دوستت دارم

 

 

 

 

تو سکوت کرده ای ...

من اما حرف دارم ... 

به اندازه ای که مغزم گاهی لبریز میشود از حرف هایی

که نمیدانم چگونه به زبان اورم ... 

گاهی حرف دارم اما زبانم نمیچرخد ...

گویی که قدرت بیان را از من گرفته اند ...

گاهی حرف ندارم ...

اما میخواهم بگویم ...

بگویم برایت که زمان بیشتری را پیش من بمانی ... 

حرفی در سرم نیست ...

انگار که واژه ها قفل شده باشند... 

در مغزم ترافیک جملاتی رخ داده گویا ...

میخواهم چیزی بگویم که نروی ... 

که به تاخیر بیاندازم رفتنت را ...

اما لج کرده اند لغات ...

فشار میاورم به مغزم ... 

"یک چیزی بگو ... یک چیزی بگو"... 

اما تنها این صدا در گوشم پژواکانه میپیچد 

"بگو دوستش داری، تنها همین برای بیشتر ماندنش کافی است! بگو دوستش داری"

و من بی هوا فریاد میزنم ...

"دوستت دارم "

 

 

 

 

 

عیدتووووووووووووووون مبارک

http://dl.modenew.com/wp-contetn/uploads/20160222/norooze1390-radsms03.jpg

بهار زندگی من سلام!


بهار زندگی من سلام!

مهتاب شب تاریک زندگی من .. سلام!

نمیدونم باید از کجا شروع به گفتن کنم.. از سالی که دیدمت..؟

یا از امروزی که شدی" سطر برجسته زندگی من".....؟

میدونم میدونم شنیدن خیلی از حرفام تکراریه اما...

میگم تا همه بدونن

من فرشته ای چون "تو" دارم   که با  یک دنیا هم عوضش نمیکنم.....

ماهی چون تو دارم که آسمون تیره دلم رو مهتابی کرد..

و خورشیدی چون تو که به زندگی دلگرمم میکنه

                                                                                  اگر هستم..

اگر سبزم..

اگر دنیا منو میبینه..

اگر زندگی دارم..

اگر.. اگر.. اگر..

همه از وجود پر برکت توست!

خوب خوب نازنین من؛ نام تو همیشه مرا مست میکند..

بهتر از شراب.. بهتر از تموم شعر های ناب!

نام تو اگرچه زندگیست.. من تو را به خلوت خدایی خیال خود؛

بهترین بهترین خطاب میکنم

                                          "بهترین بهترین من



در وجودم کسی هست !


در وجودم کسی هست !

به وسعت  تو ....

که

هر شب موهایش را شانه میزند

و هر شب یاد آخرین نگاه تو ....

آوار می شود ...

بر تنهاییم!

بر بی کسی این اتاقم ...

و من با خودم فکر می کنم

حریم کدامین خیال را شکسته ام

که اینگونه حقیقت می شوی در باورم؟

باور کنی یا نه

باشی یا نباشی

دوستت دارم

فرقی نمی کند خیال باشی

آرزو باشی

یا عکسی در قاب این مانیتور

در این دنیای مجازی پر از مجازات

فرقی نمی کند که شعرِ کدام شاعر را می خوانی

فرقی نمی کند که می شناسیم

یا اینکه من تو را می شناسم

فرقی نمی کند که روی نیمکتی دو نفره نشسته باشیم

فرقی نمی کند که لبخندت سهم من بود یا دیگری

فرقی نمی کند که خوشحال بودیم یا ناراحت

همین را می دانم که دوستت دارم

و تو می شوی شروع حرف زدن

خودخواهیم را ببخش

ببخش که تو را به خواب می بینم

ببخش که واژه به واژه ی شعرم از تو داد میزند

ببخش که من عاشقت هستم ....



چادر


دلتنگــــی

دلتنگــــی پـیــچـیـــــــــده نـیـســتــــــــ . . . !


یــــکـــــــ دل . . . !


یــکـــــــ آســـــمـــــان . . . !


یــکـــ بــــــغـــــض . . . !


و آرزو هـای تـــرکـــــــ خـــــــورده . . . !


بــه هـمــیـــن ســـــــادگـــــــی


ولنتاین مبارک


ولنتاین مبارک

بعضی حرفا رو نمی شه گفت باید خورد
ولی بعضی حرفا رو نه می شه گفت نه می شه خورد!
می مونه سردل میشه دلتنگی میشه بغض میشه سکوت!
میشه همون وقتایی که خودتم نمی دونی چه مرگته...

آقا ببخش


پشت صحنه فوتبالیستا


پشت صحنه فوتبالیستا......................!


پسر کوچک


پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.پسرک پرسید:
«خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»زن پاسخ داد:

«کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.»
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم.
در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت.
مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر…، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»


22 بهمن


خیانت...


اگر موفق شدید به کسی خیانت کنید،

آن شخص را احمق فرض نکنید،

بلکه بدانید او خیلی بیشتر از آنچه لیاقت داشته اید،

به شما اعتماد کرده است.

تاریکی


صبح بخیر رویای من


رویا هایی هست که شاید هرگز تعبیر نشوند

اما همیشه شیرین اند

مثل رویــــای داشتن تـــــــو....

                                 صبح بخیر رویای من !!!!



پرسه زدن.....


پرسه زدن در خیالت!

زیباترین نیاز من است...!

هوایم باش..

تا نفسم نگیرد...!





میلاد پیامبر اکرم(ص) و امام جعفر صادق(ع) تهنیت باد


میلاد پیامبر اکرم(ص) و امام جعفر صادق(ع) تهنیت باد




بُگذار زمانــه

بُگذار زمانــه از حِسادت بـترکـد

انگــشتان ِ مـن


چــه بــه انـگشـتان ِ " تــو " مـی آیند . . .


نولدت مبارک

.                     

            روز میلاد توست و من همچنان در آرزوی لحظه ای هستم

که دستانت را بگیرم و در چشمانت خیره شوم




تولد تو، تولد یک زیبایی،
تولد یک بهار، تولد آرامش،
تولد یک فرشته، تولد زلالی دریا، تولد عشق،

تمام واژه ها برای توصیف خوبیهای تو حقیرند

و هنوز جمله ای که بشود تورا با آن وصف کرد متولد نشده

تولــ ــ ـ ـــدت مبارک



خیانت



خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی!

خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد…





مغرورتر



هر چه مغرورتر باشی،تشنه ترند برای با تو بودن...

و هرچه دست نیافتنی باشی,بیشتر به دنبالت می ایند...

امان از روزی که غروری نداشته باشی...

و بی ریا به انها محبت کنی,انوقت تورا هیچ نمی بینند...

ساده از کنارت عبور می کنند...!!!

تسلیت



رحلت نبی مکرم اسلام حضرت محمد مصطفی(ص) و شهادت کریم اهل بیت امام حسن مجتبی(ع)و شهادت حضرت علی ابن موسی الرضا علیه السلام بر عموم تسلیت باد



زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد.....


زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد.


مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشتروزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت: حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی توجهی می کنی، من زر و زیور می خواهم!
مرد در خانه را باز کرد و روبه زن می گوید: برو هر جا دلت می خواهد!
زن با نا باوری از خانه خارج شد، زیبا و زیبنده!
غروب به خانه آمد .
مرد خندان گفت: خوب! شهر چه طور بود؟ رفتی؟ گشتی؟ چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد .
زن متعجب گفت: تو از کجا می دانی؟
مرد جواب داد: و نیز می دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشید!
زن باز هم متعجب گفت : مگر مرا تعقیب کرده بودی؟
مرد به چشمان زن نگاه کرد و گفت: تمام عمر سعی بر این داشتم تا به ناموس مردم نگاه نیاندازم، مگر یکبار که در کودکی چادر زنی را کشیدم!


اربعین تسلیت




حسین(ع) طرح است و زینب(س)، شرح. اگر در عاشورا، زینب(س) بند بند قساوت را نمی‌لرزاند، زن جامعه ما فریاد نمی‌‌دانست و رسالت عاشورایی را نمی‌شناخت و اعجاز فریاد را باور نداشت.‌ای شکوه حماسه در سراپرده حیرت!‌ای زخم خورده نینوا!‌ای بانوی خورشیدهای دربند!‌ای زینب قهرمان! تو که خود، وسعتی به اندازه همه سوگهای آفرینش داشته ای، تو که خود دریای بیکران اشک را، ساحل بودی، چگونه بر سوگواری برادر استوار ایستاده ای؟ چهل منزل اسارت گذشت و امروز در اربعین حسینی(ع) غمهای دل مهربان و سوخته ات را برای برادر واگویه می‌کنی که تو سرّ اربعین هستی و اگر نبودی عاشورا در کربلا می‌ماند....


**یلداتون مبارک**





به صد یلدا الهی زنده باشی

انار و سیب و انگور خورده باشی

اگر یلدای دیگر من نباشم

تو باشی و تو باشی و توباشی و. . . .


**یلداتون مبارک**

یا مهدی

ﺳﺎﻝ 1410 ﻭﻗﺘﯽ ســـاغر ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﻣﯿﺸﻪ :

ﺳﺎﻝ 1410 ﻭﻗﺘﯽ ســـاغر ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﻣﯿﺸﻪ :
ﻣﻌﻠﻤﻪ سـاغر ﺭﻭ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ...
ﻓﺮﺩﺍﺵ سـاغر ﻣﯿﺎﺩ ﻣﯿﮕﻪ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ؟ ﻣﺸﮑﻞ ﭼﯿﻪ؟
ﻣﻌﻠﻤﻪ ﻣﯿﮕﻪ ﺑﭽﻪ ﯼ ﺷﻤﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻨﮕﻪ ..!!!
سـاغر : ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ؟
ﻣﻌﻠﻢ :ﺍﻻﻥ ﺑﻬﺘﻮﻥ ﻣﯿﮕﻢ .. ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯿﺪ ...
ﺑﻪ دختر سـاغر  ﻣﯿﮕﻪ ﺑﺮﻭ ﺑﺒﯿﻦ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺣﯿﺎﻁ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﻡ؟
دختر سـاغر ﻣﯿﺮﻩ ﻭ ﻣﯿﺎﺩ ﻣﯿﮕﻪ ﻧﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﺗﻮ ﺣﯿﺎﻁ ﻧﺒﻮﺩﯾﺪ ...
ﻣﻌﻠﻢ ﻣﯿﮕﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺗﻮ ﺩﻓﺘﺮ ﻣﺪﯾﺮ ﺍﻡ ﺑﺮﻭ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺭﻭ ﺑﺒﯿﻦ
دختر سـاغر ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﯿﺮﻩ ﻭ ﻣﯿﺎﺩ ﻣﯿﮕﻪ ﻧﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﻧﺒﻮﺩﯾﺪ ...
ﻣﻌﻠﻢ ﺑﻪ سـاغر ﻣﯿﮕﻪ ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ .. ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ ﭺ ﻗﺪﺭ ﺑﭽﺘﻮﻥ ﺧﻨﮕﻪ ...
سـاغر ﻣﯿﮕﻪ: ﺧﺐ ﺷﺎﯾﺪ ﺭﻓﺘﯽ ﻣﺮﺧﺼﯽ        




حجاب


در ادامه مطلب



ادامه نوشته

هههههههههه








پسرک فقیر


روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

داستان کاسه زهر

 

کاسه ی زهر. . . . . !

کودکی پیش خیاطی شاگردی می کرد

روزی از روزها خیاط کاسه ای عسل به دکان آورد و برای اینکه کودک به عسل دست

نزند

به او گفت : در این کاسه زهر است ، مراقب باش که از آن نخوری
خیاط دکان را ترک کرد و کودک مقداری پارچه فروخت و مقداری نان گرفت و تمام عسل را خورد ، وقتی خیاط برگشت سراغ پارچه را گرفت ، کودک گفت اگر قول بدهی مرا نزنی ،به تو راست خواهم گفت.

کودک گفت : من غفلت و نادانی کردم و دزد پارچه را دزدید و از ترس اینکه مرا بزنی کاسه زهر را خوردم تا بمیرم ولی تا حالا زنده مانده ام ، حالا دیگر خود دانی!

برگرفته از:رساله دلگشا -عبید زاکانی