حواست به دلت باشد
آن را هرجایی نگذار
این روزها دل را می دزدند
بعد که به دردشان نخورد
جای صندوقِ پست آن را
در سطل آشغال می اندازند
و تو خوب می دانی دلی که المثنی شد
دیگر دل نمی شود !
پست از سرور جان :)
با عرض پوزش
متن و عکس واسه اپ کردن زیاد دارم اما وقتشو به هیچ وجه :((((
9008
به هیچ درختی نیستی
در خاک پایبند و در باد فروزان
من قدم می زنم دم نمی زنم و در آن هنگام فریاد خماریش را چشمانی مست
که تو بوده ای مسبب
باقی اش را فرا ده که فراموش کرده داستان عشق انگار
من قدم می زنم و دم نمی زنم
آتشت بس سوزانیده که حرام گشته خواب بر دشت مشوشش
بالینی خیس که مشعشع شعله ی فروزاننده ی توست دلیلش
من قدم می زنم
نمی گذرم از تو ...
سرکوب کرده ای همیشه
اینبار من قلبم را لگد مال میکنم
نادیده خواهم دید این اسب سرکش را
لگد مال میکنم غرور را
و از هر سادگی زیبایی خواهم ساخت
باشد که تو نادیده بگیری
اینبار تو سکوت کن
نگاهی دریغ کن و دستی رها
بشکن که ساده می شکند
ساده فرض می شود و سخت می گذرد
و غرق ، خام پرتقالِ برهنه ای که عجب سرد است دستان من
به زیبایی کوچه ای مبهم از لحظه های تنهایی من و تو
که گذر کردیم از یک هوس
فرو مالیدیم از بی انتهایی خواستن
تو به تنهایی و من به تو !
سرکوب کرده ای همیشه
این نیز هم ... .
( این شعر و امشب گفتم و داستان واقعی و شخصیت ها حقیقی اند )
90002
ﻛﻤﻲ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻧﻴﻤﻪ ﺷﺐ
ﺭﻭﻱ ﻳﻚ ﻣﻴﺰ ﺷﺶ ﻧﻔﺮﻩ ﻫﻤﻪ ﻣﺴﺖ ﻭﺧﺮﺍﺏ ...!!
ﺑﻄﺮﻱ ﭼﺮﺧﻴﺪ ، ﭼﺮﺧﻴﺪ ﻭ ﭼﺮﺧﻴﺪ ......
ﻫﻤﻪ ﭼﺸﻤﻬﺎ ﺑﻪ ﭼﺮﺧﺸﺶ ﺑﻮﺩ ! ﺣﺮﻛﺘﺶ ﻛﻢ ﺷﺪﻛﻢ ﺗﺮ ﻭ ﻛﻢ ﺗﺮ ...!!
ﺗﺎ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ !ﺳﺮﺵ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﻣﻨ ﺒﺎﻳﺪ ﺍﻃﺎﻋﺖ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻣ
ﺒﺎ ﭼﺸﻢ ﻣﺴﻴﺮ ﺳﺮ ﺗﺎ ﺍﻧﺘﻬﺎﻱ ﺑﻄﺮﻱ ﺭﻭ ﻃﻲ ﻛﺮﺩﻡ !...
ﺁﺧﺮﺵ ﺭﺳﻴﺪ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ... ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺧﻨﺪﻳﺪ !ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﻲ ﺧﻨﺪﻳﺪ !
ﺩﻟﻴﻞ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﺵ ﺭﻭ ﻧﻤﻲ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﺗﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺳﺎﻛﺖ ﺷﺪ ﻭ ﺧﻴﺮﻩ ﺑﻪ ﻣﻦ !
ﺑﻪ ﻟﺒﺎﺵ ﭼﺸﻢ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﮕﻪ ﺭﻭ ﺩﺳﺘﺎﺕ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﻭ ﻳﺎ ﺻﻮﺭﺗﺖ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺳﺲ ﺑﺸﻮﺭ ...ﻳﺎ ﻳﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﻣﺜﻞ
ﻫﻤﻴﻨﺎ ...!!ﻛﻪ ﻳﻬﻮ ﻛﻮﺑﻴﺪ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﻭ ﺍﺑﺮﻭ ﻫﺎﺷﻮ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻛﺮﺩ ...!
ﮔﻔﺖ : ﺣﻜﻢ ؛... ﻋﺎﺷﻘﻢ ﺷﻮ ...!!
ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﻋﻤﻞ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻡ ﺍﻳﻦ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺑﺎﺯﻱ ﺑﻮﺩ ...!!
my analog new scaned negative photography
تکه پاره های این فکر الوده
بی صدا هم که فریاد کنی باز هم سو برداشت می کنند
داد بزن تا باز هم تو را نادیده بگیرند
--------------------------------------------------------------------------------
همین نفس هم که آزرده خاطرت می کند بستان
تا دمی آسان گردد این لحظات موازی
ترک
سیگار هم ما رو ترکمون کرد و تنها گذاشت
این تنها عکسیه که از من و سیگارم واسم مونده
چه دورانی داشتیم
دلم برات تنگ میشه
دوستان این عکس جز رنگ هاش هیچگونه فتوشاپی نداره و کاملا واقعیه :)
19004
مدتی بود که از این تنهایی هیچ شکایتی نداشتم
اما حالا که هیشکی نیس که بهش بگم چقدر دلم گرفته
دوباره از تنهایی بیزارم
تکرار
خاطرات را مرور می کنم
و تو وهم شبانه ای بیش نیستی که در شروع لحظه ای صبح می شوی
آغوشی که از من دور است و نجوایی که در لحظه معنایی ندارد هیچ نیست
مگر قلمی که بر کاغذ می رود
می رقصد و می نویسد
و صدایی که همچنان تا عمق چشمان خواب آلوده ام می دمد و باز که می کنم پلک را
اتاق خالی خویش را می نگرم
سکوتی وصف ناپذیر که بانگ کلیسا پرده افکارم را از هم می درد
و من نیز رسیده ام
رسیده ام به همان آغاز مبهم هر انتها
که شباهنگام مرا آشفته ای بیش نساخته
به انتها که رسیده ام
آغازی بیش نبوده
تکرار می شود انگار
تکرار...

با خودم حرف که میزنم