دوبیتیی برای قاصدک(پست ثابت)
و شاه بیت غزل های لال من شده ای
مرا به دوزخ بیداری ام نیازی نیست
چقدر خواب قشنگی ست مال من شده ای
و شاه بیت غزل های لال من شده ای
مرا به دوزخ بیداری ام نیازی نیست
چقدر خواب قشنگی ست مال من شده ای
گیسوان درختان رنگ رنگ
گیس قاصدک سفید
بغض برف ابشاراست و
بغض قاصدک جویبار گونه
همه درد و همه آه است
بی تو
همه روزها تاریک است
بانوجوانیت همه شورجوانیم را به خاک سپردم
بیادتم مهران نوجوانم
باریشه ی نوجوانیت شکوفه ی شادیم برکنده شد
پرگشودی به اسمان هفتم
دریغا که قاصدک توان پروازش تا اسمان آبیست
مهران نوجوانم دلتنگتم
خیال پرواز دارد او
در افق سرخ فصل پنجم
بهترین
اما
بازنده
و خداوند
درانتظار اوست
با آغاز فصل پنجم
همه بهم میگن قاصدک مهربون چرا شعر نمیگه چرا وبلاگشو آپ نمیکنه![]()
همه به چشمام خیره میشنو میگن چی شد دیگه مث همیشه شعر بگو
دوستام لطف دارن هر چند شعرام خیلیم خوب نیست ولی میخوننشون وبهم لطف دارن
ودر جواب همه بالبخند همیشگی میگم :مشغله کاری نمیذاره![]()
ولی مشغله کاری بهونس و دلیلای دیگه همش بهونس....
افسوس که کسی بغض صدایم رانمیفهمد
افسوس که کسی طعم تلخ لبخندم را حس نمیکند
افسوس که کسی غم نگاهم رانمیخواند
حال این روزای من اینجوریه:
جام دلم آنقدر پر از تنهایی ست
که اضافه هایش از چشمهایم میچکد![]()
حال اینروزهای رویا شده:
حال فواره
فواره در اوج فرومیریزد
و تمام امید های قاصدک هم اسیر فوراره ی زمان گشته
خدایا فواره هارو خاموش کن......![]()
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت :
تا آخرین مرزهای عریان خطا
دیده ها پر از هیاهوست
لیک لبها خاموش
دیگر نمی سپارم دل
بر بوسه های پرشکست
این عشق را تمامی٬
پی
بر روی حباب است

بیهوده ست٬ آرزو های پیشین و در پیش
و ...
طفل دل
اسیر میان آدم آهنی های گوشتین
می سوزد نگاهی در امتداد افق
می درد تار و پود سکوت را
لغزش استخوان های قلب گور
نم نمک می جود کرمی نحیف
جمجمه ی افتاده به خاک
و این...
ردپای ضیافت نیرنگهاست
میشکند تنگی این شهر
استخوانهای کم جان مرا
حال دیگر می دهد ساحل٬ به قلب من دیوانه
بوسه ی آخر تو زخمی شده ٬ بر قلب خسته
می کشم بر بوم ساحل٬ یک نگاه عاشقانه
خاطراتم را باد آشفت٬ با چنگال خویش
باز اسیر وعده هایم٬ با هزارو یک نشانه
باز امشب ناگفته هایم ٬ خواندم در گوش باران
تا نشست بر عمق جان ٬ فریادهای صادقانه
باز هیچ فرقی نکرد٬ این نیش ها آن نوش ها
بر فراز آسمانها ٬ بر فراز آشیانه
گفت:
بگذار دوست داشتنمان زنده بماند
بیا همین جا چالش کنیم
چال نکردم
ولی رفتم
