حرفایی که تو دلمه

فقط برا پرنسه این مطلب که اگه یه روزی اومد اینجا ازم رمز بخواد و حرفامو بخونه

امیدوارم بیاد

هروقت اومدی بهم بگو تا رمزو به ایمیلت بدم

ادامه نوشته

rules


از جمله اخلاق سگیه من (یاس)اینه که احترام میذارم به بزرگو کوچیک اما اگه احترام نبینم بدجور قاطی میکنم

حالا چرا اینو گفتم؟

اها

برااینکه هر وقت بتونم(حداقل یه بار درماه)به کل لینکام سر میزنم

امان از وقتی که برم وبی نظر بذارم اما نیاد نظر بذاره

این ادما دو دسته اند

1-اصن اپ نمیکنن و نمیدونم چرا

2-آپ میکنن اما نمیان نظر بدن

من با دسته دوم کلام بدجور میره تو هم

مثلا برا همیشه از لینکام حذف میشن

خود دانید

نگید نگفتی!!!

بعدا نوشت:همتونو دووووووست دارم 

اضافه: دیه داخل این وب خاطرات نمینویسم 

پس از این به بعد فقط متن و شعر و عکس مطابق سلیقه همه میذارم 

لحظات خوبی داشته باشین 

سلام

سلام

به یه دلایلی برگشتم 

ولی اینبار این وبو ترک میکنم تا یاد آور خاطراتم نباشه دیه 

به هیچ کدومتون سر نمیزنم دیه فقط کسایی که معرفت زیاد دارن و بهم سر میزنن بگن تا آدرس جدید وبمو بدم بهشون 

(به جز دوستای خوبم نازگل وخانوم میم و من عاشق و مهتاب که خودم شخصا میام وبتون و ادرسمو میدم بهتون شما ها دوستای خوبم بودین )

فعلا

خدافظ

امروز کسی که ادعا میکرد عاشقمه زنگ زد خونمون

مامانم همه چیو فهمید 

بهم گفت گه خوردی

زر زر کردی

اینا حرفای پسری هست که دوستش داشتم 

باعث مرگم شد 

دارم این دنیا را ترک میکنم 

براهمتون ارزوی خوشبختی میکنم 

انشالا گیر چنین ادمهایی نیفتید 

خدافظ


به مناسبت نزدیک شدن به ماه محرم...شاید یه تلنگری باشه واسه همه

یه شب دیدم اونور خیابون یه هیئت داره غذا نذری میده

یه نگا به ماشینا انداختم دیدم کمترین ماشین 206 بیخیال شدم به راهم ادامه دادم چند

قدمی نرفته بودم که دیدم یه پیرزن 70 80 ساله داره از آشغالا اون کارتوناشو جمع میکنه میندازه تو کیسش

منم داشتم نگا میکردم خواست که کیسرو ورداره رفتم جلو بش گفتم مادر اونجا دارن غذا نذری میدن چرا نمیری شما هم یدونه بگیری

برگشت نیگام کرد

و گفت :

اون غذا برا گشنه هاست من سیرم...

بعد اون کیسه به اون سنگینی برداشتو به راهش ادامه داد

تا نیم ساعت از جام نتونستم تکون بخورم فقط داشتم به صفی که هر لحظه داشت بلندتر میشد نگا میکردم

شهر چیزهایی از ما میداند که ما خودمان هم فراموش کردیم!!!

یک کوچه هایی، یک خیابان هایی، یک چهارراه هایی، یک میدان هایی هست که گاهی مرا هول می دهد توی چاه خیال. فکر می کنم تا به حال چند بار از این کوچه گذشته ام؟ چند بار پشت این چراغ قرمز مانده ام؟ چند بار دور این میدان چرخیده ام؟ فکر می کنم چند بار کف این پیاده رو قدم زده ام؟ چند بار حواسم به موزاییک های زیر کفش هایم بوده؟ چند بار؟
عددها توی سرم می چرخند. مثل چرخ و فلکی اسقاطی در شهربازی ای اسقاطی تر کنار جاده. مثل قاشق ته استکان چایی شیرین صبحگاهی. مثل 206 ای نقره ای در خیابان ایران زمین، که می رود و بر می گردد، می رود و بر می گردد و انگار نه هیچ وقت مبدایی داشته و نه مقصدی.
عدد ها توی سرم می چرخند و نمی توانم بخوانمشان. سه رقم سه رقم جدایشان می کنم ولی باز هم خوانده نمی شوند، بس که طولانی اند و بی انتها. به اندازه یک عمر. به اندازه یک زندگی.
بعضی خیابان ها پراند از خاطره. انگار قدم به قدمشان عکس و نوشته ای چسبانده اند که می گوید یادت هست فلان روز را؟ مثل خیابان ولیعصر، از ونک تا عباس آباد. مثل گاندی و وزرا. مثل کوچه پس کوچه های سهروردی. مثل یوسف آباد از میدان کلانتری تا میدان فرهنگ و از میدان فرهنگ تا دو راهی.
گاهی خیابان های شهر با آدم حرف می زنند و می گویند من از رازهای تو باخبرم. کوچه ها چیزهای زیادی از ما دیده اند. چهارراه ها خوب می دانند که ما چند بار با غریبه ای آشنا از آنجا رد شده ایم، چند بار خندیده ایم، چند بار حواسمان نه به او بوده و نه به ماشین هایی که با سرعت بهمان نزدیک می شده اند. خیابان های این شهر حواسشان به ما هست. این کوچه پس کوچه ها خاطراتی که ما به زور دستمال و شیشه پاکن از ذهنمان پاک کرده ایم را فراموش نمی کنند. کوچه ها قدم های ما را می شناسند. هر چند سالی هم که بگذرد، هر چند کفشی هم که عوض کنیم، باز این زمین برخورد پاهایمان به خودش را حس می کند. شهر چیزهای زیادی از ما می داند. چیزهایی که حتی خودمان هم از یاد برده ایم.

عکس های آموزنده



تبریک عید قربان

            


                                  ز اسماعیل جان تا نگذری مانند ابراهیم

به کعبه رفتنت تنها نماید شاد شیطان را

کسی کو روز قربان، غیر خود را می کند قربان

نفهمیده است هرگز معنی و مفهوم قربان را . . .


 

پادشاه یک چشم!!!

پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت. پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره زیبا از او نقاشی کنند. اما هیچکدام نتوانستند؛ آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟

سرانجام یکی از نقاشان گفت که می‌تواند این کار را انجام دهد و یک تصویر کلاسیک از پادشاه نقاشی کرد. نقاشی او فوق‌العاده بود و همه را غافلگیر کرد. او شاه را در حالتی نقاشی کرد که یک شکار را مورد هدف قرار داده بود؛ نشانه‌گیری با یک چشم بسته و یک پای خم شده.

چرا ما نتوانیم از دیگران چنین تصاویری نقاشی کنیم؛ پنهان کردن نقاط ضعف و برجسته ساختن نقاط قوت آنان.

لبخند بزنیــــــــــــــــــــــــــــــــد

 

یه روز هـم باید این سازنده ی جمله :

” گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی ”

رو بیارن چار کیلو غوره بدن دستش ، همه هــــم صبر کنن، ببینم چه جوری میخاد حلـوا درست کنه ؛

بعد همون دیگُ بکنی تو چشـاش با این جمله ساختنش^_^

 

***************************

 

سه چیز تو زندگی هست که اگه رعایت کنین آدم موفقی میشین!

حالا برید تحقیق کنید این سه تا چیز چیه!

اینجوری هم نگام نکنید، من اگه خودم بلد بودم که الآن اینجا نبودم!!!!!!!!

***************************

  

روز مبادا چه روزی است

دقیقا یک روز پس از خرج کردن پس اندازهای روز مبادا

****************************

 

من نمیدونم این مامانا که وسایل خودشون رو یه جایی میزارن,

بعد خودشونم یادشون میره کجاس ...

چه جوریه که تو پیدا کردن وسایلی

که ما به اصطلاح تو 7 تا سوراخ موش قایم میکنیم تبحر خاصی دارن!!!

***************************

 

اقا من یه کشف بزرگی کردم :

حرف R همون حرف P هست فقط خسته بوده پاهاشو باز کرده !

حرف Z همون حرف N هست فقط خوابیده !

حرف @ هم همون a هست فقط مقنعه سرش کرده !

وااااااااااااای چقدر باهوشم ^_^

*************************

 

ﻣﯿﮕﻢ , ﺷﻤﺎﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﻋﮑﺴﺘﻮﻥ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﻣﯿﻔﺘﻪ ﻫﻤﺶ ﻣﯿﺸﯿﻨﯿﻦﻧﯿﮕﺎﺵ

ﻣﯿﮑﻨﯿﻦ ﯾﺎﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯾﻢ ... ؟؟؟؟

 ************************

 

از دار و ندار دنیا6 7 تا دوست دختر دارم یكی از یكی شكاك تر

اصن داغونما..