سلام..

از آخرین سلامی که تو این صفحه نوشتم چند وقتی میگذره ..

الانکه مینویسم  فقط اینو میتونم بگم خیلی زود دیر میشه...

 

کاش قدر فرصت ها رو بهتر بشناسیم ...

کاش زندگی تکرار داشت..

 

 

خاطره

یادش بخیر یاد روزی افتادم که قرار شد به وسیله ایجاد وبلاگ جور دیگه ای وارد دنیای مجازی بشیم..

ایده و راه ساخت و ایجاد وبلاگ رو استاد بزرگوارمون اقای بهرامیان (http://rawabetomomi.blogfa.com)  

پیشنهاد داده و راهنمایی کردن. هرکی تو کلاس ارتباطات با شور دنبال جذابیتها و مطالب

سنگین و رنگین و اسامی تکی بود برای وبلاگش..

بچه ها همدیگرو دعوت میکردن و هرجا که میشد از وبلاگ خودشون میگفتن تا تعداد بازدیدا

بالا بره و ثبت نظرات زیاد...

یادش بخیرر، چه بحثا و چه موضوعاتی که بخاطر وبلاگ و وبلاگ نویسی برامون پیش نیومد؟!

 

خاطره ها

حال گاهی ماهها فرصت نمیشه به وبلاگ سری زد، جذابیتها و خاص بودنا با ورود انواع

رسانه ها وشبکه های ارتباطی و اطلاعاتی نوین باعث شده که وبلاگها و از این نوع شبکه ها

و رسانه ها کاراییشون کم رنگتر و مخاطباشون کمتر بشه..

من با وبلاگم خاطرات خوشی دارم ، تا هستم سعی میکنم حتی اگرم شده دیر ولی حتما

بهش سری بزنم و دستی به گرد و غبارش بکشم و باهاش عین گذشته ، عین همون وقتا که

تک بود دردو دل کنم و لختی خوش باشم..

وبلاگ من درسته به نظر کم رنگ شده ولی دوستای قدیمی هر قدرم کم همو ببینن  تاثیری

بر دوستی و رفاقت و خاطراتشون نداره...

تاک الوان ... دوست خاص من...

ماحصل 2 سال تلاش...

و رسیدیم به روز دفاع ؛ دفاع از پایان نامه کارشناسی ارشد در تاریخ 94/11/21  روز چهارشنبه ساعت 14...

 

در عکس زیر اساتید محترمم ، آقای دکتر مهران صمدی ، استاد راهنما سرکار خانم دکتر ترزمی نژاد و استاد گرامی ام آقای دکتر صفر حیاتی و دوست عزیزم  آقای جلالی ..

و چه زود دیر میشود.. انگار دیروز بود واسه اولین امتحانم از ارومیه به طرف تبریز حرکت کردم و الان که دارم اینو مینویسم بیشتر از یک ماه هم از روز دفاع میگذره.

خدای را سپاسگذارم فرصتی برایم ایجاد کرد تا این مرحله از زندگی ام رو هم با موفقیت پشت سر بگذارم.

شکر...

از همه ی دوستانی که افتخار دادن و در جلسه ی دفاع بنده شرکت کردن تشکر میکنم..

تشکر از تمام اساتیدم اعم ازاساتید دوران کارشناسی که در ارومیه از حضورشان بهره ها بردیم و اساتید بزرگوارم در واحد علوم و تحقیقات آذر بایجان شرقی و دانشگاه آزاد واحد تبریز.. 

 

یلدای 94 مبارک

    

زندگی یعنی لبخند خدا..

گاهی یک شاخه گل ، گاهی یک دفتر شعر ، گاهی یک جمله خوب از ته دل ،

گاهی یک لبخند از سر شوق ... به نگاهی که میدانی ارزانی توست ،

بهترین هدیه زندگی میتواند باشد ... بهترین لحظه عمر را در نگاهی آرام میتوانی دید..

زندگی یعنی این ، زندگی یعنی تو... یک نگاه از تو...

زندگی یعنی تو ..

زندگی یعنی لبخند خدا..

لبخند خدا تقدیم شما....


....



برگردو ببین... عمر گذشته را

برگرد و ببین لحظه های رفته را...

چه خوبان که آمدندو چه خوبیها که رفتند...

برگرد و ببین ..... ببین و باز بخند....


بخند به لحظه لحظه زندگی ات...

آنقدر بخند تا زندگی ناچار از خنده هایت به تو لبخند بزند...


برگرد و ببین.. و بعد از درنگی دوباره شروع کن...

با لبخند..

با لبخند شروع کن..

....

http://tehrankids.com/uploads/posts/2012-05/1338463173_2euh0uc.jpg

اندوه که از حد بگذرد،

جایش را میدهد به یک بی اعتنایی مزمن

دیگر مهم نیست بودن یا نبودن

دوست داشتن یا نداشتن

دیگر حسی تو را به احساس کردن نمیکشاند

در آن لخظه فقط در سکوت غرق میشوی

وفقط نگـــــــــاه میکنی      نگـــــــــــــــــاه....


       سیمین بهبهانی

سلام...

زیبا سلام!

زیبا! هوای حوصله ابریست

چشمی از عشق ببخشایم تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا


زیبا! کنار حوصله ام بنشین

زیبا! کنار حوصله ام بنشین و مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره عشق

بنشان مرا به منظره باران

بنشان مرا به منظره رویش

من سبز می شوم
....

روزت مبارک

کاش بودی...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


هوا اینجا سخت سرد است...

سرد و خشن...

وتو نیستی تا نفست بشکند غرور این سرما را

و تو نیستی تا دل ، گرم شود به حس حضورت..

و من تنهای تنها ، دیگر تاب تازیانه های سرد زمستان را ندارم

شاید دیگر برای من بهاری نباشد...

شاید دیگر بهار باشد و ، بهار من جایی دگر و از جنس ابدیت ...

خشونت سرما بر من مستولی میشود و من ناگزیر به تسلیمم..

و این نه از سرمای سخت و برهنگی تن است...

این از بی امیدی و برهنگی ذهن من است...

ومن سخت کوشیدم ، و من سخت جنگیدم ...

به امید رسیدن به خورشید نگاهت..

و من جنگیدم ، سخت جنگیدم ...

غافل از اینکه « هوا ناجوانمردانه سرد است »

و زمستان بلند است

و من تنهاتراز هر روز ...

و من خوب فهمیدم ، که پایان سیاهی ها همیشه هم سپیدی نیست...

و من خوب فهمیدم که تنهایی ، امیدی نیست...

و زمستان سخت سرد است و طولانی...

و من تنهام..

 کاش بودی...


شب .. شب یلدا

عکس های زیبا برای شب یلدا 92



شب یلدا ز راه آمـــــــــــد دوبـــــــــاره        بگیر ای دوست! از غمهـــــــا کناره

شب شادی وشـــور و مهربانی است        زمـــــــان همدلی و همزبانی است

در آن دیدارهــــــــــــا تا تـــــــــازه گردد        محبت نیـــــــــــــــز بی اندازه گـردد

به هرجا محفلی گرم و صمیمی است      که مهمانی درآن رسمی قدیمی است

به دور هم تمـــــــــــام اهــــــل فامیل         شده بر پا بســــاط میــــوه – آجیل

ز خـــوردن خوردنِ این شـــــــــام چلّه         شود مهمان حسابی چاق و چلّه!!

همــــــــــه با انتظاری عاشقــــــــــانه         نظـــــــر دارند ســـــــــوی هندوانه!

نشسته با تفاخـــــــــر  تــوی سینی          کنارش چاقـــــــــــویی را هم ببینی

چو گــــــــردد قــاچ قــــاچ آن هندوانه          شود آب از لب و لوچـــــــــــه روانه!

بســــــاط خنده و شادی فراهـــــــــم         اس ام اس می رسد پشت سر هم

جوانان آن طرف تـــر  جـــــــوک بگویند         دل از گرد و غبــــــار غـــــم بشویند

کسی را گـــر صدایی نیم دانگ است         در این محفل پی تولید بانگ است!!

زند بــــــــا “ای دل ای دل”  زیـــــر آواز         ز بعد آن  “هاهاها”یی کند ســـــاز!

ببندد چشــــــــم و جنباند ســـرش را         بخواند شعـــــــــــــرهای از برش را!

چنین با شور و نغمه – شعر و دستان        خرامان می رســــــد از ره زمستان

شمردم مــــن ز چلّــــــــه تا به نـــوروز        نمانده هیچ؛ جز  هشتاد و نه روز !

کنـــــون معکــــــــــوس بشمارید یاران        که در راه است فصــــــــل نوبهاران….





نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت

دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اصرار را آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود

امد و هم اشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو

خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو

دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش ......

گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو ذورق وان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل

دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده

گفت .........

گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادوی رخت افزون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره عافاق بود در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار.....

روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست..

بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول اون رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم

باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم
زره زره آب گشتم

کم شدم.....

آخر آتش زد دل دیوانه را ......

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من .....

عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود

گر چه آب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...

بعد از این هم آشیانت هر کس است .... بعد از این هم آشیانت هرکس است

باش با او یاد تو ما را بس است

عرض تسلیت...

او هیچ گاه کسی چون مرا نشناخت....

ولی من و امسال من کم نیستند که اورا خوب میشناسند  و به وجودش  افتخار میکنند...

او رفت ولی خاطره اش و آثارش و دست مایه اش همیشه باقی است... 
روحش شاد...



دکتر کاظم معتمدنژاد
دکتر کاظم معتمد نژاد
زادروز ۱۳۱۳
مود
درگذشت ۱۴ آذر ۱۳۹۲
بیمارستان، تهران
علت مرگ به دلیل بیماری
محل زندگی مود، بیرجند، پاریس، تهران
ملیت Flag of Iran.svg ایران
تابعیت ایرانی
تحصیلات کارشناسی حقوق، دکترای علوم سیاسی و دکترای تخصصی روزنامه‌نگاری و دیپلم‌ عالی تدریس روزنامه‌نگاری
از دانشگاه دانشگاه تهران، دانشگاه سوربن، دانشگاه استراسبورگ
نهاد دانشگاه تهران، روزنامه کیهان
نقش‌های برجسته استاد
لقب پدر علوم ارتباطات نوین ایران
عضو هیئت عضو هیئت علمی دانشکده علوم ارتباطات اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی

دیروز در خانه ام جنازه مگسی را یافتم....(از مشتی از خاک مجاز)

متن زیر برگرفته از وبلاگ مشتی از خاک مجاز استاد بهرامیان میباشد...

حیفم آمد در وبلاگم تکرارش نکنم.. شاید شامل حال خیلی ها از جمله خودم باشد....


 مگس سرکه

دیروز پس از یک هفته که مگسی در خانه ام میگشت، جنازه اش را روی میز کارم پیدا کردم.یک هفته بود که با هم زندگی میکردیم. شبها که دیر میخوابیدم، تا آخرین دقیقه ها دور سرم میچرخید. صبح ها اگر دیر از خواب بیدار می شدم، خبری از او هم نبود. شاید او هم مانند من، سر بر کتابی گذاشته و خوابیده بود.
در گشت و گذار اینترنتی، متوجه شدم که عمر بسیاری از مگس های خانگی در دمای معمولی حدود ۷ تا ۲۱روز است.با خودم... شمردم. حدود ۷ روز بود که این مگس را میدیدم. این مگس قسمت اصلی یا شاید تمام عمرش را در خانه ی من زندگی کرده بود. احساسم نسبت به او تغییر کرد. به جسدش که بیجان روی میز افتاده بود، خیره شده بودم.
غصه خوردم. این مگس چه دنیای بزرگی را از دست داده است. لابد فکر میکرده «دنیا» یک خانه ی ۵۰ متری است که روزها نور از «ماوراء» به درون آن می تابد و شبها، تاریکی تمام آن را فرا میگیرد. شاید هم مرا بلایی آسمانی میدیده که به مکافات خطاهایش، بر او نازل گشته ام!
شاید نسبت آن مگس به خانه ی من، چندان با نسبت من به عالم، متفاوت نباشد.من مگس های دیگر خانه ام را با این دقت نگاه نکرده ام. شاید در میان آنها هم رقابت برای اینکه بر کدام طبقه کتابخانه بنشینند وجود داشته.
شاید در میان آنها هم مگس دانشمندی بوده است که به دیگران «تکامل» می آموخته و میگفته که ما قبل از اینکه «بال» در بیاوریم، شبیه این انسانهای بدبخت بوده ایم.شاید به تناسخ هم اعتقاد داشته باشند و فکر کنند در زندگی قبلی انسانهایی بوده اند که در اثر کار نیک، به مقام «مگسی» نائل آمده اند.
شاید برخی از آنها فیلسوف بوده باشند. شاید در باره فلسفه ی زندگی مگسی، حرف ها گفته و شنیده باشند.شاید برخی از آنها تمام عمر را با حسرت مهاجرت به خانه ی همسایه سر کرده باشند.
مگسی را یادم میآید که تمام یک هفته ی عمرش را پشت شیشه نشسته بود به امید اینکه روزی درها باز شود و به خانه ی همسایه مهاجرت کند…مگس دیگری را یادم آمد که تمام هفت روز عمرش را بی حرکت بر سقف دستشویی نشسته بود. تو گویی که فکر میکرد با برخواستن از سقف، سقوط خواهد کرد. یا شاید از ترس اینکه بیرون این اتاق بسته ی محبوس، جهنمی برپاست…
بالای سر مگس مرده نشستم و با او حرف زدم:
کاش میدانستی که دنیا بسیار بزرگ تر از این خانه ی کوچک است.کاش جرأت امتحان کردن دنیاهای جدید را داشتی.کاش تمام عمر هفت روزه ی خود را بر نخستین دانه ی شیرینی که روی میز من دیدی، صرف نمیکردی.
کاش لحظه ای از بال زدن خسته نمیشدی، وقتی که قرار بود برای همیشه اینجا روی این میز، متوقف شوی.آن مگس را روی میزم نگاه خواهم داشت تا با هر بار دیدنش به خاطر بیاورم که:عمر من در مقایسه با عمر جهان از عمر این مگس نیز کوتاه تر است. شاید در خاطرم بماند که دنیا، بزرگتر و پیچیده تر از چیزی است که می بینم و می فهمم. شاید در خاطرم بماند که بر روی نخستین شیرینی زندگی، ماندگار نشوم.
نمیخواهم مگس گونه زندگی کنم. بر می خیزم. دنیا را میگردم و به خاطر خواهم سپرد که عمر کوتاه است و دنیا، بزرگ.بزرگتر و متنوع تر از چیزی که چشمانم، به من نشان میدهد…

************* 


باز این چه شورش است که در خلق عالم است



باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو

کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب

کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست

این رستخیز عام که نامش محرم است

نوردلوله خاورمیانه



نامه چارلی چاپلین به دخترش


نامه چارلی چاپلین به دخترش :


چارلی چاپلين، هنرمند بزرگ سينما و فيلم سازی است که در آثارش به انسان ارج نهاده و فساد و تباهی را به گونه طنز آميز به باد انتقاد مي گيرد. وي نامه ای به دخترش جرالدين چاپلين دارد که يکی از با ارزش ترين نوشته ها به شمار می آيد. اين نوشته سرشار از نکات اخلاقی ، بسيار زيبا و خواندنی است :


دخترم! اينجا شب است، يک شب نوئل و من از تو بسي دورم، خيلي دور، اما تصوير تو آنجا روي ميز هست، تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست، اما تو کجايي؟ آنجا در صحنه پر شکوه تئاتر هنرنمايي مي کني؟ شنيده ام نقش تو در اين نمايش پر نور و پر شکوه، نقش آن “شهدخت ايراني” است که اسير تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما قهقهه تحسين آميز تماشاگران، عطر مستي آور گل هايي که برايت فرستاده اند، تو را فرصت هشياري داد نامه پدرت را بخوان. صداي کف زدن هاي تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد، برو! آنجا برو. اما گاهي نيز بر روي زمين بيا و زندگي مردمان را تماشا کن: زندگي آن رقاصان دوره گرد کوچه هاي تاريک را که با شکم گرسنه مي رقصند و با پاهايي که از بينوايي مي لرزد؛ من نيز يکي از اينان بودم، من طعم گرسنگي را چشيده ام من درد بي خانماني را کشيده ام و از اينها بيشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهي آن را مي خشکاند، احساس کرده ام. با اين همه من زنده ام و از زندگاني پيش از آنکه مرگ فرا رسد نبايد حرفي زد.

دخترم در دنيايي که تو زندگي مي کني، تنها رقص و موسيقي نيست. نيمه شب هنگامي که از سالن پر شکوه تئاتر بيرون مي آيي آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسر فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسي را که تو را به منزل مي رساند بپرس، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولي براي خريدن لباس هاي بچه اش نداشت پنهاني پولي در جيب شوهرش بگذار! گاه به گاه با اتوبوس يا مترو شهر ار بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بيوه و کودکان يتيم را نگاه کن و دست کم روزي يک بار با خود بگو:”من هم يکي از آنان هستم” آري تو هم يک از آنها هستي دخترم نه بيشتر! هنر پيش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پاي او را نيز مي شکند. وقتي به آنجا رسيدي که يک لحظه خود را برتر از تماشاگران خويش بداني، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولين تاکسي خودت را به حومه پاريس برسان، من آنجا را خوب مي شناسم. از قرنها پيش آنجا گهواره کوليان بوده است در آنجا رقاصه هايي مثل خودت خواهي ديد، اما زيباتر از تو! مغرورتر از تو! اعتراف کن دخترم، هميشه کسي هست که بهتر از تو ميرقصد. هميشه کسي هست که بهتر از تو مي زند و اين را بدان که در خانواده چارلي هرگز کسي آنقدر گستاخ نبوده است که به يک کالسکه ران، يک گداي کنار رود سن ناسزا بگويد. هميشه وقتي دو فرانک خرج مي کني با خود بگو سومين سکه مال من نيست، اين مال يک مرد گمنام باشد که امشب به يک فرانک نياز دارد. اگر از پول و سکه با تو حرف مي زنم براي ان است که از نيروي فريب و افسون اين بچه هاي شيطان خوب آگاهم.

من زماني دراز در سيرک زيسته ام و هميشه و هر لحظه به خاطر بندبازاني که بر ريسماني بس نازک راه مي روند نگران بوده ام اما اين حقيقت را به تو بگويم دخترم، مردمان روي زمين استوار بيشتر از بندبازان روي ريسمان نااستوار سقوط مي کنند. شايد شبي درخشش گرانبهاترين الماس جهان تو را فريب دهد، آن شب اين الماس ريسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است. شايد روزي چهره زيبايي تو را گول زند و آن روز تو بندبازي ناشي خواهي بود و بندبازان ناشي هميشه سقوط مي کنند.دل به زر و زيور نبند، زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است و اين الماس بر گردن همه مي درخشد اما روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي، با او يک دل باش، کار تو بس دشوار است اين را مي دانم. به روي صحنه جز تکه اي حرير نازک چيزي تن تو را نمي پوشاند، به خاطر هنر مي توان عريان روي صحنه رفت و پوشيده تر و پاکيزه تر بازگشت، اما هيچ چيز هيچ کس ديگر در اين دنيا نيست که شايسته آن باشد. برهنگي بيماري عصر ماست. من پيرمردم و شايد حرف خنده آور مي زنم اما به گمان من تن عريان تو بايد مال کسي باشد که روح عريان اش را دوست مي داري. بد نيست اگر انديشه تو در اين باره مال ده سال پيش باشد، مال دوران پوشيدگي. مي دانم که پدران و فرزندان هميشه جنگي جاودانه با يکديگر دارند. با انديشه هاي من جنگ کن دخترم. من از کودکان مطيع خوشم نمي آيد با اين همه پيش از آنکه اشک هاي من اين نامه را تر کند مي خواهم يک اميد به خود بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه است و اميدوارم معجزه است و اميدوارم معجزه اي رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستي مي خواستم بگويم دريافته باشي. دخترم چارلي را، پدرت را فراموش نکن، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم تو نيز تلاش کن که حقيقتاً آدم باشي...

تست روانشناسی:

نمیدونم تا چه حد به تست های روانشناختی آشنا یی دارید و علاقمندید..

یه لینک واسه تست روانشناسی گذاشتم ، شاید امتحان کردنش

دوراز جذابیت نباشه. یه سری بزنید


تست روانشناسی:

لینک   : ღ http://n3r-test.herokuapp.com/

حسرت...



حسرتها همچون امواجی سهمگین بر سخره های دلم میکوبد ،

و تنها موج سهمگین نبودنت این سخره ها را سست میکند،

میریزد بی آنکه بدانی  ، ذره ذره وجودم درون تو، لحظه به لحظه

غرق میشوم ، و من ناتوان از ایستادگی در برابر امواج تنهایی ... 

ناتوان در برابرحسرت نبودنت... تو رفتی ، میدانم کوتاهی از من

بود...میدانم...


حیفم اومد این شعر زیبا رو که سروده دوست خوبم جناب امینی است از دست بدم....




کـاش در راه گـلـــو بــغض نــفـس گیـر شـود
آنـقدر گــریـه نــسـازم کـه نــفـس دیـر شـود

نـفـسم! آمـد و شـد کـن به تـوام زنـده ولی...
بــیـش در آمـدنــت کــاش کـه تـاخـیـر شـود

بـر دلــم حــاکمــی و از نــظــرم دور، عــزیــز
تـا کـجــا این تنِ مــسـتـعمــره تحقیـر شـود؟!

خـوب می جــنگــد و بـــیـهـوده؛ نـدارد ثـمری
عـقـل گـر بـا دلِ عـاشــق شـده درگیـر شـود

هــر چـه آمــد بـه ســرم گــردن تـقدیـر افـتاد
بُـکُــشـم تـا کـه کـمی بـحـث ز تـقدیـر شـود

ســهـم مـن از هــمـهء زنـدگـی ام هیـچ نبود
بـه جــز ایـنکـه دلـم از زنـدگــی ام سیر شود

زخم ها خورده ام از زندگی ام؛ مـرگ! بـجنـب
تـا کـه ایـن زنـدگــی تـلـــخ زمیــن گیـر شـود

شعر میگفت که در بیت خودش نیست ادیب!
نــقطــه بـگــذار کــمی بـاعـث تــغـییـر شـود


ادیب امینی

تهران - 1/مهر/1392

عید قربان مبارک...


یادش بخیر...


یادش بخیر سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم


یادش بخیر ، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن

یادش بخیر ، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود

یادش بخیر ، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن

یادش بخیر ، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم

یادش بخیر ، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه

یادش بخیر : دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل

یادش بخیر  افسانه توشی شان رو!!

یادش بخیر  : چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم

یادش بخیر ، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه “برگه امتحان” گنده نوشته بودن

یادش بخیر  :اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!

یادش بخیر ، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی

یادش بخیر ، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم

یادش بخیر  قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی کشیدند.
تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!!
آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان

یادش بخیر ، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت:
آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم

یادش بخیر : تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه

یادش بخیر  :یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان …

یادش بخیر ، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه

یادش بخیر، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررترررررررررر ررر صدا میداد

یادش بخیر...

رفیق


رفیق من باختم...

قبول !

ولی آنها که بردند هنوز به باخت من نرسیده اند....


هفته دفاع مقدس گرامی باد...

...

خدایا ، خودت میدانی و خودت ، که من صادق بودم 

اگراشکهایم گواه صداقتم نبود ، از دلم که خبر داشتی

یا نه ، یا دیگر از دلها بی خبری ، یا باید یاد آور دردهای دلمان

باشیم تا یادت باشد که هستیم ، یا یادت باشد در سینه های

ما چیزی نهاده ای به نام دل ؛ میدانم این روزها سرت شلوغ است

میدانم ، دنیا اینقدر در آشوب است که آخر خود خواهیست اگر فقط از خود بگویم

ولی این را هم میدانم بچه تا گریه نکند مادرش برای آرام کردنش نمی آید

خدا من نیز بی تابم ، بی تاب بی تاب، آرامم کن ، با مهر بی پایانت

تسکینم بده ، که تو ماردانه ترین مادرانه ای...

تو میدانی و فقط تو که صادق بودم ، با تو ، با دلم ، تنها دروغم به خودم بود

تنها دروغم به رویاهایم بود ، به اعتمادم ، به امیدم...

و این گناه من بود ، گناهم کوتاهی نبود ، اعتماد بود ، دروغ نبود

راستی بود ، پنهان کاری نبود ، رازداری بود... 

گناه من فقط و فقط برای خودم بود ، برای دلم بود...

من شرمنده ی احساسمم ، شرمنده ی دلمم ، شرمنده ی یادگاری ها یی ام که

نوشتم بر شنهای ساحلی که پر بود از جای پای رقص موجهای حوس ، موج هایی

که شستند و بردند تمام حسهایم را. کاش درد دلم را بر سنگ های خشن و بی احساس ساحل

مینوشتم نه شنهای نرم و به ظاهر آرام ، که با همه ی سختی چقدر تو دار و

صبور و قابل اعتمادند این سنگهای به ظاهر خشن...

شنها حتی رد پاهایم را برای لحظه ای با خود همراه نساختن...

خدایا آرامم کن.....


قراربود با اکبر بریم.. اکبرو من باهم ثبت نام کرده بودیم

.وقت گرفتن کارت ورود به جلسه رسید دیدم، ای دل غافل

اکبر حوزه امتحانیش ارومیه است و من ، تبریز. قرارمون این نبود

قرارمون این بود که دوتایی باهم بریم ، من نمیدونستم میشه واسه

واحد تبریزتو ارومیه هم امتحان داد.. این شد که اکبر نیومد. مشغله

کاری و دوری راه ، نشد که بیاد.من پنج شنبه رو مرخصی گرفتم ولی

مونده بودم آخه تنهایی ، برم ، نرم ، صبح از خواب بلند شدم و با توکل

به خدا و اصرار دوستم اکبر رفتم...دیروز تو دفتر کارم بودم که یکی از بچه ها

خبر داد نتایج اومده ، از شانس من نه شماره داوطلبیم پیشم بود

که بهش بدم نتیجه رو ببینه از یه طرفم اینترنت شرکت قطع بود. عصری که

برگشتم کلا دیگه یادم نبود تااینکه یه دفعه حول و هوش ساعت 7 بود که یادم

افتاد برم یه سر به سایت بزنم ، حالا بیا و شماره پرونده رو یا شماره داوطلبی رو پیدا کن!!!!

بعد تلاشی فراوان رفتم سایت ، و خوشحال...و رشته ی مورد علاقه خودم تو رشته ی خودم ..

علوم ارتباطات اجتماعی از واحد علوم تخقیقات تبریزقبول شدم.جالب اینکه انتخاب اول و تنها گزینه ام بود.

الانم میخوام همینجا از همه ی اساتید بزرگوارم بخصوص استاد بهرامیان ، زاهدی ، جلالی ، و همه ی

عزیزانم بابت تمامی زحماتشون تشکر کنم. ایشالله اگه خدا خواست و قسمت شد و ثبت نام کردم نماینده

خوبی براشون باشم.

با آرزوی موفقیت همه عزیزان.

اکبر کاش باهم قبول میشدیم...

برگی از کتاب خاطرات دکتر حسابی (ملاقات با انیشتین)


دکتر حسابی پس ازاینکه تصمیم گرفت در ازمایشگاه نور امریکا

در دانشگاه شیکاگو با انیشتن همکاری کند متوجه شد...


پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند که مهم ترین و آخرین آن ها نظریه بی نهایت بودن ذرات بود , در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسوراینشتن تماس بگیرد بنابراین ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص میشود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح کنید. پروفسور حسابی این ملاقات را چنین توصیف می کنند:
وقتی برای اولین باربا بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن روبه رو شدم ایشان را بی اندازه ساده , آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش , به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست , نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم ، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند ، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد
یکماه بعد وقتی دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام , دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم , در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند, به این ترتیب با پی گیری دستیار و ارسال نامه ای با امضا اینشتن، بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو، باامکانات لازم در اختیار من قرار دادند و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند , اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است , بسرعت آن را نزد رئیس آزمایشگاه بردم و مسئله را توضیح دادم , رئیس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است , گفتم اما با این روش امکان سواستفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است
بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخواستند , من که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان کمی آرام تر شده، سپس به پای تخته رفتم شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیرالان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست
آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود من در نزد بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن از نظریه خودم دفاع می کردم و و مردی با این برجستگی من را استاد خود خطاب کرد و من بزرگترین درس زندگیم را نیز آنجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمندتری دارد همان اندازه متواضع، مودب و فروتن نیز هست . بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم.

عید فطرمبارک..


-

نغمه ریزید غیاب مه نو آخر شد

باده خرم عید است که در ساغر شد

روز عید است ، سوی میکده آیید به شکر

که ببخشند هر آنکس که در این دفتر شد . . .

....



 

گروه فولاد....

مدیر کل اوقاف استان آذربایجان غربی  اعلام کرد:

مسجد بنا شده توسط گروه فولاد ارومیه ، چهارمین مسجد ساخته شده توسط خیرین مسجد ساز درماه مبارک رمضان است؛

آیت الله مصائبی: احداث مساجد توسط خیرین نشانگر اعتقاد والای دینی مردم است.

      طی مراسمی که پنج شنبه شانزدهم ماه مبارک رمضان با حضور متولیان و جمعی از مدیران ارشد استانی از جمله آقای شکرنیا رئیس سازمان صدا و سیما ی استان و آیت الله مصائبی رئیس اوقاف و امور خیریه استان آذربایجان غربی در مسجد تازه  تاسیس  روستای  عیسی لو برگزار گردید، ضمن افتتاح این مکان دینی از زحمات حاج علیرضا قدسی رئیس هیئت مدیره گروه فولادارومیه و بانی این امر خیر تقدیر شد.

  بعد از اجرای مراسم افتتاح وصرف افطاری که توسط گروه فولاد ارومیه تدارک دیده شده بود آیت ا...   مصائبی  رئیس اوقاف استان آذربایجان غربی ضمنارج نهادن به سنت زیبای وقف ، از بانی مسجد صاحب الزمان ، حاج علیرضا قدسی تشکرو قدردانی نمودو افزود، مسجد روستای عیسی لو طی این روزهای سپری شده از ماه مبارک چهارمین مسجد ساخته شده است  که از طرف خیرین مسجد ساز در استان آذربایجان غربی بنا گردیده  ایشان ضمن بیان این مطلب افزودند: استان ما جزء چند استان برتر در این  زمینه است.



   آیت الله  مصائبی با اشاره به ثواب دنیوی و اخروی امر وقف  بخصوص احدات اماکن مذهبی  فرمودند: امید است این امر روز به روز جایگاه واقعی خود را پیدا کرده و ما شاهد مشارکت هرچه بیشتر مردم در زمینه احدات اماکن مذهبی باشیم. در پایان نیز ضمن تشکر دوباره از زحمات حاج علیرضا قدسی بانی مسجد صاحب الزمان روستای عیسی لو ارومیه آماری از مساجد وقفی ساخته شده و در حال ساخت در استان آذربایجان غربی را ارائه نمودند.

 

    درپایان مراسم نیز حاج محمد رضا جداری ، مدیرعامل کارخانه فولاد ارومیه ضمن توضیحاتی از نحوه اجرا و ساخت این مسجد از  تلاشهای حاج علیرضا قدسی و کلیه ی پرسنل فولاد که در این امر زحمت  فراوان  کشیده اند تشکر و قدردانی کرده اعضای هیئت امناء مسجد صاحب الزمان روستای عیسی لو را که به انتخاب اهالی روستا تعیین شده بودند معرفی و مسجد اهدایی از طرف گروه فولاد را تحویل نماینده مردم روستا دادند.

 

                                            روابط عمومی گروه فولادارومیه

آواز عاشقانه ما در گلو شکست...


آواز عاشقانه ما در گلو شکست...

حق با سکوت بود ....صدا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم ... خواب بود..

خوابم پرید و.....خاطره ها در گلو شکست .....