بعد از سالها...

راستش اینه که آدم هیچوقت نمیدونه چی میخواد، آدم فکر میکنه یه جور آدم مشخص رو میخواد...

و بعدیکی رو میبینه که هیچی از چیزهایی که میخواسته رو نداره...

و بدون هیچ دلیلی عاشقش میشه!!!

حالش که خوب شد

 

 

خیلی حالش بد بود

از زمین و زمان بریده بود

رفتم تو زندگیش ...

خیلی طول نکشید که حالش خوب شد ،تـشـکـر کرد و رفـــــــــــــــــــــت... ...

 

این روزهایم

این روزها دلم اصرار دارد
فریاد بزند؛
اما...
من جلوی دهانش را میگیرم ،
وقتی میدانم کسی تمایلی به شنیدنش ندارد!!
این روزها من ...
خدای سکوت شده ام ؛

خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا ، خط خطی نشود...!!

باور

اونایی که از اومدن کسي ذوق زده نميشن ,

یا کسي از کنارشون بره حوصله ندارن نازشو بخرن که برگرده . . . .

اونا آدماي بي احساسي نيستن . . .

اونا بي معرفتو نامرد نيستن . . .

يه زموني يه کسايي وارد زندگيشون شدند که يه سري باوراشونو از بين بردن . . . . !!!!

 

عشق و ارزش ها

من از عشق گفتم

تو مدل ماشینم را پرسیدی

من از محبت گفتم

تو محل زندگیم را پرسیدی

من از دوست داشتن گفتم

تو وضعیت حسابِ بانکیم را جویا شدی

من از ارزش ها گفتم،ارزش هایی که قیمت ندارند،امّا تو

تو قیمت ارزش ها را با آهن و کاغذ برابر کردی . . .

ترس

سخت میترسیدم از اینکه

من از نژاد شیشه باشم و شکستنی

او از نژاد جاده باشد و رفتنی

آری روزها گذشت ، همان شد ، او رفت ، من شکستم . . .

دنیای مجازی

وقتی مجازی دل بستی.......

مجازی وابسته شدی....

ومجازی عاشق شدی......

منتظر روزی باش که واقعی دل بکنی....

واقعی بغض کنی....

و واقعی اشک بریزی و خاکستر بشی.

حلالش باد

خدایاااااااااااااااااا

خدایا تو از رگ گردن هم به من نزدیکتری

        الهی 

                 گاه گاهی

                          فقط نگاهی ...............................

 

عشق مقدس ترین واژه هستی

تقدیم به همه ی کسانی که
" عشق "
مقدس ترین واژه ی هستی
را می ستایند
 
 
برگزیده ششمین جشنواره دوسالانه عکس مستند ونکور کانادا

که منجر به سکوت یک دقیقه ای هیئت داوران شد 
 

عشق حقیقی

خیلی ﺩﯾـــــﺮﻩ ؛
ﻭﻗﺘـــــﯽ ﮐﻪ ﺗــــﺎﺯﻩ مــــــیﻓﻬـــــﻤﯽ ﺍﻭﻧــــﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻫﻤـــــﻪ ﺳﺎﮐــــﺖ ﺗــــﺮ ﺑﻮﺩ

ﺑﯿﺸـــــﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻤـــــﻪ ﺩﻭﺳــــﺘﺖ ﺩﺍﺷــــﺖ !
ﻭﻟــــــﯽ .... ﺗـــــــــــﻮ ﺣﻮﺍﺳــــﺖ ﺑﻪ ﺷﯿـــﺮﯾــــﻦ ﺯﺑــﻮﻧـــﯽ ﯾﻪ ﻋﺸــــﻖ ﺩﺭﻭﻏـــــﯽ ﺑﻮﺩ!!

گذر عمر

واقعیتی از گذر عمر در زندگی!

عشق واقی

چقدر زیباست کسی را دوست بداریم

 

    نـــــــــه برای نیاز...

 

           نه از روی اجــــبار...

 

                    نه از روی تنـهایی...

 

                                   فقــــط برای اینکه...

 

                   "ارزش دوس داشــــــــــــــــــــــتن داره"

كمال


از زشت رویی پرسیدند:


آنروزکه جمال پخش می کردند کجا بودی؟


گفت : در صف کمال

يك تجربه


من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: «نام کوچک مردی که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟»من آن مرد نظافتچى را بارها ديده بودم. مردی بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟

من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟ استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.

من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام.

ایکی اوزلی اینسانلار

گرمای مرگ

گرم نمی شود ....

حتی اگر...

از آخر بخوانی اش...!!

مرگ!!!!

سرداست...!!!

شک ندارم ...!

 

نقاب

 
چرا

دنیای ما پر از دست هایی است

که خسته نمی شوند از نگه داشتن نقابها...

احساس

نه صدایش را نازک می کرد... 

و نه دستانش را "آردی"... 

از کجا باید به" گرگ" بودنش شک می کردم


 

ترس تنهایی

 چوپان قصه ما دروغگو نبود،او تنها بود و از ترس تنهایی

فریاد گرگ سر میداد.

افسوس که کسی تنهایی اش را درک نکرد و همه در

پی گرگ بودند.

در این میان فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست!!!!

گذشت

 مــــــــرداب به رود گفت :

                   چه کردی که زلالــــــــی ؟


                      جواب داد : گذشتـــــم

قاصدکی روی سنگ فرش

قاصدکی روی سنگ فرش خیابان در انتظار یک دست ، یک فوت

این همه رهگذر!

کسی پیامی ندارد برای کسی ؟؟؟!!

قصه این همه تنهایی را قاصدک به کجا خواهد برد ؟؟!

سفر


گاه گاهے سفر ڪـن
به حوالے دلت،
شاید خاطره اے
منتظر لمس نگاهت باشد

 

بامبو و سرخس

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را!
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: آیا می‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟
و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.
او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟پاسخ دادم : بلی.
فرمود: ‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من ‏باز از آنها قطع امید نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در ‏مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت ‏رسید. 5 سال طول كشیده بود تا ریشه ‏های بامبو به اندازه كافی قوی شوند.. ریشه هایی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می ‏كرد.
‏خداوند در ادامه فرمود: آیا می‏ دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با ‏سختیها و مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ‏ساختی. من در تمامی این مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
‏هرگز خودت را با دیگران ‏مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنن. ‏زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می ‏ كنی و قد می كشی!
‏از او پرسیدم : من ‏چقدر قد می‏ كشم.
‏در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم: هر ‏چقدر كه بتواند.
 
‏گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه ‏بتوانی
 

سوالی که خدا از تو نمی‌پرسد!!

1 خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود؟

بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟

ادامه نوشته

جعبه کفش

 

•زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.درمورد همه چیز باهم صحبت می کردند .

•وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد .

•در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد .

•پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید.پس از او خواست تا در جعبه را باز کند .وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.

•پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.

•پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟

•در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام.

کودکی

دلم برای سادگی های کودکی ام تنگ شده.

برای عصرهای تابستانی که دلتنگ هیچ اتفاق بدی نبودم.

برای شبهای زمستانی که وقتی سربر بالش خیال میگذاشتم،

لحظه ای بی هیچ فکر و خیال مبهم خواب را مهمان چشمهای بی گناهم

میکردم و تا صبح رویاهای سپید و آبی میدیدم. 

دلم برای آرزوهای کودکی ام تنگ شده.

برای خواندن شعرها و کتابهای داستان یکی بود یکی نبود!

دلم تنگ شده برای رها شدن در آغوش خواستنی پدر

و نوازشهای گرم مادر.

دلم تنگ شده برای قاصدکی که میگفتند خبر های خوب می آورد

دلم برای حس و حال ناب کودکی و آرزوهای بی ریایش تنگ شده.

 

 

زندگی

خدایا...

میخواهم آنگونه زنده ام نگه داری که نشکند دلی از زنده بودنم

و آنگونه مرا بمیرانی که کسی به وجد نیاید از نبودنم...

خدایا...

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ،

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است،حسرت نخورم

و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش،سوگوار نباشم...

بگذار تا آن را خود انتخاب کنم،اما آنچنان که تو دوست می داری...

                                                  " دکتر علی شریعتی "

آدم های ساده......................

آدم هاي ساده را دوست دارم...

همان ها كه بدي هيچ كس را باور ندارند!

همان ها كه براي همه لبخند دارند!

همان ها كه هميشه هستند...براي همه هستند!

آدم هاي ساده را بايد مثل يك تابلوي نقاشي ساعت ها تماشا كرد!

عمرشان كوتاه است.

بس كه هر كسي از راه ميرسد

يا ازشان سوء استفاده ميكند يا زمينشان ميزند يا درس ساده نبودن بهشان ميدهد

آدم هاي ساده را دوست دارم

!.! بوي ناب آدمیت ميدهند !.!

خدایا!

خدایا !.!

ذهنم پریشان است

قلبم بی قرار است

افکارم شوریده اند و در مانده ام

پس رشته زندگی ام را

به دست های امن تو می سپارم

آن گاه طوفان می خوابد

و ارامش تو حکمفرما می شود