داداش احساساتیِ خل و چلِ من

صبح کاملا خواب بودم که با حس اینکه یکی دست چپمو گرفته تو دستش تقریبا هوشیار شدم اما اصن حس باز کردن چشامو نداشتم بزور ی چشممو نصفه باز کردم دیدم دنی نشسته لب تختم دستمو گرفته تو دستاش هی داره باهاش ور میره!

همونطور موندم دیدم یه چیزی مالیده شد رومچ دستم بعد دستمو برداشت گذاشت رو دماغم آروم گفت بو کن بو کن ببین چ خوشبوهه...

منم تو همون حس و حال خواب و بیداری بو کردم دیدم عطر زده رو دستم حس خوبی پیدا کردم اما داشتم از خواب میمردم حرفی نزدم...

دیدم پاشدبعدیکم دوباره اومدنشست لب تختم دستمو برداشت یه انگشتر انداخت تو انگشت دوم دست چپم بعد باخودش گفت اه اندازش نیس بعد یکی یکی تو همه انگشتام امتحانش کرد همونطورم باخودش میگفت اه اندازش نیس چرا دستش اینقد کوچیکه

بعد پاشد رفت منم دوباره خوابم برد تا 11 بود فک کنم که مامان اومد صدام کرد که حواسم به غذا باشه که داره میره خرید هی مامان میگف پاشو اما اصن حسش نبود آخرش پاشدم نشستم رو تخت تا مامان رفت بیرون

دنی هم خیلی ریلکس به مامان میگف غذاتو سوخته بدون این عمرا پاشه خوابش خیلی خیلی سنگینه

خودم میدونم خوابم خیلی سنگینه و گاهی اوقات تو خواب یکارایی انجام میدم مثلا با تلفن با مامان حرف میزنم یا اس ام اس میدم ! ولی وقتی پامیشم یادم نمیاد اصن :| خب ی مقدار خطرناکـــم من :))

اینارو ولش من به این نتیجه رسیدم وقتی صُبا من خوابم این دنی پامیشه باهام خاله بازی میکنه :|

قبلنا تو خواب بوسم میکرد فقط الان خاله بازی هم میکنه :)))

پسره ی احساساتیِ خل و چل ^_^

حال خراب

مــــن بدتـــــــر از تــــوام !

نبـــــاشـــــی بودنمو می کنــــم آرزوت...

بلــــه بنده اینـــــــم :|

من معتاد شــــدم :|

اینو دیگه کجای دلــــــــم بـذارم :'(

پریشونی

سَـــــــرم گنگه... گیجه....
 انگاری خیلی پُــره نمیدونم چرا؟!
 شاید دلیل این پر بودن فکرای عجیب غریبِ شاید دلیلش رفتارای اطرافیانه ویا شاید هم ی سرما خوردگیِ ساده باشه هرچیه هرچی که هست انگاری یه چیزی مثه عنکبوت داره رو عنکبوتیه ی مغزم راه میره ، قدم میزنه ،گاهی میدوئـــه و تار میسازه و افکار مزاحمو اسیر خودش میکنه !
داغــــونم نمیخواستم اقرار کنم به این داغون بودن اما واقعا داغونم
گاهی رفتاراش و برخوردام مثه خوره همه وجودمو میخوره شناسه مهم نیس همین رفتار و برخورد آدمو ویرون میکنه...
مـــــن؟ منی که خیلی حرفا میزدم خیلی برخوردا میکردم ،دارم وا میدم ! آره میگم اقرار میکنم به این وا دادن ! منی که واقعا سفت و سخت بودم و هستم ! اما مهربونی آدمو آب میکنه دست خودم نیس! گاهی دلم میخواد...! بی ضمیر بی شناسه فقط میخواد دلِ لامصبم میخواد!
 سعی کردم هرچی رویا پردازیه ازین مغزه رمان سازم دور کنم اما مقاومت تا کی؟
میرسه روزی که دلــــم برنده میشه یا تو این بازی یا تو بازی با افراد جدید تر!
دل من بچه نیس، یه دختر چهارده ساله ی تازه عاشق شده نیس، یه شکست خورده ی سی و اندی ساله هم نیس. دل من جوونه هجده سالُ هشت ماشه تا حالا با مغزِعصیان گرم راه اومد امیدوارم بعداز اینم راه بیاد...
چرا که هرکسی یه آستانه ای داره! آستانه ی تحملِ درد، آستانه ی تحملِ غم ، آستانه ی تحملِ شادی ، آستانه ی تحملِ مهربونی، آستانه ی تحملِ دوست داشتن اون هم کیلو کیلو!

مورد توجه بودن ، مهم بودن ، جذاب بودن قشنگه :)  کیه که بدش بیاد اما اگه شخص توجه کنندت باب میلت نباشه خوب نیس. یعنی باب میلت باشه ها ولی فقط الان باب میلت باشه! فردا نباشه، دیروز نباشه! اون خوبه. واقعا خوبه اما فقط برای یه روز، برای یه روز دور بودن از اطرافیانت، برای یه روز خودت بودن خوبه، دلقک خوبیه :)  شادت میکنه، غم رخنه کرده تو وجودتو با شیطنتاش آب میکنه! گاهی اینقدر میخندونتت که از چشات اشک در میاد دلت میپیچه حتی وقتی خودش تو اوج درد باشه بازم تورو شاد میکنه !
اینکه دلش نمیخواد تو نگران شی، تو ناراحت شی بازم خوبه، قشنگه و چقدر این موقع ها حس خوبی بهت دست میده اینکه یه چیزی داری تا باهاش دعوا راه بندازی ،دعواش کنی ، بد حرف بزنی با صدای بلند... این وسط اون بگه هرچی میخوای به من بگو اما ب خودت هیچی نگو!
این یه جمله هیچی نیس واقعا هیچی نیس اما وقتی با صدای گرفته ی اعصبانی گفته بشه ممکنه هستیتم آتیش بزنه اگرچه تو در همه حالت بگی که اون شخص اون شخصِ گوینده برات مهم نیس...
مهــــم نیس!
نبایـــد مهـــــم باشه :|

تابستون گذشته...

خیلی وقت بود نــــت نیومده بودم، خیلی وقت بود بلاگفا باز نکرده بودم، ننوشته بودم، احساساتم سرریز نشده بود تو نوک انگشتام نچکیده بود روی کیبوردِ این عشقِ صورتیم...

اینقدر این ف.ب و رمانو... درگیرم کرد که حس نوشتنم ازبین رفت حس خالی شدنم با نوشتن از بین رفت

اما حالا دقیقا همین لحظه از ساعت و روز و ماه دلم هوس نوشتن کرده دوس دارم بنویسم از تابستونی که اومد و رفت بدون سلام و خداحافظی بدون خوشامد و بدرقه گویی...

تابستونی که تنها سپری نشد برعکس همه تابستونای گذشته... تابستونی که حس و حالای عجیب قریبیو توش تجربه کردم...

تابستون امسال تشکیل شد از ی ماه رمضون خوشکل اگرچه توش معدم خیلی اذیتم کرد اگرچه توش جواب کنکور اومد اما خب بالاخره خوب بود دیگه حسای خوبی توش بود حس مهم بودن...

رفتم مشهد دلم پر شد از حال و هوای اونجا سفر خوبی بود بابا بزرگم بابا هامون بود حال و هوای قشنگ اونجا هر آدمیو جو زده میکرد دعا کردم خیلیم دعا کردم نه برا خودم برای کسای دیگه برای همه کسایی که واقعا دوسشون داشتم و دارم جالبه که لحظه ی آخر خروج از حرم یادم افتاد برای کنکورمو جوابش دعا نکردم بالاخره سفره عالی ای بود بعد ازاونم مهمون داری داشتیم مهمونای همیشگی از کاشان گردش با اونا واقعا خاطره انگیز و جذاب بود عروسی دایی یوسف که فوق العاده بود بخاطر خرید تا تهران رفتیم روز خسته کننده در عین حال قشنگی بود...

لباسمو واسه عروسیه دایی دوست داشتم یه لباس شب بلند زرد خورشید بودن گاهی خیلی خوبه...؛)

عروسی خوبی بود بهم خوش گذشت مخصوصا فسنجون آخرشبش ^_^

حداقلش از اون چند روز عروسی یه طعم گس وخنک نعنا نصیب گلوم شد :)

از جواب کنکور نگفتم براتون جواب کنکور اومد سری اولش ی روز قبل رفتن به مشهد سری دوم بیستم فک کنم بود خلاصه هرچی رتبم اومد واقعا افتضاح بود 51657 به هرحال انتخاب رشته کردم مهندسی منابع طبیعی شیلات قبول شدم از مهندسی بدم میومد و میاد کلا از لفظ خانوم مهندس اینکه یه روزی صدام کنن خانوم مهندس بدم میاد ترجیح میدادم یه سال بشینم مثه خر که نه مثه آدم بخونم اما مهندسی منابع طبیعی شیلات نرم دوس نداشتم پس فردا به خاطر علاقه نداشتن به رشتم نه کار داشته باشم نه بتونم ادامش بدم...

روز عروسی دایی ساعت حدودای دو چند دقیقه بود وقتی همه تو خونمون وسط حال از خستگی خواب بودن جواب آزاد اومد که توسط هانیه ازش باخبر شدم با کلی استرس وارد سایت شدم و آخر این همه استرس یه جیغ کوچولویی بود که از خوشحالی وسط حال زدم و همرو پروندم از خواب

 پرستاری لاهیجان اگرچه آزاد بود اما صدبار می ارزید به مهندس منابع طبیعی شیلات شدن توهین نمیکنم به این رشته شاید خیلیا دوسش داشته باشن اما من دوسش ندارم من بهش علاقه ای نداشتم به من انرژی نمیداد برعکس پرستاری که از نظر من پر از انرژیه پر از حس خوبِ حس خوب کمک کردن حس خوب رو به رو شدن با یه عالمه آدم جور وارجور... حس زندگـــــی...

 

قالی...

زندگـــــی بافتن یک قالیـــــست ؛

ن همان نقــــش و نــــگاری که خودت می خواهی !

نقشــــــه را اوست که تعیـیـن کرده،

تو در این بین فقط می بافــــــی ...

نقشـــــه را خوب ببیـــــن !

نکند آخر کار قالی زندگیـــــت را نخــــرند...

بزرگ شدن...


من همینو میخواستم...

بزرگ شدن از نظر من همین بود که استرس درس نداشته باشم اینکه برای رفتن به کلاس کامپیوتر خودم با ماشین برم اینکه تا ناصرخسرو برم و از ترافیک نترسم اینکه 100تا تو جاده ی انزلی به حسن رود برونم اونم تنهایی با گوش دادن به آهنگ مورد علاقه ی خودم...

همه چی بر وفق مراده بجز این دل که گاهی بهونه های الکی میگیره امیدوارم نتیجه ی کنکور گند نزنه به حال و روزم...

پایانِ کنکــــور...



گند زده شد به همه چی ...

واقعا سخت بود واقعا سخت...

امیدوارم بتونم ی رشته ی درو پیتم که شده تو سراسری قبول شم :(

بیخیال ترجیح میدم این چن روزه با دوستام خوش باشم البته اگه بتونن خوشــــم کنن...

مهم اینه همه چی تموم شده...

یک روز مانده به کنکور...


فـــردا ی تیکه ی مهم از زندگیمو تشکیل میده!

آدم استرسی ای نیستم اما حرف کنکور که میاد دلـــــم ی جورایی میپیچه...

این چن وقته اصلا درس نخوندم اما قبلنـــا که خوندم :) امیدوارم سرجلسه ی کنکور هیچی یادم نره...

برام دعا کنید کنکور برام خیلی مهمه خیلی مهم...:(

(وقت نکردم از عروسی محدثه بنویسم فردا شب یا شنبه صب مینویسم)



عروسی محدثه

عروسی محدثــــه

مسافرت به قم و کاشان برای  دومین بار تو سال 92 بازم شیرین بود هرچند که استرس کنکور سعی داشت حال و هوامو عوض کنه اما زیاد نتونست

عزیز با اومد بعد از ما خاله نسرین و پریسا اینا رسیدن و بعد از اونها دایی ناصراینا وخاله مژگان و دایی یوسف اینا...

خوبیِ این مسافرت این بود که همه ی خانواده کنار هم جمع بودیم و کلی خوش گذروندیم

با اینکه تو انزلی لباس خریدم اما پیش رشید هم دو دست لباس مجلسی کوتاه خریدم یکی بنفش و حریر یکی ساتن و مشکی هر دو رو دوس دارم...

روز عروسی منو مامان رفتیم آرایشگاه و مونا که حالا آرایشگر ماهری شده آرایش بقیه رو به عهده گرفت...

محدثه به قدری تغییر کرده بود که همه تو هنگ بودیم موهای دارچینی به پوست سبزَش خیلی میومد...

کاملا حس میکردم ازش دور شدم برام ناشناخته بود...

بعد از عروسی کلی دور دور کردیم و ما شب به کاشان رفتیم و دایی یوسف اینا هم به اونجا اومدن اونجا هم خیلی مزه داد عکس در کنار خونه های تاریخی و شام رو بیرون خوردن عالی بود...

و در آخر برگشت به انزلی ...



ببخشید اگه بد شد حس نوشتنم کاملا از بین رفته و من نمیدونم چرا :(

اولین رایِ من...


بچـــه پررویی شدم خودم اینو خوب میدونم ولی خب خسته شدم این روزا خیلی کم درس میخونم...

امروز رفتم رای دادم اولین رایم بود...

آخر شبم برای اولین بار نشستم پشت فرمون چری خیلی نرم بود تازه میفهمم میگن ماشین نرمه یعنی چی...


کنکـــور نزدیک است و عروسیِ محدثه نزدیکتـــر

ڪسـے ڪــﮧ زیــآב تـو פـَـرفــآشــ میگــــﮧ بــیـפֿـیــآلــ

بیشتـَـر اَز هـمــﮧ فـِـڪــر و פֿـیــآلــ בآرهـ

فـَقـَـط בیگــﮧ פـوصلـــﮧ ے بـَـפـثـــ نـَـבآرهـ

چــوלּ פֿـَستـَستــ !



جمعه  این بابای ما رفت دوباره ماشین خرید این یکی اسمش chery viana ست بد نیست رنگشم که قهوه ای روشن متالیکه

جمعه تا رشت رفتیم باهاش ی دور زدیم دیشبم که رفتیم شام بهمون داد به مناسبت شیرینی ماشین...

بی اندازه میخورم این روزا یادش بخیر حتی تا اواسط زمستونم 54کیلو بودم الان شدم 60 تحرک اصلا ندارم یعنی میشه گفت همش یا نشستم یا دراز کشیدم کاش این چن روزم زود بگذره راحت شم همچین که تموم شه یه کلاس رقصی ورزشی چیزی میرم که حداقل اندامم دوباره بیاد روفرم حس میکنم باریکی کمرم از بین رفته ازون ورم صورتم لاغرشده حالا اینا هیچی 31م عروسی محدثه ست باید29م برم که بتونم بگردم یه لباس خوب پیدا کنم حداقل توپولیم قایم شه ؛)اوایل میگفتم نمیرم اما الان که فک میکنم میبینم اگه نرم همه فکرم میره اونجا واقعا محدثه بیشتر از اینکه دختر داییم باشه خواهرمه نمیشه نرم هیچجوری...الان همش چشام تو کتابه اما تو فکرم دارم محدثه رو تو لباس عروس تصورمیکنم به نظرم خواهرم خیلی خوشکلتر میشه...

راستی صب مامان رفت مدرسه کارناممو گرفت همرو قبول شدم خداروشکر ریاضی 9.5 اما رند میشه 10 با اینکه افتضاحه نمراتم اما کلی خداروشکر میکنم که نیفتادم الان خیالم راحت ترم...

برام دعا کنین کنکور خیلی نزدیک شده خیلی...

خوددرگیری...

بالش خودم را ترجیح میدهم ..
شانه هایت مانند بالشت مسافر خانه است ..
خوب میدانم ..
سر های زیادی را تکیه گاه است ...



امروز آخرین روز مدرسه بود یعنی آخرین امتحان!  دیگه تموم شد...

نمیتونم باور کنم که دیگه کلمه ی دانش آموزو به دوش نمیکشم...یعنی تا چن وقت دیگه میشه که دانشجو باشم؟؟؟!!!

خیلی بزرگ شدم چــه حیف....

فقط کاش هیچ درسیو نیوفتم چون واقعا امتحانارو افتضاح دادم...

 کاش این کنکورم سریع تر بیادو بره فقط 30روز مونده و این خوبه...کاش زودترتموم شه...

ی نوع خوددرگیری پیدا کردم نمیدونم چمـــه؟ چی میخوام؟ چه احساسی دارم؟چیو دوس دارم؟چیو دوس ندارم؟

باخودم غریبه شدم دوست دارم بگردم دنبال خودم اما هرچی میگردم بیشتر ازخودم دور میشم و گمش میکنم...از خودم میترسم از این دم دمی مزاج بودنم ازین بی احساس بودنم ازینکه هیچ کس و هیچ چیز برام مهم نیس دوس دارم زندگی کنم مثه همه اما نمیدونم چرا نمیشه یه خلائی درونم وجود داره که خیلی ترسناکه خیلی...

 نیاز به یه احساس دارم که بــــم امید بده یه جوریا هدف ندارم نمیدونم چی میخوام واسه چی دارم زندگی میکنم...هیچ نوع تعلق خاطری به این دنیا ندارم یعنی اگه بگن فردا میمیری اصلا ناراحت نمیشم فقط شاید نگران گناهایی باشم که انجام دادم...

شاید اونور جذاب ترباشه البته فقط شاید...

لاهیجان


به دُنبــالــِ وـآژہ مَباشــ

ڪَلمـ‌ ـات فَريبـِ ـماטּ م‍ے دَهند

وَقت‍ے اَوَليـטּ حَ‍ ـ ـــرفِ اَلِفبـ ـآ سَرَش ڪُلـ ـآہ ِبــروَد

باي‍ـَد ف‍ ـآتحـﮧ ڪَلمـ‌ ـاتــِ ديگــَر رـآ خ‍وانــد ....


امروز رفتیم لاهیجان بام سبز بین راهم بابا ناهار به افتخار ماشین  مهمونمون کرد یه رستوران عالی طبق معمول بختیاری رو به هرچیزی ترجیح دادم البته تورا متوجه شدیم ماشین گیربکسش مشکل داره قراره بابا بره پسش بده و مستقیما از نمایندگی صفرشو بگیره...

من زانتیا مشکی دوس دارم چرا هیچ کس بم توجه نمیکنه آخه زانتیای مشکی با شیشه های دودی بخوابونیش رو زمین رینگ اسپورت چه شود؟

کلا ماشینای خشن و دوس دارم اونایی که قیافه ی بد اخلاق دارن از ملوسا زیاد خوشم نمیاد حتی میون آدما هم همینطوریم خشن و ترجیح میدم خشن و مغرور...

روز خوب...

بـآز آمــבمــ..

بـﮧ جـآيــے ڪـﮧ تعلـقــ בآرمــ..

بـﮧ يـڪ اتـآقــ سيـآه ، پـر از פـرفـ ـهـآے לּــآگفتــﮧ

פֿـلـوتــ مـלּ و سيــگـ ـــآرمــ...

בوبـآره مـےלּـويسمــ از פـرفـ ـهـآيــے ڪـﮧ وآهمـﮧ בآرمــ..

يـڪ בلــ پـر از رويـآـهـآے وآهـــے..

ايـלּ بـآر تـלּـهــآتــر از هميـشــﮧ...


شاید 6صبح که به زور پاشدم تا درس بخونم اصلا فکرشم نمیکردم امروز روز خوبی باشه اما بود.

ساعت 8.30 رفع اشکال شیمی داشتیم تا 10 که به خنده و شوخی گذشت...

بعد کلاس با سانی و آزی و مهرناز رفتیم پاساژ درنا تا سانی واسه روز پدر برا باباش کادو بخره که بسته بود(من از این بابت راحتم اخه مامان ازطرف هممون واسه بابا پیراهن و بلوزو تی شرت وشلوارک و خلاصه کلی لباس خرید) ...

تصمیم گرفتیم بریم بلوار تا مغازه ها باز شن که ازونجایی که گرسنمون بود رفتیم تو یکی ازین آلاچیقا نشستیمو سفارش املت دادیم شاید یکی از خوشمزه ترین املتهایی بود که خوردم تو هوای خنک بهاری روبه روی دریا کناره دوستات املت با رب گوجه ی محلی ویه عالمه فلفل و ترشی واقعا میچسبه:)

 سانی بد هوس قلیون کرده بوداما خوب اونجا که بودیم از اونجایی که 4تا دختر بودیم بمون نمیدادن خلاصه آزی گفت یه جارومیشناسه که میدن رفتیم اونجا قلیون و چایی هم اونجا به رگ زدیم البته من اولین بارم بود هی سرفه میکردم اما مهرناز اینقدر کشید که دیگه سرشوگرفته بود خیلی باحال بودیم 4تا دختر با 4تا تیپ متفاوت:

 مهرناز که کلا چادریه با قد بلند و4شونه تازه کفششم پاشه داشت...

سانی که یه مانتو کوتاه سفیدپوشیده بود وکیف وکتونی صورتی وشلوارجین آبی سانی قدمتوسطی داره به علاوه اندام متوسط...

آزی هم که اندامش پرتراز بقیست و قد بلنده مانتو آبی نفتیش تا سرزانوش بود باجین مشکی و کوله و کالج مشکی منم مانتو زرد نارنجی نخی تا یه وجب بالای مچ پام و کیف و کالج مشکی قدمم یه چیزی بین آزی وسانیه ازهمشونم لاغر ترم(با اینکه 5کیلو این چن وقته چاق شدم)

 تنها چیز مشترکمون مقنعه های مشکیمون بود حتی رنگ پوست وچشامونم باهم دیگه فرق داشت از اکیپمون خوشم اومد با اینکه شبیه هم نیستیم نه از لحاظ افکار نه ظاهر اما ی چیزی این وسط همرو به هم وصل کرده و من نمیدونم اون چیه...

بعد از صبحونه رفتیم سپه و بالاخره سانی خرید کرد منم ازون ور رفتم پیش مامان  دیگه یک و خورده ای بود رسیدیم خونه...

عصر با بابا و مامان و دنی رفتیم موج شکن بعدشم رفتیم بنگاه ماشین بابا یه mvm530 سفید خرید 6ماه کار کرده بود ماشین قشنگیه امیدوارم خوب باشه...

آخر شب رفتیم خونه عزیز اینا که بابابزرگ و عزیز باهم دعواکرده بودن و قهربودن من موندم اینا که باعشق ازدواج کردن کلی جلو خونوادشون موندن تا حاضرشدن اینا باهم ازدواج کنن حالا چه دلیلی داره هی باهم قهرمیکنن اونم توسن 74سالگی؟!...

آخرشب هم بادایی و زنش رفتیم دور دور تو خیابون مزه داد...

 


شب آرزوها...


اِمشَــبـــ ، شـَبِ آرِزو هــ ـاســ !

خُــودَتــ هَــم میــدانــے کــﮧ بُـزُرگــ تَــرین آرزویَـمــ هَســتے ...

اَمــا آرِزویَــتـــ نَخــ ــواهَمــ کَــرد ! هَــرگِــز (!)

میتَـــرسَم !

میتَـــرسَم ، مَحــالــ شَــوے ...

مِثــل دیگَــر آرِزو هــ ـایَمــ .



درد دل...


اگـہ حوصـلَشُ‌ نـدارے  ..

بهـش بگــو !

امـا ؛

  هیــچ وقـت

جورے رفتــارنکـُטּ ڪـہ ..

احســـاس ڪُـنہ اضـافیــہ !



چن وقته نت زیاد نمیام دلیلای زیادی براش هست

شاید درس خوندن آخریش باشه همیشه بهونم واسه نت نیومدن همینه

اما دلیل اصلیم اینه که : وقتی کسیو دوس نداری و نمیخوایش به نظرم امید دادن بهش گناهه

من اینم اخلاقم اینه نمیتونم بد برخورد کنم چون عذاب وجدان میگیرم ترجیح میدم میدونو خالی کنم تا اینکه بخوام برخوردمو بد کنم...

امشب شب آرزوهاست آرزو میکنم همه ی کسایی که دوسشون دارم به هرچی میخوان برسن

آرزو میکنم این دو ماه به شدت سریع بگذره حوصله ی استرس رو ندارم

آرزو میکنم هرچه سریع تر بتونم مستقل شم این کنکورو بدم صد در صد میرم سر کار

آرزو میکنم آرزوم کسی باشه که آرزوش من باشم...

از ی چیزی دلگیرم اما اونقدرا هم مهــــم نیس مهم منم کاش این کنکورلعنتــــــی زودتر بیادو بره...



محدثــــــه هم شوووووهر کرد...!

چـــــقدر خوبه یکـــــی بـــــــــاشـــــــــه...

یــــکی باشــــــه که بغــــلت کنـــــــه سرتو بـــزاری روی سیـــنش آرومت کــنه...

حُرم نفسهاش تنتو داغ کنه

عطر دستاش موهاتو نوازش کنه

چـــقدر خـوبه کــــه آروم دمِ گوشــــِت بگـــــــه

غـــصه نــــــخوری ها من کـــــــنارتــــــــــــــــــم



خدا دیدی چی شد این محدثه شوهرکرد رفت!

نمیدونم چی شد چطوری شد اما یدفعه رفت تو فاز ازدواج و به خواستگارش جواب مثبت داد!

آقا من به این دختره شک کردم فجیع یعنی چی خب آدم تو هفده سالگی یدفعه ای شوهر میکنه؟؟؟ هی با خودم میگم نکنه با این پسره دوست بوده رو نمیکرده اما حســـم میگه نبود حالا خدا داند!

نامرد بم قول داده بود تابستون بریم مخ زنی وشیطونی الان من تنهایی چیکار کنم؟؟؟!!!

13تیر عروسیشه یعنی من کنکور دادم باید پاشم برم اونجا دنبال لباسو ازین بساطاااا!

چطور دلش اومد دل از این دنیای دخترونه ی قشنگ بکنه؟؟؟!!!من عاشق این دنیای دخترونمم بزودی هم دل ازش نمی کَنـــــم...

براش آرزوی خوشبختی میکنم امیدوارم شوهرش آدم خوبی باشه!!!

خوشحالم که یکی هست که همیشه قراره باهاش باشه و آرومش کنه...!

اما من اصلا ازین جور کسا و چیزا دوس ندارم...:(نمیدونم چرا واقعـــــا!


دزدو پلیس...


بـہ ما בروغ میگفتند :

بزرگ شویـב בرבها را فراموش میکنیـב؛

בرست ایـטּ است :

زندگے آنقـבر בرב בارב ڪـہ

از בرב نو בرב ڪهنـہ فراموش میشوב !


تَــــق توق دامــــــــب و یه عالمه جیغ و داد دیگه

چشامو وا کردم یعنی این صدایِ چی بود صدای داد میومد دعوا بود انگاری ای وای من!!!

 سریع از تخت پریدم پایین رفتم توحال بابا نبود فقط یه بالشُ و پتو بود تو اتاق هم نگاه کردم مامان خواب بود دنی هم...

رفتم ازچشمی دربیرونُ نگاه کردم صدا از راه پله بود اول در واحد بغلی بعد در واحد روبه رویی وا شد!

آیدین(شوهرواحدبغلی) روبه علی (پسرواحد روبه رویی) چی شده؟؟؟صدای چیه؟

علی: دزد اومده توساختمون

آیدین: واقعا!!! کی تو پارکینگه الان صدای چیه این؟؟؟کی فهمیدین؟

علی: من تازه اومدم خونه دیدم در ماشین آقای خ...(بابام) بازه اومدم بهش گفتم اون رفت...

منو میگی سریع دوییدم دم پنجره آشپزخونه که رو به حیاط و پارکینگه بابا چطوری دزدَ رو دنبال کرده آخه الان چند وقتی هست رباط صلیبیِ پاش پاره شده نمیتونه بدوئه...

پایین رو که نگاه کردم اوه یه عالمه مرد پایینن یکی داره یه پسره رو میکوبه به درو میزنه

اول فک کردم باباست اما بابا نبود بعد گفتم شاید یکی دیگه از ساکنین اینجاست اما آشنا نبود تا اینکه حرکت کرد و یه چیزی رو شونش برق زد وووی پلیســـــــــه که این!!!

بابا هم کنارشون بود دزده هی برمیگشت سمت بابا میگفت:عمو این رسمش نبود...

سر درنمی آوردم چه خبره چی دزدیده چی شده؟؟؟ دوس داشتم برم پایین اما هیچ خانومی پایین نبود زشت بود میرفتم بین اون همه مرد...

یه کم با دقت گوش دادم اوه گرفتم مطلبو:

 دزده میاد همه وسایل تویه چندتا از ماشینا رو خالی میکنه بعد دم ماشین ما بوده که علیُ میبینه قائم میشه بعد اونم میبینه در ماشینمون بازه میاد به بابا میگه باباهم سریع میره حیاط این علیِ ترسو هم میره خونه باباهم وقتی میبینه هی چی تو ماشین نیس میاد بالا میزنگه 110 بعد میره پایین میبینه دزده کنار ماشینه مائه

یکم باهاش نرم برخورد میکنه و میگه: باکی کار داری اینجا پسر؟

دزده: من فامیلِ حسینم

(حسین اصلا تو ساختمون نداریم ما)

بابا: آخه پسرم آبای جان میخوای بری دزدی برو یه جایی که داشته باشن آخه من که مثه تو بدبختم چرا ماشین من؟ تقصیر تو نیس میدونم کار نیس مملکت داغونه شماجوونا بیکارین...

خلاصه این بابای ما اینقد میگه و میگه تا پسره خر میشه نرم میشه

 دزد:عمومجبور شدم زنم حاملست پول ندارم تشنمه آب میخوام

 بابامم میره براش آب میاره دوباره باهاش حرف میزنه

دزد: عمو بیا باهم بریم من مدرک و وسایلی که از تو ماشین برداشتمو بت میدم

بابا: آخه پسر الان من باهات بیام یه دو تا کوچه بالاتر یه چاقویی چیزی فرو میکنی تو شکمم و خلاص دیگه

هی بابا باهاش حرف میزنه میگه من زنگ نمیزنم پلیس بیا وسایلمو بده وبرو

همون موقع پلیس وارد ساختمون میشه و میدوئه دنبال دزده دزده هم گیج میزنه بجای اینکه از دیوار بره بالا میاد تو راه پله خلاصه مردمم خبردار میشن و با کمک پلیس میگیرنش

منم از همین صداها بیدار شدم حالا هی میام نگاه میکنم میبینم مامان و دنی ریلکس خوابن

صدای درکه اومد چادرمو سرمیکنم میرم دم در خانم همسایه روبه روییه یه کم باهاش حرف میزنم میگه شوهرم خوابه منم میگم مامانم خوابه زنه یه جوری منو نگاه میکنه انگاری خیلی ترسیده بیچاره

خدافظی میکنم و میام تو یه لحظه چشمم میفته تو آینه ی جا کفشی به خودم پوستِ صورتم رنگ گچِ مایل به زرد که یه چادر کرم رنگ دورشو قاب گرفته چشمام تا آخرین حد ممکن بازه یه لحظه خودمم میترسم از خودم چشام دقیقا اندازه ی دو تا توپ پینگ پونگ بودن تازه فهمیدم وقتی میترسم رنگ چشامم روشن تر میشه عجب چیزی بودیم ما و نمیدونستیماااا!!!به خودم لبخندمیزنمو چشامو یه کم کوچیکترمیکنم...

بابا اومد بالا لباسشو عوض کرد و رفت کلانتری چن نفر دیگه هم که ماشیناشون خالی کرده بودن هم رفتن منم بیکار نشستم اول یکم فکز کردم و داشتان و بررسی کردم واسه خودم این بابای ماهم چه زبونی داشتا دزدِرو خر کرده:دی

یکم دینی خوندم چون خوابم نمیبرد بعد دوش گرفتم بعد بابا اومد بعدشم اومدم نت امشب فقط 3ساعت خوابیدم از 12-3 خیلی کم بود اما دیگه اصلا خوابم نمیاد الانم باید برم مدرسه: (

 

تعطیلات عید


خیرسرم مثلا میخواستم تو عید بترکونم خودمو از درس اما مگه شد؟؟؟

کل 13روز و فقط گردش بودم...

چهارم عید بود که داییم اینا اومدن اینجا هر روز و شبمون می رفتیم بیرون یه روز پیک نیک یه روزخیابون گردی یه روز وشبش منطقه آزاد یه شب بلوار یه شب پاسداران  خیلی خیلی مزه داد کلی بازی هم کردیم از وسطی و والیبال و فوتبال گرفته تا منچ و پانتومیم و...

من و محدثه طبق معمول هرشب کنار هم بودیم ویه عالمه شیطنت کردیم:دی

دهم عید بود که دایی اینا گفتن میخوان برن ما هم گفتیم میشینیم سر درسمون دیگه اما ای دل غافل...

این دختر دایی و پسردایی ما دوتعارف زدن که شماهم بیاین حال میده و از اینجور مسائل پدرو مادر ماهم که عشق مسافرت در یک حرکت جوانمردانه قبول کردن...

نصفه شبی تو جاده  یه عالمه زدیم و خوندیم و رقصیدیم...

روز بعد پریسا و سجاد هم به ما ملحق شدن شبش پسرداییمون مارو پیتزا مهمون کرد که خیلی چسبید بعداز اون رفتیم بوستان علوی...

رفتیم سمت شهربازی ازین تاباااا هستا سریع میچرخه اونقدر سریع که همه تابا ازحالت عمودی تبدیل به افقی میشن...

همه بچه ها رفتیم اونو نشستیم برا دنی هم بلیط گرفتیم اما چون زیر15 بود نذاشتن جاش دایی اومد نشست واااااای خدا چقدر حال داد اون بالا من فک نمیکردم اینقدر تند بره و اینطوری افقی شم همچین که رفت بالا آقا هممون جیغ داد وای که چه کیفی داد...

من که چشامو بسته بودم فقط جیغ میکشیدم

محدثه داد میزد:غلط کردم و...

 سجاد موش شده بود ساکت بود...

پریسا هی داد میزد سجادی زنده ای؟؟؟

رشید سوت میزد اما چون باد میخورد فقط شکل سوت در میاورد صداش گم میشد

دایی هم سفت تاب و چسبیده بود دعا میخوند

آقا صحنه ای بودیم برا اونایی که ازون پایین مارونگاه میکردناااا:دی

وقتی اومدیم پایین هممون سرمون گیج میرفت یکم قدم زدیم رفتیم طرف پارک من دوییدم ازین تاب معمولیا نشستم سر اونم حس میکردم رو هوام اینقدر جیغ زدم کلی همه بم خندیدن بعدشم الکلنگ که عالی بود...

شبم منچ بازی کردم چقدر من و مامان همدیگرو میزدیم وسط بازی یعنی من که نمیزدم اما مامان داشت میباخت کم میاورد منو میزدوفوش میداد کلی هم اونجا خندیدیم...

فرداییش رشید رفت پینت بال رزرو کرد واسه عصر که بریم بازی همه آماده شدیم وکلی کیفمون کوک بود که ایول تیراندازی...امـــــا...

تا رسیدیم اونجا دوتا مرده بودن گفتن : مختلطین ؟؟!!!نمیشه و گیر میدن و پلیس میاد میریزه و ازین چرتو پرتا کلی حال همهمون گرفته شد رفتیم رنگین کمان یه دو سه تا بازی کردیم بعدشم ما رفتیم خونه دایی بابا...

شب هم رفتیم کاشان خونه مائده و مریم اینا با اونا هم کلی بهمون کیف داد...

سیزده بدرم که عالی بود کلی والیبال و فوتبال و وسطی و...شبشم من و مائده و مریم و مامان و دنی رفتیم خیابون گردی و بستنی خوردیم...

دیروزم حرم و جمکران و اینا...شبم حرکت به سمت خونه...

نمیگم چقدر تو این چن روز خوش گذشت چون تو چندتا خط جا نمیشه...

ولی کل 15روزم عالی بود امیدوارم کل سال 92 برام همینطوری باشه...

درس هــــــم که هیچی یعنی لاکتابامم باز نکردم...

سلام بهـــــار...





سلام بهـــــار...
رسیدنت به خیرو شادی...
امیدوارم برام خوش یمن و پربرکت باشی...
امیدوارم هیچ دغدغه ی فکریـــــــه بخصوصی بجزکنکور توت نداشته باشم...

خداحافظ زمستونـــــــم...




و زمستان چه زود به پایان رسید...
امسال زمستون اصلا زمستون نبود سرد نبود برف نداشت بارونش کم بود
من دلم طوفان میخواست که توش نبود.
زمستون عزیزم خدانگهدارت باشه امیدوارم سال دیگه هم بتونم ببینمت...
سال دیگه امیدوارم تویه تو خیلی خوشحال باشم خیلی خوشحال و بی دلهره و دودلی...

بالاخره گواهی نامه هم گرفتم...


یــــاد بگيــر!

اگـــه کســـي بِهـــت گفـــت دوسِـتـــــــ دارَم.......

لـُــزومـــا بـه ايــن مَعنــي نيستـــ کــه کَــس ديگـــه اي را دوسـتـــ نـَــدارد!




سلام دوستای گلم
دلم برا همتون تنگ شده برای وبگردی و...
این چند وقته نت که نتونستم زیاد بیام یه عالمه حرف دارم که دوس داشتم اینجا بنویسم اما خب وقت خیلی کمه خیلی کم الانم نمیخواستم آپ کنم اما خب چون خیلی خوشحال بودم اومدم اینجا تا بنویسم
فردای روزی که 18سالم شد یعنی19بهمن مامان رفت ثبت نامم کرد برا رانندگی خودم دوس داشتم بذارم واسه بعد کنکور اما خب مامان دیگه ثبت نام کرده بود خلاصه اینکه منم کلاساشو رفتم...
هفته ی پیش رفتم آئین نامه امتحان دادن قبول شدم امروزم با اینکه سرهنگِ خیلی بداخلاق بود عملی هم قبول شدم بالاخره گواهی نامه گرفتم خیلی خوشحالم 
غروبم رفتیم بیرون مانتو خریدم، یه مانتوی سرمه ای قرمز تا رو زانو مدلش خیلی سادست اما خب من دوسش میدارم...
راستی چند وقت بود خیلی معدم درد میگرفت و دلم میپیچید رفتم دکترو آزمایش دادم هلیکوباکتر تو معدمه یا عالمه قرص بم داد...
برام دعا کنین، هم برا درسم هم برای سلامتیم...

محرومیت...

تومحروميت کامل به سرميبرم...

بايد درس بخونم...

هم مودم وایرلس هم لَپی همرو گرفتن بلکه من درس بخونم...

برام دعاکنين...

تولــــــدم مبارک...

وب داغونِ مــــن


نمیدونم وبم چه مرگش شده...

داره با اعصابم بازی میکنه هر قالبی که میذارم اینطوری میشه نمیدونم مشکلش از چیه هرکی میدونه بم بگه...

سفـــــربه قم،کاشان،تهران...



دوشنبه 91/11/9

ساعت حدودای6 غروب بود که به سمت قم حرکت کردیم و1اونجا بودیم دلم خیلی برای محدثه تنگیده بود خیلی وقت بود که ندیده بودمش دختره حسابی لاغر شده بود الان فقط یه سایزازمن بزرگتره وارد اتاق داداشش که شدم یه عالمه لباس خوشمل دخترونه بود که تازه خریده بودو هنوز نبرده بود بوتیک همون نصفه شبی چندتاشوپرو کردم یه شلوارلی دخترونه ی خیلی ناز داشت که ترک بودُ زیب جلوش افقی بود خیلی جیگربود همونُ سریع برداشتم گذاشتم کنار...آخرشم یه دوش گرفتم و پیش محدثه و ملیکا خوابیدم...

سه شنبه91/11/10

صبح رفتیم حرم خیلی مزه داد بهم بعدشم اومدیم خونه راستی قبل اینکه بریم حرم رفتیم بوتیک پسرداییمم دیدم خوب بود لباساش همه خیلی ناز بودن...ناهارُ خونه دایی اینا بودیم بعد شستن ظرفا که با کلی مسخره بازی من و محدثه شستیمش لباس پوشیدیمُ آرایش کردیم من و محدثه رفتیم خونه دوستِ محدثه مولودی تقریبا همه دوستاشو میشناختم اونا هم منو میشناختم عکسای همرو دیده بودم با یکیشونم تو نت دوس بودم و بهم اس میدادیم خلاصه هممون اومده بودیم تو اتاق چرت و پرت میگفتیم و میخندیدیم بعد من با مامان اینا رفتیم خونه پسر دایی بزرگه که پسرش 5ماهشه وای من هرچی از این بچه تعریف کنم کم گفتم ازبس نانازه اصلا لوس نیس چهرش جذبه داره با اون چشای درشت آبی طوسیش وای من میخوام قورتش بدم خداجووونم...اومدیم خونه استراحت کردم مامان اینا هم رفتن جمکران یه شومیزمجلسی صورتی هم برداشتم مامانم سه تا شومیزو یه ساپورت برداشت دنی هم شلوار لی برداشت شام رفتیم خونه دوست دایی که پارسال اومده بودن خونمون خونواده ی خوبین 2تا دختر(آسیه 23ساله مریم 12ساله) یه پسر (مهدی 20ساله فک کنم) پسرش 2سال پیش کنکور داده بود رتبش 35 شد ولی از اونجا که اسکولِ و عشق تبریز داشت بجای صنعتی شریف رفته دانشگاه سراسری تبریز دقیقا یادمه اونسال که مامانش اینا اومده بودن خونمون این تبریز بود هنوز جوابای کنکور نیومده بود رفته بود تبریزخونه بخره خُلـــه دیگه..شب خوبی بود خوش گذشت حدودای 11.30حرکت کردیم به سمت کاشان که 12.30اونجا بودیم(خونه ی همون دوست مامان که تو کُماست) یکم با مریم مائده حرف زدیم و بعدش منو مائده رو تخت مریم هم پایین تخت خوابید مامان بابا و دانیال هم تو اتاق مریم بودن... خاله معصومه یه سری عکس العمل انجام میده اما خب هنوز از کما خارج نشده براش دعا کنین...

  چهارشنبه91/11/11

یه عالمه عکسامونو نگاه کردیم ناهار مامان ماهی درست کرد مائده اصلا از ماهی خوشش نمیومد اینقدر ما گفتیم خوشمزست یه کوچولو که بابا براش درست کرده بود خورد دیگه ول نمیکرد که میگفت خوشم اومده تازه مثه ما با دست ماهی میخورد  کلی براش خندیدیم میگفتیم باید عروس شمالیا بشی(حالا من هی بش تیکه مینداختم بقیه که نمیدونستن ولی اوناهم هی میگفتن آخه bfاش شمالیه) کلی خندیدیم بعدازظهرم همه خوابیدیم بعد پاشدیم لباس پوشیدیم کلی خوشمل کردیم رفتیم پاساژ صفویه اونجا هم یه شال صورتی کمرنگ براق ساده و یه مانتو کتان مشکی خریدم دنی هم کتونی خرید مامانم هم پالتو هم مانتو هم شلوار هم شال...بعد اونجا رفتیم یه سفره خونه ی سنتی به اسم پاسارگاد یه عالمه عکس گرفتیم اونجا کلی مسخره بازی دراوردیم شیطونی کردیم بعد شام و چایی اومدیم خونه تو راه خونه هم آهنگ گذاشته بودیم باهاش میخوندیم هی همش بعضی جاهای اهنگو اشتباه میخوندیم میخندیدیم کلا اهنگُ داغون کرده بودیم(ما بچه ها همه تو ماشین بابای مائده اینا بودیم مامان بابامم تهنا بودن خاله معصومه هم که خونه رو تختش با مامانش تنها بود واقعا جاش خالی بود)...شب دوباره یه عالمه شیطونی کردیم میخواستیم یکیو سرکار بذاریم که نشد نرفت سرکار فک کنم حدودای 3بود که خوابیدیم...

پنجشنبه91/11/12

8از خواب پاشدم داشتیم از خواب میمردیم خلاصه با کلی بدبختی صبحونه خوردیم و 9حرکت کردیم به سمت تهران 11.30 بهشت زهرا بودیم رفتیم سرخاک دایی بابا بعد هم رفتیم خونشون یه عالمه فامیل دیدیم بعد ناهار رفتیم مسجد اه مثلا مجلس چهلم بود هیچ کس گریه نمیکردفقط بعضیا فیلم بازی میکردن... حدودای 5.30بود که حرکت کردیم به سمت خونه هوووم هوا سرد بود برف میبارید کلی خوابیدم که خیلی هم مزه داد همش ولو بودم رو پای دنی بهترین تیکه ی این راهم قزوین بود که واسه شام مجتمع تفریحی آفتاب وایسادیم برف گلوله گلوله میبارید هرچی از اون حسم بگم کم گفتم واقعا مزه داد شامم که چیزبرگر خوردیم و بعدش دوباره من خوابیدم تا انزلی و اومدیم خونه و من دوباره خوابیدم:دی



اعصابم این روزها عین بیسکویت شده …
از اون بیسکویت هایی که یک هفته میمونه ته کیفت ، که یادت میره بخوریش …
همون ته له میشه ، خورد میشه ، پوووووودر میشه !



این آخرهفته مامانم هوس دخترخالمُ کرده بود خلاصه ماهم گفتیم بریم یه سر چالوسُ بیایم(از اینجا تا چالوس 3ساعت راهه)...

همون روز 5شنبه این مامی ما رفت به مادربزرگم گفت اون گفت منم میام بعد مادربزرگم به داییام گفت اوناهم گفتن ماهم میایم خالمم آخرسر دم رفتن بود اومد خونه مادربزرگم اینا دید ما داریم میریم ماشینشوگذاشت خونه عزیزایناو اومد سواره ماشین ما شد من و دنی هم دیدیم دایی کوچیکم با خانومش تنهائن رفتیم سوار ماشین اونا شدیم اصلا چه معنی میده یه زوج جوون تهنا تهنا سفرکنن و خوش بگذرونن وقتی ما فردیـــــم:)

خلاصه شدیم 3تا ماشین و12نفر و حرکت کردیم سمت خونه ی دخترخاله ی بیچارم که شنبه هم امتحان شیمی آلی داشت (اسمش فاطمست 30سالشه داره گیاه پزشکی میخونه یه پسر داره نیما شوهرشم 36سالشه محمدرضا)...

3.30حرکت کردیم با وایسادنای تویه راهمون واسه لواشک خریدن تو آستانه بستنی خوردن تو لاهیجان و چایی خوردن تو رامسر ساعت 7.30رسیدیم...

یه کوچولو شیطونی کردیم بعد شام خوردیم کلی سرشام مسخره بازی درآوردیم منم یه عالمه عکس گرفتم بعد شامم آهنگ گذاشتیم یه عالمه رقصیدیم دایی و محمدرضاهم تخته بازی کردن وبابا هم تو اتاق داشت درس میخوند...

شب هم موقع خواب کلی شیطونی کردیم بازم تا خوابیدیم...

صب 9 پاشدیم یه صبحونه ی طولانی خوردیم بعد صبحونه یکم پاسور بازی کردیم بعدشم با دایی بزرگم زدیم به کوه پایه یه عالمه عکس گرفتیم همون رفتنمونم کلی مسخره بازی داشت  8نفر نشسته بودیم تو یه ماشین هی بابا میگفت 4 تا ماشین اینجاس یکی دیگه هم بردارین مامان اینا میگفتن حال نداریم ولی کلی کیف داد...

بعد اومدیم ناهار که قرار بود کوبیده باشه اما کباب تابه ای شد از بس شل بود هم فاطمه پیاز ریخته بود توش هم محمدرضا :d خلاصه اونم بساطی داش برا خودش...

بعد ناهارم دایی کوچیکه با خانومش میخواستن برن عکس بگیرن که منو مونا چسبیدیم بهشون کلی کیف داد دوباره هی ژست میدادم بهشون این سری رفته بودیم کنارِچشمه...

بعد اومدیم خونه اماده شدیم که حرکت کنیم ساعت حدودای 4بود دیگه این سری من و دنی تو ماشین خودمون بودیم خاله و مونارو شوت کردیم اونجا:) دوباره تو راه کلی وایسادیم لاهیجان خیلی بیشتر وایسادیم هم بستنی خوردیم هم شیرینی خوردیمُ خریدیم دیگه داشتیم میترکیدیم ساعت 8رسیدیم خونه و 10خوابیدیم...



این هفته...



خــــدایا
همه از تو می خواهند ، بدهی...
من از تو می خواهم ، بگیری...
خـــــدایا
این همه حس دلتنگی را از من بگیر...

شنبه: مدرسه به صورت جمعی پیچونده شد صب میخواستم درس بخونم که دایی اومد خونمون کلی باهم رفتیم وب گردی منم درسُ بیخی شدم دوباره بعدازظهرمیخواستم درس بخونم خوابم گرفت خوابیدم ووقتی از خواب پاشدم میخواستم درس بخونم که فوتبال شروع شد منم بیخی درس شدم نشستم فوتبال دیدم کلاسم نرفتم خداشکرمساوی کرد وگرنه حالگیری میشدم اساسی...شاید این کلاسُ نرم...

یکشنبه: مدرسه شروع شد و اعصاب من دربه در فیزیک 13.75شد معلمه برگشت تو چشام نگاه کردگفت سرتصحیح برگَت کلی بهت بَدوبیراه گفتم توچرا امتحانتو اینطوری دادی؟؟؟بعدم نمره مستمرارو خوند شرمنده شدم بم 20داد کاش حداقل بهم 18یا 19میداد عذاب وجدان گرفتم:(

دوشنبه: ریاضی رو به معنای کامل گندزدم 9تمام زنیکه یه مقدارمثه آدم تصحیح میکرد 10بودمااا...زیستم که اومده میگه باید به همتون جایزه بدم چطور اینقدرمتحدین؟شنبه هیچ کس نیومداعصابم داغون شد...بعدشم یه 6.7ص رفت جلوتر درس دا گفت من اینارو شنبه درس دادم برگه هاتونم شنبه دادم میخواستین بیاین مدرسه مارو میگی همه خندمون گرفته بود از کاراش داشت می سوخت بیچاره:دی

سه شنبه: شیمی بالای 10بود همینش خودش کلیه...امروز اِتی(مدیرمدرسمون) اومد مخ خورد یه نیم ساعت بی وقفه حرف زد اومده میگه چرا نمره هاتون اینقدرپایینِ؟ اون که حالا هیچی میگه چرا ریاضیُ همه گند زدین؟آخه آدم عاقل وقتی ریاضیُ همه گندزدن یعنی همه بچه های هرسه کلاس خوب معلومه دیگه معلمت مشکل داره... خدا چرا من اینجوری شدم منی که تا پارسال زیرِ18 نداشتم؟؟؟!!!

چهارشنبه: از صب نشستم عکسای بچگیمو نگاه کردم کلی قربون صدقه ی خودم رفتم و فداشدم به خاطر خودم :دی... عصربامامی رفتم بیرون هوا بسی عالی شده یعنی گرمی که سوز داره اینو دوس دارم...شب خاله اومد خونمون...

پنجشنبه: اه چرا آخه من حواسم نبود؟؟؟جلسه ی پیش این بشربرگشت گفت هرکی مبتدا و فاعلُ قاطی کنه یا بعدِفعل مجرور بخونه باید جلسه بعدش یه خوردنی بگیره بیاره واسه کلِ کلاس گندزدم این جلسه اشتب خوندم گفت یه چیز باید بخری منم گفتم باشه بعدش سوال بعدیو خودش اشتب خوند من حالشو گرفتم گفت باشه منم تو اون چیزی که میخوای بخری شریک میشم:) آخرکلاس گفتم هفته بعد نیستم گفت باشه هفته بعدتر بخر حالا نوشین این وسط وِر وِر میکرد باید پول بدی هفته بعدمابخریم بدون تو بخوریم...آخه این دوسته من داریم؟؟!!عصر میرم چالوس اومدم میگم براتون که چی شد:)

 


غیره منتظــــره ی خوب

خستـــه ام از همه چیـــــــز،

دلــــــــم یک غیرمنتظره ی خــــــوب میخواهـــــد،

یک غیرمنتظره ی عجیب و خــــــوب...



بهمــــن




مــــاهِ مـــــن خــــــــــوش اومـــــــــدی...
بهمـــــــــن یعنی بَه بَه مَن;)


سمبل بهمن:دلو(ظرف)
فلز وجود : اورانیوم
عنصر وجودی:باد
عدد بهمن: 4
سیاره حاکم: اورانوس
رنگهای خوش یمن: سبز و آبی
سنگهای خوش یمن: یاقوت کبود،عقیق و فیروزه


پ.ن: ایــــنقدر خوشم میاد ماهِ من که میشه کلِ شهرُ واسَم چراغونی میکنن البته شهر که هیچی کل کشور جشن میگیرن:D

این هفته...

این روزها جای خالی تو رو با عروسکی پر میکنم که همانند توست مرا دوست ندارد

احساس ندارد!

اما هرچه هست دل شکستن بلد نیست ...

شنبه: درس خوندن گاهی شیرینه فقط گاهی...

یکشنبه: چقدر خوبه که با برنامه درس بخونی اصلا همه چی نظم داره الان حس خوبی دارم...عصر نوشین اومد فلشِ آهنگای جدیدی که دانلود کرده بودمُ ازم گرفت خیلی وقت بود ندیده بودمش، حِسَم میگه رو فُرم نبود...

دوشنبه: بین این وقتای استراحت نیم ساعته ی صب رفتم آرایشگاه دوباره جلو موهامو کوتاه کردم و یه صفایی به صورتم دادم واقعا چقدر موثره کلی احساس سرزندگی میکنم...عصر رفتیم خونه پریسا و سجاد خوب بود خونشون نقلیُ کوچیکه...

سه شنبه: صب رفتم کتابخونه هوا بسی سردو بارانی است جای برف هم بسیار خالی است عصر با هانی چتیدم نامرد میگفت اونجا برف اومد من برف میخــــوام خداجووونم...

چهارشنبه: امروز دوستام بم گفتن موهاتُ کوتاه کردی خیلی بت میاد تازه گفتن لاغرهم شدی! خوب درس نخوندم فرداهم مهمونی دعوتیم و کلاسم دارم جمعه هم آزمون...مَـــن میترسم:(اما به قول یاس من میــــجنگـــم...

پنجشنبه: صب رفتم کلاس عربی بدک نبود، نوش نبود برنامه ی سوتی گرفتن نداشتم بم مزه نداد;) شب رفتیم خونه پسرعموی مامان شام اونجا بودیم وای من عاشــــق آرتینم من آرتینُ میخوام وای این بشربزرگ شه چی میشه فقط 6سالشه ولی خیلی شیرینه و همینطور خیلی خوشکل(موهاش لخت و زیتونی تاسرشونه هاشه پوستش برف چشاشم که محشره دور مردمک چشش یه لایه ی طلایی نازکه و دور اون یه سبز کم رنگ که متمایل به طوسی) کلی باهاش بازی کردم آخرشم باهم نشستیم کارتون برنارد و باب اسفنجی دیدیم البته ننشستیم از اونجا که کلی اصرار کرد باهم دراز کشیدیم:) آخرشم ساعت 12 اومدیم خونه...

جمعه: صبحم که به آزمون دادن گذشت یه کوچولو با هانی و آزی بعداز آزمون قدم زدیم بعدشم اومدم خونه خوابیدم تا4 بابابزرگ خونمون بود غروب هم رفتیم بیرون درحـــد باماشین دوردور کردن نه بیشتر:(