آنچه گذشت...

           

1. رفتم سر کار جدید.

2. بدترین ماه رمضان عمرم رو تجربه کردم.

3. فهمیدم توی همشهری داستان مرداد ماه یه اتفاق خوب منتظرمه.

4. نذری داشتم برای یه آرزوی قدیمی که با برآورده شدنش نذرم ادا شد. خدا خیلی بزرگتر از آرزوهای ماست.

 

+ میزان خوشبختی آدم هارو درجه ی بندگی شون تعیین می کنه. مدتهاست بنده ی خوبی نیستم.

 

نفس عمیق

                   

از محل کار سابقم sms آمده که تا فلان تاریخ این فرم ها و جداول را تکمیل کنید. من که قرار نیست دیگر به آنجا بروم. زنگ می زنم به رئیس سابق؛ می گوید لابد همکاران سابق یادشان رفته اسم مرا از لیست گیرندگان پیام حذف کنند. خداحافظی می کنیم و تمام. وقتی دارم پیام رسیده شان را پاک می کنم خدا را شکر می کنم. به این فکر می کنم که خوشبختی گاهی چقدر ساده سراغمان می آید، همین قدر ساده که می توانیم بعد از اسم یک آدم هایی و یک جاهایی از کلمه "سابق" استفاده کنیم.

 

نفس عمیق

                 

از محل کار سابقم sms آمده که تا فلان تاریخ این فرم ها و جداول را تکمیل کنید. من که قرار نیست دیگر به آنجا بروم. زنگ می زنم به رئیس سابق؛ می گوید لابد همکاران سابق یادشان رفته اسم مرا از لیست گیرندگان پیام حذف کنند. خداحافظی می کنیم و تمام. وقتی دارم پیام رسیده شان را پاک می کنم خدا را شکر می کنم. به این فکر می کنم که خوشبختی گاهی چقدر ساده سراغمان می آید، همین قدر ساده که می توانیم بعد از اسم یک آدم هایی و یک جاهایی از کلمه "سابق" استفاده کنیم.

کجا می توانم گمش کنم؟

              

از لحظه ای که فکر کردم گمش کرده ام تا وقتی که ته جیب وسط کیفم دیدمش شاید فقط پنج ثانیه طول کشید. اما در همین لحظه ی کوتاه تپش قلبم صدبرابر شده بود و دستانم می لرزید. چرا فکر ِ گم کردن گوشی ام مرا آن همه بهم ریخته بود؟ گوشی ام جزو اولین مدل های شرکت سازنده اش است که الان کاملا قابلیت نگهداری در موزه را دارد! پس گم شدنش هیچ ضرر مالی را متوجه من نمی کرد. شماره تلفن های فون بوک گوشی را هم در یک دفترچه یادداشت کرده ام پس نباید نگران از دست رفتن شماره ها بوده باشم. عکس و فیلم خاصی هم در آن وجود نداشت که امکان سوء استفاده را فراهم کند. هر چند مطمئن نیستم عکس های دو مگاپیکسلی واقعا به درد کسی بخورد. پس من نگران چه بودم؟

من از خود "گم کردن" ترسیده بودم. آخرین باری که چیزی را گم کرده ام به 14 سال قبل برمی گردد. من همیشه همه چیز را سرجایش گذاشته ام. در مهمانی ها و خانه ی دوستان و آشنایان حواسم بوده که چیزی را جا نگذارم. مراقب بوده ام که اگر چیزی را از کیفم بیرون می آورم دوباره برگردانمش. حتی توی خانه مان هم هر کسی هر چیزی را گم می کند سراغش را از من می گیرد. من سالهاست چیزی گم نکرده ام، وسایلم را جایی جا نگذاشته ام و برای پیدا کردن اشیا به زحمت نیفتاده ام. و راستش را بخواهید الان فهمیده ام این مسئله چقدر وحشتناک است. این را حالا فهمیده ام که با ترس "گم کردن" روبرو شده ام. فکر می کنم تمام این سالها اشتباه کرده ام، این همه دقت برای اینکه چیزی را گم نکنم درست نبوده. باید یاد می گرفتم ممکن است گاهی آدم یک چیزهایی را فراموش کند، ممکن است آنقدر درگیر باشد که دوست داشتنی ترین وسیله اش را هم جایی گم و گور کند. باید یاد می گرفتم گم کردن یکی از طبیعی ترین اتفاقاتی است که می تواند برای هر کسی رخ بدهد. اتفاقی که نه ترس و دلهره دارد، نه عذاب وجدان. من بلد نیستم وقتی چیزی، اتفاقی و یا کسی را گم می کنم باید چکار کنم اما شاید امسال بتوانم آن را یاد بگیرم.

 

کجا می توانم گمش کنم؟

                

از لحظه ای که فکر کردم گمش کرده ام تا وقتی که ته جیب وسط کیفم دیدمش شاید فقط پنج ثانیه طول کشید. اما در همین لحظه ی کوتاه تپش قلبم صدبرابر شده بود و دستانم می لرزید. چرا فکر ِ گم کردن گوشی ام مرا آن همه بهم ریخته بود؟ گوشی ام جزو اولین مدل های شرکت سازنده اش است که الان کاملا قابلیت نگهداری در موزه را دارد! پس گم شدنش هیچ ضرر مالی را متوجه من نمی کرد. شماره تلفن های فون بوک گوشی را هم در یک دفترچه یادداشت کرده ام پس نباید نگران از دست رفتن شماره ها بوده باشم. عکس و فیلم خاصی هم در آن وجود نداشت که امکان سوء استفاده را فراهم کند. هر چند مطمئن نیستم عکس های دو مگاپیکسلی واقعا به درد کسی بخورد. پس من نگران چه بودم؟

من از خود "گم کردن" ترسیده بودم. آخرین باری که چیزی را گم کرده ام به 14 سال قبل برمی گردد. من همیشه همه چیز را سرجایش گذاشته ام. در مهمانی ها و خانه ی دوستان و آشنایان حواسم بوده که چیزی را جا نگذارم. مراقب بوده ام که اگر چیزی را از کیفم بیرون می آورم دوباره برگردانمش. حتی توی خانه مان هم هر کسی هر چیزی را گم می کند سراغش را از من می گیرد. من سالهاست چیزی گم نکرده ام، وسایلم را جایی جا نگذاشته ام و برای پیدا کردن اشیا به زحمت نیفتاده ام. و راستش را بخواهید الان فهمیده ام این مسئله چقدر وحشتناک است. این را حالا فهمیده ام که با ترس "گم کردن" روبرو شده ام. فکر می کنم تمام این سالها اشتباه کرده ام، این همه دقت برای اینکه چیزی را گم نکنم درست نبوده. باید یاد می گرفتم ممکن است گاهی آدم یک چیزهایی را فراموش کند، ممکن است آنقدر درگیر باشد که دوست داشتنی ترین وسیله اش را هم جایی گم و گور کند. باید یاد می گرفتم گم کردن یکی از طبیعی ترین اتفاقاتی است که می تواند برای هر کسی رخ بدهد. اتفاقی که نه ترس و دلهره دارد، نه عذاب وجدان. من بلد نیستم وقتی چیزی، اتفاقی و یا کسی را گم می کنم باید چکار کنم اما شاید امسال بتوانم آن را یاد بگیرم.

تو خوب مطلقی، من خوب ها را با تو می سنجم

            

دوست داشتن تو

دریا را

به قاب پنجره ام می کشاند

و نان روزانه ام را

برشته می کند بر سنگ ظهر

پروردگارا!

از تو تشکر می کنم

دوست داشتن تو

خانه ی امن من است

با پرده هایی پر از ستاره

                                            "رسول یونان"

 

+ عنوان از حسین منزوی

 

 

تو خوب مطلقی، من خوب ها را با تو می سنجم

             

دوست داشتن تو

دریا را

به قاب پنجره ام می کشاند

و نان روزانه ام را

برشته می کند بر سنگ ظهر

پروردگارا!

از تو تشکر می کنم

دوست داشتن تو

خانه ی امن من است

با پرده هایی پر از ستاره

                                            "رسول یونان"

 

+ عنوان از حسین منزوی