سلام..
از آخرین سلامی که تو این صفحه نوشتم چند وقتی میگذره ..
الانکه مینویسم فقط اینو میتونم بگم خیلی زود دیر میشه...
کاش قدر فرصت ها رو بهتر بشناسیم ...
کاش زندگی تکرار داشت..
سلام..
از آخرین سلامی که تو این صفحه نوشتم چند وقتی میگذره ..
الانکه مینویسم فقط اینو میتونم بگم خیلی زود دیر میشه...
کاش قدر فرصت ها رو بهتر بشناسیم ...
کاش زندگی تکرار داشت..
یادش بخیر یاد روزی افتادم که قرار شد به وسیله ایجاد وبلاگ جور دیگه ای وارد دنیای مجازی بشیم..
ایده و راه ساخت و ایجاد وبلاگ رو استاد بزرگوارمون اقای بهرامیان (http://rawabetomomi.blogfa.com)
پیشنهاد داده و راهنمایی کردن. هرکی تو کلاس ارتباطات با شور دنبال جذابیتها و مطالب
سنگین و رنگین و اسامی تکی بود برای وبلاگش..
بچه ها همدیگرو دعوت میکردن و هرجا که میشد از وبلاگ خودشون میگفتن تا تعداد بازدیدا
بالا بره و ثبت نظرات زیاد...
یادش بخیرر، چه بحثا و چه موضوعاتی که بخاطر وبلاگ و وبلاگ نویسی برامون پیش نیومد؟!

حال گاهی ماهها فرصت نمیشه به وبلاگ سری زد، جذابیتها و خاص بودنا با ورود انواع
رسانه ها وشبکه های ارتباطی و اطلاعاتی نوین باعث شده که وبلاگها و از این نوع شبکه ها
و رسانه ها کاراییشون کم رنگتر و مخاطباشون کمتر بشه..
من با وبلاگم خاطرات خوشی دارم ، تا هستم سعی میکنم حتی اگرم شده دیر ولی حتما
بهش سری بزنم و دستی به گرد و غبارش بکشم و باهاش عین گذشته ، عین همون وقتا که
تک بود دردو دل کنم و لختی خوش باشم..
وبلاگ من درسته به نظر کم رنگ شده ولی دوستای قدیمی هر قدرم کم همو ببینن تاثیری
بر دوستی و رفاقت و خاطراتشون نداره...
تاک الوان ... دوست خاص من...

در عکس زیر اساتید محترمم ، آقای دکتر مهران صمدی ، استاد راهنما سرکار خانم دکتر ترزمی نژاد و استاد گرامی ام آقای دکتر صفر حیاتی و دوست عزیزم آقای جلالی ..

و چه زود دیر میشود.. انگار دیروز بود واسه اولین امتحانم از ارومیه به طرف تبریز حرکت کردم و الان که دارم اینو مینویسم بیشتر از یک ماه هم از روز دفاع میگذره.
خدای را سپاسگذارم فرصتی برایم ایجاد کرد تا این مرحله از زندگی ام رو هم با موفقیت پشت سر بگذارم.
شکر...
از همه ی دوستانی که افتخار دادن و در جلسه ی دفاع بنده شرکت کردن تشکر میکنم..
تشکر از تمام اساتیدم اعم ازاساتید دوران کارشناسی که در ارومیه از حضورشان بهره ها بردیم و اساتید بزرگوارم در واحد علوم و تحقیقات آذر بایجان شرقی و دانشگاه آزاد واحد تبریز..
گاهی یک شاخه گل ، گاهی یک دفتر شعر ، گاهی یک جمله خوب از ته دل ،
گاهی یک لبخند از سر شوق ... به نگاهی که میدانی ارزانی توست ،
بهترین هدیه زندگی میتواند باشد ... بهترین لحظه عمر را در نگاهی آرام میتوانی دید..
زندگی یعنی این ، زندگی یعنی تو... یک نگاه از تو...
زندگی یعنی تو ..
زندگی یعنی لبخند خدا..
لبخند خدا تقدیم شما....

برگردو ببین... عمر گذشته را
برگرد و ببین لحظه های رفته را...
چه خوبان که آمدندو چه خوبیها که رفتند...
برگرد و ببین ..... ببین و باز بخند....
بخند به لحظه لحظه زندگی ات...
آنقدر بخند تا زندگی ناچار از خنده هایت به تو لبخند بزند...
برگرد و ببین.. و بعد از درنگی دوباره شروع کن...
با لبخند..
با لبخند شروع کن..

اندوه که از حد بگذرد،
جایش را میدهد به یک بی اعتنایی مزمن
دیگر مهم نیست بودن یا نبودن
دوست داشتن یا نداشتن
دیگر حسی تو را به احساس کردن نمیکشاند
در آن لخظه فقط در سکوت غرق میشوی
وفقط نگـــــــــاه میکنی نگـــــــــــــــــاه....
سیمین بهبهانی

هوا اینجا سخت سرد است...
سرد و خشن...
وتو نیستی تا نفست بشکند غرور این سرما را
و تو نیستی تا دل ، گرم شود به حس حضورت..
و من تنهای تنها ، دیگر تاب تازیانه های سرد زمستان را ندارم
شاید دیگر برای من بهاری نباشد...
شاید دیگر بهار باشد و ، بهار من جایی دگر و از جنس ابدیت ...
خشونت سرما بر من مستولی میشود و من ناگزیر به تسلیمم..
و این نه از سرمای سخت و برهنگی تن است...
این از بی امیدی و برهنگی ذهن من است...
ومن سخت کوشیدم ، و من سخت جنگیدم ...
به امید رسیدن به خورشید نگاهت..
و من جنگیدم ، سخت جنگیدم ...
غافل از اینکه « هوا ناجوانمردانه سرد است »
و زمستان بلند است
و من تنهاتراز هر روز ...
و من خوب فهمیدم ، که پایان سیاهی ها همیشه هم سپیدی نیست...
و من خوب فهمیدم که تنهایی ، امیدی نیست...
و زمستان سخت سرد است و طولانی...
و من تنهام..
شب یلدا ز راه آمـــــــــــد دوبـــــــــاره بگیر ای دوست! از غمهـــــــا کناره
شب شادی وشـــور و مهربانی است زمـــــــان همدلی و همزبانی است
در آن دیدارهــــــــــــا تا تـــــــــازه گردد محبت نیـــــــــــــــز بی اندازه گـردد
به هرجا محفلی گرم و صمیمی است که مهمانی درآن رسمی قدیمی است
به دور هم تمـــــــــــام اهــــــل فامیل شده بر پا بســــاط میــــوه – آجیل
ز خـــوردن خوردنِ این شـــــــــام چلّه شود مهمان حسابی چاق و چلّه!!
همــــــــــه با انتظاری عاشقــــــــــانه نظـــــــر دارند ســـــــــوی هندوانه!
نشسته با تفاخـــــــــر تــوی سینی کنارش چاقـــــــــــویی را هم ببینی
چو گــــــــردد قــاچ قــــاچ آن هندوانه شود آب از لب و لوچـــــــــــه روانه!
بســــــاط خنده و شادی فراهـــــــــم اس ام اس می رسد پشت سر هم
جوانان آن طرف تـــر جـــــــوک بگویند دل از گرد و غبــــــار غـــــم بشویند
کسی را گـــر صدایی نیم دانگ است در این محفل پی تولید بانگ است!!
زند بــــــــا “ای دل ای دل” زیـــــر آواز ز بعد آن “هاهاها”یی کند ســـــاز!
ببندد چشــــــــم و جنباند ســـرش را بخواند شعـــــــــــــرهای از برش را!
چنین با شور و نغمه – شعر و دستان خرامان می رســــــد از ره زمستان
شمردم مــــن ز چلّــــــــه تا به نـــوروز نمانده هیچ؛ جز هشتاد و نه روز !
کنـــــون معکــــــــــوس بشمارید یاران که در راه است فصــــــــل نوبهاران….

او هیچ گاه کسی چون مرا نشناخت.... ولی من و امسال من کم نیستند که اورا خوب میشناسند و به وجودش افتخار میکنند... او رفت ولی خاطره اش و آثارش و دست مایه اش همیشه باقی است... روحش شاد... دکتر کاظم معتمدنژاد |
|
|---|---|
| دکتر کاظم معتمد نژاد | |
| زادروز | ۱۳۱۳ مود |
| درگذشت | ۱۴ آذر ۱۳۹۲ بیمارستان، تهران |
| علت مرگ | به دلیل بیماری |
| محل زندگی | مود، بیرجند، پاریس، تهران |
| ملیت | |
| تابعیت | ایرانی |
| تحصیلات | کارشناسی حقوق، دکترای علوم سیاسی و دکترای تخصصی روزنامهنگاری و دیپلم عالی تدریس روزنامهنگاری |
| از دانشگاه | دانشگاه تهران، دانشگاه سوربن، دانشگاه استراسبورگ |
| نهاد | دانشگاه تهران، روزنامه کیهان |
| نقشهای برجسته | استاد |
| لقب | پدر علوم ارتباطات نوین ایران |
| عضو هیئت | عضو هیئت علمی دانشکده علوم ارتباطات اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی |
متن زیر برگرفته از وبلاگ مشتی از خاک مجاز استاد بهرامیان میباشد...
حیفم آمد در وبلاگم تکرارش نکنم.. شاید شامل حال خیلی ها از جمله خودم باشد....
دیروز پس از یک هفته که مگسی در خانه ام
میگشت، جنازه اش را روی میز کارم پیدا کردم.یک هفته بود که با هم زندگی
میکردیم. شبها که دیر میخوابیدم، تا آخرین دقیقه ها دور سرم میچرخید. صبح
ها اگر دیر از خواب بیدار می شدم، خبری از او هم نبود. شاید او هم مانند
من، سر بر کتابی گذاشته و خوابیده بود.
در گشت و گذار اینترنتی، متوجه
شدم که عمر بسیاری از مگس های خانگی در دمای معمولی حدود ۷ تا ۲۱روز است.با
خودم... شمردم. حدود ۷ روز بود که این مگس را میدیدم. این مگس قسمت اصلی
یا شاید تمام عمرش را در خانه ی من زندگی کرده بود. احساسم نسبت به او
تغییر کرد. به جسدش که بیجان روی میز افتاده بود، خیره شده بودم.
غصه
خوردم. این مگس چه دنیای بزرگی را از دست داده است. لابد فکر میکرده «دنیا»
یک خانه ی ۵۰ متری است که روزها نور از «ماوراء» به درون آن می تابد و
شبها، تاریکی تمام آن را فرا میگیرد. شاید هم مرا بلایی آسمانی میدیده که
به مکافات خطاهایش، بر او نازل گشته ام!
شاید نسبت آن مگس به خانه ی من،
چندان با نسبت من به عالم، متفاوت نباشد.من مگس های دیگر خانه ام را با
این دقت نگاه نکرده ام. شاید در میان آنها هم رقابت برای اینکه بر کدام
طبقه کتابخانه بنشینند وجود داشته.
شاید در میان آنها هم مگس دانشمندی
بوده است که به دیگران «تکامل» می آموخته و میگفته که ما قبل از اینکه
«بال» در بیاوریم، شبیه این انسانهای بدبخت بوده ایم.شاید به تناسخ هم
اعتقاد داشته باشند و فکر کنند در زندگی قبلی انسانهایی بوده اند که در اثر
کار نیک، به مقام «مگسی» نائل آمده اند.
شاید برخی از آنها فیلسوف بوده
باشند. شاید در باره فلسفه ی زندگی مگسی، حرف ها گفته و شنیده باشند.شاید
برخی از آنها تمام عمر را با حسرت مهاجرت به خانه ی همسایه سر کرده باشند.
مگسی
را یادم میآید که تمام یک هفته ی عمرش را پشت شیشه نشسته بود به امید
اینکه روزی درها باز شود و به خانه ی همسایه مهاجرت کند…مگس دیگری را یادم
آمد که تمام هفت روز عمرش را بی حرکت بر سقف دستشویی نشسته بود. تو گویی که
فکر میکرد با برخواستن از سقف، سقوط خواهد کرد. یا شاید از ترس اینکه
بیرون این اتاق بسته ی محبوس، جهنمی برپاست…
بالای سر مگس مرده نشستم و
با او حرف زدم:
کاش میدانستی که دنیا بسیار بزرگ تر از این خانه ی کوچک
است.کاش جرأت امتحان کردن دنیاهای جدید را داشتی.کاش تمام عمر هفت روزه ی
خود را بر نخستین دانه ی شیرینی که روی میز من دیدی، صرف نمیکردی.
کاش
لحظه ای از بال زدن خسته نمیشدی، وقتی که قرار بود برای همیشه اینجا روی
این میز، متوقف شوی.آن مگس را روی میزم نگاه خواهم داشت تا با هر بار دیدنش
به خاطر بیاورم که:عمر من در مقایسه با عمر جهان از عمر این مگس نیز کوتاه
تر است. شاید در خاطرم بماند که دنیا، بزرگتر و پیچیده تر از چیزی است که
می بینم و می فهمم. شاید در خاطرم بماند که بر روی نخستین شیرینی زندگی،
ماندگار نشوم.
نمیخواهم مگس گونه زندگی کنم. بر می خیزم. دنیا را میگردم
و به خاطر خواهم سپرد که عمر کوتاه است و دنیا، بزرگ.بزرگتر و متنوع تر از
چیزی که چشمانم، به من نشان میدهد…
*************

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است


نمیدونم تا چه حد به تست های روانشناختی آشنا یی دارید و علاقمندید..
یه لینک واسه تست روانشناسی گذاشتم ، شاید امتحان کردنش
دوراز جذابیت نباشه. یه سری بزنید
تست روانشناسی:
لینک : ღ http://n3r-test.herokuapp.com/ ღ
حسرتها همچون امواجی سهمگین بر سخره های دلم میکوبد ،
و تنها موج سهمگین نبودنت این سخره ها را سست میکند،
میریزد بی آنکه بدانی ، ذره ذره وجودم درون تو، لحظه به لحظه
غرق میشوم ، و من ناتوان از ایستادگی در برابر امواج تنهایی ...
ناتوان در برابرحسرت نبودنت... تو رفتی ، میدانم کوتاهی از من
بود...میدانم...
یادش بخیر سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم
یادش بخیر ، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن
یادش بخیر ، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود
یادش بخیر ، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن
یادش بخیر ، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم
یادش بخیر ، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه
یادش بخیر : دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل
یادش بخیر : چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم
یادش بخیر ، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه “برگه امتحان” گنده نوشته بودن
یادش بخیر :اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!
یادش بخیر ، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی
یادش بخیر ، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم
یادش بخیر قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست
دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون..
که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر
برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی
کشیدند.
تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!!
آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان
یادش بخیر ، یه برنامه بود به اسم
بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی
داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد،
من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این
طرف اون طرف میپرید و میگفت:
آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم
یادش بخیر : تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه
یادش بخیر :یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان …
یادش بخیر ، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه
یادش بخیر، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررترررررررررر ررر صدا میداد
خدایا ، خودت میدانی و خودت ، که من صادق بودم
اگراشکهایم گواه صداقتم نبود ، از دلم که خبر داشتی
یا نه ، یا دیگر از دلها بی خبری ، یا باید یاد آور دردهای دلمان
باشیم تا یادت باشد که هستیم ، یا یادت باشد در سینه های
ما چیزی نهاده ای به نام دل ؛ میدانم این روزها سرت شلوغ است
میدانم ، دنیا اینقدر در آشوب است که آخر خود خواهیست اگر فقط از خود بگویم
ولی این را هم میدانم بچه تا گریه نکند مادرش برای آرام کردنش نمی آید
خدا من نیز بی تابم ، بی تاب بی تاب، آرامم کن ، با مهر بی پایانت
تسکینم بده ، که تو ماردانه ترین مادرانه ای...
تو میدانی و فقط تو که صادق بودم ، با تو ، با دلم ، تنها دروغم به خودم بود
تنها دروغم به رویاهایم بود ، به اعتمادم ، به امیدم...
و این گناه من بود ، گناهم کوتاهی نبود ، اعتماد بود ، دروغ نبود
راستی بود ، پنهان کاری نبود ، رازداری بود...
گناه من فقط و فقط برای خودم بود ، برای دلم بود...
من شرمنده ی احساسمم ، شرمنده ی دلمم ، شرمنده ی یادگاری ها یی ام که
نوشتم بر شنهای ساحلی که پر بود از جای پای رقص موجهای حوس ، موج هایی
که شستند و بردند تمام حسهایم را. کاش درد دلم را بر سنگ های خشن و بی احساس ساحل
مینوشتم نه شنهای نرم و به ظاهر آرام ، که با همه ی سختی چقدر تو دار و
صبور و قابل اعتمادند این سنگهای به ظاهر خشن...
شنها حتی رد پاهایم را برای لحظه ای با خود همراه نساختن...
خدایا آرامم کن.....
قراربود با اکبر بریم.. اکبرو من باهم ثبت نام کرده بودیم
.وقت گرفتن کارت ورود به جلسه رسید دیدم، ای دل غافل
اکبر حوزه امتحانیش ارومیه است و من ، تبریز. قرارمون این نبود
قرارمون این بود که دوتایی باهم بریم ، من نمیدونستم میشه واسه
واحد تبریزتو ارومیه هم امتحان داد.. این شد که اکبر نیومد. مشغله
کاری و دوری راه ، نشد که بیاد.من پنج شنبه رو مرخصی گرفتم ولی
مونده بودم آخه تنهایی ، برم ، نرم ، صبح از خواب بلند شدم و با توکل
به خدا و اصرار دوستم اکبر رفتم...دیروز تو دفتر کارم بودم که یکی از بچه ها
خبر داد نتایج اومده ، از شانس من نه شماره داوطلبیم پیشم بود
که بهش بدم نتیجه رو ببینه از یه طرفم اینترنت شرکت قطع بود. عصری که
برگشتم کلا دیگه یادم نبود تااینکه یه دفعه حول و هوش ساعت 7 بود که یادم
افتاد برم یه سر به سایت بزنم ، حالا بیا و شماره پرونده رو یا شماره داوطلبی رو پیدا کن!!!!
بعد تلاشی فراوان رفتم سایت ، و خوشحال...و رشته ی مورد علاقه خودم تو رشته ی خودم ..
علوم ارتباطات اجتماعی از واحد علوم تخقیقات تبریزقبول شدم.جالب اینکه انتخاب اول و تنها گزینه ام بود.
الانم میخوام همینجا از همه ی اساتید بزرگوارم بخصوص استاد بهرامیان ، زاهدی ، جلالی ، و همه ی
عزیزانم بابت تمامی زحماتشون تشکر کنم. ایشالله اگه خدا خواست و قسمت شد و ثبت نام کردم نماینده
خوبی براشون باشم.
با آرزوی موفقیت همه عزیزان.
اکبر کاش باهم قبول میشدیم...
در دانشگاه شیکاگو با انیشتن همکاری کند متوجه شد...
بعد
از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به
دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در
جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و
ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخواستند , من
که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و
نشتستن در کنار ایشان کمی آرام تر شده، سپس به پای تخته رفتم شروع کردم به
توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که
پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی
خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیرالان شما
پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما
کاملا در اختیار شماست
مسجد بنا شده توسط گروه فولاد ارومیه ، چهارمین مسجد ساخته شده توسط خیرین مسجد ساز درماه مبارک رمضان است؛

آیت الله مصائبی: احداث مساجد توسط خیرین نشانگر اعتقاد والای دینی مردم است.
طی مراسمی که پنج شنبه شانزدهم ماه مبارک
رمضان با حضور متولیان و جمعی از مدیران ارشد استانی از جمله آقای شکرنیا رئیس سازمان صدا و سیما ی استان و آیت الله مصائبی رئیس اوقاف و امور خیریه استان آذربایجان غربی در مسجد تازه تاسیس روستای
عیسی لو برگزار گردید، ضمن افتتاح این مکان دینی از زحمات حاج علیرضا قدسی
رئیس هیئت مدیره گروه فولادارومیه و بانی این امر خیر تقدیر شد.

بعد از اجرای مراسم افتتاح وصرف افطاری که توسط گروه فولاد ارومیه تدارک دیده شده بود آیت ا... مصائبی رئیس اوقاف استان آذربایجان غربی ضمنارج نهادن به سنت زیبای وقف ، از بانی مسجد صاحب الزمان ، حاج علیرضا قدسی تشکرو قدردانی نمودو افزود، مسجد روستای عیسی لو طی این روزهای سپری شده از ماه مبارک چهارمین مسجد ساخته شده است که از طرف خیرین مسجد ساز در استان آذربایجان غربی بنا گردیده ایشان ضمن بیان این مطلب افزودند: استان ما جزء چند استان برتر در این زمینه است.

آیت الله
مصائبی با اشاره به ثواب دنیوی و اخروی امر وقف بخصوص احدات اماکن مذهبی فرمودند: امید است این امر روز به روز جایگاه
واقعی خود را پیدا کرده و ما شاهد مشارکت هرچه بیشتر مردم در زمینه احدات اماکن
مذهبی باشیم. در پایان نیز ضمن تشکر دوباره از زحمات حاج علیرضا قدسی بانی مسجد
صاحب الزمان روستای عیسی لو ارومیه آماری از مساجد وقفی ساخته شده و در حال ساخت
در استان آذربایجان غربی را ارائه نمودند.
درپایان مراسم نیز حاج محمد رضا جداری ، مدیرعامل کارخانه فولاد ارومیه ضمن توضیحاتی از نحوه اجرا و ساخت این مسجد از تلاشهای حاج علیرضا قدسی و کلیه ی پرسنل فولاد که در این امر زحمت فراوان کشیده اند تشکر و قدردانی کرده اعضای هیئت امناء مسجد صاحب الزمان روستای عیسی لو را که به انتخاب اهالی روستا تعیین شده بودند معرفی و مسجد اهدایی از طرف گروه فولاد را تحویل نماینده مردم روستا دادند.
روابط عمومی گروه فولادارومیه
آواز عاشقانه ما در گلو شکست...
حق با سکوت بود ....صدا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم ... خواب بود..
خوابم پرید و.....خاطره ها در گلو شکست .....
