اعتراضی که شعر شد..
محرمید به خواندن اعتراضم
به کوبنده های کوتاهی
که به دست صاحبش خواهد رسید
به جسارت آن هایی که هنوز نمی دانند
" احساس را ادعا نمی کنند "
" درک می کنند! "
.
.
.
کجا وجدانت را خواب کردی
که این گونه با من صحبت می کنی؟!
به کدام محفل راهت ندادند
که به خود اجازه ی توهین دادی؟
آن قدر خودت را شبیه من دیدی
که فراموشت شد ما یی وجود ندارد
و یادت رفت که
من خدا نیستم
آدمم!
دخترم!
مراقب توقعاتت باش!
شوخی هایت یواش یواش جدی می شوند
و من می ترسم
از دوئل وجود بی حضورش، با بی حدگی هایت
لعنتی . . .
درک کن
به دَرَک گفتن هایم را
هرچند حق داری
آن قدر توهم وجودت را گرفته
که با هر اسباب بازی، به جای شوخی، زندگی می کنی
به خیال خود سی دیِ خامم
که هرچه خواستی پُرم کنی
دست مریضاد
موفق شدی
اما جواب من
همان تکه کلام بهترین هایم هست:
« خوب بود
دوست داشتم
کافی بود
بله!! »
اما یادت نرود
بغض های گره شده ی گلویم پاسخی نداشت
جز از زبان بامعرفتم که گفت:
« دستت را گره ام کن!
و بزن بر دهان هرچه بدخواه ست »
و همان آرامش همیشگی که به دنبال حرف های مهربانم بود
کسی که نگرانی را از من گرفت
و هیچ وقت نگذاشت تنهایی با تو رو به رو شوم
و احساس غرور و امنیتی که پس حرف های دختری ایرانی نصیبم شد:
« محکم باش!
من پشتتم! »
تو هیچ وقت نفهمیدی اما
من آن قدر بخشیدمت
که بزرگی هایم را ندیدی
زین پس حواست را جمع کن
من ملکه ی این سرزمینم
انتقادهایت را به نفع خودت تمام نکن
و بدان شاهمم نباشد
تو حتی لیاقت زندان سرزمینم را نداری
مهر بزرگ « باطل شد! » را
درست وسط سینه ات زدم
عزیزانم
این دردنوشته
پیشگیری نیست
درمان هم نیست
فقط تجربه ی فاصله گرفتن هاست
دیگر نپرسید
که بود؟
چه شد؟
چه کرد؟!
تو هم از همان هایی
که بعد از کشف علت
« عجب!! » می گویی و می گذری . . .
ع ط ی ه
۱۸:۴۴
۹۲/۴/۱۹





تو سزاوار تمام چیزهای خوبی هستی که زندگی به تو تقدیم می کند.