی گوش تر از غزل است) می توانست به سویه های عمیق تر و شاعرانه تری پا بگذارد:
با توجه به اینکه حسنی با وزن ها ی عروضی در شعر زیاد سروکار داشته و به شعر سپید با تمام وسعت آن مدت هاست که وارد شده است.

 
 


 




 

کوچه هیجدهم

 

می گوید تشک بیندازید تخت!
ایستا ده اید هاج و واج یا قدم می زنید کج و کوله!
گم کرده زیاد دارید می دانم می یافت نشود گشته ا ند ها!
پا وپاشنه خیلی دیده اند این فرشها پوست کلفت تر شده اند.....

 گیج و منگ می شویم توی هم نگا ه
رو به هم می کنیم  پشت به هم از هم دور
می چرخیم از این گوشه به آن گوشه می گردیم توی اتا ق
انگار یکی دارد می پاید مارا!

می گوید درازبکشید، رها کنید همه ی قضا یا را
می غرد پایت را از بیژامه بیرون بکش مرد! با تو ام!
این کهنه قبا را ول کن !

از تن در آورده ها را هوا می دهیم بال بال می زنند می افتند روی هم
می ماند فقط شورت ها مان پیش کش!
طاق باز می افتیم، برق می زنیم برق  کم می آورد می رود می آید

مانده ایم تا چه بفرماید باز ما چه کنیم !
از بوسه موسه خبری نیست تا اینجا !

می گوید لب روی لب بمکید، شیره دانی  در دهن دارید!
لِنگ ودست در هم قفل کنید طوری که رق تان  بیرون نزند.....

لخت و لختیم ای وای! درهم شده ایم بخدا برهم شده ایم!  
اینجا را باش! حتی یکی شده ایم!!حالا دیگر چه می خواهد از ما این دوربین !

 

سیتــــــــکا:روایت همیشگی یک نسل زندگی . که اگر به مثابه ی عمر حسابش کنیم گاهی دستهایمان را پابند یک آن فرمایش بی فرمانی می کند .
...........
اینجا را باش! حتی یکی شده ایم!!حالا دیگر چه می خواهد از ما این دوربین !
..............
کوچه ی هجدهم می تواند معارفه ی یک مسالمت باشد یا یک نگاه که از دوربینی زووم شده . 

امتیس کیان:زبان پوینده و محاوره ای شعرتان را دوست داشتم .
در شعر دنبال چیزی برای ماندگار شدنم آن چیز همیشه یک مفهوم شاعرانه نیست .گاهی اوقات فضایی است بدون تعریف که در ذهن باقی می ماند تا با هر بار قرار گرفتن در آن به یک و یا چند مفهوم برسم
شعر شما به این بی تعریفی رسیده است ولی آن احساس ماندگار را در من ایجاد نمی کند . قدم هایش روی ذهنم سبک است و ردی باقی نمی گذارد
می دانید انتظار دارم وقتی وبلاگ شعری را می بندم چیزی با من همراه شود
لذت شعر شما تا باز ماندن این صفحه با من باقی است

من نقد بلد نیستم فقط سلیقه و احساسم را در برخورد با شعرتان نوشتم
مسرور باشید

 
علی فتحی مقدم:کلی حرف داشتم که دروغ بلوگفا همه اش را بلعید و پس نداد چیزی که حالا می خوانی با ضدحال نوشتم...
به فرض که من مخاطب شکل شبیه سازی شده ی یک جریان ساده ی فکری را در این متن به لحاظ کشف ،شاعرانه بدانم اما سوال من از این نوع زبان به ظاهر آوانگارد این است آیا فرزانگی محض در این نوع کارکرد حیاتی ،برای یک شعر کافی ست ؟اگر کافی ست پس جنون فرافیزیکی که می تواند زیربنای اصلی یک شعر که تفاوت خود(شعر، متن شاعرانه) را با یک متن معمولی جداکند چه می شود ؟من خدمت به زبان را تا حد تشخص یافتن ضروری می دانم اما برای یک شعر کافی نیست ! به اعتقاد من اگر شعری اتفاق می افتد باید قبلش شاعر به کشف رسیده باشد و سپس لازمه ی اجرا جنونی آمیخته ی به فرزانگی ست (آن) شاعرانه + زبانی که ریشه در جان دادن به خود زبان اتفاق می افتد . با توجه به شناخت کمی که از شعرهای جناب حسنی دارم متوجه این شده ام که شاعر در اجرای شعر با زبان شخصی خود صادق نیست یا از سر تعمد است که این چنین سعی در کوبیدن (آن شاعرانه ی) خود دارد من می گویم: ابوالفضل برگردد ببیند این زبان در کجای زندگی روزمره اش قرار دارد که این چنین با هاله ای از تصنع به جان خویش افتاده ؟ معتقدم که زبان شخصی هر شاعر باید ریشه در رنج ها و شادی هایی که شخص از برخورد با پیرامون کسب می کند داشته باشد حال می شود شکل شبیه سازی شده ی این زبان را درد هان چرخاند ؟ ابوا لفضل جان تخیل فردیت یافته ی شما در شعر یک سر و گردن از اطرافت بالاتر است چشم سوم ترا هم دیده ام ،طنز قوی و دغدغه ی انسانی که در پس کلمات نهفته ای را دیده ام ،روح دردکشید و جان شعر کشیده ات را دیده ام ...اما چقدر با این ویژگی ها در زبان صادقی ؟ اینها را گفتم چون با (اویی) که در تو دیده ام "حتا یکی شده ایم....
با فروتنی و آرزوی دنیای کم وحشت
 
 انسان دوم:دنبال سر نخ می گشتم و رسیدم به دوربین...وای بر ما که خویش را از نگاه نامحرم دوربین بر حذر نمی داریم. زمانی برای اثبات یک گناه چند شاهد با چند چشم غیر مسلح نیاز بود و چنانچه نبود بر خلافش اتفاق می افتاد یعنی چیزی به اثبات نمی رسید.
کسی نمی دانست چه چیز باید به اثبات رسانیده شود! آیا پشت یک دیوار و از آن جا پشت یک پرده که هیچ چیز قابل دیدن نبود!
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من......
ما از همان اول پشت بر خاک و طاق باز به دنیا امده ایم و اگر بر خلاف آن عمل کنیم، یعنی دمر و وارونه به دنیا بنگریم، شاید برهان خلف ما را به نقطه ای برساند ولی مطلوب و کمال نگاه انسان این نیست!
........................................
درون ما حسی غریزی و نهفته وجود دارد شبیه حس موجود درون دو گربه ی متجانس
گربه ها با حجب و حیای انسانی به همدیگر نگاه می کنند. همان طور که کثافات خود را زیر خاک و دور از نگاه ما پنهان می کنند و ما کمی از حیا و شرمینگی و شرمندگی خود را پس آبروی مان.....ا...اکبر.
.......................................
آقای حسنی نگاه زیبایی به مقوله ی گناه انداخته است. و دوربین را موجودی مزاحم و تهدید کننده برای انسان.
مطلوب ترین حس مشترک را مورد اشاره قرار داده است و یک تناقض در فاصله ی خواستن و نتوانستن یا خواستن و ناکام شدن!
چه دردناک است نیاز انسان امروز که تا فردا هم وجود دارد!!!
 
عه تا:اگر سروده را از نظر مفهوم و محتوا لایه بندی کنیم وبرایش دو لایه ظاهری و باطنی قائل باشیم. لایه ظاهری که ازمعنی کردن تحت الفظی کلمات و تعبیر معانی اشکار گزاره ها بدست میاید:
شرح تقریبن مفصلی از مراحل یک معاشقه با ذکر جزیی دتایلها و مقاطع زمانبندی شده ی ان تحت امر یا اقلن نظارت یک عامل خارجی که بنظر می رسد دست اجباری هم در کار باشد.
از ابتداکه کار بفرمان سوم شخصی مجهول شروع می شود تا سطر اخر که صدای یکی از طرفین فعل به نیابت از "ما" بعنوان اعتراض به دستگاه نظارت در میایدهمه گویای اعمال اراده ای نامتعارف و آمرانه در جریان امورات کاملن خصوصی یک سکس داغ است. انچه ازکیستی عامل مزاحم این پروژه به ذهن میرسد.دو احتمال مسبوق به سابقه و تازه متداول در عصر دیجیتال است اولی:حضور اراده ای آنرمال در جریان چینش و هدایت روال اروتیک سروده است که بخاطر کسب التذاذ دیداری و نوعی ارضا غریزی غیر روتین به کمک اقتدار مشهودش اقدام به تالیف و کارگردانی این سناریو کرده است و دومی: حضور انگیزه ی تجاری در برداشت سکانسهای یک فیلم سوپر که عامل دوم می تواند عوامل صحنه ی فیلم باشد.
عدم توجه به واکنشهای روانی و احساسات متضاد طرفین فعال معاشقه که بخودی خود امری طبیعی وتحت شرایط قراردادی خاصی موجه است شبیه بازتاب دادن به نوعی شکنجه ی روانی در سروده قابل رصد است و شاید پرداخت این جنبه از حس انسانی مطمع تحلیل ظاهری شعر بوده است
اما انچه از لایه ی نهانتر شعر میتوان با کمک پر دادن به بال تخیل و استعانت از تاویل استنباط کرد تنگاتنگ و بموازات تحلیل محتوای مشهود و در همان امتداد است. با تعریض میدان نگاه حیطه ی کلی فضایی مجسم می شود که دست زور تا کوچکترین زاویه ی زندگی زندگانش دخالت دارد چشم فضول و وقیحی شخصیترین نادیدنی هایش را میکاود و گوش جاسوسی خصوصیترین اصوات و کلمه هایش را شنود میکند. استانه ی تحمل فرد با همه ی گشادگی در چنین فضای شیشه ای همیشه در هراس و حسرت ارامش و امنیت است . این استانه در نقطه ای بهم میریزد و عصیانی شکل میگیرد که بسته به ایجاب اتمسفر اطرافش عکس العمل نشان میدهد.
در سطور نهایی سروده عواطف شرمگین و خجالت زده ی عنصر درگیر در این فعالیت جنسی کاملن قابل مشاهده و درک پذیر است و بعنوان واکنش نمادینی نسبت به حالت تدافعی انسانی که تحت ذره بین دائم است تعمیم می پذیرد
با همه ی اینها پرداختن ممتد و دائم به چنین مضامینی (انهم در بحبوحه ای که نیاز بیداد میکند) را شاخ غول شکستن نمیدانم

 رضا باب المراد:این کار شما پر از رفتارهای زبانی هدف مندی ست که مضمون را نشانه گرفته است و همین امر باعث ایجاد ایهام در بعضی از سطر ها و به چالش کشیدن محتوای آن درایجاد تاویل های مختلف اما هم سو شده است و همین شگرد باعث قدرت این شعر شما شده راستی کمی هم تلخیص...........................

 حسن سهولی:زبان شعر زبانی ساده ومحاوره ای است که در توضیح یک امری طبیعی وروزمره اما با کژ وقوس های پنهانی موفق عمل کرده است لایه ی بیرونی شعر جریان را با زبان وبیان، فیلم می کندو لی لایه ی درونی متناقض عمل ی می کند وآن قدر سخت می گیرد که فقط احساس فیلم دیدن به مخاطب دست می دهد که با سرک کشیدن هم گره گشوده نمی شود.
"این جاراباش!حتی یکی شده ایم!!حالا دیگرچه می خواهدازمااین دوربین!"

 
زنی که بلند فکر می کند:سه شنبه 23 تیر1388 ساعت: 22:34
بازیگر بازگوش شعرت Tفیلم سوپر بازی می کند? حسنی!
..
امنیه ها که بدانند
از خلوت جماعت
دوربینی ی مخفی می کنی
امانت را می برند، به سلول انفرادی، حبسی
بخدا!
دوربینت هم ضبط می شود
مفتش، صحنه های داغ را که تصویر کشیده ای ،با ولع تفتیش خواهد کرد
به گمانم برای این سرنخت " گم کرده زیاد دارید می دانم می یافت نشود گشته ا ند ها!"حلق آویزت کنند . باقی ی صحنه ها که رد گم کردن کارگردان است با یک قبلتو حلال می شود اما!
..
ایرج میرزا بیاید لنگ بیندازد به شعرت، هیچش بعید نیست
با همه بی ناموسی! سطرهای شعر کوچه ی هجدهم معصومیتی انیس دارد با واژگانی که حرجی نیست بر روانیشان
دست بسر کردن دوربین هم چاشنی حسن ختام فیلم شعرت بود . دست مریزاد
 
مهران مهرانفر:سلام بر ابوالفضل عزیز وقت به خیر و خسته نباشید مثل همیشه لذت بردم از خواندن کارت . فقط به نظر من در برخی از بندها این که حرف ها به نوعی به درازا کشیده می شدند می شد نوعی تفاوت رو نسبت به کارهایی که قبلا ازت خوندم استخراج کرد و این یک خصیصه ی خوب در کاراته . منم به روزم و منتظر نظرای خوبت موفق باشی و به امید دیدار
 
 اسماعیل مهران فر:راستش یه سری از دوستان نوشتند اما نمی دونن چی نوشتن . یکی گفته زبان را در زندگی ات جستجو کن و ببین به کجای تجربه هات بر می خوره یا حالا ... یکی هم که میگه پر از رفتار های زبانی هدفمند است که مضمون را نشانه گرفته است و این را منتج می کند به اینکه باعث ابهام در کار شده است . ای بابا ابوالفضل !!! آدم می مونه چی بگه ... مطمئنم کا دارای روساختی قوی است که این قدرت را از ضعیف کردن بن مایه های معنایی خود به دست آورده . اینطور نیست ؟ روایتی که نشانه های زیادی را در بر گرفته به این دلیل دائما در سطر منتج به معنا می شوند که خود را از سطر عبور می دهند و دائما باز دارند به دنبال سطر می گردند . و ساخت اثر که فکر می کنم از درون چیزی بیرون نیامده و کار جدیدی انجام نشده توش . یک ساختار تعمیم پذیر که قابلیت آن را دارد امضایی از بیرون بپذیرد و دیگر اینکه این معرکه است که راوی از ابتدا دوربین به دست نوشته و دیده و در انتها خودش را بیرون کرده و از عوامل پشت شده .
 
مهدی حسین زاده:شعر ت را خواندم مواردی که می شود اشاره کرد :
از فکر پشت کار خوشم آمد : اینکه راوی در برابر دوربین است و در حال روایت آنچه به او گفته می شود و باید انجام دهد .......
اما اجرا ضعیف است ابوالفضل :
اینهمه ریز پردازی برای چیست ؟؟؟؟؟ در حالی که شعر می توانست با یکی دو گزاره از آن عبور کند : از تمام صحنه های اروتیک یا غیره و سمت و سوهای دیگری پیدا کند
متن روی یک فضا زوم کرده و تمام می شود اما کار کردهای شعری قدرتمندی را هم افاده نمی کند که بتواند پرتاب شعری داشته باشد.
اگر متن می توانست پهلوهای فرمی دیگری بگیرد و با بسط و گستردگی فرمیک لایه مند تر شود شعر استخوانداری از کار در می آمد .
ابوالفضل توی این فضا خیلی می شد کار کرد مثلآ می شد به خارج از فضای فیلم و دوربین رفت و شعر را انسانی تر و روایتمند تر کرد چیزی که شاید خواننده را مسحور کند . نمی دانم چرا فضاهای دیگری را ندیدی در کار !!!!!!!!
 
فرید قدمی:فوق العاده بود شعرت مرد! ادبیات مدرن یعنی همین. ادبیاتی که مرا درگیر می کند با همه چی زندگی ام. این رابطه ی دیده شدن و ان نگاه خیره ی لعنتی دوربین که از طرف همه مرا نگاه می کند حتی در خصوصی ترین روابطم.

امین رحمی زاد:1- زبان ------- باید گفت که در کارهای آقای حسنی عامل زبان حرف اول را می زند . اما سوال این جاست که پرداختن به این زبان تا چه حدی در خدمت شعر است و از کجا این شعر است که لگامش دست زبان می افتد. این مسئله همیشه مورد تاکید من بوده و هست!
2-محتوا-------اگر چه محتوا (به عقیده من) جز لاینفک شعر است اما این که چه مضمونی و چقدر مضمون! مساله ای است که درزیبا شناسی شعر حائض اهمیت است و در خور توجه ! و در آقای حسنی به عنوان یک رکن مهم و اصلی به آن پرداخته می شود .
3- طنز-----------درباره طنز در شعر آقای حسنی و بعضی دیگر از دوستان قبلا در همین وبلاگ نوشته بودم و ..........
اما در کار اخیر : در باره محتوا و مضمون حرفی نمی زنم به همان دلیلی که گفتم ( و اصولا چندان دوست ندارم به محتوا اهمیت بدهم)............زبان قدرت و توانایی های بالایی دارد اما متاسفانه این طور احساس می شود که گاهی بخاطر عدم توجه به همان مقوله ای که ذکر شد شعر دچار طول و تفصیل می شود و راه بیهوده می رود و بوی بازی زبان می گیرد و این رنگ فضای زیبایی که در جهت خدمت به فضا و مضمون به خوبی ساخته و پرداخته شده را کم می کند..............تکنیک سینمایی و حرکت دوربین وار راوی (هر نه چند کار تازه ای و شاقی) اما زیبا و در خور تحسین است که دوستان دیگر به آن پرداخته اند.
و در آخر از زبان دل خودم : اگر کار خلاصه تر می بود بیشتر لذت می بردم
دیگر سخنی نیست

حسین خلیلی:خواندم . باید چه بگویم؟ به خودم گفتم . یاد لحضه ای افتادم که توی بار هستی سنگینی می کرد . طرف رو کرد به دیوار و حرفش را برای میکروفن های فرضی اصلاح می کرد . چیزی تو ی این مایه ها . کالیبر این شعر جایی را نشانه گرفته که می سوزد .
 


 


 


 

 

کوچه هفدهم

 

از این وبلاگ به آن وبلاگ
از این وب سایت به آن وب سایت
دنبال چهره ی لت و پار تو می گردم
همه جا قفل خورده است !

در را قفل!  ...
پنجره را قفل! ...
خودم را هم قفل می کنم می تمرگم!