توجه...................توجه................
سلام
خوشامدی
تاریخ تولد وبلاگ92/2/24
سلام
خوشامدی
تاریخ تولد وبلاگ92/2/24
(آبجی فاطمه و امیر منو ببخشید ذهنیاتم جز این ننوشت...)
دنیایش عجیب بود...برایم ناشناس بود
غم هایش را باور میکردم یا خنده های تلخش را؟
آرامش ظاهری صورتش یا درد به کمین نشسته اش را؟
غصه ای بی انتها درونش را می خورد,لبخندی بر لب ,چشمان معصوم و بی گناه
دلش تار و پود فضا را به چنگ می کشید پلی شکسته میان قلب و دنیایش ساخته بود
درونش غوغا بود...هیچ یک از نگاه ها و حرف هایش با هم دوست نبودند
می خندید و می گفت:خوبم...
دروغ می گفت!!!اشک می ریخت و بغض رهایش نمی کرد
چشمانش را می بست و خسته به نظر می رسید
شب هایش تیره و تاریک,روزهایش غمگین و طاقت فرسا
در اوج فراوانی دوست و لذت های دنیا,او تنها بود؛چه کسی جز او درد را به دوش می کشید؟
او شادتر از آنچیزی بود که شود او را شناخت,اما نگاه خیره و اشک آلودش بازیگری اش را صفر می داد
گهگاهی در برابر دنیای داغون او کم می آوردم و گویی شیشه عمرش را جایی جست و جو میکرد
او گناه من را به وضوح میدید,هیچ چیز از دردش را نمی فهمیدم,درکش نمی کردم
اما تمام غم هایش را به دوش می کشیدم
تنها جمله ای که میتوانستم به او بگویم این بود که:غصه نخور خدا با توست
و غیر از این حرفی برای گفتن نداشتم
من دردش را با تمام وجود حس میکردم اما جاده امیدواری من به بن بست میرسید
وقتی بغض پنهانش را می دیدم و تحمل دم زدن نداشتم
او را میخنداندم و خود این احساس های دروغین را حس میکردم
هردو خنده های پر از درد را فریاد می کردیم
صدای تیک تیک ساعت خسته او را عذاب میداد دلگرمی اش گلهای تازه گلدان بود
لحظه شماری میکرد و این دنیای من را آتش میزد احساسش قلبم راسنگین می کرد
و چه گذریست این مدت ها و شبانه روزهای سنگین و بی رحم...
او از تبار خستگی و درد و من در باتلاق بی خبری اتفاق و لرزشی در دلم افتاده است
خیلی عجیب بود آن روز با تمام روزهای دیگر تفاوت داشت
هوای مه آلود و بارش بارانی نم نم و زیبا
گویی خداوند تمام ملائک خود را به زمین فرستادست
لبخندش محو شد گویی شیشه عمرش را شکسته یافته بود...
نه دنیایی نه غمی نه پلی نه شب و روزی و نه تازیانه تیک تیک ساعتی,گلهایش پژمرده و بی روح
چشمان معصومش بسته بود واما دیگر خستگی نداشت لبخندی زد که دنیایی را به ستایش وادار میکرد
مثل یک رویای روشن بود و انگار انتظارش به پایان رسید و خدا برای سرنوشتش نقش دو بال زیبا کشید
سهم او رفتن و سهم من کوه غم,همراه بغض سنگینی که با خود همسفر می دیدم
گله ای نیست از سرنوشت
او در قلب من بود و غم او غم من پس سهم من از تاوان دادن این غم کجا رفت؟
عشق دنیای کوچک من:
دلم برایت تنگ شده است و بیا وببین خسته شدم از دنیای خودم
دلم برایت تنگ شده است و بیا و ببین سر بر روی عکس هایت می گذارم
تو میروی ودیگر نیستی میان حس غریبی بی کسی هایم
من ماندمو خاطرات تو و غم به دوش کشیده و دلواپسی هایم
تو را دارمو ندارم تو بگو چطور نبودنت را میان بودن های بیهوده دیگران طاقت بیاورم
ولی خب,گرفتن تو ازمن تمام جزا و تاوان گناه بی منصفانه من بود,توبرگرد تامن طاقت بیاورم
یک تمنا به حرمت شراکت در به دوش کشید غمهایمان:
هر وقت دلم تنگ شد وبغضم ترکیداشکی آمد تو بیا و اشک هایم را پاک کن و فقط بگو هستی
همین...
ای خدااااااااااااااااااااااااا!!!
گول زدن های خودم را می بینی؟
تنهایی ام را می بینی؟
بی سر و سامانی ام را می بینی؟
سرگردانی و اشک های امان بریده ام را می بینی؟
سنگینی نگاهمو سردی قلبم و لبخند سرنوشتم را می بینی؟
خدا من بی او...؟؟؟سادگی جداییمان را می بینی؟
خدا حال وروزم را میبینی؟
خدا رویای کابوس و قلب بی فانوسم را می بینی؟
خدایا دگر بس است...دلم بدجور گرفته است
بگوبیاید و اشک هایم را پاک کند و بگوید که در کنارم هست.
دنیای زیبای رفته ی من
چقدر بغض کردمو تو نیستی آرومم کنی چقدر گریه کردمو تو نیستی پاکش کنی
تو خودت نیستی اما غم و دردت, چهره ات روبرومه
دیگر امیدی به برگشتن نگاه و خنده و وجودت نیست
باز هم نمی بینمت و میگذرد و من میخندم به بغض و تنهایی
و شادی برای این دل بی تو دیگر جایز نیست.
همونی که دنیاشو کنار میذاشت تا لحظه ای رنگ چشات یادش بیاد یادت میااااااااد؟؟؟
خودت می گفتی توی گوشم فقط منم روشنی رنگ شبات
یادت میاد عاشقانه ها و ترانه هات چشمای بارونی و طرز نگات یادت میاااااااد؟؟؟
یه روزی اومدم کنار تو گفتی که آروم و قراری نداری
دستمو گرفتی و نگاهتو توی نگام با ناراحتی گره دادی تو میخواستی تا بری...
تو گفتی که می خوای بری وچندروزی و بازم میای
گفتم منم میام باهات خندیدی گفتی نمیشه باهام بیای یادت میااااااااد؟؟؟
رفتی و الان درگیر تنهاییام اما خب خیلی گذشته از اون روزا
هنوزم گریه کنون منتظرم اما دیده بی اثر یعقوب شد اون چشا
یادم میااااااد...
قول و قرارامونو...زیر بارون ایستادنامونو...گریه هامونو...خنده هامونو... اماگذشت.......
ولی خب مردی کن و یادت بیاد یکی اینجا منتظره در به دره غصه داره....
راستی...
داری هنوز نامه هامونو آخریش یادت میاد؟نوشته بودم واسه تو تنهام نذار به جون هر کی که دوست داری؟
بدجور خیالم راحت می شد آخه تو قسم میخوردی جون تنها عشقتو؛قسم منو یادت میااااااد؟؟؟
حالا باید منو یادت بیاد...
فقط یه چیز؛دلم برای تو کمی دلواپسو ناراحته من از خودم بدم میاد
کاش میفهمیدم که دوستم نداری تا که عذابی نکشی منو تحمل نکنی
منو ببخش...
حالا که رفتی برنگرد دنبال من دیگه نگرد
شاید خجالت بکشی؛از چشات اشکی بیاد من نمی خوام......
اما یادت نره هنوز م یکی دوستت داره خیلی زیاد...
باران هر لحظه تندتر و اصرار من بیشتر می شد
باران شدید تر و گریه های من ملتمسانه تر
ادامه باران همانا و دعا و گریه من همانا
و دعای من این بود:خدایا او برود و مرا برای همیشه فراموش کند
و خدا قطره های باران را بیش از پیش به سر من میکوبید و به من میفهماند این دیگر چه دعاییست؟
تو مدت هاست که فراموش شده ای...
و من هنوزم زیر باران میروم؛منی که عشق بارانم
وباز هم گریه و هم دعا,حتی تو هم نجوای دعای منی
اما با این تفاوت که از خدا خوشبختی ات را می خواهم وبس...
دختر بودن تاوان سنگینی دارد
اوست که تو را می بیند و چه راست چه دروغ,(البته بیشتر مواقع دروغ برای پسران از ارجعیت برخوردار است.) به تو می رساند که عاشق تو شده است و تنها تو هستی که در تمام زندگی او تأثیر زیادی گذاشته ای و او تنها می تواند به تو اعتماد کند و اینکه این رابطه پنهان خواهد بود و اینکه او با تمام پسران فرق میکند وتو میتوانی به او اعتماد کنی برای او در بین افراد صورت خوشی ندارد که کسی از زندگی شخصی او با اطلاع باشند(به دست آوردن اعتماد دختر) و از کارهایی تعریف می کند که وجود خارجی ندارد مثل اینکه می گوید من همه جا از تو تعریف می کنم و بابت تو با مامانم صحبت کردم(متحول کردن ذهن دختر) و دوست دارم کمی با هم آشنا بشویم تا بعدش در موردزندگیمون تصمیم جدی بگیریم(امیدوار کردن دختر به یک خیال واهی)
زمان میگذرد و میگذردو میگذرد...
آشناییت به اوج خود میرسد ودر این میان ها هردو به یک مرحله از زندگی رسیده اند:
دختر:تمام زندگی اش را با نام او شروع می کند شب و روز خود را با فکر و ذکر پسر میگذراند واو را مهم ترین شخص زندگی خود میداندوبرای دیدن پسر از خود بیخود میشود و یکجور به خود میرسد که واقعأ دیدنی میشوداز عروس خوشکل تر و با شوق تر(حیف این همه رسیدگی,پسره ی به درد نخور),دختر مدعی است از زمانیکه او وارد زندگی اش شده است زندگی اش تغییر کرده است وحتمأدختربا دوست صمیمی خود موضوع را در میان گذاشته است وحتمأ موضوع بحث همیشگیشون پسره است وصددر صد و بدون شک در تمام دفتر ها و کتاب های خودش اول اسم اورا با شکل های متفاوت و زبان های مختلف نوشته است و قسم راست او قسم به بهترین و عزیز ترین شخص زندگی اش که معمولأهمین پسره هست تبدیل شده است ودختر با داشتن این پسره کسی را به چشم آدم نمیبیند چه برسد که بخواهد به شخص دیگری فکر کندو از نظر او فقط یک نفر در دنیا فوق العاده است که بعدها که زمان گذشت همه می فهمند(به امید همان قول زدواج),دختر تمام تاریخ ها را به ذهن میسپارد روز آشنایی, اولین روز صحبت کردن با پسره,روزتولدپسره و حتمأاین به یاد سپردن معنی دارد خریدن کادوهای زیبا و دوستداشتنی واس پسره(ای بی لیاقت),دختر نگران او میشود گریه می کند و اشک های خود را خرج می کند واسه او میمیرد وقت خالی برای او دارد وهر روز برای او حرف تازه دارد و از فاصله افتادن بین خود و او میهراسد تمام حرفای اورا قبول دارد با همه غیراز او احساس غریبگی میکند و قلب خود را متعلق به او میداند و از ناراحتی او ناراحت تر و از خوشحال او خوشحال تر میشود,بدون او نمیتواند دوام بیاورد ومی خواهد از او تا قول بدهد که هیچوقت ترکش نکند(ای ساده دل) جالب اینجاست که تنها عددی که مورد علاقه ی دختراست عددهای مربوط به پسر است تاریخ تولدش,شماره شناسنامه اش,پلاک ماشین یا موتورش,شماره موبایلش,شماره خونش,شماره دانشجویی و...
دختر خودش را خوشبخت ترین دختردنیا میداند!!!!!!!!!!!!
پسر:خوشی دوباره شروع شد سرگرمی موقتی و گفتن ها و قول دادن های بی سروته و دروغکی به مرحله اجرا رسید و پسرتمام افکارش را به این متمرکز کرده است:که به به ایول به خودم آخر توانستم این یکی را به لیست شاهکارهای خودم اضافه کنم و از آنجایی که پسرها با گردهمایی هایی که می گیرند و با گذاشتن مضائده ی دخترانه,دقیقأ همین دختر را با هزار دوز و کلک و حرفای عاشقانه به شرطبندی با بقیه برده و برخلاف حرف هایی که به دختر زده تمام پسران و رفیقان از این جریان خبر دارند,پسرجمعی از رفقا را دعوت میکند تا احساسات دختر را به همه نشان دهد واینکه چطور به صورت باور نکردنی توانسته وابستگی رادر دختر ایجاد کند و یکجورایی بی آنکه دختر بداند مسلک دست گرگ صفت ها شده است(چه بی شرمانه),پسربدون اینکه احساسی برایش مهم باشد کادوهای او را قبول میکند و هیچ کادویی را به هیچ مناسبتی به دختر نمیدهد اشک او را در می آورد و تنها با یک معذرت خواهی به آسانی از آن میگذرد و اسم دخترانی که در زندگیاش وارد شده اند را ردیف می کند واز دوستداشتن دختر خاصی صحبت می کند دقیقأپای خود را بر روی احساسات لطیف دخترمیگذارد اواین عذاب کشیدن دختر را میبینداما لذت بچگانه را رها نمی کند بعد ازبرد به ظاهر مفتخرانه و صحبت های پی در پی و قرار های مختلف و سوء استفاده از احساس و زندگی دختر می خواهد بازی را به مرحله آخر برساند باید تمامش کند چراکه خستگی و تکراری را احساس ی کند,به سراغ معجون های بهانه میرود و از طرز صحبت کردن,رفتار,راه رفتن,دیر خوابیدن,زود خوابیدن و...میرود وبا تکیه بر حرفایی از قبیل اینکه مشخص است که تو دیگر من را دوست نداری یا اینکه به همه اهمیت میدهی جزمن,و اینکه من نمیتوانم رفتارهای بچگانه ی تو را تحمل کنم,و در جمع صحبت از تو بود,چراباید شماره ی تورا هرکسی داشته باشد و...
با متهم کردن و طعمه قرار دادن دختربه هدف خود نزدیک میشود(چه بیرحمانه)
جواب تماس دختر ررا نمیدهد اس های خیانت و جدایی را به دختر میفرستدو او را مسبب جدایی و مشکلات میداند و خیلی راحت خط ایرانسل خود را خاموش می کند و اگر جایی به دختر برخورد کرد به سرعت دور میشود.
دختر را خرد میکند و دیگر حتی نیست که اشک هایش را ببینددلگرمش کند و به در دلهایش گوش کند ونتیجه شرطبندی خودرا ببیند و به غیرت ر مردی خود لعن و نفرین بفرستد,بعد از مدتی خطش را روشن می کند و تماس های بی پاسخ را می بیند و یک اس که از طرف دختر است:
سلام من دوستت داشتم و دارم چون تو واسه من بی نظیر بودی اما شاید واقعأ اونچیزی نبودم که تو می خواستی من را بابت کارهای بدی که کردم و باعث دلخوری تو شد ومتوجه آن نشدم ببخش امیدوارم خوشبخت بشی و همیشه برای تو و زندگی ات دعا میکنم مواظب خود و خوبی هایت باش.
پسر بی توجه به اینکه دختر تا چه اندازه از خود گذشته و غرور خود را نادیده گرفته استو یا اینکه با احساس و گریه همچین حرفایی را زده است اس را پاک می کند و لبخندی به این دختر ساده لوح میزند و از آنجایی که خود را گرفتار کارهای بیهوده ی دیگر میداند به آسانی از این موضوع می گذرد
در پایان دختر شکسته دل و ناراحت و به خاطرات خوب وبد گذشته فکر میکندو با غم و گریه کنار رفته است و از نظر بقیه او فقط یک هرزه بوده است در حالیکه پسر تمام خاطرات را فراموش و بدنبال بقیه دخترانوارد لیست نشده ی خود است وبا هوس کنار میرود و از نظر بقیه او فقط کمی دختر بازی کرده است.