دلگیر نشو از آدم ها، سالهاست که به هوای بارانی
می گویند : خراب...
دلگیر نشو از آدم ها، سالهاست که به هوای بارانی
می گویند : خراب...
حرف های نگفتنی ام را نگفته از بری
سکوت پر اعتراضی که به آن ...
اعتراض به زنده به گور شدن دختران خیابانی
زیر غبار کفشهای من و تو
یکی شدن با آسفالت خیابان و
ایستادن اتومبیل های آخرین سیستم بر فرش قرمز
و گلبارانی قدمهایشان
دست به دست شدن میان ساقیان
و طعم تلخ سیگار
بوی گند تشکهای پر از وصله
گهواره ی نطفه های بارور نشده
همه چیز عالی ست
اما من
به غرق شدن در بهشت کثیفی
که نامش جهنم است
اعتراض د ارم.
آویزان می کنم
قلب ساده ام را از جا لباسی
آسوده از نبودنش
نفسم را با صدا بیرون می ریزم
و پرت می کنم
یک مشت افکار خشک شده را در سطل زباله
پرده ها را دور هم جمع می کنم
و باز میگذارم آغوش پنجره را برای نور
با کیسه ای سیاه به اتاقم می روم
بیرون می کشم تمام خاطرات کپک زده اش را
کمدم را پر از نبودنش می کنم
و ته مانده های یادش را جارو
تمام شد
آرام خودم را در آغوش می کشم
و نگاهی به ساعت . . .
ساعت به ساز زمان می رقصد.
بانوی زخم خورده و سیلی چشیده ام
بین زنان اسوه تویی برگزیده ام
ای مادر تمام شهیدان بی کفن
دریاب حال زار مرا زخم دیده ام
بانو قسم به وسعت نامت که فاطمه ست
عمریست از زمانه ستم ها کشیده ام
بانو تویی که اسوه ی صبری مقاومی
بنگر مرا ببین که به قامت خمیده ام
شرمنده ام زروی تو بانو حلال کن
توصیف جود و مهر شما را شنیده ام
دنیا فدای گوشه ی چشمی کرامتت
آخر کجاست یوسف تو نور دیده ام؟
دنیا برای من قفسی تنگ و کوچک است
بگشا در_ قفس که دگر دل بریده ام.
سلام دوستان خوبم آخرین دلنوشته م رو تقدیمتون می کنم و دفترم رو برای مدتی می بندم بهتون سر میزنم و همیشه به یادتون خواهم بود.
بیزارم از تمام رنگین کمان هایی
که رنگ رنگشان را
پشت_ نقاب_ نجابت پنهان می کنند
مریمکانی
که قدیسه وار
معصومیت را به نیشخند گرفته اند
بیزارم از تمام کسانی
که اسطوره ی عشقند و
استاد_ دل شکستن
بیزارم از خودم از تمام کسانی که
به خاطر _سادگی شان
چوب_ هرزگی به حراج_نجابتشان زدند
...
خداحافظ برای همیشه.
احساسم اشک شوق می ریزد
برای مرگ عشقی که
سال هاست به دارش زده ام
و امشب جشن زیبایی ست
برای عشق بازی های دو نفره
من و جام شرابم
چه تانگوی بی نظیری
دستم بر کمر جام و لبم بر لبش
بوسه بازی های تیغ با رگ هایم
در آغوش کشیدن انگشت ماشه را
و لبخند ساعت به انتظارم
شمع ها بسترم را به خواب می طلبند
تا پروانه وار مجنون شوم
شاید " ققنوس " این شعله ها
تو باشی.
تنهایی اش را بغل کرده
بوی نبودنت آزارش می دهد
تو را طلب می کند
آغوش خالی اش
تنها زل زدن به شعله آتش
صفایی ندارد
روی پاهایش می نشستی
ساز دلت را کوک می کردی
ترانه سر می دادی
دستانش را می فشری و
آرام ... آرام
مست حرکتش می شدی
اما سالهاست که رفته ای
و تنها به آتش زل زده
صندلی_راحتی_کنار شومینه.