و دلی که بسیار گرفته....
یه زمانی وبلاگ اوج مجازی بودن بود و ارتباطات و....
حالا با وجود تلگرام و صد البته اینستاگرام دیگه وبلاگ داره منسوخ میشه
ولی اون زمان روزمرگی ها چه بی غل و غش بود
الان ماشاالله چه رنگی پنگی
زندگی با همه خوب و بدش میگذره
چه حیف که ما ادم ها بلد نیستیم به خودمون بد نگذرونیم
کارهایی که دوست داریمو انجام بدیم و ازش نگذریم
چون دیگه هیچ وقت نمیشه انجامش داد
چون اون زمانی که اشتیاقشو داری برات لذت بخشه و بعدها برات مهم نیست
چرا گرفته دلت ....
همین الان تو همین لحظه یه دل گرفتگی شدید دارم
رها و همسری خوابیدن
منم و صدای تیک تاک ساعت و یه دل گرفته
چقدر الکی خودمو اذیت میکنم برای همه چی
اصن من زاده شدم برای دیگران نه برای خودم
همیشه مراقبم چیزی نگم کسی بدش بیا یا مثلا اون حرفو گفتم نکنه فلانی ناراحت شده نکنه فلان شده نکنه بیسار شده
البته درجه ی الانم خیییییلی بهتر و بالاتر از قبلا شده حالا کمی بدون فکر و درجا جواب میدم ولی بازم خود خوری
همیشه خود خوری
چرا کسی برای من وقت نداره
چرا کسی گامی برای خوشحالی من بر نمیداره
چرا ?یعنی واقعا چرا ?
یادش بخیر
اصلا کلا یادم رفته بود از وبلاگم
از روزای خوب و بدی که باهاش داشتم از خاطراتم از همه و همه اش
یهویی الان این موقع شب یادم افتاد یه زمان وبلاگ داشتم و چه با شوق و اشتیاق روزمرگی هامو توش مینوشتم
الان که دارم مینویسم 26سالمه و صاحب یه دختر 7ماهه ام به نام *رها*
من دیگه الان یه مادرم
میتونم طعم فداکاری و مهر و محبت و حس کنم
من الان یه زنم
چقدر بزرگ شدم
چقدر فاصله گرفتم از اون همه شیطنت و دخترانگی
چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود
هنوزم مثل سابق با نوشتن سبک میشم ,آروم میشم
تهوع
به به
ان شا الله هوا خوب بمونه
سال 1372 امروز 24 ام جمعه بوده
من پا گذاشتم تو بیست و پنج سالگی
یه همچی روزی متولد شده بودم
تولدم مبارک
اردیبهشت،بهشت
باغچه
خوبه همش دو ذره باغچس
منم که در مصرف اب سعی میکنم در حد توانم صرفه جویی کنم دیروز دیگه طاقتم تمام شد و در ورودی و بهارخواب رو شستم
بععععععععععله شستمش
و این شد که دیروزمان کلا به تمیزکاری به سر شد
برات...
صبحش بر سر مزار پدرو مادر مامانم و بابای همسر
ظهرش بر سر مزار پدر و مادر و سایر فامیل مادر همسری
و الباقی بر سر مزار پدر و مادر بابام
اومدنی چه ترافیکی بود هونقد که تو قبرستون بودیم تو ترافیکشم موندیم
بله ما رسم داریم روز قبل از ولادت امام زمان رو بر سر مزار عزیزامون حاضر بشیم و خیرات کنیم براشون
و به نام برات مشهوره این روز
اومدنی شل و شهید شده بودم
انقد خسته بودم که سرمو گذاشتم زمین خوابم برد
ﺑﺎ ﻣﺪﺭﮎ ...
ﺑﺎ ﭘﻮﻝ ...
با شغل ...
با مقام ...
ﺑﺎ همسر ...
اما ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ
خوشبختی یعنی :
احساس رضایت
از هرچه داریم
و هرچه هستیم
شکرگزار باشیم و از ثانیه به ثانیه ای که در کنار خانواده و دوستان خود هستیم استفاده کنیم و عشق ورزی کنیم ...
اومدنی کمی هویچ گرفتم که بیام آب هویچ درست کنم
تو راه هی یه قطره بارون دو قطره بارون بارید
همون موقع میگم ببین حمیده خدا داره مراعاتتو میکنه که نمیبارونه وگرنه تا خونه نمیرسی (ازاونجا که مسافت پیاده رویم یکم طولانی تره)
رسیدم خونه لباسامو عوض کردم بارید
داره میباره همچنان