تقدیم به Reza & Ali & Saman
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 20:33 توسط نيما
|
اینم به عشق امیر رضا جانم

درد دارد !
وقتـــي مـي رود …
و همــه مــي گــويند : دوستتــــــ نداشتـــــ …
و تـــو نمــي تـــوانـي بــه همــه ثـــابتــــ کنـــي
کــه هـــر شبـــــــ
بــا عـــاشقـــانه هــايـش خـــوابتـــــ مــي کــرد !!

دیگر "اضطراب" از من "مضطرب" می شود
"ترس" از من می ترسد
و اسمی به نام دیوانگی مرا به تیمارستان میکشد
حس تلخی دارم
حس تلخ که اسمش را نبودن تو گذاشتم
نه پای کسی در میان است
ونه دلسردی تو
بحث سر ،عاقل شدن توست!
که همگام ،با ناامید شدن من
از کل زندگی است!


شاید به هم باز رسیم …
روزی که من به سانِ دریایی خشکیدم …
و تو چون قایقی فرسوده بر خاک ماندی …
به دنبال موفقیت باشید نه امنیت جای قایق ساکن در بندرگاه امن است اما به تدریج کف آن خواهد پوسید