بـہ ما בروغ میگفتند :
بزرگ شویـב בرבها را فراموش میکنیـב؛
בرست ایـטּ است :
زندگے آنقـבر בرב בارב ڪـہ
از בرב نو בرב ڪهنـہ فراموش میشوב !

تَــــق توق دامــــــــب و یه عالمه جیغ و داد
دیگه
چشامو وا کردم یعنی این صدایِ چی بود صدای داد
میومد دعوا بود انگاری ای وای من!!!
سریع از
تخت پریدم پایین رفتم توحال بابا نبود فقط یه بالشُ و پتو بود تو اتاق هم نگاه
کردم مامان خواب بود دنی هم...
رفتم ازچشمی دربیرونُ نگاه کردم صدا از راه پله
بود اول در واحد بغلی بعد در واحد روبه رویی وا شد!
آیدین(شوهرواحدبغلی) روبه علی (پسرواحد روبه
رویی) چی شده؟؟؟صدای چیه؟
علی: دزد اومده توساختمون
آیدین: واقعا!!! کی تو پارکینگه الان صدای چیه
این؟؟؟کی فهمیدین؟
علی: من تازه اومدم خونه دیدم در ماشین آقای
خ...(بابام) بازه اومدم بهش گفتم اون رفت...
منو میگی سریع دوییدم دم پنجره آشپزخونه که رو
به حیاط و پارکینگه بابا چطوری دزدَ رو دنبال کرده آخه الان چند وقتی هست رباط
صلیبیِ پاش پاره شده نمیتونه بدوئه...
پایین رو که نگاه کردم اوه یه عالمه مرد پایینن
یکی داره یه پسره رو میکوبه به درو میزنه
اول فک کردم باباست اما بابا نبود بعد گفتم شاید
یکی دیگه از ساکنین اینجاست اما آشنا نبود تا اینکه حرکت کرد و یه چیزی رو شونش
برق زد وووی پلیســـــــــه که این!!!
بابا هم کنارشون بود دزده هی برمیگشت سمت بابا
میگفت:عمو این رسمش نبود...
سر درنمی آوردم چه خبره چی دزدیده چی شده؟؟؟ دوس
داشتم برم پایین اما هیچ خانومی پایین نبود زشت بود میرفتم بین اون همه مرد...
یه کم با دقت گوش دادم اوه گرفتم مطلبو:
دزده
میاد همه وسایل تویه چندتا از ماشینا رو خالی میکنه بعد دم ماشین ما بوده که علیُ
میبینه قائم میشه بعد اونم میبینه در ماشینمون بازه میاد به بابا میگه باباهم سریع
میره حیاط این علیِ ترسو هم میره خونه باباهم وقتی میبینه هی چی تو ماشین نیس میاد
بالا میزنگه 110 بعد میره پایین میبینه دزده کنار ماشینه مائه
یکم باهاش نرم برخورد میکنه و میگه: باکی کار
داری اینجا پسر؟
دزده: من فامیلِ حسینم
(حسین اصلا تو ساختمون نداریم ما)
بابا: آخه پسرم آبای جان میخوای بری دزدی برو یه
جایی که داشته باشن آخه من که مثه تو بدبختم چرا ماشین من؟ تقصیر تو نیس میدونم
کار نیس مملکت داغونه شماجوونا بیکارین...
خلاصه این بابای ما اینقد میگه و میگه تا پسره
خر میشه نرم میشه
دزد:عمومجبور
شدم زنم حاملست پول ندارم تشنمه آب میخوام
بابامم
میره براش آب میاره دوباره باهاش حرف میزنه
دزد: عمو بیا باهم بریم من مدرک و وسایلی که از
تو ماشین برداشتمو بت میدم
بابا: آخه پسر الان من باهات بیام یه دو تا کوچه
بالاتر یه چاقویی چیزی فرو میکنی تو شکمم و خلاص دیگه
هی بابا باهاش حرف میزنه میگه من زنگ نمیزنم
پلیس بیا وسایلمو بده وبرو
همون موقع پلیس وارد ساختمون میشه و میدوئه
دنبال دزده دزده هم گیج میزنه بجای اینکه از دیوار بره بالا میاد تو راه پله خلاصه
مردمم خبردار میشن و با کمک پلیس میگیرنش
منم از همین صداها بیدار شدم حالا هی میام نگاه
میکنم میبینم مامان و دنی ریلکس خوابن
صدای درکه اومد چادرمو سرمیکنم میرم دم در خانم
همسایه روبه روییه یه کم باهاش حرف میزنم میگه شوهرم خوابه منم میگم مامانم خوابه
زنه یه جوری منو نگاه میکنه انگاری خیلی ترسیده بیچاره
خدافظی میکنم و میام تو یه لحظه چشمم میفته تو
آینه ی جا کفشی به خودم پوستِ صورتم رنگ گچِ مایل به زرد که یه چادر کرم رنگ دورشو
قاب گرفته چشمام تا آخرین حد ممکن بازه یه لحظه خودمم میترسم از خودم چشام دقیقا
اندازه ی دو تا توپ پینگ پونگ بودن تازه فهمیدم وقتی میترسم رنگ چشامم روشن تر
میشه عجب چیزی بودیم ما و نمیدونستیماااا!!!به خودم لبخندمیزنمو چشامو یه کم
کوچیکترمیکنم...
بابا اومد بالا لباسشو عوض کرد و رفت کلانتری چن
نفر دیگه هم که ماشیناشون خالی کرده بودن هم رفتن منم بیکار نشستم اول یکم فکز کردم و داشتان و بررسی کردم واسه خودم این بابای ماهم چه زبونی داشتا دزدِرو خر کرده:دی
یکم دینی
خوندم چون خوابم نمیبرد بعد دوش گرفتم بعد بابا اومد بعدشم اومدم نت امشب فقط
3ساعت خوابیدم از 12-3 خیلی کم بود اما دیگه اصلا خوابم نمیاد الانم باید برم
مدرسه: (