دوستت دارم
تو سکوت کرده ای ...
من اما حرف دارم ...
به اندازه ای که مغزم گاهی لبریز میشود از حرف هایی
که نمیدانم چگونه به زبان اورم ...
گاهی حرف دارم اما زبانم نمیچرخد ...
گویی که قدرت بیان را از من گرفته اند ...
گاهی حرف ندارم ...
اما میخواهم بگویم ...
بگویم برایت که زمان بیشتری را پیش من بمانی ...
حرفی در سرم نیست ...
انگار که واژه ها قفل شده باشند...
در مغزم ترافیک جملاتی رخ داده گویا ...
میخواهم چیزی بگویم که نروی ...
که به تاخیر بیاندازم رفتنت را ...
اما لج کرده اند لغات ...
فشار میاورم به مغزم ...
"یک چیزی بگو ... یک چیزی بگو"...
اما تنها این صدا در گوشم پژواکانه میپیچد
"بگو دوستش داری، تنها همین برای بیشتر ماندنش کافی است! بگو دوستش داری"
و من بی هوا فریاد میزنم ...
"دوستت دارم "

























می دانی ، یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی "تـعطیــل است"