گاهي گمان نميكني و مي شود

 گاهي نمي شود كه نمي شود


گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است


گاهي ناگفته قرعه به نام تو مي شود


گاهي گداي گدايي و بخت نيست


گاهي تمام شهر گداي تو مي شود

دنبال کسی میگردم

  من در این وسوسه ی شهر              

 

                                        دنبال کسی میگردم


   که شبیه همه نیست                                                               

                                                                

                                   مثل آب است دلش 


مثل پروانه ظریف 

      

         مثل تو رویایی                                                

                                             

                                                                 

و نفس میکشد از عشق خدا                         


                             من در این وسوسه ی شهر پی                    

                                                

     نیمه ی گمشده ی آینه ها میگردم                                            


فقر

    دکتر علی شریعتی:

میخواهم  بگویم ......

فقر  همه جا سر میکشد .......

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی  هم  نیست ......

فقر ، چیزی را  " نداشتن " است ، ولی  ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست  .......

فقر  ،  همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته ی یک کتابفروشی می نشیند ......

فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ......

فقر ، کتیبه ی سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند .....

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....

فقر ،  همه جا سر میکشد ........

                    فقر ، شب را " بی غذا  " سر کردن نیست ..                   فقر ، روز را  " بی اندیشه"   سر کردن است


با تو هستم فرهاد ...

با تو هستم فرهاد

تیشه بیهوده بر این کوه مزن

که دگر شیرینی

دیده اش گرم تمنای تو نیست

و صدای زدن تیشه تو

قلب بی ارزش من را به تپش باز نخواهد آورد

در زمستان بلندی که گذشت

قلب من در قفس جسم

قدمی مانده به دیوار عدالت پژمرد

قلب من طوری مرد

که دگر آن نفس گرم تو هرگز نتوانست مرا زنده کند

شاید از روز ازل

از همان روز که گویند خداوند بزرگ

از دم خود به بشر عشق دمید

من به بازی پی دیدار شیاطین بودم

و یقین در ان روز

اولین کس که خداوند در او عشق دمید

توی مجنون صفت و عاشق و شیدا بودی

با تو هستم فرهاد

مشت بیهوده بر این خانه مزن

که فروریخته این میکده از باد خزان

 

و من اکنون یک پارچه دردم

اکنون آن زمان رسیده است که من به صورت ِ
دردی جانگزای درآیم ؛
درد مقطع روحی که شقاوت های نادانی ،
آنرا از هم دریده است .
و من اکنون
یک پارچه دردم


لب های باز ما را  بگذار تا بدوزند

اوراق شعر ما را

بگذار تا بسوزند

لب های باز ما را

بگذار تا بدوزند

بگذار دستها را

                        بر دستها ببندند

                                              بگذار تا بگرئیم

                                                  بگذار تا بخندند

بگذار هر چه خواهند

            نجوا کنان بگویند

                     بگذار رنگ خون را

                                                   با اشکها بشویند

 

بگذار تا خدایان

    دیوار شب بسازند

                  بگذار اسب ظلمت

بر لاشه ها بتازند

بگذار تا ببارند

   خونها ز سینه ی ما

                   شاید شکفته گردد

 گلهای کینه ی ما

 

 -نصرت رحمانی

نکته های کوچک زندگی  

زندگی همان اندازه که از اتفاقات بزرگ تشکیل شده ، نکته های

کوچک هم دارد. نکته هایی که شاید همه ما آنها را بدانیم اما خوب،

گاهی فراموش میکنیم. سرشاری زندگی از همین نکات کوچک است

که گاهی پیش درآمد اتفاقات بزرگ و سرنوشت ساز می شوند.آنها را

جدی بگیرید، هر ماه ،هرهفته یکی از این نکات را روی آینه بنویسید

تا هر روز ببینید و فراموش نکنید. برای یکدیگر تعریف کنید تا برای

دوستانتان هم یادآوری شود.

* وقتی به شدت عصبانی شدی دستهایت را در جیبهایت بگذار.

* یادت باشد بهترین رابطه میان تو و همسرت زمانی است که میزان

عشق و علاقه تان به هم بیش از میزان نیازتان به یکدیگر باشد.

* مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش

بگیر.

* اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن

را قطع کن.

* هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری

" چون در واقع نمی دانی .

* یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس

و اقبال است.

* هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این

را می داند.

* از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه

استفاده بهینه از حیات همین است.

* در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.

* وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی،

لبخند بزن و بگو: "برای چه می خواهید بدانید؟"

* هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

* هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

* با زنی که با بی میلی غذا می خورد ازدواج نکن.

* وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی،

دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز

بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

* هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.

* راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

* هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

* شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات

غنی سازد.

* سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "

* هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی

زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

* چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی

آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

* وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.

* هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

* وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی

را که در میدان شهر است انتخاب کن.

* در حمام آواز بخوان.

* در روز تولدت درختی بکار.

* طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و

بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

* بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

* فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

* ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

* هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

* شیر کم چرب بنوش.

* هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر

احتیاج خرید خواهی کرد.

* فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده

بود.

* از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

* فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای

رسیدن به آن تلاش می کنند.

منبع: کتاب نکته های کوچک زندگی. اچ جکسون براون. ترجمه:

زهره زاهدی

یک روز زندگی

دو روز مانده بود به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده، باقي نمانده بود
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت
تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد
داد زد و بد و بيراه گفت
خدا سکوت کرد
آسمان و زمين را بهم ريخت
خدا سکوت کرد
جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت
خدا سکوت کرد
به پرو پاي فرشته و آسمان پيچيد
خدا سکوت کرد
کفر گفت و سجاده دور انداخت
خدا سکوت کرد
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد
خدا سکوتش را شکست و گفت:
عزيزم، و اما يک روز ديگر هم رفت
تمام روز را به بد و بي راه و جار و جنجال از دست دادي
تنها يک روز ديگر باقي است
بيا و لا اقل اين يک روز را زندگي کن
لا به لاي هق هقش گفت اما يک روز...
با يک روز چه کار مي توان کرد
خدا گفت:
آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند
گويي که هزار سال زيسته است
و آن که امروزش را در نمي يابد
هزار سال هم به کارش نمي آيد
و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت
و گفت:حالا برو و زندگي کن
او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد
اما مي ترسيد حرکت کند
مي ترسيد راه برود
مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد
قدري ايستاد
بعد با خودش گفت
وقتي فردايي ندارم
نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد
بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم
آن وقت شروع به دويدن کرد
زندگي را به سر و صورتش پاشيد
زندگي را نوشيد
زندگي را بوييد
و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود
مي تواند بال بزند
مي تواند پا روي خورشيد بگذارد
مي تواند...........
او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد
زميني بنا نکرد
مقامي به دست نياورد
اما.......
اما در همان يک روز
دست بر پوست درخت کشيد
روي چمن خوابيد
سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد
و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد
و براي آنها که دوستش نداشتند
از ته دل دعا کرد
او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد
لذت برد و سر شار شد و بخشيد
عاشق شد و عبور کرد و تمام شد
او همان يک روز زندگي کرد
اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند
امروز او در گذشت. " کسي که هزار سال زيسته بود "......

شیعیان من ....،

مرحوم محدث قومی می نویسد :

در مصباح کفعمی است که سکینه خاتون گفت: چون پدرم کشته شد آن بدن نازنین را در آغوش گرفتم حالت اغماء و بیهوشی برای من روی داد ، در آن حال شنیدم پدرم می فرمود :

شیعیان من ، هر گاه آب خوشگواری نوشیدید مرا یاد کنید و هر زمان مظلومیت غریب یا شهیدی به سمع شما رسید برای من ندبه و زاری کنید .

نوحه سرائی حضرت زینب سلام علیه الله و وداع آن خاتون

با جسد مطهرامام تشنه کام سلام الله علیه

آخـر از کـوی تو با دیـده ی گـریان رفتم

آمـــــدم با تو و با لشگـــر عــدوان رفتم

گر تو با جـمله شهیدان سوی جنت رفتی

من سـوی شــام به هـمراه اســیران رفتم

خاطر جمع و دل آسـوده می باش که من

فرق بـی معجـر و گیسـوی پریشـان رفتم

ای شـه تشنـه جگر این تو این شـط فرات

آب نـوش آب که مـن با لب عطشـان رفتم

بعدازاین بانگ عطش نشنوی ای شاه که من

بـا یــتیمان بـه ســـوی کــوفـه ویـران رفـتم

عـهد ما بـود که تو کشـته شـوی بر لـب آب

تـو وفـا کـردی و مـن بـر سـر پـیـمان رفـتم

چـاک پـهلوی تـو را دیـدم و از پــنـجه غــم

ســیـنـه را چــاک زدم تـا بـگــریــبـان رفـتم

خـاک بر فرق مـن و خـواهری من که تو را

جـسـم صـد چـاک فـکـنـدم بـه بــیـابـان رفـتم

بـر سـر نـعش تو نـگذاشـت بـمانم چـون شـمر

بـا ســر پــاک تـو ای مـهـر درخـشـان رفــتـم

جــودیـا شــرح غـم غـــمـزدگــان کــن کـوتــاه

کـــه زهــوش از اثــر نــالــه و افــغـان رفـتــم

نمی خواستم....

نمی خواستم نام چنگیز را بدانم

نمی خواستم نام نادر را بدانم

نام شاهان را ، محمد خواجه و تیمور لنگ

نام خفت دهندگان را نمی خواستم و خفت کشندگان را

می خواستم نام تو را بدانم

و تنها نامی که می خواستم و ندانستم

عروس نازیبا و داماد کور

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود. همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود .


تکه ای از کیک

گاهی از خودمان می پرسیم انجام چه کاری باعث شده که شایسته داشتن چنین شرایطی شوم .

چرا خدا اجازه می دهد این طور چیزهایی برای من اتفاق بیافتد ؟


در این مورد تعبیری را ببینید ...


دختری به مادرش می گوید چطور همه چیز برای او اشتباه پیش می رود ؟ شاید او در امتحان

ریاضی رد شده !

در همین حال نامزدش هم او را رها کرده ...

به خاطر بهترین دوستش

در اوقاتی چنین غمناک یک مادر خوب دقیقا می داند چه چیز دخترش را دلخوش می کند ...: « من

یک کیک خوشمزه درست می کنم »

مادر دخترش را در آغوش می کشد و او را به آشپزخانه می برد در حالیکه دختر تلاش می کند

لبخند بزند .

در حالیکه مادر وسایل و مواد لازم را آماده می کند ، و دخترش مقابل او نشسته . مادر می پرسد :

عزیزم یک تکه کیک می خوای ؟

: آره مامان ! تو که حتما می دونی من چقدر کیک دوست دارم !

بسیاری خوب ، مقداری از روغن کیک بخور . دختر با تعجب جواب میده : چی ؟ نه ابدا !

نظرت در مورد خوردن دو تا تخم مرغ خام چیه ؟

در مقابل حرف مادر دختر جواب میده : شوخی می کنین ؟

یه کم آرد ؟ نه مامان مریض می شم !

مادر جواب داد : همه اینا نپخته هستن و طعم بدی دارن اما اگه اونا رو با هم استفاده کنی اونا یک

کیک خوشمزه رو درست می کنن .

خدا هم همینطور عمل میکند ، هنگامی که ما از خودمان می پرسیم چرا او ما را در چنین شرایط

سختی قرار داده ، در حقیقت ما نمی فهمیم تمام این وقایع کی ، کجا و چه چیزی را به ما می بخشد .

فقط او می داند و او هم نخواهد گذاشت ما شکست بخوریم .

نیازی نیست ما در عوامل و موقعیتهایی که هنوز خامند فرو برویم .

به خدا اعتماد کنیم و

چیزهای فوق العاده ای را که به سوی ما می آیند ، ببینیم .

خدا ما را خیلی دوست دارد ...

او هر بهار گل ها را برای ما می فرستد

او هر صبح طلوع خورشید را برای ما می سازد ...

و هر وقت شما نیاز به حرف زدن داشتید او برای شنیدن آنجاست ...

او می تواند در جایی از جهان زندگی کند اما او قلب تو را برای زندگی انتخاب کرده ...

این پیام را برای کسانی که صادقانه شما را درک می کنند بفرستید من هم امیدوارم روزتان تکه ای

از کیک باشد .

کیک بزرگی داشته باشید !

آفرین !

منظورم همان روز بزرگ برای شماست !


بهترین لحظات.........

بهترین لحظات زندگی :

عاشق شدن

آنقدر بخندید تا دلتان درد بگیره 

بعد از اینکه از مسافرت برگشتید ببینید هزار تا ایمیل دارید


به یک جای زیبا برای مسافرت برید

به آهنگ مورد علاقه تان از رادیو گوش بدید

به رختخواب برید و به صدای بارش بارون گوش بدید 

از حموم که اومدید بیرون ببینید حولتون گرمه !

بدون دلیل بخندید

آهنگی رو گوش کنید که شخص خاصی رو یادتون می یاره

دوستان جدید پیدا کنید

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده

یکی رو داشته باشید که بدونید دوستتون داره 

کسانی رو که دوستشون دارید ، خوشحال ببینید

زندگی یک مشکل نیست که حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید از آن لذت برد ...



رمز موفقیت ....

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را

در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد :

من کور هستم لطفا به من کمک کنید .

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود . او چند سکه در کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد ...

تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت

و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل بازگشت و متوجه شد که

کلاه مرد پیر پر از سکه و اسکناس شده است .

مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست بداند که

اگر او همان مرد است چه چیزی بر روی تابلو نوشته است ؟

روزنامه نگار جواب داد : چیز خاص و مهمی نبود ، من فقط نوشته ی

شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد .

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است اما روی تابلوی او خوانده می شد :

امروز بهار است ، اما من نمی توانم آن را ببینم !!!

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید

استراتژی خود را تغییر دهید

خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد

باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است .

حتی برای کوچکترین اعمالتان از

دل

فکر

هوش و

روحتان مایه بگذارید

این رمز موفقیت است ....

پیروز باشید .



آی آدمها!......

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید !

یک نفر در آب دارد می سپارد جان .

یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید .

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن ،

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا توانایی بهتر را پدید آرید ،

آن زمان که تنگ می بندید

بر کمرهاتان کمربند ،

در چه هنگامی بگویم من ؟

یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان !


نه در رفتن ..... نه در ماندن.........

نه در رفتن حرکت بود ،

نه در ماندن سکون ،

شاخه ها را از ریشه جدایی نبود ،

و باد سخن چین با برگ ها رازی چنان نگفت که به شاید ،

دوشیزه عشق من مادری بیگانه است ،

و ستاره پر شتاب بر مداری مأیوس جاودانه می گردد.

سه گروهند که با بقیه فرق دارند :

پیامبر ، شاعر ، دیوانه .

خواب بودم ... اما ...

 این شعری که می خونید نوشته ی خودمه و واقعا یک خواب نبود بلکه یک رویا یا شاید هم یک بیداری بود ، من فکر می کنم ما زمانی که خوابیم بیداریم و زمانی که بیداریم  خوابیم ...

...خواب بودم خواب دیدم مرگ را

خوابیدن زیر خروارها خاک و سنگ را

از کنارم می گذشتند مردمان

نکردند هیچ یک رو به سوی مردگان

بدیدم میبرندش سوی قبراین مرده را

بی هیچ یاری این کفن پوشیده را

دیدم ناگه که این خفته در تابوت منم

ازترس پرید ، رنگ ز رخ و لرزید تنم

دوستانم اشک می ریختند از برایم بی صدا

اهل خانه از ماتمم سر می دادند عزا

هر چه گفتم من میان شما و زنده ام

ندادند هیچ یک پاسخی به قلب پژمرده ام

میان خاک نهادند تابوت مرا آن سو

اهالی برفتند و گرفتند ز من رو

ناگهان دنیا به چشمانم تار شد

تنهایی به قلبم همچون نار شد

زمین لرزید و همه چیز پاک شد

بدیدم دیوار پشت سرم ز خاک شد

دیدم دو فرشته ناگه بسویم آمدند

از خشم ، فریادها بر سرم می زدند

دو ملک پرسیدند رب تو کیست؟

گو به ما شغل و نام تو چیست ؟

چگونه گذشت برت به دنیا کارها

زیستی با کدام و بی کدام یارها

بگو بر ما امامانت که بودند ؟

گناه را چگونه از تو می زدودند ؟

چنان بودند پرخشم و ترس آن دومَلک

کز ذهنم برفت جواب ها در مُلک وفلک

ناگه هر دو با خشم به جسمم تاختند

قلب من را پر ز وحشت ساختند

گفتند برخیز که هم اکنون بی یار

می بریمت بدین سان بسوی نار

صرف دنیا کردی عمر را دادی هدر

از برای خود آتشها را کردی قدر

دگر آنجا ز نادمان ندامت دیر بود

جسم و جانم بسته در زنجیر بود

چو دیدم آتش را ، وحشت درونم چیره شد

هرچه بود آنجا به چشمانم تار و تیره شد

در دل کردم نظر به سوی مولا

امیدم بود به رب و آل زهرا

صدا کردم عزیز و نایبِ احمد را

فرق بشکافته ی اهل محمد را

بدیدم که ناگه به سویمان نوری شتافت

قلب دو مَلک از ضیاء آن می گداخت

مردی آمد زیباتر از خورشید و ماه

درصدد بود بگشاید به رویم راه و چاه

از جمالش حیران بودم و بی خبر

آمدند به دنبالش زیبا رویان ز وَر

بهشت را با نگاهش تصویر کرد

وجودش را در وجودم تکسیر کرد

با آرامشش برد ز من تاب را

یافتم در او هر ارزش و نایاب را

چشمانش تجلی را برایم می سرود

هر نگاهش سراسر دلم را می ربود

که دومَلک حیران گشتند و گفتند سخن

از برای چه آمده اینجا ابو الحسن ؟

گویا مولا برای شفاعت آمده

سبب شادی اهل ندامت آمده

دو مَلک درودها گفتند بر یار بتول

خم گشتند و گفتند ای نایب رسول

سبب آمدنت به اینجا چیست ؟

این مکان جایگاه اهل جنت نیست !

بگفتا : آمدنم از برای همین است

چو شیعه ام میان غمی حزین است

مولا گفت : رهایش کنید این بنده را

آزاد سازید این بنده شرمنده را

آمدم با خود او را نزد اهلم برم

گر بسوزد ، آتش خورده برجگرم

او میان دنیا به عشق آل احمد زنده بود

در میان مردمان یاری پای بنده بود

درعزای حسینم ازدل و جان می گریست

سبب این همه حب ، جز شفاعت چیست !؟

با آنکه هیچ یک از ما را ندیده بود

درزمان حجتم ، ازدوریمان گریسته بود

او راه ما را اندکی در پیش رفت

لحظه ها با یاد ما ز یاد خویش رفت

او جای من ، یتیم داری کرده است

هر چه بوده برای یتیمانم داده است

ذکر زبانش یا علی بوده و بس

امید آنکه کشته شود به راه آن فریاد رس

نماز شبش را هدیه کرده به اهل قبور

حامی او خواهد بود در قیامت آل نور

مهربانی و گذشت و مدد بوده عبادتش

چگونه علی نکند نزد رب شفاعتش

رب ما او را به کرم خود بخشیده است

زین پس هم جوار ما گردید و بس

او دگر اهل جنت و یار مصطفی ست

این ز اکرام رب و شفاعت مرتضی ست

آری ، هر که با ما باشد از پیش

می دهیم او را جایگاهی نزد خویش

دو مَلک انداختند سر را به زیر

رها گشت تنم زین بند و گیر

پای من هم سوی مولا می دوید

دگرآنجا چشمم جز نور چیزی ندید

 سلام دوستان ممنون از نظراتتون ، اگه شعر من از نظر آهنگ و وزن ایرادی داره به بزرگی خودتون ببخشید چون من نه شاعرم و نه تجربه ی شعر گفتن دارم فقط اون چیزی رو که دیدم با قلم روی کاغذ اوردم .
باز هم از نظراتتون ممنون و از انتقادت هم مچکرم که همیشه این انتقادات هستند که باعث پیشرفت می شن .

جنازه هوشیار..........

چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد ،

از واژه دو وجهی تکرار خسته ام ،

من بی رمق ترین نفس این حوالیم ،

از بودن مکرر بر دار خسته ام ،

من با عبور ثانیه ها خورد می شوم ،

از حمل این جنازه هوشیار خسته ام.


کیفر ... ( احمد شاملــو )

در اینجا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نرق

در هر نرق چندین هجره

در هجره ، چندین مرد در زنجیر

از این زنجیریان یک تن زنش را

در تب تاریک بهتانی ، به ضرب دشنه ای کشته است

از این مردان یکی در ظهر تابستان سوزان

نان فرزندان خود را بر سر برزن

به خون نان فروش سختِ دندان گرد آغشته است

از اینان چند کس در خلوت یک روز باران ریز

بر راه ربا خواری نشسته اند

کسانی در سکوت کوچه ، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند

کسانی نیمه شب در گورهای تازه

دندان طلای مردگان را می شکستند

من اما هیچ کس را در شبی تاریک و طوفانی نکشتم

من اما راه بر مرد ربا خواری نبستم

من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجستم

در اینجا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نرق

در هر نرق چندین هجره

در هجره ، چندین مرد در زنجیر

در این زنجیریان هستند

مردانی که مردار زنان را دوست می دارند

در این زنجیریان هستند

مردانی که در روئیایشان هر شب زنی

در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد

من اما بر زنان چیزی نمی یابم

در آن همزاد را روزی نیابم ، ناگهان خاموشی

من اما در دل کوهسارهای خود

جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علفهای بیابانی

که می رویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند ، با چیزی ندارم

مرا گر خود نبود این بند

شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان

می گذشتم از تراز خاک سرد پست

جرم این است ، جرم این است

سکـــــوت !!!

آنکه دانست زبان بست ،

و آنکه می گفت ندانست ،

چه غم آلوده شبی بود ،

وآن مسافر که در آن ظلمت خاموش گذشت ،

و بر انگیخت سگان را ،

به صدای سم اسبش بر سنگ ،

بی که یک دم به خیالش گذرد ،

که فرود آید شب را ،

گویی همه رویای تبی بود ،

چه غم آلوده شبی بود

تفسیر در ادامه مطلب ( البته این نظر شخصیه من و نمی خوام نظرم رو به کسی القاء کنم ، هر کسی هر طوری که می خواد می تونه این شعر رو برای خودش تفسیر کنه )

ادامه نوشته

سهراب ....

کفش هايم کو ؟

چه کسي بود صدا زد سهراب ،

آشنا بود صدا ،

مثل هوا با تن برگ ،

بوي هجرت مي آيد ،

بالش من پر آواز پر چلچله هاست ،

بايد امشب بروم ،

من که از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردم ،

حرفي از جنس زمان نشنيدم ،

هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود ،

کسي از ديدن يک باغچه مجذوب نشد ،

هيچکس زاقچه اي را سر يک مزرعه جدي نگرفت ،

بايد امشب بروم

و چمداني را که به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم

و به جايي بروم که درختان حماسي پيداست ،

رو به آن وسعت بي واژه که همواره مرا مي خواند ،

چه کسي صدا زد سهراب !

لیله الرغائب...

لیله الرغائب نخستین شب جمعه ماه مبارک رجب است که در احادیث و روایـات فضیلت بسیاری برای آن بیان شده است.
به گزارش راسخون، کلمه رغائب جمع رغیبه به معنای چیزی که مورد رغبت و میل است و نیز به معنای عطا و بخشش فروان است .
شب جمعه ،دارای ویژگی های خاصی است و اعمال عبادی فراوانی در آن وارد شده و زمان عبادت و مناجات و عرض حاجات به درگاه قاضی الحاجات است،پس لیله الرغائب ارزش شب جمعه و ماه رجب را با هم دارد .
از جمله فضیلت هایی که برای لیله الرغائب برشمرده اند اینکه به سبب شرافت این شب،گناهان بسیار از کسانی که اعمال خاصی را انجام دهند آمرزیده می شود.
روزه گرفتن پنجشنبه قبل از این شب ، به جای آوردن 12 رکعت نماز بین نماز مغرب و عشا که هر دو رکعت با یک سلام تمام می شود و گفتن70 مرتبه اللهم صلی علی محمد النبی الامی و علی اله،پس از هر نماز دو رکعتی .
زیارت امام حسین (علیه السلام) و امام رضا (علیه السلام) ، خوانـدن قرآن و اعمال دیگری که در مفاتیح الجنان ذکر شده از اعمال این شب است .

آرزومند بهترینها برای شما عزیزان

الهی دل پاک و جان آگاهم ده

آه شب و گریه ی سحرگاهم ده

در راه خود اول زخودم بیخود کن

بیخود چو شدم زخود بخود راهم ده

خوشبختی....

 همه ما خودمان را چنين متقاعد ميكنيم كه با ازدواج زندگي بهتري خواهيم
داشت، وقتي بچه دار شويم بهتر خواهد شد، و با به دنيا آمدن بچه‌هاي بعدي
زندگي بهتر... **

**ولي وقتي مي‌بينيم كودكانمان به توجه مداوم نيازمندند، خسته ميشويم. **

**بهتر است صبر كنيم تا بزرگتر شوند. **

ادامه نوشته

داستانی کوتاه از خواجه نصیرالدین...................

خواجه نصیر الدین ' دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه
ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :
در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد
مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می
دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با
آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟
من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر
ندانسته ای را بدانم .
خواجه نصیر الدین فرمود :
ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او
باد را می دانی . و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از
بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا هنگامی که شبانگاه با بانویش همبستر
می شود , راه بر او شناسانده شده است
اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق
ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است.
من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم و دینها و آیینها دیده ام .
از 'غوتمه ( بودا ) 'در خاورزمین تا 'مانی ایرانی' در باختر زمین که همانا
پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند
آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را
خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و
نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد
اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟
در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان ' اما ' و ' اگر
' دارد .
در اسلام تو را می گویند :
دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست
غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست
قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .
تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .
و این ' اماها ' مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را
نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز
از خود راضی و شادمان می بیند ...
و راز نابخردی و پستی مسلمانان در همین است ای شیخ .
از اسرار اللطیفه و الکسیله


گر بدین سان زیست ...

گر بدین سان زیست باید پست ،
من چه بی شرم ام ، اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم ،
بر بلندِ کاج خشکِ کوچه بن بست .

گر بدین سان زیست باید پاک ،
من چه ناپاک ام ، اگر ننشانم از ایمان خود ، چون کوه ،
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک .



ندیدن دلیل بر نبودن نیست
نگفتن دلیل بر سادگی نیست
نشنیدن دلیل بر خنگی نیست
اینها ستری است برای پوشاندن خطا


دیوار شیشه ای ......................

روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن
يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد
علاقه ماهى بزرگتر بود..
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با
ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از
غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور
کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير
ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز
گذاشت.. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى
آکواريوم نيز نرفت !!!

*میدانید چـــــرا ؟*

ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که
از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود
بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور !
باوري از ناتوانی خويش.

 

مثل مداد باش ............

پسرک از پدر بزرگش پرسید
پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟

:پدربزرگ پاسخ داد

درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم.
می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی


:پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید

!اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام-

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست
که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی


صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی
وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه
باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده
کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود (
و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج
هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی


صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن
استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه
خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب
است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان
هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر
کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی


 


 

نامه ی خدا ............

 از طرف خدا

   به: شما

  تاريخ : امروز

  از: خالق

  موضوع : خودت

  من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم .

  لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي
برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي، براي رفع كردن آن تلاش نكن .

   آنرا در صندوق( براي خدا تا انجام دهد) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد
ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو !*

   وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال(پيگيري)
نكن .*

  در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود
دارد تمركز کن .*

  نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ
است.*

  شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست
بیکار است و شغلی ندارد.*

   ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري: به زني فكر كن كه با
تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم
فرزندانش را سير كند.*

 وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به
انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده..*

   وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي :
به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد.*

   ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي
هدف من چيه ؟*

  شكر گزار باش .*

  در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي
زندگي كردن نداشتند.*

   وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي :*

  به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند.*

  ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي : متشكرم از شما ،
ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي!

نامه ای به خدا ................

يك روز كارمند پستي كه به نامه‌هايي كه آدرس نامعلوم دارند، رسيدگي
مي‌كرد، متوجه نامه‌اي شد كه روي پاكت آن با خطي لرزان نوشته شده بود؛
نامه‌اي به خدا.

با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند. در نامه اينطور نوشته
شده بود:*

خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم كه زندگي‌ام با حقوق ناچيز بازنشستگي
مي‌گذرد. ديروز يك نفر كيف مرا كه صد دلار در آن بود، دزديد. اين تمام پولي
بود كه تا پايان ماه بايد خرج مي‌كردم. يكشنبه هفته ديگر عيد است و من دو
نفر از دوستانم را براي شام دعوت كرده‌ام، اما بدون آن پول چيزي نمي‌توانم
بخرم. هيچ‌كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم. تو اي خداي مهربان تنها
اميد من هستي، به من كمك كن.*

كارمند اداره پست خيلي تحت‌تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همكارانش
نشان داد. نتيجه اين شد كه همه
آنها جيب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در
پايان 96 دلار جمع شد كه آن‌را براي پيرزن فرستادند. همه كارمندان اداره
پست از اينكه توانسته بودند كار خوبي انجام دهند، خوشحال بودند. عيد به
پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت تا اينكه نامه ديگري از آن پيرزن
به اداره پست رسيد كه روي آن نوشته شده بود؛ نامه اي به خدا. همه كارمندان
جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود:*

خداي عزيزم. چگونه مي‌توانم از كاري كه برايم انجام دادي تشكر كنم. با
لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا كرده و روز خوبي را با آن‌ها
بگذرانم. من به آنها گفتم كه چه هديه خوبي برايم فرستادي، البته چهار دلار
آن كم بود كه مطمئنم كارمندان اداره پست آنرا برداشته‌اند

 

نوشابه ی گاز دار ...................

همه ما شنيده‌ايم كه نوشابه‌های گازدار برای سلامتی مضر است،

 اما آيا می‌دانيد:* *

·   در بسياری از ايالتهای آمريكا، مامورين پليس راه دو گالن كوكاكولا در
صندوق‌عقب ماشينشان دارند تا در صورت تصادف رانندگی، خون را با كمك آن از
جاده پاك كند.

·       اگر تكه‌ای از گوشت گاو را در يك كاسه كوكاكولا قراردهيد، پس از دو
روز ناپديد می‌شود.

·   برای تميز كردن توالت: يك قوطی كوكاكولا را داخل كاسه توالت بريزيد و
يك ساعت صبر كنيد، سپس با آب پر فشاربشوييد. اسيد سيتريك موجود در كوكاكولا
لكه‌ها را از سطوح چينی می‌زدايد.

·   برای برطرف‌كردن لكه‌های زنگ از سپر آب‌كرم كاری شده اتومبيل: سپر را
با يك تكه كاغذ (فويل) آلومينيوم مچاله‌شده آغشته به كوكاكولا بساييد.

·   برای تميز كردن فساد قطبهای باتری اتومبيل: يك قوطی كوكاكولا را روی
قطبها بريزيد تا با غليان كردن، آن را تميز كند.

·   برای شل كردن پيچ و مهره‌های زنگ زده: تكه‌ای پارچه را كه در كوكاكولا
خيس شده است برای چند دقيقه بر روی پيچ و مهره قرار دهيد.

·   برای پختن گوشت ران آبدار: يك قوطی كوكاكولا را داخل ماهی‌تابه خالی
كنيد، گوشت را لای كاغذ آلومينيوم بپيچيد; و داخل ماهی‌تابه بپزيد. سی
دقيقه قبل از اتمام پخت، كاغذ آلومينيوم را باز كنيد، و آب گوشت را با
كوكاكولای داخل ماهی‌تابه مخلوط كنيد تا سس قهوه‌ای رنگ عالی‌ای به دست آيد.

·   برای پاك كردن چربی از لباسها: يك قوطی كوكاكولا را داخل
ماشين‌لباسشويی پر از لباسهای چرب خالی كنيد، پودر لباسشويی اضافه كنيد و
ماشين را روی دور عادی روشن كنيد. كوكاكولا به تميز شدن لكه‌های چربی كمك
می‌كند.

·   كوكاكولا همچنين بخار آب را از روی شيشه جلوی اتومبيل تميز می‌كند. (در
مناطق سرد و مرطوب، مثل Midwest درشمال ايالات متحده آمريكا، گاهی اوقات
شيشه جلوی اتومبيل از بيرون بخار می‌كند كه با برف‌پاك‌كن پاك نمی‌شود.

 و جهت اطلاع شما:

·   ماده موثر كوكاكولا اسيد فسفريك با PH برابر2.8 است. اسيد فسفريك ناخن
را در مدت حدود ۴ روز حل می‌كند. همچنين كلسيم را از استخوانها می‌زدايد و
عامل اصلی افزايش روز‌آفزون پوكی استخوان است.

·   برای حمل محلول كوكاكولا (محلول غليظ شده)، كاميونهای حامل بايد از
علامتهای ويژه "مواد خطرناك" كه برای حمل مواد به‌شدت خوردنده در نظر گرفته
شده است استفاده كنند. (يكی - دوماه قبل يك كاميون حامل محلول غليظ شده
نوشابه در سد قشلاق اطراف سنندج كه آب شرب اين شهر را تامين می‌كند، سقوط
كرد. )

·   توزيع‌كنندگان كوكاكولا بيش از ۲۰ سال است كه از كوكاكولا برای تميز
كردن موتور كاميونهای خود استفاده می‌كنند.

 

         *    **و يك سوال، يك ليوان آب ميل داريد يا كوكاكولا؟ *